جُنُب:كسى كه منى از او خارج شده يا با ديگرى آميزش كرده است.
جِماع:مقاربت، آميزش جنسى.
ح
حائض:زنى كه در عادت ماهيانه باشد.
حاكم شرع:مجتهدى كه بر اساس موازين شرعى داراى قدرت بر فتوا است.
حج:زيارت خانه خدا وانجام اعمالى مخصوص در زمانى خاص.
حج نيابتى:زيارت خانه خدا به نيابت از طرف شخص ديگر.
حدث اصغر:هر امرى كه باعث ابطال وضو شود.
حدث اكبر:هر كارى كه غسل براى نماز را سبب شود.
حرام:هر عملى كه از نظر شرعى تركش لازم باشد.
حَرَج:مشقت، سختى، دشوارى.
حصه:سهم.
حيض:قاعدگى، عادت ماهيانه زنان.
خ
خالى از قوت نيست:فتوا اين است.
خبره:كارشناس.
خبيث:پليد، زشت.
خسارت:زيان، ضرر.
خوف:ترس، هراس، واهمه.
خون جهنده:يعنى حيوانى كه وقتى رگ گردن آن را ببرند خون از آن جستن مىكند.
د
دائمه:زنى كه طى عقد دائم به همسرى مردى در آمده باشد.
دُبُر:پشت، مقعد.
دعوى:دادخواهى.
دفاع:دفع دشمن، مقاومت در برابر دشمن.
ديه:مالى كه بنابر تقويم شرعى به جبران خون مسلمان يا نقص بدنى او پرداخت شود.
ذ
ذِمّه:تعهد به اداى چيزى يا انجام عملى.
ذِمّى:كافران اهل كتاب مانند يهود و نصارى در مقابل تعهدشان نسبت به رعايت قوانين اجتماعى اسلامى از حمايت و امنيت حكومت اسلامى بر خوردار مىشوند و در بلاد مسلمين زندگى خواهند كرد.
ر
رُجوع:باز گشتن، باز گشت.
رضاعى:همشير، پسر و دخترى كه از يك زن شير خورده باشند.
رفع ضرورت:بر طرف شدن حال اضطرار.
ريبه:خوف وقوع در گناه (نظر به ريبه).
ز
زينت:زيور، آرايش.
س
سال شمسى:مدت يك بار حركت انتقالى زمين به دور خورشيد كه 365 روز و چند ساعت كه برابر 12 برج از فروردين تا اسفند مىباشد.
سال قمرى:مدت 12 بار گردش ماه به دور زمين كه 354 روز و چند ساعت برابر 12 ماه قمرى از محرم تا ذىحجه مىباشد.
سفيه:كم عقل، كسى كه قدرت نگهدارى مال خودش را ندارد و سرمايهاش را در كارهاى بيهوده مصرف مىكند.
سقط شده:افتاده، جنين نارس كه قبل از موعد تولد از رحم خارج شده باشد.
ش
شاهد:گواه.
شهادت:گواهى دادن.
شهادتين:شهادت به يگانگى خداوند و رسالت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.
شيوع:شايع شدن، همگانى شدن.
شُهرت:مشهور شدن، آشكار شدن براى همه افراد.
شير كامل:منظور انجام يافتن تمام شرايط نه گانهاى است كه در رساله براى مساله شيرخوارگى گفته شده و موجب محرم شدن است.
ص
صحّت:درستى.
صغيره:دخترى كه به سن بلوغ نرسيده است.
صلح:سازش طرفين- اينكه كسى مال يا حق خود ر ابراى توافق و سازش به
ديگرى واگذار كند.
صيغه:خواندن كلماتى كه وسيله تحقق عقد است.
ض
ضامن:عهدهدار- متعهد.
ضرورت:وجوب، حتميّت.
ضرورى دين:آنچه بدون ترديد جزء دين است مانند وجوب نماز و روزه. كه اگر انكار آن باعث انكار نبوت شود چنين شخصى از اسلام خارج مىشود.
ط
طلاق:رهايى، گسستن پيمان زناشويى.
طلاق بائن:طلاقى است كه پس از آن مرد حق رجوع به همسرش را ندارد.
طلاق خلع:طلاق زنى كه به شوهرش مايل نيست و مهر يا مال ديگرش را در قبال اين كراهت به او مىبخشد تا طلاق بگيرد.
طلاق رجعى:طلاقى است كه مرد در عده زن مىتواند به او رجوع نمايد.
طلاق مبارات:طلاقى است كه در نتيجه عدم سازش زن و مرد با يكديگر و دادن مقدارى مال از طرف زن به شوهر واقع مىشود.
طواف نساء:آخرين طواف حج و عمره مفرده است كه ترك آن موجب استمرار حرمت همبسترى و ساير مناسبات همسرى براى طواف كننده با همسرش مىشود.
طهارت:پاكى- حالتى معنوى كه در نتيجه وضوء و غسل يا تيمم حاصل شود.
طهارت ظاهرى:چيزى كه بر اساس نظر شارع مقدس محكوم به پاكى است هر چند در واقع نجس باشد مثل اينكه شخصى وارد خانه مسلمانى شود مادام كه او نجاست چيزى را مطرح ننمايد تمام اشياء آن خانه محكوم به پاكى است.
ظ
ظاهر اين است:فتوا اين است (مگر اينكه در كلام قرينهاى براى مقصود ديگر باشد)
ع
عادت ماهيانه:قاعدگى، حيض.
عادت وقتيه و عدديه:زنهايى كه عادت ماهيانه آنها داراى وقت مشخص و مقدار زمان معين باشد، عادتشان «وقتيه و عدديه» است.
عادل:شخصى كه داراى ملكه عدالت است.
عاريه:دادن مال خود به ديگرى براى استفاده موقت و بلا عوض از آن.
عاقله:مردان خويشاوند نسبى از طرف پدر.
عاصى:عصيان كننده، كسى كه نسبت به احكام الهى نا فرمان است.
عرف:فرهنگ عموم مردم.
عرق جنب از حرام:عرقى كه پس از آميزش نامشروع يا استمناء از بدن خارج گردد.
عزل:كنار گذاشتن چيزى. الف) انزال نمودن در خارج از رحم براى جلوگيرى از آبستنى زن. ب) بركنار كردن وكيل يا مأمور خود از كار مانند بر كنارى وصى يا متولى خائن توسط حاكم شرع.
عُسر و حَرج:مشقت وسختى.
عُسرَت:سختى، تنگدستى.
عقد:گره، پيمان زناشويى، پيوند.
عقد بيع:قرارداد خريد و فروش.
عقد دائم:ازدواج دائم.
عقد غير دائم:ازدواج موقت، متعه، صيغه.
عمل به احتياط:ملكف تكليف خود را بگونهاى عمل نمايد كه يقين پيدا كند تكليف شرعيش را انجام داده است. طريقه احتياط در كتابهاى فقهى مطرح شده است.
عنين:مردى كه قادر به انجام آميزش جنسى نيست.
عورت:اعضاء تناسلى.
عهد:پيمان، تعهد انسان در برابر خداوند براى انجام كار پسنديده يا ترك ناپسند كه با صيغه مخصوص اداء مىشود.
عيال:زن، همسر، نان خور.
غ
غايب شدن:پنهان شدن، غايب شدن شوهر براى مدتى معين كه موجب در خواست طلاق زوجه از حاكم شرع مىشود.
غائط:مدفوع.
غَرَض عقلايى:هدفى كه از نظر عقلا قابل قبول و پسنديده باشد.
غُساله:آبى كه معمولًا پس از شستن چيزى خود به خود يا با فشار از آن خارج مىشود.
غسل:شستن، شستشو، شستشوى بدن با كيفيت مخصوصى كه بر دو نوع است:
1. ترتيبى. 2. ارتماسى.
غسل واجب:غسلى كه انجام دادن آن الزامى است.
غسل مستحب:غسلى كه به مناسبت ايام و ليالى خاص يا عبادات و زيارات مخصوص يا افعال خاص مستحب است، مانند غسل جمعه و غسل زيارت
وغيره.
غسل ارتماسى:به نيت غسل يك مرتبه در آب فرو رفتن.
غسل ترتيبى:به نيت غسل، اول سر و گردن، بعد طرف راست و سپس طرف چپ را شستن.
غسل جبيره:غسلى كه با وجود جبيره بر اعضاى بدن انجام مىگيرد.
غُلات:گروهى از مسلمانان هستند كه درباره اميرالمومنين على عليه السلام يا ساير ائمه عليهم السلام غلو مىكنند و آن حضرت را خدا مىشمارند يا صفات مخصوص خداوند براى آنها قائل مىشوند.
ف
فتوا:رأى مجتهد در مسائل شرعيه.
فجر:سپيده صبح.
فجر اول و دوم:نزديك اذان صبح از طرف مشرق سپيدهاى رو به بالا حركت مىكند كه آن را فجر اول يا صبح كاذب مىگويند. موقعى كه آن سپيده گسترده شد، فجر دوم يا صبح صادق و اول وقت نماز صبح است.
فَرج:معمولا به عورت زن گفته مىشود.
فرض:امر الزامى، امرى كه انجام يا اداى آن واجب است.
فُقاع:آب جو.
فقير:محتاج، كسى كه نيازمند تأمين مخارج سال خود و عيالاتش است. و چيزى هم ندارد كه به طور روزانه قادر به تأمين هزينه زندگيش باشد.
فى سبيل اللَّه:به كارهايى كه جنبه دينى داشته باشد و نفع آن عام باشد، گفته مىشود.
ق
قُبُل:پيش (كنايه از عضو جنسى كه در جلو بدن زن يا مرد قرار دارد).
قتل:كشتن.
قتل نفس محترمه:كشتن كسى كه خونش از نظر شرعى محترم است و نبايد كشته شود.
قروح:دملها، زخمهاى چركين.
قريب:نزديك به واقع و حقيقت.
قرينه:نشانه، علامت، همانند.
قسامه:قسم ياد كردن شهود در مورد جنايات در دادگاه كه شرايط خاص دارد.
قصاص:كيفر، نوعى از مجازات است كه مشابه با جنايت انجام شده مىباشد مثل اينكه شخصى كسى را عمداً بكشد كه اولياى دم حق دارند او را زير نظر حاكم شرع بكشند.
قصد انشاء:تصميم به ايجاد معامله يا مانند آن همراه با صيغه معينى.
قصد قربت:يعنى عمل خود را براى خدا بجا آورد.
قضاء:1. بجا آوردن عملى كه در وقت فوت شده است. 2. قضاوت كردن.
قَيِّم:سرپرست، كسى كه بر اساس وصيت يا حكم حاكم شرع مسئول امور صغير يا مجنون يا بيمارى مىشود.
ك
كافر:كسى كه اعتقاد به توحيد و نبوت يا هر دوى آنها ندارد، يعنى:
1. كسى كه وجود خدا را انكار مىكند.
2. كسى كه براى خدا شريك مىتراشد.