بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 503

ظ

ظاهر اين است:فتوا اين است (مگر اينكه در كلام قرينه‌اى براى مقصود ديگر باشد)

ع‌

عادت ماهيانه:قاعدگى، حيض.

عادت وقتيه و عدديه:زن‌هايى كه عادت ماهيانه آنها داراى وقت مشخص و مقدار زمان معين باشد، عادتشان «وقتيه و عدديه» است.

عادل:شخصى كه داراى ملكه عدالت است.

عاريه:دادن مال خود به ديگرى براى استفاده موقت و بلا عوض از آن.

عاقله:مردان خويشاوند نسبى از طرف پدر.

عاصى:عصيان كننده، كسى كه نسبت به احكام الهى نا فرمان است.

عرف:فرهنگ عموم مردم.

عرق جنب از حرام:عرقى كه پس از آميزش نامشروع يا استمناء از بدن خارج گردد.

عزل:كنار گذاشتن چيزى. الف) انزال نمودن در خارج از رحم براى جلوگيرى از آبستنى زن. ب) بركنار كردن وكيل يا مأمور خود از كار مانند بر كنارى وصى يا متولى خائن توسط حاكم شرع.

عُسر و حَرج:مشقت وسختى.

عُسرَت:سختى، تنگدستى.

عقد:گره، پيمان زناشويى، پيوند.

عقد بيع:قرارداد خريد و فروش.

عقد دائم:ازدواج دائم.


صفحه 504

عقد غير دائم:ازدواج موقت، متعه، صيغه.

عمل به احتياط:ملكف تكليف خود را بگونه‌اى عمل نمايد كه يقين پيدا كند تكليف شرعيش را انجام داده است. طريقه احتياط در كتاب‌هاى فقهى مطرح شده است.

عنين:مردى كه قادر به انجام آميزش جنسى نيست.

عورت:اعضاء تناسلى.

عهد:پيمان، تعهد انسان در برابر خداوند براى انجام كار پسنديده يا ترك ناپسند كه با صيغه مخصوص اداء مى‌شود.

عيال:زن، همسر، نان خور.

غ‌

غايب شدن:پنهان شدن، غايب شدن شوهر براى مدتى معين كه موجب در خواست طلاق زوجه از حاكم شرع مى‌شود.

غائط:مدفوع.

غَرَض عقلايى:هدفى كه از نظر عقلا قابل قبول و پسنديده باشد.

غُساله:آبى كه معمولًا پس از شستن چيزى خود به خود يا با فشار از آن خارج مى‌شود.

غسل:شستن، شستشو، شستشوى بدن با كيفيت مخصوصى كه بر دو نوع است:

1. ترتيبى. 2. ارتماسى.

غسل واجب:غسلى كه انجام دادن آن الزامى است.

غسل مستحب:غسلى كه به مناسبت ايام و ليالى خاص يا عبادات و زيارات مخصوص يا افعال خاص مستحب است، مانند غسل جمعه و غسل زيارت‌


صفحه 505

وغيره.

غسل ارتماسى:به نيت غسل يك مرتبه در آب فرو رفتن.

غسل ترتيبى:به نيت غسل، اول سر و گردن، بعد طرف راست و سپس طرف چپ را شستن.

غسل جبيره:غسلى كه با وجود جبيره بر اعضاى بدن انجام مى‌گيرد.

غُلات:گروهى از مسلمانان هستند كه درباره اميرالمومنين على عليه السلام يا ساير ائمه عليهم السلام غلو مى‌كنند و آن حضرت را خدا مى‌شمارند يا صفات مخصوص خداوند براى آنها قائل مى‌شوند.

ف‌

فتوا:رأى مجتهد در مسائل شرعيه.

فجر:سپيده صبح.

فجر اول و دوم:نزديك اذان صبح از طرف مشرق سپيده‌اى رو به بالا حركت مى‌كند كه آن را فجر اول يا صبح كاذب مى‌گويند. موقعى كه آن سپيده گسترده شد، فجر دوم يا صبح صادق و اول وقت نماز صبح است.

فَرج:معمولا به عورت زن گفته مى‌شود.

فرض:امر الزامى، امرى كه انجام يا اداى آن واجب است.

فُقاع:آب جو.

فقير:محتاج، كسى كه نيازمند تأمين مخارج سال خود و عيالاتش است. و چيزى هم ندارد كه به طور روزانه قادر به تأمين هزينه زندگيش باشد.

فى سبيل اللَّه:به كارهايى كه جنبه دينى داشته باشد و نفع آن عام باشد، گفته مى‌شود.


صفحه 506

ق‌

قُبُل:پيش (كنايه از عضو جنسى كه در جلو بدن زن يا مرد قرار دارد).

قتل:كشتن.

قتل نفس محترمه:كشتن كسى كه خونش از نظر شرعى محترم است و نبايد كشته شود.

قروح:دملها، زخم‌هاى چركين.

قريب:نزديك به واقع و حقيقت.

قرينه:نشانه، علامت، همانند.

قسامه:قسم ياد كردن شهود در مورد جنايات در دادگاه كه شرايط خاص دارد.

قصاص:كيفر، نوعى از مجازات است كه مشابه با جنايت انجام شده مى‌باشد مثل اينكه شخصى كسى را عمداً بكشد كه اولياى دم حق دارند او را زير نظر حاكم شرع بكشند.

قصد انشاء:تصميم به ايجاد معامله يا مانند آن همراه با صيغه معينى.

قصد قربت:يعنى عمل خود را براى خدا بجا آورد.

قضاء:1. بجا آوردن عملى كه در وقت فوت شده است. 2. قضاوت كردن.

قَيِّم:سرپرست، كسى كه بر اساس وصيت يا حكم حاكم شرع مسئول امور صغير يا مجنون يا بيمارى مى‌شود.

ك‌

كافر:كسى كه اعتقاد به توحيد و نبوت يا هر دوى آنها ندارد، يعنى:

1. كسى كه وجود خدا را انكار مى‌كند.

2. كسى كه براى خدا شريك مى‌تراشد.


صفحه 507

3. كسى كه پيغمبرى پيغمبر اسلام را قبول ندارد.

4. كسى كه در امور فوق شك دارد.

5. كسى كه منكر ضرورى دين است و انكار اوبه انكار خدا و رسول صلى الله عليه و آله مى‌انجامد.

كافر حربى:كافرى كه با مسلمين در حال جنگ مى‌باشد.

كافر ذمى:اهل كتابى كه در بلاد اسلامى با شرايط مخصوص اهل ذمه در پناه حكومت اسلامى قرار گرفته و زندگى مسالمت آميزى دارند.

كفالت:ضمانت.

كفيل:ضامن.

كيفيت:چگونگى.

ل‌

لازم:واجب.

لازم الوفاء:بايد به آن عمل شود.

لغو:بى‌فايده، بى‌معنا، بيهوده.

م‌

ما به التفاوت:مقدار تفاوت بين دو شى‌ء.

مال المصالحه:مالى كه مورد صلح ميان دو يا چند نفر قرار گرفته است.

ماليت شرعى:چيزهايى كه از نظر شارع مقدس مال محسوب مى‌شود.

ماليت عرفى:چيزهايى كه از نظر فرهنگ عموم مردم (عرف) مال محسوب مى‌شود. هر چند از نظر دين اسلام ماليت نداشته باشد، مثل مشروب.

ماه هلالى:ماه قمرى، مدت 29 يا 30 روز از رويت هلال ماه تا هلال ديگر كه‌


صفحه 508

يك ماه (يا «شهر» در زبان عرب) است و تكرار 12 بار آن، سال قمرى است از محرم تا ذى الحجه.

مؤونه:مخارج يا هزينه زندگى.

مباح:هر فعلى كه از نظر شرعى انجام آن جايز است.

مبتدئه:زنى كه براى اولين بار عادت شود.

مبطلات:امورى كه باطل كننده عبادت مى‌باشد.

متعه:زنى كه با عقد موقت به همسرى مردى در آمده است.

متولى:سرپرست اوقاف.

مجتهد:كوشا، كسى كه در فهم احكام الهى به درجه اجتهاد رسيده، يعنى داراى قدرت علمى مناسبى است كه مى‌تواند احكام اسلام را از روى كتاب و سنت و عقل و اجماع استنباط نمايد.

مجتهد جامع‌الشرائط:مجتهدى است كه شرايط مرجعيت تقليد را دارا مى‌باشد.

مجراى طبيعى:مسير طبيعى هر چيز.

مجزى است:كافى است، ساقط كننده تكليف است‌

محتلم:كسى كه در خواب از او منى خارج شده باشد.

محذور:مانع.

مُحَرَّم (مُحَرَّمات):چيزى كه حرام است، اولين ماه از سال قمرى.

مَحرَم:فاميل هاى نزديك نسبى و بعضى از فاميلهاى سببى، كسانى كه ازدواج با آنها حرام ابدى است مانند: خواهر، مادر، دختر و دختر دختر، عمه و عمات، خاله و خالات، ربائب، مادر زن و مادر او، دختر و خواهر رضاعى.

مُحرِم:كسى كه در حال احرام حج يا عمره باشد.

محجور:كسى كه از تصرف در اموال ممنوع شود.


صفحه 509

محظور:ممنوع.

محل اشكال است:بايد احتياط كرد.

مخير است:يعنى مقلد مى‌تواند يك طرف را انتخاب كند.

مخرج بول و غائط:مجراى طبيعى خروج ادرار و مدفوع.

مدعى:خواهان، كسى كه براى خودش حقى قائل است.

مَذى:رطوبتى كه پس از ملاعبه از انسان خارج مى‌گردد.

مُرتد:مسلمانى كه منكر خدا و رسول يا حكمى از ضروريات دين شده كه انكارش به انكار خدا و رسول باز مى‌گردد.

مرتد فطرى:كسى كه از پدر يا مادر مسلمان متولد شده و خودش نيز مسلمان بوده و سپس از دين خارج شده است.

مرتد ملى:كافرى كه از پدر و مادر غير مسلمان متولد شده ولى پس از قبول اسلام مجدداً كافر گرديده است.

مرجوح (مرجوح شرعى):چيزى كه كراهت شرعى داشته باشد.

مس:لمس كردن.

مستحب:پسنديده، مطلوب، چيزى كه مطلوب شارع است ولى واجب نيست.

مصالحه:سازش، آشتى؛ معمولا در امور مالى بكار مى‌رود.

مُضطَربه:زنى كه عادت ماهيانه اش بى نظم است.

مُفلس:كسى كه دارائيش كمتر از بدهكاريش مى‌باشد.

مقررات شرعيه:آنچه از طرف خداوند به عنوان تكليف شرعى معين گرديده است.

مكروه:ناپسند، نامطلوب، آنچه انجام آن حرام نيست ولى تركش بهتر است.

مكلف:هر انسانى كه بالغ و عاقل است.


صفحه 510

مُلاعبه:بازى كردن، معاشقه كردن.

مُمَيِّز:خردسالى كه خوب و بد را تميز مى‌دهد.

ن‌

ناسيه:زنى كه وقت عادت ماهيانه خود را از ياد برده است.

نظر به ريبه:نگاهى كه موجب فتنه و فساد شود.

نجس:پليد، ناپاك.

نفاس:خونى كه پس از زايمان از رحم زن خارج مى‌گردد.

نفساء:زنى كه خون نفاس ببيند.

نكاح:ازدواج كردن، زناشويى.

نماز مستحب:هر نمازى كه بجا آوردن آن پسنديده است ولى واجب نيست.

نهى از منكر:باز داشتن ديگران از هر عملى كه به حكم شارع ناپسند است.

نيت:قصد، تصميم انجام عمل دينى با هدف تقرب به خداوند.

و

واجب:هر امرى كه انجام آن از نظر شرع الزامى و اجبارى است.

واجب تخييرى:واجب بودن يكى از دو يا چند چيز.

واجب عينى:واجبى كه برهر فردى با قطع نظر از ديگران واجب است مانند نماز و روزه.

واجب كفايى:واجبى كه اگر به حد كافى كسانى نسبت به آن اقدام نمايند از ديگران ساقط شود مانند غسل و ساير تجهيزات ميت كه بر همه واجب است ولى وقتى كه يك نفر يا عده اى اقدام كنند، از ديگران ساقط مى‌شود.

واجب مُوَسَّع:واجبى است كه وقت انجام آن وسيع است مانند نماز ظهر و