بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 114

واگر پيش از انقضاى مدت، مهر فسخ شود چنان است كه عقد بدون ذكر مهريه بوده باشد، ولذا به (مهر المثل)[1]رجوع مى‌شود. امّا در متعه، از آن جا كه بدون مهريه صحيح نمى‌باشد لذا شرط كردن خيار فسخ در مَهْر خالى از اشكال نيست.

ج- اولياى عقد

قرآن كريم:

1- (فَلَا تَعْضُلُوهُنَّ أَن يَنكِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوْا بَيْنَهُمْ)[2]

«... نبايد كه آنها را از شوهركردن منع كنيد هرگاه (به طريق مشروع) با ازدواج با مردى توافق كنند...»

2- (إِلَّا أَن يَعْفُونَ أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ)[3]

«مگر آن كه ايشان، خود يا كسى كه عقد نكاح به دست اوست آن را ببخشد.»

حديث شريف:

1- از ابو جعفر عليه السلام نقل است كه فرمود: «زنى كه صاحب اختيار خويش است وسفيه نيست وتحت تكفل كسى هم قرار ندارد، ازدواج كردن با او، بدون وجود ولىّ جايز است.[4]»

[1]- مهر المثل، همان مهريه عادى است كه معمولًا براى نظاير وهمتاهاى اين زن‌تعيين مى‌شود كه مهر او پيش از انقضاى مدت مهريه فسخ شده است.

[2]- سوره بقره، آيه 232.

[3]- سوره بقره، آيه 237.

[4]- وسائل الشيعه، ج 14، ص 201، من ابواب عقد النكاح واولياء العقد، باب 3، حديث 1.


صفحه 115

2- از ابو عبد اللَّه عليه السلام نقل است كه فرمود: «دختر باكره‌اى كه پدر دارد بدون اجازه پدرش ازدواج نمى‌كند.»[1]

3- از ابو الحسن عليه السلام نقل است كه فرمود: «اذن واجازه دختر باكره سكوت اوست وزن بيوه اختياردار خود است.»[2]

4- از عبد اللَّه بن صلت روايت است كه گفته‌است: «از ابو عبد اللَّه عليه السلام پيرامون دختر كوچكى پرسش كردم كه پدرش او را تزويج كرده است، وپرسيدم: اگر اين دختر بالغ شد، آيا در برابر پدرش اختيار دارد؟ حضرت عليه السلام فرمود: «نه، در برابر پدرش اختيار ندارد.» سپس از حضرت عليه السلام درباره دختر باكره‌اى پرسش كردم كه به حد زنانگى رسد، عرض كردم آيا در برابر پدرش اختيار دارد؟

فرمود: «در برابر پدرش اختيار ندارد، تا اين كه بزرگ شود.»[3]

5- از ابو عبد اللَّه عليه السلام درباره مردى كه مى‌خواهد خواهرش را به ازدواج در آورد، روايت شده است: «با دختر مشورت مى‌كند، پس اگر دختر سكوت كرد همين رضايت او خواهد بود واگر نپذيرفت او را به ازدواج در نمى آورد». واگر بگويد: «فلانى را به ازدواج من در آور، او را به ازدواج كسى در مى‌آورد كه بدو راضى است.»[4]

تفصيل احكام:

تعريف: «اولياى عقد» اصطلاحاً به كسانى گفته مى‌شود كه‌

[1]- همان، ص 205، باب 4، حديث 2.

[2]- همان، ص 206، باب 5، حديث 1.

[3]- همان، ج 14، ص 207، باب 6، حديث 3.

[4]- همان، ص 211، باب 7، حديث 1.


صفحه 116

صلاحيت اجراى عقد يا اجازه دادن براى اجراى عقد را دارند نسبت به مرد وزنى كه به هر دليل صلاحيت كامل اجراى عقدرا ندارند.

1- اولياى عقد عبارتند از: پدر وپدر بزرگ از سوى پدر، يعنى پدر وپدران او وهرچه بالاتر، پس پدرِ مادرِ پدر در شمار آن مندرج نيست.

2- ولايت پدر وجد نسبت به كودك ومجنونى كه جنونش به بلوغ متصل باشد، وحتى بنا به اقوى منفصل باشد، ثابت است، ولى اين دو نسبت به مرد بالغ ورشيد، ونسبت به زن بالغه ورشيده بيوه‌[1]ولايتى ندارند.

3- نسبت به دختر باكره رشيده، احتياط گرفتن اذن از ولى او است اگرچه اقوى اجراى تصميم آن دختر است اگر اختيار دار خود باشد وعملًا از ولايت ولى، خارج شده باشد، واگر ولى غائب بود بطوريكه اجازه گرفتن از او امكان نداشت، ودختر نياز به ازدواج داشت، اعتبار اذن ولى ساقط مى‌شود.

4- در ولايت جد، زنده يا مرده بودن پدر، شرط نيست.

5- هر يك از پدر وجد در ولايت، مستقل هستند، پس اشتراك در دادن اذن واجازه گرفتن يكى از آن دو از ديگرى لازم نيست. پس هر يك از آن دو پيشى گرفت- با مراعات آنچه مراعاتش لازم است- براى ديگرى مورد باقى نمى‌ماند، ودر حالت همزمانى، عقد جد مقدم است ونيز هنگامى كه دو تاريخ دانسته نشود.

[1]- زن بيوه اصطلاحاً به زنى گفته مى‌شود كه به سبب طلاق يا مرگ شوهر، از اوجدا شده باشد.


صفحه 117

6- صحت تزويج پدر وجد وبه جريان افتادن اين تزويج، مشروط است به اين كه فسادى بر آن مترتب نشود، بلكه احتياط، در اين جا، مراعات مصلحت است. براى مثال: ولى نبايد كسى را كه زير سرپرستى اوست، به ازدواج كسى در آورد كه در او عيبى است، خواه عيبى كه موجب فسخ مى‌شود يا خير، چون در آن فساد نهفته است.

اما اختيار همسران در پايين‌ترين مهر براى پسر وبالاترين مهر براى دختر، شرط نيست.

7- اگر ولى (پدر وجد) مانع از ازدواج دختر باكره‌اى شود، بطوريكه موجب ضرر وزيان به او، ويا حرجى براى او، ويا سبب فسادى در جامعه شود، ولايت آن ولى ساقط مى‌گردد ودختر مى‌تواند خود رأساً وبدون اذن ولى اقدام به ازدواج كند، واگر دختر باكره، غير رشيده باشد ولايت از آن حاكم شرع خواهد بود.

مسائل فرعى‌

1- براى زنى كه اختياردار خود مى‌باشد مستحب است كه از پدر وجدش اذن خواهد، واگر آنها نباشند برادرش را وكيل گيرد، واگر چندين برادر داشت در صورت يكسان بودن در امتيازات، برادر بزرگتر را بر گزيند، ودر غير اين صورت بر پايه موازين شرعى برادر متقى‌تر وداناتر ودور انديشتر را بر گزيند.

2- وصى مى‌تواند مجنونى را كه تحت سرپرستى اوست ودر حال جنون به سن بلوغ رسيده ونيازمند ازدواج باشد، به ازدواج در آورد


صفحه 118

واحتياطاً اين امر بايد پس از اذن حاكم شرع صورت پذيرد، وشايسته است در اين امر مصلحت را در نظر گيرد، چه مصلحت فرد باشد يا مصلحت جامعه.

3- همين حكم بر صغير (كودك نابالغ) نيز منطبق است واحوط آن است كه منتظر بلوغ او بمانند، مگر آن كه ضرورتى در ميان باشد كه پس از اذن حاكم ووجود مصلحت، ديگر اشكالى در ميان نخواهد بود، ودر اين حالت وجود دلالت عمومى در وصيت نامه كافى است، اگرچه وصيت كننده بدان تصريح نكرده باشد. مثلًا كافى است در وصيت نامه آمده باشد كه وضع فرزندان اصلاح شود.

4- حاكم شرع مى‌تواند كسى را كه هيچ گونه ولىّ اعم از پدر وجد ووصىّ ندارد، به شرط نياز يا اقتضاى مصلحت عمومى، به ازدواج درآورد. واين بدان اعتبار است كه حاكم، ولىّ امر است يا مرجع امور حسبيه. واگر حاكم شرع وجود نداشت، ودر صورت اقتضاى مصلحت بر ديگر مؤمنان وجوب كفايى مى‌يابد ودر اين حالت كسى را از ميان خود بر مى‌گزينند كه به اين امر همت گمارد.

5- در حديث شريف آمده است كه سكوت باكره دلالت بر رضايت او دارد، پس اگر در ازدواج با او اجازه بخواهند واو رد نكند همين، دليل پذيرش اوست، زيرا شأن دختر اقتضا دارد كه از به زبان آوردن قبول، شرم كند. آرى اگر اين سكوت عرفاً دليل رضايت تلقى نشود مانند اين كه دختر آن قدر خجالتى باشد كه از به زبان آوردن عدم پذيرش هم حيا كند، در اين صورت سكوت او دليل رضايتش نخواهد بود.


صفحه 119

د- شرايط وحدود اولياى عقد

1- در ولايت اولياء ياد شده در عقد، بلوغ، عقل واسلام اگر مُوَلّى‌ عليه مسلمان باشد شرط است.

2- اقوى ثبوت ولايت پدر كافر است بر فرزند كافر.

3- اقوى ثبوت ولايت برده است بر فرزندانش، ولى خود او نيز تحت ولايت وسرپرستى مالكش مى‌باشد، پس ولايت او محدود به ولايت مالك خواهد بود.

4- واجب است بر وكيل در عقد ازدواج كه از آنچه نظير شخص مورد نظر، مهر وساير خصوصياتى كه موكِّل براى او مشخص كرده پا فراتر ننهد والا عقد، فضولى خواهد بود كه صحت آن متوقف به اجازه موكِّل است.

ه- احكام عقد فضولى‌

حديث شريف:

1- در حديثى منقول از امام باقر عليه السلام آمده است كه از حضرت عليه السلام درباره مردى پرسيدند كه مادرش در غياب او تزويجش كرده است.

حضرت عليه السلام فرمود: «ازدواج جايز است (يعنى لازم نيست) شخص متزوج اگر بخواهد مى‌پذيرد واگر نخواهد رد مى‌كند، ولى اگر رد كرد مادرش بايد مهر را بپردازد.»[1]

2- در حديث ديگرى از امام رسيده است كه از حضرت عليه السلام درباره‌

[1]- وسائل الشيعه، ج 14، ص 211، ابواب عقد النكاح، باب 7، حديث 3.


صفحه 120

برده‌اى پرسيدم كه بدون اجازه اربابش ازدواج كرده‌است؟

حضرت فرمود: «اين بسته به خواست ارباب اوست اگر بخواهد اجازه مى‌دهد واگر نخواهد آن دو را از هم جدا مى‌كند.»[1]

تفصيل احكام:

تعريف: منظور از عقد فضولى عقدى است كه از كسى سرزده باشد كه صلاحيت عقد را ندارد. نمونه‌هاى آن به شرح زير است:

برادرى بدون اجازه خواهرش، او را به ازدواج در مى‌آورد، يا مادرى پسرش را به ازدواج در مى‌آورد، يا وكيل زن، او را بدون اجازه به عقد ديگرى در مى‌آورد، يا ولى مولى عليه را به ازدواج كسى در مى‌آورد كه در او عيبى است، يا برده‌اى بدون اذن اربابش ازدواج مى‌كند. اينها همه نمونه‌هاى عقد فضولى هستند.

1- اقوى، صحت عقدى است كه به نحو فضولى صورت گرفته باشد پس از اجازه دادن طرف اصلى عقد، خواه از يك طرف فضولى بوده باشد، يا از هر دو طرف.

2- در اجازه دادن، اداى لفظ خاصى شرط نيست، بلكه با هرچه كه نشان دهنده رضايت به عقد باشد حاصل مى‌شود. بل بافعلى كه دلالت بر رضايت داشته باشد نيز حاصل مى‌شود.

3- اجازه، كاشف از صحت عقد است از هنگام وقوع عقد، پس بايد پيامدهاى عقد از زمان عقد بر آن مترتب شود.

[1]- همان، ص 523، ابواب نكاح العبيد، باب 24، حديث 1.


صفحه 121

و- ادّعاى زوجيّت‌

حديث شريف:

1- از يونس روايت شده است كه گفت: از امام رضا عليه السلام درباره مردى پرسيدم كه در شهرى با زنى ازدواج كرد واز او پرسيد: آيا همسر دارى؟ زن پاسخ داد: خير، ومرد او را به ازدواج خود در آورد. سپس مردى آمد وگفت: او زن من است، ولى زن آن را انكار كرد. در اين هنگام وظيفه مرد چيست؟

حضرت عليه السلام فرمود: «او، زن آن مرد است مگر آن كه (مرد ادعا كننده) بينه‌اى اقامه كند.»[1]

2- از عبد العزيز بن مهتدى رسيده است كه گفت: از امام رضا عليه السلام پرسيدم كه: قربانت گردم برادرم مُرد ومن با زن او ازدواج كردم، پس عموى من آمد وادعا كرد كه او را در پنهان به عقد خود در آورده است. از زن، مسأله را جويا شدم واو اين مطلب را بشدت انكار كرد وگفت: هرگز ميان من واو چيزى نبوده است. حضرت عليه السلام فرمود:

لازم است بر تو اقرار آن زن، ولازم است بر او انكار آن زن.[2]

3- از ميسر رسيده است كه گفت: به ابو عبد اللَّه عليه السلام عرض كردم:

زنى را، در صحرا كه هيچ كسى در آنجا نيست، ملاقات كردم واز او پرسيدم: آيا همسرى دارى؟ او گفت: خير، پس من با او ازدواج كردم؟

حضرت عليه السلام فرمود: «آرى (اشكالى ندارد) چون زن در امور

[1]- وسائل الشيعه، ج 14، ص 226، ابواب عقد النكاح، باب 23، حديث 3.

[2]- همان، باب 23، حديث 1.