برقرارى آنها امر كرده است، خواه اين پيوند، «همچون ولايت رسول خدا (ص) واهل بيت (عليهم السلام)» پيوندى الهى باشد، خواه «همچون صله رحم ويا حتى همچون برقرارى پيوند با مؤمنان وپيوند با همسايگان وهمشهريان وهمخونان» پيوندى ميان بشرى كه شرع بدان امر كرده، باشد.
در آيه ششم سوره احزاب ذكر شده است كه بنيادى ترين پيوندى كه بايد مؤمنان بدان دست يازند ولايت الهى است، پيوندى كه راهبر مؤمنان است، آن رهبرى كه نسبت به ايشان از خودشان سزاوارتر است، ومؤمنان حقّ گزينش دمسازى جز آن را ندارند.
پس از آن نوبت به صله رحم «برقرارى پيوند خويشى» ميان مؤمنان مى رسد، كه هر يك نسبت به آن از ديگرى سزاوارتراند. در واقع ايشان وارثان يكديگرند وبرخى از ايشان پرداخت ديه را «در برخى موارد قضايى» به جاى ديگرى برعهده مى گيرند، همچنان كه برقرار ساختن پيوند هميارى ميان يكديگر در امور معاش وگذران زندگى نيز الزامى است.
اما در باب رابطه مؤمنان با خويشان غير مؤمن خود بايد گفت كه: چنين رابطه هايى را نمى توان كاملا گسست، بلكه جايز است مؤمنان به ايشان نيكى هم بكنند.
از مجموع اين رهيافتها مى توان احكام زير را استنباط كرد:
احكام:
1- همواره بايد احكام شريعت را بر پيوندهاى خويشى مقدّم دانست. به عنوان نمونه اگر يكى از خويشان به خاطر انجام گناهى سزاوار كيفر ومجازات شود، نمى توان ميانجى گرى كرد واز او در برابر حكم شرع پشتيبانى نمود.
2- هر مسلمانى بايد در درجه اول ومقدم بر هر پيوندى وپيش از انتساب به خانواده ويا خاندان وعشيره، خود را يكى از اعضاى جامعه مؤمنان بداند، بنابراين سرزمين ايمان «يا دار الايمان» وطن مسلمان ونخستين جايى است كه هر مسلمان بدان منتسب است. از اين رو اگر عشيره اى در وطرف مرز ميان سرزمين كفر واسلام پراكنده شوند، به طورى كه بخشى از اعضاى عشيره در
بخش اسلامى وبخش ديگر در سرزمين كفر به سر برند، بايد به حدّاقل ارتباط بسنده كرد، مگر اين كه خويشان ساكن در سرزمين كفر همگى از آنجا به سوى سرزمين ودولت اسلامى كوچ كنند.
3- جايز نيست، روابط خانوادگى ومناسبات خاندانى در سرزمين اسلام به چالشهاى امنيتى بدل شوند؛ بلكه بايد در صورت درگرفتن جنگ ميان درالاسلام ودارالكفر، مؤمنان براى دفاع از اسلام ودولت اسلامى در برابر پدران وفرزندان وخويشانى كه در اردوى دشمن قرار دارند بايستند وبا آنها به جنگ بپردازند.
4- با اين وجود مؤمنان از كمك ويارى به خويشان خود در دارالكفر منع نشده اند. مثلا اگر مناطقى از دارالكفر كه خويشان ما در آنجا زندگى مى كنند دچار زمين لرزه شود، ما مى توانيم به ايشان يارى رسانده وكمكهاى انسانى خود را برايشان ارسال كنيم.
5- همچنين اگر خويشان يك فرد مؤمن بر مذهب او نبودند، اين امر نبايد باعث قطع رابطه آنها شود. در واقع مؤمنان بايد در هر حالتى در قبال خويشان خود هرچند با آنها در مذهب مختلف باشند، صله رحم به جا آورند، چرا كه در هر حال آنها با يكديگر پيوند خويشى دارند.
6- زمامداران جامعه ايمانى نيز بايد در عملى ساختن دستورات سخت خود، از خود نرمى نشان دهند وبا مخالفين خود قطع رابطه نكنند، به ويژه اگر اين مخالفين ازخويشان باشند يا اين كه به مسائل نا آگاه باشند.
2- پايه مدنيت
خداى متعال مى فرمايد:
وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِى إِسْرَائِيلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً وَ ذِى الْقُرْبَى وَ الْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَ آتُوا الزَّكَاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ «بقره، 83»
«و «به ياد آوريد» زمانى را كه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداى يگانه را پرستش نكنيد، وبه پدر ومادر ونزديكان ويتيمان وبينوايان نيكى كنيد، وبه مردم نيك بگوييد، نماز را برپا داريد، وزكات بدهيد. سپس «با اينكه پيمان بسته بوديد» همه شما جز عده كمى- سرپيچى كرديد، و «از وفاى به پيمان خود» روى گردان شديد».
رهيافت وحى:
پيوندها به پيوندهاى ولايى وپيوندهاى خويشى تقسيم مى شوند. در اين بين ولايت ريشه در ميثاق وپيمان دارد. چرا كه هر انسان رهبران خود را با آگاهى كامل واراده شخصى خود برمى گزيند، اما رابطه خويشى به واسطه تقدير الهى براى هر كس به وجود آمده است. تقديرى كه بايد خود را به آن سپرد واز آن تقدير حكيمانه به خوبى بهره جست.
از اين رو مى توان انتساب هركس را در اين جهان به دوگونه ارادى وتقديرى دانست. در واقع اين خود آدمى است كه دين ومذهب ومشى سياسى خود را انتخاب مى كند ولى گزينش محلّ تولّد، پدر ومادر، عمو ودايى وخويشان ديگر در اختيار انسان نيست وآن را خداوند متعال مقدّرمى سازد.
از اين رهگذر بايد گفت: تمدّن نيرومند آن تمدّنى است كه بر بنياد دو پايه اراده وتقدير بنا شده باشد. فرزندان چنين تمدّنى به عهد وپيمان الهى پايبند مى مانند، ودر صورت برگزيدن يك دين، تحت هيچ شرايطى از گزينش خود باز نمى گردند، همچنين از سوى ديگر به تقدير الهى با ديده احترام مى نگرند، وبه خويشان خود احسان وبا ايشان هميارى مى كنند. اما آنان كه پيمان شكنى مى كنند وپيوندهاى خويشى را مى گسلند، فرجامى جز تباهى كه در قالب ظلم وستم ويا خشونت وترس ووحشت ويا در قالب از هم گسيختگى وواپس ماندگى نمايان مى شود، نخواهند داشت.
احكام:
1- هر كس بايد رهبرى شرعى خود را از رهگذر انديشه وسنجش وتحقيق برگزيند، وپس از طى اين مراحل به رهبرى خود چنگ زند وبه عهد وپيمانى كه با آن بسته پايبند بماند.
2- گاهى اعضاى جامعه بشرى از ولايت الهى جدا مى شوند، ولى پيوندهاى خويشى را در ميان خود نمى گسلند، واز اين رو از رحمت الهى در دنيا برخوردار مى شوند، ولى اگر خود را از اين آخرين حلقه اتصال وريسمان وحدت آفرين نيز بگسلانند، بى گمان به ژرفناى چاه تباهى سقوط خواهند كرد.
3- هر كس بايد از خانواده وخاندان خود به عنوان سنگرى در برابر حوادث زمانه وچالشهاى زندگى، بهره جويد واز اين رهگذر خانواده وخاندان وعشيره به پايگاهى اجتماعى براى مصون ماندن از امواج مصايب وبلاهاى روزگار بدل مى شوند.
4- از آنجا كه بستر هر خاندان كانون حكمت وكارشناسى در امر زندگى مى باشد، ضرورى است كه در هر خاندان يك هيأت مشورتى براى رفع مشكلات فرزندان آن خاندان وبراى متمركز ساختن اطلاعات كارشناسانه وجهت دهى به نيروها وبه كارگيرى توانائيها، تشكيل شود. بهتر آن است كه اعضاى اين هيأت مشورتى از سوى فرزندان خاندان انتخاب شوند، وافرادى با ظرفيتها وتوانائيهاى گوناگون در آن فراهم آيند.
5- در امر استحكام پيوندهاى خويشى، بسنده كردن به ديد وبازديد وهميارى سطحى كفايت نمى كند، چه، امروزه ما بيش از هر وقت ديگر نيازمند استحكام بخشيدن به پيوندهاى خويشى هستيم. بنابراين بايد سخن از ارزش صله رحم مبتنى بر دين را به زبان عصر برگردانيم وبه جستجوى مصاديق گوناگونى كه اين ارزش والا را پديدار مى سازند، بپردازيم، تا پيوندهاى خويشيمان به پايگاههايى براى دستيابى به رفاه وپيشرفت تمدّنى تبديل شوند. اين امر از رهگذر روشهاى زير امكان پذير خواهد بود:
الف: تبديل پيوندهاى خويشى به يك نيروى اقتصادى از رهگذر سامان دادن به شركتهاى اقتصادى ويژه براى فرزندان خاندان وافزايش فرصتهاى هميارى ميان ايشان.
ب: تأسيس صندوقهاى قرض الحسنه ويژه اعضاى خاندان.
ج: تأسيس يك صندوق كمكهاى خيريه «براى يارى رساندن به فرزندان خاندان در امورى چون ازدواج، مسكن، فراهم آوردن فرصتهاى شغلى ومانند اينها».
د: تأسيس يك صندوق تعاون جهت توسعه ظرفيتهاى علمى، از رهگذر اهتمام به تربيت كادرهاى علمى وتهيه وسايل تحصيلات عالى براى فرزندان با استعداد وتواناى خاندان.
با پايبندى بدين مؤلّفه ها است كه پيوندهاى خويشى به پايگاههايى براى دستيابى به رفاه وپيشرفت تمدّنى تبديل مى شوند.
احكام قيمومت
درآمد:
قيّوم حقيقى تنها خداوند است «يعنى تنها خداست كه نيازمند چيزى نيست وقائم به ذات است، وتمام چيزها قائم به اويند واز او بى نياز نيستند» وولايت حقيقى از آن اوست. اما قيموميتها وسرپرستيهاى ديگر چيزى است كه يا از سوى خداوند به طور تكوينى به انسان اعطا شده ويا طبق احكام شريعت به او واگذار شده است. بنابراين قيّم بودن مرد نسبت به خانواده، وولايت پيامبر (ص) در ميان امت وسرپرستى عادلانه مؤمنان نسبت به يكديگر، واختياردارى مردم نسبت به دارائيهايشان همه وهمه در چهارچوب ولايت خداوند حىّ قيّوم تعريف مى شوند.
سرپرستى خانواده
خداى متعال مى فرمايد:
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ وَ اللَّاتِى تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِى الْمَضَاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيّاً كَبِيراً «نساء، 34».
«مردان، سرپرست ونگهبان زنانند، به خاطر برتريهايى كه خداوند «از نظر نظام اجتماع» براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است، وبه خاطر انفاقهايى كه از اموالشان «در مورد زنان» مى كنند. وزنان صالح، زنانى هستند كه متواضعند، ودر غياب «همسر خود،» اسرار وحقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده، حفظ مى كنند. و «اما» آن دسته از زنان را كه از سركشى ومخالفتشان بيم داريد، پند واندرز دهيد و «اگر مؤثر واقع نشد» در بستر از آنها دورى نماييد و «اگر هيچ راهى جز شدت عمل، براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان نبود،» آنها را تنبيه كنيد واگر از شما پيروى كردند، راهى براى تعدى برآنها نجوييد «بدانيد» خداوند، بلندمرتبه وبزرگ است. «وقدرت او، بالاترين قدرتهاست».
رهيافت وحى:
هر جامعه نيازمند سازمان ونظمى وهر سازمان ونظمى نيازمند ارزشهايى استحكام بخش است، ارزشهايى كه از تجاوز ودست اندازى سازمان بكاهند. در واقع نظم
اجتماعى در آغاز از نظام خانواده، به ويژه در روابط ميان همسرى نمود مى يابد. حال پرسش اينجاست كه زمام امور خانواده بايد دردست چه كسى باشد؟
بى زمامدارى يعنى هرج ومرج، واسلام اين حالت را بر نمى تابد، همچنان كه طبيعت نيز اين امر را نمى پذيرد. در واقع خداوند مردان را بر سرشت رياست طلبى وزنان را بر سرشت هم آوايى واطاعت آفريده است، همين امر باعث شده تا مردان از اين سرشت خود سوء استفاده كرده وگه گاه به حقوق زنان دست درازى كنند. به همين خاطر است كه خداوند براى محدود ساختن اينگونه تجاوزات، وارائه تعريفى روشن براى زمامدارى امور زنان توسط مردان، پيامهايى از آسمان فرو فرستاده است. در واقع تفويض سرپرستى خانواده به مردان از سوى اسلام، چيزى جز بازنمود فرايند فطرى حاكم بر روابط خانواده نيست ومراد از آن درانداختن طرحى نو نبوده، بلكه اسلام با اقرار اين امر قصد سامان دهى به امر زمامدارى وارائه تعريف مناسبى از آن را داشته كه از تجاوز مردان به حقوق همسرانشان جلوگيرى به عمل آورد.
احكام:
1- دين اسلام زمامدارى امور خانواده را به مردان محوّل كرده وايشان را به عنوان همسر وپدر موظّف به تكفّل هزينه هاى همسر وفرزندان كرده است.
2- در مقابل نيز اسلام زنان را به اطاعت از همسر ونگهدارى از اسرار وناموس وى در غيابش، موظّف ساخته است. از اين رو زن شايسته آن است كه هر چه بيشتر از خدا وهمسرش اطاعت كند، واز فرج خود كه تنها به همسرش تعلّق دارد، هرچه بيشتر محافظت كند.
مرزهاى سرپرستى:
3- ولايت مردان در سه سطح تقسيم بندى مى شود:
الف: حق مرد در بهره مندى جنسى: در اين صورت اگر زن از اين حقّ مرد سر باز زند، مرد مى تواند در مرحله اول با پند وگفتگو به حقوق خود دست يابد، اگر اثر نكرد در مرحله بعد مى تواند از زن در بستر دورى جويد تا احساس تنهايى را بر زن مستولى كند، واگر باز زن سر باز زند مرد مى تواند با چوب مسواك زن را بزند. در
واقع دست زدن به چنين كارهايى بايد با هدف ابراز نارضايتى وخشم مرد نسبت به عملكرد نامتناسب زن در روابط ميان همسرى ونه از روى انتقامجويى وآزار واذيت باشد. در هر حال اگر طى تمام اين مراحل هم اثر نكرد در آن صورت بايد كار را به قضاوت واگذار كرد.
ب: ولايت مرد در اجراى احكام الهى، كه خود احكام به دو بخش تقسيم مى شود:
نخست: آنچه با زندگى زناشويى ارتباط دارد، مانند احكام طهارت وپاكيزگى ودورى از غذاى حرام ومضرّ وغسل كردن از حيض ويا جنابت، كه گردن ننهادن زن به اينگونه احكام معاشرت همسر مؤمن را با وى بسيار دشوار مى سازد وهمچنين بر تربيت فرزندان به عنوان ميوه هاى زندگى زناشويى اثر منفى مى گذارد.
از اين رو اگر زنى مثلا به ديدن فيلمهاى جنسى در حضور فرزندان خود خو بگيرد به طورى كه اين عمل او بر اخلاق ورفتار ايشان تاثير منفى بگذارد، مرد مى تواند زن را از اين كار منع كرده وحدود واحكام الهى را به عنوان سرپرست خانه در محيط خانه جارى سازد.
دوم: احكامى كه با زندگى زناشويى پيوندى مستقيم ندارد؛ مانند نماز نخواندن، به جا نياوردن حج، عادت به غيبت وتهمت واهمال در پرداخت خمس وزكات وديگر حقوق شرعى ومانند اينها.
در اينجا به نظر مى رسد مرد بايد در حدّ توان از نفوذ وچيرگى خود در اقامه حدود الهى واجراى احكام خداوند استفاده كند.
از آنجا كه حكمت ودورانديشى وهمچنين سخت كوشى مردان بيش از زنان است وايشان كليه نيازهاى خانواده را تامين مى كنند، بايد از دورانديشى، سخت كوشى واموال خود با هر وسيله وروش مجاز وممكنى در راه اجراى احكام شريعت در فضاى خانه وخانواده، بهره جويند. به عنوان مثال مرد مى تواند ايجاد رفاه بيشتر در خانواده را به التزام بيشتر افراد خانواده نسبت به احكام شرعى مشروط كند ومثلا بگويد: «اگر نمازهاى خود را به موقع به جا آوريد، به يك مسافرت خواهيم رفت، وگرنه نمى