جهان، و به تعبير ديگر ادامه جنگهاى «بدر و احزاب» بود.
همه مىدانيم هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان رهبر يك انقلاب فكرى و اجتماعى، براى نجات بشريّت از انواع بتپرستى و خرافات، و آزادى انسانها از چنگال جهل و بيدادگرى قيام كرد و قشرهاى ستمديده و حقطلبى را كه مهمترين عناصر تحوّل بودند، به گرد خود جمع نمود، در اين موقع مخالفان اين نهضت اصلاحى كه در رأس آنها ثروتمندان بتپرست و رباخوار مكّه بودند، صفوف خود را فشرده ساخته، براى خاموش كردن اين ندا، تمام نيروهاى خود را به كار گرفتند، و ابتكار اين تلاشهاى ضدّ اسلامى در دست «حزب اموى» و سرپرست آنها ابوسفيان بود.
ولى در پايان كار، در برابر عظمت و نفوذ خيره كننده اسلام به زانو درآمده، سازمانشان به كلّى از هم پاشيد.
بديهى است اين از هم پاشيدن به معناى ريشهكن شدن و نابودى آنها نبود، بلكه نقطه عطفى در زندگى آنها محسوب مىشد، يعنى فعّاليّتهاى ضدّ اسلامى صريح و آشكار خود را به فعّاليّتهاى پشت پرده و تدريجى كه برنامه هر دشمن لجوج، ضعيف و شكست خوردهاى است تبديل نموده و در انتظار فرصت بودند.
بنىاميّه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله براى ايجاد يك جنبش
ارتجاعى و سوق دادن مردم به دوران قبل از اسلام، كوشيدند كه در دستگاه رهبرى اسلامى نفوذ پيدا كنند، و هر قدر مسلمانان از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله دورتر مىافتادند، زمينه را مساعدتر مىديدند.
بهخصوص پارهاى از «سنّتهاى جاهليّت» كه بهدست غير بنىاميّه بر اثر علل گوناگونى احيا گرديد، زمينه را براى يك «قيام جاهلى» آماده ساخت.
از جمله اين كه:
1. مسأله نژادپرستى كه اسلام خطّ قرمز روى آن كشيده بود دوباره بهدست بعضى از خلفا زنده شد و نژاد «عرب» برترى خاصّى بر «موالى» (غير عرب) يافتند.
2. تبعيضهاى گوناگون كه با روح اسلام به هيچ وجه سازگار نبود، آشكار گشت و «بيتالمال» كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بهطور مساوى در ميان مسلمانان تقسيم مىشد، بهصورت ديگرى درآمد و امتيازات بىموردى به عدّهاى داده شد و امتيازات طبقاتى بار ديگر احيا گرديد.
3. پستها و مقامها كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بر اساس لياقت و ارزش علمى، اخلاقى و معنوى به افراد داده مىشد، بهصورت قوم و خويش بازى درآمد، و در ميان اقوام و بستگان بعضى از خلفا تقسيم شد.
مقارن همين اوضاع و احوال، فرزند ابوسفيان، «معاويه» به
دستگاه حكومت اسلامى راه يافت و به زمامدارى يكى از حسّاسترين مناطق اسلام (شام) رسيد و از اينجا با دستيارى باقيمانده احزاب جاهليّت، زمينه را براى قبضه كردن حكومت اسلام و احياى همه سنّتهاى جاهليّت هموار ساخت.
اين موج بهقدرى شديد بود كه پاك مردى مانند على عليه السلام را در تمام دوران خلافت نيز به خود مشغول ساخت.
***قيافه اين جنبش ضدّ اسلامى به قدرى آشكار بود كه رهبرى كنندگان آن نيز نمىتوانستند آن را مكتوم دارند.
اگر ابوسفيان در آن جمله عجيب تاريخى خود هنگام انتقال خلافت به بنىاميّه و بنىمروان با وقاحت تمام مىگويد:
«هان اى بنىاميّه! بكوشيد و گوى زمامدارى را از ميدان برباييد (و به يكديگر پاس دهيد)؛ سوگند به آنچه من به آن سوگند ياد مىكنم بهشت و دوزخى در كار نيست! (و قيام محمّد يك جنبش سياسى بوده است)».[1]و يا اگر «معاويه» هنگام تسلّط بر عراق در خطبه خود در كوفه مىگويد:
«من براى اين نيامدهام كه شما نماز بخوانيد و روزه بگيريد، من آمدهام بر شما حكومت كنم؛ هر كس با من مخالفت ورزد او
[1]. استيعاب، ج 2، ص 416 (شماره 3017)
را نابود خواهم كرد!».[1]و اگر يزيد هنگام مشاهده سرهاى آزاد مردانى كه در كربلا شربت شهادت نوشيدند، مىگويد:
«اى كاش نياكان من كه در ميدان بدر كشته شدند، در اينجا بودند و منظره انتقام گرفتن مرا از بنىهاشم مشاهده مىكردند ...!».[2]همه اينها شواهد گويايى بر ماهيّت اين جنبش «ارتجاعى و ضدّ اسلامى» بود و هرقدر پيشتر مىرفت، بىپردهتر و حادتر مىشد.
***آيا امام حسين عليه السلام در برابر اين خطر بزرگ كه اسلام عزيز را تهديد مىكرد و در زمان «يزيد» به اوج خود رسيده بود، مىتوانست سكوت كند و خاموش بنشيند؟ آيا خدا و پيامبر و دامنهاى پاكى كه او را پرورش داده بودند، مىپسنديدند؟
آيا او نبايد با يك فداكارى فوقالعاده و از خودگذشتگى مطلق، سكوت مرگبارى را كه بر جامعه اسلامى سايه افكنده بود، درهم شكسته و قيافه شوم اين نهضت جاهلى را از پشت پردههاى تبليغاتى «بنىاميّه» آشكار ساخته و با خون پاك خود،
[1]. ارشاد شيخ مفيد، ص 355
[2]. الغدير، ج 3، ص 260
سطور درخشانى بر پيشانى تاريخ اسلام بنويسد كه براى آينده، حماسهاى جاويد و پرشور باشد؟
آرى حسين عليه السلام اين كار را كرد و رسالت بزرگ و تاريخى خود را در برابر اسلام انجام داد، و مسير تاريخ اسلام را عوض نمود. او توطئههاى ضدّ اسلامى حزب اموى را در هم كوبيد و آخرين تلاشهاى ظالمانه آنها را خنثى كرد.
اين است چهره حقيقى قيام حسين عليه السلام و از اين جا روشن مىشود كه چرا نام و تاريخ امام حسين عليه السلام هرگز فراموش نمىشود. او متعلّق به يك عصر و يك قرن و يك زمان نبوده، بلكه او و هدفش جاودانى است.
او در راه حقّ و عدالت و آزادگى، در راه خدا و اسلام، در راه نجات انسانها و احياى ارزشهاى مردمى، شربت شهادت نوشيد؛ آيا اين مفاهيم هيچگاه كهنه و فراموش مىگردد؟ نه ...
هرگز ...!
چه كسى در قيام كربلا پيروز شد؟
آيا در اين مبارزه عظيم پيروزى با بنىاميّه و سربازان خونخوار و دنياپرستشان بود؟ يا از آنِ امام حسين عليه السلام و ياران جانباز او كه در راه عشق به حقّ و فضيلت و براى خدا همه چيز خود را فدا كردند؟!
توجّه به مفهوم واقعى «پيروزى» و «شكست» به اين سؤال پاسخ مىگويد: پيروزى آن نيست كه انسان، از ميدان نبرد سالم به در آيد، يا دشمن خود را به خاك هلاكت افكند، بلكه پيروزى آن است كه انسان «هدف» خود را پيش ببرد، و دشمن را از رسيدن به مقصود خود باز دارد.
با توجّه به اين معنا، نتيجه نهايى اين نبرد خونين بهطور كامل روشن مىشود. درست است كه حسين عليه السلام و ياران وفادارش پس از يك نبرد قهرمانانه، شربت شهادت نوشيدند، امّا آنها هدف مقدّس خود را، به تمام معنا، از آن شهادت افتخارآميز گرفتند.
هدف اين بود كه ماهيّت نهضت ارتجاعى و ضدّ اسلامى «اموى» آشكار گرديده و افكار عمومى مسلمانان بيدار شود تا از توطئههاى اين بازماندگان دوران جاهليّت و رسوبات دوران كفر و بت پرستى آگاه گردند كه اين هدف به خوبى انجام شد.
آنها سرانجام ريشههاى درخت ظلم و بيدادگرى «بنى اميّه» را قطع كردند و با فراهم ساختن مقدّمات انقراض آن حكومت غاصب كه افتخارش زنده كردن رسوم جاهلى و فساد و تبعيض و ستمگرى بود، سايه شوم و ننگين آن را از سر مسلمانان كوتاه ساختند.
حكومت «يزيد» با كشتن مردان با فضيلت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به خصوص امام حسين عليه السلام پيشواى بزرگ اسلام و جگرگوشه
پيامبر صلى الله عليه و آله، قيافه واقعى خود را به همه نشان داد، و كوس رسوايى اين مدّعيان جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله را در همه جا زدند.
و عجيب نيست كه در تمام انقلابها و تحوّلهايى كه بعد از حادثه كربلا روى داد، شعار «خونخواهى اين شهيدان» و يا «الرضا لآل محمّد»[1]را مىبينيم كه تا زمان بنى عبّاس كه خود با بهره بردارى از اين مسأله به حكومت رسيدند و سپس راه ستمگرى را پيش گرفتند، ادامه يافت.
چه پيروزى از اين بالاتر كه آنها نه فقط به هدف مقدّس خود نائل گشتند، بلكه سرمشقى براى همه مردم آزاده جهان گرديدند.
چراسوگوارى مىكنيم؟!
مىگويند اگر امام حسين عليه السلام پيروز شد، پس چرا جشن نمىگيريم؟ چرا گريه مىكنيم؟
آيا اين همه گريه در برابر آن پيروزى بزرگ شايسته است؟
آنها كه اين ايراد را مطرح مىكنند، «فلسفه عزادارى» را نمىدانند و آن را با گريههاى ذليلانه اشتباه مىكنند.
«گريه» و جريان قطرههاى اشك از «چشم» كه دريچه قلب آدمى است، چهارگونه است:
[1]. شعار نهضت بنىعباس عليه بنىاميه كه در ابتدا توسط ابومسلم خراسانى مطرحشد.
1. گريههاى شوق
گريه مادرى كه از ديدن فرزند دلبند گمشده خويش، پس از چندين سال، سر داده مىشود، و يا گريه شادى آفرين و رضايت بار عاشق پاكبازى كه پس از يك عمر محروميّت، معشوق خود را مىيابد گريه شوق است.
قسمت زيادى از حماسههاى كربلا شوق آفرين و شورانگيز است و به دنبال آن سيلاب اشك شوق به خاطر آن همه رشادتها، فداكارىها، شجاعتها، آزادمردىها، و سخنرانىهاى آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير، از ديدگان شنونده سرازير مىگردد؛ آيا اين گريه دليل بر شكست است؟
2. گريههاى عاطفى
آنچه در درون سينه انسان جاى دارد «قلب» است نه «سنگ»! و اين قلب كه ترسيم كننده امواج عواطف انسانى است، به هنگام مشاهده منظره كودك يتيمى كه در آغوش مادر در يك شب سرد زمستانى، از فراق پدر، جان مىدهد به لرزه در مىآيد و با سرازير كردن سيلاب اشك، خطوط اين امواج را در صفحه صورت ترسيم كرده و نشان مىدهد كه قلبى زنده و سرشار از عواطف مردمى است.
آيا اگر با شنيدن حادثه جان سپردن يك طفل شيرخوار در