مقدّمه
آنچه امروزه برخى بر سر آن به گفتگو نشستهاند، انتخاب فرد خبره در امور مذهبى و اسفناكتر از آن، اختلاف در اصل مراجعه به متخصص است. گويا فراموش كردهاند كه تمام عقلاى جهان در مسائلى كه سررشتهاى از آن ندارند، بالاخص آنچه مربوط به سعادت يا شقاوت انسانهاست، با دقت كامل بهترينها را براى هدايت و اداره امور انتخاب مىكنند.
در عصر ما عزادارى اهلبيت عليهم السلام رنگ و بوى متفاوتى گرفته است، برخى افراد در حالى كه هيچ بهرهاى از درياى عميق فقه و اجتهاد نبردهاند، به اشتباه خود را صاحب نظر در مسائل شرعى به خصوص احكام عزادارى مىدانند و در مسيرى كه هيچ اطلاعى از خطرات آن ندارند، ديگران را به زعم خود دعوت مىكنند و عزادارى خامس آلعبا و سالار شهيدان را وسيلهاى براى كارهاى مخالف شريعت اسلام قرار مىدهند.
در حديثى، امام محمد باقر عليه السلام به جابر مىفرمايند:
«اى جابر! محبّت ما اهلبيت به تنهايى كافى نيست؛ به خدا قسم شيعه ما كسى است كه تقوى و اطاعت داشته باشد». تا آنجا كه مىفرمايند: «به خدا قسم تنها با عمل و پرهيزكارى است كه مىتوان به ولايت ما رسيد».[1]آيا مىشود بدون اطلاع و عمل به احكام شرعى، پيرو واقعى آن بزرگواران بود؟! لذا بر آن شديم تا با جمع آورى احكام مربوط به عزادارى، كه مطابق با فتاواى مرجع عاليقدر حضرت آيت اللَّه العظمى مكارم شيرازى (مدّظلّه العالى) است، عزاداران عزيز و ارادتمندان آن بزرگواران را در پيروى هر چه بيشتر از ايشان يارى رسانيم.
در اينجا شايسته است از زحمات جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاى حاج ابوالقاسم علياننژادى، كه از ابتدا تا انتهاى كتاب را با دقّت مطالعه نمودهاند، و ديگر عزيزانى كه در به ثمر رسيدن اين اثر تلاش كردهاند تشكّر كنم، و مشتاقانه در انتظار پيشنهادهاى شما خوانندگان محترم هستم.
هفتم ذيحجه 1430 ه. ق
مصادف با شهادت امام محمّد باقر عليه السلام
مهدى دربانى
[1]. اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان والكفر، باب الطاعة والتقوى، ح 3
فلسفه شهادت
به نگارش:
آيت اللَّه العظمى مكارم شيرازى (مدظلّه)
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
چرا امام حسين عليه السلام فراموش نمىشود؟
اهمّيّت تاريخ زندگى امام حسين عليه السلام كه به صورت يكى از شورانگيزترين حماسههاى تاريخ بشريّت درآمده، نه تنها از اين نظر است كه همه ساله نيرومندترين امواج احساسات ميليونها انسان را در اطراف خود بر مىانگيزد و مراسمى پرشورتر از هر مراسم ديگر به وجود مىآورد، بلكه اهمّيّت آن بيشتر از اين جهت است كه: هيچگونه «محرّكى» جز عواطف پاك دينى و انسانى و مردمى ندارد و اين تظاهرات پرشكوه كه بهخاطر بزرگداشت اين حادثه تاريخى انجام مىگيرد، نيازمند هيچ مقدّمهچينى و فعّاليّتهاى تبليغاتى نيست و از اين جهت در نوع خود بىنظير است.
اغلب ما اين حقيقت را مىدانيم، ولى نكتهاى كه براى بسيارى (بهخصوص متفكّران غير اسلامى) هنوز به درستى روشن نشده و همچنان به صورت معمّايى در نظر آنها باقى مانده اين است كه:
چرا اينقدر به اين حادثه تاريخى كه از نظر «كمّيّت و كيفيّت» مشابه فراوان دارد، اهمّيّت داده مىشود؟ چرا مراسم بزرگداشت اين خاطره هر سال پرشكوهتر و پرهيجانتر از سال پيش، برگزار مىگردد؟
چرا امروز كه از «حزب اموى» و دارودسته آنها اثرى نيست و قهرمانان اين حادثه مىبايست فراموش شده باشند، حادثه كربلا رنگ ابديّت به خود گرفته است؟!
پاسخ اين سؤال را بايد در لابهلاى انگيزههاى اصلى اين انقلاب جستجو كرد، ما تصوّر مىكنيم تجزيه و تحليل اين مسأله براى كسانى كه از تاريخ اسلام آگاهى دارند چندان پيچيده و مشكل نيست.
به عبارت روشنتر حادثه خونين كربلا نمودارى از جنگ دو رقيب سياسى بر سر بدست آوردن كرسى زمامدارى يا املاك و سرزمينها صورت نگرفته.
همچنين اين حادثه از انفجار كينههاى دو طايفه متخاصم كه بر سر امتيازات قبيلهاى در مىگيرد، سرچشمه نگرفته است.
اين حادثه در واقع صحنه روشنى از مبارزه دو مكتب فردى و عقيدهاى است كه آتش فروزان آن، در طول تاريخ پر ماجراى بشريّت، از دورترين زمانها تا امروز، هرگز خاموش نشده است، اين مبارزه ادامه مبارزه تمام پيامبران و مردان اصلاح طلب
جهان، و به تعبير ديگر ادامه جنگهاى «بدر و احزاب» بود.
همه مىدانيم هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان رهبر يك انقلاب فكرى و اجتماعى، براى نجات بشريّت از انواع بتپرستى و خرافات، و آزادى انسانها از چنگال جهل و بيدادگرى قيام كرد و قشرهاى ستمديده و حقطلبى را كه مهمترين عناصر تحوّل بودند، به گرد خود جمع نمود، در اين موقع مخالفان اين نهضت اصلاحى كه در رأس آنها ثروتمندان بتپرست و رباخوار مكّه بودند، صفوف خود را فشرده ساخته، براى خاموش كردن اين ندا، تمام نيروهاى خود را به كار گرفتند، و ابتكار اين تلاشهاى ضدّ اسلامى در دست «حزب اموى» و سرپرست آنها ابوسفيان بود.
ولى در پايان كار، در برابر عظمت و نفوذ خيره كننده اسلام به زانو درآمده، سازمانشان به كلّى از هم پاشيد.
بديهى است اين از هم پاشيدن به معناى ريشهكن شدن و نابودى آنها نبود، بلكه نقطه عطفى در زندگى آنها محسوب مىشد، يعنى فعّاليّتهاى ضدّ اسلامى صريح و آشكار خود را به فعّاليّتهاى پشت پرده و تدريجى كه برنامه هر دشمن لجوج، ضعيف و شكست خوردهاى است تبديل نموده و در انتظار فرصت بودند.
بنىاميّه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله براى ايجاد يك جنبش
ارتجاعى و سوق دادن مردم به دوران قبل از اسلام، كوشيدند كه در دستگاه رهبرى اسلامى نفوذ پيدا كنند، و هر قدر مسلمانان از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله دورتر مىافتادند، زمينه را مساعدتر مىديدند.
بهخصوص پارهاى از «سنّتهاى جاهليّت» كه بهدست غير بنىاميّه بر اثر علل گوناگونى احيا گرديد، زمينه را براى يك «قيام جاهلى» آماده ساخت.
از جمله اين كه:
1. مسأله نژادپرستى كه اسلام خطّ قرمز روى آن كشيده بود دوباره بهدست بعضى از خلفا زنده شد و نژاد «عرب» برترى خاصّى بر «موالى» (غير عرب) يافتند.
2. تبعيضهاى گوناگون كه با روح اسلام به هيچ وجه سازگار نبود، آشكار گشت و «بيتالمال» كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بهطور مساوى در ميان مسلمانان تقسيم مىشد، بهصورت ديگرى درآمد و امتيازات بىموردى به عدّهاى داده شد و امتيازات طبقاتى بار ديگر احيا گرديد.
3. پستها و مقامها كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بر اساس لياقت و ارزش علمى، اخلاقى و معنوى به افراد داده مىشد، بهصورت قوم و خويش بازى درآمد، و در ميان اقوام و بستگان بعضى از خلفا تقسيم شد.
مقارن همين اوضاع و احوال، فرزند ابوسفيان، «معاويه» به