كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است هردو جزء مكتوبات سيد مىباشد.
در مجموعههائى كه بنده بدان دسترسى يافتم جمعا 31 مكتوب گرامى مير سيد على همدانى را مىتوان يافت كه همه را اينجانب در دو شماره مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران (شماره 81 و 84 سال 1354) چاپ كردهام.
مخاطبين سيد در اين نامهها پادشاهان و امراء و سالكان راه حق و دوستان و مريدان وى ميباشند:
1- سلطان محمد بهرام شاه بن سلطان خان حاكم بدخشان و بلخ (2 نامه) 2- سلطان قطب الدين پادشاه كشمير (1 نامه) 3- سلطان غياث الدين حاكم پاخلى (3 نامه). 4- سلطان طغان خان حاكم كونار (3 نامه) 5- سلطان علاء الدين حاكم پاخلى (1 نامه) 6- ميرزاده ميركا (1 نامه) 7- مولانا محمد خوارزمى (1 نامه) 8- مولانا نور الدين جعفر بدخشى (4 نامه)
در بعضى نامههاى او اسامى مكتوب اليهم مرقوم نيست ولى از فحواى آنها پيدا است كه از مريدان و ارادتمندان او هستند. اينك محتويات نامهها:
نامهيى دارد بنام سلطان شيخ محمد بهرام شاه حاكم بدخشان و بلخ كه باين عبارت آغاز ميگردد: «... تا مهندسان كارگاه تقدير صور و الوان بر صفحات الواح وجود مينگارند و خازنان خزانه بارگاه عليم و قدير باران فيض هدايت به رياض قلوب مخلصان عنايت از سحاب خود ميبارند بركات آثار نفحات ربانى نصيب روزگار آن عزيز باد ...» اين همان نامه است كه در مجموعه 4274 (ملى ملك) بعنوان مخطوبات و در مجموعه فيلم عكس شده به شماره 2030 (كتابخانه مركزى) بنام «صلوتيه» مضبوط است و تعليمات جوانمردى و فتوت را داراست.
حاكم مزبور يكى از مريدان مخلص سيد بوده است. سيد طبق التماس او رسائل «مرات التائبين» و «بهرامشاهيه» را هم نوشته است. محتويات اين نامه پند و اندرز است و دعوت به عدل و انصاف و رعيت پرورى و دادرسى مظلومان و ترحم بربى كسان. حاكم بدخشان را انذاز و تحذير ميكند كه مبادا امور كشور
رانى او را از ياد خدا و عبادات و فرائض دين مبين غافل سازد.
جزوى از نامه دوم را كه بآن سلطان نوشته در دست داريم. و عباراتى از آن و نيز چند شعرى را كه در ضمن آن نقل نموده در ذيل ميآويم: اول منزل صلب پدر است دوم رحم مادر سوم فضاى عالم فانى چهارم لحد پنجم ميدان عرصات ششم بهشت يا دوزخ كه هريك دار الابد است و نعيم و آلام اين دو منزل را نهايت نيست خالدين فيهاما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ.[1]
گنج امان نيست درين خاكدان
مغز وفا نيست درين استخوان
گر ملكى عزم ره آغاز كن
زين بنواتر سفرى ساز كن
نامه ديگرى نيز بنام سلطان قطب الدين پادشاه كشمير نوشته است.
اين نامه از موضع «پاخلى» بنام او نوشته و فرستاده شده و آغاز آن بدين قرار است: «حضرت سلطان اصلح اللّه شانه بدعاى مخلصانه مخصوص است باجابت مقرون باد ...» على همدانى از بد اعمالى معاصران شكايت ميكند و ميفرمايد:
«... اى عزيز اگر دين دارى آنست كه صحابه و تابعين داشتند و مسلمانى آنكه در قرن اول ورزيدند جاى آنست كه گبران و مغان از تردامنى ما ننگ دارند و جهودان بىمقدار اين مسلمانى ما را باين اعتقاد زور بكاه برگى برندارند».
ميفرمايد در روز قيامت هركس را از انجام وظيفه او مىپرسند كه به چه نحو انجام داده است؟ مردم عوام را از نماز مىپرسند و از اعمال ديگر دينى ولى پادشاهان نخستين بار درباره عدل گزارى مورد محاسبه قرار ميگيرند- بنابرين «اى عزيز حرام مخور و ضعيفان را محروم مگردان» در بعضى نسخ دو نامه بنام سلطان غياث الدين حاكم پاخلى و يكى بنام سلطان كونار و كبر كه طغان خان نام داشته موجود است ولى در نسخ ديگر اين هر سه نامه بنام سلطان غياث الدين مذكور مضبوط است- همينطور نامه شماره 5 در مجموعه نسخ عكس شده به شماره 672 اگرچه بدون اسم مخاطب است ولى از فحواى كلام و سياق بيان واضح است كه بنام سلطان غياث الدين مذكور است. نامه ديگرى بنام سلطان علاء الدين
[1]- آيه 107، سوره هود.
موجود است.
در نامهاى بنام سلطان غياث الدين سيد ناراحتىها و مصائب و آلام خود را كه در راه ارشاد و تبليغ اسلام باو وارد ميآمد ابراز فرموده است. درين نامه از عدم احترام علماى دين و سادات كبار و از فتنهپردازى اشرار و اوباش عليه خود شكايت ميكند و عزم جزم و تصميم استوار خود را بيان ميكند كه اگر مردم يزيد صفت فاجعهاى مانند حادثه كربلا را دوباره بوجود بيآرند او ازين ابتلاها نميترسد- ازين نامه معلوم ميگردد كه شخص وى نترس و بى باك و حقگوى بوده و تيمور جائر را هم همينطور نصائح تلخ گفته كه منجر به هجرت او به كشمير گرديده است: «... اين عزيز هرچند جهد كرد كه پيش از آنكه اهل اين ديار اين شقاوت كسب كنند رفته شود آن عزيز مانع آمد و اراده حق درين بوده كه و اللّه غالب على امره[1]و آن عزيز اين ضعيف را بدان شرط باز داشته بود كه آنچه متعلق امر معروف باشد شما ميدانيد. اول بر ما حكم كنيد پس بر ديگران كه هركه فرمان شرع را گردن ننهد ما به شمشير سياست كنيم و در شهر و بازار بدين معانى منادى فرموده و اين ضعيف بر اعتماد آن عهد و شرط آنچه دانست و توانست بجهت رضاى حضرت صمديت و تحصيل نيكنامى آن عزيز در اجراى حق و نصيحت كوشيد. امروز جاهلان مفتن كه احوال ايشان را بكرات و مرات دانستهاند و تحقيق كرده به مكابره و بىشرمى اجتماع كردهاند و اين حد جرأت ايشان نيست تا از اجابت آن عزيز تقويت نباشد. اگر خاطر عزيز آن ميخواهد كه اهل اين ديار باين ضعيف آن كنند كه يزيد كرد با حسين (ر ض) سهل است كه ما اين جفاها را سعادت خود ميدانيم، اين ضعيف را بحضرت صمديت عهديست كه اگر جمله زمين آتش گيرد و از آسمان شمشير بارد آنچه حق باشد نپوشد و به جهت مصلحت فانى دين بدنيا نفروشد ...» ميفرمايد كه بىاحترامى به علماى دين كه درين عصر مشهود است موجب شگفتى نيست زيرا حضرت رسول6فرموده است كه: «... سيأتى على الناس
[1]- آيه 21، سوره يوسف.
زمان يكون جيفة حمار احب اليهم من مؤمن يأمرهم بالمعروف و ينههم عن المنكر ...» ولى حاكم بايد كه فتن كشور خود را درست درك كند.
در نامهاى ديگر به سلطان توصيه به عدل و احسان و ضعيف نوازى ميفرمايد. سلطان را بعنوان اندرز ميفرمايد كه پيوسته اين آيه مباركه را لايحه عمل خود قرار دهد كه:إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكمبِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ...»[1]مفاد نامه سوم هم ناصحانه است. نامه سيد بنام سلطان طغان خان شاه هم حاوى نصائح مرشدانه است كه: «... حاكم عادل بايد كه از خطر حكومت غافل نباشد و قدر نعمت آن حضرت تعالى را حق خود بشناسد و در اوان فراغت عدل و احسان را به جناب قرب حضرت پروردگار و سيلت سازد ...» و نامهاى كه بنام سلطان علاء الدين نوشته نيز ازين قبيل ميباشد كه: «... قال اللّه تعالىالَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ ...[2]پس برحاكم و پادشاه واجب است كه از خطر عهده حكومت بينديشد و تقلد امور بندگان حق را اسان نشمرد و آثار نتائج مرضى و نامرضى را خوار ندارد و در سيرتهاى سلاطين اسلام و خلفاى راشدين رحمهم اللّه تامل كند ...»
نامههاى او بنام ميرزاده ميركا و مولانا خوارزمى و دو نامه بنام جعفر بدخشى هم ناصحانه و واعظانه است.
نامه سوم بنام جعفر بدخشى موقعى نوشته شده كه آن مريد سيد مريض بوده است درين نامه باو اندرز ميدهد كه بر امراض و آلام ديگر بايد كه صبر و تحمل نشان بدهد. براى معالجه وى دوايى هم توصيه ميكند. در اينجا عباراتى از نامه مزبور را مىآوريم «حضرت برادر دينى بدعا مخصوص است. باجابت مقرون باد بمحمد و اله- قال النبى صلى اللّه عليه و سلم: اذا احب اللّه عبدا ابتلاء فان صبر
[1]- آيه 90، سوره النحل.
[2]- آيه 41، سوره الحج.
اجتباه و ان رضى اصطفاه صدق رسول اللّه ... حب مزنجوش 8 درم بزرقطونا 8 درم شراب نعناع 10 درم خميريه نفخ هر درم با صد درم آب در ديگ سنگين بجوشاند و هر بامداد شربت باز خورد نافع بود ان شاء اللّه تعالى ...»
در نامه چهارم به تعبير خواب جعفر بدخشى پرداخته است كه خواب او كه درباره بلند پروازى و طيران او بالاى زمين و مانند پرنده قدسى است علامت و نشانه ارتقاى روحانى اوست و بايد كه نماز شكرانه بگزارد. مخاطبين بقيه نامه هاى او معلوم نيستند. در دو نامه بكسان خود توصيه مىفرمايد كه در خواندن اوراد و اذكار دوام و ثبات نشان دهند در نامهى ديگرى يكى از مريدان خود را بيكى از امراء معرفى ميكند و توصيه ميفرمايد كه باو كمك كنند. در نامه ديگرى بيكى از معتقدان خود وى را بر فوت كسى تسليت ميفرمايد. خلاصه نامه اينكه طبق«كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»[1]مرگ را چاره نيست مگر صبر ...
ايزد تعالى فضاى ساحت آن عزيز را به ضياى اشعه انوار صبر و رضا منور گرداناد و در روز«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ»[2]از ثواب بىنهايت صابران محروم مگرداناد ...»
در مجموعه 4250 (ملى ملك) تعزيت نامه ديگرى است كه در آن پند و نصائح ابراز داشته است درين مجموعه نامهاى بزبان عربى هم موجود است و در آن اشعار متعدد عربى هم نقل كرده و مطالب عرفانى را بيان فرموده است.
در مكتوبات اميريه عموما سادگى و اختصار و دلسوزى ويژهى سيد بچشم مىخورد.
8- عقليه
نسخ خطى: 4274 (ملك) 3258 (كتابخانه مركزى بنام «در بيان عقل و اسامى آن») 676 (آستان قدس مشهد، فهرست جلد 4) موزه بريتانيا (ريو: 2، ص 836) 736 (تاجيكستان) 3338، 3340 (- تاشكند ج 3)
[1]- آيه 185 سوره آل عمران.
[2]- آيات 34- 35 سوره عبس.
نسخ عكسى: 672، 1666 (كتابخانه مركزى)
اين رساله در فضيلت عقل انسانى با توجه به آيات قرآن مجيد و احاديث پيغامبر6و اقوال صحابه و تابعين و بزرگان نوشته شده است. رساله به دو باب تقسيم شده است:
باب اول: فضل و برترى عقل انسانى (طبق آيات قرآنى و اخبار رسول ص و اقوال بزرگان) باب دوم: در بيان اسامى و صفات عقل انسانى.
باب سوم: در تفاوت درجات خلق از جهت اكتساب انوار حقائق عقلى.
ميفرمايد كه فضل عقل موجب تفوق و رجحان طبقات مختلفه خلق ميگردد و عقل ملكه وهبى است«ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ»[1]
سيد به حديث معروف اول ما خلق اللّه العقل (كه در روايت ديگر بجاى عقل كلمه «علم» آمده است) استشهاد ميكند و مينويسد: نزد ارباب عقول مقرر است كه سبب شرف رتبت و امتياز نوع انسان بر حيوانات ديگر علم است و اقتباس حقائق اين حظ خطير ممكن نميگردد الا بواسطه ترجمان عقل ...»
اما هرعقل براى نوع انسان موجب بهبود و رحمت نيست تا اينكه آن را بآداب و آئينهاى رحمانى تربيت كرده باشيم. بنابرين عقل دو قسم است:
عقل رحمانى و عقل شيطانى. عقل وقتى كه در تخريب و هدم بناهاى اخلاقى و دينى بكوشد و مانند شتر بىمهار راه و رسم مسافرت در اين عالم را نشناسد آن عقل شيطانى است. البته عقل رحمانى نشان دهنده راه منزل مقصود و موجب بركات دنيا و نجات اخروى است:«وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَلا يضيع اجرالْمُحْسِنِينَ»[2]
در بيان فضل عقل از آيات زير شواهدى ميآرد و ميفرمايد كه بايد بكمك علم در اجلال و تنوير عقل بكوشيم:
«... إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى ...»[3]«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
[1]- آيه 4 سورة الجمعة.
[2]- آيه 69 سوره العنكبوت.
[3]- آيه 128 سوره طه.
وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ...»[1]
سبك نگارش اين رساله مصنوع و فنى است. و ذيلا عباراتى از آغاز آن را ملاحظه ميفرمائيد:
«حمد و ثناى نامتناهى آن فاطر حكيم را كه اشعه انوار مصباح عقول را جناح همم سايران منازل غيب و شهادت گردانيده كريمى كه بمقتضاى جود طالبان كمال را بوسيلت علم عرفانى باوج فلك سعادت رسانيده بديعى كه اقفال ابواب مخزن رتق بمفاتيح فضلش بگشاد. قديمى كه خلائق اشخاص و افراد و اعيان عرصه وجود را قبل الاختراع صلاى«آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ»داد ...»
9- داووديه (در آداب و سير اهل كمال)
نسخ خطى: 4250، 4274 (ملك) 3258 (كتابخانه مركزى بنام «در آداب و سير اهل كمال»)
موزه بريتانيا: (ر ك ريو: 2، ص 836) 2357، 2358 (تاشكند، ج 3).
نسخ عكسى: 672، 1666 (كتابخانه مركزى).
اين رساله مختصر فقط حاوى 3 برگ و اصلا نامهاى مفصل و وصيت نامهاى است كه سيد آن را براى يكى از مريدان يا دوستان خود بنام داوود نوشته ولى درباره اين شخص متأسفانه اطلاعاتى بدست نيامده است. در مقدمه رساله ميفرمايد: «... برادرى است اعز طالب راغب داوود اصلح اللّه احواله كه ازين ضعيف التماس وصيت كرد كه متضمن آداب و سير اهل كمال بود و متبرك بذكر نسبت بيعت شريفه ارباب كمال و احوال ...» ضمنا از پيران طريقت خود هم كه باو فيض رساندند ذكرى كرده و از احسان آنان تشكر ميفرمايد.
در آخر اين رساله على همدانى سلسله مشايخ خود را بيان فرموده است
[1]- آيه 164 سوره البقرة.
كه در باب اول اين كتاب بآن اشارت رفته و از آن استفاده گرديده.
موضوع اين رساله ذكر اهل عرفان و كمال است. و چنين آغاز مى شود: «الحمد للّه- و سلم على عباده الذين اصطفى اما بعد چون خلاصه اهل عالم بعد از انبياء:اعيان اولياء اللّهاند رياض دلهاى مطهر ايشان مهبط انوار الهىاند» در فضايل و كرامتهاى اهل فقر و عرفان به آيات زير از قرآن مجيد استناد ميكند:
1-«... أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ...»[1]
2-«... لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ ...»[2]
10- رساله خ خ بهرامشاهيه
نسخ خطى: 4195، 4736 (كتابخانه مركزى) 4250 (ملى ملك) 2374 (فرهنگستان تاشكند، ج 3).
اين رساله كوچك را مير سيد على همدانى به التماس سلطان محمد بهرامشاه حاكم بدخشان نوشته است و در واقع اولين نامه معرفى شده در مكتوبات اميريه است.
از مقدمه رساله معلوم ميگردد كه حاكم مذكور وقتى از سيد التماس پند و اندرز و وصيت كرده بود و در نتيجه آن مؤلف اين رساله را برايش تأليف فرموده است- اين رساله شايد بصورت نامهاى بوده و سپس چند مطلب و عبارت نو بر آن افزوده شده است ولى در بعضى نسخ آن را به همين صورت مىبينيم.
مضمون اين رساله نصائح و وصايا است براى روش جوانمردانه و عدل و خدا ترسى و امر بالمعروف و نهى عن المنكر و برپا داشتن مراسم دينى.
ضمنا به اشعار عارفانه هم استناد ميفرمايد كه از آنجمله است ابيات زير:
[1]- در موردى آيه 62 سوره التوبة.
[2]- آيه 8 سوره الحشر.