بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 218

چپ و هر شخصى حالت و حيرت آن شب را حكايت ميكردند كه امشب حضرت مولانا در خانه من چنان كرد و چنين گفت و غلغله در ميان ايشان افتاده بود و خلايق درين قضيه حيران مانده ...»[1]پس تعجب نيست كه على همدانى اينهمه غزليات را در شبى سروده باشد.

كاتب نسخه خطى شماره 28/ 4250 كتابخانه ملى ملك در آخر غزليات و اشعار مير سيد على همدانى نوشته است كه او (على همدانى) در شبى اينهمه اشعار گفته و صبح ديگر ترك شعر كرده و ديگر شعرى نگفته است ولى اين درست نيست زيرا سيد در تمام عمر با بركت خودش گاه‌گاه به شعرگويى پرداخته و سرودن چهل و يك غزل در يك شب موجب نمى‌شود كه او ديگر شعرى نگفته باشد.

سبك شعر على همدانى‌

امير سيد على همدانى اساسا صوفى پاكدل و پاكباز بود و به شعر و شاعرى بجز براى مقاصد اصلاح طلبانه و راهنمائى ديگران علاقه‌اى نداشت. سيد طبق روش فرقه «كبروى» به سماع توجه خاص داشته و خود هم سماع و رقص ميكرده است و ميدانيم كه اين عوامل محرك شعر صوفيانه بوده است. براى همين است كه او جذبات درونى و كيفيات روحانى خود را گاه‌گاه در لباس شعر جلوه ميداده است. بنابرين اشعار او داراى جنبه‌هاى عرفانى و درونى و ذوقى است و البته با وجود حرارت و گرمى زياد، كلام وى بمرتبه معاصرين چون محمود شبسترى و حافظ نمى‌رسد.

صاحب نگارستان كشمير على همدانى را در گروه شعراى تواناى زبان فارسى شمرده و همينطور آقاى دكتر محمد ظفر خان استاد زبان و ادبيات فارسى در دانشكده دولتى فيصل آباد سوز و حرارت و گرمى غزلهاى عرفانى سيد را مورد تمجيد و تحسين قرار داده است.[2]

[1]- تذكره شيخ كججى، ص 132- 133.

[2]- نگارستان كشمير، ص 276 و شعراى فارسى زبان كشمير پيش از دوره تيموريان در شبه قاره پاكستان و هند( پايان نامه بزبان انگليسى، ص 72).


صفحه 219

مير سيد على همدانى پيرو شعراى سبك خراسانى و عراقى (هردو) بوده و خواهيم ديد كه سوز و سرور و هيجان شعر حكيم سنائى و شيخ عطار و مولوى و عراقى و سعدى در اشعار او تأثيرى بسزا داشته است.

سنائى غزنوى قصيده‌اى دارد باين مطلع:

اى گرفتار نياز و آز و حرص و حقد و مال‌

ز امتحان نفس حسى چند باشى در وبال‌

و غزل على همدانى باين مطلع در پيروى همين قصيده عرفانى است:

اى گرفتاران عشقت فارغ از مال و منال‌

و الهان حضرتت را از خود و جنت ملال‌

مولوى غزلى دارد باين مطلع:

آه ازين زشتان كه مه رو مينمايند از نقاب‌

از درون سوكاه تاب و از برون سو ماهتاب‌

و غزل على همدانى با اين بيت آغاز ميپذيرد:

گر براندازد زمانى از جمال خود نقاب‌

در كسوف آرد رخ خود از خجالت آفتاب‌

و غزل ديگر على همدانى كه مطلع آن قبلا مذكور گرديد از حيث معنى باين غزل عطار بسيار شبيه است كه:

گر رخ او ذره‌اى جمال نمايد

طلعت خورشيد را زوال نمايد

على همدانى غزل شماره 22 (طبق ترتيب الفبا) را در حقيقت در شرح مطلع‌[1]غزل مولوى سروده و معانى آن مطلع عرفانى را بيان فرموده است:

از كنار خويش مى‌يابم دمادم بوى يار

ز ان همى گيرم بهردم خويشتن را در كنار[2]

غزل على همدانى كه بيت اول آن را در زير ميآوريم:

[1]- در ديوان كبير چاپ نولكشور هند( در ص 1034) مطلع بدينقرار است:

سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً

و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ‌

فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى‌

برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)

[2]- ديوان كبير جلد دوم باهتمام استاد فروزانفر، ص 296.


صفحه 220

ارباب ذوق در غم تو آرميده‌اند

از شادى و نعيم دو عالم رميده‌اند

يكى از غزلهاى شيواى زبان فارسى است و از حيث لفظ و معنى شبيه است به غزليات بسيارى از استادان مثلا:

آنها كه پاى در ره تقوى نهاده‌اند

گام نخست برسر دنيا نهاده‌اند[1]

اينان مگر ز رحمت محض آفريده‌اند

كارام جان و انس دل و نورديده‌اند[2]

اينان كه آرزوى دل و نور ديده‌اند

تنشان مگر ز جان لطيف آفريده‌اند[3]

آنانكه گوى عشق ز ميدان ربوده‌اند

بنگر كه وقت كار چه جولان نموده‌اند[4]

همينطور آن نصائح كه على همدانى درين غزل ذكر كرده:

راحت ارخواهى بيا با درد او همراز شو

دولت ارجوئى برو در عشق او جانباز شو

شايد از غزل عطار الهام گرفته باشد كه در بحر كوتاه سروده شده است:

اى دل بميان جان فرو شو

كلى بدل جهان فروشو

گر هيچ در امتحان كشيدت‌

مردانه در امتحان فرو شو[5]

و اينگونه امثال زياد است ولى باوجوداين همه على همدانى در اشعار خود ندرت و ابتكار خودش را آشكار نموده است و مانند شاعران عرفانى شعر او داراى سوز و ساز خاصى است كه بس دلپذير است مثلا اين اشعار ملاحظه گردد:

ز حسنت هركسى هردم حديث ديگر آغازد

رخت گر جلوه‌اى سازد نماند آن حكايتها

جهان از عكس رويش گشته روشن‌

اگر اكمه نبيند هيچ غم نيست‌

حجاب تست اين هستى موهوم‌

كه هرگز نور با ظلمت بهم نيست‌

گدايى را كه با سلطان رعنا باشدش سودا

دلش پيوسته ريش و عيش تلخ و چشم‌تر باشد

[1]- عطار: ديوان، ص 289.

[2]- سعدى: كليات، ص 723.

[3]- همام الدين تبريزى: گنج سخن، ج 2، ص 184.

[4]- عراقى: كليات چاپ 4، ص 112.

[5]- عطار: ديوان، ص 468.


صفحه 221

عاشقان عكس رخت در همه اشيا بينند

سر سوداى تو در سينه هويدا بينند

برجان مستمندان داغى ز غم نهادند

كز سوز او دو عالم در حيرت اوفتادند

طاعت و زهد ربايى را بدان در قدر نيست‌

تحفه‌اى آنجا نيارد كس به از سوز و گداز

با غم و دردش تو از لذات جسمانى مگو

با وجود روضه رضوان تو در گلخن مناز

آتش از لطفت گلستان گشته در پيش خليل‌

خورده نمرودى بقهر از نيم پشه گوشمال‌

كشتگان تيغ عشقت زندگان جاودان‌

صيد شاهين غمت شاهان ملك بيزوال‌

اى على لفظ من و ما حمق است‌

چو ز ما بگذرى چه ماند؟ حق‌

با وجود اينكه على همدانى يك شاعر حرفه‌اى نبوده و شايد باين هنر توجه مخصوصى نداشته طبع او پرسوز و ذوقش عالى بوده و اين امر را از انتخاب منطق الطير كه انجام داده و اشعار ديگران كه در كتب و رسائل خود آورده است ميتوان دريافت. همين ذوق پخته او بوده كه در بسيارى از اشعار او مناسبات لفظى و معنوى و صنايع متعدد ادبى بچشم ميخورد كه علامت آشنائى او با فن شعر و مفاهيم شاعرانه ميباشد. آرى همان‌طور كه مولوى باوجود اين شكسته نفسى كه، من ندانم فاعلاتن فاعلات، اشعارى سروده كه بقول جامى: هست قرآن در زبان پهلوى، على همدانى هم بعضى از اشعار را عالى سروده است. مثلا:

باز اوج كبريائى مانده اندر دام كام‌

دام و دانه بر در و خرم بحضرت باز شو

گر هماى قاف قربى بال همت برگشاى‌

در فضاى لا مكان با قدسيان همراز شو


صفحه 222

در ملامتگه عشاق كه ديوان قضاست‌

پاكى يوسف جان را ز زليخا شنوند

مصر دل را چو ز فرعون هوا پاك كنند

صدق موسى هذا از يد بيضا شنوند

آب چون از ابر افتد قطره خوانندش همه‌

چون به بحر انداخت خود را نام او دريا شود

آب حيوان بايدت در ظلمت نابود شود

كانكه چشم از خود بپوشد چون خضر بينا شود

(در مصرع ثانى حرف ض در كلمه خضر را متحرك آورده و فصحاى ديگر هم اينطور استعمال كرده‌اند و جاى ايراد ندارد).

خصوصيت ديگر غزليات مير سيد على همدانى آهنگ و موزونى آنهاست كه بعنوان نغمه و آواز در محفل سماع خواندنى ميباشد و درين جا مخصوصا آن غزلها كه در بحر هزج يا رمل سالم مثمن گفته شده، مورد توجه است، و اين غزلها بيشتر از آهنگ اشعار سنائى و عطار و مولوى بهره‌مند است و چون چهل اسرار مشتمل به 41 غزل و 9 رباعى و قطعه مير سيد على همدانى بوسيله اينجانب و خانم دكتر سيده اشرف بخارى، دانشيار ادب فارسى در دانشكده دولتى فيصل آباد، پنجاب در اواخر سال 1347 ش و باهتمام انتشارات وحيد چاپ شده، و اينك متن و ترجمه و شرح آن بقلم نگارنده بزبان اردو در لاهور در شرف چاپ است، از نقل امثله زياد خوددارى ميكنيم- البته ذكر مختصرى از مخمسات خواجه مستانشاه كابلى شايد بيمورد نباشد.

مخمسات مستانشاه كابلى‌

حضرت خواجه مستان شاه كابلى صوفى پاكدلى بوده و به امير سيد على همدانى عقيدت و ارادت خاصى ميورزيده است. مستان شاه شاعر هم بوده و در شعر عرفانى او تاثير اشعار مير سيد على همدانى بچشم ميخورد او همه غزلهاى مير سيد على همدانى را تخميس كرده و تضميناتى در قالب مخمس پرداخته است: او به هردو مصراع از شعر على همدانى سه مصراع اضافه كرده است اين سه مصراع او در اصل‌


صفحه 223

شرح آن بيت است كه بعدا نقل كرده است و بهمين علت اين مخمسات بنام «شرح چهل اسرار» شهرت دارد[1]و در ديوان اشعار مستان شاه موسوم به «آتشكده وحدت»[2]هم بچاپ رسيده است. اين مخمسهاى جالب يادآور مخمسهائى است كه مرحوم ملك الشعراء بهار از اشعار شيخ اجل سعدى شيرازى ترتيب داده است‌[3]البته فرق سبك هردو هم آشكار است. آقاى محرم على چشتى از ارادتمندان خواجه مستان شاه مخمسات مذكور را از زبان حضرت مستان شاه شنيده و ياد داشت كرده است- او مجموعه چهل اسرار على همدانى را در خانقاه معلى كشمير از مستانشاه ياد گرفته و به بعضى حقائق عرفانى آن پى برده است اينك بعنوان نمونه انتخابى از تضمينات مستان شاه در ذيل نقل ميگردد اين تضمينات تخميسى است كه او براى دو غزل مير سيد على همدانى ترتيب داده و با نقل آن نمونه شعر على همدانى نيز مذكور ميگردد. (در هردو مورد مصرعهاى چهارم و پنجم سروده على همدانى است):

1- آنان كه جلوه رخ خوب تو ديده‌اند

سر تا بپاى بهر جمالت دويده‌اند

جان داده‌اند و انده عشقت خريده‌اند

«ارباب ذوق در غم تو آرميده‌اند

از شادى و نعيم دو عالم رميده‌اند»

ذره صفت بمهر جمال تو برپرند

هردم ز جان بشوق تو صد جامه ميدرنه‌

از عرش و فرش و كرسى و كونين برترند

«حوران خلد را به پشيزى نمى‌خرند

[1]- شرح چهل اسرار چاپ لاهور ماه ژوئيه، 1888 م.

[2]- آتشكده وحدت چاپ لاهور، 1315 ق.

[3]- مثلا اين تضمين بهار از مقطع غزل سعدى كه عليه استبداد محمد على شاه قاجار ترتيب داده ملاحظه گردد:

سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً

و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ‌

فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى‌

برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)


صفحه 224

تا از صفاى حسن تو رمزى شنيده‌اند»

از پاى تا به سر همه شهدند چون رطب‌

بيند اگر ز گردش ايام بلعجب‌

نى فيد ننگ و نام و نشانند نى نسب‌

«پالوده شكنجه عشقند ز ان سبب‌

ز آلودگان جيفه دنيا بريده‌اند»

عشاق داشت در غم آن شاه دلپسند

بيچاره و نزار و ضعيفند و مستمند

در عهد بند عشق جدايند بندبند

«از ناز يار و محنت اغيار فارغند

چون در سرادقات جلالش رسيده‌اند»

اى شاه ترك و ماه عرب، فتنه عجم‌

رحمى نما بحال ضعيفان پرالم‌

مستان شاه ز هجر بشد لقمه عدم‌

«بر بوى مهر تست علايى رهين غم‌

كاين دولت از ازل بگلش در دميده‌اند»

2- قادرا قدرت نمايا لا زوالا ذو الجلال‌

جان فشانان جمالت فارغ انداز قيل و قال‌

هردو عالم را نموده بهر وصلت انفصال‌

«اى گرفتاران عشقت فارغ از مال و منال‌

و الهان حضرتت را از خود و جنت ملال»

از ظهور صافيانت گشته اوصاف ملك‌

نيست جز توصيف ايشان جمله اصناف ملك‌

چون سليمان زمانه هريك اطراف ملك‌

«عارفات وصف تو مغبوط اشراف ملك‌

مدبران درگهت سرگشته تيه ضلال»


صفحه 225

بهره‌ور از خوان عدلت آمده زشت و جميل‌

گوسفندى گشته قربانى بجاى اسمعيل‌

آمد از امر تو موسى را چو ميدان رود نيل‌

«آتش از لطفت گلستان گشته در پيش خليل‌

خورده نمرودى بقهر از نيم پشه گوشمال»

گنگ شد در عظمت ذاتت زبان قدسيان‌

مى‌سرايند ما عبدنا جمله پيغمبران‌

گشته‌اند العجزگويان در صفاتت انس و جان‌

«طوطيان طارم علوى برآورده زبان‌

نعره‌هاى ما عرفناك اى قديم ذو الجلال»

آدم و نوح و حوا در طره‌ات گرديده صيد

گشته از عشق رخت يعقوب را چشمش سفيد

خاك بستان رهت موسى و عيسى عمرو وزيد

«باده نوشان غمت داوود و معروف و جنيد

جان فروشان درت عمار و سلمان و بلال»

پادشاها بى‌نظيرا لازوالا، جاودان‌

آتش عشقت فكنده در ميان خانمان‌

داد مستانشه ز عشقت عاقبت روح روان‌

«در تمناى خيالت شد علايى جان فشان‌

تا چه خواهد برد آخر زين تمناى محال»[1]

[1]- متاسفانه احوال مستانشاه كابلى معلوم نشد و از آتشكده وحدت( ص 366) فقط اين قدر معلوم ميشود كه در سال 1284 ق از كابل به پيشاور آمده و سپس به كشمير رفته و اين مخمسات را در مسجد شاه همدان ساخته است( ص 370) شاعر نامى فارسى، غلام قادر گرامى، جالندرى( م 7 م)، در توصيف مستان شاه كابلى قصايدى سروده است.