اقدامات، خليفه الناصر لدين اللّه را «كاردان و مجرب و مقدام و شجاع و تيز خاطر و حاضر جواب و صاحب فطنت و ذكاء و فاضل و بليغ» مىشمارد. جالب است كه سلطان شهاب الدين غورى (م 602 ه) و الملك العادل ايوبى و فرزندانش در دمشق و سلطان كيكاووس دوم رومى (616- 632 ه) و ديگران لباس فتوت ناصرى را دربر كرده بودند.
مىگويند خليفه به شكار و نشانه بازى سخت علاقهمند بود و 1445 پرنده شكار كرده بود، و به فتيان توصيبه نمود كه چهارده نوع پرنده (وزه، انيسه، سقا، تم، هويره، لقلق، هوغ، عقاب، عنز، غرنوق، كركى، لغلغ، مرزه و نسره) را شكار كنند[1]براى طيور المناسيب ورمى البندق خليفه تشكيلاتى درست كرده بودند و خود او از ميان پيشهها بيش از همه عمر خود را به نگاهدارى كبوتران قاصد (طيور المناسيب) و انداختن گلوله و مهره گلى با كمان گروهه (بندق) صرف نمود و امر داد كه كسى غير از او اين قبيل پرندگان را نگاه ندارد مگر آنكه آنها را از خليفه بگيرد و انداختن گلوله را با كمان گروهه نيز براى ديگران قدغن نمود، شخصى بنام ابن السفت از اهالى بغداد كه زير اين بار نرفت، و از ترس خليفه از آن شهر گريخته به شام پناه برد ... گفت اين فخر مرا بس كه همه مردم به اجازه خليفه مهره مىافكنند و من تنها در اين شمار نيستم»[2].
از اقدامات مهم خليفه الناصر لدين اللّه، يكى برقرارى امنيت در قلمرو خلافت و مجازات سنگين براى آن تعداد از عياران و شطاران و ديگر خرابكارانى بود كه به كارهاى تروريستى اشتغال داشتند و بقتل و غارت مىپرداختند شمارى از آدمكشان بدار كشيده شدند و دستهاى دزدان بريده شد. خليفه مىگفت:
خداوند براى قتل عمد، مجازات جهنم مقرر داشته، و شما آن را «فتوت و جوانمردى» نام مىنهيد؟ خليفه از ميان جوانمردان، جاسوسانى به نام توابون
[1]- ر ك كتاب الفتوة تأليف ابن معمار چاپ بغداد.
[2]- مجله شرق شماره 6 سال 1310 ش ص 348 و نيز مجله وحيد شماره 7 سال 1347 ش، ص 635- 636.
را برگزيد تا بدعملىها و خرابكارىهائى را كه انجام مىگيرد بوى اعلام دارند. همچنين به فتيان دستور داد تا براى تيراندازى در جنگها خود را آماده نمايند. و اين بود كه تربيت يافتگان فتوت ناصرى، وارد جنگهاى صليبى هم شدند.
تا سال 622 ه ق كه سال در گذشت خليفه الناصر مىباشد فتوت در سراسر كشورهاى اسلامى بعنوان مذهب مختار درآمده بود و دستههاى مردم بخشنده و كارساز و دستگير و فداكار، در همهجا ديده مىشدند چنانكه فعاليتهاى اسامه ابو المظفر امير شامى و صلاح الدين ايوبى احتياج به معرفى ندارد.
جانشينان خليفه الناصر هم بتوسعه نظام فتوت مىپرداختند فرزند وى محمد الظاهر باللّه در سالهاى 622 و 623 ه خلافتى بس كوتاهمدت داشت و پس از او پسرش منصور ملقب به المستنصر باللّه (بانى مدارس مستنصريه) بروى كار آمد و لباسهاى فتوت ناصرى را براى سلطان جلال الدين منكوبرنى و نور الدين ارسلان شاه زنگى شهر زورى فرستاد كه ايشان نيز آن را در بر كرده اند. در همين اوان شيخ شهاب الدين سهروردى (م 632 ه) دو فتوت نامه انشاء و املاء نمود كه در آنها از فتوت اخلاقى صحبت داشت و فتيان را از حمل اسلحه و غارتگرى منع نمود.[1]همچنين شيخ سعدى شيرازى كه در آن موقع در بغداد نزد عبد الرحمن ابن جوزى (ابن جوزى دوم م 636 ه) درس مىخوانده، در اشعار خود كرارا از فتوت ياد مىكند كه ذكر آنها خواهد آمد.
در سال 656 ه بساط خلافت عباسى بدست هلاكو خان مغول برچيده شد و تشكيلات فتوت هم از بين رفت، ولى خلفاى فاطمى مصر و بازماندگان خلفاى عباسى باز به ترويج و توسعه آن مىپرداختند و تا قرن بعدى فعاليتهاى فتيان عرب مصر، در فتوت نامهها مذكور افتاده است و القلقشندى هم در مجلد يازدهم «الصبح الاعشى» در پيرامون تشكيلات فتيان اشاراتى دارد.
«اخيت» و رابطه آن با فتوت
اخ به معنى برادر است و اخى (برادر من) را به عنوان معادلى براى فتى و
[1]- رسايل جوانمردان، ص 158.
جوانمرد بكار مىبردهاند. چنانكه فتيان با القاب اخوه و اخيه و اخوان هم ياد شدهاند. ريشههاى اخيت همانا مواخات و اخوت اسلامى است كه نبى اكرم6در ميان مهاجرين مكه و انصار مدينه افكند و در قرآن مجيد هم آمده است:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»[1]- بسيارى از مشائخ عالم اسلام با لقب «اخى» ياد مىشوند كه نوعا برمسلك فتوت بودهاند. ابن بطوطه در سفرنامه معروف خود بجاى فتيان از «اخيه» ياد مىكند. و معلوم است كه تا آن قرن اين گروه در كشورهاى اسلامى بويژه در خطه روم (تركيه فعلى و نواحى مجاور آن) شيوعى داشتهاند.
در فتوت نامه منظوم ناصرى سيواسى و فتوت نامه منظوم شاعرى به نام عطار و رساله فتوتيه مير سيد على همدانى هم از «اخيت»- بخصوصه- ذكرى آمده است.
رساله مزبور بطورى كه در دائرة المعارف اسلامى هم مىخوانيم مهمترين مآخذ در رابطه با اخيت در قرن هشتم هجرى به شمار است[2]و مؤلف آن خطاب به مريدش مىفرمايد:
اى عزيز بدانكه لفظ «اخى» لفظى است متداول گشته ميان خلق. و اين لفظ را معنى رفيع و حقيقتى وسيع است و بيشتر اهل زمانه بظاهر لفظ بيحاصل و اسم بىمعنى قناعت كردهاند و از اسرار حقائق دينى محروم مانده و جمعى از ارباب نفوس شخصى را برخود تقديم مىكنند و وى را «اخى» ميخوانند و به دواعى مرادات نفسانى چند روزه صحبتى بانفاق ميدارند و آخر بوحشت و عداوت مى انجامد. بدين سبب كلمهاى چند بر مقتضاى اين معنى- آنچه زبان وقت املا كند- در قلم خواهد آمد و ايمائى كرده خواهد شد تا تنبيهى بود طالبان اين معنى را، انشاء اللّه تعالى.
اى عزيز بدانكه ارباب طريقت اطلاق اين اسم به سه معنى اعتبار كردهاند و سه مرتبه نهادهاند: اول عام دوم خاص سوم اخص. اول لغوى اسمى دوم نصى حقيقى سوم اصطلاحى معنوى.
اما اول بدانكه اسم اخى در لغت «برادر من» است و عامه مردم برادر
[1]- قرآن مجيد الحجرات آيه 10.
[2]- بنگريد به همان مرجع در ذيل اصطلاح« اخى».
كسى را دانند كه از يك پدر يا از يك مادر باشد و اگر كسى ديگر را برادر خوانند از سر رسم يا تكلف بود اما در واقع او را برادر اعتبار نكنند.
مرتبه دوم خواص مؤمناناند و علماى دين كه بقوت علم و نور ايمان از مرتبه تقليد و رسوم ترقى كنند و بقدر حوصله هركس احوال و اسرار و حقائق دين از شواهد اختيار و از آثار كتاب و سنت استدلال كنند. پس بحكم «انما المومنون اخوة» همه مؤمنان را برادر دانند.
مرتبه سوم اصطلاحى و آن ميان ارباب قلوب و اهل تحقيق است كه اين طائفه اين اسم را اطلاق مىكنند بر اهل مقامى از مقامات سلوك كه عبارت از آن مقام فتوت است.[1]
اگرچه مير سيد على كلمه «اخى» را عربى دانسته و ظاهرا نيز چنين است و به معنى «برادر من» مىباشد ولى محققان متعدد فكر مىكنند كه اصل اين كلمه اقى و مأخوذ از ريشه تركى (لهجه اويغورى) است و معنى آن «فياض» و «سخى» و «جوانمرد» است كه بعدها كمكم تلفظ آن «اخى» شده و سپس به جاى اقى، بيشتر «اخى» بكار رفته است ولى كارهاى «اخى» همان كارهاى «اقى» بوده است. اصطلاح «اخى» (- جوانمرد و فتى و مظهر فتوت) قبل از قرن هفتم هجرى بندرت ديده مىشود و شايد شيوعى نداشته است ولى نام چند تن از «اخىها» در دست است و از آن جمله يكى اخى فرج زنجانى (م 457 ه) كه در گزارشهاى زيادى به عنوان مرشد و پير نظامى گنجوى از او ياد شده است.
ولى بظاهر نظامى مريد او نبوده و فقط به شخص و تعليمات وى علاقه فراوان داشته است. و اينكه مريد او تلقى شده از اشتباهات دولتشاه سمرقندى است و نظامى در حدود سال 530 ه ولادت يافته است و اخى فرج مدتها پيش از آن فوت كرده بود. معذلك از اين گزارشها برمىآيد كه اخى فرج در شمال ايران آن روزى (و در احوالى اناتولى) زندگانى ميكرده و اخيت را در آن سرزمين رواج داده است. از قرائن معلوم ميگردد كه اخيت در قسمت شمالى ايران شيوع و رواج داشته ولى در نتيجه حمله خانمانسوز مغول، كه در اوائل سده هفتم هجرى
[1]- بنگريد به متن فتوتيه كه بعدا خواهد آمد.
آغاز شده، تشكيلات و نيز مدارك مربوط به اخيان ايران از بين رفته و آنها باناتولى مهاجرت كردهاند.
اخيت در اناتولى پيشرفت شايانى كرده و در سراسر اين ناحيه تشكيلات جوانمردى اخيان گسترش يافته كه در اين باره از سفرنامه ابن بطوطه و فتوت نامه منظوم ناصرى مطالبى را آورديم. در اوايل، «اخى» رئيس گروه اصناف مختلفه مردم بود و منزل او بصورت مركز و جاى اجتماع اخيان بود. بعد از تأسيس زوايا و خانقاهها، رسوم و آداب فتوت در اين مراكز برگذار مى گرديد.
مجامع فتيان (لنگرها و زوايا)
فتيان در زوايا و لنگرها جمع ميشدند و تربيت ميگرفتند و اين زوايا براى آنان بمنزله خانقاهها بود و در آنجا مانند سالكان تصوف جمع ميشدند. سياح معروف مراكشى، ابن بطوطه طنجهاى، آنطور كه اشارت شد، در سفرنامه خود به توضيح پيرامون مراكز و تشكيلات فتيان (مخصوصا در اناتولى) چنان كه مشاهده كرده بود پرداخته و درباره كارهاى خوب و جوانمردانه آنان سخن مىگويد. به نوشته او «اخية الفتيان» نه فقط در انطاليه (- اناتولى) بلكه در سراسر بلاد روم بفراوانى موجوداند و «اين گروه در غريب نوازى و اطعام و بر آوردن حوائج مردم و دستگيرى از مظلومان در تمام دنيا بىنظيرند «اخى» در اصطلاح آن نواحى كسى را گويند كه از طرف همكاران خود و ساير جوانان مجرد بعنوان رئيس و پيشكسوت انتخاب ميشود ... پيشكسوت هريك از گروهها خانقاهى دارد مجهز بفرش و چراغ و ساير لوازم. اعضاى وابسته بهركدام از گروهها آنچه را از كار و كاسبى خود بدست ميآورند، هنگام عصر تحويل پيشكسوت خود ميدهند و اين وجوه صرف خريد ميوهها و خوراك ميشود كه در خانقاه بمصرف ميرسد.
ابن بطوطه مىنويسد: «من در تمام دنيا مردمى نيكوكارتر از آنان نديدهام اگرچه اهالى شيراز و اصفهان هم بروش جوانمردان تشبه ميجويند ليكن اينان در غريب نوازى و مهمان نوازى بيشتر و پيشترند».
- از مطالعه سفرنامه ابن بطوطه معلوم ميشود كه فتوت اصنافى هم در قرن هشتم هجرى بطور عموم موجود بوده است. چنانچه او از جوانمردى ياد مىكند كه خراز بوده است و «در حدود دويست تن از پيشهوران تحت اويند و خانقاهى دارند و هرچه روز بدست ميآورند شبانه در آنجا خرج مىكنند.»
ابن بطوطه اجتماعها و فعاليتهاى رفاهى فتيان را بخوبى مشاهده كرده و در شهر سيواس فتيان آن شهر را ديده و از ضيافت آنان بهرهمند شده است. او در كتاب خود زيادتر از ده جا برخوردهايش با فتيان و پذيرائى گرم آن گروه و تشكيلات رفاهى آنان را ذكر ميكند. ظاهرا بيشتر فتيان دراويش كه در اناتولى جمع شده بودند اصلا از ايران بودند و در دوره هرجومرج تهاجمات سفاكانه مغول به آنجا رفتهاند لنگرها و زواياى فتيان كه در سفرنامه ابن بطوطه مذكور است، در غالب نقاط ممالك اسلامى دوشادوش خانقاهها تأسيس ميشده و تا آنزمان كه تشكيلات و رواج مسلك فتوت باقى بوده، زوايا هم باقى بوده است.
متصل به زواياى فتيان نيز زورخانهها وجود داشته و در اين رابطه بايد دانست كه فتيان در تشكيل ورزشگاهها هم نقشى مهم ايفا كرده و گروه عياران و شطاران ايران نسبت به اين كار علاقه فراوان نشان ميدادند. «ايشان خود را با ورزش نيرومند ميساختند تا بتوانند در برابر دشمنان كشور خود با قدرت بيشترى عقايدشان را ترويج كنند»[1]اصطلاحات متعدد زورخانه (مرشد و پير و كسوت و ازار و غيره) نفوذ فتوت و اخيت را به خوبى نشان مىدهد.
حقيقت و اهميت فتوت و اخيت
بهترين توضيحات در حقيقت و اهميت فتوت و اخيت از مير سيد على همدانى است كه عبادات بىروح را وزنى نمىنهد و افراد ثروتمند را به رعايت حقوق بندگان خدا و كمك به ابناء نوع دعوت مىنمايد و خطاب به مريدش شيخ اخى على طوطى عليشاه ختلانى كه رساله فتوتيه را براى راهنمائى وى نوشته است مىفرمايد:
«اى عزيز، چون معلوم كردى كه حقيقت اين نوع طاعات، كه دأب
[1]- نقش پهلوانى تاليف كاظم كاظمينى، ص 122.
اتقياء و اصفياء و پيرايه احباء و اولياء است، از عامه مردم متصور نميشود، قسم دوم را غنيمتدان كه به فضل خود اسباب حصول آن سعادت ترا مهيا كردهاند و آن احسان است با تن و مال به بندگان او كه گنج عالم باقى و تخم سعادت ابدى است. ازين تخم چنانكه ميتوانى بنه كه در روز درماندگى بكار آيد.
و اگر مركب همت در ميدان سابقان كه مبارزان صفوف ولايتاند نميتوانى تاخت بارى سعى كن تا از صف اصحاب يمين كه اهل فتوت و اهل احسانند باز نمانى. و از نسيم يمن عنايت كه از وادى كرم برجان متوسطان بساط نجات ميوزد، محروم نمانى و در حضيض دركات نيران با اهل شقاوت و خسران گرفتار نگردى.
مثنوى
بشتاب كه راحت از جهان رفت
آهسته مران كه كاروان رفت
اين صورت اژدهاى خونخوار
در گرد تو حلقهايست چون مار
گرد رنگرى بفرق و پايت
در حلقه اژدهاست جايت
بگذر ز جهان كه اژدها خوست
آن پيرزن است و اژدها اوست
با خاك ترك مهرجويى
گويى كه بگويم و نگويى
در حبس گه جهانى آخر
ره جوى كه راه دانى آخر
بالاى فلك ولايت تست
هستى همه در حمايت تست
برپايه قدر خويش، نه پاى
تا برسر آسمان كنى جاى
اين ره به وفا بسر توان كرد
جان زو بصفا بدر توان كرد
از سيل چو كوه سر مگردان
سيلى خور و روى برمگردان
خاك تو شده جهان هستى
چون خاك مكن جهان پرستى
دايم بتو برجهان نماند
چيزى مپرست كان نماند
اى عزيز، بدان كه دنيا رباطى است بر سر باديه قيامت نهاده و منزلى است در ميان بيابان ازل و ابد گسترده، تا مسافران حضرت صمديت كه از بيابان عالم ارواح به قرارگاه صحراى قيامت سفر كنند، در اين منزل فرود آيند
و ازين جا زاد سفر آخرت بردارند و به تدبير سفر بىنهايت مشغول شوند ولى احوال اين مسافران بمقتضاى حكمت الهى متنوع افتاده است: بعضى را بصورت قوى آفريدهاند و بمعنى ضعيف و بعضى را بمعنى قوى آفريدهاند و به صورت ضعيف و بعضى را بصورت و معنى هردو قوى آفريدهاند و بعضى را بصورت و معنى ضعيف. ذلك تقدير العزيز العليم.
و حكمت فاطر حكيم و حقايق اسرار اين درجات را نهايت نيست. اما از ظاهر حكمت اين تفاوت؟؟؟ كه تا جمله مسافران بقدر قوت و ذات هركس در اين سفر ممد و معاون يكديگر كنند چنانكه در اخبار نبوى آمده است كه: «المؤمنون كالبنيان يشد بعضها بعضا» رسول صلى اللّه عليه و سلم فرمود كه مؤمنان همچون يك ديوار عمارتند كه هر خشتى از آن خشتى ديگر را استوار ميدارد همچنين آنانكه از ايمان بهرهيى دارند بايد كه در دين و دنيا معاون يكديگر باشند و همه يكديگر را در كشيدن بار تكاليف و زحمتهاى اين سفر بحكم«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»مساوى دانند: شعر
اى چو الف عاشق بالاى خويش
الف تو با وحشت و سوداى خويش
فارغ ازين مركز خورشيد گرد
غافل ازين دائره لاجورد
بر سركار آى، چرا خفتهاى
كار چنان كن كه پذيرفتهاى
مست چه خسبى كه كمين كردهاند
كارشناسان نه چنين كردهاند
بار عناكش بشب قيرگون
هرچه عنابيش، عنايت فزون
ز اهل نظر هركه بجائى رسيد
بيشتر از راه عنايى رسيد
نزل عنا عافيت انبياست
و آنكه ترا عافيت آيد، بلاست
از پى صاحب خبرانست كار
بىخبران را چه غم از روزگار؟
صحبت نيكان ز جهان دور شد
خوان عسل خانه زنبور شد
معرفت از آدميان بردهاند
آدميان را ز ميان بردهاند
سايه كس فرهمائى نداد
صحبت كس بوى وفائى نداد
صحبت گيتى كه تمنا كند؟
با كه وفا كرد كه با ما كند؟
ز آمدن مرگ شمارى بكن
ميرسدت دست حصارى بكن