بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 355

كشجرة خضراء على مزبلة»فرمود كه عبادت توانگران چنانست كه درختى سبز برسر سرگين دانى كه از دور خوش نمايد اما چون نزديك شوى نه در وى ميوه‌يابى و نه در سايه وى جاى آسايش بود بلكه از ديدن گندگيهاى آن موضع وحشت افزايد و ازين جهت بود كه وحى كردند به داود7كه:

«يا داود قل للعاصين ان لا يذكرونى غافلا لانى وجبت على نفسى انه من ذكرنى ذكرته و انا اذ ذكرت العاصين ذكرتهم باللعنة».[1]ميفرمايد كه يا داود بگو عاصيان را تا از سر غفلت ما را[2]ياد نكنند كه ما كه خداونديم برخود واجب گردانيده‌ايم كه هركه ما را ياد كند، ما او را[3]ياد كنيم و ما چون عاصيان را ياد كنيم كه به غفلت ما را[4]ياد كرده باشند، به لعنت ياد ميكنيم.

[صورت و صفت نماز]

اى عزيز تا گمان نبرى كه نماز كارى آسان است‌[5]قيامى و ركوعى و سجودى از سر رسم و عادت. اين جمله صورت و صفت نماز بود. اين صفت را موصوفى و اين صورت را معنى و حقيقتى بايد و اين از كسانى درست آيد[6]كه چون قصد عبادت كنند از جميع مرادات و حظوظ خروج كنند و بآب ترك ما سوى اللّه، دستها بشويند و بشراب طهور ذكر، مضمضه كنند و به نسيم روايح اسرار الهى استنشاق كنند و در استتار اوصاف ذميمه چون كبر و عجب و حرص و بخل و همگى اخلاق بهيمى و سبعى را طرح كنند و روى بآب حيات معرفت بشويند و مرفقين را بزلال توكل غسل سازند و بكرامت خضوع‌[7]و افتقار، مسح‌[8]سركشند و باصغاى كلام الهى مسح گوش كنند و به ملازمت اثبات اقدام صدق بربساط عبوديت، پايها بشويند و به قصد قيام از سركونين‌

[1]- در مق عبارت عربى ندارد.

[2]- پا ندارد.

[3]- چاپى وى را.

[4]- مم كه هركه ما را ياد كرده باشد بلعنت ياد كنيم؟ بقيه عبارت ترجمه در فارسى را فاقد است.

[5]( الف) بنگريد به تعليقات در آخر اين رساله شماره هفت.

[6]- پا بود.

[7]- چ ندارد.

[8]- مم سر ندارد.


صفحه 356

برخيزند و در وقت توجه صورت به كعبه، روى دل به كعبه حقيقى كنند و در استقبال، قبله حقيقت‌[1]إِنِّي ذاهِبٌ إِلى‌ رَبِّي سَيَهْدِينِ‌[2]بيابند و در «اللّه اكبر» وجود ذرات كائنات را در اشعه آفتاب كبريا محو بينند و در«سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ»پاكى و تقديس و تنزيه خاطر كائنات را مشاهده كنند و در «لا اله غيرك» خاشاك‌[3]عوارض و حوادث را بآتش غيرت بسوزند و در بسم اللّه بدايت‌[4]دولت صبح عاشقان ظهور كند و در الحمد للّه سريان افضال و انعام ذات نامتناهى در ذرات وجود مكشوف گردد. كارگران كارگاه تقدير را بينند كه در زير پرده رب العالمين چگونه به تربيت جهانيان مشغولند. پس بر ساحل درياى رحمانيت‌[5]شراب طهور رحمت از دست ساقى الرحمن الرحيم نوش كنند. پس موج ارادت مخموران آن شراب را در ربايد[6]و به لجه درياى وحدت اندازد[7]و چون وجود موهوم ايشان از ميان برخيزد و بحر ازل با بحر ابد آميزد، حقيقت ملك يوم الدين مشاهده گردد. پس سباحان حكمت، گريبان وجود ايشان را بگيرند و بساحل صحو اندازند. چون هشيار گردند: كمر بندگى‌«إِيَّاكَ نَعْبُدُ»بر ميان جان‌[8]بندند. پس بطلب امداد توفيق و عنايت بلبل زبان وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‌سرائيدن گيرد.

پس معراج ترقى از حضيض‌[9]بشرى بسرادقات جبروت مكشوف گردد و جاذبه طبع‌[10]فضل، جان ايشان را در ربايد«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»بگويند.

پس از رفيقانى كه در مجلس عالم ارواح باهم شراب خطاب‌[11]ميخورند[12]، ياد آرند«صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ»گفته آيد[13]پس‌[14]محرومان مهجور و مردودان‌[15][16]

[1]- مم الى ربك؟ قدس و يا فاقد« سيهدين»

[2]( الف) سوره الصفت آيه 99.

[3]- مم خاشاك عوادث؟

[4]- مق ندارد( دولت).

[5]- چ روحانيت.

[6]- در ساير نسخ ربايند بجز چ.

[7]- ايضا اندازند.

[8]- مم كروبيان؟

[9]- ايا و مق و دخ: صحرا.

[10]- چ فقط جان.

[11]- ايا ندارد.

[12]- چ طمع؟

[13]- مم: شراب خطا؟

[14]- مق و ايا ميخوردند.

[15]- ايضا گفته‌اند.

[16]- مم پس مهجور و مردودان مخذول بينند.


صفحه 357

مخذول را بينند در ظلمت شرك و شك مانده و به سلاسل و اغلال صفات قهر، گرفتار[1]گشته‌«غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ»[2]ناطق وقت‌[3]شود. پس عنايت ازلى حامى حال ايشان شود[4]و دلهاى ايشان را به صفت متكلم قائم گرداند و قلم زبان مستنطق دل گردد كه‌«ان اللّه ينطق على لسان عبده»پس گوش افهام ايشان حقيقت كلام‌[5]الهى را از ترجمان زبان استماع ميكند[6]و از سحاب حروف، باران اسرار بر صحراى صدور ايشان ميبارد و از تأثير هر قطره هزار نوع ازهار[7]عرفان و رياحين ايقان در بوستان دل هريكى شكفته ميشود كه اگر رشحه‌اى از آن معانى بردل‌[8]اهل جهان ظاهر گشتى، همه جهانيان عارف و محقق شدندى و آنكه رسول صلى اللّه عليه و سلم فرمود كه: «ركعتان من فقير صابر فى فقره احب الى اللّه تعالى من عبادة الاغنياء الى آخر الدهر» اشارات بدين معانى است.

مثنوى‌

پاك با زانى كه درويش آمدند

هرنفس در محو خود پيش آمدند[9]

هركه در سر محبت بنده شد

تا ابد هم محرم و هم زنده شد

عالمى زير و زبر گردد تمام‌

تا يكى اسرار دين گردد تمام‌

هركه مست عالم عرفان بود

برهمه خلق جهان سلطان بود

ملك اين را دان و دولت اين شمار[10]

ذره‌اى از عالم دين، اين شمار[11]

[1]- ايا ندارد.

[2]- در مم و لا الضالين ندارد.

[3]- پا منطق دل گردد.

[4]- ايا اين جمله را فاقد است.

[5]- چ كلام.

[6]- مق و مم و ايا ميكنند.

[7]- مم آثار؟

[8]- دخ و چ فقط دارد.

[9]( الف) اشعار از منطق الطير عطار نيشابورى است. ر ك: منطق الطير به تصحيح دكتر مشكور، ص 252- 253.

[10]- در ايا رديف شمر بود.

[11]- در ايا و مق ذره‌اى زين عالمى از دين شمر.


صفحه 358

گرشوى قانع به ملك اين جهان‌

تا ابد ضايع بمانى جاودان‌

گربيابندى‌[1]ملوك روزگار

ذوق يك شربت ز بحر بى‌كنار

جمله در ماتم نشستندى و درد[2]

روى يكديگرنه بينندى ز درد[3]

اى عزيز، چون معلوم كردى كه حقيقت اين نوع طاعات، كه داب‌[4]اتقياء و اصفياء و پيراية احباء و اولياء است، از عامه مردم متصور نميشود، قسم دوم را غنيمت دان‌[5]كه به فضل خود اسباب حصول آن سعادت ترا مهيا كرده‌اند و آن احسان است با تن و مال به بندگان او كه گنج عالم باقى و تخم تخم سعادت ابدى است. ازين تخم چنانكه ميتوانى بنه كه در روز درماندگى بكار آيد.

و اگر مركب همت در ميدان سابقان كه مبارزان صفوف ولايت‌اند نميتوانى تاخت بارى سعى كن تا از صف اصحاب يمين‌[6]كه اهل فتوت و اهل احسانند باز نمانى. و از نسيم يمن‌[7]عنايت كه از[8]وادى كرم برجان متوسطان بساط نجات ميوزد، محروم نمانى و در حضيض دركات نيران با اهل شقاوت و خسران‌[9]گرفتار نگردى.

مثنوى‌

بشتاب كه راحت از جهان رفت‌

آهسته مران كه كاروان رفت‌[10]

[1]- بجز در مق: بدانندى ولى مطابق نسخه چاپى منطق الطير: بيابندى.

[2]- ايا و مق و چ رديف شعر نفور وز دور است( و نه درد).

[3]- ايا و مق و چ رديف شعر نفور وز دور است( و نه درد).

[4]- مم آداب.

[5]- قدس: دار.

[6]( الف) اشارت به آيات 39- 7 سوره المدثر.

[7]- چ ايمن؟

[8]- ايضا بوادى.

[9]- ايضا خسرات.

[10]( ب) سراينده اشعار معلوم نشد.


صفحه 359

اين صورت اژدهاى خونخوار[1]

در گرد تو حلقه‌ايست چون مار

گر در نگرى بفرق و پايت‌

در حلقه اژدهاست جايت‌

بگذر ز جهان كه اژدها خوست‌

آن پيرزن‌[2]است و اژدها اوست‌

با خاك به ترك مهر جويى‌

گويى كه بگويم و نگويى‌[3]

در حبس گه جهانى آخر

ره‌جوى كه راه دانى آخر[4]

بالاى فلك ولايت تست‌

هستى همه در حمايت تست‌

برپايه قدر خويش، نه پاى‌

تا برسر آسمان كنى جاى‌

اين ره به وفا[5]بسر توان كرد

جان زو بصفا بدر توان كرد

از سيل چو كوه سرمگردان‌

سيلى خور و روى‌[6]برمگردان‌

خاك تو شده جهان هستى‌

چون خاك مكن جهان پرستى‌

دايم بتو بر جهان نماند

چيزى مپرست كان نماند

[دنيا و آدميان‌]

اى عزيز، بدان كه دنيا رباطى است‌[7]بر سر باديه قيامت نهاده‌[8]و منزلى است در ميان بيابان ازل و ابد گسترده، تا مسافران حضرت صمديت كه از بيابان عالم ارواح به قرارگاه صحراى قيامت سفر كنند، در اين منزل فرود آيند و ازين‌جا زاد سفر آخرت بردارند و به تدبير سفر بى‌نهايت مشغول شوند ولى‌[9]احوال اين مسافران بمقتضاى حكمت الهى متنوع افتاده است:

بعضى را بصورت قوى آفريده‌اند و بمعنى ضعيف و بعضى را بمعنى قوى آفريده‌اند و به صورت ضعيف و بعضى را بصورت و معنى هردو[10]قوى آفريده‌اند و بعضى را بصورت و معنى ضعيف‌«ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»[11]و حكمت‌

[1]- قدس: خونخار؟

[2]- دخ پره زن.

[3]- ايا: اين شعر را ندارد.

[4]- مم ايضا.

[5]- چ بوغا؟

[6]- مم زوى.

[7]( الف) بنگريد به تعليقات در آخر اين رساله شماره هشت.

[8]- ايا: كشير.

[9]- چ و

[10]- چ ندارد.

[11]( ب) آيه 38 سوره يس، آيه 96 سوره الانعام، آيه 12 حم السجدة.


صفحه 360

فاطر حكيم‌[1]و حقائق اسرار اين درجات را نهايت نيست. اما از[2]ظاهر، حكمت اين تفاوت از[3]آنست كه‌[4]تا جمله مسافران بقدر قوت و ذات هركس درين سفر ممد[5]و معاون يكديگر باشند چنانكه در اخبار نبوى آمده است كه:

«المؤمنون كالبنيان بشد[6]بعضها بعضا» رسول صلى اللّه عليه و سلم فرمود كه مؤمنان همچون‌[7]يك ديوار عمارتند كه هر خشتى از آن خشتى ديگر را استوار ميدارد. همچنين آنانكه‌[8]از ايمان بهره‌يى دارند بايد كه در دين و دنيا معاون يكديگر باشند و همه يكديگر[9]را در كشيدن بار تكاليف‌[10]و زحمتهاى اين سفر بحكم‌«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»[11]مساوى دانند.

شعر

اى چو الف عاشق بالاى خويش‌[12]

الف‌[13]تو با وحشت و سوداى خويش‌

فارغ ازين مركز خورشيد گرد

غافل ازين دائره لاجورد

برسر كار آى، چرا خفته‌اى‌

كار چنان كن كه پذيرفته‌اى‌

مست چه خسبى كه كمين كرده‌اند

كارشناسان نه چنين كرده‌اند

بار[14]عناكش بشب قيرگون‌

هرچه عنابيش، عنايت فزون‌

ز اهل نظر هركه بجائى رسيد

بيشتر از راه عنايى رسيد

نزل‌[15]عنا عافيت‌[16]انبياست‌

و آنكه ترا عافيت آيد[17]، بلاست‌

از پى‌[18]صاحب خبرانست كار

بى‌خبران را چه غم از روزگار؟

صحبت نيكان ز جهان دور شد

خوان‌[19]، عسل خانه زنبور شد

[1]- در ساير نسخ: و حكمة الفاطر الحكيم.

[2]- چ ندارد.

[3]- چ ندارد.

[4]- چ ندارد.

[5]- دخ مهر و معاون؟

[6]- مم ان يشد.

[7]- چ همه چون.

[8]- دخ و چ هركه.

[9]- چ همديگر.

[10]- دخ بار تكليف و زحمات اين سفر.

[11]( الف) آيه 10 الحجرات.

[12]- مم چون از عاشقى بالاى خويش.

[13]- مم انس تو ...

[14]- مم: عنان؟

[15]- مم: عنان؟

[16]- چ عاقبت.

[17]- ايضا، آمد.

[18]- ايضا ازين.

[19]- ايضا خان.


صفحه 361

معرفت از آدميان برده‌اند

آدميان را ز ميان‌[1]برده‌اند[2]

سايه كس فرهمائى نداد

صحبت كس بوى وفايى نداد

صحبت گيتى كه تمنا كند؟

با كه وفا كرد كه با ما كند؟

ز آمدن مرگ شمارى بكن‌

ميرسدت‌[3]دست‌[4]حصارى بكن‌[5]

اى عزيز[6]پس آن طايفه كه بصورت قوى بودند و ايزد تعالى نعمتى فانى عاريت بديشان داده بود تا آن را تخم سعادت ابدى سازند و بدان نعيم باقى كسب كنند، آن مغروران غافل در تصرف آن نعمت فانى، بتلذذ[7]جسمانى مشغول شدند و بعيش منكدر چند روزه مغرور گشتند و عمر قصير[8]را در تدبير و حيله محافظت مردار دنيا در باختند و از تدبير زاد سفر بى‌نهايت غافل ماندند و حقوق برادران دينى‌[9]و همراهان سفر اخروى را فراموش كردند و عهده عهد الهى را ضايع كردند تا كلام ربانى از حال ايشان خبر داد و فرمود كه:

«يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ»[10]و«نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ‌[11]يعنى چنانكه در تنگناى منزل مبغض‌[12]دنيا، در ميان لذات فانى جمال حضرت ما را فراموش كردند، فردا در وسعت‌[13]فضاى عالم بقاء آن مدبران مردود را در قعر دركات نيران و عذاب جاودان از رحمت خويش فراموش كنيم.

اى عزيز ازين قوم كه ذكر كرده شد جمعى را بكمند عنايت از خباثت‌[14]شواغل دنيوى خطف كردند و ديده دل ايشان را با كحل هدايت روشن گردانيدند و[15]نقوش بعضى حقائق را در آئينه دل ايشان منعكس گردانيدند تا

[1]- مم از جهان.

[2]( الف) اشعار از مخزن الاسرار نظامى گنجوى.

[3]- چ ميدهت.

[4]- مم خير.

[5]- چ مكن.

[6]- مم و قدس ندارد.

[7]- چ ندارد.

[8]- بجز در مم و چ عمر حقير.

[9]- چ دنيوى.

[10]( ب) الروم آيه 7.

[11]( ج) التوبة آيه 67.

[12]- ايضا متعض؟

[13]- ايضا سعت.

[14]- چ جنايت.

[15]- من اين جمله را فاقد است.


صفحه 362

بعضى از خاصيت و حقيقت آفرينش دنيا را از اشارات‌«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ»[1]فهم كردند پس نفس و مال را در اداى حقوق عبوديت صرف كردند و برجميع بندگان اين حضرت، رحيم و مهربان گشتند و اهتمام باداى حقوق همراهان سفر حقيقى را برخود واجب شمردند و كمر خدمت و شفقت برادران دينى را برميان جان بستند و وجود خود را ره‌گذر انواع مبرات‌[2]احسان ساختند و حقيقت اسرار«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»[3]كه در ميان اهل غفلت مرده بود، احياء كردند ارباب قلوب و اهل بصيرت اين طائفه را اهل فتوت خوانند و آن شخص را كه بدين عنايت مخصوص گشت، «اخى» گويند. و از شرايطى كه اخى را در مقام فتوت است، يكى آنست كه سلسله نسبت فتوت درست كند و خود را بر فتراك آن حضرت بندد كه هركه را درين معنى به آن حضرت درست نشده باشد. چون تنى بى‌سر باشد.

شعر

زين خرابى گرتو ميخواهى در آبادى شوى‌

جهد كن تا بنده فرمان آزادى شوى‌

در دل‌[4]پرنور مردى جاى‌گير و غم مخور

كز دل شادان او ناگاه دل شادى شوى‌

حرف استادان عشق است اينكه در بازار عشق‌

چونكه شاگردى كنى ناگاه استادى شوى‌

سينه از اسرار استادان عشق آباد كن‌

تا جهان عشق را ناگاه بنيادى شوى‌

گرچه هستى در همه عالم كهن زاد[5]جهان‌

در دبيرستان او بايد كه نوزادى شوى‌

بر[6]بساط عاشقان چون كوه ثابت كن قدم‌

ورنه اندر راهشان چون كاه بربادى شوى‌[7]

[1]( الف) التوبة آيه 111.

[2]- چ خيرات.

[3]( ب) الحجرات آيه 10.

[4]- مم فاقد اين شعر.

[5]- چ كهن زادى.

[6]- ايا و مق: در وفاى كاملان چون ...

[7]( ج) اشعار محتملا از مؤلف است.