او وسائل تربيت و تدريس مريدان خود را در آن ناحيه فراهم آورده بود.
مردم علاقمند از دور و نزديك بخدمت او ميرسيدند و بعضى از مريدان او در ختلان بسيار ذى نفوذ بودند، مثلا خواجه اسحق على شاهى ختلانى (مقتول 836 ه) و «اخى حاجى» يا «اخى حقگوى»، كه طوطى عليشاه نام داشت و قريهاى از قراى ختلان بنام او موسوم بوده است.[1]
جعفر بدخشى در سال 773 ه بار اول[2]على همدانى را در ختلان ديده است. مينويسد كه در قريه طوطى عليشاه از قراء ختلان در منزل اخى حاجى، على همدانى را ملاقات كرده و سپس طبق تقاضاى او اخى حاجى و على همدانى هر دو به منزلش رفتهاند. در همين سال جعفر بدخشى بعد از امتحانها و آزمايشهاى زياد موفق شده كه بردست على همدانى بيعت كند.[3]هم درين سال جعفر بدخشى در همرايى سيد على به مولد خود اندراب (غرب بدخشان) ميرود ولى در راه بعلت كسالت سيد به ختلان برميگردد- در اين سال على همدانى دو رساله خود موسوم به «حل الفصوص» و «مشارب الاذواق» را به جعفر بدخشى ميآموزد. جعفر بدخشى به دو تن از ياران خود اين رسالهها را ياد ميدهد (حل الفصول را به محمد بن شجاع و مشارب الاذواق را به بدر الدين بدخشى) و سپس اين دو اثر سيد در خانقاه ختلان مورد تدريس قرار مىگيرد. جعفر بدخشى ميفرمايد كه در همان سال او از على همدانى علوم باطنى را فراگرفته بود.
از رساله «مستورات» مسافرتهاى كوتاه سيد بنواحى ختلان هم معلوم ميگردد: مثلا دعوتهايى كه از طرف حكام بلخ و بخارا انجام شده و سيد را مورد آزمايش قرار دادهاند و همينطور واقعه و حسادت قاضى بخارا. جالب اين است كه چون على همدانى از بوتههاى امتحان زر كامل عيار بيرون آمد،
[1]- انساننامه بشماره 4274 كتابخانه ملى ملك تهران.
[2]- خ- م( با) برگ 65.
[3]- خ- م د برگ 66- على همدانى بعد از سه ماه جعفر بدخشى را به حضور خود بار داد و اجازه بيعت فرمود.
همه در جزو ارادتمندان او درآمدند. بعنوان مثال حاكم بخارا سيد و همراهان او را تا چهار ماه مهمان كرد و در بخارا خانقاهى بزرگ بنام وى بنا نمود.[1]
گرفتاريهاى امير
على همدانى در ختلان و شهرهاى همجوار آن بوعظ و تبليغ ميپرداخت در حين اين كار او به غافلان و منكران سخنهاى تلخ و نيشدار ميگفت و همين امر باعث گرفتاريهاى او ميگرديد. او بمريدان همواره توصيه ميكرد كه بايد اين حديث رسول ص را حرز جان كنند و عملى بسازند كه: بهترين جهاد اينست كه بحضور شاه جابر سخن حق گفته شود». درباره عزم جزم خود در نامهاى بنام سلطان غياث الدين، حاكم ياخلى مينويسد: «... اگر جمله زمين آتش گيرد، و از آسمان شمشير بارد، آنچه حق باشد نپوشد و بجهت مصلحت فانى، دين به دنيا نفروشد». پند و اندرز او به حاكمان و پادشاهان هم صريح و تند و شديد و موثر است و البته هرچه حق بود در كتمان آن ابدا نميكوشيد.
در همين دوران بظاهر اشرار ماوراء النهر و منافقان قلمرو سلطان غياث الدين مذكور در ايذاى وى كوشيدند، و نسبت به او بىاحترامى روا داشتند. سيد در نامهاى به سلطان ميفرمايد: «اگر خاطر عزيز آن ميخواهد كه اهل ديار باين ضعيف آن كنند كه يزيد كرد با حسين (ع) سهلست كه ما اين جفاها را سعادت خود ميدانيم»[2]در افشاى جرم حقگوئى، اين حديث نبوى6نقل ميكند كه: «سياتى على النأس زمان يكون جيفة حمار احب اليهم من المؤمن يأمرهم بالمعروف و ينههم عن المنكر ...»[3]
در سال 772 ه على همدانى در خراسان به امير تيمور برخورد كرد كه موجبى براى مهاجرت او به كشمير بوده است.
[1]- مستورات ع برگ 37- 46.
[2]( 115 و 116)- از مكتوبات اميريه مىباشد.
[3]( 115 و 116)- از مكتوبات اميريه مىباشد.
فصل پنجم مهاجرت على همدانى به كشمير
على همدانى در سال 740 بار اول وارد كشمير شده و مدت چند روز اوضاع آن خطه را مطالعه كرده بود. آن موقع در حدود 10 سال ميگذشت كه دين مبين اسلام در آن ناحيه راه پيدا كرده بود. او به نياز تبليغ دين در آن خطه آگاهى پيدا كرده همواره براى اين كار علاقه داشت. بامر او در سال 760 ه دو تن از مريدان و نزديكان او براى تبليغ و بررسى اوضاع كشمير وارد آن ناحيه شده بودند. يكى ازين دو تن مير سيد حسين سمنانى چندين بار به ختلان برگشته و اوضاع را براى سيد شرح داده است. او در سال 773 ه دوباره به كشمير فرستاده شد و به برادرش مير سيد تاج الدين سمنانى پيوسته است.
ايشان در كشمير نفوذ و احترام بسيار بدست آورده و از ياران فعال على همدانى بودهاند. در مهاجرت سيد على به كشمير نويسندگان دو گونه اظهارنظر نمودهاند: يكى اينكه سيد به ميل خودش و دستور غيبى براى خدمت دين اسلام به كشمير گراييده است دوم اينكه در نتيجه برخورد به امير تيمور لنگ گوركانى و تهديد شدن بآن خطه مهاجرت نموده است.
صاحب خلاصة المناقب بظاهر از ترس تيمور گوركانى و امراى او مهاجرت سيد را بصراحت ننوشته است (اين كتاب در سال 787 ه تاليف گرديده است) ولى درباره گرفتارى نهائى سيد اشارتى بليغ مينمايد: «در وقت رجوع از حج فرمود كه ده ماه هست كه هركجا كه ساكن شدم حضرت حكيم مطلق فرمود كه برو مردم را ارشاد كن و امشب كه درين قريه رسيدم «فتنهاى» در واقعه ديدم ... در دو ماه هيچجا قرار ندادند و چون در اندك زمانى متوجه ارشاد آمدم- فتنهاى برانگيخته شد» مؤلف اضافه ميكند:[1]
[1]- خ- م و با، برگ 98.
حضرتش دائم از منزلى بمنزلى رفته است از خوف جائران ... ولى ابتلاى عظيم كه براى وى پيشامد كرد در ماوراء النهر بوده كه باعث شد وى وطن خودش را ترك گويد» اين ابتلاى عظيم همانا برخورد با امير تيمور است.
صاحب رساله مستورات مينويسد كه مهاجرت سيد به كشمير طبق دستور حضرت رسول ص بوده است: وقتى حضرت سيد در هندوستان مسافرت ميكرد در آن اوان شبى «واقعهاى» دست داد. در آن واقعه حضرت رسول6على همدانى را فرمود كه: يا ولدى در كشمير رو و مردم آنجا را مسلمان كن.
اگرچه بعضى بشرف اسلام مشرفند اما بدتر از كافرانند و مشركانند چنانچه قوله تعالى:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ ...»مينويسد كه بعد از اين واقعه على همدانى چندين بار فرمود كه «در كشمير خواهيم رفت» و در آخر همانطور كرد.
هم اين نويسنده نقل ميكند كه پادشاه كشمير (بظاهر سلطان علاء الدين 748- 755 ه) در خواب ديده بود كه آفتاب از جنوب طلوع كرده است. در تعبير آن خواب راهب بودائى گفت: «شخصى از زمين ماوراء النهر ميآيد و همه ما را مسلمان ميسازد.» پس طبق همان پيش بينيها اين كار از دست على همدانى عملى شده است. در جايى ديگر صاحب مستورات علت مهاجرت على همدانى به كشمير را فتنه و آشوب ذكر ميكند و اضافه مينمايد كه او اين پيشامد را بيست سال قبل از وقوع آن پيشبينى كرده بود: «روزى على همدانى در خانقاه بود و كسانش بخدمت حضور داشتند- وى گفت: بعد از بيست سال چنان فتورى در ولايت خواهد آمد كه نه پادشاهى ماند و نه مردم آسايش ميكنند و باعث جلاى او بشود- آنان پرسيدند كه كى ميشود؟ در جواب گفت كه بعد از بيست سال كه پاى ملوك غرجستان[1]خواهد درآمد و چنان ميشود كه ما روى خانقاه خود را نمىبينيم» مؤلف ميفرمايد كه همچنان بوده و تمام اهل
[1]- مقصود آل كرت است- اين سلاله بعد از مرگ معز الدين كرت( م 771 ه) ضعيف گرديد و مدتى بعد تيمور آن را بكلى از بين برد ر- ك از سعدى تا جامى ص 236 تا 238 غرجستان يا گرجستان( عربى غرشستان) در جنوب« هراة و شرق غور و المرورود» بوده است معجم البلدان المجلد الرابع چاپ بيروت.
ولايت جلاى وطن شدهاند و جماعت اولياء اللّه از آن فتور كشته شدند نويسندگان ديگر هم مهاجرت سيد را بسبب آشوب و فتنه تيمور گوركانى نوشتهاند.
مهمترين اطلاعات را درين ضمن صاحب روضات الجنان و جنات الجنان در روضه هشتم آورده و خلاصه آن بدين امر دلالت ميكند كه امير تيمور از نفوذ فوق العاده و شخصيت برجسته و حق پرست على همدانى و مريدان او خائف بوده و درين صورت چارهاى نميديد بجز اينكه وى را با ارادتمندانش از قلمرو خود بيرون كند. مؤلف در ضمن ذكر خواجه اسحق على شاهى مينويسد:
«خواجه اسحق ختلانى ... از اولاد عليشاه ختلانى است كه وى نيز مردى بزرگ بوده بحسب ظاهر و باطن ... مغويان و مفسدان به امير تيمور گوركانى عرض كردند كه سيدى در ختلان پيدا شده و مريدان بهم رسانده و مدعى سلطنت است- از جمله خواجه اسحق ختلانى پسر امير آرامشاه مريد وى گشته. چون امير آرامشاه را دخل تمام در سلطنت امير تيمور بوده- انديشه نموده كه ارادت خواجه اسحق باعث خرابى سلطنت وى ميشود ...» خواجه اسحاق را بدستور تيمور پيش او ميبرند و خواجه در آن موقع آن عمامه سياه پوشيده كه مرشدش على همدانى باو بخشيده بود. تيمور مىپرسد «تو مريد كسى شدهاى كه باعث فتنه شده است»؟ سپس دستور ميدهد كه عمامه سياه را از سرش بردارد ولى خواجه التماس كرد: «اگر سرم را بردارند خوشحالم ولى حاضر نيستم كه دستار على همدانى را از سرم جدا سازم». تيمور از دستور قبلى خود صرفنظر كرده گفت «ترا مصادرهاى ميكنم بايد دو هزار اسپ قبچاق را حاضر كنى يا دستارت دور اندازى». خواجه كه مرد متمولى بود مصادره را ادا كرد و آبروى دستار مرشدش را حفظ نمود.
ملافات على همدانى و امير تيمور
سپس بدستور امير تيمور، على همدانى را براى ملاقات با او حاضر ميكنند.
چون تيمور شنيده بود كه سيد هيچ موقع پشت بكعبه نمىنشيند، عمدا او را پشت بكعبه نشاند و گفت شنيدم كه پشت به قبله نمىنشينى- امروز چطور
خلاف كردى و اينطور نشستى؟ سيد جواب داد: «هركه رو بشما كند بىشك پشتش بقبله خواهد بود». تيمور سپس گفت: شنيدهام كه براى بدست آوردن قدرت و حكومت كوشا ميباشى؟ سيد جواب داد: من بهر دو جهان اعتنائى ندارم. همه مال دنيا بر من عرضه كرده شد ولى از پذيرفتن آن خوددارى كردهام و مقصودم فقط رضاى خداوندى است. درباره سلطنت شبى در خواب ديدم كه سگ لنگى آمد و آن را در ربود. الدنيا جيفة و طالبها كلاب. ما روى به آخرت آورديم دنيا را طالب نيستيم. خاطر جمعدار» مؤلف ميفرمايد كه تيمور گفت كه در آن ناحيه اقامت داشته باشد. على همدانى خواسته تيمور را نپذيرفت و فرمود «از جانب حق جل و على مامورم كه به كشمير بروم و اهل آن ديار را باسلام دلالت كنم شايد كه مشرف باسلام گردند».
مؤلف تذكره مجالس العشاق[1]براى هركس داستانى آورده و چيزهاى باور نكردنى نوشته كه چندان اعتبارى ندارد. درباره على همدانى هم مينويسد كه بحسن ظاهرى علاقه داشته و بيكى از امرا و عزيزان امير تيمور بنام امير «برلاس» تعلق خاطر پيدا كرده است. چون سيد بامير ملاقات نمود، امير پرسيد: چرا اين عمامه سياه را برسر ميبندى؟ سيد جواب داد: چون نفس را كشتهام و مثل تو به ظاهر اشياء علاقه ندارم. (همين مطلب را مولف تذكره صحف ابراهيم عينا از روى اين كتاب نقل كرده است) غرض، اين قول سيد بر تيمور گران آمد ولى بر اثر نفوذ على همدانى- نميتوانست او را گزندى برساند. البته سيد و هم ياران او را دستور ترك وطن داد و در صورت عدم اجراى آن تهديد به قتل نمود.
در تحايف الابرار جلد اول اين تهديد را چنين مينويسد: «تيمور گفت:
از قلمرو ما بيرون رو و به موجب جناب سيادت پناه در آن ولايت خوردن و
[1]- ص 116، اين كتاب در سال 908 ه تاليف شده و منسوب است به سلطان حسين بن منصور بن عمر شيخ بن تيمور گوركان. ولى بقول ظهير الدين بابر( م 937 ه) اين كتاب« بسيار سست و اكثر دروغ بيمزه» تاليف كمال الدين گازر گاهى ميباشد- ر- ك از سعدى تا جامى، ص 638- 639-
آشاميدن در قلمرو وى را بر نفس مبارك حرام كردند. فى الحال در مسجد نشستند و فرمودند كه اين ملك خداست و سامان درست كردند و بطى مكان بركوه پيرينجال رسيدند» ظاهر است كه از كوه پيرينجال، براه پاخلى وارد كشمير شدند زيرا اين راه مناسب و كوتاه و هموارتر بوده است.
در نزهة الخواطر و بهجة المسامع و النواظر مينويسد: «... فلما عادالى خراسان وقع الخلاف بينه و بين الامير كوركانى فى معنى الحكمة ...» ميرزا اكمل الدين كامل بدخشى كشميرى (م 1231 ه) كه چندد استان از زندگانى مير سيد على همدانى و بزرگان ديگر را برشته نظم كشيده در جايى ميفرمايد:
گرنه تيمور شور و شر كردى
كى امير اين طرف گذر كردى؟
خلاصه بحث ما اينست كه اگرچه على همدانى براى تبليغ در خطه كشمير علاقه وافر داشته و بقول بعضىها از طرف خداوند متعال و رسول اكرم6براى اين كار مامور شده، ولى از روى علل ظاهرى در نتيجه برخورد بامير تيمور گوركانى، به كشمير مهاجرت كرده است.
ارادت تيمور به على همدانى؟
مرحوم استاد سعيد نفيسى در ذكر مزار على همدانى نوشتهاند: ...
بناى آن از تيمور گوركانى است و سنگ يشم سياهى بر آن است مانند همان سنگى كه بر قبر تيمور در سمرقند قرار دارد[1]» همانطور بعضىها نوشتهاند كه امير تيمور گوركانى نسبت به على همدانى ارادت ورزيده است.[2]اينگونه قولها قانعكننده نيست. البته اگر مزار على همدانى را يكى از جانشينان تيمور بنا كرده باشد جاى تعجب نيست. ولى امير شاهرخ بن تيمور (812- 850 ه) هم نسبت بمريدان على همدانى خشونت و سختى تمام روا داشته و مريد عزيز و خليفه سيد، خواجه اسحق عليشاهى ختلانى بامر همين سلطان در سال 826 ه بقتل رسيده است. و كيفيت برخورد نوربخشىها با وى هم معروف است بنابراين شايد اين مزار را پادشاهى مؤخر بنا كرده است.
[1]- تاريخ نظم و نثر فارسى در ايران و در زبان فارسى، جلد دوم ه ص 753- 754.
[2]- طرائق الحقائق، جلد دوم، ص 478.
گسترش دين اسلام در كشمير و سهم مير سيد على همدانى در آن
دين مبين اسلام بطور كلى در خطه كشمير ديرتر از سائر نقاط شبه قاره پاكستان و هند رسيد. يعنى در نيمه اول قرن هشتم هجرى (اوايل قرن چهاردهم ميلادى). ولى بزودى گسترش قابل ملاحظهاى پيدا كرد و حكومت مسلمانان تشكيل گرديد و الا قبل از آن اين خطه را ناحيه قمار بازان و مشروب خواران و بدكاران تلقى ميكردند.[1]
در سال 93 (712 م) محمد بن قاسم تازى، داماد و امير ارتش حجاج بن يوسف ثقفى (م- 95 ه) براى انتقام جويى از حاكم سند (داهر) بر آن قسمت شبه قاره حمله كرد و اين ناحيه را تا قسمت بزرگ پنجاب به تصرف درآورد.
پسر داهر، حاكم سند به كشمير فرار كرد و چند سرباز تازى در تعاقب وى وارد كشمير شده بودند كه اسم يكى از آنان حميم بن سامه شامى بوده است.
ولى از چگونگى و مدت اقامت آنان در آن خطه اطلاعى در دست نداريم.[2]بقول آقاى محب الحق ارتش تازيان به كشمير حمله كرده ولى در فتح كردن آن توفيقى بدست نياورده است[3]اين اولين برخورد كشميرىها با مسلمانان بود.
در اينجا لازم است متذكر شوم كه قبل از حمله محمد بن قاسم هم عدهاى از اعراب مسلمان در قشون راجه داهر مشغول خدمت بودهاند (حكومت اين راجه از سند و مكران گذشته تا مرز كشمير كنونى بوده است).
ورود حميم بن سامه و همراهان او بكشمير در حدود سال 95 ه (715 م) صورت گرفته است. البته صاحب تاريخ حسن مينويسد كه تارا پيديا، حاكم كشمير (694- 735 م) خود چندين بار با حكمرانان كابل و هرات و خراسان جنگ كرده و پس از پيروزىهاى خود فضلا و علماى آن خطهها را بكشمير آورده است و بعضى از آنها مسلمان بودهاند و[4]در آنجا اقامت ورزيدهاند.
[1]- كشير( 1)، ص 81.
[2]- ايضا نيز مجله هلال شماره 3، سال سوم، ص 37، مقاله دكتر خواجه عبد الحميد عرفانى.
[3]- كشير بعهد سلاطين، ص 111.
[4]- كشير، جلد دوم، 84 و 85.