صحب الشيخ العارف شمس الحق و الدين محمد بن جمال و هو صحب السالك نور الدين سالار و هو صحب الشيخ على بن لالا غزنوى و هو صحب شيخ الاسلام، قائد مشائخ الكرام، مهبط انوار الغيبية، مورد اسرار القدسية، حجة العارفين، نجم الحق و الدين المعروف با «لكبرى» قدست اسراره و هو صحب اسمعيل القصرى[1]و هو صحب محمد المالكيل[2]و هو صحب داود[3]بن محمد المعروف بخادم الفقراء و هو صحب ابو العباس ابن ادريس و هو صحب ابا القاسم ابن رمضان و هو صحب ابو يعقوب الطبرى و هو صحب ابو عبد اللّه عمر بن عثمان و هو صحب ابا يعقوب النهر جورى و هو صحب ابا يعقوب السوسى و هو صحب عبد الواحد بن زيد[4]و هو صحب كميل بن زياد[5]و هو صحب سلطان الاولياء و امام الاتقياء، منبع الفتوة و معدن المروة، اسد اللّه الغالب امير المؤمنين على ابن ابى طالب كرم اللّه وجهه و هو صحب[6]سيد المرسلين و امام المتقين و خاتم المرسلين و رسول رب العالمين محمد المصطفى عليه افضل الصلواة و اكمل التحياة صلى اللّه عليه و آله و سلم.
مثنوى
خواجه دنيا و دين گنج وفا
صدر و بدر هردو عالم مصطفى[7]
آفتاب شرع و درياى يقين
نور عالم رحمة للعالمين[8]
جان پاكان خاك جان پاك او
جان رها كن آفرين برخاك او
خواجه كونين و سلطان همه
آفتاب جان و ايمان همه
[1]- در ساير نسخ اسماعيل القصيرى.
[2]- ايضا و در چ محمد المانكيل يا محمد المنكيل.
[3]- ايضا داود بن محمد ر- ك تعليقات.
[4]- دخ ندارد و در نسخ ديگر عبد الواحد بن زياد.
[5]( الف) در مورد سلسله فتوت مير سيد على و مشايخ اين سلسله بنگريد به تعليقات در آخر اين رساله شماره ده.
[6]- در مم و دخ بعد از صحب بجميع خلفاء الراشدين و اين دستكارى كتاب است.
[7]( ب) اشعار از منطق الطير.
[8]( ج) اشاره به آيه 107 سورة الانبياء.
هر دو عالم بسته فتراك اوست[1]
عرش و كرسى قبله كرده خاك اوست
پيشواى اين جهان و آن جهان
مقتداى آشكارا و نهان
مهترين و بهترين انبياء
رهنماى اصفياء و اولياء
سيدى[2]از هرچه گويم بيش بود
در همه چيز از همه در پيش بود
همچو شبنم آمدند از بحر جود
هر[3]دو عالم از طفيلش در وجود
هردو عالم از وجودش نام يافت
عرش نيز از نام او آرام يافت
اى زمين و آسمان خاك درت
عرش و كرسى خوشهچين خرمنت
در زبانم جز ثناى تو مباد
نقد جانم جز وفاى تو مباد
ز امت خويشم شمر، كين يك سخن[4]
مىنمايم هرچه ميخواهى بكن
تا كه جان داريم ما، تا زندهايم
بندگانت را بصد جان بندهايم
بر در تو كم بضاعت آمديم
بر اميد يك شفاعت آمديم
هست درياى شفاعت پيش تو
آمديم[5]با قحط طاعت پيش تو
تا ز درياى شفاعت يكدمى
بر لب خشكم چكانى شبنمى[6]
صلوات اللّه و سلامه عليه و على جميع الانبياء و المرسلين و آله الطيبين[7]الطاهرين و صحبه المكرمين[8]و الحمد للّه رب العالمين. ان ربى قريب مجيب[9]و السلام على من اتبع الهدى ...
[1]- در چ و نسخ چاپى م ط رديف« او» است نه« اوست» و شايد به تقليد از شعر نظامى باشد:
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
[2]- م ط چ خواجه كز.
[3]- ايضا خلق عالم.
[4]- چ اين.
[5]- ايضا آمدم.
[6]( الف) اشعار از منطق الطير ر- ك، ص 15- 17 به تصحيح دكتر گوهرين.
[7]( 6 و 7)- فقط در قدس و با و چ.
[8]( 6 و 7)- فقط در قدس و با و چ.
[9]( ب) آيه 65 سوره هود.
فصل چهارم تعليقات مختصر بر رساله «فتوتيه»
يك (مربوط به ص 341)
اين آيه اشارت است به واقعه بتشكنى حضرت ابراهيم و واقعه مزبور به ينگونه در قرآن مجيد نقل شده است كه حضرت ابراهيم در ترويج آئين توحيد با موانع شديدى از ناحيه اهالى مرز و بوم خود (بابل و نواحى آن) مواجه بود زيرا آنان بتپرست بودند و با اعلاى كلمة اللّه مخالفت ميكردند يك روز كه اين مشركان براى برپا داشتن يكى از اعياد خود به بيرون شهر رفته بودند حضرت ابراهيم بعذر كسالت مزاج با ايشان نرفت و در شهر ماند تا خدايان دروغين و بتهائى را كه مردم مىپرستيدند بشكند او مدتها قبل تهديد كرده بود كه به خدا اگر شما بتپرستى را ترك نكنيد، من براى نابود كردن بتهاى شما كيدى خواهم انديشيد. پس آن روز كه شهر را خلوت ديد تبرى برداشت و به استثناى بت بزرگ تمام بتها را درهم شكست و تنها بت بزرگ را برجاى گذاشت. چون بت پرستان به شهر بازگشتند و اين منظره را ديدند سخت خشمگين شدند و با خود گفتند اين كار كه كرده است؟ بعضى گفتند «جوانمردى بنام ابراهيم را شنيدهايم كه سخن از اينها مىگفت» پس ابراهيم جوانمرد را در برابر مردم آوردند و در مورد اين ماجرا بپرسيدند. حضرت فرمود: اگر آن بت بزرگ كه سالم مانده ميتواند صحبت كند ماجرا را از او سئوال كنيد (اين سخن نوعى دعوت بود به تعقل و فهم كه اگر اين بت بزرگ نميتواند صحبت كند يا
آن بقيه نتوانستند از خود دفاع كنند، پس براى چه بايد معبودان شماها باشند؟) خلاصه حضرت ابراهيم را بعنوان كيفر در آتش انداختند ولى به قدرت خداوندى آتش مبدل به گلستان گرديد و بحضرت خليل الرحمن آسيبى نرساند.
اين مطالب و ديگر گزارشهاى مربوط به حضرت ابراهيم در 14 سوره قرآن مجيد آمده و از آن جمله در آيات 57 تا 63 سوره انبياء و آيات 89 تا 108 سوره و الصافات.
اما اهل تصوف و فتوت اين داستان را برطبق اصول خود تأويل كرده و اساس برنامه تزكيه و تصفيه نفس قرار دادهاند: آنان ميگويند بنا به آيه 78 از سوره الحج ابراهيم پدر امت اسلام است و چون او بتشكنى كرده ما نيز بايد بروش وى گام برداريم و بت بشكينم چنانكه اقبال لاهورى مىگويد (بنگريد به كليات وى، ص 63):
ما مسلمانيم و اولاد خليل
از «اببكم» گير اگر خواهى دليل
اكنون بزرگترين بت، نفس و هواهاى نفسانى است كه بايستى درهم شكسته شود بارى صوفيان و فتيان ازين بتشكنى فرمان «نفس شكنى» گرفتهاند.
موضوع ديگرى كه از سرگذشت حضرت ابراهيم مورد توجه قرار گرفته، دليرى و بىباكىاى است كه آن بزرگ مرد نشان داده است.
دو (مربوط به ص 345)
اقوال دهگانه بزرگان كه مير سيد على در اينجا نقل كرده و به شرح آن پرداخته، ظاهر است كه از كتب و رسائل بزرگان سلف گرفته يا از زبان بزرگان عصر خود شنيده است بعضى از اين اقوال به همان صورت يا با كمى اختلاف در كتب معروف فتوت و تصوف موجود است مثلا:
1-قول اولكه على همدانى به شيخ حسن بصرى نسبت داده در رساله قشيريه (ص 103) هم موجود است- ولى منسوب به محمد بن على الترمذى- و همينطور در كتاب الفتوة ابن المعمار يكبار اين سخن به ترمذى منسوب گرديده (ص 12) و يك بار هم به سيد حسن (ص 153) و اينگونه اختلافات در نقل مطالب در كتب فتوت و عرفان خيلى زياد است.
2-قول دومبه همان صورت و با انتساب به همان بزرگ (حارث محاسبى) در رساله قشيريه (ص 103) موجود است. ناصرى سيواسى نيز آن را به نظم درآورده و ميفرمايد:
و آن يكى صاحب فتوت حارث است
آنكه برجود و سخاوت باعث است
گفت ميدانى فتوت را كه چيست؟
و آنكه او صاحب فتوت گشت كيست؟
آنكه در خدمت ميان را بست چست
داد انصاف از خود و از كس نجست
(بنگريد به فرهنگ ايران زمين شماره 10 سال 1341 ش).
ولى در طبقات الصوفيه سلمى (ص 118) شبيه قول مزبور به شيخ ابو حفص حداد منسوب گرديده و با اين عبارت: «الفتوة عندى اداء الانصاف و ترك مطالبة الانصاف».
3-قول سومكه سيد على آن را به شيخ فضيل بن عياض نسبت داده، در كتاب الفتوة ابن المعمار (ص 158) بنام امام احمد بن حنبل ثبت شده و در رساله قشيريه (ص 103) نيز با اين شكل كه «بعضىها گفتهاند» نقل گرديده است.
4-قول چهارمهمانطور كه در رساله فتوتيه به جنيد بغدادى منسوب گرديده، در رساله قشيريه (ص 104) و كتاب الفتوة ابن المعمار (ص 12، 153) نيز با كمى اختلاف موجود است و با اين عبارت: «الفتوة كف الاذى و بذل الندى و ترك الشكوى».
5-قول پنجمبه همان صورت و منسوب به سهل تسترى در رساله قشيريه (ص 104) هم آمده است و شيخ فريد الدين عطار نيشابورى نيز در تذكرة الاولياء (ج 1، ص 238) در سرگذشت سهل تسترى ترجمه فارسى قول مزبور را بهمان عبارت كه على همدانى آورده نقل كرده و شايد هم مأخذ على همدانى كتاب عطار باشد. در كتاب اسرار التوحيد فى مقامات ابى سعيد (ص 57) نيز آمده است كه جوانمردى پيروى و متابعت سنت رسول است.
عين يا مشابه اقوال بعدى را كه مشتمل برهمان الفاظ و معانى باشد در
كتب فتوت و عرفان نديدهام اما قول حضرت على به صورتى كه در اين رساله آمده، با كمى اختلاف و تقديم و تأخير كلمات و مفاهيم، در نفايس الفنون فى عرايس العيون (ج 2، ص 115) هم ذكر شده و آقاى كاظم كاظمينى نيز در نقش پهلوانى و نهضت عيارى (ص 95) آن را به ظاهر از رساله فتوتيه نقل كرده است.
سه (مربرط به ص 346)
صاحب رساله فتوتيه اگرچه از آن بزرگان تصوف و فتوت است كه در بيشتر موارد دنيا را مذمت نموده و اقوالى نيز در اين باب نقل كرده، ولى از محتويات همين رساله نيز مىتوان دانست كه مقصود وى از دنياى مذموم، نافرمانى خدا و فراموش كردن او است نه مال و ثروت كه از نعمتهاى الهى است. بعلاوه مذموم بودن دنيا در نظر وى هرگز به معنى نديده گرفتن وظايف خود نسبت به ديگران نبوده و گواه اين دعوى توصيههاى فراوان و مؤكد او است در باب احسان و كمك به مردم و نيز خدمات اجتماعى و فرهنگى خود او كه در فصول و ابواب گذشته به آن اشاره شد.
خلاصه آنكه على همدانى عبادات و رياضات را نه جانشين خدمت به خلق بلكه آن را امرى ضرورى در كنار اين يكى تلقى مىكند و نكوهش دنيا را نيز به جاى آنكه موجبى براى كنارهگيرى از مردم بداند عاملى مىشمارد براى فداكارى و ايثار در تأمين رفاه آنان.
چهار (مربوط به ص 348)
آشنائى مختصرى با بزرگانى كه اقوال آنان درباره حقيقت فتوت بيان گرديده:
1-حسن بصرىوى از تابعين (شاگردان ياران پيامبر) و مردى واعظ و فقيه و مفسر و محدث بوده و در سال 110 ه ق درگذشته است (بنگريد به مجمل فصيحى، ص 189).
2-حارث بن اسد محاسبىم 244 ه ق. از آثار برجسته او كتاب الرعاية لحقوق اللّه و كتاب الوصايا است. (ارزش ميراث صوفيه، ص 72).
3-فضيل عياضم 183 ه (بنگريد به نفحات الانس، ص 27) كنيه او ابو على و از اهالى مرو بوده و قبل از ورود در وادى سلوك و جوانمردى از عياران و راهزنان و صعلوكان معروف بوده سال وفات او را 187 ه هم نوشتهاند (كشف المحجوب، ص 120 ارزش ميراث صوفيه، ص 80).
4-جنيد بغدادى(سيد الطائفه) از پيروان حارث محاسبى. اصل او از نهاوند بوده ولى بيشتر زندگى را در بغداد گذرانده است وفات او در 297 يا 298 روى داده است (نفحات الانس، ص 80).
5-سهل بن عبد اللّه تسترى(ابو محمد) از شاگردان ذو النون مصرى (م 245 ه) بوده و از جمله بزرگان فتيان و ملامتيان محسوب ميشود و وفاتش را در 283 ه نوشتهاند.
6-ابو يزيد بسطامى(طيفور بن عيسى بن آدم بن سروشان). از بزرگان مشايخ و سخنان او در اصل «فنا» بسيار معروف است و نيز شطحيات او از قبيلسبحانى ما اعظم شأنىشهرت فراوان دارد وفات او بين سالهاى 234 الى 261 ه روى داده و شايد تاريخ اخير درستتر باشد. ر- ك نفحات الانس، ص 56- سرچشمه تصوف در ايران، ص 184- 194 و ارزش ميراث صوفيه، ص 73- 74.
7-يحيى بن معاذ رازى(ابو زكريا واعظ) از بزرگان تصوف م 258 ه (نفحات، ص 56).
8-ابو حفص حداد(عمرو بن سلمه) نيشابورى م 274 يا 277 ه (نفحات الانس، ص 58) از بزرگان مشايخ ملامتى است. نيز ر- ك سرچشمه تصوف در ايران، ص 195.
9-ابو على دقاقنيشابورى (حسن بن محمد) پدرزن امام قشيرى م 465 ه و از مشايخ فرقه ملامتى است. درباره مزار او سعيد نفيسى مينويسد: مزار او اكنون در يك كيلومترى مغرب شهر نساى جديد در جمهورى تركمنستان معروف و از زيارتگاههاى آن سرزمين است «سرچشمه تصوف در ايران»، ص 225.
10-شيخ ابو الحسن(يا ابو الحسين) احمد نورى م 285 ه سخنان او درباره محبت و عشق الهى در صوفيه بعدى تأثيرى به سزا گذشته است. (ارزش ميراث صوفيه، ص 75 و نيز بنگريد به مصباح الهداية و كشف المحجوب و جلد اول طرايق الحقايق).
پنج (مربوط به ص 353)
چنانكه ملاحظه ميگردد، بيشتر اشعارى كه درين رساله آمده از نظامى و عطار و ظفر كافى است اما مصرع ثانى اين شعر عطار:
زادره و ذخيره اين وادى مهيب
در طشت سربريده چو يحيى نهادهاند
اشارهايست بهقصه حضرت يحيى7كه در منطق الطير عطار (ص 3 به تصحيح دكتر گوهرين) نيز به آن اشارت رفته:
باز يحيى را نگر در پيش جمع
زار سر ببريده در طشتى چو شمع
اين قصه از روايات اسرائيلى گرفته شده و در حيات القلوب تأليف علامه مجلسى (چاپ تهران كتابفروشى اسلاميه 1378 ه ق ج 1، ص 376) آمده و خلاصه آن بدين قرار است: پادشاهى كه معاصر با حضرت يحيى بود زندگانى پر از فسق و فجور و گناه داشت و علنا با زنى روابط نامشروع برقرار كرده بود.
حضرت يحيى نيز همواره در مخالفت با اينگونه اعمال زشت او به سخن مىپرداخت و آن زن و پادشاه ازين امر بىاندازه ناراضى و عصبانى بوده براى آزار حضرت يحيى حيلهاى مىجستند ولى به خاطر حمايت مردم از حضرت يحيى نمىتوانستند بهدف خود برسند مدتى گذشت تا اين زنك بدمنش عجوزه گرديد و دختر جوان و خوشگل خود را براى تسكين هوس پادشاه بزهكار، آماده ساخت وقتى حضرت يحيى از اين ماجرا خبر شد، آتش مخالفت او در مجامع مردم زبانه ميكشيد و آن گروه مخالف هم در صدد انتقام از حضرت برآمدند فى الجمله طبق خواهش آن زن جوان و دسيسه كاريهاى مادر فرتوت او پادشاه دستور به كشتن حضرت يحيى داد و طشتى از طلا طلبيد و يحيى را حاضر كرد و سر مباركش را در ميان طشت بريد و سپس سر بريده را براى آن دو زن فرستاد تا خوشحال گردند.