فصل پنجم مهاجرت على همدانى به كشمير
على همدانى در سال 740 بار اول وارد كشمير شده و مدت چند روز اوضاع آن خطه را مطالعه كرده بود. آن موقع در حدود 10 سال ميگذشت كه دين مبين اسلام در آن ناحيه راه پيدا كرده بود. او به نياز تبليغ دين در آن خطه آگاهى پيدا كرده همواره براى اين كار علاقه داشت. بامر او در سال 760 ه دو تن از مريدان و نزديكان او براى تبليغ و بررسى اوضاع كشمير وارد آن ناحيه شده بودند. يكى ازين دو تن مير سيد حسين سمنانى چندين بار به ختلان برگشته و اوضاع را براى سيد شرح داده است. او در سال 773 ه دوباره به كشمير فرستاده شد و به برادرش مير سيد تاج الدين سمنانى پيوسته است.
ايشان در كشمير نفوذ و احترام بسيار بدست آورده و از ياران فعال على همدانى بودهاند. در مهاجرت سيد على به كشمير نويسندگان دو گونه اظهارنظر نمودهاند: يكى اينكه سيد به ميل خودش و دستور غيبى براى خدمت دين اسلام به كشمير گراييده است دوم اينكه در نتيجه برخورد به امير تيمور لنگ گوركانى و تهديد شدن بآن خطه مهاجرت نموده است.
صاحب خلاصة المناقب بظاهر از ترس تيمور گوركانى و امراى او مهاجرت سيد را بصراحت ننوشته است (اين كتاب در سال 787 ه تاليف گرديده است) ولى درباره گرفتارى نهائى سيد اشارتى بليغ مينمايد: «در وقت رجوع از حج فرمود كه ده ماه هست كه هركجا كه ساكن شدم حضرت حكيم مطلق فرمود كه برو مردم را ارشاد كن و امشب كه درين قريه رسيدم «فتنهاى» در واقعه ديدم ... در دو ماه هيچجا قرار ندادند و چون در اندك زمانى متوجه ارشاد آمدم- فتنهاى برانگيخته شد» مؤلف اضافه ميكند:[1]
[1]- خ- م و با، برگ 98.
حضرتش دائم از منزلى بمنزلى رفته است از خوف جائران ... ولى ابتلاى عظيم كه براى وى پيشامد كرد در ماوراء النهر بوده كه باعث شد وى وطن خودش را ترك گويد» اين ابتلاى عظيم همانا برخورد با امير تيمور است.
صاحب رساله مستورات مينويسد كه مهاجرت سيد به كشمير طبق دستور حضرت رسول ص بوده است: وقتى حضرت سيد در هندوستان مسافرت ميكرد در آن اوان شبى «واقعهاى» دست داد. در آن واقعه حضرت رسول6على همدانى را فرمود كه: يا ولدى در كشمير رو و مردم آنجا را مسلمان كن.
اگرچه بعضى بشرف اسلام مشرفند اما بدتر از كافرانند و مشركانند چنانچه قوله تعالى:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ ...»مينويسد كه بعد از اين واقعه على همدانى چندين بار فرمود كه «در كشمير خواهيم رفت» و در آخر همانطور كرد.
هم اين نويسنده نقل ميكند كه پادشاه كشمير (بظاهر سلطان علاء الدين 748- 755 ه) در خواب ديده بود كه آفتاب از جنوب طلوع كرده است. در تعبير آن خواب راهب بودائى گفت: «شخصى از زمين ماوراء النهر ميآيد و همه ما را مسلمان ميسازد.» پس طبق همان پيش بينيها اين كار از دست على همدانى عملى شده است. در جايى ديگر صاحب مستورات علت مهاجرت على همدانى به كشمير را فتنه و آشوب ذكر ميكند و اضافه مينمايد كه او اين پيشامد را بيست سال قبل از وقوع آن پيشبينى كرده بود: «روزى على همدانى در خانقاه بود و كسانش بخدمت حضور داشتند- وى گفت: بعد از بيست سال چنان فتورى در ولايت خواهد آمد كه نه پادشاهى ماند و نه مردم آسايش ميكنند و باعث جلاى او بشود- آنان پرسيدند كه كى ميشود؟ در جواب گفت كه بعد از بيست سال كه پاى ملوك غرجستان[1]خواهد درآمد و چنان ميشود كه ما روى خانقاه خود را نمىبينيم» مؤلف ميفرمايد كه همچنان بوده و تمام اهل
[1]- مقصود آل كرت است- اين سلاله بعد از مرگ معز الدين كرت( م 771 ه) ضعيف گرديد و مدتى بعد تيمور آن را بكلى از بين برد ر- ك از سعدى تا جامى ص 236 تا 238 غرجستان يا گرجستان( عربى غرشستان) در جنوب« هراة و شرق غور و المرورود» بوده است معجم البلدان المجلد الرابع چاپ بيروت.
ولايت جلاى وطن شدهاند و جماعت اولياء اللّه از آن فتور كشته شدند نويسندگان ديگر هم مهاجرت سيد را بسبب آشوب و فتنه تيمور گوركانى نوشتهاند.
مهمترين اطلاعات را درين ضمن صاحب روضات الجنان و جنات الجنان در روضه هشتم آورده و خلاصه آن بدين امر دلالت ميكند كه امير تيمور از نفوذ فوق العاده و شخصيت برجسته و حق پرست على همدانى و مريدان او خائف بوده و درين صورت چارهاى نميديد بجز اينكه وى را با ارادتمندانش از قلمرو خود بيرون كند. مؤلف در ضمن ذكر خواجه اسحق على شاهى مينويسد:
«خواجه اسحق ختلانى ... از اولاد عليشاه ختلانى است كه وى نيز مردى بزرگ بوده بحسب ظاهر و باطن ... مغويان و مفسدان به امير تيمور گوركانى عرض كردند كه سيدى در ختلان پيدا شده و مريدان بهم رسانده و مدعى سلطنت است- از جمله خواجه اسحق ختلانى پسر امير آرامشاه مريد وى گشته. چون امير آرامشاه را دخل تمام در سلطنت امير تيمور بوده- انديشه نموده كه ارادت خواجه اسحق باعث خرابى سلطنت وى ميشود ...» خواجه اسحاق را بدستور تيمور پيش او ميبرند و خواجه در آن موقع آن عمامه سياه پوشيده كه مرشدش على همدانى باو بخشيده بود. تيمور مىپرسد «تو مريد كسى شدهاى كه باعث فتنه شده است»؟ سپس دستور ميدهد كه عمامه سياه را از سرش بردارد ولى خواجه التماس كرد: «اگر سرم را بردارند خوشحالم ولى حاضر نيستم كه دستار على همدانى را از سرم جدا سازم». تيمور از دستور قبلى خود صرفنظر كرده گفت «ترا مصادرهاى ميكنم بايد دو هزار اسپ قبچاق را حاضر كنى يا دستارت دور اندازى». خواجه كه مرد متمولى بود مصادره را ادا كرد و آبروى دستار مرشدش را حفظ نمود.
ملافات على همدانى و امير تيمور
سپس بدستور امير تيمور، على همدانى را براى ملاقات با او حاضر ميكنند.
چون تيمور شنيده بود كه سيد هيچ موقع پشت بكعبه نمىنشيند، عمدا او را پشت بكعبه نشاند و گفت شنيدم كه پشت به قبله نمىنشينى- امروز چطور
خلاف كردى و اينطور نشستى؟ سيد جواب داد: «هركه رو بشما كند بىشك پشتش بقبله خواهد بود». تيمور سپس گفت: شنيدهام كه براى بدست آوردن قدرت و حكومت كوشا ميباشى؟ سيد جواب داد: من بهر دو جهان اعتنائى ندارم. همه مال دنيا بر من عرضه كرده شد ولى از پذيرفتن آن خوددارى كردهام و مقصودم فقط رضاى خداوندى است. درباره سلطنت شبى در خواب ديدم كه سگ لنگى آمد و آن را در ربود. الدنيا جيفة و طالبها كلاب. ما روى به آخرت آورديم دنيا را طالب نيستيم. خاطر جمعدار» مؤلف ميفرمايد كه تيمور گفت كه در آن ناحيه اقامت داشته باشد. على همدانى خواسته تيمور را نپذيرفت و فرمود «از جانب حق جل و على مامورم كه به كشمير بروم و اهل آن ديار را باسلام دلالت كنم شايد كه مشرف باسلام گردند».
مؤلف تذكره مجالس العشاق[1]براى هركس داستانى آورده و چيزهاى باور نكردنى نوشته كه چندان اعتبارى ندارد. درباره على همدانى هم مينويسد كه بحسن ظاهرى علاقه داشته و بيكى از امرا و عزيزان امير تيمور بنام امير «برلاس» تعلق خاطر پيدا كرده است. چون سيد بامير ملاقات نمود، امير پرسيد: چرا اين عمامه سياه را برسر ميبندى؟ سيد جواب داد: چون نفس را كشتهام و مثل تو به ظاهر اشياء علاقه ندارم. (همين مطلب را مولف تذكره صحف ابراهيم عينا از روى اين كتاب نقل كرده است) غرض، اين قول سيد بر تيمور گران آمد ولى بر اثر نفوذ على همدانى- نميتوانست او را گزندى برساند. البته سيد و هم ياران او را دستور ترك وطن داد و در صورت عدم اجراى آن تهديد به قتل نمود.
در تحايف الابرار جلد اول اين تهديد را چنين مينويسد: «تيمور گفت:
از قلمرو ما بيرون رو و به موجب جناب سيادت پناه در آن ولايت خوردن و
[1]- ص 116، اين كتاب در سال 908 ه تاليف شده و منسوب است به سلطان حسين بن منصور بن عمر شيخ بن تيمور گوركان. ولى بقول ظهير الدين بابر( م 937 ه) اين كتاب« بسيار سست و اكثر دروغ بيمزه» تاليف كمال الدين گازر گاهى ميباشد- ر- ك از سعدى تا جامى، ص 638- 639-
آشاميدن در قلمرو وى را بر نفس مبارك حرام كردند. فى الحال در مسجد نشستند و فرمودند كه اين ملك خداست و سامان درست كردند و بطى مكان بركوه پيرينجال رسيدند» ظاهر است كه از كوه پيرينجال، براه پاخلى وارد كشمير شدند زيرا اين راه مناسب و كوتاه و هموارتر بوده است.
در نزهة الخواطر و بهجة المسامع و النواظر مينويسد: «... فلما عادالى خراسان وقع الخلاف بينه و بين الامير كوركانى فى معنى الحكمة ...» ميرزا اكمل الدين كامل بدخشى كشميرى (م 1231 ه) كه چندد استان از زندگانى مير سيد على همدانى و بزرگان ديگر را برشته نظم كشيده در جايى ميفرمايد:
گرنه تيمور شور و شر كردى
كى امير اين طرف گذر كردى؟
خلاصه بحث ما اينست كه اگرچه على همدانى براى تبليغ در خطه كشمير علاقه وافر داشته و بقول بعضىها از طرف خداوند متعال و رسول اكرم6براى اين كار مامور شده، ولى از روى علل ظاهرى در نتيجه برخورد بامير تيمور گوركانى، به كشمير مهاجرت كرده است.
ارادت تيمور به على همدانى؟
مرحوم استاد سعيد نفيسى در ذكر مزار على همدانى نوشتهاند: ...
بناى آن از تيمور گوركانى است و سنگ يشم سياهى بر آن است مانند همان سنگى كه بر قبر تيمور در سمرقند قرار دارد[1]» همانطور بعضىها نوشتهاند كه امير تيمور گوركانى نسبت به على همدانى ارادت ورزيده است.[2]اينگونه قولها قانعكننده نيست. البته اگر مزار على همدانى را يكى از جانشينان تيمور بنا كرده باشد جاى تعجب نيست. ولى امير شاهرخ بن تيمور (812- 850 ه) هم نسبت بمريدان على همدانى خشونت و سختى تمام روا داشته و مريد عزيز و خليفه سيد، خواجه اسحق عليشاهى ختلانى بامر همين سلطان در سال 826 ه بقتل رسيده است. و كيفيت برخورد نوربخشىها با وى هم معروف است بنابراين شايد اين مزار را پادشاهى مؤخر بنا كرده است.
[1]- تاريخ نظم و نثر فارسى در ايران و در زبان فارسى، جلد دوم ه ص 753- 754.
[2]- طرائق الحقائق، جلد دوم، ص 478.
گسترش دين اسلام در كشمير و سهم مير سيد على همدانى در آن
دين مبين اسلام بطور كلى در خطه كشمير ديرتر از سائر نقاط شبه قاره پاكستان و هند رسيد. يعنى در نيمه اول قرن هشتم هجرى (اوايل قرن چهاردهم ميلادى). ولى بزودى گسترش قابل ملاحظهاى پيدا كرد و حكومت مسلمانان تشكيل گرديد و الا قبل از آن اين خطه را ناحيه قمار بازان و مشروب خواران و بدكاران تلقى ميكردند.[1]
در سال 93 (712 م) محمد بن قاسم تازى، داماد و امير ارتش حجاج بن يوسف ثقفى (م- 95 ه) براى انتقام جويى از حاكم سند (داهر) بر آن قسمت شبه قاره حمله كرد و اين ناحيه را تا قسمت بزرگ پنجاب به تصرف درآورد.
پسر داهر، حاكم سند به كشمير فرار كرد و چند سرباز تازى در تعاقب وى وارد كشمير شده بودند كه اسم يكى از آنان حميم بن سامه شامى بوده است.
ولى از چگونگى و مدت اقامت آنان در آن خطه اطلاعى در دست نداريم.[2]بقول آقاى محب الحق ارتش تازيان به كشمير حمله كرده ولى در فتح كردن آن توفيقى بدست نياورده است[3]اين اولين برخورد كشميرىها با مسلمانان بود.
در اينجا لازم است متذكر شوم كه قبل از حمله محمد بن قاسم هم عدهاى از اعراب مسلمان در قشون راجه داهر مشغول خدمت بودهاند (حكومت اين راجه از سند و مكران گذشته تا مرز كشمير كنونى بوده است).
ورود حميم بن سامه و همراهان او بكشمير در حدود سال 95 ه (715 م) صورت گرفته است. البته صاحب تاريخ حسن مينويسد كه تارا پيديا، حاكم كشمير (694- 735 م) خود چندين بار با حكمرانان كابل و هرات و خراسان جنگ كرده و پس از پيروزىهاى خود فضلا و علماى آن خطهها را بكشمير آورده است و بعضى از آنها مسلمان بودهاند و[4]در آنجا اقامت ورزيدهاند.
[1]- كشير( 1)، ص 81.
[2]- ايضا نيز مجله هلال شماره 3، سال سوم، ص 37، مقاله دكتر خواجه عبد الحميد عرفانى.
[3]- كشير بعهد سلاطين، ص 111.
[4]- كشير، جلد دوم، 84 و 85.
برخورد دوم اهالى كشمير با سلطان محمود سبكتكين غزنوى (387- 421 ه) بوده است. در سال 404 ه. سلطان محمود با آنند پال (حكمران لاهور و ملتان) جنگ كرد و او را شكست داد. حكمران كشمير بنام سانگاراما هم درين جنگ بحكمران لاهور و ملتان كمك نظامى داده بود. محمود براى كينهكشى و انتقامجوئى در فصل زمستان همانسال به كشمير حمله كرد. درباره اين حمله در تاريخ حسن آمده است: «... در سال 404 ه سلطان، بكشمير رسيده بود بتعاقب ترى لوچنپال (پسر آنند پال) حاكم لاهور ... چون موكب منصور از راه راجور سايه انداز خطه كشمير گشت، راجه آنجا بزور اقبال استقبال كرده تحايف و هداياى غريب و عجيب نزد حكومت گذرانيد. سلطان بحال او ابواب احسان مفتوح داشته، خراج شاهى معمول كرده بر مملكت خود بدستور قائم ساخت ... سلطان از دره كشمير غنيمت بىشمار گرفته جمعى كثير را بدين اسلام آشنا كرده يكماه در سير كشمير گذرانيده به غزنين آمد» ولى بعضى از لشكريان مسلمان او در كشمير باقى ماندند.[1]» ولى سلطان كشمير بد عهدى كرد و مانع اداى خراج گرديد سلطان محمود دوباره در زمستان سال 413[2]بكشمير حمله كرد ولى بنا بر دشوار گذارى و برفبندى راهها موفق نشد كه بآن خطه ورود كند. محمود در حمله اول فقط قسمت جنوبى كشمير يعنى جامون را گشوده بود و آن هم بنابر بدعهدى حكمران كشمير بىنتيجه ماند. سلطان بعد از آن نيز از فكر فتح كشمير غافل نبوده و شعراى دربار او نيز در تحريك سلطان ميكوشيده و در اشعار خود آرزوى ديدن كشمير را ميآوردهاند مثلا فرخى سيستانى (م 429 ه) ميسرايد:
گاهست كه يكباره به كشمير خراميم
از دست بتان پهنه كنيم از سر بتگوى
شاهيست بكشمير اگر ايزد خواهد
امسال نيارامم تاكين نكشم ز وى
و در جايى خطاب به امير محمد بن سلطان محمود ميگويد:
[1]- جلد دوم، ص 84 و 85.
[2]- در زين الاخبار گرديزى،( ص 185) سال حمله را 412 نوشته است. تهران 1346 شمسى.
باش تا با پدر خويش بكشمير شوى
لشكر ساخته خويش بكشمير برى
ولى محمود براى فتح كشمير فرصت پيدا نكرد. البته در خدمت نظامى حكمرانان كشمير مثلا در دوره حكومت راجه هرش (1089- 1101 م) ذكر چند تن از مسلمانان آمده است و باحتمال قوى اينها از اولاد بازماندگان سپاه محمود بودند كه بعد از حمله اول فاتحانه او آنجا اقامت گزيده بودند[1]. همچنين مبلغان مذهب اسماعيلى چندين بار از قلعه الموت قزوين بكشمير رفته و بظاهر بدون موفقيت برگشتهاند. سياح معروف ايتاليائى ماركوپولو كه در حدود سال 1275 تا 1277 م بناحيه كشمير وارد شده عده قابل ملاحظه مسلمانان را ذكر ميكند ولى بيشتر اين تعداد بعلت ناامنى و آشوب تا اوائل قرن هشتم هجرى از كشمير خارج شده بودند. در اوائل قرن هشتم هجرى جوانمردى مسلمان از وادى سوات (بخشى از پاكستان كنونى) وارد كشمير گرديد- اسمش شاه ميرزا يا شاهمير بوده است. اين جوانمرد پركار در خدمت نظامى راجه سمبها وارد گرديد و بنا به استعداد و قريحه خداداد خود در اندك مدتى مورد توجه راجه كشمير واقع شد. وليعهد اين راجه بنام «سهديو» شاهمير را جانشين و وكيل مطلق خود تعيين نموده و در هركار مهم با او مشورت ميكرده است[2].
در اين زمان فرماندار ارتش والى كابل بنام زولچو يا ذو القدر خان (بقول بعضى زلفى قادر خان[3]) بكشمير حمله كرد. اين مرد، نامسلمان و سفاك بود و علتى هم براى حمله وى وجود نداشت بجز اينكه والى كابل (كه خود دست نشانده ايلخانان مغول بود) ميخواست مال غنيمت بدست آرد يا كشمير را بگشايد. كشميرىها نتوانستند كه در مقابل اين حمله ناگهانى استقامت نشان بدهند و حمله وران را برون برانند. تا هشت ماه بازار قتل و غارت برپا بود و سپس بنابر مقاومت و پايمردى شاهمير مذكور ذو القدر خان مجبور به فرار گرديد
[1]- تذكره ايران صغير( دكتر عرفانى) ص 20.
[2]- كشير( 1) ص 82 آب كوثر، ص 375.
[3]-201 .p sega eht hguorht rimhsaK