[متن]
بسم اللّه الرحمن الرحيم(و به نستعين[1]) حمد اعم و ثناى اتم حضرت (و دودى[2]) را كه صفاى مودت و وفاى محبت را تاج و طوق جانهاى شيفتگان عكس جمال و مفتاح ذوق سوختگان ... ت[3]جلال ساخت رؤفى كه (مخموران[4]) درد درد فراق و (مغموران[5]) سوز اشتياق را باقداح افراح شراب افضال بنواخت لطيفى كه لطايف[6]جودش ناقصان ظلمت خاك را بتوالى رشاش كرم (دروه[7]) كمال بخشيد جميلى كه از ساقى (عكوس[8]) انوار جمالش مهجوران باديه هيمان و رنجوران زاويه احزان را (شربت[9]) وصال (رسيد[10]) باظهار آثار نفس رحمانى سايران عرصه وجود را بار عام داد[11]بامطار اسرار حقايق عرفانى و الهان خطه شهود را آرام داد و صلوات زاكيات و درود ناميات بر صاحب (لواء[12]) كوثر و (مقتداى[13]) اهل محشر بحر عالم توحيد بدر فلك تحقيق سيد انبيا محمد مصطفى و بر اهل بيت او كه (كاشفان[14]) اسرار عرفان و واصفان انوار وجداناند.
[چرايى نامگذارى به «مشارق الاذواق»]
اما بعد (يقول[15]) العبد (الفقير[16]) على بن شهاب الهمدانى عفا اللّه عنه بكرمه و وفقه لشكر نعمه[17].
[1]- ندارد.
[2]- پروردگارى.
[3]- سبحات( در نسخه اصل، بيشتر اين كلمه محو شده).
[4]- مخمورات.
[5]- مغمورات.
[6]- كمال.
[7]- ذروه( و صحيح همين است).
[8]- كؤوس.
[9]- شراب.
[10]- رسيده.
[11]- و.
[12]- لواى.
[13]- مقتداء.
[14]- مكاشفان.
[15]- فيقول.
[16]- الفقر الجانى.
[17]- كه.
چون طايفهاى از اعيان اوليا و (وراث[1]) انبيا:[2]و الهان عرصه هيمان و شاربان (مدام[3]) عرفاناند قومى كه (ارواح[4]) طاهره و اسرار باهره ايشان در حظاير سرمدى اسرار قدم ديده و ذوق لذت انس از جام ملاطفات (كرم[5]) چشيده بر ارايك شهود در سايه سرادقات جمال پرورده، اقداح شراب محبت از دست ساقى (قربت خود ده[6]) چون آنجا (بتعاقب[7]) تجليات اسرار جمال مست وحدت گشتند اينجا از (بقاء[8]) خمار آن مستى در ميخانه عشق حديث محبت در پيوستند و حقايق اسرار احوال اين قوم را در لباس مى و ميخانه و زلف و خال به مسامع ارباب كمال عرضه دادند و گروهى از ظاهر بينان محجوب كه حوصله درك (آن[9]) معانى (نداشتند اشارت[10]) اين قوم را طامات بىحاصل پنداشتند و از سرجهل و عناد، طعن و انكار براحوال ...[11]اهل (حق[12]) روا داشتند و چون قصيده (ميمه[13]) شيخ عارف[14]كامل ابو حفص عمر (بن فارض مصرى[15]) قدست اسراره از آن ...[16]بود كه ابواب (ابيات[17]) آن مشحون لطايف (و[18]) حقايق و اصداف الفاظ آن مملو جواهر دقايق است (مبنى[19]) بر استعارات از ذكر مدام و ميخانه و كاس (و[20]) ساقى، موسس بر اشارات بنتايج آثار تجليات جمال وجه
[1]- وارثان.
[2]- كه.
[3]- جامه( جام).
[4]- اوراح.
[5]- ذكر.
[6]- قرب خورده.
[7]- بتعادف( به تعارف؟).
[8]- بقاى.
[9]- اين.
[10]- داشتند اشارات.
[11]- و اقوال( اين كلمه در نسخه« ج» محو شده).
[12]- ندارد.
[13]- ميميه.
[14]- محقق( اين كلمه در نسخه« ج» محو شده).
[15]- ابن الفارض المصرى.
[16]- جمله( اين كلمه در نسخه اصل به درستى خوانده نمىشود).
[17]- انعاب.
[18]- ندارد.
[19]- ندارد.
[20]- ندارد.
باقى، بجهت رد انكار محجوبان جامد و ردع اصرار طاعنان جاحد براثر هربيت كلمهاى چند برسبيل اختصار تحرير (افتاد و بحايق[1]) اشارات و دقايق مرموزات ناظم و لطايف استعارات و غرايب (نكت و اشاراتى كه ميان اين[2]) طايفه متداول است (ايمامى[3]) كرده شد و بمقتضاى آنك مبانى اشارات و معانى عبارات اين (با كوره[4]) غيبى مبين تفاوت اذواق سالكان (و[5]) معين تنوع حالات عارفان خواهد بود اين رساله را «مشارب الاذواق» نام كرده شد (چه[6]) هر سالكى را از حقايق مشرب عرفانى ذوقى و هر ذايقى را شربى و هر شاربى را سكرى خاص بود كه آن اختصاص و امتياز حماء عزّ او گردد در حدى از حدود وجود و درجهاى از درجات شهود و«لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا»*[7]و چون فهم معانى الفاظ اين قوم (موقوف[8]) است بمعرفت اصطلاحاتى كه مخصوص است باحوال اين فريق و منسوب بعبارات اقوال اهل اين طريق، پيش از شروع در شرح[9]ابيات احتياج افتاد بتمهيد[10]مقدمه در بيان (حقيقت[11]) محبت و (ذوق[12]) ورىّ و سكر و اسامى و مراتب و لوازم و عوارض و اقسام و حقايق آن فاقول و باللّه التوفيق:
[ثبوت رابطه محبت ميان بنده و حق به دلايل نقلى و عقلى]
المقدمه اى عزيز بدانك نزد اين طايفه حقيقت محبت عبارت است از ميل جميل حقيقى بجمال مطلق جمعا و تفصيلا زيرا (چه[13]) انجذاب هر فصلى (باصل[14]) خود[15]و انس هر (انسى[16]) با جنس (خود[17]) تواند بود و در اخبار نبوى (وارد
[1]- افتاده بحقايق.
[2]- نكات و اشارتى كه جان.
[3]- ايمايى.
[4]- پالوده.
[5]- ندارد.
[6]- ندارد.
[7](*)- الاحقاف/ 6.
[8]- موقف.
[9]- اين.
[10]- قاعده.
[11]- ندارد.
[12]- زوق.
[13]- كه.
[14]- باهل.
[15]- بود.
[16]- انسيى.
[17]- خويش.
است[1]) كهان اللّه جميل يحب الجمال(و چون جمال[2]) صفت ازلى جميل مطلق است و اسم جميل (مطلقا جز[3]) حضرت جليل را عز شانه سزاوار نيست پس جميل[4]بحقيقت يكى بيش نبود وحده لا شريك له و هر حسن و (جمال[5]) كه برصفحات وجود افراد و اشخاص مراتب اكوان و (مجالى[6]) امكان ظهور مىكند همه (عكوس[7]) انوار جمال آن حضرت است كه در مظاهر و مجالى (استعدادات[8]) ظاهر مىشود و در مراياى قابليات (و خصوصيات[9]) قوابل منعكس مىگردد[10].
و كل جميل حسنه من جمالها
معار له بل حسن كل مليحة[11]
(و[12]) اين ميل يا از مقام جمع بود بجمع و آن شهود جمال ذات است در مرآت ذات يا از جمع بتفصيل (و اين معنى[13]) يا در مرتبه اقرب (بود[14]) و آن شهود جمال است در مراياء صفات يا در مرتبه (اوسط[15]) و آن شهود جمال است در (مراياء[16]) آثار و اين غايت ظهورات الهى و نهايت (بروزات حضرت[17]) نامتناهيست و درين عالم امر منعكس گردد و طغراىخ خ يُحِبُّهُمْ[18]اقتضاىخ خ يُحِبُّونَهُ[19]كند و اگرچه اكثر افراد ممكنات و اعيان كاينات عكس اين حقيقت را در (مراياء[20]) تفاصيل آثارى مشاهده كنند و جمال مقيد (زايل[21]) را مقصود
[1]- آمده است.
[2]- ندارد.
[3]- مطلق به جز.
[4]- مطلق.
[5]- جمالى.
[6]- محالى.
[7]- عكوص.
[8]- استعدادت.
[9]- مخصوصيات.
[10]- نظم:
[11]-
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
[12]- ندارد.
[13]- اين معانى.
[14]- ندارد.
[15]- اوسطه بود.
[16]- مراياى افعال يا در مرتبه اقصى بود و آن شهود جمال است در مراياى.
[17]- بدوزات.
[18](*)- المائدة/ 54.
[19](*)- المائدة/ 54.
[20]- مراياى.
[21]- زايد.
كلى دانند و بلذت وصال (خود رسند[1]) و بدرد (هجر[2]) و فراق بند گردند (لكن[3]) شهود بعضى از خواص در مرآت افعال بود و (قصود[4]) اخص مطالع صفات و فناء وجود[5]خلاصه اخص سبحات انوار ذات. و چون حقيقت محبت امرى روحانيست حصول آن ذوقى (و[6]) وجدانى باشد و ذايق حقيقت آن هرچند اكمل و (اصفه[7]) بود اسرار اين صفت او را اتم و علا بود. پس حقيقت اين- باصالت- ذات واجب را بود- عز شانه- و به تبعيت ممكن را الامثل (فالامثل چه[8]) حقيقت محبت اخص احكام سلطنت مريد است (و[9]) ارادت (صفتى[10]) بذات قديم قايم، و وجود آن بدوام ذات دايم، و خواست همه ازين اصل خاست، و عنايتخ خ يُحِبُّهُمْ[11]مفتاح در دولت خانهخ خ يُحِبُّونَهُ[12]آمد و حديث قدسى (كه[13]) الاطال شوق الابرار الى لقائى و انى اليهم لاشد شوقا تنبيه است بر محبت ذاتى واجب مظاهر ممكنات را؛ اما محبت خلق حضرت صمديت را اگرچه جمعى از قصور نظر انكار آن روا داشتهاند اما نزد اهل كشف و تحقيق (تحقق[14]) مقام محبت اشرف صفات و اتم كمالات بنده است و چون اطلاق اين اسم در نص كلام وارد[15]و بدليل عقلى و كشفى ثابت است كه محبت ثمره معرفت است و هركه را معرفت به ذات معروف بيشتر محبت او كاملتر. و اسباب محبت پنج است اول محبت نفس و بقا و كمال (آن دوم[16]) محبت محسن سيم محبت صاحب كمال چهارم محبت جميل پنجم محبت (حاصله از[17]) تعارف روحانى.
[1]- خرسند.
[2]- هجران.
[3]- و ليكن.
[4]- مقصود.
[5]- و.
[6]- ندارد.
[7]- اصفى.
[8]- فا الامثل وجه.
[9]- ندارد.
[10]- حقيقى( حقيقتى).
[11](*)- المائدة/ 54.
[12](*)- المائدة/ 54.
[13]- ندارد.
[14]- بحقيقت.
[15]- است.
[16]- دويم.
[17]- صاصله.
اول محبت نفس و اين بضرورت معلوم است كه جميع افراد و اشخاص بشرى طالب (لقاء خوداند[1]) و اهتمام همه در جذب منافع و دفع مضار بجهت ابقاء وجود است. پس چون محبت وجود جبلّى انسانست محبت موجد وجود كه اصل وجود است و (مظهر[2]) آن، بطريق اولى (دوم[3]) محبت محسن است چون تامل (كند[4]) كه احسان محسن بواسطه تقلب احوال است كه بتقلب شؤن الهى و تصاريف تسخيرات اسباب ربانى باعثه علمى قطعى برلوح سر محسن ثبت مىفرمايد كه سعادت او در (ايصال[5]) نتايج احسانست بمحسن اليه و محسن را در (ايصال احسان چنان مضطر[6]) مىگرداند كه نتواند كه فرماند پس جناب آن حضرت بمحبت اولى سيم محبت صاحب كمال است چون شخصى كه بصفتى از اوصاف كماليه موصوف است از علم و (سخا[7]) و تقوى و غيره آن صفت كمال موجب محبت مى گردد. حضرتى كه منبع جميع كمالات است، و مجموع مكارم اخلاق (و محامد اوصاف[8]) رشحهاى از فيض كمال آن ذات است بمحبت اولى. چهارم محبت جميل است چون جمال عاريتى- كه در حقيقت جز (عكسى[9]) و خيالى[10]نيست كه از (پس[11]) پرده قاذورات و حاجز نجاسات مىتابد و مع ذلك در هر آنى و زمانى بحدوث اندك عارضهاى (تغير[12]) مىپذيرد- فى ذاته محبوب است پس ذات جميلى كه جمال (جميع[13]) ممكنات عكسى از عكوس انوار جمال اوست بمحبت اولى پنجم محبت ناشيه از نتايج تعارف روحانى چون اين (معنى[14]) موجب محبت مىگردد
[1]- بقاى وجودند.
[2]- مضر.
[3]- دويم.
[4]- كنند.
[5]- اتصال.
[6]- اتصال احسان چنا مظطر.
[7]- سخاوت.
[8]- ندارد.
[9]- عكس.
[10]- بيش.
[11]- ندارد.
[12]- تغيير.
[13]- ندارد.
[14]- معانى.
مقدرى كه در ازل (تقدير[1]) ارتباط اين اسباب فرمود بىعلتى و استحقاقى هر آينه بمحبت اولى.
[جلوه محبت]
اى عزيز چون ازين مقدمات ثبوت رابطه محبت ميان بنده و حق به دلايل (نقلى و عقلى[2]) مبرهن گشت و معلوم شد كه حقيقت محبت عبارت است از ميل (نفس[3]) بملايم بدانكه محبت ذات متعاليه (عزشانه[4]) بنده را ازين روى محالست و اين نوع اعتقاد سيرت جهال[5]بلكه محبت (حضرت صمديت[6]) بنده را عبارت است از تجلى نفحات الطاف ربانى كه از مهب بوادى عنايت بواسطه تلاطم امواج درياى ارادت كه برزخ غيب و شهادت و از اصول ايجاد اكوان و مفاتيح غيب اعيانست منبعث مىگردد و با مظاهر (طاهره[7]) و مجالى زاكيه كه قوابل آثار قدسى و حوامل (اسرار[8]) غيبىاند تعلق (مىگيرد[9]) و مراياى بواطن مستعدان قبول فيض (جمالى[10]) را از (كدورت[11]) آثار (محال[12]) جسمانى و ظلمات غبار شهوات نفسانى پاك مىگرداند و بواسطه رفع حجاب علايق و عوايق و دفع عذاب قواطع و موانع به بساط قرب ميرساند و جانهاى متعطشان زلال وصال را در مقام شهود، لذت روح و انس مىچشاند و محبت بنده حضرت صمديت را[13]عبارت است از انجذاب سرسالك مشتاق بتحصيل اين معانى كه منشاء سعادات طالبان و منبع كمالات راغبان است و ميل باطن طالب بدرك نتايج اين حقايق كه جمال حال او از (زيوان[14]) عارى و بسبب فقد اين دولت بسته بند مذلت و خوارى
[1]- ترتيب.
[2]- عقلى و نقلى
[3]- ندارد.
[4]- ندارد.
[5]- است.
[6]- حق.
[7]- ندارد.
[8]- آثار.
[9]- مىگردد.
[10]- رحمانى.
[11]- كدورات.
[12]- مخالفات.
[13]- عز شأنه.
[14]- زيور آن.
است و اين ميل (و[1]) انجذاب كه آن را محبت خوانند برچهار برج جمال مى نمايد و در چهار مرتبه بظهور مىآيد[2]خاص و عام (و اخص[3]) و اعم. اخص آنست كه طلوع آن نتيجه مطالعه روح قدسى بود تجليات جمال ذاتى را در عالم جبروت و اين مقام صديقانست. و خاص آنكه بروز آن بواسطه مكاشفه قلبى بود حقايق جمال صفاتى را در عالم ملكوت و اين مقام مقربان است. و عام آنكه ظهور آن بسبب ملاحظه نفس بود خصايص جمال افعال را در عالم غيب و مثال و اين مقام سالكان است. و اعم آنكه صدور آن از راه (مشاهد[4]) حسى بود در عالم شهادت و اين بدايت مقام طالبان است. و محبت ذاتى قابل (تغير و تبدل[5]) نيست (چه[6]) آنجا كشتى وجود محب در بحر احديت (غرقه[7]) گشته است و هستى صفات موهوم او بدرياى فنا پيوسته و در هاويه بود و نابود بربسته و از دام (نام و كام[8]) رسته (و اسماء و صفات متقابله درين حضرت رنگ وحدت گرفته[9])[10].
تا تو باشى نيك و بد آنجا بود
چون تو گم (گشتى[11]) همه (سودا[12]) بود
هركه او در آفتاب خود رسيد
تو يقين ميدان كه نيك و بد نديد
و محب جمال صفاتى از (قيدى[13]) خالى نبود زيرا كه شهود نتايج متباينه (اقتضاء[14])
[1]- ندارد
[2]- اخص و.
[3]- ندارد.
[4]- مشاهده.
[5]- تغيير و تبديل.
[6]- ندارد.
[7]- غرق.
[8]- كام و نام.
[9]- ندارد.
[10]- مثنوى.
[11]- گردى.
[12]- زيبا.
[13]- قيد.
[14]- اقتضاى.