بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 391

مقدرى كه در ازل (تقدير[1]) ارتباط اين اسباب فرمود بى‌علتى و استحقاقى هر آينه بمحبت اولى.

[جلوه محبت‌]

اى عزيز چون ازين مقدمات ثبوت رابطه محبت ميان بنده و حق به دلايل (نقلى و عقلى‌[2]) مبرهن گشت و معلوم شد كه حقيقت محبت عبارت است از ميل (نفس‌[3]) بملايم بدانكه محبت ذات متعاليه (عزشانه‌[4]) بنده را ازين روى محالست و اين نوع اعتقاد سيرت جهال‌[5]بلكه محبت (حضرت صمديت‌[6]) بنده را عبارت است از تجلى نفحات الطاف ربانى كه از مهب بوادى عنايت بواسطه تلاطم امواج درياى ارادت كه برزخ غيب و شهادت و از اصول ايجاد اكوان و مفاتيح غيب اعيانست منبعث مى‌گردد و با مظاهر (طاهره‌[7]) و مجالى زاكيه كه قوابل آثار قدسى و حوامل (اسرار[8]) غيبى‌اند تعلق (مى‌گيرد[9]) و مراياى بواطن مستعدان قبول فيض (جمالى‌[10]) را از (كدورت‌[11]) آثار (محال‌[12]) جسمانى و ظلمات غبار شهوات نفسانى پاك مى‌گرداند و بواسطه رفع حجاب علايق و عوايق و دفع عذاب قواطع و موانع به بساط قرب ميرساند و جانهاى متعطشان زلال وصال را در مقام شهود، لذت روح و انس مى‌چشاند و محبت بنده حضرت صمديت را[13]عبارت است از انجذاب سرسالك مشتاق بتحصيل اين معانى كه منشاء سعادات طالبان و منبع كمالات راغبان است و ميل باطن طالب بدرك نتايج اين حقايق كه جمال حال او از (زيوان‌[14]) عارى و بسبب فقد اين دولت بسته بند مذلت و خوارى‌

[1]- ترتيب.

[2]- عقلى و نقلى

[3]- ندارد.

[4]- ندارد.

[5]- است.

[6]- حق.

[7]- ندارد.

[8]- آثار.

[9]- مى‌گردد.

[10]- رحمانى.

[11]- كدورات.

[12]- مخالفات.

[13]- عز شأنه.

[14]- زيور آن.


صفحه 392

است و اين ميل (و[1]) انجذاب كه آن را محبت خوانند برچهار برج جمال مى نمايد و در چهار مرتبه بظهور مى‌آيد[2]خاص و عام (و اخص‌[3]) و اعم. اخص آنست كه طلوع آن نتيجه مطالعه روح قدسى بود تجليات جمال ذاتى را در عالم جبروت و اين مقام صديقانست. و خاص آنكه بروز آن بواسطه مكاشفه قلبى بود حقايق جمال صفاتى را در عالم ملكوت و اين مقام مقربان است. و عام آنكه ظهور آن بسبب ملاحظه نفس بود خصايص جمال افعال را در عالم غيب و مثال و اين مقام سالكان است. و اعم آنكه صدور آن از راه (مشاهد[4]) حسى بود در عالم شهادت و اين بدايت مقام طالبان است. و محبت ذاتى قابل (تغير و تبدل‌[5]) نيست (چه‌[6]) آنجا كشتى وجود محب در بحر احديت (غرقه‌[7]) گشته است و هستى صفات موهوم او بدرياى فنا پيوسته و در هاويه بود و نابود بربسته و از دام (نام و كام‌[8]) رسته (و اسماء و صفات متقابله درين حضرت رنگ وحدت گرفته‌[9])[10].

تا تو باشى نيك و بد آنجا بود

چون تو گم (گشتى‌[11]) همه (سودا[12]) بود

هركه او در آفتاب خود رسيد

تو يقين ميدان كه نيك و بد نديد

و محب جمال صفاتى از (قيدى‌[13]) خالى نبود زيرا كه شهود نتايج متباينه (اقتضاء[14])

[1]- ندارد

[2]- اخص و.

[3]- ندارد.

[4]- مشاهده.

[5]- تغيير و تبديل.

[6]- ندارد.

[7]- غرق.

[8]- كام و نام.

[9]- ندارد.

[10]- مثنوى.

[11]- گردى.

[12]- زيبا.

[13]- قيد.

[14]- اقتضاى.


صفحه 393

تمايز كند و طيران همت صاحب اين مقام بمجرد صفات (لطفى دون احتظاظ[1]) بوصول آثار آن (مايل‌[2]) بود و جمال افعال بمعرض زوال‌[3]نزديكتر از جمال صفات (و محب‌[4]) جمال افعال بقيد اهتمام وصول آثار فيض احسان در بند (و[5]) باستكمال نتايج تصاريف (و[6]) شؤن فضل و امتنان (خرسند است‌[7]) و محبت اين دو فريق بحسب حصول مطلوبات و وصول مهروبات از شائبه (تحول و تغير[8]) ايمن نبود و اشارت تنزيل ربانى كه‌وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‌ حَرْفٍ فَإِنْ (أَصابَهُ‌[9]) خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى‌ وَجْهِهِ‌[10]شاهد اين معنيست اما جمال (آثار[11]) كه آن عكسى از اشعه انوار آفتاب جمال (احديه‌[12]) است كه از پس چندين هزار (حجب‌[13]) اسمائى و صفاتى و افعالى و آثارى بواسطه تجلى حسن صور روحانى در (مرآت‌[14]) قالب (تناسب‌[15]) ظهور كرده است و محاسن زلف و خال و (مجامل‌[16]) غنج و (ادلال محبوبات‌[17]) صورى گشته (شرك‌[18]) دام طالبان كمال جمال (و[19]) خواطف همم مستسقيان زلال وصال است تا ساكنان ظلمت طبيعت و طاعنان بوادى غفلت (تهيج‌[20]) نايره عشق مجازى را قنطره محبت حقيقى سازند و به يمن ظلال اين هماى همايون و فر اقبال اين رفرف ميمون مركب همت از ظلمت آباد ناسوتى در روح آباد فضاى لاهوتى رانند و بدام و دانه حسن و ملاحت‌

[1]- لطيفى بود و آن انخطاظه.

[2]- قابل.

[3]- اهتمام.

[4]- بود و محبت.

[5]- ندارد.

[6]- ندارد.

[7]- خرسنديست.

[8]- تحويل و تغيير.

[9]- اصابته.

[10](*) الحج/ 11.

[11]- آثارى.

[12]- ذات احديت.

[13]- حجاب.

[14]- مراتب.

[15]- متناسب.

[16]- محامد.

[17]- دلال محبوبان.

[18]- شراك.

[19]- ندارد.

[20]- تهتيج.


صفحه 394

حسى و فريب و بهانه جمال و صباحت صورى كه از پس پرده نجاست و وعاى خباثت جلوه‌گرى (مى‌كند[1]) از طلب (كمال جمال حقيقى باز نمانند[2]).

در عشق روى او تو حدوث (و[3]) قدم مبين‌

گر (سالك‌[4]) رهى تو وجود (و[5]) عدم مبين‌

مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام‌

سر ازل بخوان (و[6]) تو لوح و قلم مبين‌

از (پرتو[7]) جمال حقيقى بسوز پاك‌

گم گرد در فنا و دگر بيش و كم مبين‌[8]

هر حسن يك رقم ز كتاب جمال او است‌

در دفتر جمال تو گم شو رقم مبين‌

[در نسبت محبوبى و مُحبّى‌]

اى عزيز (بدانك جمعى‌[9]) از روندگان راه بواسطه سبق كشوف ايشان براجتهاد در مرتبه محبوبان باشند و طايفه طالبان بسبب سبق اجتهاد (در[10]) درجه محبان و نسبت (محبى‌[11]) و محبوبى از لوازم و عوارض ذات محبت است و حقيقت محبت در عين ذات خود از تقيد و تنزه مبرا و منزه (و[12]) سريان فيض او بهمه محبوبان و اصل و آثار فيض او همه محبانرا شامل. اگر آفتاب محبت از فلك عنايت برصحراى وجود نتافتى (هيچ محب در باديه ذل طلب عز سايه هماى وصل نيافتى‌[13]) و اگر سريان آثار محبت (مراياء[14]) قوابل محبى و محبوبى را شامل‌

[1]- مى‌كرد.

[2]- جمال كمال حقيقى باز مانند. شعر:

[3]- ندارد.

[4]- سالكى.

[5]- ندارد.

[6]- ندارد.

[7]- پرتوى.

[8](*) در نسخه دوم اين بيت پس از بيت اول قرار گرفته.

[9]- بدانكه بعضى.

[10]- بركشوف.

[11]- محبى.

[12]- از.

[13]- ندارد.

[14]- مراياى.


صفحه 395

نبودى اشعه شموس جمال حقيقى از اوج عز محبوبى در حضيض (ذل‌[1]) محبى كى رخ نمودى چون بدلايل عقلى معلوم است كه عز و افتخار شعار محبوبست و ذل و افتقار دثار محب و اين دو صفت (متضادان‌اند[2]) و اجتماع ضدين محال مگر در حقيقتى كه جامع اضداد بود و آن محبت است چه اگر سطوت خواطف بروق محبت كسوت مستعار از سر محبى و محبوبى برنكشيدى هيچ محب در بزم اتصال شربت وصال نچشيدى و ازينجاست كه اهل كشف در (محب‌[3]) بوئى از محبوبى (شنوند و در محبوب‌[4]) رنگى از حقيقت محبى بينند و نسبت محبى و محبوبى امرى (متهم‌[5]) دانند زيرا چه هيچ محب قدم نياز در باديه محبت نتواند نهاد الا بواسطه‌[6]جذب محبوب- صورة او معنا- و هيچ محبوب علم ناز در ميدان عز بر (نداشت‌[7]) الا بواسطه تعلق محبت محب علما و عينا. پس بحقيقت هرمحبوبى محب بود و هر محبى محبوب باشد و اين (معانى‌[8]) از غرايب اسرار محبت است. باز چون آفتاب محبت (از برج‌[9]) وحدت بتابد ظلال (نسب‌[10]) و اضافات (سوى‌[11]) عدم شتابد عارف محب و (محبوب‌[12]) و محبت را جز يك حقيقت (نيابد[13]).

تو مرا (مونس‌[14]) روان بودى‌

ليك از چشم (سر[15]) نهان بودى‌

از تو مى‌يافتم خبر (بگمان‌[16])

چون شدم (بى‌خبر[17]) عيان بودى‌

من خود اندر حجاب خود بودم‌

ورنه با من تو در ميان بودى‌

جانم اندر (جهان تو را[18]) مى‌جست‌

تو خود اندر ميان جان بودى‌

[1]- ذات.

[2]- متضادند.

[3]- محبى.

[4]- شمند و در محبوبى.

[5]- بينهم.

[6]- تعلق.

[7]- نتواند افراشت.

[8]- معنى.

[9]- بروج.

[10]- نسبت.

[11]- به سوى.

[12]- محبوبى.

[13]- نبيند.: مثنوى

[14]- مونسى.

[15]- من.

[16]- پنهان.

[17]- باخبر.

[18]- تراهمى.


صفحه 396

[مراتب و صفات محبت‌]

اى عزيز بدانك بعضى از اهل عرفان اصول و مراتب و صفات محبت را (باعتبارات‌[1]) ذكر كنند چون صبابه و شوق و رمقه و ومقه و ود و خلت (و حب و توقان‌[2]) و عشق و هوى و غيره اول آن لحظه و رمقه است و آن ماده محبت و اصل مودت است و بعضى آنرا از مراتب محبت شمرند و نچنانست زيرا كه لحظه و رمقه محبت را (بمثابت‌[3]) نطفه است آدمى را (چنانك‌[4]) نطفه را آدمى نخوانند همچنان (رمقه و لحظه‌[5]) را محبت نگويند مرتبه (دوم‌[6]) ومقه است و آن ميل نفس است بجهت تتبع كيفيت آنچه قوة مدركه را از راه (حس‌[7]) حاصل گشت‌[8]سيم هوى است و آن اول سقوط مودت و بداية ظهور محبت است و اين صفت از مراتب عين محبت است مرتبه چهارم ود است و آن اثبات آن سريست كه از سقوط هوى در باطن محب (حاصل شد[9]) پنجم خلت است و آن (اشتباك‌[10]) مودت و تخلل محبت است در (خلا[11]) قواى روحانى محب‌[12]ششم حب است و آن تخلص سر (محب‌[13]) است از تعلق (بغير[14]) محبوب و تصفيه آئينه دل از عكس نقش ما سوى المطلوب‌[15]هفتم عشق است و آن افراط محبت است و ازين جهت لفظ عشق را بر حضرت صمديت اطلاق نكنند چه در آن حضرت افراط و تفريط را مجال نيست و اشتقاق عشق از عشقه است. و (آن‌[16]) گياهيست كه بر درخت پيچد و درحت را (بى‌بروزرد[17]) و خشك گرداند[18]همچنين عشق درخت وجود

[1]- باعتبار.

[2]- و توقان و حب.

[3]- بمشابه.

[4]- و چنانچه.

[5]- لحظه و رمقه.

[6]- دويم.

[7]- قواى جسمى.

[8]- مرتبه.

[9]- ظاهر شود مرتبه.

[10]- استباك.

[11]- خلال.

[12]- مرتبه.

[13]- محبت.

[14]- غير.

[15]- مرتبه.

[16]- عشقه.

[17]- پى برد.

[18]- و زرد ميگرداند.


صفحه 397

عاشق را در تجلى جمال معشوق محو گرداند تا چون ذلت (عاشقى‌[1]) برخيزد[2]همه معشوق ماند و عاشق مسكين را از آستانه‌[3]نياز در مسند ناز نشاند و اين نهايت مراتب محبت است و شوق و صبابه و توقان و (جوى‌[4]) و اشجان و غيره همه از عوارض و لوازم محبت‌اند نه نفس محبت (و چون برق‌[5]) و وجد (و ذوق‌[6]) و شرب و رى و سكر از مقامات و عوارض و لوازم محبت‌اند بحقيقت هريك اشارتى كرده شود و بجهت (تعريف‌[7]) و تفهيم ايمائى كرده آيد.

اى عزيز بدانكه برق نوباوه حدايق عالم غيب است كه از بوادى كرم بواسطه سابقه عنايت بجانهاى مستعدان كمالات روحانى ميرسد و در حقايق ناسوتى معقب وجد مى‌گردد و وجد عبارت است از واردى غيبى كه بواطن طالبانرا باميد حصول آثار بروق عنايت و خوف فوت آن (بلذت‌[8]) سرور (يا[9]) نكبت (حزن‌[10]) متاثر مى‌گرداند و ذوق عبارت است از[11]مبادى تجليات افعالى و شرب نتايج آثار اواسط تجليات صفاتى. ورى نهايت آنك سجاياى عقول سالكان و مراياء قلوب عارفان از كؤوس اسرار تجليات (افعالى و عكوس انوار تجليات‌[12]) صفاتى (استفاضه‌[13]) تواند كرد و سكر عبارت است از ورود واردى مدهش كه بصولت استيلا مانع حس گردد از ادراك محسوس و (ذاهل نفس او[14]) تميز ميان مطلوب و (مرهوب‌[15]) و موجب فرق ميان سكر صورى و معنوى تمايز (سبب تبعيد[16]) شعاع انوار عقل است از عالم نفس و حس. چه استتار نور عقلى بواسطه غشيان ظلمت و تغير

[1]- عاشق.

[2]- و.

[3]- عبوديت و.

[4]- هوى.

[5]- چون بروق.

[6]- ندارد.

[7]- تفريق( تفريق؟).

[8]- ندارد.

[9]- و مايه.

[10]- خون.

[11]- ميل.

[12]- ندارد.

[13]- استقامت.

[14]- زو اهل نفس شود از.

[15]- مهروب.

[16]- نسبت تبعيه.


صفحه 398

مزاج سبب سكر صوريست و انقهار آن به سبب سطوت غلبات نور شهود موجب سكر (معنو[1]) زيرا چه حقيقت نور (چنانك‌[2]) بورود ظلمت (ساتر[3]) مستتر مى‌گردد (بطلوع‌[4]) نور قاهر هم متوارى مى‌شود و محل سلطنت اين وارد در مبادى شهود بود اما چون حال (مشاهد[5]) از شائبه (تحول‌[6]) ايمن گردد و بطريق (تكرار و[7]) استقرار مقام سالك شود و حقيقت مشهود باستمرار (شهود[8]) انيس شاهد گردد[9]هر جزوى از (اجزاء[10]) وجود واجد بسبب حصول انس بوصول جنس باصل خود باز گردد و مجال جولان تصرفات حسى و (نفسى‌[11]) بشعاع نور عقل منور شود و باز تميز ميان متفرقات (محسوسات‌[12]) پيدا آيد و اين حال را صحو ثانى و جمع الجمع خوانند.

[شرح سروده‌ها]

چون اين مقدمات محقق گشت بعد ازين در شرح ابيات شروع كرده (اند[13]) بعون اللّه و حسن توفيقه.

[شربنا على ذكر الحبيب مدامة- سكرنا بها ان يخلق الكرم‌]

قال (رحمه‌[14]) اللّه:

شربنا على ذكر الحبيب مدامة

سكرنا بها[15]ان يخلق (الكرم‌[16])

بدان اى عزيز/ اوردنا اللّه و اياك‌(مصانع‌[17])زلال العرفان و جعلنا و اياك من اهل الايقان‌كه چون‌[18]حق جل و علا بمقتضاى جود افراد و اشخاص مراتب امكان را از ظلمت آباد نابود بصحراى وجود آورد و بعموم تجليات‌

[1]- معنويست.

[2]- چنان.

[3]- ساير.

[4]- و به ظهور.

[5]- مشاهده.

[6]- و نخوال.

[7]- ندارد.

[8]- ندارد.

[9]- و.

[10]- اجزاى.

[11]- نفس.

[12]- و محسوسان.

[13]- آيد.

[14]- رحمة.

[15]- من قبل.

[16]- الكريم.

[17]- ينابع( ينابيع؟).

[18]- حضرت.