مقدرى كه در ازل (تقدير[1]) ارتباط اين اسباب فرمود بىعلتى و استحقاقى هر آينه بمحبت اولى.
[جلوه محبت]
اى عزيز چون ازين مقدمات ثبوت رابطه محبت ميان بنده و حق به دلايل (نقلى و عقلى[2]) مبرهن گشت و معلوم شد كه حقيقت محبت عبارت است از ميل (نفس[3]) بملايم بدانكه محبت ذات متعاليه (عزشانه[4]) بنده را ازين روى محالست و اين نوع اعتقاد سيرت جهال[5]بلكه محبت (حضرت صمديت[6]) بنده را عبارت است از تجلى نفحات الطاف ربانى كه از مهب بوادى عنايت بواسطه تلاطم امواج درياى ارادت كه برزخ غيب و شهادت و از اصول ايجاد اكوان و مفاتيح غيب اعيانست منبعث مىگردد و با مظاهر (طاهره[7]) و مجالى زاكيه كه قوابل آثار قدسى و حوامل (اسرار[8]) غيبىاند تعلق (مىگيرد[9]) و مراياى بواطن مستعدان قبول فيض (جمالى[10]) را از (كدورت[11]) آثار (محال[12]) جسمانى و ظلمات غبار شهوات نفسانى پاك مىگرداند و بواسطه رفع حجاب علايق و عوايق و دفع عذاب قواطع و موانع به بساط قرب ميرساند و جانهاى متعطشان زلال وصال را در مقام شهود، لذت روح و انس مىچشاند و محبت بنده حضرت صمديت را[13]عبارت است از انجذاب سرسالك مشتاق بتحصيل اين معانى كه منشاء سعادات طالبان و منبع كمالات راغبان است و ميل باطن طالب بدرك نتايج اين حقايق كه جمال حال او از (زيوان[14]) عارى و بسبب فقد اين دولت بسته بند مذلت و خوارى
[1]- ترتيب.
[2]- عقلى و نقلى
[3]- ندارد.
[4]- ندارد.
[5]- است.
[6]- حق.
[7]- ندارد.
[8]- آثار.
[9]- مىگردد.
[10]- رحمانى.
[11]- كدورات.
[12]- مخالفات.
[13]- عز شأنه.
[14]- زيور آن.
است و اين ميل (و[1]) انجذاب كه آن را محبت خوانند برچهار برج جمال مى نمايد و در چهار مرتبه بظهور مىآيد[2]خاص و عام (و اخص[3]) و اعم. اخص آنست كه طلوع آن نتيجه مطالعه روح قدسى بود تجليات جمال ذاتى را در عالم جبروت و اين مقام صديقانست. و خاص آنكه بروز آن بواسطه مكاشفه قلبى بود حقايق جمال صفاتى را در عالم ملكوت و اين مقام مقربان است. و عام آنكه ظهور آن بسبب ملاحظه نفس بود خصايص جمال افعال را در عالم غيب و مثال و اين مقام سالكان است. و اعم آنكه صدور آن از راه (مشاهد[4]) حسى بود در عالم شهادت و اين بدايت مقام طالبان است. و محبت ذاتى قابل (تغير و تبدل[5]) نيست (چه[6]) آنجا كشتى وجود محب در بحر احديت (غرقه[7]) گشته است و هستى صفات موهوم او بدرياى فنا پيوسته و در هاويه بود و نابود بربسته و از دام (نام و كام[8]) رسته (و اسماء و صفات متقابله درين حضرت رنگ وحدت گرفته[9])[10].
تا تو باشى نيك و بد آنجا بود
چون تو گم (گشتى[11]) همه (سودا[12]) بود
هركه او در آفتاب خود رسيد
تو يقين ميدان كه نيك و بد نديد
و محب جمال صفاتى از (قيدى[13]) خالى نبود زيرا كه شهود نتايج متباينه (اقتضاء[14])
[1]- ندارد
[2]- اخص و.
[3]- ندارد.
[4]- مشاهده.
[5]- تغيير و تبديل.
[6]- ندارد.
[7]- غرق.
[8]- كام و نام.
[9]- ندارد.
[10]- مثنوى.
[11]- گردى.
[12]- زيبا.
[13]- قيد.
[14]- اقتضاى.
تمايز كند و طيران همت صاحب اين مقام بمجرد صفات (لطفى دون احتظاظ[1]) بوصول آثار آن (مايل[2]) بود و جمال افعال بمعرض زوال[3]نزديكتر از جمال صفات (و محب[4]) جمال افعال بقيد اهتمام وصول آثار فيض احسان در بند (و[5]) باستكمال نتايج تصاريف (و[6]) شؤن فضل و امتنان (خرسند است[7]) و محبت اين دو فريق بحسب حصول مطلوبات و وصول مهروبات از شائبه (تحول و تغير[8]) ايمن نبود و اشارت تنزيل ربانى كهوَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ (أَصابَهُ[9]) خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ[10]شاهد اين معنيست اما جمال (آثار[11]) كه آن عكسى از اشعه انوار آفتاب جمال (احديه[12]) است كه از پس چندين هزار (حجب[13]) اسمائى و صفاتى و افعالى و آثارى بواسطه تجلى حسن صور روحانى در (مرآت[14]) قالب (تناسب[15]) ظهور كرده است و محاسن زلف و خال و (مجامل[16]) غنج و (ادلال محبوبات[17]) صورى گشته (شرك[18]) دام طالبان كمال جمال (و[19]) خواطف همم مستسقيان زلال وصال است تا ساكنان ظلمت طبيعت و طاعنان بوادى غفلت (تهيج[20]) نايره عشق مجازى را قنطره محبت حقيقى سازند و به يمن ظلال اين هماى همايون و فر اقبال اين رفرف ميمون مركب همت از ظلمت آباد ناسوتى در روح آباد فضاى لاهوتى رانند و بدام و دانه حسن و ملاحت
[1]- لطيفى بود و آن انخطاظه.
[2]- قابل.
[3]- اهتمام.
[4]- بود و محبت.
[5]- ندارد.
[6]- ندارد.
[7]- خرسنديست.
[8]- تحويل و تغيير.
[9]- اصابته.
[10](*) الحج/ 11.
[11]- آثارى.
[12]- ذات احديت.
[13]- حجاب.
[14]- مراتب.
[15]- متناسب.
[16]- محامد.
[17]- دلال محبوبان.
[18]- شراك.
[19]- ندارد.
[20]- تهتيج.
حسى و فريب و بهانه جمال و صباحت صورى كه از پس پرده نجاست و وعاى خباثت جلوهگرى (مىكند[1]) از طلب (كمال جمال حقيقى باز نمانند[2]).
در عشق روى او تو حدوث (و[3]) قدم مبين
گر (سالك[4]) رهى تو وجود (و[5]) عدم مبين
مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام
سر ازل بخوان (و[6]) تو لوح و قلم مبين
از (پرتو[7]) جمال حقيقى بسوز پاك
گم گرد در فنا و دگر بيش و كم مبين[8]
هر حسن يك رقم ز كتاب جمال او است
در دفتر جمال تو گم شو رقم مبين
[در نسبت محبوبى و مُحبّى]
اى عزيز (بدانك جمعى[9]) از روندگان راه بواسطه سبق كشوف ايشان براجتهاد در مرتبه محبوبان باشند و طايفه طالبان بسبب سبق اجتهاد (در[10]) درجه محبان و نسبت (محبى[11]) و محبوبى از لوازم و عوارض ذات محبت است و حقيقت محبت در عين ذات خود از تقيد و تنزه مبرا و منزه (و[12]) سريان فيض او بهمه محبوبان و اصل و آثار فيض او همه محبانرا شامل. اگر آفتاب محبت از فلك عنايت برصحراى وجود نتافتى (هيچ محب در باديه ذل طلب عز سايه هماى وصل نيافتى[13]) و اگر سريان آثار محبت (مراياء[14]) قوابل محبى و محبوبى را شامل
[1]- مىكرد.
[2]- جمال كمال حقيقى باز مانند. شعر:
[3]- ندارد.
[4]- سالكى.
[5]- ندارد.
[6]- ندارد.
[7]- پرتوى.
[8](*) در نسخه دوم اين بيت پس از بيت اول قرار گرفته.
[9]- بدانكه بعضى.
[10]- بركشوف.
[11]- محبى.
[12]- از.
[13]- ندارد.
[14]- مراياى.
نبودى اشعه شموس جمال حقيقى از اوج عز محبوبى در حضيض (ذل[1]) محبى كى رخ نمودى چون بدلايل عقلى معلوم است كه عز و افتخار شعار محبوبست و ذل و افتقار دثار محب و اين دو صفت (متضاداناند[2]) و اجتماع ضدين محال مگر در حقيقتى كه جامع اضداد بود و آن محبت است چه اگر سطوت خواطف بروق محبت كسوت مستعار از سر محبى و محبوبى برنكشيدى هيچ محب در بزم اتصال شربت وصال نچشيدى و ازينجاست كه اهل كشف در (محب[3]) بوئى از محبوبى (شنوند و در محبوب[4]) رنگى از حقيقت محبى بينند و نسبت محبى و محبوبى امرى (متهم[5]) دانند زيرا چه هيچ محب قدم نياز در باديه محبت نتواند نهاد الا بواسطه[6]جذب محبوب- صورة او معنا- و هيچ محبوب علم ناز در ميدان عز بر (نداشت[7]) الا بواسطه تعلق محبت محب علما و عينا. پس بحقيقت هرمحبوبى محب بود و هر محبى محبوب باشد و اين (معانى[8]) از غرايب اسرار محبت است. باز چون آفتاب محبت (از برج[9]) وحدت بتابد ظلال (نسب[10]) و اضافات (سوى[11]) عدم شتابد عارف محب و (محبوب[12]) و محبت را جز يك حقيقت (نيابد[13]).
تو مرا (مونس[14]) روان بودى
ليك از چشم (سر[15]) نهان بودى
از تو مىيافتم خبر (بگمان[16])
چون شدم (بىخبر[17]) عيان بودى
من خود اندر حجاب خود بودم
ورنه با من تو در ميان بودى
جانم اندر (جهان تو را[18]) مىجست
تو خود اندر ميان جان بودى
[1]- ذات.
[2]- متضادند.
[3]- محبى.
[4]- شمند و در محبوبى.
[5]- بينهم.
[6]- تعلق.
[7]- نتواند افراشت.
[8]- معنى.
[9]- بروج.
[10]- نسبت.
[11]- به سوى.
[12]- محبوبى.
[13]- نبيند.: مثنوى
[14]- مونسى.
[15]- من.
[16]- پنهان.
[17]- باخبر.
[18]- تراهمى.
[مراتب و صفات محبت]
اى عزيز بدانك بعضى از اهل عرفان اصول و مراتب و صفات محبت را (باعتبارات[1]) ذكر كنند چون صبابه و شوق و رمقه و ومقه و ود و خلت (و حب و توقان[2]) و عشق و هوى و غيره اول آن لحظه و رمقه است و آن ماده محبت و اصل مودت است و بعضى آنرا از مراتب محبت شمرند و نچنانست زيرا كه لحظه و رمقه محبت را (بمثابت[3]) نطفه است آدمى را (چنانك[4]) نطفه را آدمى نخوانند همچنان (رمقه و لحظه[5]) را محبت نگويند مرتبه (دوم[6]) ومقه است و آن ميل نفس است بجهت تتبع كيفيت آنچه قوة مدركه را از راه (حس[7]) حاصل گشت[8]سيم هوى است و آن اول سقوط مودت و بداية ظهور محبت است و اين صفت از مراتب عين محبت است مرتبه چهارم ود است و آن اثبات آن سريست كه از سقوط هوى در باطن محب (حاصل شد[9]) پنجم خلت است و آن (اشتباك[10]) مودت و تخلل محبت است در (خلا[11]) قواى روحانى محب[12]ششم حب است و آن تخلص سر (محب[13]) است از تعلق (بغير[14]) محبوب و تصفيه آئينه دل از عكس نقش ما سوى المطلوب[15]هفتم عشق است و آن افراط محبت است و ازين جهت لفظ عشق را بر حضرت صمديت اطلاق نكنند چه در آن حضرت افراط و تفريط را مجال نيست و اشتقاق عشق از عشقه است. و (آن[16]) گياهيست كه بر درخت پيچد و درحت را (بىبروزرد[17]) و خشك گرداند[18]همچنين عشق درخت وجود
[1]- باعتبار.
[2]- و توقان و حب.
[3]- بمشابه.
[4]- و چنانچه.
[5]- لحظه و رمقه.
[6]- دويم.
[7]- قواى جسمى.
[8]- مرتبه.
[9]- ظاهر شود مرتبه.
[10]- استباك.
[11]- خلال.
[12]- مرتبه.
[13]- محبت.
[14]- غير.
[15]- مرتبه.
[16]- عشقه.
[17]- پى برد.
[18]- و زرد ميگرداند.
عاشق را در تجلى جمال معشوق محو گرداند تا چون ذلت (عاشقى[1]) برخيزد[2]همه معشوق ماند و عاشق مسكين را از آستانه[3]نياز در مسند ناز نشاند و اين نهايت مراتب محبت است و شوق و صبابه و توقان و (جوى[4]) و اشجان و غيره همه از عوارض و لوازم محبتاند نه نفس محبت (و چون برق[5]) و وجد (و ذوق[6]) و شرب و رى و سكر از مقامات و عوارض و لوازم محبتاند بحقيقت هريك اشارتى كرده شود و بجهت (تعريف[7]) و تفهيم ايمائى كرده آيد.
اى عزيز بدانكه برق نوباوه حدايق عالم غيب است كه از بوادى كرم بواسطه سابقه عنايت بجانهاى مستعدان كمالات روحانى ميرسد و در حقايق ناسوتى معقب وجد مىگردد و وجد عبارت است از واردى غيبى كه بواطن طالبانرا باميد حصول آثار بروق عنايت و خوف فوت آن (بلذت[8]) سرور (يا[9]) نكبت (حزن[10]) متاثر مىگرداند و ذوق عبارت است از[11]مبادى تجليات افعالى و شرب نتايج آثار اواسط تجليات صفاتى. ورى نهايت آنك سجاياى عقول سالكان و مراياء قلوب عارفان از كؤوس اسرار تجليات (افعالى و عكوس انوار تجليات[12]) صفاتى (استفاضه[13]) تواند كرد و سكر عبارت است از ورود واردى مدهش كه بصولت استيلا مانع حس گردد از ادراك محسوس و (ذاهل نفس او[14]) تميز ميان مطلوب و (مرهوب[15]) و موجب فرق ميان سكر صورى و معنوى تمايز (سبب تبعيد[16]) شعاع انوار عقل است از عالم نفس و حس. چه استتار نور عقلى بواسطه غشيان ظلمت و تغير
[1]- عاشق.
[2]- و.
[3]- عبوديت و.
[4]- هوى.
[5]- چون بروق.
[6]- ندارد.
[7]- تفريق( تفريق؟).
[8]- ندارد.
[9]- و مايه.
[10]- خون.
[11]- ميل.
[12]- ندارد.
[13]- استقامت.
[14]- زو اهل نفس شود از.
[15]- مهروب.
[16]- نسبت تبعيه.
مزاج سبب سكر صوريست و انقهار آن به سبب سطوت غلبات نور شهود موجب سكر (معنو[1]) زيرا چه حقيقت نور (چنانك[2]) بورود ظلمت (ساتر[3]) مستتر مىگردد (بطلوع[4]) نور قاهر هم متوارى مىشود و محل سلطنت اين وارد در مبادى شهود بود اما چون حال (مشاهد[5]) از شائبه (تحول[6]) ايمن گردد و بطريق (تكرار و[7]) استقرار مقام سالك شود و حقيقت مشهود باستمرار (شهود[8]) انيس شاهد گردد[9]هر جزوى از (اجزاء[10]) وجود واجد بسبب حصول انس بوصول جنس باصل خود باز گردد و مجال جولان تصرفات حسى و (نفسى[11]) بشعاع نور عقل منور شود و باز تميز ميان متفرقات (محسوسات[12]) پيدا آيد و اين حال را صحو ثانى و جمع الجمع خوانند.
[شرح سرودهها]
چون اين مقدمات محقق گشت بعد ازين در شرح ابيات شروع كرده (اند[13]) بعون اللّه و حسن توفيقه.
[شربنا على ذكر الحبيب مدامة- سكرنا بها ان يخلق الكرم]
قال (رحمه[14]) اللّه:
شربنا على ذكر الحبيب مدامة
سكرنا بها[15]ان يخلق (الكرم[16])
بدان اى عزيز/ اوردنا اللّه و اياك(مصانع[17])زلال العرفان و جعلنا و اياك من اهل الايقانكه چون[18]حق جل و علا بمقتضاى جود افراد و اشخاص مراتب امكان را از ظلمت آباد نابود بصحراى وجود آورد و بعموم تجليات
[1]- معنويست.
[2]- چنان.
[3]- ساير.
[4]- و به ظهور.
[5]- مشاهده.
[6]- و نخوال.
[7]- ندارد.
[8]- ندارد.
[9]- و.
[10]- اجزاى.
[11]- نفس.
[12]- و محسوسان.
[13]- آيد.
[14]- رحمة.
[15]- من قبل.
[16]- الكريم.
[17]- ينابع( ينابيع؟).
[18]- حضرت.