حسى و فريب و بهانه جمال و صباحت صورى كه از پس پرده نجاست و وعاى خباثت جلوهگرى (مىكند[1]) از طلب (كمال جمال حقيقى باز نمانند[2]).
در عشق روى او تو حدوث (و[3]) قدم مبين
گر (سالك[4]) رهى تو وجود (و[5]) عدم مبين
مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام
سر ازل بخوان (و[6]) تو لوح و قلم مبين
از (پرتو[7]) جمال حقيقى بسوز پاك
گم گرد در فنا و دگر بيش و كم مبين[8]
هر حسن يك رقم ز كتاب جمال او است
در دفتر جمال تو گم شو رقم مبين
[در نسبت محبوبى و مُحبّى]
اى عزيز (بدانك جمعى[9]) از روندگان راه بواسطه سبق كشوف ايشان براجتهاد در مرتبه محبوبان باشند و طايفه طالبان بسبب سبق اجتهاد (در[10]) درجه محبان و نسبت (محبى[11]) و محبوبى از لوازم و عوارض ذات محبت است و حقيقت محبت در عين ذات خود از تقيد و تنزه مبرا و منزه (و[12]) سريان فيض او بهمه محبوبان و اصل و آثار فيض او همه محبانرا شامل. اگر آفتاب محبت از فلك عنايت برصحراى وجود نتافتى (هيچ محب در باديه ذل طلب عز سايه هماى وصل نيافتى[13]) و اگر سريان آثار محبت (مراياء[14]) قوابل محبى و محبوبى را شامل
[1]- مىكرد.
[2]- جمال كمال حقيقى باز مانند. شعر:
[3]- ندارد.
[4]- سالكى.
[5]- ندارد.
[6]- ندارد.
[7]- پرتوى.
[8](*) در نسخه دوم اين بيت پس از بيت اول قرار گرفته.
[9]- بدانكه بعضى.
[10]- بركشوف.
[11]- محبى.
[12]- از.
[13]- ندارد.
[14]- مراياى.
نبودى اشعه شموس جمال حقيقى از اوج عز محبوبى در حضيض (ذل[1]) محبى كى رخ نمودى چون بدلايل عقلى معلوم است كه عز و افتخار شعار محبوبست و ذل و افتقار دثار محب و اين دو صفت (متضاداناند[2]) و اجتماع ضدين محال مگر در حقيقتى كه جامع اضداد بود و آن محبت است چه اگر سطوت خواطف بروق محبت كسوت مستعار از سر محبى و محبوبى برنكشيدى هيچ محب در بزم اتصال شربت وصال نچشيدى و ازينجاست كه اهل كشف در (محب[3]) بوئى از محبوبى (شنوند و در محبوب[4]) رنگى از حقيقت محبى بينند و نسبت محبى و محبوبى امرى (متهم[5]) دانند زيرا چه هيچ محب قدم نياز در باديه محبت نتواند نهاد الا بواسطه[6]جذب محبوب- صورة او معنا- و هيچ محبوب علم ناز در ميدان عز بر (نداشت[7]) الا بواسطه تعلق محبت محب علما و عينا. پس بحقيقت هرمحبوبى محب بود و هر محبى محبوب باشد و اين (معانى[8]) از غرايب اسرار محبت است. باز چون آفتاب محبت (از برج[9]) وحدت بتابد ظلال (نسب[10]) و اضافات (سوى[11]) عدم شتابد عارف محب و (محبوب[12]) و محبت را جز يك حقيقت (نيابد[13]).
تو مرا (مونس[14]) روان بودى
ليك از چشم (سر[15]) نهان بودى
از تو مىيافتم خبر (بگمان[16])
چون شدم (بىخبر[17]) عيان بودى
من خود اندر حجاب خود بودم
ورنه با من تو در ميان بودى
جانم اندر (جهان تو را[18]) مىجست
تو خود اندر ميان جان بودى
[1]- ذات.
[2]- متضادند.
[3]- محبى.
[4]- شمند و در محبوبى.
[5]- بينهم.
[6]- تعلق.
[7]- نتواند افراشت.
[8]- معنى.
[9]- بروج.
[10]- نسبت.
[11]- به سوى.
[12]- محبوبى.
[13]- نبيند.: مثنوى
[14]- مونسى.
[15]- من.
[16]- پنهان.
[17]- باخبر.
[18]- تراهمى.
[مراتب و صفات محبت]
اى عزيز بدانك بعضى از اهل عرفان اصول و مراتب و صفات محبت را (باعتبارات[1]) ذكر كنند چون صبابه و شوق و رمقه و ومقه و ود و خلت (و حب و توقان[2]) و عشق و هوى و غيره اول آن لحظه و رمقه است و آن ماده محبت و اصل مودت است و بعضى آنرا از مراتب محبت شمرند و نچنانست زيرا كه لحظه و رمقه محبت را (بمثابت[3]) نطفه است آدمى را (چنانك[4]) نطفه را آدمى نخوانند همچنان (رمقه و لحظه[5]) را محبت نگويند مرتبه (دوم[6]) ومقه است و آن ميل نفس است بجهت تتبع كيفيت آنچه قوة مدركه را از راه (حس[7]) حاصل گشت[8]سيم هوى است و آن اول سقوط مودت و بداية ظهور محبت است و اين صفت از مراتب عين محبت است مرتبه چهارم ود است و آن اثبات آن سريست كه از سقوط هوى در باطن محب (حاصل شد[9]) پنجم خلت است و آن (اشتباك[10]) مودت و تخلل محبت است در (خلا[11]) قواى روحانى محب[12]ششم حب است و آن تخلص سر (محب[13]) است از تعلق (بغير[14]) محبوب و تصفيه آئينه دل از عكس نقش ما سوى المطلوب[15]هفتم عشق است و آن افراط محبت است و ازين جهت لفظ عشق را بر حضرت صمديت اطلاق نكنند چه در آن حضرت افراط و تفريط را مجال نيست و اشتقاق عشق از عشقه است. و (آن[16]) گياهيست كه بر درخت پيچد و درحت را (بىبروزرد[17]) و خشك گرداند[18]همچنين عشق درخت وجود
[1]- باعتبار.
[2]- و توقان و حب.
[3]- بمشابه.
[4]- و چنانچه.
[5]- لحظه و رمقه.
[6]- دويم.
[7]- قواى جسمى.
[8]- مرتبه.
[9]- ظاهر شود مرتبه.
[10]- استباك.
[11]- خلال.
[12]- مرتبه.
[13]- محبت.
[14]- غير.
[15]- مرتبه.
[16]- عشقه.
[17]- پى برد.
[18]- و زرد ميگرداند.
عاشق را در تجلى جمال معشوق محو گرداند تا چون ذلت (عاشقى[1]) برخيزد[2]همه معشوق ماند و عاشق مسكين را از آستانه[3]نياز در مسند ناز نشاند و اين نهايت مراتب محبت است و شوق و صبابه و توقان و (جوى[4]) و اشجان و غيره همه از عوارض و لوازم محبتاند نه نفس محبت (و چون برق[5]) و وجد (و ذوق[6]) و شرب و رى و سكر از مقامات و عوارض و لوازم محبتاند بحقيقت هريك اشارتى كرده شود و بجهت (تعريف[7]) و تفهيم ايمائى كرده آيد.
اى عزيز بدانكه برق نوباوه حدايق عالم غيب است كه از بوادى كرم بواسطه سابقه عنايت بجانهاى مستعدان كمالات روحانى ميرسد و در حقايق ناسوتى معقب وجد مىگردد و وجد عبارت است از واردى غيبى كه بواطن طالبانرا باميد حصول آثار بروق عنايت و خوف فوت آن (بلذت[8]) سرور (يا[9]) نكبت (حزن[10]) متاثر مىگرداند و ذوق عبارت است از[11]مبادى تجليات افعالى و شرب نتايج آثار اواسط تجليات صفاتى. ورى نهايت آنك سجاياى عقول سالكان و مراياء قلوب عارفان از كؤوس اسرار تجليات (افعالى و عكوس انوار تجليات[12]) صفاتى (استفاضه[13]) تواند كرد و سكر عبارت است از ورود واردى مدهش كه بصولت استيلا مانع حس گردد از ادراك محسوس و (ذاهل نفس او[14]) تميز ميان مطلوب و (مرهوب[15]) و موجب فرق ميان سكر صورى و معنوى تمايز (سبب تبعيد[16]) شعاع انوار عقل است از عالم نفس و حس. چه استتار نور عقلى بواسطه غشيان ظلمت و تغير
[1]- عاشق.
[2]- و.
[3]- عبوديت و.
[4]- هوى.
[5]- چون بروق.
[6]- ندارد.
[7]- تفريق( تفريق؟).
[8]- ندارد.
[9]- و مايه.
[10]- خون.
[11]- ميل.
[12]- ندارد.
[13]- استقامت.
[14]- زو اهل نفس شود از.
[15]- مهروب.
[16]- نسبت تبعيه.
مزاج سبب سكر صوريست و انقهار آن به سبب سطوت غلبات نور شهود موجب سكر (معنو[1]) زيرا چه حقيقت نور (چنانك[2]) بورود ظلمت (ساتر[3]) مستتر مىگردد (بطلوع[4]) نور قاهر هم متوارى مىشود و محل سلطنت اين وارد در مبادى شهود بود اما چون حال (مشاهد[5]) از شائبه (تحول[6]) ايمن گردد و بطريق (تكرار و[7]) استقرار مقام سالك شود و حقيقت مشهود باستمرار (شهود[8]) انيس شاهد گردد[9]هر جزوى از (اجزاء[10]) وجود واجد بسبب حصول انس بوصول جنس باصل خود باز گردد و مجال جولان تصرفات حسى و (نفسى[11]) بشعاع نور عقل منور شود و باز تميز ميان متفرقات (محسوسات[12]) پيدا آيد و اين حال را صحو ثانى و جمع الجمع خوانند.
[شرح سرودهها]
چون اين مقدمات محقق گشت بعد ازين در شرح ابيات شروع كرده (اند[13]) بعون اللّه و حسن توفيقه.
[شربنا على ذكر الحبيب مدامة- سكرنا بها ان يخلق الكرم]
قال (رحمه[14]) اللّه:
شربنا على ذكر الحبيب مدامة
سكرنا بها[15]ان يخلق (الكرم[16])
بدان اى عزيز/ اوردنا اللّه و اياك(مصانع[17])زلال العرفان و جعلنا و اياك من اهل الايقانكه چون[18]حق جل و علا بمقتضاى جود افراد و اشخاص مراتب امكان را از ظلمت آباد نابود بصحراى وجود آورد و بعموم تجليات
[1]- معنويست.
[2]- چنان.
[3]- ساير.
[4]- و به ظهور.
[5]- مشاهده.
[6]- و نخوال.
[7]- ندارد.
[8]- ندارد.
[9]- و.
[10]- اجزاى.
[11]- نفس.
[12]- و محسوسان.
[13]- آيد.
[14]- رحمة.
[15]- من قبل.
[16]- الكريم.
[17]- ينابع( ينابيع؟).
[18]- حضرت.
رحمانى هر (كس[1]) را لايق استعداد (او[2]) امتيازى بخشيد و هر ذايقى از (ينبوع[3]) آن اختصاص ذوق (امتيازى[4]) چشيد و بخصوص تجلى (رحيح- رحيمى؟-[5]) جمعى را از نو انسان بخلعت هدايت ايمان و كرامت عنايت عرفان مشرف گردانيد و از حضيض منازل دركات و همى و علمى و (عقدى[6]) بذروه مراتب درجات ذوقى (و عينى[7]) و شهودى رسانيد و چون حصول اين كمال جز بفناء صفات اضافى (و تعين[8]) ذاتى ميسر نميشود و انخلاع از لباس ادبار هستى و (تشبثات[9]) صفات نفسى ممكن نيست الا به سطوت (شكر[10]) شرابى كه از نتايج فيض آثار ذكر محبوب حقيقى در صباح و رواح بمذاق (جان[11]) و الهان صحراى محبت و تايهان بيداء مودت ميرسد و كمال حكمت فاطر حكيم آن اقتضاء كرد كه ذوق شاربان مشارب عرفان در قدم اول از عين سلسبيلى و امتزاج زنجبيلى بود تا حرارت طرب و نار شدت طلب محرق صفات (سالك[12]) گردد (پس غله[13]) تعطش آن مستسقيان باده طلب را به شراب كافورى تسكين دهند تا بواسطه حصول برد اليقين فناء من لم يكن (و[14]) بقاى من لم يزل مشاهده افتد پس (بافاضه[15]) رحيق (ممسك[16]) واردات غيبى و مسامرات سرى مشام جان شاهدان (مشاهد[17]) جمال و قاصدان مقاصد آمال را معطر گردانند و
[1]- كسى.
[2]- ندارد.
[3]- تنوع.
[4]- امتياز.
[5]- رحمانى.
[6]- عقلى.
[7]- غيبى.
[8]- يقين.
[9]- تسييتات.
[10]- سكر.
[11]- جانهاى.
[12]- طالب.
[13]- سپس غلبه.
[14]- ندارد.
[15]- باضافه.
[16]- مسك.
[17]- مشاهده.
السنه نطق و بيان اهل جذبات را كه عرايس ابكار و (مخدرات[1]) پرده اسرارند (به مهر[2]) من عرف اللّه كل لسانه ختم كنند و اين سه مرتبه مقرون بودند (كه[3]) محبوب كه آن (مهيج[4]) نايره شوق عاشقان (و مكمل[5]) وجد واجدان و (مورت[6]) دهشت (هايمانست[7]) و مراد ازين ذكر ثمره مكاشفات سالكان و نتيجه مشاهدات عارفانست نه آنچه ميان عامه خلق متعارفست پس در مرتبه چهارم اشجار وجود كاملان مكمل كه مقربان بارگاه عنايت و مشرفان عرصه ولايتند بتلقيح هبوب نسيم نسمات روح اسرار قربت و تحقيق نفوذ (سريان[8]) انوار وحدت مثمر تكميل ناقصان امراض طبيعى و سبب تهذيب مدنسان ادناس بهيمى گردد و درين مرتبه وجود رسمى نماند چه تصحيح اين مقام بعد فناء هستى موهوم بود (به تحقق[9]) ظهور وجود حقيقى و اندراج وجود ذاكر در حقيقت مذكور. ازين جمله مفهوم گردد كه ذوق شراب زنجبيلى تحفه (ذاكران[10]) لسانى شد و كاسات شراب كافورى نصيب ارباب قلوب آمد و تجرع اقداح رحيق مختوم نزل روحانيان گشت.
اى عزيز مراد اين طايفه از (شراب[11]) قبول افراد و اعيان مراتب وجود است دوام (فيض[12]) تجليات ذاتى و صفاتى و افعالى را در منازل عالم افعال و مدارج سموصفات (و[13]) معارج علو ذات بقدر استعدادات و قابليات. تا اين معانى سبب ظهور و اظهار كمالات اسرار ملكوتى و انوار جبروتى گردد در مظاهر عنصرى و مناظر بشرى. و عياران كوى طريقت و مبارزان ميدان حقيقت اين
[1]- مخدورات.
[2]- بهر.
[3]- به ذكر.
[4]- بهيج.
[5]- بود و مكمل و مكمل.
[6]- مورث.
[7]- و هيمانست.
[8]- و شريان.
[9]- به حقيقت.
[10]- ذكر آن.
[11]- شراب.
[12]- ندارد.
[13]- ندارد.
شراب در مجلس الست از دست ساقى مشيت نوشيدند و آثار (نشوت[1]) آن شراب در (نشأت[2]) دنيوى ظاهر گشت و نشاننده خمار اين سكر در موطن (اخروى[3]) جز شربت وصال موعود نيست[4].
اى ساقى از ان مى كه دل و دين منست
بىخويشم كن كه مستى آيين منست
نفرين تو (خوشترز[5]) دعاى غيرى
زيرا كه دعاى غير نفرين منست
(قوله[6]):
لها البدر كأس و هى شمس (يديرها[7])
هلال و كم (يبدوبها[8]) اذا مزجت نجم
ضمير لها عايد به مدامة است (مبتدا[9]) است و خبر وى كاس و واو[10]هى حال راست و ضمير در يدير (ها[11]) عايد[12]به شمس. و هلال و (نجم[13]) فاعل يدير و يبدو تقدير كلام اين بود كه خ خ البدر كأس للمدامة و الحال انها شمس يديرها الهلال و كم من نجم يبدوا اذا مزجت المدامة بالماء» شبه الساقى بالهلال (لا دارته الكاس[14]) على اهل المجلس.
شايد كه مراد ناظم از اين معانى اعيان خارجى بود و شايد كه بدين عبارت حقايق نفسى خواهد. بتقدير اول مراد از بدر روح[15]محمدى بود كه مظهر آفتاب احديت و وعاى حقيقت محبت است و مراد از هلال على باشد كه (ساقى[16])
[1]- تشويق.
[2]- نشاء.
[3]- ندارد.
[4]- رباعى:
[5]- بهتر كه.
[6]- قال رحمة اللّه عليه.
[7]- بديرها.
[8]- يبدوا.
[9]- و بدر مبتدى.
[10]- و.
[11]- ندارد.
[12]- است.
[13]- انجم.
[14]- لادرارته الكاسى.
[15]- پاك.
[16]- ندارد.