باب ششم
مجموعه اشعار میر سید علی همدانی
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
مقدمه
در پيرامون شعرگوئى سيد همدانى و آثار شعرى او قبلا توضيحات كافى داده شد (برگرديد به ص 213 تا 225) در اينجا متن چهل و يك غزل او را كه مجموعا «چهل اسرار» نام دارد مىآوريم و به دنبال آن نيز نه رباعى و يك فرد را كه به وى منسوب گرديده است ذكر مىكنيم.
اشعارى كه در اين باب آمده يك بار در سال 1347 ه. ش. به صورت مجموعهاى با تصحيح خانم دكتر سيده اشرف ظفر و دكتر محمد رياض خان به وسيله انتشارات وحيد چاپ و انتشار يافت. در پانويس صفحات مجموعه مزبور، اختلافات نسخههائى كه شعرها از آن برگرفته شده ذكر گرديده كه در اين چاپ از تمام آنها صرفنظر كرديم و به جاى ذكر نسخه بدلهاى متعدد در پاورقى، كوشش شد كه صحيحترين و بهترين شكل هر شعرى انتخاب و در متن گنجانده شود و هيچ يك از اشعارى هم كه در نسخههاى مأخذ هست از قلم نيفتد. در اينجا توضيحاتى پيرامون نشانههاى اختصارى مربوط به مآخذ مىدهيم:
ن: چهل اسرار طبع امرتسر 1333 ه. ق. تدوينكننده نياز على خان داراى 41 غزل.
ب: نسخه خطى متعلق به موزه بريتانيا (شماره 16840.ddA ) داراى 39 غزل.
ت: تذكره علائى تأليف خواجه شهاب الدين عبد اللّه مرواريد موجود در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران.
م: نسخه خطى متعلق به كتابخانه ملى ملك- تهران (شماره 4250) نوشته 907 ه. ق. داراى ده غزل از على همدانى.
س: نسخه خطى متعلق به آقاى ميرزا جعفر سلطان القرائى تبريزى كه در 866 ه. ق. كتابت شده است.
: مجموعه آتشكده وحدت يا ديوان مستان شاه كابلى (ق 13) چاپ جمون در سال 1315 ه. ق. كه در آن تمام 41 غزل شاه همدان در ضمن مخمسهائى تضمين گرديده است.
غزليات مير سيد على همدانى موسوم به چهل اسرار
1 [ز عكس روى تو يابند مقبولان هدايتها- ز خاك كوى تو يابند مسعودان سعادتها][1]
ز عكس روى تو يابند مقبولان هدايتها
ز خاك كوى تو يابند مسعودان سعادتها
تو آن انفاس رحمانى كه جانها از دمت يابند
تو آن درياى غفرانى كه ميشويد خجالتها
قباحتهاى فعل ما كه سگ ز ان عار ميدارد
بغير از پرده عفوت كه پوشد اين قباحتها
عنايتهاى بىعلت كه با هر مفلسى دارى
تسلى ميدهد دل را اميد آن عنايتها
حمايتهاى فضل آورد جان را از عدم بيرون
دگر ره چشم ميدارم ز فضلت آن حمايتها
هماى لطف اگر يكدم نظر برحالم اندازد
سر هر موى من يابد از آن دولت كرامتها
ز حسنت هركسى هردم حديثى ديگر آغازد
رخت گر جلوهاى سازد نماند آن حكايتها
عقول قدسيان گم گشته اندر يك خم زلفش
ز مشتى خاكيان آنجا چه سنجد اين مقالتها
علايى دامن همت اگر از خود بيفشانى
رسى در عالمى كانجا نباشد اين ملالتها
[1](*) آ: ص 435 مخمس سى و سوم، ب: برگ 197 الف غزل 34، م: برگ 427 الف غزل 5، ن ص 21 غزل 35، س: شماره 10.
2 [گر براندازد زمانى از جمال خود نقاب- از خجالت در كسوف آرد رخ خود آفتاب][1]
گر براندازد زمانى از جمال خود نقاب
از خجالت در كسوف آرد رخ خود آفتاب
ور نسيمى از ره لطفش بدوزخ بگذرد
بنديان حبس آتش ذوق يابند از عذاب
ور بهشت از جلوه حسنش شود خالى دمى
سلسبيل و سايه طوبى شود اندر حجاب
با صفاى لذت دردش نعيم خلد هيچ
با خيال دولت وصلش همه عالم سراب
قطرهاى از جام وصلش گر بكام جان رسد
تا قيامت مست افتد برندارد سر ز خواب
بىخمار ارمستئى خواهى ز هستى گوشهگير
ور حيات جاودان خواهى طلب كن ز ان شراب
باده غمنوش اگر خواهى رهايى زين خمار
راه رندان گير اگر جويى تو قرب آنجناب
روز بازارى كه رندان راست هردم در غمش
زاهد اندر عمرها هرگز نه بيند آن بخواب
مُهر مهر او بس است اى دل دم از وصلش مزن
سايه را خورشيد جستن كى بود راى صواب
در پى عنقا چه پويى آخر اى مور ضعيف
مجلس جانان چهجويى آخر اى خانه خراب
گر جهانى چون علايى هردم آنجا شد فنا
قطره در دريا فتاد و باز شد آبى بآب
[1](*) آ: ص 423، مخمس بيست و ششم. ب: برگ 195 الف غزل 29، ت: برگ 446 ب 447 الف غزل 20، ن: ص 16 غزل 29.
3 [درد عشقت كه دواى دل شوريده ماست- يكسر موى از آن هردو جهان نيم بهاست][1]
درد عشقت كه دواى دل شوريده ماست
يكسر موى از آن هردو جهان نيم بهاست
از صفاى غم تو بىبصران را چه خبر
قدر اين تحفه كسى داند كز اهل صفاست
مرده است آنكه نمرده است ز دردت روزى
كشته تيغ بلاهاى ترا ملك بقاست
گر همه خلق جهان از سر زر برخيزند
دولت وصل تو آن يافت كه از سر برخاست
لذت عمر دل از ضرب بلاهاى تو ديد
ز آنكه از دوست جفا خلعت ارباب وفاست
جمله جانها سپر تير غمت ساختهايم
تا كرا ميرسد اين دولت و اين بخت كراست
هركسى از در لطف تو مرادى طلبد
نامرادى چو مراد تو بود مطلب ماست
جز غمت نيست مرا در دو جهان هيچ مراد
ز انكه زين غم دل مجروح مرا مرهمهاست
هركس اندر طلب سود برد سودايى
حاصل سود علايى ز خيالت سوداست
4 [قبله دل آفتاب روى اوست- كعبه جان خاك راه كوى اوست][2]
قبله دل آفتاب روى اوست
كعبه جان خاك راه كوى اوست
[1](*) آ: ص 439 مخمس سى و ششم، ب: برگ 198 الف غزل 37، ت: برگ 447 ب غزل 24، م: برگ 424 غزل 8، ن: ص 23 غزل 28، س: شماره 14.
[2](**) آ: ص 383 مخمس سوم، ت: برگ 189 ب غزل 2، ت: برگ 442 ب غزل 2، ن: ص 4 غزل 3.
چون ز زلفش گشته عالم مشكبوى
دوستى اين و آن بر بوى اوست
كفر و دين و نور و ظلمت در جهان
از رخ ماه و شب گيسوى اوست
تير باران بلا بر هركه هست
از كمان پر خم ابروى اوست
هر گرفتارى كه اندر عالم است
از كمند زلف عنبر بوى اوست
هر گلى كو رست در باغ وجود
آب حيوان همه از جوى اوست
نالههاى بيدلانش هر سحر
از دريغ درد و فقد روى اوست
آتشى كاندر ميان جان ماست
از فروغ نرگس جادوى اوست
جز غمش درمان نه بينم در جهان
كين كمال لطف در بازوى اوست
هردو عالم گر شود زير و زبر
ميل رنجوران هجرش سوى اوست
چند گردى گرد هر در اى على
مرهم اين ريش از داروى اوست
5 [درين ره هركه او ثابت قدم نيست- ره جانش باسرار قدم نيست][1]
درين ره هركه او ثابت قدم نيست
ره جانش باسرار قدم نيست
[1](*) آ: ص 442، مخمس سى و نهم، ب: برگ 198 ب غزل 28، ت: برگ 448 الف غزل 25، ن: ص 23، غزل 39.