2 [گر براندازد زمانى از جمال خود نقاب- از خجالت در كسوف آرد رخ خود آفتاب][1]
گر براندازد زمانى از جمال خود نقاب
از خجالت در كسوف آرد رخ خود آفتاب
ور نسيمى از ره لطفش بدوزخ بگذرد
بنديان حبس آتش ذوق يابند از عذاب
ور بهشت از جلوه حسنش شود خالى دمى
سلسبيل و سايه طوبى شود اندر حجاب
با صفاى لذت دردش نعيم خلد هيچ
با خيال دولت وصلش همه عالم سراب
قطرهاى از جام وصلش گر بكام جان رسد
تا قيامت مست افتد برندارد سر ز خواب
بىخمار ارمستئى خواهى ز هستى گوشهگير
ور حيات جاودان خواهى طلب كن ز ان شراب
باده غمنوش اگر خواهى رهايى زين خمار
راه رندان گير اگر جويى تو قرب آنجناب
روز بازارى كه رندان راست هردم در غمش
زاهد اندر عمرها هرگز نه بيند آن بخواب
مُهر مهر او بس است اى دل دم از وصلش مزن
سايه را خورشيد جستن كى بود راى صواب
در پى عنقا چه پويى آخر اى مور ضعيف
مجلس جانان چهجويى آخر اى خانه خراب
گر جهانى چون علايى هردم آنجا شد فنا
قطره در دريا فتاد و باز شد آبى بآب
[1](*) آ: ص 423، مخمس بيست و ششم. ب: برگ 195 الف غزل 29، ت: برگ 446 ب 447 الف غزل 20، ن: ص 16 غزل 29.
3 [درد عشقت كه دواى دل شوريده ماست- يكسر موى از آن هردو جهان نيم بهاست][1]
درد عشقت كه دواى دل شوريده ماست
يكسر موى از آن هردو جهان نيم بهاست
از صفاى غم تو بىبصران را چه خبر
قدر اين تحفه كسى داند كز اهل صفاست
مرده است آنكه نمرده است ز دردت روزى
كشته تيغ بلاهاى ترا ملك بقاست
گر همه خلق جهان از سر زر برخيزند
دولت وصل تو آن يافت كه از سر برخاست
لذت عمر دل از ضرب بلاهاى تو ديد
ز آنكه از دوست جفا خلعت ارباب وفاست
جمله جانها سپر تير غمت ساختهايم
تا كرا ميرسد اين دولت و اين بخت كراست
هركسى از در لطف تو مرادى طلبد
نامرادى چو مراد تو بود مطلب ماست
جز غمت نيست مرا در دو جهان هيچ مراد
ز انكه زين غم دل مجروح مرا مرهمهاست
هركس اندر طلب سود برد سودايى
حاصل سود علايى ز خيالت سوداست
4 [قبله دل آفتاب روى اوست- كعبه جان خاك راه كوى اوست][2]
قبله دل آفتاب روى اوست
كعبه جان خاك راه كوى اوست
[1](*) آ: ص 439 مخمس سى و ششم، ب: برگ 198 الف غزل 37، ت: برگ 447 ب غزل 24، م: برگ 424 غزل 8، ن: ص 23 غزل 28، س: شماره 14.
[2](**) آ: ص 383 مخمس سوم، ت: برگ 189 ب غزل 2، ت: برگ 442 ب غزل 2، ن: ص 4 غزل 3.
چون ز زلفش گشته عالم مشكبوى
دوستى اين و آن بر بوى اوست
كفر و دين و نور و ظلمت در جهان
از رخ ماه و شب گيسوى اوست
تير باران بلا بر هركه هست
از كمان پر خم ابروى اوست
هر گرفتارى كه اندر عالم است
از كمند زلف عنبر بوى اوست
هر گلى كو رست در باغ وجود
آب حيوان همه از جوى اوست
نالههاى بيدلانش هر سحر
از دريغ درد و فقد روى اوست
آتشى كاندر ميان جان ماست
از فروغ نرگس جادوى اوست
جز غمش درمان نه بينم در جهان
كين كمال لطف در بازوى اوست
هردو عالم گر شود زير و زبر
ميل رنجوران هجرش سوى اوست
چند گردى گرد هر در اى على
مرهم اين ريش از داروى اوست
5 [درين ره هركه او ثابت قدم نيست- ره جانش باسرار قدم نيست][1]
درين ره هركه او ثابت قدم نيست
ره جانش باسرار قدم نيست
[1](*) آ: ص 442، مخمس سى و نهم، ب: برگ 198 ب غزل 28، ت: برگ 448 الف غزل 25، ن: ص 23، غزل 39.
دلى كز ملك معنى با خبر شد
درو انديشه شادى و غم نيست
بيا در عشق محرم باش زيرا
ره نامحرمان اندر حرم نيست
تو همچون قطره از دريا جدايى
از انت درّ عرفان در شكم نيست
نمىيارى ببحر انداخت خود را
ترا درياى گوهر لا جرم نيست
به درياى فنا انداز خود را
كه آنجا صورت لا و نعم نيست
ولى نابود تو شرط است اينجا
كه هرگز آفتاب و شب بهم نيست
چو قطره غرق دريا شد بكلى
همه درياست آنجا كيف و كم نيست
على همنام را بنگر كه جز او
به اللّه و محمد رهبرم نيست
6 [هر آن دل كز غمش بر وى رقم نيست- نديمش در دو عالم جز الم نيست][1]
هر آن دل كز غمش بر وى رقم نيست
نديمش در دو عالم جز الم نيست
دلى كز درد او درمان نسازد
وجود او بمعنى جز عدم نيست
[1](*) آ: ص 381 مخمس دوم، ب: برگ 189 ب غزل 4، ت: برگ 442 غزل 3، م: برگ 423 ب( فقط چهار شعر نخستين را دارد) ن: ص 4 غزل 2، خلاصة المناقب برگ 4 الف، ص: شماره 2.
سرى كز سرّ معنى با خبر شد
درو گنجايش شادى و غم نيست
تو محرم نيستى محروم از انى
ره نامحرمان اندر حرم نيست
جهان از عكس رويش گشته روشن
اگر اكمه نبيند هيچ غم نيست
حجاب تست اين هستى موهوم
كه هرگز نور با ظلمت بهم نيست
تو در درياى وحدت گم نگشتى
از انت درّ عرفان در شكم نيست
چو باز ار چشم همت بستى از كل
مقر عز تو جز دست جم نيست
اگر فانى شوى در بحر توحيد
عيان بينى كه آنجا كيف و كم نيست
بجز همت نيابى راه مقصود
هماى همت آنجا متهم نيست
على چون همت عالى ندارى
ترا گامى به كويش لا جرم نيست
7 [آنكه از سايه لطف تو نشانى يابد- هركه بيند رخ او تازه روانى يابد][1]
آنكه از سايه لطف تو نشانى يابد
هركه بيند رخ او تازه روانى يابد
و انكه برخاك سركوى تو منزل سازد
عيش صد ساله در اين راه زمانى يابد
[1](*) آ: ص 432، مخمس سى و يكم، ب: برگ 197 ب غزل 31، ت: ندارد، ن: ص 20 غزل 32.
تشنه وصل تو چون راه خيالت سپَرد
نزل ره هرنفسى ملك جهانى يابد
لذت درد تو هر مرده دلى كى يابد
دولت آن يافت كه از درد تو جانى يابد
دل گمان برد كه ذوقى ز غمت يافته است
اين نه گنجى است كه هركس بگمانى يابد
وصف سوز غم هجر تو كسى را شايد
كه بهر موى از اين شيوه زبانى يابد
هركه در ملك غمت نيست ندارد عيشى
اى خوش آن دل كه درين كوى مكانى يابد
گر كنى بر دل پردرد علايى نظرى
از جفاهاى فلك يك ره امانى يابد
8 [دلى را كز غم عشقش سر موئى خبر باشد- ز تشريف بلاى دوست بروى صد اثر باشد][1]
دلى را كز غم عشقش سر موئى خبر باشد
ز تشريف بلاى دوست بروى صد اثر باشد
كسى كز غمزه مستش چو زلف او پريشان شد
ز نام و ننگ كفر و دين بكلى بىخبر باشد
بتى كز نازكى طبعش ملولست از گل سورى
ميان آتش جانم مدامش چون مقر باشد
تو در گلخن طمع دارى كه شاهت همنشين گردد
كجا آن فر سلطان را درين گلخن گذر باشد
گدايى را كه با سلطان بىهمتا بود سودا
دلش پيوسته ريش و عيش تلخ و ديدهتر باشد
[1](*) آ: ص 397 مخمس يازدهم، ت: برگ 446 غزل 19، ن: ص 9 غزل 11.
سلامت جوى محرومى ز ذوق منصب شاهى
سرير ملك آن يابد كه عزمش پرخطر باشد
كى از پيمودن آفاق اين دولت شود حاصل
كسى را زيبد اين معنى كش اندر خود سفر باشد
كسى از سير اين معنى بگفتوگو نشد آگه
كه از پيمودن دريا تحير بيشتر باشد
على گوهر كسى يابد كه او از سر قدم سازد
كى افتد گوهر معنى ترا گر قدر سر باشد
9 [هر سحرگه بوى زلفش دل ببالا ميكشد- صورت موهوم را خط در من و ما ميكشد][1]
هر سحرگه بوى زلفش دل ببالا ميكشد
صورت موهوم را خط در من و ما ميكشد
سايه در خورشيد گم ميگردد و سيمرغ عقل
زال زار افتاده را از تيه سودا ميكشد
جان خرامان ميشود در هودج غيب يقين
هاتف همت دل از چاه تمنا ميكشد
دست غيرت گلخن از غولان نفسى كرده پاك
رخت دل بر گلشن اين سقف خضرا ميكشد
چون حجاب ماسوى از ديده دل دور شد
شبنم از صحراى كثرت سوى دريا ميكشد
جزو كل جويان خاك كوى آن عالى مقام
هركه يابد نكهتى عزمش باقصا ميكشد
هركه او در كوى وحدت جان خود را ساخت ذوق
رايت عز و شرف را تا ثريا ميكشد
[1](*) آ: ص 417 مخمس بيست و دوم، ب: برگ 194 ب غزل 33، ت: برگ 446 غزل 17، ن: ص 15 غزل 23.
در خم زلفش چو پنهان گشته هرپيدا كه هست
نور رويش آن نهان در خويش پيدا ميكشد
ابر جودش كو نثار فيض رحمت ميكند
خاكيان خسته را در صفّ اعلا ميكشد
زبده اسرار كون و نقد معيار وجود
در نهاد پيكر خاكى از آنجا ميكشد
چون علايى صيد عنقاى جلالش گشت از آن
بر ضميرش داغ اشكال معما ميكشد
10 [ارباب ذوق در غم تو آرميدهاند- از شادى و نعيم دو عالم رهيدهاند][1]
ارباب ذوق در غم تو آرميدهاند
از شادى و نعيم دو عالم رهيدهاند
حوران خلد را به پشيزى نمىخرند
تا از صفاى حسن تو رمزى شنيدهاند
پالوده شكنجه عشقاند زان سبب
ز آلودگان جيفه دنيا بريدهاند
از ضيق خانقاه صور خرقه وجود
بر طارم حظاير قدسى كشيدهاند
از ناز يار و محنت اغيار فارغند
چون در سرادقات جلالش رسيدهاند
در مجلس شهود نشسته ملوك وار
ذوقى ز جام انس بصد جان خريدهاند
جان را بباد داده و دل پايمال عشق
جلباب نام و پرده دعوا دريدهاند
بر بوى مهر تست علايى رهين غم
كين دولت از ازل بگلشن در دميدهاند
[1](*) آ: ص 385 مخمس چهارم، ب: برگ 188 ب غزل 3، ت: برگ 442 غزل 2، ن:
ص 5، غزل 4.