باش تا با پدر خويش بكشمير شوى
لشكر ساخته خويش بكشمير برى
ولى محمود براى فتح كشمير فرصت پيدا نكرد. البته در خدمت نظامى حكمرانان كشمير مثلا در دوره حكومت راجه هرش (1089- 1101 م) ذكر چند تن از مسلمانان آمده است و باحتمال قوى اينها از اولاد بازماندگان سپاه محمود بودند كه بعد از حمله اول فاتحانه او آنجا اقامت گزيده بودند[1]. همچنين مبلغان مذهب اسماعيلى چندين بار از قلعه الموت قزوين بكشمير رفته و بظاهر بدون موفقيت برگشتهاند. سياح معروف ايتاليائى ماركوپولو كه در حدود سال 1275 تا 1277 م بناحيه كشمير وارد شده عده قابل ملاحظه مسلمانان را ذكر ميكند ولى بيشتر اين تعداد بعلت ناامنى و آشوب تا اوائل قرن هشتم هجرى از كشمير خارج شده بودند. در اوائل قرن هشتم هجرى جوانمردى مسلمان از وادى سوات (بخشى از پاكستان كنونى) وارد كشمير گرديد- اسمش شاه ميرزا يا شاهمير بوده است. اين جوانمرد پركار در خدمت نظامى راجه سمبها وارد گرديد و بنا به استعداد و قريحه خداداد خود در اندك مدتى مورد توجه راجه كشمير واقع شد. وليعهد اين راجه بنام «سهديو» شاهمير را جانشين و وكيل مطلق خود تعيين نموده و در هركار مهم با او مشورت ميكرده است[2].
در اين زمان فرماندار ارتش والى كابل بنام زولچو يا ذو القدر خان (بقول بعضى زلفى قادر خان[3]) بكشمير حمله كرد. اين مرد، نامسلمان و سفاك بود و علتى هم براى حمله وى وجود نداشت بجز اينكه والى كابل (كه خود دست نشانده ايلخانان مغول بود) ميخواست مال غنيمت بدست آرد يا كشمير را بگشايد. كشميرىها نتوانستند كه در مقابل اين حمله ناگهانى استقامت نشان بدهند و حمله وران را برون برانند. تا هشت ماه بازار قتل و غارت برپا بود و سپس بنابر مقاومت و پايمردى شاهمير مذكور ذو القدر خان مجبور به فرار گرديد
[1]- تذكره ايران صغير( دكتر عرفانى) ص 20.
[2]- كشير( 1) ص 82 آب كوثر، ص 375.
[3]-201 .p sega eht hguorht rimhsaK
و به كابل برگشت.[1]
در اين نابسامانى راجه سمبها و وليعهد او از كشمير فرار كرده بودند.
عجيبتر اينكه پسر حكمران خطه لداخ (تبت) باسم رنچن كه در آن موقع با جمعى از نظاميان خود در كشمير سياحت دوستانه انجام ميداد از دگرگونى اوضاع سوء استفاده كرده و بكمك نظاميان و دوستان خود حكومت كشمير را در سال 720 ه (1320 م) بدست گرفت و برتخت سلطنت جلوس نمود.
سلطان رنچن و نظاميان او از لداخ برمذهب بودائى بودهاند و عوام كشمير هندو، بنابراين اختلافات مذهبى در جريان بود و چندين بار جنگها و اغتشاشات خونين روى داد. سلطان رنچن ازين وضع خيلى تأسف مىخورد ولى چارهاى نميديد.
سلطان از مذهب بودائى متنفر گشته بود ولى علاقه خود را به مذهب هندوان هم نشان نميداد[2]و در عالم تردد و شك و تذبذب بسر ميبرد و در آخر الامر مسلمان گرديد.
سيد بلبل شاه سهروردى تركستانى در كشمير
ميگويند رنچن روزى تصميم گرفته بود كه روز بعد صبحگاهان هر شخصى كه مورد توجه او قرار بگيرد دين او را قبول كند و همان دين را بكوشش هرچه تمامتر در كشمير رواج دهد. روز ديگر صبح زود بيرون آمد و براى عملى ساختن تصميم خود هرسو نگاه ميكرد. قضا را نظرش بر شخصى افتاد كه محترم و معزز بود. اين شخص سيدى متدين و مبلغ اسلام بود كه چندى پيش از تركستان وارد كشمير شده بود. اسم گرامى آن سيد بزرگوار، سيد عبد الرحمن بلبل شاه سهروردى حنفى تركستانى بود ملقب به شريف الدين. سيد آن موقع وضو كرده و كنار رودخانه ابهت (جهلم كنونى) محو گزاردن نماز بود. سلطان رنچن نزد او رفت و از مذهبش پرسيد. سيد گفت مذهب من التزام به توحيد خداوندى و احترام به بشريت است و آن مذهب اسلام است. سلطان رنچن اسلام
[1]- در تاريخ كشمير از ناراين كول تاريخ حمله را 724 ه نوشته ولى پيداست كه 720 ه درست است.
[2]- ولى بقول مورخان هندو- هندوها او را بدين خود نپذيرفته بودند. گلزار كشمير برگ 141 تاريخ كشمير( ناراين) برگ 95.
اختيار كرد و لقب سلطان صدر الدين گرفت او اولين پادشاه مسلمان بود كه در كشمير برتخت جلوس كرده است. با مسلمان شدن سلطان صدر الدين، جمعى از خويشاوندان و اميران او هم دين اسلام را پذيرفتند. سيد بلبل شاه مذكور هم كارهاى تبليغى خود را ادامه داد و ده هزار نفوس را بحلقه اهل اسلام درآورد، و در سال 727 ه فوت كرده.[1]
شاهمير (شاه ميرزا) در عهد سلطان هم پيشرفت شايانى بدست آورد او نه فقط اتاليق و وكيل حيدر پسر سلطان بود بلكه وزير مقتدر سلطان نيز بود.
بظاهر بمشورت شاهمير، سلطان ميخواست كه تقويم قديمى كشمير را تغيير بدهد ولى براى نفوذ سال هجرى قمرى زمينه مناسب فراهم نشده بود. بنابراين از سال 725 ه سال كشميرى را رواج داد كه تا دوره اكبر شاه امپراتور تيمورى هند (كه در سال 1586 م كشمير را فتح كرده و ضميمه سلطنت خود ساخته) ادامه داشته است.[2]
سلطان صدر الدين در سال 728 ه فوت كرد و برادرش اودياديوا (كه بودايى بود) جانشين او گرديد. زن معروف سلطان صدر الدين كوتهرين (كوته رانى) كه بظاهر مسلمان و به باطن بودائى بود بعد از فوت سلطان دوباره علنا خود را بودايى تلقى ميكرد و با برادر سلطان (يعنى پادشاه اودياديوا) ازدواج كرد. كوته رانى نسبت بشاهمير عدوات ميورزيد و او را از وزارت و اتاليقى پسرش منفصل كرد ولى بعنوان يكى از افسران نظامى او به خدمت ادامه مى داد. در سال 739 ه سلطان اودياديوا فوت كرد و كوتهرانى اقتدار را بدست گرفت. البته شاهمير و هواخواهان او هم غافل و بىخبر نبودند. شاهمير از ضعف و فتور سلطنت استفاده كرده با كوتهرانى و وزير بودائى او بنام «بهكشانه» جنگ كرد و در انجام كار پيروز شد. كوتهرانى و امراى او گرفتار شدند، ولى شاهمير جوانمردانه همه را عفو نمود و معذرت و الحاح كوتهرانى را پذيرفت و
[1]- در واقعات كشمير اين شعر در تاريخ وفات سيد منقول است:
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
[2]- تاريخ حسن، جلد 2، ص 169.
گويا با او ازدواج هم كرد. ولى ميگويند اين زن چندى بعد خودكشى كرد.
سلطان شاهمير لقب شمس الدين را اختيار نموده تا سال 748 ه حكومت كرده است. در اين سال، اقتدار را به پسرش جمشيد سپرد ولى جمشيد فقط چند ماه حكومت كرده است. پادشاهان معروف بعدى كشمير كه معاصران مير سيد على همدانى و پسر او مير سيد محمد همدانى ميباشند عبارتند از: 1- سلطان علاء الدين 748- 755 ه 2- سلطان شهاب الدين 755- 775 ه 3- سلطان قطب الدين 775- 796 ه 4- سلطان اسكندر معروف به بتشكن 796- 820 ه.
كيفيت اقامت ثلاثه سيد در كشمير بدين قرار است:
1- در سال 774 ه چند ماه در آن خطه اقامت گزيد و سپس براى سفر حج و زيارت خانه كعبه عزم سفر كرد.
2- در سال 781 ه بار دوم به كشمير آمد و تا اواخر سال 783 ه يعنى تقريبا دو سال و چند ماه در اين منطقه مشغول فعاليتهاى گوناگون بود.
3- بار سوم در اوائل سال 785 ه آمده و تا اواخر 786 ه همان جا ماند.
يعنى در حدود دو سال اينجا گذرانيده است پس مجموع اقامت او در كشمير در حدود پنج سال بوده است.
صاحب تاريخ رشيدى حدس ميزند كه على همدانى شايد تا چهل روز فقط در كشمير بوده است و مؤلف تاريخ فرشته بر آن سخن چنين ايراد ميگيرد:
«جناب امير بايستى مدت مديد در كشمير تشريف داشته باشند وگرنه در مدت چهل روز تمام شدن چنان خانقاه معلى عاليشان خالى از صعوبت نيست»- ولى خانقاه مذكور را مير سيد محمد بنا نموده است نه على همدانى.
حوارى كشمير
مير سيد على همدانى همراه با 700 سيد هنرمند ايرانى وارد كشمير شده است. او با رفقا و نزديكان خود در محلهاى كه به نام علاء الدين بوده بركنار رودخانه ابهت (جهلم كنونى) فرود آمده بود- اين همان مقام است كه بعدا خانقاه معلى شاه همدان يا مسجد شاه همدان را آنجا بنا كردهاند. على همدانى بعد از اداى نماز فجر و ذكر اوراد و وظائف شرعى در جائى بلند مينشست و با مردم راز
دين و پند و اندرز ميگفت. او حقائق دين اسلام را با لحن شيرين و دلنشين و طبق استعداد مردم عادى بيان مينمود. بظاهر او بزبان فارسى وعظ ميگفت و در بعضى موارد از ترجمان (كه از رفقاى او بودند و چند سال قبل از ورود سيد در كشمير توطن گزيده و زبان محلى را ياد گرفته بودند چون برادران سمنانى كه عموزاده او ميباشند و افراد ديگر) استفاده كرده است. ولى صعوبت زياد در مورد زبان در پيش نبود زيرا با ورود لداخيان (اهل تبت) و مردم تركستان و خاصه مساعى حضرت سيد بلبل شاه زبان فارسى در كشمير قابل فهم و زبان عمومى گرديده و وسعت پيدا كرده بود. چنانكه ديديم سلطان قطب الدين به اين زبان شعر ميگفته است و اين اشعار او هم در واقعات كشميرى آمده است:
اى بگرد شمع رويت عالمى پروانهاى
و ز لب شيرين تو شوريست در هر خانهاى
من بچندين آشنائى ميخورم خون جگر
آشنا را حال اينست واى بر بيگانهاى
قطب مسكين گر گناهى ميكند عيبش مكن
عيب نبود گر گناهى ميكند ديوانهاى
على همدانى سلسله مرتب تبليغ دين را در كشمير بوجود آورد. او مبلغين و واعظين متعدد را تربيت و تعليم ميكرد و سپس آنان را در هر ناحيه كشمير ميفرستاد تا دين اسلام را بمردم بشناسانند و بدين وسيله موفقيتهاى شايانى بدست آورده است.
على همدانى با علما و مسافران و كاهنان مذاهب ديگر كشمير (چون هندوها و بودائيها) مناظرههاى سخت انجام ميداد و بيشتر غالب و چيره ميآمد. در دوران اقامت او در كشمير سى و هفت هزار تن بردست او مسلمان گرديده و بنابر نفوذ فوق لعاده او اسلام در آن خطه گسترش زيادى يافت. بقول صاحب رساله مستورات سيد مردم كشمير را طورى باسلام شيفته ساخته بود كه آنان معبدهاى اسبق را مبدل بمساجد ميكردند و يكى از مريدان على همدانى بنام شيخ
قوام الدين بدخشى را ميخواندند كه در آن معابد (مساجد) اذان بگويد و به افتتاح آنها بپردازد.
هر دو پادشاه معاصر سيد على در كشمير (يعنى شهاب الدين و قطب الدين) نسبت به او احترام زياد قائل بودند و دستورات دينى او را بىكم و كاست اجرا ميكردند. استاد حكمت در ذكر خدمات على همدانى ميفرمايد: «... در ظل حمايت قطب الدين پادشاه نو مسلمان آن سرزمين بتعليم و تبليغ دين حنيف پرداخت و صدها هزار هندوان آن ناحيه را بمذهب اسلام درآورد[1].» مرتاضين و ساحران بزرگ مذهب هندو و بودايى وقتى كه مغلوب او ميشذند و بديدن بعضى از كرامات او دين اسلام را ميپذيرفتند اين امر براى تحول روحيه عمومى مردم خيلى جالب توجه و قرين موفقيت بوده است.
زبان و فرهنگ و بعضى از صنايع ايرانى بوسيله على همدانى در كشمير رواج پيدا كرد او چندين مدرسه و خانقاه را در كشمير و نقاط همجوار بنا نمود و بنابر اينگونه خدمات حوارى كشمير ناميده ميشود.
در نواحى كشمير
سيد على همدانى در حدود پنج سال در نواحى دور دره جامون و كشمير در بلتستان و گلگيت سياحت كرده و نخستين بار او صداى دين مبين اسلام را بآن سرزمينها رسانده است. بسيارى از خانقاهها و مساجد آنسامان بنام «مساجد حضرت امير» در دوره او ساخته شده است. در يكى از مساجد «شگر» نقوش سوره مزمل نوشته بدست وى هنوز هم موجود و خواناست. مىگويند مجموعه «اوراد فتحيه» خود را وى در آن نواحى جمعآورى نموده بود. عصا و تبركات ديگر وى در بلتستان نگاهدارى ميشود.[2]
[1]- يغما( 2) ص 244.
[2]- ماهنامه فكر و نظر اسلام آباد( پاكستان) ماه ژوئيه 1972 م مقاله نگارنده.
فصل ششم نفوذ على همدانى نزد پادشاهان و حكام و امراى وقت
مير سيد على همدانى با سائر پادشاهان و حكام و امراى مختلف كشمير و نواحى ايران روابط دامنهدار داشته و در اين مورد در بعضى از مراجع و نيز كتب او اشارات موجود است. البته روابط وى با پادشاهان كشمير مانند جميع مساعى و فعاليتهاى او در آن خطه آشكار و بارز است.
روابط سيد على هيچ موقع بنابر نيازمندى و رفع احتياجات شخصى او نبوده زيرا شخص او از دنيا و اموال و زخارف آن بالاتر و بىنياز بوده و هرچه داشته، آن را هم براى ديگران وقف كرده است. على همدانى در هر مورد يك مرشد روحانى و عالم ربانى و مبلغ و بىنياز از دربار سلطانى بنظر ميآيد. چندين پادشاه و حاكم و امير شديدا نسبت به او احترام و ارادت تمام ابراز مينموده و از جمله مريدان او بودهاند، امرا و حكام از او راهنمايى و راهبرى ميخواستند و بر نصايح حقه او عمل ميكردند. ولى از هيچ مأخذى برنميآيد كه على همدانى هديهاى با فتوحى را از آنان پذيرفته و يا كمك ديگرى از ايشان خواسته باشد. بعضى از كتب و رسائل سيد طبق التماس پادشاهان و اميران مختلف نوشته شده است بزرگترين و مهمترين آثار او ذخيرة الملوك است و او اين كتاب را هم بنابر خواهش بعضى از پادشاهان و حاكمان نوشته ولى اسامى آنها را ذكر نكرده است. رساله بهرام شاهيه بنابر التماس حاكم بلخ و بدخشان سلطان محمد بهرام شاه نوشته شده است. سيد على رساله عقبات را بنام سلطان كشمير قطب الدين نوشته و رساله كوچك وى بنام «موچلكه» بنام اميرى ميباشد. در مجموعه مكتوبات او هم نامههاى متعدد بنام پادشاهان و اميران موجود است و مطالعه آنها نشان ميدهد كه شخص فوق العاده على همدانى با كمال صراحت لهجه و بىباكى بحكام بزرگ نصايح دينى ميدهد و آنان را به اجراى اوامر و نواهى شرع اسلامى وادار ميكند. مكتوبات او بنام ميرزاده ميركا، سلطان محمد شاه حاكم
بلخ، سلطان غياث الدين حاكم پاخلى، سلطان قطب الدين پادشاه كشمير، سلطان طغان شاه حاكم كنر (كونار) و سلطان علاء الدين (يا على الدين) موجود است. مكتوبات ديگر هم بنام پادشاهان و اعيان حكومتها دارد ولى اسامى مكتوب اليهم بر ما روشن نيست زيرا نساخ فقط اينقدر نوشتهاند كه «بيكى از پادشاهان/ حاكمان نوشته شد». سلطان بهرام شاه حوشى از مريدان مخلص سيد بود. او از مشاهده كرامات على همدانى باصلاح احوال خود پرداخته و در صورت حاكم بسيار عادل و متقى زندگانى را بسر برده است. بنا بروايت صاحب مستورات[1]اين حاكم شبى مشروب زياد خورده بدمست بوده و در آن مستى تمايل داشت كه كارهاى بد انجام بدهد، مثلا كسى را ناحق بقتل رساند، درين مستى بخواب رفت و على همدانى را بعالم رويا ديد كه به او گفت: اى پادشاه از خداوند متعال و رسوايى روز قيامت شرمى ندارى كه اينطور بدكاريها را انجام ميدهى؟ بارى انجام فعل بد و ارتكاب قتل ناحق را از تو جلوگيرى كردم و در آتيه مواظب باش»، سلطان از اين واقعه سخت شرمنده، و به حضور على همدانى رسيد و بردست او تائب شد. از آن پس زندگانى را خداترسانه ميگذرانيد و مردم او را «شيخ سلطان» ميگفتند. اين پادشاه وقتى پادشاه حكومت بلخ و بدخشان و گاهى تنها پادشاه بدخشان بوده است. وقتى حكومت بدخشان از دستش رفته بود على همدانى فرمود: «زود باشد كه مملكت بدخشان به شيخ محمد باز گردد» و همينطور شد[2]، اين سلطان طبق دستورات على همدانى براى رفاه مردم خيلى كارهاى رزنده انجام داده است. او رساله واردات اميريه على همدانى را خلاصه كرده ورد ميكرد. نامه على همدانى كه بنام او در مجموعه مكتوبات مىبينيم از پند و اندرز و توصيه براى رفاه مردم و عدل و انصاف و خدا ترسى مملومى باشد.
كتاب «ذخيرة الملوك» هم معمور است از نصايح براى حاكمان. آنچه كه در باب سوم آن كتاب نوشته در نامهاى بنام سلطان علاء الدين (على الدين حاكم پاخلى آن را خلاصه كرده است. ميفرمايد كه پادشاه و حاكم اسلام بايد كه بروش خلفاى راشدين و پادشاهان نيكدل و متقى اسلام گام بزند و در
[1]- خ برگ 218.
[2]- مستورات( ع) برگ 35.