بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 450

سرى كز سرّ معنى با خبر شد

درو گنجايش شادى و غم نيست‌

تو محرم نيستى محروم از انى‌

ره نامحرمان اندر حرم نيست‌

جهان از عكس رويش گشته روشن‌

اگر اكمه نبيند هيچ غم نيست‌

حجاب تست اين هستى موهوم‌

كه هرگز نور با ظلمت بهم نيست‌

تو در درياى وحدت گم نگشتى‌

از انت درّ عرفان در شكم نيست‌

چو باز ار چشم همت بستى از كل‌

مقر عز تو جز دست جم نيست‌

اگر فانى شوى در بحر توحيد

عيان بينى كه آنجا كيف و كم نيست‌

بجز همت نيابى راه مقصود

هماى همت آنجا متهم نيست‌

على چون همت عالى ندارى‌

ترا گامى به كويش لا جرم نيست‌

7 [آنكه از سايه لطف تو نشانى يابد- هركه بيند رخ او تازه روانى يابد][1]

آنكه از سايه لطف تو نشانى يابد

هركه بيند رخ او تازه روانى يابد

و انكه برخاك سركوى تو منزل سازد

عيش صد ساله در اين راه زمانى يابد

[1](*) آ: ص 432، مخمس سى و يكم، ب: برگ 197 ب غزل 31، ت: ندارد، ن: ص 20 غزل 32.


صفحه 451

تشنه وصل تو چون راه خيالت سپَرد

نزل ره هرنفسى ملك جهانى يابد

لذت درد تو هر مرده دلى كى يابد

دولت آن يافت كه از درد تو جانى يابد

دل گمان برد كه ذوقى ز غمت يافته است‌

اين نه گنجى است كه هركس بگمانى يابد

وصف سوز غم هجر تو كسى را شايد

كه بهر موى از اين شيوه زبانى يابد

هركه در ملك غمت نيست ندارد عيشى‌

اى خوش آن دل كه درين كوى مكانى يابد

گر كنى بر دل پردرد علايى نظرى‌

از جفاهاى فلك يك ره امانى يابد

8 [دلى را كز غم عشقش سر موئى خبر باشد- ز تشريف بلاى دوست بروى صد اثر باشد][1]

دلى را كز غم عشقش سر موئى خبر باشد

ز تشريف بلاى دوست بروى صد اثر باشد

كسى كز غمزه مستش چو زلف او پريشان شد

ز نام و ننگ كفر و دين بكلى بى‌خبر باشد

بتى كز نازكى طبعش ملولست از گل سورى‌

ميان آتش جانم مدامش چون مقر باشد

تو در گلخن طمع دارى كه شاهت همنشين گردد

كجا آن فر سلطان را درين گلخن گذر باشد

گدايى را كه با سلطان بى‌همتا بود سودا

دلش پيوسته ريش و عيش تلخ و ديده‌تر باشد

[1](*) آ: ص 397 مخمس يازدهم، ت: برگ 446 غزل 19، ن: ص 9 غزل 11.


صفحه 452

سلامت جوى محرومى ز ذوق منصب شاهى‌

سرير ملك آن يابد كه عزمش پرخطر باشد

كى از پيمودن آفاق اين دولت شود حاصل‌

كسى را زيبد اين معنى كش اندر خود سفر باشد

كسى از سير اين معنى بگفت‌وگو نشد آگه‌

كه از پيمودن دريا تحير بيشتر باشد

على گوهر كسى يابد كه او از سر قدم سازد

كى افتد گوهر معنى ترا گر قدر سر باشد

9 [هر سحرگه بوى زلفش دل ببالا ميكشد- صورت موهوم را خط در من و ما ميكشد][1]

هر سحرگه بوى زلفش دل ببالا ميكشد

صورت موهوم را خط در من و ما ميكشد

سايه در خورشيد گم ميگردد و سيمرغ عقل‌

زال زار افتاده را از تيه سودا ميكشد

جان خرامان ميشود در هودج غيب يقين‌

هاتف همت دل از چاه تمنا ميكشد

دست غيرت گلخن از غولان نفسى كرده پاك‌

رخت دل بر گلشن اين سقف خضرا ميكشد

چون حجاب ماسوى از ديده دل دور شد

شبنم از صحراى كثرت سوى دريا ميكشد

جزو كل جويان خاك كوى آن عالى مقام‌

هركه يابد نكهتى عزمش باقصا ميكشد

هركه او در كوى وحدت جان خود را ساخت ذوق‌

رايت عز و شرف را تا ثريا ميكشد

[1](*) آ: ص 417 مخمس بيست و دوم، ب: برگ 194 ب غزل 33، ت: برگ 446 غزل 17، ن: ص 15 غزل 23.


صفحه 453

در خم زلفش چو پنهان گشته هرپيدا كه هست‌

نور رويش آن نهان در خويش پيدا ميكشد

ابر جودش كو نثار فيض رحمت ميكند

خاكيان خسته را در صفّ اعلا ميكشد

زبده اسرار كون و نقد معيار وجود

در نهاد پيكر خاكى از آنجا ميكشد

چون علايى صيد عنقاى جلالش گشت از آن‌

بر ضميرش داغ اشكال معما ميكشد

10 [ارباب ذوق در غم تو آرميده‌اند- از شادى و نعيم دو عالم رهيده‌اند][1]

ارباب ذوق در غم تو آرميده‌اند

از شادى و نعيم دو عالم رهيده‌اند

حوران خلد را به پشيزى نمى‌خرند

تا از صفاى حسن تو رمزى شنيده‌اند

پالوده شكنجه عشق‌اند زان سبب‌

ز آلودگان جيفه دنيا بريده‌اند

از ضيق خانقاه صور خرقه وجود

بر طارم حظاير قدسى كشيده‌اند

از ناز يار و محنت اغيار فارغند

چون در سرادقات جلالش رسيده‌اند

در مجلس شهود نشسته ملوك وار

ذوقى ز جام انس بصد جان خريده‌اند

جان را بباد داده و دل پايمال عشق‌

جلباب نام و پرده دعوا دريده‌اند

بر بوى مهر تست علايى رهين غم‌

كين دولت از ازل بگلشن در دميده‌اند

[1](*) آ: ص 385 مخمس چهارم، ب: برگ 188 ب غزل 3، ت: برگ 442 غزل 2، ن:

ص 5، غزل 4.


صفحه 454

11 [بر جان مستمندان داغى ز غم نهادند- كز سوز او دو عالم در حيرت اوفتادند][1]

بر جان مستمندان داغى ز غم نهادند

كز سوز او دو عالم در حيرت اوفتادند

چون بر در جلالش عالم جوى نيرزد

بر هر گداى مفلس اين در چرا گشادند؟

بوئى ز زلف آن مه بگذشت بر دو عالم‌

ذرات كون از آن بو مستِ مىِ و دادند

چندين هزار بيدل بربوى آن سعادت‌

دلها نثار كردند جانها بباد دادند

مستان حضرتش را آرامگه بلا شد

با صد هزار محنت بر ياد دوست شادند

قومى كه پى نبردند بويى ز خاك آن در

در راه كشف و تحقيق آنها كم از جمادند

چون ديدِ آن ندارند تا روى دوست بينند

از مادر طبيعت گويى مگر نزادند

سرگشتگان راهش بر نفس اگر سوارند

هرگز عنان همت در دست او ندادند

شوريدگان عشقش برچار سوى غيرت‌

پيوسته چون علايى با خويش در جهادند

12 [اى خوش آن دم كين دل از غوغا قدم بيرون زند- در فضاى لا مكان جان خيمه برگردون زند][2]

اى خوش آن دم كين دل از غوغا قدم بيرون زند

در فضاى لا مكان جان خيمه برگردون زند

[1](*) آ: ص 425 مخمس بيست و هفتم، ب: برگ 195 ب غزل 107، ت: ندارد، ن:

ص 17 غزل 27.

[2](**) آ: ص 415 مخمس بيست و يكم، ب: برگ 194 الف غزل 21، ت: برگ 445 غزل 15، ن: ص 14 غزل 22.


صفحه 455

چار طاق جسم با اين ششدر و پنج آشيان‌

جمله برهم سوزد و دل چتر برهامون زند

بارگاه انس در صحراى عزت بركشد

ميخش اسرار و طنابش ذوق و علم استون زند

عقل كلى دامن همت برافشاند ز خاك‌

مهر اقبال ابد بر هيئات مكنون زند

چشم هامان امل گر بركند دست يقين‌

روح روحانى قدم در قدس با هارون زند

از هواى نفس گر يكدم خلاصى باشدش‌

در هواى لا مكان لاف از ملك افزون زند

عقل با چون و چرا در وحشت آباد بدن‌

مانده و برطارم علوى دم بيچون زند

تا از اين ظلمت سراى تيه حرمان نگذرد

دست همت در جناب كبريايى چون زند

چون نسيم روح و ريحان رياض انس ديد

پاى رفعت برسر اين صورت مكنون زند

ارغنون عشق چون با نغمه توحيد ساخت‌

مطرب شوق جمالش ناله‌ها موزون زند

گر رهد روزى علايى از كشاكشهاى نفس‌

زين كشاكش گام جان بر نقد افلاطون زند

13 [رندان جان فشان چو قدم بر فنازنند- برخوان درد هجر صلاى عنا زنند][1]

رندان جان فشان چو قدم بر فنازنند

برخوان درد هجر صلاى عنا زنند

[1](*) آ: ص 394 مخمس. نهم، ب: برگ 190 ب غزل 9، ت: برگ 443 غزل 5، ن:

ص 8 غزل 9، س: شماره 3.


صفحه 456

از آب ديده غسل كنند و به‌طور دل‌

از سرّ عشق ناله‌«فَاغْفِرْ لَنا»زنند

از شر ديو طبع كنند التجا بدوست‌

تير نياز بر هدف «عافنا» زند

چون شسته‌اند لوح دل از ظلمت حدوث‌

در درس غيب نعره «فاكتب لنا» زنند

مستان جام شوق كه در مجلس شهود

در استزاد آن دم «اتمم لنا» زنند

از مدين وفا چو بقدس صفا رسند

بر صخره قبول كرم «ربنا» زنند

در سير سر عالم بى‌منتهاى عشق‌

گام نخست بر سر اين تنگنا زنند

چون در رياض انس شراب بقا چشند

خوش تيغ ترك بر رخ دار الفنا زنند

با داغ مفلسى چو علايى خيام عز

بر سدره قناعت و اوج غنا زنند

14 [چون جمالش جلوه برخورشيد تابان ميكند- آفتاب از رشك حسنش روى پنهان ميكند][1]

چون جمالش جلوه برخورشيد تابان ميكند

آفتاب از رشك حسنش روى پنهان ميكند

تا پريشان گشت زلفش بررخ چون آفتاب‌

باد شوقش ابر جانم را پريشان ميكند

تير عشقش كز كمان ابروان گردد رها

عقل را ميدوزد و قصد دل و جان ميكند

[1](*) آ: ص 406 مخمس شانزدهم، ب: برگ 192 الف 192 ب غزل 150، ت: برگ 444 غزل 10، ن: ص 11 غزل 19.


صفحه 457

سرو آزادى كند از سرو قدش در چمن‌

چون هواى باغ آن سرو خرامان ميكند

نالهاى آتشينم در فراقش هر سحر

قصد احراق حجب بالاى كيوان ميكند

چرخ چون تاب غمش ناورد زينرو هر زمان‌

جان ما افسوس بر گردون گردان ميكند

گردمى وصلش بصد جانت ميسر ميشود

رو گران جانى مكن چون دوست ارزان ميكند

جان كه شيب خاك دامنگير او شد جان نبرد

كو بجرأت قصد خلوت گاه سلطان ميكند

گر بدين جان محقر از علايى قانعند

خوش برافشان‌گر چو لطفش كار آسان ميكند

15 [عارفان سرّ خطاب از كُه و صحرا شنوند- رمز پرشور و شتاب از كف دريا شنوند][1]

عارفان سرّ خطاب از كُه و صحرا شنوند

رمز پرشور و شتاب از كف دريا شنوند

شمه سوز غمش در دل آتش بينند

بوى لطفش ز دم ارنب و بكنا شنوند

هر سحر آه جهان سوز برآرند ز جان‌

ربّ سلم همه از گنبد خضرا شنوند

حرف خذلان قضا از رخ ياسين خوانند

راز اسرار ازل از دل طه شنوند

مصر دل را چو ز فرعون هوا پاك كنند

صدق موساى هدى از يد بيضا شنوند

[1](*) آ: ص 390 مخمس هفتم، ب: برگ 190 الف غزل 7، ن: ص 7 غزل 7.