بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 455

چار طاق جسم با اين ششدر و پنج آشيان‌

جمله برهم سوزد و دل چتر برهامون زند

بارگاه انس در صحراى عزت بركشد

ميخش اسرار و طنابش ذوق و علم استون زند

عقل كلى دامن همت برافشاند ز خاك‌

مهر اقبال ابد بر هيئات مكنون زند

چشم هامان امل گر بركند دست يقين‌

روح روحانى قدم در قدس با هارون زند

از هواى نفس گر يكدم خلاصى باشدش‌

در هواى لا مكان لاف از ملك افزون زند

عقل با چون و چرا در وحشت آباد بدن‌

مانده و برطارم علوى دم بيچون زند

تا از اين ظلمت سراى تيه حرمان نگذرد

دست همت در جناب كبريايى چون زند

چون نسيم روح و ريحان رياض انس ديد

پاى رفعت برسر اين صورت مكنون زند

ارغنون عشق چون با نغمه توحيد ساخت‌

مطرب شوق جمالش ناله‌ها موزون زند

گر رهد روزى علايى از كشاكشهاى نفس‌

زين كشاكش گام جان بر نقد افلاطون زند

13 [رندان جان فشان چو قدم بر فنازنند- برخوان درد هجر صلاى عنا زنند][1]

رندان جان فشان چو قدم بر فنازنند

برخوان درد هجر صلاى عنا زنند

[1](*) آ: ص 394 مخمس. نهم، ب: برگ 190 ب غزل 9، ت: برگ 443 غزل 5، ن:

ص 8 غزل 9، س: شماره 3.


صفحه 456

از آب ديده غسل كنند و به‌طور دل‌

از سرّ عشق ناله‌«فَاغْفِرْ لَنا»زنند

از شر ديو طبع كنند التجا بدوست‌

تير نياز بر هدف «عافنا» زند

چون شسته‌اند لوح دل از ظلمت حدوث‌

در درس غيب نعره «فاكتب لنا» زنند

مستان جام شوق كه در مجلس شهود

در استزاد آن دم «اتمم لنا» زنند

از مدين وفا چو بقدس صفا رسند

بر صخره قبول كرم «ربنا» زنند

در سير سر عالم بى‌منتهاى عشق‌

گام نخست بر سر اين تنگنا زنند

چون در رياض انس شراب بقا چشند

خوش تيغ ترك بر رخ دار الفنا زنند

با داغ مفلسى چو علايى خيام عز

بر سدره قناعت و اوج غنا زنند

14 [چون جمالش جلوه برخورشيد تابان ميكند- آفتاب از رشك حسنش روى پنهان ميكند][1]

چون جمالش جلوه برخورشيد تابان ميكند

آفتاب از رشك حسنش روى پنهان ميكند

تا پريشان گشت زلفش بررخ چون آفتاب‌

باد شوقش ابر جانم را پريشان ميكند

تير عشقش كز كمان ابروان گردد رها

عقل را ميدوزد و قصد دل و جان ميكند

[1](*) آ: ص 406 مخمس شانزدهم، ب: برگ 192 الف 192 ب غزل 150، ت: برگ 444 غزل 10، ن: ص 11 غزل 19.


صفحه 457

سرو آزادى كند از سرو قدش در چمن‌

چون هواى باغ آن سرو خرامان ميكند

نالهاى آتشينم در فراقش هر سحر

قصد احراق حجب بالاى كيوان ميكند

چرخ چون تاب غمش ناورد زينرو هر زمان‌

جان ما افسوس بر گردون گردان ميكند

گردمى وصلش بصد جانت ميسر ميشود

رو گران جانى مكن چون دوست ارزان ميكند

جان كه شيب خاك دامنگير او شد جان نبرد

كو بجرأت قصد خلوت گاه سلطان ميكند

گر بدين جان محقر از علايى قانعند

خوش برافشان‌گر چو لطفش كار آسان ميكند

15 [عارفان سرّ خطاب از كُه و صحرا شنوند- رمز پرشور و شتاب از كف دريا شنوند][1]

عارفان سرّ خطاب از كُه و صحرا شنوند

رمز پرشور و شتاب از كف دريا شنوند

شمه سوز غمش در دل آتش بينند

بوى لطفش ز دم ارنب و بكنا شنوند

هر سحر آه جهان سوز برآرند ز جان‌

ربّ سلم همه از گنبد خضرا شنوند

حرف خذلان قضا از رخ ياسين خوانند

راز اسرار ازل از دل طه شنوند

مصر دل را چو ز فرعون هوا پاك كنند

صدق موساى هدى از يد بيضا شنوند

[1](*) آ: ص 390 مخمس هفتم، ب: برگ 190 الف غزل 7، ن: ص 7 غزل 7.


صفحه 458

قدسيان كوس‌«أَطِيعُوا اللَّهَ»بر جان كوبند

از دل و نفس‌«سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»شنوند

برنداى كرمش كرده روانها مسرور

چون ز آثار وفا شكر موفا شنوند

در ملامت گه عشاق كه ديوان قضاست‌

پاكى يوسف جان را ز زليخا شنوند

سدّ اين راه علايى است اگر برخيزد

صوت تسبيح وى از صخره صما شنوند

16 [عاشقان عكس رخت در همه اشيا بينند- سرّ سوداى تو در سينه هويدا بينند][1]

عاشقان عكس رخت در همه اشيا بينند

سرّ سوداى تو در سينه هويدا بينند

هر كرا يك نفسى با تو مهيا گردد

دو جهان پيش درش عيش مهنا بينند

خاك راهى كه سگ كوى تو بروى گذرد

توتياى رمد ديده بينا بينند

درد عشقت كه حمايت‌گر هردرمانست‌

خوش‌تر از مائده جنت مأوا بينند

آتشى كز غم تو رخت دل و جان سوزد

از فروغ قبسش نور تجلى بينند

از وجوه سنريهم خط اسما خوانند

پس بتحقيق همه عين مسمى بينند

هرچه هست آن همه آئينه ذاتت دانند

روى مقصود در آن آينه پيدا بينند

[1](*) آ: ص 413 مخمس بيستم، ب: برگ 192 ب غزل 19، ت: برگ 445 غزل 14، ن:

ص 14 غزل 21.


صفحه 459

عود جان را همه شب سوخته در مجمر شوق‌

دم خوشبوى صبا در دل ازينجا بينند

دست همت به بد و نيك جهان نالايند

چون دل از هرچه دورنگى‌ست مبرا بينند

سالكان توشه اين ره ز فنا ساخته‌اند

دولت آخرت از محنت دنيا بينند

در لباس تعب و فقر بدو مى‌نازند

كز پلاس غم او روح مسيحا بينند

حفّت الجنه چو كرده است علايى تحقيق‌

كز پى رنج و تعب گنج مكافا بينند

17 [هر سرى كز سرّ عشقش واله و شيدا شود- از بد و نيك وجود خويش بى‌پروا شود][1]

هر سرى كز سرّ عشقش واله و شيدا شود

از بد و نيك وجود خويش بى‌پروا شود

بر سويداى دل هركس كه اين سودا نشست‌

عاقبت جان و دلش روزى درين سودا شود

نيكنامى بايدت پيرامن اين در مگرد

هركه روى مه بگل پوشد سبك رسوا شود

آب حيوان بايدت در ظلمت نابود شو

كانكه چشم از خود ببندد چون خضر بينا شود

حل نگردد هرگز اين مشكل ترا تا با خودى‌

چون ز خود فانى شوى اين مشكلت حلوا شود

آب چون از ابر افتد قطره خوانندش همه‌

چون ببحر انداخت خود را نام او دريا شود

ور صدف او را بلطف خويش گيرد در كنار

بيگمان از يمن ذاتش درّ بى‌همتا شود

[1](*) آ: ص 399 مخمس دوازدهم، ب: برگ 191 الف غزل 11، ت: برگ 442 غزل 7، ن: غزل 12.


صفحه 460

گشته از غوغاى عشقش عالمى پرشور و شر

هركجا زد خيمه اين دولت يقين غوغا شود

تا كى اين آتش بخس پوشى علايى از نظر

كاخر از خس پوش فكرت اين شرر پيدا شود

18 [از نفحات قدم حضرت اسما گشود- و ز نسمات كرم صورت اشيا نمود][1]

از نفحات قدم حضرت اسما گشود

و ز نسمات كرم صورت اشيا نمود

مهر محبت نهاد بر دل اهل وفا

داغ ارادت كشيد بر رخ گبر و جهود

خاك سر كوى او شاه و گدا و امير

آينه روى او كون و مكان و وجود

سابقه فضل او مظهر نوح و خليل‌

صاعقه قهر او مهلك عاد و ثمود

مور و مگس سيرها ديده درين ديرها

مرغ و وحوش و طيور جمله صفوف و جنود

كاتب حكمت كشيد خط حروف حدوث‌

شحنه غيرت بشست صورت بود و نبود

قطره بدريا شده مطلق بيجا شده‌

بحر محيط قدم قيد شده در حدود

مشرع ادبار ما پرده پندار ماست‌

هركه از اين بند رست‌گوى سعادت ربود

ديد علايى عيان بر ورق كائنات‌

جمله ذرات كون پيش رخش در سجود

[1](*) آ: ص 392 مخمس هشتم، ب: برگ 190 ب غزل 8، ن: غزل 7.


صفحه 461

19 [نقاب كبريا روزى اگر از روى بگشايد- هزاران بيدل شيدا زهر سويى برقص آيد][1]

نقاب كبريا روزى اگر از روى بگشايد

هزاران بيدل شيدا زهر سويى برقص آيد

اگر از عكس رخسارش شعاعى برزمين افتد

بسا انوار روحانى ز خاك تيره بنمايد

نسيم زلفش ار بر كوى مشتاقان گذر سازد

سريق نار هجران را ز آتش راحت افزايد

به اندوهش بود شادى، ز يادش از غم آزادى‌

كه اندوهش روان بخشد، بيادش روح آسايد

بسان ذره در رقصند دلها از غم رويش‌

ولى آن شه كجا هرگز درين ظلمت سرا آيد

غبار دل نمى‌زيبد كه برروى غمش باشد

مقام جان هر عاشق جنابش را نمى‌شايد

هزاران سر درين سودا كه بوئى از درش يابند

ولى اين گنج را هر مفلسى در خور نمى‌آيد

ز مُهرِ مِهرِ روى او هر آنكو دولتى يابد

ببوى لطف او آيد هر آن بيدل كه پيش آيد

على چون درخور يادش نئى رونوحه كن برخود

كسى را شايد اين كو دل بغير او نيالايد

20 [اى شده نور خدا از مه روى تو پديد- خرم آنكس كه درين عيد مه روى تو ديد][2]

اى شده نور خدا از مه روى تو پديد

خرم آنكس كه درين عيد مه روى تو ديد

[1](*) آ: ص 404 مخمس پانزدهم، ب: برگ 192 الف غزل 14، ت: برگ 444 غزل 9، ن: ص 11 غزل 15.

[2](**) آ: ص 444 مخمس چهل و يكم، ب و ت ندارد، ن: ص 23 و 24 غزل 40.


صفحه 462

بخرابات فنا محو شود در لمعات‌

از مى عشق تو يكجرعه هرآنكس كه چشيد

توتيا خاك شود در نظر همت او

آنكه در ديده ز خاك در تو سرمه كشيد

چون مه نو شود انگشت‌نما در همه‌جا

پشت هركس كه ببوسيدن پاى تو خميد

شده از طالع فرخنده سرافراز جهان‌

آنكه از صدق و ارادت بركاب تو دويد

به على يك نظر لطف كن از راه كرم‌

كه بجائى نرسد بى‌نظر پير، مريد

21 [آنكه بر هر ورقى عكس جمال تو بديد- غرق آبى‌ست كه يك قطره بلذت نچشيد][1]

آنكه بر هر ورقى عكس جمال تو بديد

غرق آبى‌ست كه يك قطره بلذت نچشيد

در زكام غم عشق تو فرو رفت بخاك‌

آنكه از طره مشكين تو بوئى نشنيد

هركه بيرون ز خود اندر طلبت سعى نكرد

از پى آب چو ماهى بهمه عمر طپيد

آنكه با عقل طلب كرد همه عمر نيافت‌

و آنكه بى‌خويش درآمد بيكى لحظه رسيد

خواب جهل از حرم قرب مرا دور فكند

ورنه نزديك‌تر از دوست كسى هيچ نديد

از تجلى جمالش همه ذرات وجود

مست عشقند ببادى كه از آن كوى وزيد

[1](*) آ: ص 420 مخمس بيست و چهارم، ب: برگ 196 الف، ت برگ 417 غزل 21، م برگ 423 غزل 3، ن: ص 21 غزل 23، س: شماره 9-