سرو آزادى كند از سرو قدش در چمن
چون هواى باغ آن سرو خرامان ميكند
نالهاى آتشينم در فراقش هر سحر
قصد احراق حجب بالاى كيوان ميكند
چرخ چون تاب غمش ناورد زينرو هر زمان
جان ما افسوس بر گردون گردان ميكند
گردمى وصلش بصد جانت ميسر ميشود
رو گران جانى مكن چون دوست ارزان ميكند
جان كه شيب خاك دامنگير او شد جان نبرد
كو بجرأت قصد خلوت گاه سلطان ميكند
گر بدين جان محقر از علايى قانعند
خوش برافشانگر چو لطفش كار آسان ميكند
15 [عارفان سرّ خطاب از كُه و صحرا شنوند- رمز پرشور و شتاب از كف دريا شنوند][1]
عارفان سرّ خطاب از كُه و صحرا شنوند
رمز پرشور و شتاب از كف دريا شنوند
شمه سوز غمش در دل آتش بينند
بوى لطفش ز دم ارنب و بكنا شنوند
هر سحر آه جهان سوز برآرند ز جان
ربّ سلم همه از گنبد خضرا شنوند
حرف خذلان قضا از رخ ياسين خوانند
راز اسرار ازل از دل طه شنوند
مصر دل را چو ز فرعون هوا پاك كنند
صدق موساى هدى از يد بيضا شنوند
[1](*) آ: ص 390 مخمس هفتم، ب: برگ 190 الف غزل 7، ن: ص 7 غزل 7.
قدسيان كوس«أَطِيعُوا اللَّهَ»بر جان كوبند
از دل و نفس«سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»شنوند
برنداى كرمش كرده روانها مسرور
چون ز آثار وفا شكر موفا شنوند
در ملامت گه عشاق كه ديوان قضاست
پاكى يوسف جان را ز زليخا شنوند
سدّ اين راه علايى است اگر برخيزد
صوت تسبيح وى از صخره صما شنوند
16 [عاشقان عكس رخت در همه اشيا بينند- سرّ سوداى تو در سينه هويدا بينند][1]
عاشقان عكس رخت در همه اشيا بينند
سرّ سوداى تو در سينه هويدا بينند
هر كرا يك نفسى با تو مهيا گردد
دو جهان پيش درش عيش مهنا بينند
خاك راهى كه سگ كوى تو بروى گذرد
توتياى رمد ديده بينا بينند
درد عشقت كه حمايتگر هردرمانست
خوشتر از مائده جنت مأوا بينند
آتشى كز غم تو رخت دل و جان سوزد
از فروغ قبسش نور تجلى بينند
از وجوه سنريهم خط اسما خوانند
پس بتحقيق همه عين مسمى بينند
هرچه هست آن همه آئينه ذاتت دانند
روى مقصود در آن آينه پيدا بينند
[1](*) آ: ص 413 مخمس بيستم، ب: برگ 192 ب غزل 19، ت: برگ 445 غزل 14، ن:
ص 14 غزل 21.
عود جان را همه شب سوخته در مجمر شوق
دم خوشبوى صبا در دل ازينجا بينند
دست همت به بد و نيك جهان نالايند
چون دل از هرچه دورنگىست مبرا بينند
سالكان توشه اين ره ز فنا ساختهاند
دولت آخرت از محنت دنيا بينند
در لباس تعب و فقر بدو مىنازند
كز پلاس غم او روح مسيحا بينند
حفّت الجنه چو كرده است علايى تحقيق
كز پى رنج و تعب گنج مكافا بينند
17 [هر سرى كز سرّ عشقش واله و شيدا شود- از بد و نيك وجود خويش بىپروا شود][1]
هر سرى كز سرّ عشقش واله و شيدا شود
از بد و نيك وجود خويش بىپروا شود
بر سويداى دل هركس كه اين سودا نشست
عاقبت جان و دلش روزى درين سودا شود
نيكنامى بايدت پيرامن اين در مگرد
هركه روى مه بگل پوشد سبك رسوا شود
آب حيوان بايدت در ظلمت نابود شو
كانكه چشم از خود ببندد چون خضر بينا شود
حل نگردد هرگز اين مشكل ترا تا با خودى
چون ز خود فانى شوى اين مشكلت حلوا شود
آب چون از ابر افتد قطره خوانندش همه
چون ببحر انداخت خود را نام او دريا شود
ور صدف او را بلطف خويش گيرد در كنار
بيگمان از يمن ذاتش درّ بىهمتا شود
[1](*) آ: ص 399 مخمس دوازدهم، ب: برگ 191 الف غزل 11، ت: برگ 442 غزل 7، ن: غزل 12.
گشته از غوغاى عشقش عالمى پرشور و شر
هركجا زد خيمه اين دولت يقين غوغا شود
تا كى اين آتش بخس پوشى علايى از نظر
كاخر از خس پوش فكرت اين شرر پيدا شود
18 [از نفحات قدم حضرت اسما گشود- و ز نسمات كرم صورت اشيا نمود][1]
از نفحات قدم حضرت اسما گشود
و ز نسمات كرم صورت اشيا نمود
مهر محبت نهاد بر دل اهل وفا
داغ ارادت كشيد بر رخ گبر و جهود
خاك سر كوى او شاه و گدا و امير
آينه روى او كون و مكان و وجود
سابقه فضل او مظهر نوح و خليل
صاعقه قهر او مهلك عاد و ثمود
مور و مگس سيرها ديده درين ديرها
مرغ و وحوش و طيور جمله صفوف و جنود
كاتب حكمت كشيد خط حروف حدوث
شحنه غيرت بشست صورت بود و نبود
قطره بدريا شده مطلق بيجا شده
بحر محيط قدم قيد شده در حدود
مشرع ادبار ما پرده پندار ماست
هركه از اين بند رستگوى سعادت ربود
ديد علايى عيان بر ورق كائنات
جمله ذرات كون پيش رخش در سجود
[1](*) آ: ص 392 مخمس هشتم، ب: برگ 190 ب غزل 8، ن: غزل 7.
19 [نقاب كبريا روزى اگر از روى بگشايد- هزاران بيدل شيدا زهر سويى برقص آيد][1]
نقاب كبريا روزى اگر از روى بگشايد
هزاران بيدل شيدا زهر سويى برقص آيد
اگر از عكس رخسارش شعاعى برزمين افتد
بسا انوار روحانى ز خاك تيره بنمايد
نسيم زلفش ار بر كوى مشتاقان گذر سازد
سريق نار هجران را ز آتش راحت افزايد
به اندوهش بود شادى، ز يادش از غم آزادى
كه اندوهش روان بخشد، بيادش روح آسايد
بسان ذره در رقصند دلها از غم رويش
ولى آن شه كجا هرگز درين ظلمت سرا آيد
غبار دل نمىزيبد كه برروى غمش باشد
مقام جان هر عاشق جنابش را نمىشايد
هزاران سر درين سودا كه بوئى از درش يابند
ولى اين گنج را هر مفلسى در خور نمىآيد
ز مُهرِ مِهرِ روى او هر آنكو دولتى يابد
ببوى لطف او آيد هر آن بيدل كه پيش آيد
على چون درخور يادش نئى رونوحه كن برخود
كسى را شايد اين كو دل بغير او نيالايد
20 [اى شده نور خدا از مه روى تو پديد- خرم آنكس كه درين عيد مه روى تو ديد][2]
اى شده نور خدا از مه روى تو پديد
خرم آنكس كه درين عيد مه روى تو ديد
[1](*) آ: ص 404 مخمس پانزدهم، ب: برگ 192 الف غزل 14، ت: برگ 444 غزل 9، ن: ص 11 غزل 15.
[2](**) آ: ص 444 مخمس چهل و يكم، ب و ت ندارد، ن: ص 23 و 24 غزل 40.
بخرابات فنا محو شود در لمعات
از مى عشق تو يكجرعه هرآنكس كه چشيد
توتيا خاك شود در نظر همت او
آنكه در ديده ز خاك در تو سرمه كشيد
چون مه نو شود انگشتنما در همهجا
پشت هركس كه ببوسيدن پاى تو خميد
شده از طالع فرخنده سرافراز جهان
آنكه از صدق و ارادت بركاب تو دويد
به على يك نظر لطف كن از راه كرم
كه بجائى نرسد بىنظر پير، مريد
21 [آنكه بر هر ورقى عكس جمال تو بديد- غرق آبىست كه يك قطره بلذت نچشيد][1]
آنكه بر هر ورقى عكس جمال تو بديد
غرق آبىست كه يك قطره بلذت نچشيد
در زكام غم عشق تو فرو رفت بخاك
آنكه از طره مشكين تو بوئى نشنيد
هركه بيرون ز خود اندر طلبت سعى نكرد
از پى آب چو ماهى بهمه عمر طپيد
آنكه با عقل طلب كرد همه عمر نيافت
و آنكه بىخويش درآمد بيكى لحظه رسيد
خواب جهل از حرم قرب مرا دور فكند
ورنه نزديكتر از دوست كسى هيچ نديد
از تجلى جمالش همه ذرات وجود
مست عشقند ببادى كه از آن كوى وزيد
[1](*) آ: ص 420 مخمس بيست و چهارم، ب: برگ 196 الف، ت برگ 417 غزل 21، م برگ 423 غزل 3، ن: ص 21 غزل 23، س: شماره 9-
همه پرورده لطفند چه هشيار و چه مست
همه در عين وصالند چه پير و چه مريد
چون تو او را همه بينى همه دانى بيقين
يافتى گنج حقيقت كه بران نيست مزيد
پرتو عكس رخت چون ز پس پرده بتافت
شبنم جان علايى سوى خورشيد كشيد
22 [از كنار خويش مىيابم دمادم بوى يار- زان همى گيرم بهردم خويشتن را در كنار][1]
[2]از كنار خويش مىيابم دمادم بوى يار
زان همى گيرم بهردم خويشتن را در كنار
چون كنارم[3]را ميانى نيست پيدا هر زمان
در ميان خون دل جانم غمش گيرد كنار
چون ميانش را كنارى نيست زان در حيرتم
كان چنان نازك ميانى هست دايم در كنار
نى ميانش را كنارى نى كنارم را ميان
در ميان آتش عشقش نمىيابم كنار
بر كنار است آنكه سوداى ميانش در سر است
از ميان آن برخورد كز خود شود او بركنار
[1](*) آ: ص 440 مخمس سى و هفتم، ب: برگ 193 الف غزل 20، خلاصة المناقب برگ 79 الف.
[2]- مطلع از غزل مولوى( كليات شمس ج 2 چاپ استاد فروزانفر، ص 292).
[3]- كنار: دريافت اسرار و دوام مراقبت را گويند( اصطلاحات عراقى)- در خلاصة المناقب چنين آمده:« مراد از كنار اول دل باشد و از كنار دوم مراقبه و مراد از ميان اول وجود مطلق بود و از ميان دوم تجرد صفات و ثبات برمراقبه و مراد از بوى نفحات ربانيه باشد».
شرح اين غزل در خلاصة المناقب و نيز در« كاشف الاسرار» از آذرى اسفراينى»( م 866 ه) آمده است.
نيست كس را از ميانش جز كنار اندر دو كون
از ميان اينچنين دولت كسى جويد كنار
از كنارى گر على بوى ميانش يافتى
در خيال آن ميان از خويش گشتى با كنار
23 [گر نسيم وادى اسرار خواهى تن گداز- ور تجلى جمال يار خواهى جان بباز][1]
گر نسيم وادى اسرار خواهى تن گداز
ور تجلى جمال يار خواهى جان بباز
تن چو زندان است و جانت بنِد راه جانجان
جانجان گربايدت بابند و با زندان نساز
هرچه غير اوست دشمن دان تو اندر راه دوست
در حضور دشمنان با دوست نتوان گفت راز
شيوه رندان اين درگاه جانبازى بود
چون تو اين بازى ندارى در ره او كج مباز
طاعت و زهد ريايى را برين در قدر نيست
تحفهئى آنجا نيارد كس بجز سوز و گداز
پيش بارانِ بلاى دوست هركو سر نهاد
برفراز طارم علوى كنندش سرفراز
با غم عشقش تو از لذات جسمانى مگو
با وجود روضه رضوان تو از گلخن مناز
فيض روح القدس اگر خواهى تو اندر سير جان
مركب حرص و هوا را در پى غولان متاز
چتر رفعت برسر كيوان علايى ميزنى
چشم همت گر ازين دونان به بندى همچو باز
[1](*) آ: ص 441 مخمس سى و هشتم، ب: برگ 197 ب غزل 38، ت: برگ 447 غزل 23، م: برگ 423 غزل 6، ن: ص 19 غزل 31، س: شماره 11.