نيست كس را از ميانش جز كنار اندر دو كون
از ميان اينچنين دولت كسى جويد كنار
از كنارى گر على بوى ميانش يافتى
در خيال آن ميان از خويش گشتى با كنار
23 [گر نسيم وادى اسرار خواهى تن گداز- ور تجلى جمال يار خواهى جان بباز][1]
گر نسيم وادى اسرار خواهى تن گداز
ور تجلى جمال يار خواهى جان بباز
تن چو زندان است و جانت بنِد راه جانجان
جانجان گربايدت بابند و با زندان نساز
هرچه غير اوست دشمن دان تو اندر راه دوست
در حضور دشمنان با دوست نتوان گفت راز
شيوه رندان اين درگاه جانبازى بود
چون تو اين بازى ندارى در ره او كج مباز
طاعت و زهد ريايى را برين در قدر نيست
تحفهئى آنجا نيارد كس بجز سوز و گداز
پيش بارانِ بلاى دوست هركو سر نهاد
برفراز طارم علوى كنندش سرفراز
با غم عشقش تو از لذات جسمانى مگو
با وجود روضه رضوان تو از گلخن مناز
فيض روح القدس اگر خواهى تو اندر سير جان
مركب حرص و هوا را در پى غولان متاز
چتر رفعت برسر كيوان علايى ميزنى
چشم همت گر ازين دونان به بندى همچو باز
[1](*) آ: ص 441 مخمس سى و هشتم، ب: برگ 197 ب غزل 38، ت: برگ 447 غزل 23، م: برگ 423 غزل 6، ن: ص 19 غزل 31، س: شماره 11.
24 [در محيطى فكندهام زورق- كه دو عالم دروست مستغرق][1]
در محيطى فكندهام زورق
كه دو عالم دروست مستغرق
نه ز زورق توان شناخت محيط
نى محيط از وجود آن زورق
آب شد زورق و ز سيل آسود
اينت معنى مشكل و مغلق
بتفاوت مبين كه اصل وجود
نشود مختلف بهيچ نسق
كفر و اسلام و بدعت و سنت
اختلافىست در ميان فرق
خودپرستى و ما و من گفتى
راه گم كردهاى زهى احمق
اى على لفظ ما و من حمق است
چون ز ما بگذرى چه ماند حق
25 [اى گرفتاران عشقت فارغ از مال و منال- والهان حضرتت را از خود و جنت ملال][2]
اى گرفتاران عشقت فارغ از مال و منال
والهان حضرتت را از خود و جنت ملال
مفلسان كوى شوقت را غلامى كرده چرخ
سالكان راه وصلت را دو عالم پايمال
[1](*) آ: ص 436 مخمس سى و چهارم، ب: برگ 196 الف غزل 21، ت: برگ 447 غزل 22، ن: ص 23 غزل 39.
[2](**) آ: ص 378 مخمس اول، ب: برگ 188 ب غزل 1، ت: ندارد، خلاصة المناقب برگ 24 ب، م: برگ 423 غزل 1، ن: ص 3 غزل 1، س: شماره 1.
عارفان وصف تو مغبوط اشراف ملك
مدبران درگهت سرگشته تيه ضلال
شمهاى از فيض لطفت بوى برده نه فلك
گشته سرگردان بگرد آستانت ماه و سال
آتش از لطفت گلستان گشته در پيش خليل
خورده نمرودى بقهر از نيم پيشه گوشمال
بلبلانِ نغمه تسبيح در بستان غيب
وحدهگويان بزير گلبن باغ وصال
طوطيان طارم علوى برآورده ز جان
نعرههاى ما عرفناك اى قديم ذو الجلال
پرتوى از عكس رويت تافته بر آب و خاك
خاك از ان پوشيده چندين خلعت حسن و جمال
خامه صنعت چو بست اين نقش تمثال وجود
مهر شد برتخته غيب اين مثال از بىمثال
عاشقان درگهت از مفخر خاصان شدند
گمرهان آستانت گشته در دوزخ نهال
واصلان بزم تو شاهان هردو عالمند
راندگان كوى تو مهجور از كوى وصال
هركه برخاك درت ره يافت عزت يافت او
كز بيان وصف او فرسوده شد پرّ مقال
پيش مجروحان هجرت نيش نوشى پرشفا
تشنگان وصل را هر آتشى چون صد زلال
كشتگان تيغ عشقت زندگان جاودان
صيد شاهين غمت شاهان ملك بىزوال
باده نوشان غمت داود و معروف و جنيد
جانفروشان رهت عمار و سلمان و بلال
ذرهاى درد تو داروى دل هر با خبر
زيور ذكر تو زيب جان هر صاحب كمال
در تمناى وصالت شد علايى جان فشان
تا چه خواهد برد آخر زين تمناى محال
26 [اى راح روح پرور و اى ريح روح نام- بوى حيات از نفست مىوزد مدام][1]
اى راح روح پرور و اى ريح روح نام
بوى حيات از نفست مىوزد مدام
هر صبحدم ز مجلس روحانيان قدس
مستسقيان عشق تو را شربت و مدام
برخاك كوى دوست گذشتى مگر سحر
كز لطف جان فزاى همه راحتى و كام
گر در سرادقات جلالش رسى دمى
زين جان مستمند رسانى يكى پيام
كين مفلس شكسته مهجور آن جناب
برخاك راه حيرت و ميگويدت سلام
عمريست تا ز سدره قربت فتاده است
با ديو نفس در قفس طبع و بند كام
نى پاى سير و نه ره مقصود، نى قرار
نى صبر و نى اميد مگر رأفت كرام
درگاه جود را چه زيان كرده ميشود
كار دوكون اگر كنى از يك نظر تمام
درياى فضل موج كرم مىزند هرآن
مركب علاييا! مگر آنجا كنى لگام
[1](*) آ: ص 407 مخمس هفدهم، ت: برگ 444 غزل 11، ن: ص 12 غزل 17.
27 [گشته تا محو تجلاى جمالش جانم- ديدهام حسن و جمالى كه درو حيرانم][1]
گشته تا محو تجلاى جمالش جانم
ديدهام حسن و جمالى كه درو حيرانم
تا شد از صفحه دل محو نقوش كونين
خط رخسار تو هر لحظه درو مىخوانم
روزگاريست كه هم طالب و هم مطلوبم
طرفه حاليست كه هم دردم و هم درمانم
كافر عشق، منِ بيدل و دين تا گشتم
فارغ از شك و يقين بىخبر از ايمانم
تا شدم همچو على پادشه ملك فنا
اسب همت بسوى ملك بقا ميرانم
[تا نيفشانى درين ره دامن از جان و جهان- در جهان و جان نيابى فيض اندر سّرِ جان] 28[2]
تا نيفشانى درين ره دامن از جان و جهان
در جهان و جان نيابى فيض اندر سّرِ جان
گر زنى بر سدّ يأجوج هوا يكدم قدم
از نسيم صبح اسرار قِدم يابى نشان
چند برفوت منال عاريت نالى ز دهر
تا كى از بهر مراد تن بغم دارى روَان
خاكدان ديو با غولان نفسانى گذار
عيش با روحانيان كن برپر از هفت آسمان
روح انوار صفا از بىصفايان تو مجوى
يمن آثار هما از منظر بومان مدان
[1](*) آ: ص 443 مخمس چهلم، ب و ت: ندارد، ن: ص 24 غزل 31.
[2](**) آ: ص 429 مخمس بيست و نهم، ب: برگ 195 الف غزل 24، ت: برگ 446 غزل 18، ن: ص 9 غزل 30.
ناله را همدم گزين و سايه را همسايه گير
جام غم برروى ايشان نوش كن در هر زمان
بيدلان را ساقى از اشكست و مطرب آه دل
عاشقان را لذت از درد است و راحت سوز جان
عشق سلطانست چون مهمانت باشد نزل او
ديده و دل ساز و جان شكرانه آر اندر ميان
عشق جانان آتش و جان علايى خس بود
خس چو در آتش فنا شد ديگر او را خس مخوان
29 [نقد حيات خواهى جان كن فداى جانان- كاين است در ره عشق آئين مهربانان][1]
نقد حيات خواهى جان كن فداى جانان
كاين است در ره عشق آئين مهربانان
مستان جام شوقش بر بوى لطف هر شام
بردرگه جلالش آيند جان فشانان
آنانكه زنگ هستى از لوح زدودند
از جان نفور دارند دل در هواى جانان
مرغان سدره هر شب حيران بيدلانش
چون در خروش آيند افسون عشق خوانان
از چشم بد نهانند وز خويشتن نهانتر
عالم شده سمن بو از خوى آن نهانان
چون تيره روزگارى زان ره نشان چه پرسى؟
گر ره روى نشان جو از راه بىنشانان
گر كام خواهى از دوست ناكامىست كامت
كز گلشن و صالش دورند كامرانان
[1](*) آ: ص 409 غزل هجدهم، ب: برگ 193 الف غزل 17، ت: برگ 444 و 445 غزل 12.
عقل و دل اندرين ره جان را عقيله آمد
كاين كار باژگونه نايد ز كاردانان
در وصف سّر حسنش گر لال شد علايى
خوش باش كاوست آگه از حال بىزبانان
30 [تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان- پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان][1]
تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان
پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان
چون نيست درد عشقش دارو پذير پس من
بيهوده چند پويم در آرزوى درمان
داروى درد اين ريش از هر طبيب منديش
كين را دوا نيابى جز درد و داغ جانان
ادبار هستى ما شد پرده جمالش
ورنه ز راه تحقيق خورشيد نيست پنهان
از من مجوى راهى چون رام نيست بختم
كى راه داند آنكو كز خويش گشته حيران
دور حيات هستى آخر شود و ليكن
نبود بقاى جان را هرگز فناى دوران
هردم كه بىغم او از سر دل برآيد
آندم ز راه غيرت برجان ماست تاوان
بىامتثال امرش چشم اميد مگشاى
مرد آن بود كه دارد برديده مهر فرمان
پايان راه مردان فقد خود است ور نه
هرگز كس اى علايى ره را نديده پايان
[1](*) آ: ص 411 مخمس نوزدهم، ب: برگ 193 الف غزل 18، ت: برگ 445 غزل 12، ن: ص 13 غزل 19.
31 [راحت ار خواهى بيا با درد او همراز شو- دولت ار جويى برو در عشق او جانباز شو][1]
راحت ار خواهى بيا با درد او همراز شو
دولت ار جويى برو در عشق او جانباز شو
ساز راه عشق سربازى و بدنامى بود
گر سر اين راه دارى در پى اين ساز شو
برتن و جان چند نازى چون نيرزى ارزنى
صعوه با ارزن گذار و بردرش شهباز شو
تا بكى همچون زنان اين راه و رسم رنگ و بوى
راه مردان گير و با صاحب دلان دمساز شو
چون زغن تا چند باشى بسته مردار تن
در هواى سيرجان يك لحظه در پرواز شو
جان و تن بندست و كفر و دين حجاب اندر رهش
جمله را برهم زن و با عشق هم آواز شو
باز اوج كبريايى مانده اندر دام كام
دام و دانه بردر و خرم بحضرت باز شو
گرهماى قاف قربى بال همت برگشاى
در فضاى لا مكان با قدسيان انباز شو
قفل اين در شد علايى و كليد آن نياز
گر نيازى دارى اينجا بر سرير ناز شو
32 [خوشا سرى كه بود ذوق سيرها ديده- بچشم دل رخ اسرار آن سرا ديده][2]
خوشا سرى كه بود ذوق سيرها ديده
بچشم دل رخ اسرار آن سرا ديده
[1](*) آ: ص 387 مخمس پنجم، ب: برگ 189 ب غزل 5، ت: ندارد، خلاصة المناقب برگ 11 الف، س: شماره 4.
[2](**) آ: ص 402 مخمس چهاردهم، ب: برگ 191 ب غزل 13، ت: ندارد، خلاصة المناقب برگ 91 ب، ن: ص 10 غزل 14.