چون حلقه بردرش دل با طرب عيش كردى
گر از درش بيادى اميدوار بودى
از روضه وصالش بوئى بجان رسيدى
درياى شوق او را گر خود كنار بودى
گبر هزار ساله گر بوى او شميدى
در جمع سالكان نيز او مرد كار بودى
روى زمين به پهلو گرديدمى ز شادى
گر در جناب قريش اميّد بار بودى
طغراى عز عاشق از چرخ در گذشتى
در خيل كشتگانش گر در شمار بودى
صد جان على بهر دم كردى نثار راهش
گرنه جلالتش را زين تحفه عار بودى
36 [نقاب عز اگر يكدم ز روى خود براندازى- هزاران بيدل از هر سو در آيد در سر اندازى][1]
نقاب عز اگر يكدم ز روى خود براندازى
هزاران بيدل از هر سو در آيد در سر اندازى
ز يك پيچ سر زلفت دو عالم گشته عنبر بوى
اگر آن پيچ بگشايى سمن بر عنبر اندازى
ز شور جلوه حسنت غبار غير شد ظاهر
گر از غيرت كنى غمزى غبار از ره براندازى
غبار غير و كفر و دين طلسم گنج معنى شد
طلسم گنج كى ماند چو زلف از رخ براندازى
صداى موكب عزّم نگنجد در همه عالم
گرم يك ره بدشنامى عنايت برسر اندازى
[1](*) آ: ص 392 مخمس دهم، ب: برگ 191 ب غزل 10، ت: برگ 443 غزل 6، ن:
ص 8 غزل 10، س: شماره 1.
ز ذلّ ظلمت صورت شوم در مسند معنى
گر از راه كرم يكدم خورم در خاور اندازى
جهان زندان من گردد گرت يكدم نه بيند دل
نعيم جان شود دوزخ گرش غم در براندازى
كرام عالم علوى لواى رفعتم گيرند
اگر يك نقطه از نامم رقم بر دفتر اندازى
على بادرد دل عمرى مقيم خاك اين در شد
مگر از داروى لطفت دوايى در خور اندازى
37 [صبح وصلم دمد از مشرق رويت روزى- شب هجرم شود اندر سر مويت روزى][1]
صبح وصلم دمد از مشرق رويت روزى
شب هجرم شود اندر سر مويت روزى
نور خورشيد اميدم كه فرو شد ز غمت
هم برآيد زره مطلع كويت روزى
دل كه خو كرده لطف است بخوان ميگردد
تا كه بوئى رسدش از گل رويت روزى
چتر اقبال بر افلاك رساند بختم
گربيابد اثر ميل ز سويت روزى
تشنگان طلب باديه هجران را
شربت وصل رسد برلب جويت روزى
هركه سرگشته چوگان غمت گشت چو گوى
سرچو چوگان نهد اندر سر كويت روزى
سوخت بر درگه تو جان علايى عمرى
باميدى كه شود زنده ببويت روزى
[1](*) آ: ص 433 مخمس سى و دوم، ب برگ 196 غزل 32، م: برگ 423 ب غزل 3، ن: ص 20، غزل 33، س: شماره 8.
38 [آن دل كه يافت يك دم از كوى تو نشانى- گردد نثار راهش در هر نفس جهانى][1]
آن دل كه يافت يك دم از كوى تو نشانى
گردد نثار راهش در هر نفس جهانى
روحانيان علوى در رشك و حسرت افتند
چون بيدلى نشيند با ياد تو زمانى
با لذت خيالت خلد برين سرابى
با نام تو دو عالم نان ريزهاى ز خوانى
برق شعاع حسنت هر ديده برنتابد
وصف غمت نگردد مقدور هر زبانى
بوئى ز خاك كويت مطلوب هر ضميرى
عكسى ز نور رويت محبوب هر روانى
سوداى بىدلان را سودى ز وصل فرما
چون نيست حضرتت را از سود ما زيانى
از سوز داغ هجران در حضرتت چگويم
چون در حريم علمت پيداست هر نهانى
مه در نقاب غيرت پنهان و خلق عالم
هركس ز سرّ حسنت در پرده گمانى
سرى كه صد هزاران سر در غمش فروشد
كى گردد اى علايى حاصل ز نيم جانى
39 [تو كان گوهر كافى و كان گوهر نونى- چه كاف و نون كه هم از كاف و نون تو افزونى][2]
تو كان گوهر كافى و كان گوهر نونى
چه كاف و نون كه هم از كاف و نون تو افزونى
[1](*) آ: ص 437 مخمس سى و پنجم، ب: برگ 197 ب غزل 36، م: برگ 324 ب غزل 7، ن: ص 22 غزل 37، س: شماره 12.
[2](**) آ: ص 422 مخمس بيست و پنجم، ب: برگ 198 ب غزل 39، ت: ندارد، م: برگ 425 غزل 9، خلاصة المناقب برگ 24 ب، ن: ص 16 غزل 25.
محيط گنبد دوار را تويى مركز
صفاى صفهى اسرار را تو استونى
ز دور دايره گر سوى مركز آيى باز
يقين بود كه زهر وصف و وهم بيرونى
سپهر مطلع انوار آفتاب جلال
بگرد نقطه ذات تو كرده گردونى
ظهور سرّ كمالات سرمدى از تست
اگرچه خازن اسرار را تو مخزونى
قباب عزّت اگر پرده جمال تو شد
توئى كه در صدف علم درّ مكنونى
لواى عزّ تو بر سدره قدم زدهاند
عزيز سدره اهل صفا نه اكنونى
دفين مخزن لاهوت را كه كون و مكان
نداشت طاقت ديدار آن تو مدفونى
علائيا گر از اين حال حيرتست ترا
اميد قطع مكن چون بوقت مرهونى
40 [دوش دل در غم او ميزد با جان رايى- كه ترا در پى اين سود نشد سودايى][1]
دوش دل در غم او ميزد با جان رايى
كه ترا در پى اين سود نشد سودايى
گفتمش ملك سليمان بگدايى نرسد
تاج رفعت نكشد جز سر روشن رايى
دولت جم كه سلاطين جهان پى نبرند
كى جنابش رسد آخر چو من شيدايى
[1](*) آ: ص 401 مخمس سيزدهم، ب: برگ 191 ب غزل 12، ت: برگ 443 غزل 8، ن: ص 9 غزل 13.
سير عنقاى جمالش كه نگنجد در كون
طمع جلوه او بين تو زهر بىجايى
قطره بىسر و پا را ز كجا آن مقدار
كه درون دل خود جاى دهد درياى
سخن دوست درين پرده كسى را زيبد
كه به غير از غم يارش نبود پروايى
شرح درد دل خود كردمى ار يافتمى
در همه عمر دمى روى جهان آرايى
از خط و خال تو هر بيخبرى را چه خبر
به سها ره نبرد ديده نابينايى
لاف عشقش مزن امروز علايى بزبان
چون يقين از پس امروز بود فردايى
[ميان آب حياتى و آب مىجويى- فراز گنجى و از فاقه در تك و پويى] 41[1]
ميان آب حياتى و آب مىجويى
فراز گنجى و از فاقه در تك و پويى
تو كوى دوست همى جويى و نمىدانى
كه گر نظر بحقيقت كنى تو آن كوبى
رخى كه آينه بنموده است نيز از تست
چو نيك درنگرى اصل و فرع آن رويى
ز بوى زلفش از آن غافلى كه مزكومى
وگرنه از خم زلفش تو خود يكى مويى
سرادق جبروتى معطر از دم تست
تو مشك طيبى و از جهل جيفه مىبويى
[1](*) آ: ص 427 مخمس بيست و هشتم، ب برگ 199 الف غزل 40، ت: برگ 448 غزل 26، ن: ص 17 غزل 28.
حظاير ملكوت از تو زيب مىيابد
تو در مزابل طبع و هوا چه مىجويى
گلى ز گلشن وصلى فتاده اندر خاك
ميان گلخن حرص و حسد چه مىپويى
يزم مجلس خاصش علائيا نفسى
رهت دهند اگر دست دل ز خود شويى
رباعيات
1-
عيب است بلند بركشيدن خود را
و ز جمله خلق برگزيدن خود را
از مردمك ديده ببايد آموخت
ديدن همه كس را و نديدن خود را
***2-
نه ديده بود كه جستجويش نكند
نه كام و زبان كه گفتگويش نكند
هردل كه در و مهر الهى نبود
گر پيش سگ افكنند بويش نكند
***3-
گر مهر على و آل بتولت نبود
اميد شفاعت ز رسولت نبود
گر طاعت حق جمله برآوردى تو
بىمهر على هيچ قبولت نبود
***4-
برسيد عزيزى كه على اهل كجائى
گفتم بولايت على، كز همدانم
نى زان همدانم كه ندانند على را
من زان همدانم كه على را همه دانم
***5-
غمناكم و از در تو باغم نروم
جز شاد و اميدوار و خرم نروم
از درگه همچو تو كريمى هرگز
نوميد كسى نرفت من هم نروم
***6-
حاشا كه ز زخم تيغ و خنجر ترسيم
وز بستن پاى و رفتن سر ترسيم
ما گرم روان دوزخ آشامانيم
از گفت و شنيد خلق كمتر ترسيم
7-
گر بدر منيرى و سما منزل تو
وز كوثر اگر سرشته باشد گل تو
گر مهر على نباشد اندر دل تو
مسكين تو و سعيهاى بيحاصل تو
***8-
شاها ز كرم بر من درويش نگر
بر جان من خسته دلريش نگر[1]
هرچند نيم لايق بخشايش تو
بر من منگر بر كرم خويش نگر[2]
***9-
دل تنگم و ديدار تو درمان منست
بىرنگ رخت زمانه زندان منست[3]
برهيچ دلى مباد و برهيچ تنى
آنچه از غم هجران تو برجان منست[4]
*** بيت
داروى درد جانان سوز و گداز و زارى است
منشور ملك عشقش اندوه و ذلّ و خوارى است[5]
[1]- هفت رباعى اول در تذكرهها موجود است.
[2]- اين رباعى در بالاى منبر« مسجد شاه همدان» در كشمير منقوش و منسوب به على همدانى است. ر- ك: نقش پارسى بر احجار هند( على اصغر حكمت) ص 66.
[3]- منقول در« مجالس العشاق» ص 16 ولى با سبك على همدانى چندان مطابقت ندارد.
[4]- رباعى زير را هم بعضى به على همدانى منسوب كردهاند ولى مسلما از سرودههاى خواجوى كرمانى است:
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
[5]- ص.