بنده بيشتر از مضرت معصيت بود و بسا معصيت كه فايده آن در حق رونده بيشتر از فايده طاعت بود و اين معنى نزد ارباب قلوب مقرر است كه هر طاعت كه آن سبب عجب و غرور بنده گردد عين معصيت است و هر معصيت كه آن طالب را در مقام اعتراف و استكانت و عذر كشد آن در حقيقت طاعتى مفيد است.
[آفرينش آدمى از دو جوهر]
اى عزيز بدانك حق جل و علا آدمى را از دو جوهر مختلف آفريده است جوهرى لطيف نورانى كه آنرا روح خوانند و جوهرى كثيف ظلمانى كه آنرا جسم گويند و هرجوهرى را ازين دو جوهر غذايى و صحتى و مرضى است و هر مرضى را دوايى خاص است چنانك غذاى بدن نان و آب است غذاى دل و روح ذكر و محبت و معرفت حق است و علامت مرض هر جوهرى ازين جواهر روحانى و جسمانى آنست كه غذاى معتاد منافى طبع او گردد.
نشان بيمارى تن آنست كه بسبب مواد فاسده از غذا متنفر شود و رغبت طعام در وى نماند همچنين نشان بيمارى دل آنست كه بواسطه شواغل دنيوى و لذات نفسانى و مألوفات جسمانى از لذت حلاوت ذكر و ذوق اسرار معرفت و محبت حق محروم ماند و با ذكر حق انس نگيرد و اگر طاعتى كند يا نام حق بر زبان راند از سر رسم و عادت باشد و از انوار روح و صفاء مناجات حضرت صمديت كه از بوادى كرم بجانهاء مخصوصان عنايت ازلى كه مقربان و صديقاناند ميرسد هيچ بهره نيابد و چنانك بيمارى تن را اسبابيست و دفع هر سببى را از آن اسباب دوايى خاص است كه آثار طبايع و خواص آنرا جز طبيبان حاذق ندانند همچنين بيماريهاى دل و روح را اسبابيست و دفع هر سببى را از آن اسباب دوايى است روحانى از انواع طاعات و اصناف اذكار و عبادات كه حقيقت آن جز حكماء دين كه انبيا و اوليا و مشايخ طريقت و علماء ديناند
كس نداند و چنانك داروها اگرچه همه داروست مطلقا اما هر بيمارى را دارويى خاص مفيد بود و داروى ديگر او را زبان دارد همچنين انواع طاعات و عبادات اگرچه از روى طاعت همه حق است اما هر شخصى را در دفع بيمارى دل بطاعتى خاص احتياج بود و از انواع طاعاتى كه منافى حال او بود فايده نيابد بلكه زبان آن بيشتر از فايده بود و اسرار اين دقايق جز حكماء دين از انبيا و اوليا كس نداند نه بينى كه اگر شخصى را صفرا غالب شود و او خواهد كه بداروهائى كه محرق بلغم است معالجه مرض صفرائى كند هرگز شفا نيابد بلكه آن داروها سبب زيادتى ماده صفرا شود و بهلاك انجامد و ازينجا بود كه حضرت رسالت عليه افضل الصلوات با وجود جلالت ثواب قرائت قرآن فرمود كه اى بسا خواننده قرآن را كه از خواندن قرآن جز بعد و حرمان و لعنت و خسران حاصلى نبود كه:
رب تال للقرآن و القرآن يلعنه.
و از ابو سعيد خدرى رضى اللّه عنه روايتست كه رسول7فرمود كه من صايم يكون صومه و بالا عليه يوم القيامة و كم من غاز يكون غزوته سلاسلا يوم القيامة و كم من متصدق يكون صدقاته و زكواته زوالا لاعماله يوم القيامة قيل يا رسول اللّه ما افسد اعمالهم قال اكل الحرام و رؤية المخلوقين فرمود كه بسا روزهدار كه روزه او برو وبال گردد روز قيامت و اى بسا غازى كه غزاى بند و زنجير وى گردد روز قيامت وى بسا صدقه دهنده كه صدقه و زكوة وى زوال عملهاى وى گردد گفتند رسول اللّه چه چيز عملهاى ايشانرا تباه كرد فرمود كه حرام خوردن و ريا يعنى نيك نامى جستن و از خلق چشم ستايش داشتن.
[ضرورت پير طريقت]
اى عزيز چون در آثار و اخبارى كه در افساد اعمال واردست بسبب رذايل اخلاق بشرى و غوايل اوصاف بهيمى و سبعى و شيطانى نيك تامل
كنى ترا معلوم شود كه بيشتر عباداتى كه عامه خلق از سر رسم و عادات پيش گرفتهاند اگر آن جمله را در ميزان عدل نهند آن همه سبب گرفتارى ايشان خواهد بود الا ما شاء اللّه. و بجهت تحقيق اين معنى بود كه چون اين آيت نزول كردوَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَيعنى ظاهر گشت ايشانرا از حضرت جبارى در مجمع فضاى محشر آنچه در گمان ايشان نبود از حضرت رسالت عليه افضل الصلوات سؤال كردند از تفسير اين آيه فرمود كههى اعمال حسبوها حسنات فوجدوها فى كفة السيئاتيعنى عملهايى بود كه ايشان تصور مىكردند كه آن طاعت است چون روز قيامت نظر كنند آنچه ايشان طاعت مىپنداشتند در كفه معصيت بينند.
اينجا بدانى كه طالب حق را از صحبت پيرى راه ديده و منازل شريعت و طريقت بريده و ذوق اسرار حقيقت چشيده ناگزيرست زيرا كه آداب خدمت پادشاهان جز مقربان پادشاه ندانند و بر دقايق اسرار راه قرب حضرت صمديت جز روندگان راه اطلاع نيابند و هركه طلب قرب سلاطين كند تا در حمايت يكى از مقربان پادشاه نرود بمراد نرسد همچنين هركه طلب رضا و محبت حضرت صمديت كند تا دست نياز در دامن دولت راه برى از روندگان عالم وحدت نزند مقصود نيابد و ازينجهت سيد انبيا عليه افضل الصلوات ميفرمود كه «اتخذوا الايادى عند الفقراء فان لهم دولة» يعنى دست همت طلب در دامن دولت درويشان زنيد كه بدرستى كه ايشانرا دولتى است. و لفظ ان بجهت مبالغه است يعنى دولتى و چه دولتى دولتى كه آنرا نهايت نيست و سلطنتى كه كوكبه آن غايت پذير نيست و چون عنايت ازلى يار مقبولى گردد از طالبان راه سعادت آن فرخنده بختيار را بصحبت پيرى رساند كه ظاهر او بآداب علوم شريعت آراسته بود و نفس بلجام ورع و تقوى پيراسته ديده عجب و ريا بركنده و سنگ قناعت در دهان حرص افكنده ظاهر او بر جاده شريعت تاديب يافته و باطن او در بوته طريقت صفاء تهذيب كسب كرده و سر او در عالم حقيقت
بنسمات اسرار توحيد مروح گشته تا هر لحظه تخم لطايف نصايح در مزرعه دل طالب مىاندازد و هر روز آن تخم را بآب دقايق آداب تسقيه ميدهد تا بواسطه حسن رعايت و قبول نصيحت و تأييد عنايت حضرت صمديت اعمال صالحه و افعال مرضيه طالب، مثمر احوال شريفه و منتج مقامات سنيه گردد و رياحين و ازهار واردات غيبى در بستان دل مريد دميدن گيرد و باطن طالب صادق بانوار روح و صفا و اسرار محبت و وفا منور و مصفا گردد و نشان بىدولتى و ادبار مريد آنست كه سايق خذلان حضرت ايزدى ويرا بمدبرى از راهزنان راه دين بند گرداند تا هر روز بتقليدات رسمى بند بر بند او مىافزايد و بتسويلات باطله و مزخرفات فاسده راه حق برو مسدود گرداند و خار بدعت و ضلالت در راه او نهد و تخم دناءت همت و خساست نكدى در دل او مىاندازد و باطن او را بنجاست حرص و حسد ملوث مىگرداند و ليس الخبر كالمعاينة.
نظر در حال پيران و مريدان روزگار كن تا بينى كه چگونه شياطين دكان تلبيس و مكر نام سلاطين فقر برخود بستهاند و اشقيا جامه اوليا پوشيده و مردودان برنگ مقبولان برآمده و غولان راه دين خود را بصورت ارباب يقين ظاهر كرده شعار ايشان زندقه و الحاد دثار ايشان خديعه و فساد وجد و حالت ايشان رقص و بازى آداب صحبت ايشان بدعت و بىنمازى زينت مجلس ايشان مناقشه و جنگ. اسرار خلوت ايشان خباثت و بنگ مفاخرت ايشان بتحصيل حرام و گدايى مباهات ايشان بوقاحت و بىحيايى و جمعى از جهال عام كالانعام بعشوه و تلبيسات اين قوم ضال مضل فريفته شدند و ترهات مزوران مخذولان را معاون دواعى نفس و هوى ساختند و اباحت و كفر را طريقت فقر نام كردند و از حقايق احكام دين و اسلام بيگانه شدند و بر پى اين گمراهان در تيه ضلالت گمراه گشتند و حضرت صمديت جل و علا در مجمع قيامت حكام و قضاة و ائمه اسلام را از تقصير و تساهل دفع اين فساد خواهد پرسيد زيرا كه
استحكام قواعد اسلام و ايمان و اقماع و اقلاع بدع و ضلال اهل زيغ و عدوان برذمت سلاطين و حكام ثابت است و رعايت حماء حدود شرع بر ايشان واجب اما چون درين روزگار زمام امور مملكت و سلطنت كسانى را مسلم گشته است كه از اسرار علوم دين هيچ بهره ندارند و همگى همت ايشان بلهو و طرب مصروف شده و فسق و فجور مذهب خود ساخته و ظلم و شرور آيين خود گردانيده و با صحبت فاسقان و فاجران انس گرفته و دنياى مكدر مردار فانى را بهشت خود كرده و بنده نفس و اسير هوا گشته و كمر شاگردى شيطان بر ميان جان بسته و فرمان خدا و رسول را پس پشت انداخته و ارباب مناصب قضا و تدريس و فتوى مناقشات خلافى و مجادلات كلامى را علم نام كرده و مزخرفات منطقى و هذيانات فلسفى را وسيلت شهرت و جاه ساخته و از حقايق علوم دين كه آن معرفت دقايق اسرار كتاب و سنت است اعراض كرده لاجرم اغواى گمراهان مبتدعه در جهان منتشر شد و اغراء بىدينان زنادقه در عالم قوت گرفت و انوار احكام و حدود اسلام منطفى شد و ميامن مناهج شريعت محمدى روى در اندراس نهاد و اهل اللّه و ارباب قلوب از ننگ اين تردامنان مسلمان نام و وحشت اين درويش صورتان كافر كام از نظر خلق متوارى گشتند و روى غيرت در ديوار عزلت آوردند و روزگار در ماتم اين مصيبت بسر بردند. و اللّه المستعان.
آن دم كه ازو نور صفا زايد كو
و آنكس كه ازو راى جفا نايد كو
اسلام شده فسوس اين مشتى ديو
مردى كه ازو بوى وفا آيد كو
[اخلاص و جهاد با نفس]
اى عزيز صفاى احوال مسلمانى از خبايث اوصاف انسانى دور است و دعوى اسلام با افعال كريهه و اخلاق رديه غرور است تا آينه دل از ادناس اوصاف بشرى پاك نگردد انوار ايمان و اسلام با دل الفت نگيرد و هركه افعال و اعمال او مقرون با خلاص نيست او را از امراض رذايل نفسانى خلاص نبود و
هركه مطيع فرمان نفس دشمن باشد هرگز روى نجات و فلاح نه بيند زيرا كه نجات ثمره ايمان و فلاح نتيجه اسلام است و حقيقت اسلام امتثال فرمان (حق) بود و مخالفت نفس از جمله فرمان.
در خبرست كه اوحى اللّه تعالى الى موسى7يا موسى ان اردت رضايى فخالف نفسك انى لم اخلق خلقا ينازعنى غيرهايعنى حق جل و علا وحى فرمود بموسى7كه اى موسى اگر رضاء ما مىخواهى مخالفت نفس كن بدرستى كه ما در مخلوقات هيچ چيز نيافريديم كه آن منازع حضرت خداوندى ما باشد غير او پس فرمان داشتن نفس سر همه كفرها بود و موافقت او بزرگترين معصيتها و مخالفت او اصل همه طاعتها و در اخبار صحيحه آمده است از امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه كه لما رجعنا عن غزوة الخيبر قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم مرحبا بقوم قد قضوا الجهاد الاصغر و بقى (عليهم) الجهاد الاكبر قيل يا رسول اللّه و ما الجهاد الاكبر قبل جهاد النفس[1]فرمود كه از غزاء خيبر بازگشتيم رسول عليه افضل الصلوة فرمود خوش آمدند قومى كه غزاء خرد كردهاند و غزاء بزرگ مانده است گفتند اى رسول خداى كدامست غزاء بزرگ فرمود كه غزاء نفس آن دشمنى كه ميان دو پهلوى تست و هر لحظه با كمند شهوت و تيغ غضب حمله بر حصار دين تو مىآرد و اساس اسلام ترا زير و زبر مىگرداند و حصن نجات ترا ويران مىكند و راه آفات و هلاك ابدى بر تو مىگشايد اگر دفع سطوت اين دشمن غدار مىتوانى كرد و سر مراد اين افعى ايمان خوار كوفته مىتوانى داشت گوى سعادت بردى و در صف سابقان ميدان دين راه يافتى و هركه از دولت اين جهاد محروم ماند گو ماتم دين خود بدار و دعوى مسلمانى بگذار و خباثت شرك را ايمان مخوان و تلبيسات نفس و
[1](*) اين حديث در هيچيك از دو نسخهاى كه مورد مراجعه ما بود به شكل صحيحى نقل نشده و ما آن را مطابق روايت مستدرك ضبط كرديم.
هوا را اسلام مدان و نام پاك حق بر زبان پليد مران كه ناقد بصير است و حاكم خبير و اللّه يعلم المفسد من المصلح.
مرد مىبايد تمام اين راه را
جان فشانى بايد اين درگاه را
كار آسان نيست با درگاه او
خاك مىبايد شدن در راه او
سالها (بردند) مردان انتظار
تا يكى را بار (شد) از صد هزار
[دنيا بازار تجارت طالبان حق است]
اى عزيزدنيا بازار تجارت طالبان حق است و سرمايه اين تجارت عمر است پس قدر منزل دنيا مخلصان دانند و قيمت جوهر عمر عارفان شناسند كه بنور يقين دانستهاند كه هركه اينجا كسب سعادت نكرد آنجا محروم است و هر طالب كه اينجا خلعت كمال نپوشيد آنجا معدومست و هركه اينجا ديده دل بكحل عرفان روشن نكرد آنجا كورستمَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًاخلق گمان بردهاند كه سر دو راه در قيامت خواهد بود و اين غلطيست كه از قصور نظر افتاده است بلكه مسافران عالم ابد چون از عرصه مملكت ازل قدم در منزل دنيا نهند حاجبان قضا و قدر تا بحد بلوغ آن واردانرا بحكم عنايت معاف دارند و بوقت صبح بلوغ بسر دو راه رسند و در حالت ورود اجل بمنزل نزول كنند و در مجمع قيامت سر بضاعت اعمال بگشايند ولى چون راه سعادت مشكلتر است و عقبات محن و سختيهاء آن راه بيشتر كه حفت الجنة بالمكاره ازين جهت راغبان اين درگاه نادراند و سالكان اين راه كمتر و چون نزهت راه شقاوت نمايندهتر است و غوايل شهوات آن فريبندهتر كه حفت النار بالشهوات اكثر خلق راه شقاوت پيش گرفتهاند و خبر ندارند تا چون بوعدهگاه قيامت رسند و قبايح اعمال و فضايح احوال خود مشاهده كنند و بهلاك خويش متيقن گردند خونابه حسرت از ديدهها باريدن گيرند و فرياد بىفايده برآرند كهرَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً (إِنَّا مُوقِنُونَ)خداوندا ديديم و يقين كرديم كه چه مىبايد كرد اكنون ما را بدنيا بازگردان تا بعد ازين
عمل صالح كنيم خطاب جبارى از حضرت قهارى در رسد كهأَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جاءَكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍشما را در بازار دنيا سرمايه عمر عزيز (نداديم) و انبيا و اوليا را بشما (نه فرستاديم) تا راه سعادت ابدى را بشما نمايند و از گرفتارى عذاب سرمدى شما را بترسانند آن همه شنيديد و فراموش كرديد و خدمت نفس و هوا را كمر بستيد و مألوفات نفسانى و مزخرفات دنياء فانى را قبله دل ساختيد و فرمان حضرت خداوندى ما را و نصيحت انبيا پس پشت انداختيد و در مزرعه دنيا همه تخم شقاوت ابدى كاشتيد اكنون آنچه كاشتيد بدرويد و ثمره آن عملهاى خبيث كه مىكرديد الوان عذاب ابدى بچشيد و هيچ فرياد رسى و شفيعى اميد مداريد كه ذهب محل الاعمال و بقى اثقال الانكال و طلب الحال بعد الزوال محال:
اى بدنيا بىسر و پا آمده
باد در كف خاك پيما آمده
گرهمه عالم شوندت زير دست
مىنخواهى (برد جز بادى) بدست
نامرادى و مراد اين جهان
تا بجنبى بگذرد در يك زمان
چون جهان مىبگذرد بگذر تو نيز
ترك او گير و بدو منگر تو نيز
ز انكه هرچيزى كه او پاينده نيست
هركه دل بندد درو دل زنده نيست
[علامت صدق طلب است]
اى عزيز هرچيزى را علامتى است و علامت صدق طلب، تفقد معرفت قيمت خود است و قيمت هركس بقدر همت اوست و خلق درين معنى متفاوتاند همت زنان برنگ و بوى بود و همت كودكان خورد و خوى و همت اهل دنيا گفتوگوى و همت راغبان آخرت جستوجوى و همت طالبان راه رفت و روى و همت سالكان شستوشوى. راغب آنست كه آخرت بترك دنيا جويد و طالب آنك هردو را طلاق گويد و سالك آنكه در راه قرب از رويه مألوفات بقدم اعراض پويد و عارف آنك نقش هستى اغيار از لوح وجود شويد بدايت همت طالب آنست كه بهر چه در قيد ذل كن بود التفات ننمايد و