استحكام قواعد اسلام و ايمان و اقماع و اقلاع بدع و ضلال اهل زيغ و عدوان برذمت سلاطين و حكام ثابت است و رعايت حماء حدود شرع بر ايشان واجب اما چون درين روزگار زمام امور مملكت و سلطنت كسانى را مسلم گشته است كه از اسرار علوم دين هيچ بهره ندارند و همگى همت ايشان بلهو و طرب مصروف شده و فسق و فجور مذهب خود ساخته و ظلم و شرور آيين خود گردانيده و با صحبت فاسقان و فاجران انس گرفته و دنياى مكدر مردار فانى را بهشت خود كرده و بنده نفس و اسير هوا گشته و كمر شاگردى شيطان بر ميان جان بسته و فرمان خدا و رسول را پس پشت انداخته و ارباب مناصب قضا و تدريس و فتوى مناقشات خلافى و مجادلات كلامى را علم نام كرده و مزخرفات منطقى و هذيانات فلسفى را وسيلت شهرت و جاه ساخته و از حقايق علوم دين كه آن معرفت دقايق اسرار كتاب و سنت است اعراض كرده لاجرم اغواى گمراهان مبتدعه در جهان منتشر شد و اغراء بىدينان زنادقه در عالم قوت گرفت و انوار احكام و حدود اسلام منطفى شد و ميامن مناهج شريعت محمدى روى در اندراس نهاد و اهل اللّه و ارباب قلوب از ننگ اين تردامنان مسلمان نام و وحشت اين درويش صورتان كافر كام از نظر خلق متوارى گشتند و روى غيرت در ديوار عزلت آوردند و روزگار در ماتم اين مصيبت بسر بردند. و اللّه المستعان.
آن دم كه ازو نور صفا زايد كو
و آنكس كه ازو راى جفا نايد كو
اسلام شده فسوس اين مشتى ديو
مردى كه ازو بوى وفا آيد كو
[اخلاص و جهاد با نفس]
اى عزيز صفاى احوال مسلمانى از خبايث اوصاف انسانى دور است و دعوى اسلام با افعال كريهه و اخلاق رديه غرور است تا آينه دل از ادناس اوصاف بشرى پاك نگردد انوار ايمان و اسلام با دل الفت نگيرد و هركه افعال و اعمال او مقرون با خلاص نيست او را از امراض رذايل نفسانى خلاص نبود و
هركه مطيع فرمان نفس دشمن باشد هرگز روى نجات و فلاح نه بيند زيرا كه نجات ثمره ايمان و فلاح نتيجه اسلام است و حقيقت اسلام امتثال فرمان (حق) بود و مخالفت نفس از جمله فرمان.
در خبرست كه اوحى اللّه تعالى الى موسى7يا موسى ان اردت رضايى فخالف نفسك انى لم اخلق خلقا ينازعنى غيرهايعنى حق جل و علا وحى فرمود بموسى7كه اى موسى اگر رضاء ما مىخواهى مخالفت نفس كن بدرستى كه ما در مخلوقات هيچ چيز نيافريديم كه آن منازع حضرت خداوندى ما باشد غير او پس فرمان داشتن نفس سر همه كفرها بود و موافقت او بزرگترين معصيتها و مخالفت او اصل همه طاعتها و در اخبار صحيحه آمده است از امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه كه لما رجعنا عن غزوة الخيبر قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم مرحبا بقوم قد قضوا الجهاد الاصغر و بقى (عليهم) الجهاد الاكبر قيل يا رسول اللّه و ما الجهاد الاكبر قبل جهاد النفس[1]فرمود كه از غزاء خيبر بازگشتيم رسول عليه افضل الصلوة فرمود خوش آمدند قومى كه غزاء خرد كردهاند و غزاء بزرگ مانده است گفتند اى رسول خداى كدامست غزاء بزرگ فرمود كه غزاء نفس آن دشمنى كه ميان دو پهلوى تست و هر لحظه با كمند شهوت و تيغ غضب حمله بر حصار دين تو مىآرد و اساس اسلام ترا زير و زبر مىگرداند و حصن نجات ترا ويران مىكند و راه آفات و هلاك ابدى بر تو مىگشايد اگر دفع سطوت اين دشمن غدار مىتوانى كرد و سر مراد اين افعى ايمان خوار كوفته مىتوانى داشت گوى سعادت بردى و در صف سابقان ميدان دين راه يافتى و هركه از دولت اين جهاد محروم ماند گو ماتم دين خود بدار و دعوى مسلمانى بگذار و خباثت شرك را ايمان مخوان و تلبيسات نفس و
[1](*) اين حديث در هيچيك از دو نسخهاى كه مورد مراجعه ما بود به شكل صحيحى نقل نشده و ما آن را مطابق روايت مستدرك ضبط كرديم.
هوا را اسلام مدان و نام پاك حق بر زبان پليد مران كه ناقد بصير است و حاكم خبير و اللّه يعلم المفسد من المصلح.
مرد مىبايد تمام اين راه را
جان فشانى بايد اين درگاه را
كار آسان نيست با درگاه او
خاك مىبايد شدن در راه او
سالها (بردند) مردان انتظار
تا يكى را بار (شد) از صد هزار
[دنيا بازار تجارت طالبان حق است]
اى عزيزدنيا بازار تجارت طالبان حق است و سرمايه اين تجارت عمر است پس قدر منزل دنيا مخلصان دانند و قيمت جوهر عمر عارفان شناسند كه بنور يقين دانستهاند كه هركه اينجا كسب سعادت نكرد آنجا محروم است و هر طالب كه اينجا خلعت كمال نپوشيد آنجا معدومست و هركه اينجا ديده دل بكحل عرفان روشن نكرد آنجا كورستمَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًاخلق گمان بردهاند كه سر دو راه در قيامت خواهد بود و اين غلطيست كه از قصور نظر افتاده است بلكه مسافران عالم ابد چون از عرصه مملكت ازل قدم در منزل دنيا نهند حاجبان قضا و قدر تا بحد بلوغ آن واردانرا بحكم عنايت معاف دارند و بوقت صبح بلوغ بسر دو راه رسند و در حالت ورود اجل بمنزل نزول كنند و در مجمع قيامت سر بضاعت اعمال بگشايند ولى چون راه سعادت مشكلتر است و عقبات محن و سختيهاء آن راه بيشتر كه حفت الجنة بالمكاره ازين جهت راغبان اين درگاه نادراند و سالكان اين راه كمتر و چون نزهت راه شقاوت نمايندهتر است و غوايل شهوات آن فريبندهتر كه حفت النار بالشهوات اكثر خلق راه شقاوت پيش گرفتهاند و خبر ندارند تا چون بوعدهگاه قيامت رسند و قبايح اعمال و فضايح احوال خود مشاهده كنند و بهلاك خويش متيقن گردند خونابه حسرت از ديدهها باريدن گيرند و فرياد بىفايده برآرند كهرَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً (إِنَّا مُوقِنُونَ)خداوندا ديديم و يقين كرديم كه چه مىبايد كرد اكنون ما را بدنيا بازگردان تا بعد ازين
عمل صالح كنيم خطاب جبارى از حضرت قهارى در رسد كهأَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جاءَكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍشما را در بازار دنيا سرمايه عمر عزيز (نداديم) و انبيا و اوليا را بشما (نه فرستاديم) تا راه سعادت ابدى را بشما نمايند و از گرفتارى عذاب سرمدى شما را بترسانند آن همه شنيديد و فراموش كرديد و خدمت نفس و هوا را كمر بستيد و مألوفات نفسانى و مزخرفات دنياء فانى را قبله دل ساختيد و فرمان حضرت خداوندى ما را و نصيحت انبيا پس پشت انداختيد و در مزرعه دنيا همه تخم شقاوت ابدى كاشتيد اكنون آنچه كاشتيد بدرويد و ثمره آن عملهاى خبيث كه مىكرديد الوان عذاب ابدى بچشيد و هيچ فرياد رسى و شفيعى اميد مداريد كه ذهب محل الاعمال و بقى اثقال الانكال و طلب الحال بعد الزوال محال:
اى بدنيا بىسر و پا آمده
باد در كف خاك پيما آمده
گرهمه عالم شوندت زير دست
مىنخواهى (برد جز بادى) بدست
نامرادى و مراد اين جهان
تا بجنبى بگذرد در يك زمان
چون جهان مىبگذرد بگذر تو نيز
ترك او گير و بدو منگر تو نيز
ز انكه هرچيزى كه او پاينده نيست
هركه دل بندد درو دل زنده نيست
[علامت صدق طلب است]
اى عزيز هرچيزى را علامتى است و علامت صدق طلب، تفقد معرفت قيمت خود است و قيمت هركس بقدر همت اوست و خلق درين معنى متفاوتاند همت زنان برنگ و بوى بود و همت كودكان خورد و خوى و همت اهل دنيا گفتوگوى و همت راغبان آخرت جستوجوى و همت طالبان راه رفت و روى و همت سالكان شستوشوى. راغب آنست كه آخرت بترك دنيا جويد و طالب آنك هردو را طلاق گويد و سالك آنكه در راه قرب از رويه مألوفات بقدم اعراض پويد و عارف آنك نقش هستى اغيار از لوح وجود شويد بدايت همت طالب آنست كه بهر چه در قيد ذل كن بود التفات ننمايد و
نقاب غيرت از طلعت شهود جز در مقابل جمال محبوب نگشايد و فتوح اين دولت وقتى دست دهد كه طالب خط تبرا بحروف مرادات دركشد:
تا باديه درد بپايان نبرى
از هيچ طرف راه بدرمان نبرى
تا برسر نام و كام گامى نزنى
بوئى ز نسيم وصل جانان نبرى
هركرا اين سعادت روى نمود ابواب مواهب غيبى بروى گشود و از بيم و اميد اقبال و ادبار دنيا و آخرت آسود و اگر كسى را اين سعادت دست ندهد بارى از بركات ايمان بحقيقت اين معنى بايد كه خود را محروم نگرداند و محقق داند كه حضرت صمديت را عز شانه در روى زمين بندگاناند كه قواعد خطه دين باقدام صدق ايشان معمور و سر آدم و آدميت بجمال احوال ايشان مسرور است. سلاطين عرصه ولايت و اساطين بارگاه عنايتاند كه هماء همت ايشان جز بر قله قاف قرب ننشيند و عنقاء دولت ايشان جز بر سده كبريا قرار نگيرد شاه بازان عالم وحدتاند كه اكسير همت ايشان مس بيگانگى مردودان باديه جهالت را ارزير صفوت سازد پاك بازان جناب حضرتاند كه انفاس همايون ايشان مخذولان تيه ضلالت و جفا را ببساط قبول و وفا آرد شوامخ جبال، طاقت بار همت اين رجال ندارد بلكه سطوت يد همت مردان دين تحت عرش را در اهتراز آرد چنانك حضرت رسالت عليه افضل الصلوة فرمود كه اهتز العرش بموت سعد بن معاذ:
جان فروشان بارگاه عدم
خرقه پوشان خانقاه قدم
ما عبدناك اجتهاد همه
ما عرفناك اعتقاد همه
چنگ در حضرت خداى زده
هرچه جز اوست پشت پاى زده
[خواص نوع انسان دو طايفهاند]
اى عزيز خواص نوع انسان دو طايفهاند طالبان كمال عقبى و عاشقان جمال مولى دست قوت طالبان جنان تيغ قهر بر سر كفار زند و يد همت عاشقان جناب رحمن زخم بر فرق نفس مكار اگر آن كفار قصد جان كنند اين مكار قصد
ايمان كند مقتول كفار سعيد شهادت است و مخذول اين مكار طريد تيه شقاوت دشمنى است كه همه زخم بر رفيق راند كافرى كه همه مركب بر شقيق دواند هركه در دوستى او بيشتر كوشيد زهر هلاك او بيشتر چشيد هركه بعشوه او بفريفت آب روى دين او بريخت پس شرط راه طالب صادق آنست كه فريب نفس غدار (نخورد) و به تلبيس ابليس مغرور نشود چراغ بصيرت بدست عزيمت گيرد و در خانه وجود خود گذر كند و از سر انصاف در حال خود نيك تامل كند اگر طاعت حق رفيق خود گردانيده است و ذوق لذت مناجات در اوقات طاعات بكام جان رسانيده و از حظوظ نفسانى تبرا كرده و جوارح و اعضا را از ناشايست و نابايست باز داشته و از مهالك امراض كبر و عجب و بخل و حرص و حسد خلاص يافته و جان خود هدف آفات و سپر مصيبات ساخته و از مخالطه اهل زمانه نفرت گرفته و ذكر دوست را مونس خود كرده اين دولت را غنيمت دارد و بشكر اين نعمت قيام نمايد و در ازدياد اين سعادت كوشد و اگر نعوذ باللّه فرمان نفس اماره را كمر بسته است و غول هوا را معبود خود ساخته و شاگرد عشوه شيطان گشته و بالذات جسمانى و شهوات نفسانى انس گرفته و زخارف دنيا مألوف خود گردانيده و بزندگانى فانى مغرور گشته ماتم اين مصيبت بدارد و پنبه غفلت از گوش هوش بردارد و بمعالجه اين مرض هايل مشغول شود و با اين همه بسبب كثرت اصرار از درگاه كرم نوميد نشود كه دست عنايت بىعلت، آلايش بسيار آلوده روزگار را بدرياى عفو شسته است و بدرقه كرم بسى مشرفان درياى هلاك را از غرقاب معاصى رهانيده پس طالب نجات بايد كه بهرحال كه باشد جانى مىكند و در تيره روزگارى ميان درياى بيم و اميد دست و پايى (مىزند) لعل اللّه يحدث بعد ذلك امرا.
ايزد تعالى فضاء صدور طالبان مطالب جناب حضرت (صمديت) را بانوار روح و صفا منور دارد و رياض قلوب سالكان مسالك بارگاه احديت را بازهار
اسرار تجليات الطاف ربانى مزين گرداناد بمنه و كرمه انه قريب مجيب و الحمد للّه وحده وحده و السلام على من اتبع الهدى هو الهادى. تم.
باب هشتم السبعين فى فضايل امير المؤمنين[1]
تأليفمير سيد على همدانى
تصحيح ازمركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان
[1](*) درباره اين اثر توضيحاتى در ص 205 گذشت. متن آن را كه در صفحات آينده ملاحظه مىكنيد عينا از ص 191 تا 213 يك مجموعه قلمى رسائل مير سيد على همدانى متعلق به كتابخانه گنج بخش- مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان( به شماره 4409) برگرفتهايم و پس از مقابله دقيق آن با نسخه چاپ شده السبعين( در ضمن ينابيع المودة شيخ سليمان قندوزى حنفى نقشبندى) هرجا نادرستى كلمهاى كه در نسخه خطى ضبط شده مسلم بود، ضبط نسخه چاپى را برگزيديم و در مواردى كه نسخه چاپى، كلمه يا كلماتى اضافه داشت يا ضبط آن متفاوت بود، آنچه را در نسخه چاپى آمده درون دو قلاب گذاشتيم تا مشخص باشد.