بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 525

مقدمه‌

در اين بخش، يكى ديگر از آثار سيد همدانى يعنى رساله ذكريه را كه در صفحات 117 تا 120 معرفى شد بتمامه مى‌آوريم، چنانكه پيشتر گفته آمد، اين رساله قبلا دوبار به چاپ رسيده كه متأسفانه هردو چاپ پر از غلطها و تحريف و تصحيف‌هاى فاحش است. چاپ حاضر از روى قديمى‌ترين نسخه خطى شناخته شده «ذكريه» در پاكستان انجام گرفته كه هم خوش خط است و هم كم غلط. و در صفحات 62 تا 84 يك مجموعه خطى (موجود در كتابخانه گنج بخش- مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان به شماره 735) در قرن دهم هجرى قمرى كتابت شده. با اين همه، در مواردى (و البته نه خيلى زياد) كه احتمال قوى مى‌رفت نسخه مزبور نيز دستخوش تصرف و غلط كارى كاتب شده باشد ضبط يكى از دو نسخه چاپى (چاپ تاشكند در حاشيه فصل الخطاب) را برگزيديم و هرچه را هم از آنجا گرفته بوديم در ميان دو قلاب [] نهاديم تا مشخص باشد.


صفحه 526

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 527

[درآمد]

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم‌حمد و سپاس پروردگاريرا كه حقايق اثمار ارواح قدسى را در حدايق اشجار اشباح انسى بكمال رسانيد و بمقتضاى خود شكوفه وجود انسانى را از شجره موجودات بشكفانيد و ازهار [رياض‌] قلوب مخلصان را از عواصف رياح‌إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ‌در حصار كرم عصمت بحسن رعايت‌وَ هُوَ مَعَكُمْ‌ايمن گردانيد و صلوات بسيار و درود بيشمار بر روح مقدس و كالبد مطهر سيد كاينات و سرور موجودات سيد انبيا و سلطان اصفيا محمد مصطفى كه ثمره شجره وجود و درياى كرم وجود است و بر اهل [بيت‌] او كه شموس حقيقت‌اند و صحابه كرام او كه نجوم طريقت‌اند.

[خواست خداوند بر اظهار قدرت بى‌غايت و احضار حكمت بى‌نهايت‌]

اما بعد بدان ايعزيز كه ايزد تعالى چون خواست كه اظهار قدرت بيغايت و احضار حكمت بى‌نهايت كند بمقتضاى جود نفس وجود انسانيرا از ظلمت آباد نابودلَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراًبصحراى وجود آورد و برگذرگاه عالم ارواح كه برزخ وجود و عدم است دهقان‌أَ لَسْتُ‌از خزانه رحمت تخم محبت و بذر معرفت در مزارع دلهاى مشتاقان پاشيد و منشى مشيت رقم حرمان‌قالَ اخْسَؤُا فِيهاقبل‌


صفحه 528

ظهور الاجسام و اكتساب [الآثام‌] برناصيه مردودان كشيد و حجّاب قضا و قدر بحكم اراده ازلى جماعتى را بشرف خلعت‌يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‌بياراستند و در بارگاه عنايت فى مقعد صدق بلطايف [قرب‌] بنواختند و گروهى را به آتش رد بعدا بعدا بگداختند و در ظلمات هاويه طبيعت‌أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍانداختند و حجت عهده عهدقالُوا بَلى‌بر ذمت سعدا و اشقيا ثابت كردند پس همه را خلعت وجود پوشيدند و افسر عقل بر سر نهادند و كمر فهم در ميان بستند و بر براق نفس سوار كردند و فوج‌فوج و گروه‌گروه قرنا بعد قرن به بازار دنيا فرستادند تا نقود عهود همه را برمحك‌وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ‌زنند و بسرمايه حيات و ايمان تجارت اعمال زاكيه كنند و با ربح محبت و معرفت كه اصل سعادت نعيم باقيات صالحاتست روى بوطن حقيقى نهند و قصد قرارگاه اصلى كنند پس قوافل نفوس باقتضاى‌كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةًبسه فريق گشتندفَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ.

گروه اول‌ظالمان سرگشته مثبور و غافلان بيچاره مغرور بودند كه در بازار فنا بافسوس تخيلات‌أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌفريفته شدند و نفوس خبيثه‌إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِدر حضيض ظلمت بهيمى محبوس كردند و جناح طاير روح قدسيرا بحبال مالوفات‌زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ‌بند كردند و بدواعى غوايل لذات‌أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ‌در اوديه هموم‌يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْياگم گشتند و قرارگاه و وطن اصلى و مقصد حقيقى فراموش كردندنَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ‌سفر اين قوم نامبارك افتاده و تجارت شوم‌فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ‌ أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ.

طايفه دوم‌مقتصدان و اصحاب يمين بودند كه قدم همت از مراتع بهيمى فراتر نهادند و در طلب حيات طيبه و صفاى نعيم‌ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ‌


صفحه 529

ترك لذات مكدره فانى كردند و روزى چند برشدايد و محن‌يا دنيا مرى على اوليائى فلا تحلى لهم‌صبر كردند و اقدام سعى بر بساطوَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ‌ثابت داشتند تا بسعادت بشارت‌تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوامسرور گشتند.

طايفه سوم‌سابقان صفوف ولايت و مقربان بارگاه عنايت بودند كه كحل‌ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‌در چشم جان كشيدند و بر بساط قربت مولى لوث حدوث دنيا و عقبى را باشارت‌فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ‌از پاى همت بينداختند و بقوت جواذب عنايت و خواطف هدايت از سرحد محسوس و معقول در گذشتند و از مضيق ظلمات عالم ناسوت خيمه انس در فضاى ساحات لاهوت زدند و پروانه هستى موهوم خود را بر سبحات شمع جلال احديت بسوختند و از ننگ وجود فانى برستند و بحقيقت باقى پيوستندذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ.

[لقاء اللّه‌]

اى عزيزبدانكه ايزد تعالى نوع انسانرا سعادتى وعده كرده است كه آنرا لقاء اللّه خوانند و جانهاى جميع طالبان صادق و كاملان محقق از پى اين سعادت پايمال حيرت و هيبت گشته و خلق از اين سعادت جز نامى ندانند چون نابيناى مادرزاد كه بزبان ذكر الوان و اشكال گويد و بگوش صفت حسن و جمال شنود و از حقيقت لذت آن محروم بود و تا هواى فضاى ساحت صدر كه ميدان جولان سلطان قلب و محل تدبير اوست از تراكم ظلمات غبار تخيلات باطله و افكار فاسده و تصورات مظلمه پاك نشود و عين بصيرت كه ناظر امور اخبار و مطالع رقوم اسرار آن عالم است از علت عماى غفلت كه بواسطه لذات و شهوات جسمانى و مالوفات و مشتهيات نفسانى معلول گشته خلاص نيابد از آثار حقايق اين سعادت بوئى بمشام جان سالك نرسد و اين امراض مهلكه و اوجاع مفلجه مندفع نشود الا به ترياق [محبت كه از داروخانه حضرت صمديت ظاهر شود و] محبت حقيقى كه‌


صفحه 530

از معرفت كامل تولد كند و ابواب رياض كمال معرفت نگشايد مگر بفكر صافى و صفاى فكر نيايد مگر از دل پاك از شواغل دنياوى چنانكه در حديث ربانى آمده است:

لو صلى العبد صلوة اهل السماء و الارض وصام صيام اهل السماء و الارض و طوى الطعام مثل الملائكة حتى لا ياكل شيئا و لبس لباس [العارى‌] ثم ارى فى قلبه ذرة من محبة الدنيا او سمعتها او محمدتها او رياستها لا يسكن فى جوارى و لأظلمنّ قلبه حتى ينسانى و لا أذيقه حلاوة مناجاتى‌فرمود كه اگر بنده چندان نماز گذارد كه اهل آسمان و زمين و چندان روزه دارد كه اهل آسمان و زمين و بساط مشتهيات و ماكولات درنوردد و هيچ نخورد چون فرشتگان و برهنگى را لباس خود سازد ما كه خداونديم نظر بر باطن او گماريم اگر در دل وى مقدار يكذره محبت دنيا يا آوازه دنيا يا ستايش يا بزرگى جستن [در آن‌] بيابيم نام وى از جريده آشنايان محو گردانيم و رقم حرمان و خسران برناصيه روزگار وى بكشيم و آينه دل ويرا بغبار غفلت و شقاوت تاريك گردانيم تا جمال حضرت ما را كه غايت سعادات و نهايت كمالاتست فراموش كند و كام جان وى را از لذت قطرات شراب الفت كه از سحاب كرم [بر بوادى صدور] مشتاقان در وقت راز و نياز مى‌باريم محروم گردانيم.

[پستى دنيا]

اى عزيزنقاشان قضا و قدر كه مهندسان اشكال وجودند هيچ رقم بر دفتر موجودات نكشيدند حقيرتر و خوارتر از دنيا و هيچ نقش بر الواح كاينات ننوشتند خبيث‌تر و مردارتر [از آن‌].

پس هر طالب مطلوب اعلا و مضطرب اضطراب تعطش بزلال جمال مولا كه دامن همت خود را بدان نيالايد شايسته بساط قربت جناب حضرت كبريا شايد.

شعر

دو گيتى را نجويد هركه مرداست‌

يكيرا؟؟؟ او كاين هردو كرده است‌


صفحه 531

تو تا آويزشى دارى به موئى‌

نيايى بوى او از هيچ سوئى‌

مگر پالوده گردى روزگارى‌

كه تا بوئى بيابى از كنارى‌

تو تا يكبارگى جان در نبازى‌

جنب‌دان خويش را و نانمازى‌

يقين ميدان كه هرچ آسايش است آن‌

همه جان ترا آلايش است آن‌

روايتست‌كه روزى رسول7يكى از صحابه را گفت ميخواهى كه دنيا و اهل دنيا را بتو بنمايم گفت بلى يا رسول اللّه رسول7دست او بگرفت و بطرفى بيرون شد تا مقامى كه كله‌هاى آدمى افتاده بود و كرباس پاره‌هاى دريده نجس و استخوانهاى پوسيده حيوانات و نجاستهاى آدمى. فرمود كه اين كله‌هاى اهل دنياست كه حرص و حسد و كبر را در و جاى داده بودند و اين كرباس پاره‌هاى نجس آلوده جامه‌هاى ايشان است كه مى‌پوشيدند و بدان مباهات ميكردند و اين استخوانهاى مركبان ايشانست كه سوار مى‌شدند و بر ديگران مفاخرت ميكردند و اين نجاستها نعمتهاى ايشانست كه عمر عزيز در حصول آن بباد ميدادند هركه خواهد كه بر اهل دنيا و دنيا بگريد گوبگرى كه جاى آنست.

عارفى روزى براهى ميگذشت‌

[واله و مدهوش چون غمخوارگان‌

ديد گورستان و سرگين‌دان به هم‌]

بانگ برزد گفت كى نظاره‌گان‌

نعمت دنيا و نعمت خواره بين‌

اينش نعمت آتش نعمت خوارگان‌

[همت مردى ببايد بر كناره‌گيرى از دنيا]

اى عزيزدنيا با آن همه نعمت رنگ و بوئى بيش نيست و برنگ و بوى فريفته شدن خاصيت زنانست پس هركه را اينخاصيت غالب است بحقيقت زن است اگرچه بصورت مرد است و سرمايه مردى همت است بلكه قواعد و اركان بساط طريقت و مدارج اوطان سده حقيقت مبنى برعلو همت است مرد بايد كه عالى همت بود و بنور يقين نظر كند كه نوع انسان بكدام خاصيت مستوجب مسجودى‌


صفحه 532

ملائكه شد و چه سر است كه در وى تعبيه است كه وى از همه موجودات شريف‌تر آمد و مستحق مشاهده جمال حضرت صمديت گشت اگر آن بسبب خوردن يا شهوت يا غضب بود بظاهر بارى مى‌بينيم كه هيچ نوع نيست از حيوان و سباع كه بنوعى از اين خاصيتها مخصوص نيست اگر اينخاصيت انسانرا با آن نسبت دهند بس حقير نمايد پس آن خاصيت كه انسان بدان ممتاز شد از ديگر حيوانات جوهر محبت حق و نايره آتش عشق است كه هيچ نوع از موجودات جز وى مستعد قبول فيض اين سعادت نبود كه‌إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.

سكان حظاير قدس از پرتو تجلى آتش عشق بگريختند و قطان اوطان آسمان و زمين از مهابت صدمت عشق درهم ريختند و از حمل عشق حمله عرش متوقف شدند كه‌فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْهابارگير هودج سلطان جلالت عشق جز نفس اقدس انسان نبود كه وحَمَلَهَا الْإِنْسانُ.

نقل است از شيخ ابو الحسن خرقانى رحمة اللّه عليه كه در وقت هاجره قصد طواف عرش كردم جمعى طايفانرا ديدم كه بسكونتى هرچه تمامتر بطواف مشغول بودند تا ايشان يكبار طواف ميكردند من هزار بار طواف ميكردم مرا از افسردگى ايشان و ايشانرا از گرمى من عجب آمد پرسيدم كه شما كيستيد و اين سكونت شما از چيست گفتند ما فرشتگانيم و طبع ما چنين است از من پرسيدند كه تو كيستى و اين گرمى تو از چيست گفتم من از فرزندان آدمم و اين گرمى آتش عشق است.

[حقيقت آتش عشق‌]

اى عزيزحقيقت آتش عشق جز در باطن طاهر ظاهر نشود و تا محبت غير حق از درون بيرون نشود سلطان عشق سراپرده جلالت در ساحت دل نزند و در اخبار آمده است كه‌/ اوحى اللّه تعالى الى داود7يا داود تزعم انك‌