ترا تا جان بود جانان نباشد
كه با جانان حديث جان نباشد
گرت يكذره مهر آيد پديدار
مه رويش ز تو پنهان نباشد
اگر درمانت بايد درد را باش
جو بيدردى ترا درمان نباشد
بدشوارى توانى يافت بوئى
كه سلطانى چنين آسان باشد
بسر ميرو چو پرگار اندرينراه
كه راه دوست را پايان نباشد
ارادت بدو مقام سالكانست و مقصود از قطع عقبات مقامات ورود درياى زلال توحيد است كه اقصى آمال طالبانست.
[توحيد]
توحيد عنقاى قله قاف ذروه وثقى است، توحيد آفتاب عالم بقاست، توحيد شكوفه بستان نقوى است، توحيد قطب دايره كون و مكانست، توحيد مدار زمين و آسمان است، توحيد [امان] جهان و جهانيان است، توحيد شهباز هواى فضاى لا مكانست، توحيد مشعل نيران اشواق طالبانست، توحيد آرام دل محبان است، توحيد [مونس] جان مشتاقان است توحيد مرهم ريش عاشقانست، توحيد محك نقد صادقانست، توحيد مهدى راه سالكانست، توحيد نور جبين عارفان استقال ابو القاسم الجنيد التوحيد هو افراد القدم عن الحدوث و الخروج عن الاوطان و تطع اللحقات [الحجاب] و ترك ما علم و جهل و ان يكون الحق مكان الجميعجنيد قدس سره فرمود كه توحيد آن بود كه وادى مقدس قدم را از لوث خاشاك حدوث پاك دارى و از منزل وحشتگاه حظوظ رخت الفت بردارى و هرچه ديدى و دانستى ناديده و نادانسته انگارى و در كل حقيقى چنان گم شوى كه جزويات ياد نيارىو قال الرويم التوحيد محو آثار البشرية و تجرد الالهيةابو محمد رويم فرمود كه توحيد آن بود كه نور آفتاب ذات بر صحراى هويت تابد و قطره باران حدوث در بحر وحدت چنان گم شود كه خود را باز نيابد.
تو در او گم شو كه توحيد اين بود
گم شدن گم كن كه تفريد اين بود
گر تو خواهى تا بدين منزل رسى
تا كه موئى ماندهاى مشكل رسى
هركه در درياى وحدت گم نشد
گر همه آدم بود مردم نشد
تا نگردى بيخبر از جسم و جان
كى خبر يابى ز جانان يكزمان
گر جهانى راه هردم بسپرى
گام اول باشدت چون بنگرى
هيچ سالك راه را پايان نديد
هيچكس ايندرد را درمان نديد
جمله مردان نهان اينجا شدند
از دو عالم بىنشان اينجا شدند
عاشقان دانند در ميدان درد
تا فناى عشق با ايشان چه كرد
بدانكه توحيد را ظاهريست و باطنى و صورتى و معنيى دل انسان محل معنى باطن، و زبان ترجمان صورت ظاهر، و باطن آن معرفت و ظاهر آن ذكر لا اله الا اللّه و اشارت تنزيل ربانى و عبارات لطيفه و بركشيده حضرت سبحانى در شرح فضائل اين معنى بيش از آنست كه در چنين عجالة شرح آن توان داد بلكه نزول جميع كتب برقلوب [كمل] كه انبيا و رسلاند براى تحليل عقايد مشكلات و تشريح لطايف مجملات اينمعنى است و السنه جميع مخلوقات از ملايكه و اوليا و رسل و جن و وحوش و طيور از بدايت فطرت تا نهايت خلقت بذكر شرح عجايب اين معنى ناطق است كهوَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِو زبان وصف همه از عبارت كنه حقيقت آن قاصر كهوَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ.
قطرهاى از بحر اعظم چه نشان تواند داد خود هركه از آن حضرت عبارتى گويد يا اشارتى كند يا حقيقتى داند يا علامتى بيند هرچه گويد و شنود و داند و بيند همه لايق حوصله آنكس بود و حضرت عزت از آنهمه مقدس و منزه ولا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماًو ليكن بحار رحمت حضرت ربوبيت و نسيم نفحات لطايف جناب صمديت آن
اقتضا كرد كه هر ذره را از ذرات وجود نورى بخشد و آن نور است كه سبب ظهور وجود او بود از كتم عدم تا بدان نور مشاهده جمال آنحضرت تواند كرد بقدر قوت آن نور از آنجمال خبرى تواند داد و عبارتى تواند كرد چه او را جز باو نتوان ديدلا يحمل عطاياهم الا مطاياهم.
پس فاطر كاينات هريكيرا بحسب استعداد خود عطائى فرمود و هر شخصى را موافق حال او در مطالع معارف و حقايق اسرار ذات و صفات- الوهيت مرتبهاى تعيين كردند كهوَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌلا جرم هر عارفى از آنحضرت عبارتى ديگر گويد و هر عاشقى نشان [ديگر] دهد و هر سالكى راه ديگر پويد و هر محققى اشارت ديگر ادا كند و هر محبى ذوق ديگر يابد.
اى ترا در هر دلى كار دگر
در پس هر پرده بازار دگر
هردمى هر ذره را بنموده باز
از جمال خويش رخسار دگر
چون جمالت صد هزاران رويداشت
بود در هر ذره ديدار دگر
دام حسنت دايما گستردهاى
تا بود هردم گرفتار دگر
[اقسام سالكان طريقت]
بدان كه سالكان طريقت بر اقساماند و هر قسميرا در مطالعه انوار توحيد مقامى و اهل هر مقام را مشربى از اشارات ربانى و حظ هر مقامى از [آن آيتى از] آيات مجيد. چون صبح سعادت عاشقان از مشرق عنايت طلوع كند [اشارت]إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌبراى تعليم توحيد اطفال طريقت جلوه كند و چون شجره طيبه در زمين بستان دل ثابت شود و اصل قاعده توحيد در صحراى عقول راسخ گردد تسقيه شجره ايمان از مياه ينبوعشَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَبود و چون تسقيه بكمال رسيد شجره توحيد مثمر انواع طاعات و عبادات گردد كه يسقىبِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِو سرثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِمشاهده افتد و عبادات ظاهر از
اعمال باطن مميز گردد و امتياز ميان ايمان و اسلام حاصل شود و از اينجا اختلاف ميان علماء ظاهر پديد آيد تا جمعى ايمانرا عين اسلام دانند و قومى غير گويند و گروهى ايمان را بر اسلام تفضيل نهند و جماعتى اسلام را بر ايمان و ارباب بصيرت به امثال اين عبارات مختلفه التفات ننمايند زيرا كه بنور يقين مشاهده كردهاند و دانسته كه چون حاجبان مشيت لمعه نور نامباركه توحيد از قداحه هدايت در مجمر دل مخصوصان عنايت ازلى زنند عبير امانتإِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَكه از اسرار خطابأَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْدر سويداى مجمر دل مودع است بظهور تلهب نار توحيد فرا سوختن آيد و نسيم روايح آن عبير از راهگذر حواس باطن بمشام سرجوارح و اعضا رسد و جميع شهر بدن [بتعبيق] عطر اسرار و معارف معطر شوند و جمله رعاياى ظاهر و باطن شهر وجود متاثر گردند و از تيه بعد و وادى غفلت روى به بساط قرب و طاعت آرند نام اين طاعت كه بر وعاء جوارح روان شد اسلام آمد و حقيقت آن نار مباركه كه در مجمر دل افروخته گشت ايمان و مطالع طلعت جمال آن نور نار عنايت و متاثر گشتن [به] بوى عبير امانت احسان و تحقيق سر حكمت ظهور نور توحيد و رايحه عبير امانت ايقان.
[ذِكر]
پس از اينجا معلوم شد كه نور اسلام آثارى آمد و نور ايمان افعالى و نور احسان صفاتى و نور ايقان [ذاتى] يعنى بوادى نسيم عنايت آثارى مفصح نور اسلام شد و لوايح سناء تجلى افعالى مظهر نور ايمان و لوامع ضياء تجلى صفاتى مثمر شجره احسان و طوالع انوار خورشيد ذاتى مسبب قواعد سرير [ايقان]عرفه من [هو] اهله.
هست اين سر هر زمان پوشيدهتر
خون جانها زين سبب جوشيدهتر
نيست كس را از حقيقت آگهى
جمله مىميرند با دست تهى
هركه در عادت رود از روزگار
نيست او را با حقيقت هيچ كار
در حقيقت رو ز عادت دور باش
نى ز [ابليسى] بخود مغرور باش
چون نميائى [به سير] از خويش تو
كى توانى شد خدا انديش تو
چند خواهى بودنى پخته نه خام
نى بدونى نيك نه خاص و نه عام
تشنه از دريا جدائى ميكنى
بر سر گنج و گدائى ميكنى
كار بايد كرد و مرد كار نيست
ورنه تا آب از تو ره بسيار نيست
ور چنين مىبگذرد عمريكه هست
نيست جز باد از چنين عمرى بدست
چون معلوم كردى كه ذكر ظاهر توحيد است و معرفت باطن و حقيقت آن بدانكه ذكر مختار نزديك ارباب بصيرت لا اله الا اللّه است زيرا كه قطع منازل اينراه بخطوات نفى و اثبات ميسر ميشود كه پيوسته بمنجل نفى قطع عوايق اشجار غيريت ميكند از بستان دل و بقوت اثبات، نهال توحيد ثابت ميكند و اينمعانى جز در حقيقت لا آله الا اللّه يافت نميشود و هيچ نوع از عبادات و اذكار در ترقى درجات منازل و مقامات اثر سرعت اين كلمه نداشت و از اينجهت بود كه رسول7فرمود كه كل حسنة [يعملها] الرجل يوزن يوم القيامة الا شهادة ان لا اله الا اللّه فانها [لا توضع] فى الميزان فانها لو وضعت فى الميزان و وضعت السموات السبع [و الارضون السبع] و ما فيهن كان لا اله الا اللّه ارجح من ذلك ميفرمايد كه در محشر عظيم كه قيامت است جميع اذكار و اعمال بنده را در ديوان حساب و ميزان آرند مگر لا اله الا اللّه كه از محسوبات و موزونات نشمارند زيرا كه عرش و فرش و آسمان و زمين طاقت مقابله انوار توحيد ندارند.
چون بعضى از فضائل ذكر دانستى بدانكه ذكر جهر [منهى] است از وجوه بسيار بعضى از كتاب و بعضى از سنت و بعضى بقياس عقلى.
وجه اول حقتعالى ميفرمايدوَ اذْكُرْ رَبَّكَ [فِي نَفْسِكَ] تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِدوم فرمود در آيت ديگروَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِهاسيم فرمودادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً [وَ خُفْيَةً]چهارم از براى ادب صحابه فرموديا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ
فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَميفرمايد كه وقت مخاطبه با رسول آواز بلند مكنيد كه در خدمت وى سخن بلند گوئيد چنانكه با يكديگر ميگوئيد اعمال شما حبطه شود و شما را از آن خبر نباشد چون با رسول حق سخن بلند گفتن موجب تحبيط اعمال است با حضرت حق سبحانه و تعالى اولىتر ادب نگاهداشتن و از راه تضرع و مسكنت و خشوع و خضوع ذكر حقتعالى گفتن.
اما وجه سنت، رسول7فرمود كه خير الذكر الخفى و خير الرزق ما يكفى چون مىبينيم كه رزق فوق الكفايه شر و بطر ثمره ميدهد از اينجا معلوم ميشود كه ذكر نيز چون جهر شود عجب و ريا ذخيره كند. ديگر نقل صحيح است كه چون صحابه از غزاى خيبر بازگشتند ذكر بلند ميگفتند چون رسول7بشنيد رخسار مباركش سرخ شد از غضب و غيرت كه بر وى مستولى شد. فرمود كهارتعوا بانفسكم فانكم لا تدعون [اصمّا] و لا غايبا انكم تدعون قريبا سميعا و هو معكمميفرمايد كه چون بىادبان غافل ذكر جناب كبريا بآواز بلند مخوانيد و عظمت ذات قديم را از هيچ ذره از ذرات كاينات غايب مدانيد تا از سعادت درجات اهل حضور محروم نمانيد و امثال اينحديث در فضيلت ذكر خفى بسيار است.
اما دليل [عقلى]آنكه چون فايده خلوت بزرگان طريقت در حبس حواس ظاهر ديدهاند و از اين سبب اهل خلوت را در جاى تاريك و تنگ مىنشاندهاند و از مشغله دور فرموده تا چون حواس ظاهر بسته شود حواس باطن بگشايد و چون آواز بلند پيوسته حاسه سمع را مشغول ميدارد آنفايده كه مطلوب است كى حاصل آيد. ديگر آنكه هر طاعت كه به اخلاص نزديكتر اميد قبول بيشتر و هرچه از نظر خلق دورتر باخلاص نزديكتر. در خانه نشستن و شهر و محله
از آواز خود پركردن كه ما ذكر ميگوئيم از اخلاص دورتر و بريا نزديكتر بود. ديگر آنكه ذكر بلند بيشتر آن بود كه مزاجى كه ضعيف بود چون برجهر مداومت كند دماغ مخبط شود و از فايده ترقى محروم ماند زيرا كه بناى دين عقل است. و در خبر است كه روزى در خدمت رسول7يكى را صفت ميكردند كه طاعت بسيار دارد رسول7پرسيد كه عقلش چونست كه اصل همه طاعات آنست. ديگر آنكه در ظاهر مىبينيم كه كسى كه در خدمت پادشاه سخن بلندتر از قاعده ادب ميگويد بازخواست [مىيابد] زيرا كه اينمعنى از ادب ظاهر دور است و الظاهر عنوان الباطن مقرر.[1]
پس بايد كه نام حق جز بتواضع و خضوع نبرد و اشارتانا جليس من ذكرنىنصب عين سازد و در حضرت عزت رعايت ادب كردن و بهمگى خود بذكر عظمتش مشغول بودن و جهد نمودن تا جز حق در وقت ذكر زبان بر خاطر نگذرد رسم مقبولان حضرت است و اگر اينمعنى دست ندهد آنچه در خاطر آيد بجهد تمام وجد بليغ نفى آن كند تا از جمله [پيشين] بود كه مجاهدانند و از بركتوَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنامحرم نماند.
ديگرزبانرا از دروغ و غيبت نگاه دارد تا لايق آن شود كه مجراى ذكر
[1]- مطالبى كه در اين رساله و در معرفىنامه آن( برگرديد به صفحات 118 تا 120) در فضيلت ذكر خفى آمده، ضرورت ذكر جلى را در موارد خاص خود نفى نمىكند زيرا از نظر دينى بلا شك اذان گفتن، قرائت حمد و سوره در بسيارى از نمازها، تلاوت قرآن كريم و ... همگى از انواع ذكر است و اين اذكار نيز به صورت جلى مطلوب و حتى مأمور به مىباشد و به لحاظ فوايد نيز اثرات مثبتى كه ذكر جلى به صورتهاى مختلف( بر روى ذاكر و بر روى ديگران كه مىشنوند- اعم از موافق و مخالف-) دارد قابل انكار نيست و در حاشيه صفحه 135 نيز گذشت كه در طريقه كبرويه( طريقه متبوع سيد همدانى) مريد مبتدى فقط بر ذكر لا اله الا اللّه به صورت جلى و جهر مواظبت مىكند تا قلبش بيدار به ذكر مىگردد آن موقع به ذكر خفى يا سرّى مىپردازد.
حق گردد كه هر زبان كه بجنايت كذب و غيبت ملوث شد هرگز حقيقت ذكر به آن زبان جارى نشود الا ذكر حروف على الغفلة.
ديگر حواسچشم و گوش را مراعات كند از ديدن و شنيدن ملاهى و مناهى و شاغلترين چيزى دل را دريچه گوش است زيرا كه چشم را اگر برهم نهى نه بينى و اگر لب به بندى توانى كه نگوئى اما گوش دريچهايست گشاده تا از ميان خلق بيرون نشوى نتوانى كه نشنوى و اين طريقه عزلت است كه مشايخ اختيار كردهاند چندانكه تواند رعايت كند كه اساس و قاعده سلوك مبنى بر اينمعنى است و چون عزلت و خلوت اختيار خواهد كرد آداب و اركان و شرايط معلوم بايد كرد و در اين نسخه براى تنبيه طالبان در شرايط و آداب خلوت ايمائى كرده شود انشاء اللّه تعالى.
[اركان سلوك]
بدانكه نزديك ارباب طريقت اركان سلوك چهار چيز است كه جميع امور سلوك مبنى بر اين اركان است و هر ركن را از اين اركان اربعه بابى است.
باب اول: طهارتست لقوله تعالى: ان اللّهيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ.
باب دويم: توبه است لقوله تعالىإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ.
باب سيم: توكل است [لقوله تعالىإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ.
باب چهارم: عدل است] لقوله تعالىإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ.
و هر بابى را از اين ابواب دو طبقه است طبقه ظاهر و طبقه باطن و آن هشت شرط كه استاد اهل طريقت جنيد قدس سره تعيين كرده است طبقات اين ابواب است.
اول باب طهارت استو طبقات آن دوام وضو و دوام ذكر. وضو طبقه ظاهر است كه مطهر جوارح است از خبايث و اوساخ و ذكر طبقه باطن است