پرسيد عزيزى كه على اهل كجائى؟
گفتم بولايت على كز همدانم
نى زان همدانم كه ندانند على را
من زان همدانم كه على را همه دانم
امير سيد محمد نوربخش در «صحيفة الاولياء» على همدانى را «الوندى المولد» تلقى كرده است (و اين كلمات هم مجازا براى همدان آورده شده زيرا اين شهر زيبا و با عظمت و باستانى در دامنه كوه الوند واقع شده است).
دگر شيخ شيخم[1]كه او سيد است
على نام و الوندى المولد است
بگشت او جهان را سراسر سهبار
بديد اوليا چهار صد با هزار
نموده است پنجاه سال اختيار
تجافى ز مضجع زهى مرد كار[2]
و شيخ يعقوب صرفى مذكور ميفرمايد:
آن همدان مولد و ختلان وطن
شيوه او طى زمين و زمن[3]
نسب و خانواده
نسب سيد در خلاصة المناقب اينچنين آمده (كه به احتمال زياد نويسندگان بعدى از اين ماخذ نقل كردهاند) ... «و هو ابن السيد شهاب الدين بن محمد بن على بن[4]يوسف بن محمد بن محمد بن جعفر بن عبد اللّه بن محمد بن على بن حسن بن حسين بن على زين العابدين بن الحسين الشهيد الزكى الرضى السخى ...[5]
پس از طرف پدر، على همدانى به هفده واسطه به حضرت على (ع) ميپيوندد.[6]
اسم مادر سيد فاطمه (سيده) بوده و بنابر قول خودش، او با هفده واسطه به جناب حضرت رسالت مآب6مىپيوندد[7](و بحضرت على شانزده
[1]- يعنى شيخ خواجه اسحق عليشاهى ختلانى كه مريد على همدانى و شيخ سيد نوربخش بوده است.
[2]- يغما( 2) ص 339.
[3]- تذكره شعراى كشمير( دكتر تيكو) ص 10.
[4]- خ- م( با) برگ 3 ب در« مستورات» كمى با اختلاف آمده است.
[5]- خ- م( با) برگ 3 ب در« مستورات» كمى با اختلاف آمده است.
[6]- مرحوم استاد سعيد نفيسى در تاريخ نظم و نثر فارسى ...( 1) ص 4 واسطه نسبت على همدانى را تا امام زين العابدين( ع)« 8» آورده ولى ظاهر است كه« 12» صحيح مىباشد.
[7]- خ- م( با) برگ 3 ب.
واسطه خواهد بود). بنابراين نسب نامه سيد على از سادات اصيل علويان حسينى و (سادات طباطبائى كه از اولاد امام حسن هستند) طباطبائى همدان است.
على همدانى از اولاد رسول6است و برين امر مطلع و مفتخر بوده و ميدانيم كه نسبت خرقه او هم بحضرت رسول6پيوسته است. بنابرين نسبت هاى ثلاثه بعضى از نويسندگان او را «صاحب انساب ثلاثه»[1]ناميدهاند. اين نسبت مدتى بر نويسنده مجهول ماند، ولى از نامه حضرت شيخ علاء الدوله سمنانى (م 736 ه) كه بمريد خودش مولانا تاج الدين كركهرى همدانى نوشته اين مسئله روشن ميگردد. شيخ سمنانى ميفرمايد: «... دوستى مردم اهل بيت را بعضى تقليدى باشد، بعضى نسبت صلبى، بعضى نسبت قلبى بعضى نسبت حقى و اين بيچاره را من حيث التحقيق نسبت صلبيه و قلبيه و حقيه است و الحمد للّه على ذلك و از همه خوشتر آنست كه اين معنى از چشم خلق مخفى است[2]و ظن مردم بر من برخلاف اينست»[3]
نسبت على همدانى هم همينطور بوده است يعنى نسبا (صلبى) و قلبا و از روى نسبت، خرقه او به حضرت رسول6مىپيوندد.
والدين
در خلاصة المناقب و «مستورات» پدر سيد على يعنى سيد شهاب الدين را بعنوان حاكم همدان ذكر كردهاند، ولى طبق مآخذ ديگر او حاكم مطلق همدان نبوده. البته شايد معاون حاكم يا صاحب مرتبهاى بلند بوده باشد. در «تاريخ اولجايتو» تاليف ابو القاسم عبد اللّه بن على بن محمد كاشانى 24 نفر بزرگان و حاكمان شهر دوره اولجايتو (754- 716 ه) را ذكر ميكند ولى ذكرى از پدر سيد على نمىآورد.[4]همينطور نامى از او در دوره سلطنت غازان خان (م 704 ه)
[1]- مفاتيح المحبة( خطى) شماره 5233 كتابخانه مركزى دانشگاه و رساله ذكريه فارسى چاپ در حواشى فصل الخطاب، تاشكند ص 67.
[2]- علاء الدوله سمنانى از جانب مادر سيد بوده ولى كلمه« سيد» باسم او بندرت آمده است.
[3]- روضات الجنان و جنات الجنان، ج 1 ص 342.
[4]- تاريخ اولجايتو( خطى) بشماره 242 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران.
يا سلطان ابو سعيد ايلخانى (716- 736 ه) هم مذكور نيست.
البته چنين به نظر مىآيد كه سيد شهاب الدين مرد مقتدرى بوده و با امرا و سلاطين ارتباط داشته است. درين باره خود على همدانى بمريدى ميفرمود:
«در امور والد التفات نميكردم، بدان سبب كه او حاكم بود در همدان و ملتفت به سلاطين و امراء»[1].
سيد شهاب الدين اگرچه حاكم و مرد دنيا دارى بوده ولى فقراء و دراويش و علماء و فضلاء را دوست ميداشته است و باين گروه ارادت و احترام ميگزارده است. سلطان محمد خدا بنده اولجايتو چون گنبد شهر سلطانيه را بنا كرد، براى تبرك جويى ميخواست كه اجتماع بزرگان و دراويش ايران و عراق را آنجا تشكيل بدهد. سيد شهاب الدين بنابر خواهش سلطان چهارصد ولى اللّه و علماى دين و فقرا را دعوت داد، و دو سال بعد از تاسيس گنبد مذكور[2]اين دعوت عملى شد، يعنى در سال 715 ه[3]كه على همدانى آنگاه پسر دو ساله بود. پدرش او را هم در محضر اين بزرگان آورد و هريك از بزرگان براى او دعايى خوانده براى اعتلاى مقام او دست مناجات به جانب خداوند متعال بلند كردند. اول اين بزرگان سيد علاء الدوله سمنانى بود و آخر ايشان خواجه قطب الدين نيشابورى.[4]
اشتباهى در خلاصة المناقب
در بيان كردن كيفيت اين اجتماع، صاحب خلاصة المناقب دچار اشتباه گرديده و بيشتر نويسندگان بعدى سعى كردهاند كه بطريقى آنرا درست بنمايند. جعفر بدخشى مينويسد كه درين اجتماع هريك ازين چهارصد بزرگان به على همدانى حديثى ياد دادند و 33 يا 34 تن از ايشان به او اجازه ارشاد و خرقه دادند. ولى سيد آن موقع خرقهها را قبول نكرد، زيرا اول مىخواست
[1]- خ- م( با) 4 الف( لا: برگ 5).
[2]- طبق تاريخ گزيده( ص 657) گنبد در عرف عام در سال 713 ه تكميل يافته است ولى سال 715 اصح مىنمايد.
[3]- خ- م( لا) برگ 12.
[4]- خ- م( لا) برگ 13.
مسافرتهاى خود را به انجام برساند.[1]
عقلا اين امر ممتنع مينمايد كه پسر دو ساله چهارصد حديث را بشنود و ياد بگيرد و نيز اينكه به او اجازه ارشاد و خرقه پوشى داده شود و او رد كند و برنامه مسافرتها در پيش داشته باشد. امين احمد رازى در «هفت اقليم» براى پذيرفتن اين مطلب سال ولادت سيد را در 703 ه و سال اجتماع بزرگان مذكور را در 710 مينويسد[2]ولى اين مطلب نه فقط با حقائق موجود مخالف است بلكه در مورد پسر هفت ساله هم كما بيش همان اشكالات موجود است.
اصل اين است كه جعفر بدخشى يا نساخ بعدى خلاصة المناقب اين مطلب را طور ديگر آوردهاند و الاعلى همدانى خود در رساله «اوراد فتحيه» آن مطلب را بصورت منطقى و عقلى بيان فرموده است. «اوراد فتحيه» محتوى احاديث و اخبار و ادعيه است كه 400 تن از بزرگان براى او نوشتهاند. ولى كجا؟
ميفرمايد: «در محلى كه سلطان محمد خدا بنده عليه الرحمه اكابر خراسان و عراق را جمع ساخته بود و خواجه خضر7نيز در آن مجلس حاضر بود[3].» پس اين ملاقات در عالم روحانى روى داد كه سيد راه سلوك را طى كرده بامر شيخ خود عازم مسافرتها بود (در حدود سال 733 ه كه سيد آنگاه تقريبا 20- 21 ساله بود). درين موقع 34 تن از بزرگان او را خرقه بخشيدند و اجازه ارشاد دادهاند.
خانواده
خانواده سيد على از ديرباز بسيار محترم و معزز بوده است. سادات علوى همدان از زمان سلاجقه مقتدر و صاحب اثر و نفوذ بودند و حكومت همدان بيشتر متعلق بافراد اين خانواده بوده است. اقتدار بيشتر در دست علويان حسنى[4]
[1]- ايضا« مستورات»، مجالس المومنين، و نزهة الخواطر ...( ج 2) و گنجينه توحيد چاپ تهران.
[2]- خطى برگ 193 كتابخانه دانشكده ادبيات و علوم انسانى- دانشگاه تهران.
[3]- اوراد فتحيه- خطى بشماره/ 4250 كتابخانه ملى مك.
[4]- ص 238.
بوده اما علويان حسينى هم تا حدى در اقتدار شريك بودهاند. پدر سيد حاكم همدان و خال او سيد علاء الدوله سمنانى قبل از ورود به وادى عرفان و ترك تعلقات مادى حاكم ناحيه سمنان بود. قبل از علاء الدوله سمنانى مذكور چند تن ديگر از خانواده علويان به لقب علاء الدوله مذكوراند مانند عربشاه فخر الدين و علاء الدوله تاج الدين م 520 ه[1]همينطور در «تاريخ اولجايتو» چند سيد علوى جزو اعيان و اركان دولت مذكور هستند چون سيد علاء الدين محمد و سيد عماد الدين عماد الملوك و سيد حمزه و غيرهم.[2]
از خلاصة المناقب معلوم ميشود كه پدر سيد على چندين غلام و برده در اختيار داشت و آنان را گاهى بامراى خود مىبخشيد. در آنجا اينطور مذكور است: «روزى حضرت سيادت در اثناى سفر با چند سوارى مواجه شد و يكى از آنها فرود آمد و سر بر قدم حضرت نهاده بسيار گريست. سيد على پرسيد كه او كيست؟ گفت فلان بنده وى كه امير شهاب الدين به فلان امير بخشيده است»[3]
متاسفانه درباره خانواده و والدين سيد على اطلاعات ما ازين بيشتر نيست.
البته در خلاصة المناقب از قول سيد على ميآيد كه در تربيت او مادرش فاطمه و خالش سيد علاء الدوله (علاء الدين) سمنانى سعى بسيار كردهاند و در نتيجه آن على همدانى بدين مرتبت معنوى رسيده است. على همدانى سه برادر و دو خواهر هم داشته است.
تعليم و تربيت و مجاهدات راه سلوك
والدين سيد براى تعليم و تربيت او وسائل عالى فراهم كرده بودند و او بنابر استعداد فوق العاده خود ازين سهولتها استفاده شايانى نموده است.
او وقت خود را بيشتر در نوشتن و خواندن كتب و كسب علم و دانش
[1]- مجله آموزش و پرورش، شماره 2، سال 1318، ص 30- 38.
[2]- تاريخ اولجايتو مذكور برگ 194.
[3]- خ- م( با) برگ 73.
صرف مينمود و به لهو و لعب و بازيهاى عادى بچگان التفات نميورزيد.
تحصيلات او در تحت رهنمايى خال او سيد علاء الدوله سمنانى صورت ميگرفت.
اول قرآن مجيد را حفظ كرد و بعدا علوم مروجه و متداوله را از خال خود فرا گرفت[1]علاء الدوله او را بمحبت تمام ياد ميداد و تبحر سيد در علوم اسلامى از آثار او پيداست و اساس اينكار را آن مرد سمنانى گذارده بود.
در خدمت اخى على دوستى
حضرت علاء الدوله براى سلوك باطنى على همدانى را در خدمت مرد متقى ابو البركات تقى الدين اخى على دوستى يا دوسى[2](م- 722 يا 734 ه) فرستاده بود اين مرد از فتيان و صوفيه بوده و يكى از مريدان علاء الدوله. حضرت علاء الدوله نسبت به على دوستى احترام و محبت زياد ابراز ميفرمود و وقتى گفته است: «... على دوستى ما را مريدى و شاگردى است كه صد هزار شيخ و استاد را شيخ و استاد است ... على دوستى از محبوبان ماست».[3]پس اين مرد يكى از بهترين افرادى بود كه از علاء الدوله تربيت يافتهاند.
چون سن على همدانى در تربيت اخى على دوستى به دوازده سال رسيد او در احوال و حركات جالب استاد خود مىنگريست. ميديد كه استادش بخلوت ميرود و آنجا چيزى ميخواند و سرش را مىجنباند. روزى سيد از اخى على پرسيد كه اين چه كار است كه انجام ميدهيد؟ اخى جواب داد كه ذكر ميگويد.
سيد دوباره پرسيد كه آيا «ذكر» گفتن با سر جنباندن تعليم ارتباطى دارد؟ اخى شيخ جواب داد: «آرى مرا شيخ محمود مزدقانى چنين تعليم داده است». على همدانى بعد از تامل كوتاه، از استادش خواهش كرد كه او را هم «ذكر» بياموزد و استادش خواهش او را بقرين قبول داشت. سيد تا سه روز مرتبا با شيخ خود
[1]- سيد علاء الدوله بيابانكى سمنانى را از آن روز كه شغل دولتى ترك كرده و وارد وادى عرفان گرديده بيشتر علاء الدين ميگفتهاند و در خلاصة المناقب همچنين آمده است( برگ 4 الف).
[2]- ميگويند اين كلمه دوسى است و آن طائفهاى است در سمنان( شرح احوال و افكار و آثار شيخ علاء الدوله سمنانى، ص 58).
[3]- خ- م( لا) برگ 12.
بر «ذكر» مداومت نمود و بالاخره «غيبتى» بدست آورد. در اين غيبت ديد كه حضرت رسول اللّه6بر سر بام بلندى قرار دارند. سيد على سعى كرد كه تا آنجا برود و در قرب حضرت رسول6قرار بگيرد ولى نتوانست. پيغمبر اكرم6فرمودند: «نزد شيخ محمود مزدقانى برو تا ترا درين مقام بيارد»[1]
سيد ازين «غيبت» و فرمان رسول6شيخ اخى را آگاه كرد و از وى التماس كرد كه او را در خدمت شيخ مزدقانى رازى ببرد. و شيخ على او را در رباط خانقاه مزدقان[2]در حضور شيخ محمود آورد و معرفى نمود.
فاصله زمانى بين «ذكر» گفتن على همدانى در خدمت اخى[3]و رسيدن به خدمت شيخ مزدقانى زياد نبوده است. بنابراين سيد از 12 سالگى تا آخر حيات خود عابد و ذاكر بوده و وقتى در ضمن مجاهدات صعب و عبادات سخت خود فرمود: «آنچه با زين العابدين (ع) دادند بمن هم دادهاند و صفت علياى زين العابدين از لقب شريفش معلوم ميشود»[4].
در حضور شيخ محمود
در وقت ملاقات على همدانى شيخ شرف الدين محمود مزدقانى رازى (م 766 ه) باو اينطور خطاب فرمود: «... اگر براى مخدومى در خانقاه آمدى من از سر قدم مىسازم كه مرا نبايد در خدمت تقصير كنم و اگر از براى خدمت آمدى كفش اين غلام سياه كه اوست كناس خانقاه پيش او بايد نهاد تا بمقصود برسى».[5].
سيد على براى خدمت و طى راه سلوك آمده بود و نه براى مخدومى. او تمايل شديد براى خدمت نشان داد و بدست شيخ بيعت سلوك نمود و خدمت
[1]- ايضا، با: برگ 11 لا برگ 10.
[2]- مزدقان در ميان رى قديم و ساوه، دهكدهاى بوده است معجم البلدان، جلد 2، ص 121.
[3]- اخى على دوستى چون بيك وقت از شيخ علاء الدوله و شيخ محمود مزدقانى مستفيض ميگشته مولانا جامى او را« صاحب السر بين الاقطاب» خطاب كرده است.
نفحات الانس، ص 447.
[4]- خ م با برگ 24 ب.
[5]- خ م با برگ 11 و نيز در مستورات برگ 84 با تفاوت عبارات.
پست مذكور را در خانقاه انجام ميداد او كفشها را در پيش صاحبان كفش مىنهاد تا به سهولت بپوشند، و علاوه بر خدمت مذكور به دستور شيخ ذكر مىگفت.
مجاهدات
او تا يك سال در آنجا ذكر گفت ولى حضور نيافت. روزى از روى يأس و افسردگى به شيخ گفت كه كار كناسى باو بدهند و كناس را بجاى او براى «ذكر» بنشانند. شيخ از روى فراست ميدانست كه سيد بچه علت اينطور ميگويد.
شيخ جواب داد: «كناس مبرز خانقاه را پاك مىسازد و تو نفس خود را نميتوانى پاك ساخت؟ برو در خلوت و همت بلنددار تا برآيد كار»[1]
سيد دوباره وارد ذكر و خلوت شد و با همت بلند خود و راهنمائى شيخ كامل كمكم لذت «حضور» را حس ميكرد. چندى بعد او در ذكر اينقدر مستغرق شد كه طاقت ذكر شنيدن نداشت پس شيخ بديگران دستور داد كه در نزديكى سيد «ذكر» را بآواز بلند نگويند زيرا كه خوف «ازهاق» روح او بود.[2]
شيخ محمود تا سه ماه ديگر سيد را مورد آزمايش سخت قرار داد.
درين مدت طعام باو خيلى كم و براى رمق جان ميدادند و اين ابتلا را سيد «چاء زندان» مينامد و ميگويد درين مدت زنجيرها برپايش بود. اين آزمايش
[1]- خ- م( با) برگ- چنانكه خواهيم ديد شيخ محمود چندى بعد على همدانى را برين كار گمارده است. جالب است كه مؤسس سلسله كبرويه( نجم الدين كبرى مقتول 618 ه) هم يكى از مريدان برجسته خودش يعنى شيخ بغدادى خوارزمى( مقتول 613 ه) را به كارى پست گمارده، ولى چون شيخ بغدادى طبعى بسيار حساس و لطيف داشت از انجام آن كار پست منفعل ميگرديد و بوساطت مادرش حضور نجم الدين كبرى التماس رساند كه خدمت ديگرى باو تفويض كنند. شيخ در جواب مادرش فرمود:« اين سخن از تو عجب است كه علم طبعدانى، اگر پسر ترا شب صفراوى زحمت دهد من دارو به غلام ترك دهم پسر تو صحت نيابد» اين قول شيخ كبرى حكمت او امر شيوخ را نشان ميدهد ر- ك: تحقيق در احوال و آثار نجم الدين كبرى اويسى، ص 78- 79.
[2]- خ- م( با برگ 12.