فصل هشتم فرزندان و احفاد و اعقاب و ياران على همدانى
فرزندان
از اولاد على همدانى اسم پسر نامدار او «مير سيد محمد همدانى» را معمولا نويسندگان ذكر كردهاند. اسم دختر وى معلوم نيست وى زوجه خواجه اسحق ختلانى بوده است.
سيد محمد در سال 774 ه (بظاهر در ختلان) متولد شده و در وقت درگذشت على همدانى در سال 786 ه پسرى دوازده ساله و در ختلان تحت راهنمايى خواجه اسحق ختلانى و مولانا عمر سرايى بوده است. صاحب «تحايف الابرار» ضمن ذكر وصيت على همدانى درباره پسرش مينويسد: «... جناب قطب الدين ربانى قبل از انتقال خود دو كاغذ شريف يكى خلافتنامه و دوم وصيتنامه بدست مبارك خود تحويل مولاناسرايى نموده فرمودند كه نزد خواجه اسحق ختلانى و مولانا نور الدين بدخشى اين دو كاغذ شريف بگذارد. وقتيكه خواجه ختلانى و مولانا نور الدين بدخشى در خدمت حضرت مير محمد رسيدند حضرت مير كاغذات پدر نامدار از ايشان درخواست فرمود. حضرت خواجه همگى كاغذ و وصيتنامه بحضرت مير داده گفت كه «كاغذ دوم اعنى خلافت نامه، بكسى دادن جايز است كه بطلب حق سبحانه و تعالى بمقام مطلوب برسد و خود را از درجه خادميت بمخدوميت رساند. هنوز آن وقت نيست و بعد چندگاه تفويض كرده شود. به استماع اين سخن جناب مير در تغير حال شده سجاده شيخيت را ترك داده در خدمت و ملازمت حضرت خواجه مدت سه سال و پنج ماه به سر رسانيده منازل سلوك طى فرمود. آنگاه در خدمت مولانا تعليم و آداب طريقت گرفته كامياب شدند و در سن شانزده سالگى نامه ارشاد حاصل نموده بر مسند ارشاد و تربيت نشستند. بعد در شهور 811 ه[1]در خطه كشمير مع صد كس و بقول بعضى 600 كس حضرات سادات و علماء و فضلا همراه
[1]- اشتباه است. مير سيد محمد مسلما در 796 ه وارد كشمير گرديده است.
گرفتند و مقدم شريف ارزانى ساختند ... و در سال 817 ه عازم حج بيت اللّه گرديد و بمراجعت به ختلان رفته و همانجا در سال 854 ه (1450 م) رحلت نمود و متصل به مرقد پدر خود مدفون گرديد»[1]اين مطالب در عين داشتن اشتباهاتى چند، بعضى از گوشههاى زندگانى مير سيد محمد همدانى را روشن ميكند.
محمد همدانى خود را خلف شايسته على همدانى نشان داده و در اكتساب علم و فضل و سير و سلوك و تصنيف و تأليف روش حقه پدرش را دنبال ميكرده است. جعفر بدخشى در لا بلاى شرح غزل على همدانى كه مطلع آن از مولوى است:
از كنار خويش مىيابم دمادم بوى يار
زان همى گيرم بهر دم خويشتن را در كنار
ميفرمايد كه اين شرح را بفرمايش محمد همدانى مينويسد[2]و در منقبت او شعر زير بوستان سعدى را نقل ميكند:
سعادت به بخشايش داور است
نه در چنگ و بازوى زور آور است
و در آنموقع محمد همدانى سيزده سال داشته است.
از آثار او اسم دو كتاب بما رسيده است: يكى رسالهيى در تصوف و ديگرى «شرح شمسيه در منطق» كتاب اول بفرمايش سلطان اسكندر بتشكن كشمير (796- 820 ه) و كتاب درسى دوم را براى تدريس در مدارس و خانقاهها نگاشته بود.
مير سيد همدانى در سال 796 با گروهى از سادات هنرمند ديگر، كه تعداد آنان را از صد تا شش صد نوشتهاند، به كشمير ورود كرد. وزير مقتدر سلطان اسكندر بنام «سهاباتا» با خانواده خود بدست وى اسلام را پذيرفت و لقب «سيف الدين» را اختيار نمود. اين وزير خدمات شايانى به دين اسلام در كشمير كرده است.
محمد همدانى دختر سيد حسن بهادر سمنانى (امير عساكر سلطان) را كه «تاج خاتون» نام داشت در كشمير به حباله نكاح خود درآورد كه بعد از پنج سال فوت كرد بدستور سلطان اسكندر مزار سيده بسيار زيبا ساخته شده و هنوز
[1]- تحايف الابرار، ص 23.
[2]- خ- م( لا) برگ 70.
هم پا برجاست. بعد از آن محمد همدانى دختر سيف الدين (وزير نو مسلمان اسكندر) را كه بىبى بارعه نام و ديده موجى لقب داشت بزنى گرفته است.[1]
محمد همدانى بنابر محيط مساعد و سازگارى كه پدرش ايجاد كرده بود، توانست در اجراى اوامر و نواهى شرع اسلامى موفقيتهاى درخشانى را در خطه كشمير بدست آرد. بمساعى جميله او سلطان اسكندر بتشكن مشروب خوارى و قماربازى و رقص هوس زا و سماع بالمزامير و رسم ساتى (ستى) زنان هندوها[2]و غيره را در سراسر كشمير قانونا ممنوع كرد محاسبان و محتسبان شرع متعين شدند و كشمير بصورت مركز نمايان اسلام درآمد. شاعرى گفته است:
ولد امجد امير كبير
داد دين را رواج در كشمير
شد ز نو مسلمان چنان كثرت
كز تماشاش برد حشر حسرت[3]
ميگويند يكى از امراى ختلانى لعل گرانبهاى بدخشى را به محمد همدانى هديه داده و سيد محمد آن را به سلطان اعطا كرد. سلطان بسيار خوشحال گرديد و در مقابل آن سه ده را به وى پيشكش نموده است. محمد همدانى بر روش فتوت پدرش آن دهها را وقف فى سبيل اللّه اعلام نمود و وقفنامهيى تهيه كرد كه سلطان اسكندر آنرا امضاء نموده است[4]در ترال (موضع وانتىپور كشمير) خانقاهى بزرگ بنا كرد كه هنوز هم باقى است. «خانقاه معلى» يا «مسجد شاه همدان» معروف هم بدست او بنا شده است.
ميگويند كه سلطان اسكندر خانقاه بزرگى در موضع «چشمه بون» براى محمد همدانى ساخته و براى خرج خانقاه و خدام، محصول موضع «پتن» را وقف كرده بود. اين خانقاه تا اواخر عهد اكبر، شاه بزرگ شبه قاره باقى بود و در نتيجه تبليغات محمد همدانى و ياران او اينقدر كفار مسلمان شدند كه «سه خروار رشتههاى زنار كفار سوخته شده است»[5]
مورخان هندو بتشكنى سلطان اسكندر را در نتيجه تعليمات محمد همدانى
[1]- كشمير( 1)، ص 93.
[2]- اين رسم بين هندوها رواج داشته است كه زن پس از مرگ همسرش خود را بآتش ميسوزاند و ميمرد.
[3]- كشمير( 1)، ص 93.
[4]- تاريخ نظم و نثر فارسى در ايران و در زبان فارسى، ج 1، ص 195 ج 2 ص 773.
[5]- واقعات كشمير، ص 43- 44.
و ياران او تلقى[1]ميكنند ولى اين حقيقت ندارد. خود نومسلمانان همه چيزهاى سابق خود و از آنجمله معابد را بباد غارت ميدادند و درين راه «سيف الدين» (پدرزن محمد همدانى) هم خيلى سختگير بود و مخصوصا از رسم ستى (ساتى) بسختى جلوگيرى ميكرد. محمد همدانى مسئول تعصبهاى نو مسلمانان نبود بلكه بقول صاحب «تاريخ حسن» سلطان اسكندر چندين برهمن را بنابر توصيه او عفو كرده است. اين مورخ در مورد نفوذ او مينويسد: «بطفيل حضرت مير حد بسيارى از سادات عظام و علماى فخام وارد اين مقام گشته سلطان اسكندر هر كس را با لحن ارادت اقطاع و مناصب بخشيد و در بجا آورى خدمات ايشان بجان و دل كوشيد»[2]
يكى از ياران محمد همدانى سيد محمد حصارى بود كه نسبت به مير محمد حسادت ميورزيد و در مسائل علمى و منطقى ادعاى برترى داشت. محمد همدانى براى نشان دادن استعداد و فضل خود شرح شمسيه منطق[3]را بنام سلطان تصنيف فرمود كه جزو كتب درسى كشمير بوده است[4]و نسخه آن و نيز نسخههاى رسالهاى در تصوف از مير سيد محمد همدانى در جلد 2 فهرست فرهنگستان تاشكند مذكور است.
محمد همدانى تا سال 817 ه يعنى بيست سال تمام در كشمير بوده و در آن سال بعزم مسافرت حج از آن ناحيه بيرون آمده. از فعاليتهاى او در خارج از كشمير اطلاعى در دست نيست. وفات او در سال 854 ه در ختلان اتفاق افتاد و در جوار پدر بزرگوار خود مدفون گرديده است.
[1]- در تاريخ كشمير نار ابن كول اسامى ياران ذى نفوذ محمد همدانى نوشته شده است مثلا مير سيد محمد اصفهانى و قاضى حسين شيرازى و خواجه صدر الدين خراسانى( برگ 101).
[2]- تاريخ حسن، ج 2، ص 178- 180.
[3]- ملا فيروز سپاگنابى كشميرى( م 974 ه) بر شرح شمسيه مير محمد در منطق حواشى و تعليقات و توضيحات نوشته است. تذكره علماى هند ترجمه اردو، ص 387.
[4]- واقعات كشمير، ص 43.
احفاد و اعقاب
چنانكه در احوال مير سيد محمد مذكور افتاد- او دوبار ازدواج كرده و فرزندان متعدد داشته است. از اعقاب على همدانى اطلاعات مجملى بما رسيده است- اعقاب على همدانى بقول استاد على اصغر حكمت: «... در نقاط مختلفه باقى هستند. اولا در همدان سادات علوى از بازماندگان وى بسيارند و هنوز[1]از عوائد موقوفه باغ على كه در قسمت شمالى همدان نزديكى مقبره بابا طاهر واقع است حق الارتزاق ميگيرند. دوم در سرىنگر كشمير سوم در بلخاب نزديك بلخ» تفصيل كافى درباره اعقاب و احفاد سيد را در كتاب دكتر سيد الرحمن همدانى بزبان اردو[2]«ما و اسلاف ما» ميتوان مشاهده كرد و از آنجملهاند سه تن مشاهير زير:
1- زن عارف معروف پيشاورى بنام سيد حسن پيشاورى[3](م 1115 ه).
2- سيد ميرزا جان همدانى متخلص به رسا (م 1174 ه) كه بيشتر در شبه قاره هند و پاكستان ميگذرانده و شاعر معروفى بوده است.
3- صاحب «ما و اسلاف ما» پزشك معروف پاكستان كه مأمور پايگاه شاهرخى در نزديكى همدان نيز بوده است.
مريدان
على همدانى در همدان و ختلان و كشمير و در جاهاى ديگر مريدان و ياران متعدد داشته و اينان در كارهاى او ممد و معاون بودهاند و در گروه مريدان على همدانى پادشاهان و اميران هم شامل بودهاند. متأسفانه درباره بعضى از مريدانش بجز اسامى آنان چيزى نميدانيم. بهر صورت آنچه كه در مورد مريدان و ياران او در مآخذ ما مذكور است خلاصه آن در زير نقل ميگردد:
1- نور الدين جعفر رستاق بازارى بدخشى صاحب «خلاصة المناقب».
حافظ حسين الكربلائى در حاشيه «بياض خود» تاريخ وفات جعفر بدخشى را 16 رمضان 797 ه بسن 57 سالگى نوشته است[4]بنابراين ولادت او در سال
[1]- ماهنامه يغما( 2) ص 242.
[2]- هم اور همارى اسلاف لاهور، 1969 م.
[3]- تذكره صوفيه سرحد( اردو) ص 389- 390.
[4]- نقل در حاشيه« روضات الجنان و جنات الجنان» ج 1 ص 158.
740 ه بوده و وقتى كه در سال 773 ه به حضور على همدانى رسيده 33 سال داشته است. همين مؤلف اطلاع ميدهد كه جعفر بدخشى غير از «خلاصة المناقب» اثر ديگرى به زبان عربى داشته است كه اكنون ناياب است. مؤلف مينويسد: «... مولانا نور الدين جعفر بدخشى قدس اللّه سره كه اكمل خلفاى حضرت امير سيد على همدانىاند قدس اللّه تعالى سره در رسالهيى بتقريب محبت حضرات سادات عالى درجات از مشار اليه حكايتى روايت ميكنند» حكايتى كه جعفر بدخشى بروايت على همدانى به عربى نوشته خلاصهاش بدين قرار است:
شيخ نور الدين بيمارستانى تبريزى روزى سيدى را در حالتى ديد كه مشروب خورده و بدمست شده بود. شيخ نسبت بآن سيد بىاعتنايى كرد و عصبانى گرديد كه چرا اينكار خلاف شرع را انجام داده است در آن شب شيخ مذكور حضرت رسول6را در عالم رويا زيارت كرد و آن حضرت به شيخ بىاعتنايى نشان ميدادند. شيخ به حضرت رسول6التماس نمود كه كدام تقصير اوست كه موجب بىاعتنايى و بىتوجهى گرديده است- رسالت مآب فرمودند: تو نسبت به فرزند من اين همه غضب و بىاعتنايى نشان ميدهى و باز هم ادعاى محبت من دارى؟ نشنيدهاى كه مجنون قيس عامرى سگ محبوب خود ليلى را هم احترام ميگزارده است؟
جعفر بدخشى در راس مريدان على همدانى قرار دارد.
صاحب «مستورات» مينويسد كه جناب سيادت مآب على همدانى، نور الدين جعفر بدخشى را بسيار دوست ميداشت[1]و خود جعفر بدخشى هم اين مطلب را تأييد ميكند. مولد جعفر رستاق بازار غرب بدخشان است ولى او تا سال 773 ه به ختلان نقل مكان كرده و بيشتر در آن ناحيه ميگذرانيده است.
در آن ناحيه ملاقاتش با على همدانى رخ داد و بعد از نشان دادن استعداد روحانى خود و تحمل رياضات و زحمات و امتحانات متعدد على همدانى او را در زمره مريدان خود پذيرفته و ازو بيعت گرفته است.[2]
جعفر بدخشى نسبت به على همدانى علاقهئى داشت كه كمتر مريدان را
[1]- مستورات ع برگ 74.
[2]- مستورات ع برگ 74.
ميسر ميگردد. او به اصطلاح صوفيان «فنا فى الشيخ» بوده است. «در آيينه نظر ميكرد و در آينه صورت حضرت سيادت ميديد و بعد از ادامت نظر در آن آيينه روى خود ميديد»[1]على همدانى هم كمالات جعفر بدخشى را اعتراف ميكرده و وقتى فرموده است: «اگر نور الدين ما را بفروشد بهاى ما او را حلال باشد»[2]همينطور وقتى در منزل امير عمر خوشى الختلانى مردم بتوسط جعفر بدخشى با على همدانى بيعت ارادت ميكردند. سيد در تجليل مقام جعفر بدخشى فرمود: «به نور الدين بيعت كردن اولى بود از بيعت كردن بمن»[3]على همدانى در وقت مسافرتى به حج «مرقع پوستينه و آفتابه خودش را به وى ارزانى فرموده نيز خلالى و چرك گوش گيرى و موى بينى گيرى از آهن نيز وى را اعطا فرمود»[4]باوجوداين مقام جعفر بدخشى، خرقه درويشى على همدانى به خواجه اسحق رسيده است كه داماد وى بوده و سابقه خدمت زياد داشته است.
2- خواجه اسحق عليشاهى ختلانى
حضرت خواجه كه داماد على همدانى بود در رديف اول مريدان وى قرار دارد خرقه ولايت و جانشينى سيد باو رسيده است. در روضه 8 روضات الجنان و جنات الجنان احوال او مشروحا مندرج است.
خواجه اسحق خليفه مير سيد على همدانى و از بزرگان صوفيه ميباشد. در سفر سوم على همدانى بحج همراه وى بوده است. خواجه زياده از پنجاه سال شيخ بوده و بر مسند ارشاد و هدايت نشسته و موقع قتل خود در سال 826 ه، 96 سال داشته است.
از مريدان بزرگ خواجه اسحق يكى مير سيد محمد نوربخش (795- 869 ه) ميباشد. اين سيد مردى با كمال بوده و خواجه اسحق بسيار تحت تاثير او قرار گرفته است. تا حدى كه مسند ارشاد را به او واگذار كرده و خرقه ولايت و خلافت على همدانى را باو بخشيده و با او بيعت كرده است. بگفته آقاى
[1]- خ- م( لا) برگ 57.
[2]- خ- م( لا) برگ 76- 77.
[3]- خ- م( لا) برگ 88.
[4]- ايضا برگ 105.
دكتر ناصر الدين شاه حسينى[1]خواجه «دست ارادت باو داد و بر آنچه خوانده بود قلم نسخ كشيده ... خواجه ختلانى دلباخته شيوه دلدادگى او شد با وى بيعت كرد و مريدان خود را بر آن داشت تا با وى بيعت كنند- جملگى مريدان به سيد نوربخش دست ارادت دادند جز سيد عبد اللّه مشهدى كه خود صوفى دل آگاهى بود كه حاضر نشد و تا زنده بود سر بر آستان سيد محمد نسود».
طبق ادعاى مهدويت كه- بتحريك خواجه اسحق- مير سيد محمد نوربخش اظهار آن كرده بود سلطان شاهرخ ابن تيمور (812- 850 ه) به قتل اين دو بزرگ و برادر خواجه اسحق دستور داد. دستور سلطان در مورد سيد نوربخش اجرا نگرديد زيرا از ترس نفوذ فوق العاده مريدان او نتوانستند اين كار را عملى سازند و نيز او روپوش شده بود- البته خواجه اسحق و برادرش در سال 826 ه با وضع رقت بارى كشته شدند. خواجه را بلقب «شاه شهيدان» ياد ميكنند و سيد نوربخش در «صحيفة الاوليا» ميفرمايد:
پيريم و مريد خواجه اسحق
آن شيخ شهيد و قطب آفاق
در «سلسلهنامه» تأليف شمس الدين ختلانى سن خواجه را در وقت شهادت در سال 826 ه 74 سال نوشته[2]و قاضى نور اللّه شوشترى در مجالس المؤمنين خواجه را از جمله سادات شمرده است ولى ماخذ ديگرى اين دو مطلب را تصديق نميكند.
خواجه اسحق استاد و مربى مير سيد محمد همدانى بوده و على همدانى او را بسيار دوست مىداشته است وقتى فرمود: «... اگر روزى اسحق صد خون ناحق كند هيچ سئوالى از من برو نباشد چرا كه او از محبوبان است و اگر از دست ديگرى گناه صغير صادر شود او را سوال شود كه از عاشقان باشد».[3]
سلسله ذهبيه نيز بوسيله شيخ سيد عبد اللّه برزشآبادى مشهدى (م 872 ه) باو و سپس به مير سيد على همدانى ميپيوندد.
[1]- اطلاعات ماهانهش 9 سال 1329 ص 42- 43.
[2]- سلسلهنامه( عكس) 6/ 1666 كتابخانه مركزى دانشگاه.
[3]- مستورات ع برگ 36.