بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 3

احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم‌

تأليف

مينوى، مجتبى‌

زبان: فارسى‌

تعداد جلد: 1

ناشر: طهورى‌

مكان چاپ: تهران‌

سال چاپ: 1363

نوبت چاپ: سوم‌

تعداد صفحات: 179


صفحه 4

الصفحات من 1 الی4 فارغة فی النسخة المطبوعة/صفحات 1 الی 4 در مأخذ اصلی خالی است


صفحه 5

أحوال و أقوال شيخ ابو الحسن خرقانى‌

ديباجه‌

شيخ ابو الحسن خرقانى از جوانمردان صوفى مشرب قرن چهارم و پنجم هجرى و از مرشدان طريقت و طالبان حقيقت بوده است كه در هدايت خلق و رهبرى جوانان آثار نيك از ايشان بجا مانده است.

ديه خرقان در نزديكى شهر بسطام و از توابع آن شهر و جزء ولايت قومش بوده است كه امروزه آن را ولايت دامغان مى‌گويند. در سه يا چهار فرسخى شهر بسطام واقع بوده است و ابو الحسن خرقانى از براى زيارت قبر ابو يزيد (با يزيد) بسطامى هميشه اين راه را پياده طىّ مى‌كرده است. در كتبى كه ترجمه حال او و حكايت اقوال او در آنها آمده است گفته‌اند كه شيخ به اصطلاح آن روز «خربنده» بوده (كه ما خركچى مى‌گوئيم) و مال كرايه مى‌داده و بار و مسافر با آنها حمل مى‌كرده است، و چنانكه از قول خود او نقل كرده‌اند از راه خربندگى به خداشناسى راه يافته است. باز گفته‌اند كه «أمّى» بوده، يعنى خواندن و نوشتن نمى‌دانسته، و بهر حالت عربى‌دان نبوده است. مع هذا در جزء حكايتهاى راجع به او از قول خودش نقل كرده‌اند كه خواندن قرآن را تمام كرده بوده است. امّا از قرارى كه شيخ عبد اللّه انصارى گفته است (ف 12) تلفّظ عربى او مثل عامّه ايرانيان بوده است كه الهمد للّه مى‌گفته است.


صفحه 6

سخنانى كه از قول او آورده‌اند بر حسب ظاهر عين عبارات فارسى او بوده، و حتّى صاحب انساب هم عين عبارات فارسى او را نقل كرده، و در رساله‌اى كه انجمن محترم آثار ملّى راجع به او چاپ كرده است عكسى از محراب مسجد او ديده مى‌شود كه بر حاشيه آن به گچبرى عهد سلجوقى بخطّ ثلث برجسته يكى از گفته‌هاى او به فارسى نقل شده است‌[1]. گويا كسانى بوده‌اند كه گفته‌هاى او را ضبط و ثبت مى‌كرده‌اند. مجموعه آن سخنان ظاهرا به صورت كتابى درآمده بوده است كه آن را نورالعلوم ناميده بودند، و نسخه منحصر بفردى (تا آنجا كه ما مى‌دانيم) از منتخب اين نور العلوم بدست ما رسيده است‌[2]. انجمن محترم آثار ملّى پس از اينكه مسجد و خانقاه و تربت شيخ ابو الحسن خرقانى را تعمير كرد به اينجانب تكليف كرد كه اين منتخب نورالعلوم را از براى طبع تهيّه كنم. در حين استنساخ ديدم اوراق بسيارى از ان افتاده و از ميان رفته است و ورقهائى جابجا شده و با اوراق حالات و سخنان ابو سعيد كه همراه آن تجليد كرده بوده‌اند مخلوط شده. از براى تكميل آن به كتابهاى ديگرى مراجعه كردم، ديدم گفته‌هاى بسيار زيادى از وى در كتب معتبر تصوّف نقل شده است كه محتمل است همه آنها از همان نور العلوم منقول باشد. با استجازه از انجمن آثار ملّى مصلحت دانستم كه آن همه را در يك مجلّد جمع كنم تا نمونه خوبى از نثر فارسى صوفيانه قرن چهارم و پنجم هجرى نزديك به زبان محاوره مردم آن زمان در دست داشته باشيم.

در ميان اقوال شيخ ابو الحسن خرقانى طامات و شطحيّات صوفيانه فراوان آمده است، و از جانب ديگر اشارات بسيار به اخلاق و كردار جوانمردان شده، كه از براى دانستن احوال اجتماعى و فكرى و اعتقادى مردم ايران در آن قرون‌

[1]- تصرّف كردن ايرانيان در اقوالى كه از ديگران نقل مى‌كنند از همين عبارت پيداست كه در محراب و در تذكرة الأوليا به دو نوع مختلف نقل شده است.

[2]- اين نسخه به نشان 249.RO در موزه بريتانيا محفوظ است و عكس آن را انجمن آثار ملّى از كتابخانه مركزى دانشگاه از براى چاپ كردن گرفته به بنده دادند.


صفحه 7

خيلى مفيد است‌[1]. اگر كرامتهائى كه به صوفيّه نسبت مى‌دهند و در ضمن اين اقوال ديده مى‌شود امروز مورد قبول بعضى از ما نيست در آن ايّام مقبول خاطر نياكان ما مى‌افتاده است و هنوز هم هستند كسانى كه آنها را باور مى‌دارند.

در باب اسم اين ده، خرقان، اقوال مختلف در كتب فارسى و عربى آمده است كه عين عبارات آنها را بنده نقل كرده‌ام. ظاهر اينست كه خرقان به دو فتحه صحيح است، و قولى هم هست كه راى آن مشدّد بوده، ولى در شعر شيخ عطّار بايد به سكون راء خوانده شود كه شايد من باب ضرورت شعرى بوده باشد، و آنچه در آثار البلاد زكريّاى قزوينى آمده است كه خرقانى بايد باشد ظاهرا درست نيست، به خصوص كه قزوينى در كنيه شيخ هم اشتباه كرده و او را ابو القاسم ناميده است. لسترينج در كتاب اراضى خلافت شرقى مى‌گويد: اوّلين شهر قومس از مغرب در راه رى به خراسان شهر خوار بود، كه براى ممتاز ساختن آن و اشتباه ناشدنش با خوار فارس، آن را خوار رى مى‌ناميدند، جادّه خراسان تمام طول ولايت قومس را قطع مى‌كند. يك منزل پس از خوار قريه قصر يا قرية الملح (ديه نمك) مى‌آيد، منزل بعد رأس الكلب (سر سگ) است. در همين بخش قومس به فاصله چهار فرسخ از شهر بسطام در جادّه‌اى كه به سمت استراباد مى‌رود شهر خرقان (به ضبط قزوينى) واقع بود كه تا قرن هفتم و هشتم هجرى شهر مهمّى بوده است و مستوفى آن را قريه‌اى خوانده و گفته است كه مزار ابو الحسن خرقانى در آنجاست.

امّا اين قول لسترينج كه «امروز اثرى از آن شهر يا قريه باقى نيست» چنانكه مى‌دانيم درست نيست (اصل انگليسى كتاب او ص 366 تا 367 ديده شود).

نيكلسن كه تذكرة الاولياى شيخ عطّار را به چاپ رسانيده است در حاشيه‌اى كه بر صفحه 201 جلد دوم آن كتاب نوشته متابعت از لسترينج كرده و گفته است كه تلفّظ صحيح نسبت او خرقانى است نه خرّقانى؛ و خرقان شهرى بوده‌

[1]- بسيارى از اقوال او مأخوذ از گفته‌هاى ابو يزيد بسطامى و شيوخ ديگر صوفيه است.


صفحه 8

است در ولايت قومس در چهار فرسنگى بسطام‌[1]، و حال آنكه خرّقان بخشى از ولايت جبال است. ولى اينكه نيكلسن مى‌گويد ضبط خرقان را ياقوت در معجم البلدان و مستوفى در نزهة القلوب تأييد مى‌كنند درست نيست‌[2]. ذيلا اقوال جغرافيانويسان را عينا مى‌آورم:

خرقان بالتّحريك و بعد الرّاء قاف و آخره نون قرية من قرى بسطام على طريق استراباد بها قبر ابى الحسن على بن احمد، له كرامات و قد مات يوم عاشوراء سنة 425 عن 73 سنة و قال السّمعانى خرقان اسم قرية رأيتها و هى فى سفح جبل ذات اشجار و مياه جارية و فواكه حسنة* و قال الحازمى هو خرّقان بالتّشديد.

(معجم البلدان چاپ ووستنفلد ج 2 ص 424، جمله بين دو ستاره در انساب چاپى نيست.).

خرقان مدينة بقرب بسطام بينهما اربعة فراسخ ينسب اليها الشيخ ابو القسم (كذا) الخرقانى من المشايخ الكبار المذكور فى طبقاتهم له بخرقان قبر ذكروا أنّ من حضر هناك يغلبه قبض شديد جدّا.

(آثار البلاد چاپ ووستنفلد ص 243).

خرقان ديهى است از توابع بسطام هواى خوش و آب فراوان دارد و از مزار اكابر

[1]- در تذكرة الأوليا، ج 2 ص 203، آمده است كه رفت و برگشت ميان خرقان و بسطام سه فرسخ راه بوده است. و در جاى ديگر( ج 2 ص 202) گويد ميان خرقان و بسطام سه فرسخ راه است. ذكر خرقان در دلائل الامامة ص 316 نيز آمده است.

[2]- لسترينج در جاى ديگر( ص 196) مى‌گويد: در شمال همدان بخش درگزين واقع است و باز در شمال درگزين بخش خرّقان كه آن را غالبا خرّقانين( دو خرّقان) مى‌نامند. اين بخش داراى دههاى بسيار است( مستوفى در نزهة القلوب آنها را نام برده) و شهر عمده آنجا آوه بوده است كه هنوز هم هست و آن را آبه همدان مى‌نامند تا با آوه ساوه اشتباه نشود.


صفحه 9

تربت شيخ ابو الحسن خرقانى در آن موضع است.

(نزهة القلوب مستوفى چاپ لسترينج، ذيل باب نوزدهم در ذكر ديار قومس و طبرستان، ص 162).

شوارتز در كتاب خويش بنام «ايران در قرون وسطى» خرقان آورده و اقوال سمعانى و صاحب تاج العروس (ج 6 ص 330 س 22) را سند آورده و بر حسب نقل ياقوت (ج 3 ص 421 س 13) از قول حازمى تلفّظ خرّقان را هم نقل كرده و نيز گفته است كه در قزوينى بضبط قلم خرقانى آمده است (ص 822). ساير مطالب او همانهاست كه پيش ازين نقل شد.

متأخّرين و معاصرين ما، رضا قلى خان هدايت در مجمع الفصحا، مؤلّفين نامه دانشوران، معصومعلى شاه در طرايق الحقايق، ملك‌الشّعراى بهار در سبك شناسى، دكتر صفا در تاريخ ادبيّات در ايران، مظاهر مصفّا در حواشى بر مجمع الفصحا، و مرحوم دهخدا در لغت نامه‌[1]، اخبارى در خصوص ابو الحسن خرقانى نقل كرده و بعضى رباعيّات هم به او نسبت داده‌اند كه بنده در صحّت نسبت آنها شك دارم. از قرارى كه استاد عبد الحىّ حبيبى در حواشى خود بر طبقات انصارى نوشته است ذكر ابو الحسن خرقانى در سفينة الأوليا و در خزينة الأصفيا نيز آمده، ولى بنده بدين دو كتاب دسترس نيافتم.

مطالب منقول از كتب قدما را بر حسب ترتيب تاريخى تأليف آن كتب مرتّب كرده و شماره‌گذارى كرده‌ام تا بتوان در فهرست مندرجات كتاب به اين شماره‌ها ارجاع داد. پس از نقل اقوال ايشان متن كتاب منتخب نور العلوم را مى‌آورم و متون را به مناجاتى ختم مى‌كنم كه از قول ابو الحسن خرقانى در

[1]- علىّ بن جعفر كه در بعضى از اين كتابها آن را اسم ابو الحسن و پدرش گفته‌اند ظاهرا غلط و على بن احمد صحيح است.


صفحه 10

مجموعه‌اى از مجاميع محفوظ در استانبول نقل كرده و پيش ازين در مجلّه يغما بچاپ رسانيده‌ام. متن منتخب نور العلوم هم قبل ازين به تصحيح مستشرق روسى برتلس در مجلّه ايران با ترجمه روسى و مقدّمه به چاپ رسيده بود، و سپس در مجموعه مقالات او هم منتشر گرديد، ولى آن مرحوم بسيارى از كلمات را بخطا خوانده بود. مع هذا از نشريّه او استفاده كردم و به فضل تقدّم او اذعان مى‌كنم‌[1].

تهران، فروردين ماه 1353 مجتبى مينوى‌

[1]- موجب كمال تأسّف است كه غالب ارجاعاتى كه فقرات نور العلوم را در آنها با مندرجات تذكرة الاوليا مقايسه كرده است غلط است.