بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 74


آغاز جنگ ايرانيان با حبشيان و دلاورى و فداكارى شگفتانگيز « وهرز » فرمانده ايرانى و پيروزى ايرانيان چون از مدت مهلت يك روز باقى ماند « وهرز » فرمان داد كه كشتيها را آتش زدند و آنچه از پوشاك ، افزون از جامه‌هاى تنشان بود سوختند . پس از آن دستور داد آنچه خوردنى و توشه در لشكر بود فراهم آوردند و بلشكريان گفت آنچه مىتوانند بخورند . چون از خوردن كنار نشستند فرمان داد كه مازاد خوردنيها را در دريا ريختند ، آنگاه مانند خطيبى در ميان لشكريان به پا ايستاد و چنين گفت :
خطبهء فرماندهء ايرانى آگاه باشيد ! اينكه كشتيهاى شما را سوختم براى آن بود كه بدانيد ديگر هرگز براى شما راهى ببازگشت نميباشد ! و اينكه پوشاك شما را سوختم براى آن بود كه بر من دشوار است كه مردم حبش بر شما پيروز شوند و جامه‌هاى شما را بيغما برند ! و اينكه توشهء شما را به دريا ريختم براى اين بود كه هيچكس از شما اميدوار نباشد كه براى يك روز توشه‌اى دارد كه با آن زندگى كند ! بنابرين اگر شما مردمانى هستيد كه صبر را پيشهء خود قرار ميدهيد و تا آخرين رمق جنگ ميكنيد مرا آگاه سازيد تا با دشمن مردانه بجنگيم ، وگرنه هم اكنون شمشير خود را در شكم خود فرو ميكنم چنانكه از پشتم درآيد و پيش از آنكه دشمن بر من دست يابد دست از زندگى بشويم ، زيرا من هرگز زنده تن بتسليم نميدهم و زبون دشمن دون نميشوم . نيك بينديشيد كه حال شما چگونه خواهد بود كه فرمانده شما با خود چنين كند ! همگى در پاسخ فرمانده شجاع خود فرياد زدند : ما همگى در ركاب تو جنگ خواهيم كرد : يا همگى مردانه در راه ميهن جان دهيم و يا شاهد پيروزى را در آغوش گيريم و مايهء سربلندى و افتخار كشور و شاهنشاه خود شويم .
مدت مهلت سپرى گرديد . بامداد روزى كه مهلت تمام شد ، « وهرز » ياران و سپاهيان خود را بسيج كرد و در حالى كه دريا را در پشت سر قرار داده بود رو به آنان كرد و ايشان را بصبر و ثبات سفارش نمود و گفت ، كار ما از دو گونه بيرون نيست :
يا بر دشمن پيروز ميشويم و تاج سرافرازى و افتخار بر سر مينهيم و يا با بزرگى و مردانگى


صفحه 75


در راه شرف و ميهن جان ميسپاريم و نام نيكى از خود بيادگار ميگذاريم .
پس بهمگى مردان سپاه فرمان داد كه كمانهاى خود را منظم كنند و در دست گيرند و تا وى فرمان دهد بيدرنگ همه بيكبار دشمن را با پنجگان[1]تير باران كنند .
از آن سوى مسروق در ميان سپاه عظيم خود كه آخر آن ديده نميشد ، پديدار شد .
وى بر پيلى كوه پيكر سوار بود و بر سرش تاجى قرار داشت و در ميان پيشانى او ياقوت سرخ بزرگى كه باندازهء تخم مرغى بود ميدرخشيد . باد نخوت و غرور در دماغش جاى گرفته بود و جز پيروزى قطعى خيال و انديشه‌اى در سر نداشت .
« وهرز » فرمانده دلاور و سالخورده ايرانى ، چون پير بود ، چشمش به زحمت ميديد ازينرو از اطرافيان خود پرسيد كه فرمانده حبشيان را به او نشان دهند . گفتند :
آنكه بر پيل سوار است فرمانده مىباشد . طولى نكشيد كه مسروق از پيل پائين آمد و بر اسبى سوار شد . به « وهرز » گفتند كه مسروق بر اسب سوار گرديد . وى بيارانش گفت ابروهاى او را كه از زيادى سن بر روى چشمانش افتاده بود بلند كنند . ابروهايش را بلند كردند و با دستمالى بستند . آنگاه تيرى از تركش درآورد و در كمان خود گذارد و گفت مسروق را به من نشان دهيد . او را بوى نشان دادند : پس بسپاهيان خود فرمان داد كه دشمن را يكباره تير باران كنند . خود نيز تيرى در كمان گذارد و كمان را به سختى كشيد و ناگهان كمان را رها كرد و تير مانند آهوئى از كمان بيرون جست و بر چهرهء مسروق فرو نشست و آن را از هم دريد .
مسروق از اسب بر زمين افتاد و در دم جان داد .
كشته شدن فرمانده حبشيان به تير فرمانده ايرانى از تيرباران لشكر ايرانى ، گروه بسيارى از مردم


[1]در متن كتاب طبرى « بنجكان » با باى يك نقطه نوشته شده است كه البته معرب پنجگان با پاى سه نقطه است . در فرهنگ برهان قاطع در ذيل لغت : پنجه چند معنى ذكر كرده است كه بىتناسب با اين مورد نميباشد از آن جمله : « . . . و گلوله‌هاى سنگ باشد كه ديده‌بانان براى جنگ نگاه دارند و سنگ منجنيق را نيز گفته‌اند . . . » )


صفحه 76


حبش و يمن كشته شدند و رشتهء سپاه دشمن از هم گسيخت ، چون حبشيان فرمانده خود را كشته ديدند همگى رو بهمزيست نهادند . درين هنگام « وهرز » فرمان داد كه نعش پسرش را از ميان ريگها برداشتند و دفن كردند و بجاى آن نعش مسروق را در ميان خاك افكندند تا عبرت بينندگان باشد .
ايرانيان درين جنگ از دشمن غنيمتهاى بسيار گرفتند كه افزون از شمارش بود . سواران ايرانى ، از مردم حبش و يمن پنجاه تن و شصت تن ميگرفتند و شانه‌هاى آنان را مىبستند و آنان هيچگونه مقاومتى نميكردند .
فرمانده ايرانى دستور داد كه عربها و مردم يمن را آزاد گذارند و كسى به آنان تعرضى نكند ولى همگى مردم حبش را بقتل رسانند ازينرو ايرانيان بجان حبشيان افتادند و از آنان درين جنگ جز تنى چند ، كسى جان بسلامت بيرون نبرد .
« وهرز » پس ازين فتح داخل شهر « صنعا » پايتخت يمن شد و تمام شهرهاى يمن را به تصرف آورد و بهر يك از شهرها از جانب خود عامل و حاكمى گسيل داشت .
يكى از شعراى معروف عرب بنام « ابو الصلت امية بن ابو الصلت ثقفى » دربارهء اين داستان و كمك خواستن سيف بن ذى يزن از قيصر روم و نااميد شدن او و كمك خواستن از انوشيروان و انجام دادن انوشيروان تقاضاى او را و شجاعت و دلاورى ايرانيان چنين گفته است :
< شعر > ليطلب الوتر امثال ابن ذى يزن ريّم فى البحر للاعداء احوالًا اتى هرقل و قد شالت نعامتهم فلم يجد عنده بعض الذى قالا ثم انتحى نحو كسرى بعد سابعة من السنين لقد ابعدت ايغالا حتى اتى ببنى الاحرار يحملهم انك لعمرى لقد اطولت قلقالا من مثل كسرى شهنشاه الملوك له او مثل و هرز يوم الجيش اذ صالا للله درّ هم من عصبة خرجوا ما ان ترى لهم فى الناس امثالا < / شعر >


صفحه 77


< شعر > غر جحاجحة بيض مراذبة اسد تربّب فى الغيضات اشبالا يرمون عن شدفٍ كانّها عبط فى زمخر يعجل المرمى اعجالا ارسلت اسدا على سود الكلاب فقد اضحى شريد هم فى الارض فلالا فاشرب هنيئاً عليك التاج متّكئاً فى راس غمدان داراً منك محلالا و اطل بالمسك اذ شالت نعامتهم و اسبل اليوم فى برديك اسبالا تلك المكارم لا قعبان من لبنٍ شيباً بماء فعادا بعد ابوالًا < / شعر > چون امية بن ابى الصلت كه يكى از شعراى مشهور عصر جاهلى است ، در اشعار فوق خلاصه‌اى از يك داستان تاريخى را كه از مفاخر و مآثر ايران است برشتهء نظم درآورده و اين سند از زبان يك تن شاعر عرب گفته شده است نه از زبان و قلم يك تن ايرانى ، ازين جهت تمام اشعار به همان ترتيب كه طبرى در تاريخ خود آورده است ، درين رساله آورده شد .
« امية بن ابى الصلت » در ابتداى اشعار اشاره برفتن « سيف بن ذى يزن » نزد هراكليوس امپراطور روم و نااميد شدن او مىكند آنگاه شرحى دربارهء انوشيروان و ايرانيان ميگويد مفاد و خلاصه‌اش اين است . سيف پس از هفت سال سرگردانى و نوميدى ، بسوى خسرو انوشيروان شاهنشاه ايران روى آورد . انوشيروان گروهى از « آزادگان »[1]را با او بجانب يمن فرستاد . چه كسى مانند خسرو انوشيروان شاهنشاه شاهان بفرياد او رسيد ؟ و چه فرماندهى مانند « وهرز » در روز جنگ او را يارى كرد ؟ خداى پاداش دهاد اين مردم آزاده و شريف را ؟ هرگز در ميان ساير مردمان مانند آنان را نمىبينى . مردمانى دلاور و شجاع و مرزبانانى سپيد رو و بزرگوار هستند .


[1]ايرانيانى كه بيمن رفته بودند و از آنان فرزندانى بوجود آمد در يمن و در نزد عربها به « بنى الاحرار » يا « آزادگان » شهرت يافته بودند . )


صفحه 78


شيرانى هستند كه در بيشه‌ها ، بچه شيران پرورش ميدهند ! در تيراندازى مانند ندارند و تير آنان خطا نميكند .
اى شاهنشاه ، تو شيرى را بسوى دشمنان فرستادى كه آنان را در هم شكست و در روى زمين پراكنده كرد اينك ، گوارا باد به تو تاج شاهى يمن ، بر اورنگ غمدان[1]تكيه زن و آنجا را همچون كشور خود بدان . . . ! اينك سخن را دربارهء تاريخ گرانبهاى طبرى خاتمه ميدهيم و ببحث دربارهء تفسير نفيس و مشهور او و ذكر ساير مؤلفات وى ميپردازيم .
2 - تفسير بزرگ طبرى و گفتار بزرگان دربارهء آن ازين پيش گفته شد كه تفسير بزرگ طبرى مسمى به « جامع البيان عن تأويل القرآن » مىباشد دانشمندان و محققان اسلامى ، اين اثر سودمند و نفيس محمد بن جرير را بهترين و بزرگترين آثار او دانسته‌اند .
ابو حامد اسفراينى كه يكى از دانشمندان و فقهاى بنام اسلام است دربارهء تفسير طبرى چنين گفته است :
« اگر كسى براى بدست آوردن تفسير طبرى به چين مسافرت كند كارى بزرگ نكرده است ! » .
سيوطى در كتاب اتقان گفته است :
« كتاب تفسير طبرى بهترين و بزرگترين تفسير است زيرا طبرى در آن كتاب گفته و روايات مختلف را مورد مطالعه و بررسى قرار داده و آنچه را صحيح بنظرش آمده انتخاب و همچنين دربارهء اعراب و قراآت بهترين اقوال را پيروى كرده است .
ازين جهت كتاب او بر كتب پيشينيان ترجيح دارد . » نووى گفته است : « تمام علماى اسلامى اتفاق دارند كه كتابى در تفسير مانند كتاب تفسير طبرى تأليف نشده است ! »[2]


[1]غمدان بضم غ قصر ييلاقى و خوش آب و هواى ملوك حمير و يمن بوده است .
[2]كشف الظنون .


صفحه 79


كتاب تفسير طبرى در سال 270 بپايان رسيد و به زودى صيت شهرت و آوازهء آن در ممالك غربى و شرقى اسلام بلند شد و تمام كتب و آثار ديگر طبرى تحت الشعاع آن قرار گرفت .[1]فقها و علماى شهرهاى مختلف ، كتاب مذكور را قرائت و مطالعه كردند و همگى تصديق كردند كه اين كتاب بر ساير آثار و مؤلفات طبرى برترى و فضيلت دارد .
ابو جعفر طبرى خود دربارهء اين اثر نفيس چنين گفته است :
« . . . از زمان كوچكى اين معنى بذهن من خطور كرده بود . . . سه سال پيش از آنكه بتأليف تفسير خود بپردازم ، با خداى استخاره كردم و ازو مدد خواستم و آنگاه به نوشتن پرداختم و خدا مرا در تأليف آن يارى كرد . . . » نوشته‌اند كه يكى از بزرگان در خواب ديد كه گويا در مجلس درس ابو جعفر طبرى نشسته است و مردم برو كتاب تفسير ميخوانند . درين ميان شنيد كه هاتفى در ميان زمين و آسمان ميگويد : « هر كس ميخواهد قران را چنانكه نازل شده است بشنود بايد اين كتاب را گوش دهد . » ابو بكر بن مجاهد همواره مقام بلند طبرى را در علوم ستايش ميكرد و ميگفت كتابى در تفسير مانند كتاب طبرى نوشته نشده است و همو ميگفت : « هيچكس را در محراب نماز از ابو جعفر طبرى عالمتر بقرائت قران نديدم » صاحب قاموس الاعلام گفته است : « كتاب تفسير حاوى مطالبى است كه حكايت از فراوانى علم و تحقيق و تتبع طبرى مىكند . » چگونگى تأليف تفسير بزرگ طبرى در كتاب تفسير نخست بر عادت و رسم مؤلفان اسلامى خطبه‌اى در ستايش خداى يگانه و نعت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و خاندان و عترت آن بزرگوار آورده ، آنگاه شرحى دربارهء اختصاصات و مزاياى قرآن مجيد از بلاغت و فصاحت و اعجاز ذكر كرده است . پس از آن شرحى بعنوان مقدمه دربارهء تفسير قرآن و انواع و اقسام


[1]متفكران اسلام )


صفحه 80


تأويل و آنچه تأويل آن بر ما معلوم است و آنچه دربارهء جواز و منع تفسير وارد شده و نيز دربارهء كلام منسوب به حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله كه « قرآن به هفت حرف نازل گشته » و در خصوص اينكه بچه زبانى نازل شده و رد بر كسى كه گفته است در قرآن كلام غير عربى وجود دارد و مطالب و كليات ديگر ايراد كرده است .
طبرى در كتاب تفسير باقوال و آراء و اخبار كسانى كه در نزد او امين و ثقه نبوده‌اند از قبيل : محمد بن سائب كلبى ، مقاتل بن سليمان و محمد بن عمر واقدى اعتماد نكرده و فقط باخبار و احاديث صحاح و مورد وثوق اكتفا كرده است ولى در نقل تواريخ و سير و اخبار عرب از قول مورخان مذكور و نظاير آنان استفاده كرده است .
ياقوت حموى نوشته است : « كتاب تفسير مشتمل است بر ده هزار ورق يا كمتر از آن بر حسب گشادى يا تنگى خط » ! و همو از قول عبد العزيز بن محمد طبرى نقل كرده كه وى گفته است : « نسخه‌اى از تفسير را در بغداد ديدم كه مشتمل بر چهار هزار ورقه بود . » طبرى در كتاب تفسير خود ، از كتب تفسيرى كه قبل ازو تأليف شده بوده است نام ميبرد و بدانها استناد ميجويد از جمله از ابن عباس پنج طريق و از سعيد بن جبير دو طريق و از مجاهد بن جبير سه طريق و از قتادة بن دعامه سه طريق و از حسن بصرى سه طريق و از عكرمه سه طريق و از ضحاك بن مزاحم دو طريق و از عبد الله بن مسعود يك طريق نقل مىكند .
همچنين از تفسير عبد الرحمن ابن زيد و از تفسير ابن جريح و از تفسير مقاتل بن حيان و از چند تفسير ديگر نام ميبرد .
ترجمهء فارسى تفسير طبرى كتاب تفسير بزرگ در مصر چاپ شده و داراى 30 جزء است در 7 مجلد بزرگ ، اين كتاب نيز مانند كتاب تاريخ بزرگ در زمان امراى دانشمند و دانشپرور سامانى و بفرمان منصور بن نوح ( 350 - 365 ه . ق ) بهمكارى جمعى از دانشمندان و فضلاى عصر


صفحه 81


به فارسى ترجمه شده است و خوشبختانه ترجمهء مذكور كه از قديمترين آثار نثر فارسى است در دست مىباشد .
« اين كار يعنى ترجمهء تفسير محمد بن جرير با ترجمهء تاريخ ظاهراً در يك زمان ابتدا شده و بايد در حدود 352 يا سالى پيش و پس باشد . اين ترجمه در 14 مجلد گرد آمده و سپس آن را بهفت مجلد كرده‌اند ، هر مجلدى سبعى از قرآن و نسخهء نفيسى از آن كه تحريرش سال 606 هجرى است در هفت مجلد در كتابخانهء سلطنتى ايران موجود است كه از كتب مقبرهء شيخ صفى الدين بوده و جلد چهارم آن مفقود است » [ 1 ] اينك در اين جا براى مزيد فايده نمونه‌اى از ترجمهء تفسير طبرى مىآوريم [ 2 ] از مقدمهء تفسير « اين كتاب تفسير بزرگست از روايت محمد بن جرير الطبرى رحمة الله عليه به زبان پارسى درى راه راست[3]و اين كتاب را بياوردند از بغداذ چهل مصحف بوذ نبشته به زبان تازى ، و باسنادهاى دراز بوذ ، و بياوردند سوى امير سيد مظفر ابو صالح منصور بن نوح بن نصر بن احمد بن اسماعيل رحمة الله عليهم اجمعين . پس دشخوار آمد بر وى خواندن اين كتاب و عبارت كردن آن به زبان تازى و چنان خواست كى مر اين را ترجمه كنند به زبان پارسى ، پس علماى ما وراء النهر را گرد كرد و اين از ايشان فتوى كرد كى روا باشذ كه ما اين كتاب را به زبان پارسى گردانيم ؟ گفتند روا باشد خواندن و نبشتن قرآن بپارسى مرآن كسى را كه او تازى ندانذ از قول خداى عز و جل كه گفت :
* ( ما أَرْسَلْنا من رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِه 14 : 4 ) * ، گفت من هيچ پيغامبرى را نفرستادم مگر به زبان قوم او ، و آن زبان كايشان دانستند ، و ديگر آن بوذ كاين زبان پارسى از قديم باز دانستند از روزگار آدم تا روزگار اسماعيل ( ع ) و همهء پيغامبران و ملوكان زمين بپارسى سخن گفتندى و اول كسى كه سخن گفت به زبان تازى اسماعيل ( ع ) پيغامبر بوذ

[ 1 ، 2 ] جلد دوم سبك شناسى ملك الشعراء بهار
[3]يعنى درى ساده و همه كس فهم . )