ما آن دو جریان اصیل را بکلی فراموش کردیم. شاید در میان همه ما دو نفر نباشند که زیارت اربعین را به قصد پیوند با حسین بن علی علیه السلام خوانده باشند یا داستان جابر را از روی تدبّر گوش کرده باشند. هرجا که میرویم صحبت از این است که اهل بیت امام حسین علیه السلام به کربلا سر قبر امام حسین علیه السلام آمدند؛ بعد چه شعرها، چه مرثیهها، چه سینهزنیها، همه بر اساس دروغ!
این، علامت جامعه مرده است. دروغ را میپذیرد اما راست را هرگز حاضر نیست بپذیرد! جابر بن عبداللَّه انصاری از صحابه پیغمبر اکرم و از جوانان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله است و در جنگ خندق جوانی بوده در حدود شانزده سالگی، تازه بالغ شده بود، در وقت وفات رسول اکرم صلی الله علیه و آله تقریباً بیست و دو ساله بوده و بنابراین در سنه 61 هجری این مرد هفتاد و چند ساله بوده است. در آخر عمر کور شده بود، چشمهایش نمیدید. با یک مرد محدّث بزرگواری به نام عطیه عوفی آمد و قبل از آنکه به سراغ تربت حسین علیه السلام برود، رفت سراغ فرات، غسل زیارت کرد و
خودش را از سُعد- که گیاهی خوشبو بوده و آن را خشک میکردند و بعد میساییدند و پودر میکردند و از آن به عنوان یک عطر و بوی خوش استفاده میکردند- خوشبو کرد. عطیه میگوید وقتی که جابر از فرات بیرون آمد گامها را آهسته برمیداشت و در هر گامی ذکری از اذکار الهی بر زبانش بود.
جابر از دوستان امیرالمؤمنین و از دوستان خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و در حدود دوازده سال از اباعبداللَّه بزرگتر است و با ابا عبداللَّه خیلی محشور بوده است. عطیه گفت با همین حال گامها را آهسته برداشت و آمد و ذکر گفت تا به نزدیکی قبر مقدس حسین بن علی علیه السلام رسید. وقتی که رسید، دو بار یا سه بار فریاد کشید:
حَبیبی یا حُسَین! دوستم، حسین جان! بعد گفت: حَبیبٌ لایجیبُ حَبیبَهُ؟ دوستی جواب دوستش را چرا نمیدهد؟ من جابر، دوست تو هستم، رفیق دیرین توام، پیرْغلام تو هستم، چرا
جواب مرا نمیدهی؟ بعد گفت: عزیزم، حسینم! حق داری جواب دوستت را ندهی، جواب پیرْغلامت را ندهی، من میدانم با رگهای گردن تو چه کردند، من میدانم سر مقدس تو از بدن مقدست جداست. گفت و گفت تا افتاد و بیهوش شد. وقتی که به هوش آمد سرش را به این طرف و آن طرف برگرداند و مثل کسی که با چشم باطن میبیند گفت: السَّلامُ عَلَیکمْ ایتُهَا الْارْواحُ الَّتی حَلَّتْ بِفِناءِ الْحُسَین سلام من بر شما مردانی که روح خودتان را فدای حسین کردید.
بعد از اینکه گفت من چنین و چنان شهادت میدهم، گفت: و من شهادت میدهم که ما هم با شما در این کار شریک هستیم. عطیه تعجب کرد که یعنی چه؟ ما با اینها در این کار شریک باشیم؟ به جابر گفت: معنی جملهات را نفهمیدم، ما که جهاد نکردیم! ما که قبضه شمشیر به دست نگرفتیم، چرا شریک باشیم؟! گفت:
اصلی در اسلام هست که من از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیدم. فرمود: هرکسی که واقعاً از ته دل دوست داشته باشد، روحش هماهنگ باشد، در این عمل شریک است. من اگر شرکت نکردم نمیتوانستم شرکت کنم، از من جهاد برداشته شده بود ولی روح من پرواز میکرد که در رکاب حسین علیه السلام باشد. چون روح ما با روح حسین بود، من حق دارم ادعا کنم که ما با آنها در این عمل شریک هستیم.
این صفحه فاقد متن است
تفکر دیروز و امروز مسلمین دربارهمیزان تأثیر عمل در سعادت انسان
آسیبشناسی
بنابراین وقتی عرض میکنم که طرز تفکر مسلمین در عصر حاضر درباره اسلام آسیب دیده است، مربوط به تلقی ما مسلمانان از اسلام است. ما اگر
ریشههای آسیبدیدگی طرز تفکر اسلامی ما
عمل، تکیهگاه تعلیم و تربیت اسلامی
تکیهگاه تعلیم و تربیت اسلامی عمل است. اسلام بشر را متوجه این نکته
احیای تفکر اسلامی، صفحه:35
میکند که هرچه هست عمل است. سرنوشت انسان را عمل او تشکیل میدهد. این یک طرز تفکر واقعبینانه و منطقی و منطبق با ناموس خلقت است. قرآن کریم راجع به عمل چقدر صحبت کرده و چقدر تعبیرات رسا و زیبایی در این زمینه دارد! مثلًا: وَ انْ لَیسَ لِلْانْسانِ الّا ما سَعی[1]برای بشر جز آنچه که کوشش کرده است نیست؛ یعنی سعادت بشر در گرو عمل اوست. فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ. وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یرَهُ[2]هرکسی به اندازه وزن یک ذره اگر کار خیر بکند آن کار خیر او از بین نخواهد رفت، به او خواهد رسید؛ و اگر به اندازه وزن یک ذره کار بد کند، از میان نخواهد رفت و به
او خواهد رسید. این تعلیم، یکی از بزرگترین تعلیمات برای حیات یک ملت است.
وقتی یک ملت فهمید که سرنوشتش به دست خودش است، سرنوشت او را عمل خودش تعیین میکند، آن وقت متوجه عمل و نیروی خودش میشود، متوجه اینکه هیچ چیز به درد من نمیخورد مگر عمل و نیروی من که صرف فعالیت و سعی میشود. این خودش عامل بزرگی است برای حیات.
شما اگر میبینید در صدر اسلام مسلمین آنقدر جنبش و جوشش داشتند، چون یکی از اصول افکارشان همین بود. آنها این تعلیم را که از سرچشمه گرفته بودند هنوز منحرف نکرده بودند. فکرشان این بود که هرچه من عمل و سعی میکنم و هرچه که میجنبم (البته عمل یک مسلمان اختصاص به عمل جوارح ندارد بلکه نیت و ایمان او هم باید صحیح باشد) فقط همین است که به درد من میخورد و جز این چیز دیگری نیست. این چقدر به انسان اعتماد به نفس میدهد، چقدر انسان را متکی به نیروی خودش میکند؟! از جمله تعلیمات اسلام که در همان
[1]. نجم/ 39.
[2]. زلزال/ 7 و 8.
احیای تفکر اسلامی، صفحه:نقش امویها در پیدایش این آسیب
چرا فکر تحقیر عمل پیدا شد؟
چون اینها حکومت داشتند و قدرت و ثروت در اختیارشان بود، قهراً میتوانستند تبلیغات وسیعی در این زمینه بکنند؛ مزدورهایی هم از آن عالمنماها درست کنند و آنها هم مرتب بگویند اساس، ایمان است؛ ایمان که درست شد عمل هرچه بود بود؛ برای اینکه خلفای بنیامیه را تبرئه کنند که مردم خیلی حساسیت نشان ندهند و نگویند که اینها چه جور خلفایی هستند که عملشان اینچنین فاسد است! علم کلام نشان میدهد که فرقهای در قرن دوم اسلامی پیدا شد که آنها را «مُرْجِئه» میگفتند.
مرجئه یکی از اصول عقایدشان همین مطلب بود و خلفای اموی هم از
احیای تفکر اسلامی، صفحه:ایمان چیست؟
در آن وقت ما شیعیان چه فکر میکردیم، یعنی ائمه ما چه دستور میدادند؟ ما از علی بن ابیطالب چه الهام میگرفتیم؟ وقتی که از ائمه ما سؤال میکنند که ایمان چیست؟ میفرمایند: الْایمانُ مَعْرِفَةٌ بِالْجَنانِ وَ اقْرارٌ بِاللِّسانِ وَ عَمَلٌ بِالْارْکانِ[1]شیعه و مرجئهگری
در آن وقت این آسیب اختصاص به جناحی از اهل تسنن که آنها را مرجئه میگفتند داشت، ولی امروز اگر نگاه کنید میبینید همان دنیای تشیع که در آن زمان در پرتو تعلیمات ائمه خودش صددرصد با این فکر مرجئه مخالف بود خودش الآن فکر مرجئه را پیدا کرده است. در میان تعلیماتی که ما از پیش خودمان به خودمان میدهیم، عمل را تحقیر میکنیم. مثلًا میگوییم انتسابت را به علی بن ابیطالب درست کن، «یا علی» بگو، اسمت
[1]. جامعالاخبار، فصل هجدهم، ص 42.