مسئله بست
اسلام بست ندارد. در قدیم بست بود و خوب شد آن بستها ور افتاد. کسی که جرمی مرتکب میشد و مأمورین میخواستند او را بگیرند، میرفت به خانه یک مرد متنفّذ، یک عالم روحانی و آنجا مینشست و هیچ قدرتی نمیتوانست او را از بست خارج کند. جرم مرتکب شده بود و به حکم قانون عرفی و قانون شرعی باید محاکمه و مجازات شود، ولی نه، آقا رفته در فلان خانه بست نشسته و چه کسی جرئت میکند او را از بست بیرون بیاورد؟ ما خیال میکنیم در دستگاه الهی هم از این بستهای موهوم وجود دارد! نه، این جور نیست. قسم به خود حسین بن علی علیه السلام این جور نیست. قسم به خود حضرت رضا علیه السلام این جور نیست. اصلًا این خلاف فکر حسین بن علی علیه السلام است، خلاف فکر علی بن ابیطالب علیه السلام است، خلاف فکر
حضرت رضا علیه السلام است. آنها در همه عمرشان و در زندگی خودشان این حرفها را نپذیرفتند، آیا در مماتشان میپذیرند؟! شما وقتی نهجالبلاغه را مطالعه میکنید میبینید در این کتاب دو مطلب است که مرتب تکرار میشود: تقوا و عمل. ما چشمهایمان را میبندیم و میگوییم اینها را قبول نداریم. ما نه به تقوا اعتقاد داریم و نه به عمل، یک عمر زندگی میکنیم بدون تقوا و عمل، بعد وصیت میکنیم که ما را ببرند در نجف دفن کنند، کارمان درست میشود!!
دو حدیث نبوی
دو حدیث در همین زمینه از رسول اکرم صلی الله علیه و آله بخوانم. رسول اکرم صلی الله علیه و آله در روزهای اول بعثتشان که آیه نازل شد: وَ انْذِرْ عَشیرَتَک الْاقْرَبینَ[1]بنیهاشم را جمع کرد و فرمود: بنیهاشم! بنیعبدالمطّلب! نبینم که در روز قیامت مردم دیگر بیایند در محضر عدل پروردگار با توشه عمل صالح ولی شما بیایید و اتّکالتان به من باشد و بگویید پیغمبر از ماست که این به حالتان فایده نخواهد بخشید. و از این بالاتر در روایت است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رو میکند به یگانه فرزند عزیزش وجود مقدس صدیقه طاهره سلاماللَّه علیها- آن کسی که دربارهاش میگوید: بِضْعَةٌ مِنّی او پاره جگر من است- و میفرماید: یا فاطِمَةُ اعْمَلی بِنَفْسِک دخترکم! خودت برای خودت عمل کن انّی لااغْنی عَنْک شَیئاً من به درد تو نمیخورم، از انتسابت با من کاری ساخته نیست. تعلیمات مرا بپذیر و دستورات مرا عمل کن، مگو پدرم پیغمبر است. پدرم پیغمبر است، به دردت نمیخورد، به دستور پدرت عمل کردن به دردت میخورد.
شما وقتی زندگی حضرت زهرا را مطالعه میکنید، میبینید در فکر این انسان کأ نّه وجود ندارد که من دختر پیغمبر آخرالزمان هستم. حدیث است که وقتی به محراب عبادت میایستاد بدنش به لرزه در میآمد، ماهیچههای بدنش میلرزید، از خوف خدا گریه میکرد. شبهای جمعه را تا صبح نمیخوابید و میگریست. زندگی علی بن ابیطالب علیه السلام را ببینید. من نمیدانم چرا ما این جور شدیم؟! اگر بناست این نسبتها منهای عمل به درد بخورد، اگر عمل در کار اثری نداشته باشد، حضرت زهرا که از همه شایستهتر بود و همچنین امام زینالعابدین علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام و خود علی بن ابیطالب علیه السلام که گاهی میدیدند در دل شب
[1]. شعراء/ 214.
از خوف خدا غش کرده است، چه علتی داشت؟ آیا او فکر نمیکرد که من اولین مؤمن به اسلام هستم، من داماد پیغمبر هستم و پیغمبر شخصاً به من علاقه دارد؟ این، تعلیم اسلام بود. اسلام وقتی صحیح تعلیم داده میشد نتیجهاش این بود که پسر پیغمبر روی انتسابش به پیغمبر هرگز حساب نمیکرد، روی عمل خودش حساب میکرد، حسابش فقط روی این بود که برنامه پیغمبر را اجرا کند.
این یکی از آسیبهایی است که بر تفکر اسلامی از صدر اسلام وارد شد، اما این آسیب در صدر اسلام ضعیف بود و عرض کردم که شیعیان و اکثریت اهل تسنن در مقابل این فکر بودند، اما به علل مختلفی این فکر توسعه پیدا کرد و مثل یک خوره که ما را بخورد، خورد. بعد ببینید در این زمینه چه خوابها و چه قضیهها نقل میکنند.
موضوعی است که من چند بار در مجامع عرض کردهام. البته خواب است، اساسی ندارد ولی از نظر سوء تربیت و بدآموزی خیلی اثر دارد. مقدس اردبیلی در میان علمای شیعه معروف به زهد و تقواست و واقعاً هم این جور بوده، مرد ملّا و فقیه محققی است و شیخ انصاری از ایشان به «محقق اردبیلی» تعبیر میکند. مرد بسیار بسیار متقی و زاهدی است و برای او حتی کرامتها نقل میکنند. در اینکه مرد عمل بوده است و آن طور که خودش فکر میکرده و تشخیص میداده اهل عمل بوده است، شکی نیست.
این مردی که مجسمه عمل بود، بعد از مردنش کسی میگوید که من او را در خواب دیدم، از او پرسیدم خدا با تو چه کرد؟ گفت: خدا به من محبت کرد، عنایت کرد. گفتم چه چیز تو را نجات داد؟ گفت: «دیدیم بازار عمل کساد است.» یعنی چه؟! قرآن میگوید: بازار عمل رواج است، آن وقت یک خواب به ما میگوید بازار عمل کساد است؟! اگر بازار عمل کساد است پس بازار چه چیز رواج است؟! اینهاست که مثل خوره تا مغز استخوان ما را میخورد و ما را فاسد میکند.
روایتی هم از حضرت باقر علیه السلام برایتان میخوانم. البته روایات زیادی است که در کتاب کافی هست.
حضرت باقر علیه السلام پیغامی دارند برای شیعیان تحت عنوان ابْلِغْ شیعَتَنا یا: ابْلِغوا
شیعَتَنا[1]. معلوم میشود حضرت احساس میکردهاند که همین فکر غلط که طبیعت تنبلپرور انسان آن را میپذیرد، در بین شیعیان هم دارد رواج پیدا میکند. فرمودند:
از طرف ما به شیعیان ما ابلاغ کنید که شیعه ما نیست مگر کسی که اهل ورع و پارسایی و تقوا و اهل اجتهاد باشد (اجتهاد در اینجا یعنی کوشش)، اهل کوشش و فعالیت و عمل باشد. غیر از این ما شیعهای را هرگز نمیپذیریم.
در نهجالبلاغه است که کسی آمد خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، عرض کرد مرا نصیحتی بفرمایید. حضرت در مقام نصیحت او چند جمله فرمودند که اولین جملهاش این است:
لاتَکنْ مِمَّنْ یرْجُو الْاخِرَةَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یرَجِّی التَّوْبَةَ بِطولِ الْأمَلِ، یقولُ فِی الدُّنْیا بِقَوْلِ الزّاهِدینَ وَ یعْمَلُ فیها بِعَمَلِ الرّاغِبینَ[2].
اگر ما امروز به علی علیه السلام عرض کنیم آقا ما را نصیحتی کنید، قطعاً از همین ردیف با ما صحبت خواهد کرد. فرمود: از کسانی مباش که امید به آخرت میبندند ولی بدون عمل (این، امید و رجاء کاذب است) و از آن کسان مباش که توبه را دوست دارد و دلش میخواهد توبه کند ولی با طول امل و آرزوهای دراز، یعنی توبه را تأخیر میاندازد و با خود میگوید دیر نمیشود، وقت هنوز باقی است. میفرماید:
ای مرد! از آن کسان مباش که
[1]بحارالانوار، ج 71/ ص 179.
[2]نهجالبلاغه فیض الاسلام، حکمت 142 صفحه 1160.
آخرت را دوست میدارد ولی نمیخواهد عمل کند.
معنی جمله بعد این است: از آن کسانی مباش که وقتی سخن میگوید سخن کسی است که به مادیات دنیا بیاعتناست ولی وقتی پای عمل به میان میآید آدم اسیر و بیچارهای است، عملش عمل شیفتگان و مغرورین به دنیاست.
تفکر زنده و تفکر مرده
حیات بدن و حیات روح
همه ما این طور خیال میکنیم که یک نفر انسان تا وقتی که قلبش کار میکند و اعصابش فعالیت دارند و نبضش میزند و تا وقتی که در روی زمین راه میرود زنده است. چه موقع میشود گفت که یک انسان مرده است؟ آن وقتی که طبیب گوشی را روی قلبش میگذارد و بعد اعلام میکند که قلب بکلی از حرکت ایستاده است. البته از یک جهت همین
طور است، ولی این زندگی انسان زندگی انسانی انسان نیست، زندگی حیوانی انسان است. انسان باید این زندگی را داشته باشد ولی این، زندگی مشترک او با همه حیوانهاست؛ یعنی یک سگ هم که زنده است همین نوع زندگی را دارد. سگ هم قلبی دارد، اعصابی دارد، رگهایی دارد، خونی در جریان دارد، اعضا
و جوارحی دارد. ولی در قرآن یک نوع حیات دیگر غیر از این حیات برای انسان اعلام شده است. انسان از نظر منطق قرآن کریم ممکن است زنده باشد- یعنی در میان مردم راه برود، قلبش ضربان داشته باشد، اعصابش کار بکنند، خون در بدنش در جریان باشد- ولی در عین حال مرده باشد.
این تعبیر اساساً از خود قرآن است. مثلًا قرآن میگوید: لِینْذِرَ مَنْ کانَ حَیاً «1»فطرت یا هسته حیات انسانی
مقصود از مردگی و زندگی چیست؟ این مطلب را قرآن در جای دیگری بیان کرده است که هرکسی که به این دنیا میآید با یک فطرت خدادادی به این دنیا میآید، با یک فطرت حقجویی و حقیقتطلبی و کاوشگری به این دنیا میآید. ولی همین نور فطرت در بعضی از اشخاص خاموش میشود. وقتی که این نور فطرت خاموش شد، او تبدیل میشود به یک موجود مرده، به ظاهر زنده است ولی در باطن مرده است.
و باز تعبیر دیگری قرآن کریم دارد که همین اشخاص که شائبهای از حیات در اینها هست وقتی که قرآن در زمین روحشان بذر میافشاند،
احیای تفکر اسلامی، صفحه: 53
مثل یک سرزمین سبز و خرّم میشوند؛ یعنی قبلًا مثل یک زمین مستعد بودند، بعد مثل یک باغ و کشتزار میشوند که درختها و گیاهها و گلها و انواعی از روییدنیها در آن پیدا میشود. مثلًا این تعبیر در قرآن است: اوَ مَنْ کانَ مَیتاً فَاحْییناهُ آیا آن کسی که مردهای بود ولی ما او را به وسیله قرآن زنده کردیم وَ جَعَلْنا لَهُ نوراً یمْشی بِهِ فِی النّاسِ و برای او نوری قرار دادیم که به موجب آن نور در میان مردم راه میرود، یعنی وقتی در میان مردم راه میرود کسی است که همراه خودش چراغ دارد و در روشنایی حرکت میکند، آیا چنین کسی کمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیسَ بِخارِجٍ مِنْها[2][مَثل او مانند کسی است که در تاریکیها فرو رفته و راهی به بیرون ندارد؟]
یکی دیگر از آیاتی که رسماً مردم را به دو دسته منقسم کرده است، دسته زندگان و دسته مردگان، و قرآن را عامل حیات و پیغمبر را محیی یعنی حیاتبخش و زنده کننده معرفی کرده است، آیهای است که در ابتدای سخنم قرائت کردم که شاید صریحترین آیات قرآن در این مورد است. میفرماید: یا ایهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَجیبوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسولِ اذا دَعاکمْ لِما یحْییکمْ[1]. چقدر تعبیر زیبا و عالی و صریحی است! میفرماید:
ای مردمی که ایمان آوردهاید و اجمالًا تصدیق کردهاید این پیغمبر و برنامه او را که شما را دعوت میکند به چیزی که شما را زنده میکند، این برنامه را بپذیرید.
اسلام همواره دم از حیات و زندگی میزند، میگوید این پیغمبر برای شما حیات و زندگی آورده است، شما الآن مردهاید، خودتان نمیفهمید، بیایید تسلیم این طبیب روحانی مسیحا دم بشوید تا ببینید چگونه به شما زندگی میدهد!
[1]. یس/ 70.
[2]. انعام/ 122.