بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 79

2. همدردی

در زهد اسلامی، زاهد زهد میورزد که ایثار کرده باشد، زهد میورزد که همدردی کرده باشد. همدردی یکی دیگر از اهداف زهد اسلامی است. یک انسان در مقامی که برایش مقدور است باید ایثار کند، ولی گاهی کار به جایی میرسد که از ایثار هم کاری ساخته نیست. در شرایطی زندگی میکند که مردم بینوا آنقدر زیاد و فراوانند که او نمیتواند با دادن لباسی که میپوشد، آنها را بپوشاند، یا با دادن غذای خود، آنها را سیر کند و یا با بخشیدن پولی که در جیب خودش دارد آنها را متمکن کند. از اینها گذشته است. جامعهای است فقیر و مفلوک و بیچاره که در گوشههای مملکت، مردم نان جو هم گیرشان نمیآید. یک وقتی میگفتند در سیستان بچهها را روزها مثل حیوان در صحرا رها میکنند تا علف بخورند. از یک نفر که در چنین جامعهای است چه کاری ساخته است؟ تنها یک کار ساخته است: همدردی کردن. فقط میتواند بگوید حالا که برادرانم ندارند بخورند، من چرا بخورم؟ حالا که برادرانم ندارند بپوشند، من چرا لباس فاخر بپوشم؟ به عبارت دیگر حالا که قادر نیست کمک مادی کند و دیگران را از فقر و مسکنت برهاند، با همدردی کردن کمک روحی به آنها میرساند. همین مقدار که میتوانم، به آنها کمک روحی میکنم نه کمک


صفحه 80

حدیث علی علیه السلام در فلسفه زهد

از کلمات خود آن حضرت است: انَّ اللَّهَ جَعَلَنی اماماً لِخَلْقِهِ، فَفَرَضَ عَلَی التَّقْدیرَ فی نَفْسی مَطْعَمی وَ مَشْرَبی وَ مَلْبَسی کضُعَفاءِ النّاسِ، کی یقْتَدِی الْفَقیرُ بِفَقْری وَ لایطْغِی الْغَنِی غِناهُ[1]

خدا مرا پیشوا قرار داده است و من وظیفه خاصی دارم که در خوراک و پوشاک و در زندگیم مانند ضعیفترین افراد امّت باشم، تا فقیر به این وسیله تسکین خاطری پیدا کند و غنی هم که مرا میبیند که در رأس اجتماع هستم غنایش او را طاغی و یاغی نکند.

داستانی است از یکی از بزرگان علمای شیعه، مرحوم وحید بهبهانی (محمّد بن باقر بن محمّد اکمل). از بزرگان علما و استاد بحرالعلوم و میرزای قمی و کاشفالغطاء و از کسانی است که حوزه علمی او در کربلا حوزه بسیار پربرکتی بوده و در کربلا هم زندگی میکرده است. ایشان دو پسر دارد یکی به نام آقا محمّد علی صاحب کتاب مقامع و دیگری به نام آقا محمّد اسماعیل. در شرح حال این مرد بزرگ نوشتهاند روزی عروسش (زن آقا محمّد اسماعیل) را دید که جامههای عالی و فاخر پوشیده است.

[1]. اصول کافی، ج 2/ ص 227.


صفحه 81

به پسرش اعتراض کرد که چرا برای زنت اینجور لباس میخری؟ پسرش جواب روشنی داد، گفت: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللَّهِ الَّتی اخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ[1]. مگر اینها حرام است؟ لباس فاخر و زیبا را چه کسی حرام کرده است؟ گفت پسرکم! نمیگویم که اینها حرام است، البته حلال است. من روی حساب دیگری میگویم. من مرجع تقلید و پیشوای این مردم هستم. در میان این مردم غنی هست، فقیر هست، متمکن هست، غیر متمکن هست، افرادی که از این لباسهای فاخر و فاخرتر بپوشند هستند ولی طبقات زیادی هم هستند که نمیتوانند اینجور لباسها بپوشند، لباس کرباس میپوشند. ما که نمیتوانیم این لباسی را که خودمان میپوشیم برای مردم هم تهیه کنیم و نمیتوانیم آنها را در این سطح زندگی بیاوریم.

ولی یک کار از ما ساخته است و آن همدردی کردن با آنهاست. آنها چشمشان به ماست، یک مرد فقیر وقتی زنش از او لباس فاخر مطالبه میکند، یک مایه تسکین خاطر دارد، میگوید: گیرم ما مثل ثروتمندها نبودیم، ما مثل خانه آقای وحید زندگی میکنیم؛ ببین زن یا عروس وحید این جور میپوشد که تو میپوشی؟ وای به حال آن وقتی که ما هم زندگیمان را مثل طبقه مرفّه و ثروتمند کنیم که این یگانه مایه تسلّی خاطر و کمک روحی فقرا هم از دست میرود. من به این منظور میگویم ما باید زاهدانه زندگی کنیم که زهد ما همدردی با فقرا باشد. روزی که دیگران توانستند لباس فاخر بپوشند ما هم لباس فاخر میپوشیم.

این وظیفه همدردی برای همه است ولی برای پیشوایان امّت خیلی بیشتر و دقیقتر است. این داستان را که میخواهم عرض بکنم در نهجالبلاغه است و زیاد شنیدهاید:

[1]. اعراف/ 32.


صفحه 82

علی علیه السلام بعد از جنگ جمل که در آن فاتح شدند، وقتی وارد بصره گردیدند، وارد بر خانه علاء بن زیاد شدند و او خانه بسیار مجلّلی داشت. حضرت اول به صورت اعتراض مانندی به او فرمودند: این خانه به این بزرگی را میخواهی چکار کنی؟ در خانه کوچکتری هم میتوانی زندگی کنی، تو در آخرت به خانه بزرگ احتیاج داری. بعد فرمودند: بلی میتوانی همین خانه بزرگ را وسیله خانه بزرگتری در آخرت قرار بدهی به شرط اینکه در این خانه مهمان بیاوری و آن را وسیله قرار دهی برای خدمت کردن به خلق.

بعد آن مرد عرض کرد: یا امیرَالْمُؤْمِنینَ! اشْکو الَیک اخی عاصِمَ بْنَ زِیادٍ من شکایت برادرم عاصم بن زیاد را خدمت شما میکنم. فرمودند: چطور شده است؟

عرض کرد: برادرم، زاهد و راهب و گوشهنشین شده، حاضر نیست غذای خوب بخورد و اصرار دارد غذای نامطبوع بخورد و لباس خیلی درشت بپوشد و از لذت دنیا کنارهگیری کرده است.

حضرت علی علیه السلام فرمودند: عَلَی بِهِ احضارش کنید. عاصم را آوردند. حضرت با بیان عتابآمیزی به او فرمودند: یا عُدَی نَفْسِهِ ای ستمگرک بر خود! لَقَدِ اسْتَهامَ بِک الْخَبیثُ؟ آیا شیطان تو را گول زده است؟ شیطان بر تو مسلّط شده است؟ چرا نعمتهای خدا را رها کردهای؟ تو کوچکتر از این هستی که خدا از تو بازخواست کند که چرا از نعمتهای من استفاده کردی. خدا نعمتها را برای استفاده کردن خلق کرده است. این مرد جواب خیلی روشنی داشت، گفت: یا امیرَالْمُؤْمِنینَ! هذا انْتَ شما که این حرف را به من میزنید، خودتان هم که مثل من زندگی میکنید. لباس من که از لباس شما درشتتر نیست، خوراک من که از خوراک شما پایینتر نیست. من مثل شما زندگی میکنم. فرمود: اشتباه کردهای، من پیشوای خلقم و تو یکی از مأمومین هستی. انَّ اللَّهَ تَعالی فَرَضَ عَلی ائِمَّةِ الْحَقِّ انْ یقَدِّروا انْفُسَهُمْ


صفحه 83

بِضَعَفَةِ النّاسِ کیلا یتَبَیغَ بِالْفَقیرِ فَقْرُهُ[1]. وظیفه

پیشوایان و امامان و زمامداران امّت وظیفه دیگری است. خداوند بر زمامداران حق واجب کرده است که زندگی خودشان را در سطح پایینترین افراد قرار بدهند، چون چشم توده مردم به آنهاست، برای اینکه با آنها همدردی کرده باشند، برای اینکه تسکینی برای آنها به وجود آورند و یک کمک روحی به آنها کرده باشند. البته در حدی که میتوانند باید کمک مادی بکنند، ولی در یک حدودی امکان کمک مادی وجود ندارد و باید کمک روحی کرد.

این هم فلسفه دیگری برای زهد. آیا اسلام همانطور که ایثار و کمک مادی را میپذیرد، همدردی و کمک روحی را هم میپذیرد؟ بلی میپذیرد، چون این هم یک کار هدفدار است، هدف معقول و مشروع.

چندین هدف دیگر در زهد اسلامی وجود دارد که تمام آنها زهد را یک امر معقول و انسانی میسازند؛ آن هدفها را در جلسه دیگر به عرض شما خواهم رساند.

[1]. نهجالبلاغه فیضالاسلام، خطبه 200، صفحه 663.


صفحه 84

این صفحه فاقد متن است


صفحه 85

فلسفه زهد در تفکر اسلامی

یکی از موضوعات زنده در تعلیمات اسلامی «زهد» است. ولی میتوانیم بگوییم امروز این مفهوم یک شکل مردهای پیدا کرده، یعنی دچار انحراف و تحریف شده است.

در جلسه گذشته دو مفهوم و دو تصور از «زهد» را ذکر کردم و عرض کردم این دو تصور هیچ کدام با تعلیمات اسلامی منطبق نیست. زهد یعنی انسان به یک زندگی ساده قناعت کند؛ در خوراک، در لباس، در مسکن و در تمام شئون زندگی ساده باشد و به کم قناعت کند، اما بر اساس یک حکمت و فلسفه خاص، نه بر اساس اینکه کار دنیا از کار آخرت جداست و نه بر اساس اینکه میان لذت دنیا و لذت آخرت تضاد و تعارض است، بلکه برای ضرورتهایی که یا عموماً و یا در مواقع و ظروف خاصی پیش میآید که عرض کردم یکی از آنها ایثار است؛ یعنی انسان در شرایطی که افراد دیگر هم احتیاج دارند و فقیرند، به خاطر اینکه بتواند به آنها خیر و کمک برساند، خودش برای خودش محرومیت ایجاد میکند. این یک کار فلسفهدار و یکی از شکوهمندترین خصائل انسانی است که انسان خودش


صفحه 86

را فدای دیگران بکند، لذت و آسایش خودش را فدای لذت و آسایش دیگران بکند. این آن چیزی است که قرآن کریم در سوره مبارکه هَلْ اتی با زبان بسیار رسایی آن را ستایش کرده است. در ارتباط با آن داستان معروف است که علی علیه السلام و خاندان پاکش غذای

خودشان را یک شب به یک فقیر، یک شب به یک یتیم و شب دیگر به یک اسیر ایثار کردند. آنچنان عظمت و اهمیت داشت که سورهای در این باره نازل شد: وَ یطْعِمونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یتیماً وَ اسیراً. انَّما نُطْعِمُکمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُریدُ مِنْکمْ جَزاءً وَ لا شُکوراً[1]. یعنی غذای خودشان را در حالی که به آن احتیاج داشتند، وقتی نیازمند دیگری را دیدند، فقیر، یتیم و اسیری را دیدند، از خودشان گرفتند و به دیگری دادند، برای چه؟ فقط برای رضای خدا.

این یک زهد فلسفهدار و علامت زندگی روح بشر است. اما آن دو تصور دیگری که برای زهد عرض کردم دو تصور مرده است یعنی دو تصوری است که نشاندهنده هیچ نمونهای از حیات در بشر نیست، منشأش دو فکر غلط است. آدم خیال میکند که حساب دنیا از حساب آخرت و حساب آخرت از حساب دنیا جداست و نمیداند که عبادتش همانطور که برای آخرت او مؤثر است برای دنیای او هم مؤثر است، و به طور کلی زندگی دنیایش همینطور که برای دنیایش مؤثر است برای آخرتش مؤثر است. یک فکر غلط میکند، به دنبال آن قدم غلط برمیدارد، به صورت یک موجود بیحس و مرده در میآید و نتیجه این میشود که دنیا و کار دنیا و زندگی دنیا را رها میکند، میرود در یک غار یا صومعه مینشیند و گوشه عزلت اختیار میکند به خیال اینکه از این راه به آخرت برسد. در نتیجه، هم از دنیا محروم میشود و هم از آخرت، و خودش هم یک موجود بیخاصیت و بیاثر میگردد. این، تصور مردهای از

[1]. دهر/ 8 و 9.