بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 82

علی علیه السلام بعد از جنگ جمل که در آن فاتح شدند، وقتی وارد بصره گردیدند، وارد بر خانه علاء بن زیاد شدند و او خانه بسیار مجلّلی داشت. حضرت اول به صورت اعتراض مانندی به او فرمودند: این خانه به این بزرگی را میخواهی چکار کنی؟ در خانه کوچکتری هم میتوانی زندگی کنی، تو در آخرت به خانه بزرگ احتیاج داری. بعد فرمودند: بلی میتوانی همین خانه بزرگ را وسیله خانه بزرگتری در آخرت قرار بدهی به شرط اینکه در این خانه مهمان بیاوری و آن را وسیله قرار دهی برای خدمت کردن به خلق.

بعد آن مرد عرض کرد: یا امیرَالْمُؤْمِنینَ! اشْکو الَیک اخی عاصِمَ بْنَ زِیادٍ من شکایت برادرم عاصم بن زیاد را خدمت شما میکنم. فرمودند: چطور شده است؟

عرض کرد: برادرم، زاهد و راهب و گوشهنشین شده، حاضر نیست غذای خوب بخورد و اصرار دارد غذای نامطبوع بخورد و لباس خیلی درشت بپوشد و از لذت دنیا کنارهگیری کرده است.

حضرت علی علیه السلام فرمودند: عَلَی بِهِ احضارش کنید. عاصم را آوردند. حضرت با بیان عتابآمیزی به او فرمودند: یا عُدَی نَفْسِهِ ای ستمگرک بر خود! لَقَدِ اسْتَهامَ بِک الْخَبیثُ؟ آیا شیطان تو را گول زده است؟ شیطان بر تو مسلّط شده است؟ چرا نعمتهای خدا را رها کردهای؟ تو کوچکتر از این هستی که خدا از تو بازخواست کند که چرا از نعمتهای من استفاده کردی. خدا نعمتها را برای استفاده کردن خلق کرده است. این مرد جواب خیلی روشنی داشت، گفت: یا امیرَالْمُؤْمِنینَ! هذا انْتَ شما که این حرف را به من میزنید، خودتان هم که مثل من زندگی میکنید. لباس من که از لباس شما درشتتر نیست، خوراک من که از خوراک شما پایینتر نیست. من مثل شما زندگی میکنم. فرمود: اشتباه کردهای، من پیشوای خلقم و تو یکی از مأمومین هستی. انَّ اللَّهَ تَعالی فَرَضَ عَلی ائِمَّةِ الْحَقِّ انْ یقَدِّروا انْفُسَهُمْ


صفحه 83

بِضَعَفَةِ النّاسِ کیلا یتَبَیغَ بِالْفَقیرِ فَقْرُهُ[1]. وظیفه

پیشوایان و امامان و زمامداران امّت وظیفه دیگری است. خداوند بر زمامداران حق واجب کرده است که زندگی خودشان را در سطح پایینترین افراد قرار بدهند، چون چشم توده مردم به آنهاست، برای اینکه با آنها همدردی کرده باشند، برای اینکه تسکینی برای آنها به وجود آورند و یک کمک روحی به آنها کرده باشند. البته در حدی که میتوانند باید کمک مادی بکنند، ولی در یک حدودی امکان کمک مادی وجود ندارد و باید کمک روحی کرد.

این هم فلسفه دیگری برای زهد. آیا اسلام همانطور که ایثار و کمک مادی را میپذیرد، همدردی و کمک روحی را هم میپذیرد؟ بلی میپذیرد، چون این هم یک کار هدفدار است، هدف معقول و مشروع.

چندین هدف دیگر در زهد اسلامی وجود دارد که تمام آنها زهد را یک امر معقول و انسانی میسازند؛ آن هدفها را در جلسه دیگر به عرض شما خواهم رساند.

[1]. نهجالبلاغه فیضالاسلام، خطبه 200، صفحه 663.


صفحه 84

این صفحه فاقد متن است


صفحه 85

فلسفه زهد در تفکر اسلامی

یکی از موضوعات زنده در تعلیمات اسلامی «زهد» است. ولی میتوانیم بگوییم امروز این مفهوم یک شکل مردهای پیدا کرده، یعنی دچار انحراف و تحریف شده است.

در جلسه گذشته دو مفهوم و دو تصور از «زهد» را ذکر کردم و عرض کردم این دو تصور هیچ کدام با تعلیمات اسلامی منطبق نیست. زهد یعنی انسان به یک زندگی ساده قناعت کند؛ در خوراک، در لباس، در مسکن و در تمام شئون زندگی ساده باشد و به کم قناعت کند، اما بر اساس یک حکمت و فلسفه خاص، نه بر اساس اینکه کار دنیا از کار آخرت جداست و نه بر اساس اینکه میان لذت دنیا و لذت آخرت تضاد و تعارض است، بلکه برای ضرورتهایی که یا عموماً و یا در مواقع و ظروف خاصی پیش میآید که عرض کردم یکی از آنها ایثار است؛ یعنی انسان در شرایطی که افراد دیگر هم احتیاج دارند و فقیرند، به خاطر اینکه بتواند به آنها خیر و کمک برساند، خودش برای خودش محرومیت ایجاد میکند. این یک کار فلسفهدار و یکی از شکوهمندترین خصائل انسانی است که انسان خودش


صفحه 86

را فدای دیگران بکند، لذت و آسایش خودش را فدای لذت و آسایش دیگران بکند. این آن چیزی است که قرآن کریم در سوره مبارکه هَلْ اتی با زبان بسیار رسایی آن را ستایش کرده است. در ارتباط با آن داستان معروف است که علی علیه السلام و خاندان پاکش غذای

خودشان را یک شب به یک فقیر، یک شب به یک یتیم و شب دیگر به یک اسیر ایثار کردند. آنچنان عظمت و اهمیت داشت که سورهای در این باره نازل شد: وَ یطْعِمونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یتیماً وَ اسیراً. انَّما نُطْعِمُکمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُریدُ مِنْکمْ جَزاءً وَ لا شُکوراً[1]. یعنی غذای خودشان را در حالی که به آن احتیاج داشتند، وقتی نیازمند دیگری را دیدند، فقیر، یتیم و اسیری را دیدند، از خودشان گرفتند و به دیگری دادند، برای چه؟ فقط برای رضای خدا.

این یک زهد فلسفهدار و علامت زندگی روح بشر است. اما آن دو تصور دیگری که برای زهد عرض کردم دو تصور مرده است یعنی دو تصوری است که نشاندهنده هیچ نمونهای از حیات در بشر نیست، منشأش دو فکر غلط است. آدم خیال میکند که حساب دنیا از حساب آخرت و حساب آخرت از حساب دنیا جداست و نمیداند که عبادتش همانطور که برای آخرت او مؤثر است برای دنیای او هم مؤثر است، و به طور کلی زندگی دنیایش همینطور که برای دنیایش مؤثر است برای آخرتش مؤثر است. یک فکر غلط میکند، به دنبال آن قدم غلط برمیدارد، به صورت یک موجود بیحس و مرده در میآید و نتیجه این میشود که دنیا و کار دنیا و زندگی دنیا را رها میکند، میرود در یک غار یا صومعه مینشیند و گوشه عزلت اختیار میکند به خیال اینکه از این راه به آخرت برسد. در نتیجه، هم از دنیا محروم میشود و هم از آخرت، و خودش هم یک موجود بیخاصیت و بیاثر میگردد. این، تصور مردهای از

[1]. دهر/ 8 و 9.


صفحه 87

زهد است.

یا آن تصور دیگر که خیال کنیم خداوند بخیل است از اینکه لذت دنیا را به همان کسی بدهد که لذت آخرت را میدهد و لذت آخرت را به همان کسی بدهد که لذت دنیا را میدهد، یعنی خیال کنیم که امکان ندارد انسان، هم در دنیا یک زندگی مرفه داشته باشد و هم در آخرت سعادتمند باشد و در نتیجه لذتهای دنیا را بر خودمان تحریم کنیم تا در آخرت به ما لذت بدهند. این یک تصور مرده است و کسی که چنین تصوری دارد به صورت یک موجود مرده در میآید.

اما آن کسی که رضای خدا را در چیز دیگری تشخیص میدهد، رضای خدا را در تراحم و تعاطف و خدمت به خلق تشخیص میدهد، رضای خدا را در این

تشخیص میدهد که: وَ یؤْثِرونَ عَلی انْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ[1]، از خود میکند و به دیگری میدهد، او به صورت یک موجود زنده در میآید وحیات عالیتری دارد.

چنین موجودی را باید گفت انسان زنده و بلکه زندهترین انسانها.

گفتیم فلسفه دیگر زهد، همدردی و همسطحی است. افراد بشر باید در زندگی مادی تا حدودی که ممکن است همسطح یکدیگر زندگی کنند. اختلافات طبقاتی که یکی «کشتی کشتی نعمت» داشته باشد و دیگری «دریا دریا محنت» درست نیست. البته نمیگویم همه افراد بشر باید در یک سطح زندگی کنند به طوری که آن که کار میکند و آن که کار نمیکند یک جور نعمت داشته باشند؛ نه، این حرف درست نیست. افراد بشر از نظر استعداد و ظرفیت و کار و ابتکار متفاوتند. زندگی میدان مسابقه است و هرکس که بیشتر فعالیت کند قهراً باید بهره بیشتر و بهتری داشته باشد، اما آن تمرکز ثروتهایی که از راه ظلم و تعدی و نه از راه کار و ابتکار و لیاقت

[1]

. حشر/ 9.


صفحه 88

به دست میآید، و آن فقرهایی که نه از ناحیه تنبلی بلکه به واسطه شرایط نامساعد به وجود آوردن ایجاد میشود، نباید وجود داشته باشد. علی علیه السلام فرمود:

لَوْلا حُضورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ بِوُجودِ النّاصِرِ وَ ما اخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَماءِ انْ لایقارّوا عَلی کظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلومٍ لَألْقَیتُ حَبْلَها عَلی غارِبِها وَ لَسَقَیتُ اخِرَها بِکأْسِ اوَّلِها[1].

درباره خلافت بحث میکند که چطور شد خلافت را بعد از عثمان پذیرفتم در صورتی که در چنین شرایطی بعد از اینکه چنین وضعی برای خلافت پیش آمده بود یک موی بدنم راضی نبود که چنین مسئولیتی را بپذیرم؛ و لهذا وقتی به او برای قبول خلافت مراجعه کردند فرمود: دَعونی وَ الْتَمِسوا غَیری فَانّا مُسْتَقْبِلونَ امْراً لَهُ وُجوهٌ وَ الْوانٌ[2]مرا رها کنید همانطور که اول رها کردید. بروید به کس دیگری پیشنهاد کنید. شما نمیدانید که ما روبروی چه حوادثی هستیم، چه حوادث رنگارنگی در آینده هست. همه را علی علیه السلام پیشبینی میکرد و لهذا طبعاً راضی نبود که چنین مسئولیتی را بپذیرد، ولی فرمود این وظیفه است و باید بپذیرد. چه وظیفهای؟ یکی این بود: خدا از دانایان امّت اسلام پیمان گرفته است، خدا برای علمای اسلام وظیفه قرار داده است، چه وظیفهای؟! یک وظیفه عالم اسلامی این است که وقتی با جامعهای روبرو میشود که در آن یک عده پُر میخورند و آنقدر میخورند که از پرخوری ثقل میکنند و دیگری آنقدر گیرش نمیآید که شکمش را سیر کند، در چنین شرایطی بر او واجب


[1]. نهجالبلاغه فیضالاسلام، خطبه 3 (معروف به خطبه شقشقیه)، صفحه 52.

[2]. نهجالبلاغه فیضالاسلام، خطبه 91، صفحه 271.


صفحه 89

داستان امام صادق علیه السلام در خصوص همدردی

در زمان امام صادق علیه السلام سالی در مدینه قطحی پیش آمد و اوضاع خیلی سخت شد؛ و میدانید در وقتی که چنین اوضاعی پیش میآید مردم دستپاچه میشوند و شروع میکنند به آذوقه خریدن و ذخیره کردن و احتیاطاً دو برابر احتیاج ذخیره میکنند. امام صادق علیه السلام از پیشکارشان پرسیدند که آیا ما ذخیرهای در خانه داریم یا نه؟ گفت: بلی ما به اندازه یک سال ذخیره داریم. پیشکار شاید پیش خودش خیال کرد که آقا میخواهد دستور بدهد چون سال سختی است برو مقداری دیگر هم ذخیره کن. برخلاف انتظار او آقا دستور دادند هرچه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش. گفت: مگر شما خبر ندارید که اگر بفروشیم دومرتبه نمیتوانیم بخریم؟

فرمود: توده مردم چه میکنند؟ عرض کرد: روزانه نان خودشان را از بازار میخرند و در بازار جو و گندم را مخلوط میکنند و از آن و یا از جو به تنهایی نان درست میکنند. حضرت فرمود: گندمها را میفروشی و از فردا برای ما از بازار نان میخری برای اینکه در شرایطی هستیم که مردم دیگر ندارند و ما نمیتوانیم کاری کنیم که مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند، زیرا شرایطش فراهم نیست، ولی برای ما مقدور است که خودمان را در سطح آنها وارد کنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید اگر من نان جو میخورم امام جعفر صادق علیه السلام هم که امکان مادیاش

اجازه میدهد نان گندم بخورد نان جو میخورد.