اقبال و احیای فکر دینی
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
الحمدللَّه رب العالمین بارئ الخلائق اجمعین و الصلوة و السلام علی عبداللَّه و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سیدنا و نبینا و مولانا أبی القاسم محمد صلی الله علیه و آله اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم:
یا ایهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَجیبوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسولِ اذا دَعاکمْ لِما یحْییکمْ[1].
بحثی که قبلًا پیش خودم در نظر گرفته بودم برای امروز که روز اربعین حسینی است در اینجا عنوان کنم «پیوند با شهیدان» بود، به مناسبت اینکه امروز روزی است که دو حادثه رخ داده است و این دو حادثه سبب
[1]. انفال/ 24 [ای اهل ایمان چون خدا و رسول، شما را به ایمان دعوت کنند اجابت کنید تا به حیات ابدی رسید.]
شده است که اربعین، اربعین باشد:
یکی داستان ورود اولین زائر رسمی به زیارت اباعبداللَّه علیه السلام یعنی روز ورود جابربن عبداللَّه انصاری از مدینه به کربلا برای زیارت، و دیگر اینکه به طور کلی
زیارت حسین بن علی علیه السلام در این روز مأثور است یعنی این روز، روز زیارت مخصوص اباعبداللَّه است. آمدن جابر به زیارت تربت مقدس اباعبداللَّه و همچنین سنّت زیارت کردن اباعبداللَّه از دور و نزدیک با زیارات مأثورهای که وارد شده است، همه به منظور پیوند با شهیدان است.
اول میخواستم درباره این مطلب بحث کنم و فلسفه زیارت رفتنها و زیارت کردنهای از دور را تحت همین عنوان بیان کنم، ولی این بحث موکول شد به وقت دیگر، چون در این چند روز گذشته در سه جلسهای که به مناسبت یادبود مصلح بزرگ اسلامی، اقبال پاکستانی، در اینجا تأسیس شد، قرار بر این بود که یک بحث نیم ساعتهای تحت عنوان «اقبال و احیای فکر دینی» ایراد کنم و نظر به اینکه وقت گذشت، خودم تقاضا کردم که موکول به وقت دیگر باشد.
از طرف دیگر دیدم بحث «اقبال و احیای فکر دینی» بحثی است که با نیم ساعت نمیتوان آن را پایان داد، و تجربه نشان داده است که هر وقت صحبت کوتاهی درباره اینگونه بحثها میشود، بکلی مبهم و ناقص و نامفهوم میشود. لذا گفتیم باشد برای مجالهای بیشتر که باید در جلسات متعدد در این باره صحبت کرد تحت عنوان احیای تفکر اسلامی، همان موضوعی که خود اقبال کنفرانسهایی تحت همین عنوان در پاکستان داده است، کنفرانسهای بسیار علمی و اجتماعی، و بنا بود من هم در اطراف همین موضوع صحبت کنم.
از این مرد کتابی چاپ شده است که مجموعهای است از هفت کنفرانس او در پاکستان که ظاهراً در محیطهای دانشگاهی ایراد شده است، چون سطح این کنفرانسها آنقدر عالی است که بعید به نظر میرسد که در مجامع عمومی ایراد شده باشد. قطعاً اینها در مجامع علمی ایراد شده
است. همه اینها تحت همین عنوان است.
البته هر کنفرانسی خودش یک عنوان مستقل دارد، یکی تحت عنوان «تجربه دینی»، دیگری تحت عنوان «محکهای فلسفی در تجربه دینی»، دیگری تحت عنوان «آزادی و جاودانی منِ بشری» و یکی تحت عنوان «روح فرهنگ و تمدن اسلامی» و یکی تحت عنوان «اصل حرکت در اسلام» و یکی دیگر در موضوع «آیا دین ممکن است؟» که این تیتر را میگویند اقتباسی است که از کانت کرده است، و بالاخره یک کنفرانس تحت عنوان «تصور خدا و معنی نیایش». به هر حال همه اینها را این مرد تحت عنوان «احیای فکر دینی» ایراد کرده است.
من نمیخواهم ادعا کنم که تمام حرفهایی که او در این موضوع بسیار بزرگ گفته است بیانتقاد است، و یا تمام حرفها همان است که این مرد آنها را ایراد کرده است، ولی از باب اینکه این موضوع را او عنوان کرده و در حدودی که یک نفر مفکر میتواند در این موضوعات بحث کند بحث کرده است، بسیار بسیار شایسته تقدیر و تمجید و تبجیل است. من امروز باید قسمت بیشتر حرف خودم را در اطراف حرفهای او قرار بدهم گو اینکه این بحث دامنه وسیعی دارد و شاید توفیقی پیدا شد و در جلسات دیگری موفق شدم درباره احیای تفکر اسلامی بحث کنم، ولی ابتدائاً میخواهم آن نقاط برجسته افکار او را به اطلاع شما برسانم.
اقبال مردی است اروپارفته و اروپاشناخته، مردی است که از تحصیلات جدید بهره بسیار عالی داشته است، مردی است که دنیای اروپا او را به عنوان یک متفکر و دانشمند و صاحبنظر میشناسد. او کسی نیست که در گوشه هند منزوی شده و از دور شبحی از اروپا در نظرش مجسّم شده باشد و بعد بخواهد انتقاداتی بکند. او اروپا را از نزدیک دیده و
شناخته و تجزیه و تحلیل کرده است. به علم جدید هم بسیار علاقهمند است و جوانان مسلمان را تشویق میکند که علوم جدید را بیاموزند. او کسی نیست که با علوم جدید مخالف باشد یا مسلمین را پرهیز بدهد که علوم جدید را نیاموزید.
با همه این حرفها که مردی است که تحصیلات عالیه خودش را در اروپا کرده و اروپا را شناخته است و به ارزش علم جدید فوقالعاده واقف و معترف است، در عین حال اولین چیزی که در گفتار این مرد جلب توجه میکند و آن را در اشعار خودش به صورت منظوم بیان کرده است این است که آن چیزی را که امروز «تمدن اروپایی» مینامند- یعنی مجموع شئون زندگی اروپایی، ایدهآلهایی که تمدن امروز اروپایی به بشر میدهد، راه و رسمی که به بشر میآموزد، اخلاق و عادات و بالاخره مسیری که اروپای امروز دارد- نه تنها یک چیز خوبی نمیداند بلکه یک امر بسیار بسیار خطرناکی، هم برای بشریت و هم برای خود مردم اروپا میداند؛ یعنی اقبال اروپارفته و اروپاشناخته، آینده تمدن اروپا را بسیار شوم و خطرناک میداند و این قسمتها را در کلمات خودش زیاد گنجانده است و من مایل هستم آن قسمتها را که از نوشتههای خود اقبال یادداشت کردهام برای شما بخوانم تا ببینید این مرد چه نظری راجع به تمدن امروز اروپا دارد و با اینکه به علم اروپایی خوشبین است، به تمدن اروپایی تا چه حدود بدبین است و تا چه اندازه مشرقزمینیها و مخصوصاً مسلمین را پرهیز میدهد که تحت تأثیر تمدن اروپا قرار نگیرند.
از جمله در کلمات خودش چنین میگوید:
آنها که چشمشان از تقلید و بردگی کور شده است نمیتوانند حقایق بیپرده را درک کنند. این فرهنگ و تمدن نیممرده اروپایی چگونه میتواند کشورهای ایران و عرب را حیات
نوین بخشد هنگامی که خود به لب گور رسیده است.
همچنین میگوید:
برجستهترین نمود تاریخ جدید، سرعت عظیمی است که جهان اسلام با آن سرعت از لحاظ روحی در حال حرکت به طرف مغربزمین است.
میگوید برجستهترین نمود تاریخ جدید این کشورها این است که به سرعت به سوی مغربزمین حرکت میکنند. بعد برای اینکه میان علم و تمدن مغربزمین تفکیک کند میگوید:
و در این حرکت هیچ چیز نادرست و باطل نیست چه، فرهنگ اروپایی از جنبه عقلانی آن (یعنی فقط از جنبه علمی و فکری) گسترشی از بعضی مهمترین مراحل فرهنگ اسلامی است.
یعنی اگر ما تنها جنبه فکری و علمی اروپا را در نظر بگیریم هرچه به آن سو برویم برای ما خطر ندارد چون علم، علم است و علم اروپا دنباله و امتداد علوم اسلامی است. فرهنگ اروپا به معنی علم اروپا دنباله فرهنگ اسلامی است.
ترس ما تنها از این است که ظاهر خیرهکننده فرهنگ اروپایی از حرکت ما جلوگیری کند و از رسیدن به ماهیت واقعی آن فرهنگ عاجز بمانیم.
میگوید آنچه من میترسم این است که ما این ظاهر را ببینیم، صنعت و علوم طبیعی را ببینیم، اما آن باطنی که بشر را به سوی آن سوق میدهد نبینیم، نتوانیم تجزیه و تحلیل کنیم. در جای دیگر کتاب خودش میگوید:
عقل به تنهایی قادر نیست که بشر را نجات بدهد و بزرگترین عیب فرهنگ اروپا این است که میخواهد با عقل به تنهایی (بدون اینکه با روح، با وجدان، با ایمان پیوندی داشته باشد، فقط با نیروی عقل) کشتی بشریت را از مهلکه نجات بدهد.
میگوید:
مثالیگری اروپا هرگز به صورت عامل زندهای در حیات آن در نیامده است.
مثالیگری اروپا یعنی ایدهآلیسم اروپا، کمال مطلوبهایی که فرهنگ اروپایی به بشر میدهد، مسلکهایی که به وجود میآورد، ایسمهایی که به وجود میآورد و خیال میکند ملحق شدن به این ایسمها بشر را میتواند نجات بدهد.
میگوید این ایسمها واقعاً نتوانسته است ماهیت اروپایی را عوض کند، انسانیش کند، و از مرحله لفظ و زبان جلو نیامده است. به عبارت سادهتر، اروپایی و اروپا زیاد از احسان و انساندوستی در کلام و نوشته و اعلامیههای خودش دم میزند ولی چون اینها فقط از فکر و عقلش سرچشمه میگیرد و نه از روحش، لذا در وجدان خودش اثر نگذاشته است. اروپایی میگوید انسان، ولی عملًا انساندوست نیست. اروپایی
میگوید حقوق بشر، ولی عملًا و واقعاً احترامی برای بشر و حقوق بشر قائل نیست. اروپایی روی فرهنگ ایسمهای خودش میگوید آزادی، ولی واقعاً در عمق روح خودش به آزادی ایمان ندارد. میگوید مساوات و عدالت، ولی در عمق وجدان خودش به عدالت و مساوات پایبند نیست. اقبال میگوید:
نتیجه آن پیدایش «منِ» سرگردانی است (یعنی روح سرگردانی است) که در میان دموکراسیهای ناسازگار با یکدیگر به جستجوی خود میپردازد که کار آنها منحصراً بهرهکشی از درویشان به سود توانگران است.
اینهمه که دم از عدالت زده است، تمام ایسمهای ضد و نقیض که در اروپا پیدا شده، نتیجه نهایی آنها چیست؟ بهرهکشی از درویشان به سود توانگران.
بعد میگوید:
سخن مرا باور کنید که اروپای امروز بزرگترین مانع در راه پیشرفت اخلاق بشریت است.
این یک نکته در روح آقای اقبال که آن را زیاد تبلیغ میکند و علاقهمند است مسلمانان، مخصوصاً جوانان مسلمان، آن کسانی که کم و بیش با ظاهر فرهنگ غربی آشنا هستند، به این نکته از این مرد خبیر آگاه مطلع، آگاه شوند.
نکته دومی که این مرد روی آن بسیار اصرار دارد این است که آن نقصی که در فرهنگ و تمدن اروپایی امروز وجود دارد، در فرهنگ و تمدن
اصیل اسلامی وجود ندارد؛ آن انتقادهای اصیل و اساسی که بر فرهنگ اروپا که فرهنگ مادی محض است وارد است، بر فرهنگ اسلامی وارد نیست. لهذا در قسمت دیگر کلام خودش کوشش میکند که پایههای اساسی فرهنگ اسلامی و مزایای فرهنگ و تمدن اسلامی را معرفی کند که من باز قسمتی از آنها را برای شما میخوانم تا بعد وارد مسئله احیای فکر دینی شوم. در آن قسمت از سخنان خودش اینجور میگوید:
مسلمانان، مالک اندیشهها و کمال مطلوبهای نهایی مطلق مبتنی بر وحیی میباشند که چون از درونیترین ژرفنای زندگی بیان میشود، به ظاهری بودن آن رنگ باطنی میدهد. برای فرد مسلمان شالوده روحانی زندگی امری اعتقادی است و برای دفاع از این اعتقاد به آسانی جان خود را فدا میکند.
خلاصه حرفش را برایتان توضیح بدهم، میگوید: اسلام آنچه را که برای بشر پیشنهاد میکند، چون پشتوانهاش ایمان مذهبی است و از وحی سرچشمه گرفته است، میتواند تا اعماق روح بشر نفوذ بدهد، همینطوری که نشان داده است و نشان میدهد که حتی در عصر حاضر چنین قدرتی را دارد.
پس اگر اسلام مثلًا حرّیت و آزادی را پیشنهاد میکند، اگر عدالت یا انساندوستی را پیشنهاد میکند، اگر حقوق بشر را پیشنهاد میکند، پیشنهادهایی است که در روح بشر ضمانت اجرایی دارد. ولی آنچه اروپا میگوید، پیشنهادهایی است که ضمانت اجرایی ندارد. میگوید بشریت امروز به سه چیز نیازمند است:
1. تعبیری روحانی از جهان.
یعنی اولین چیزی که بشر به آن نیازمند است این است که جهان تفسیری