هنر و اخلاق
رابرت جی اینگرسول
(ترجمه: مهدی حبیب اللهی)چکیده
هنر، نمایانگر مفاهیم ذهنی. است بنابراین، قبل از این مفاهیم ذهنی چیزی باید وجود داشته باشد. پس، زیبایی باید وجود داشته باشد تا ذهن آن را درک و هنرمند آن را به تصویرکشاند. رفتارهای زیبا و اخلاقی نیز توسط ذهن درک میشوند؛ چون هنر به تصویرکشیدن زیباییهای ذهنی و تقویت کنندهی خیال و تصور است. هر چه قوّهی خیال انسان قویتر باشد، حس همدردی او قویتر می شود و رفتارهای او اخلاقیتر میگردند.
شعر، به عنوان یک هنر، با موعظه سازگار نیست. هدف شاعران موعظهگر این بوده که بگویند ذهن آدمی بیمار است و توان درک زیباییها و رفتارهای نیکوی اخلاقی را ندارد.آن ها با شعرشان از هنر به عنوان وسیله ای برای گدایی رفتارهای اخلاقی استفاده کردند. آن ها حزن، ترس و چشم پوشی از لذتهای جهان طبیعی را که همگی با هنر و روح آن منافات دارد، تبلیغ میکنند.
رابطهی مستقیمی میان هنر و کارهای اخلاقی و یا ضد اخلاقی نباید وجود داشته باشد. اگر هنرمندی بخواهد با هنرش کار اخلاقی را ترویج دهد، دیگر هنرمند نیست، بلکه مبلّغ است، و اگرکاری غير اخلاقی را ترویج دهد، خلافکار است.
بحث دیگری که در موضوع اخلاق و هنر مطرح است، مسألهی برهنگی در آثار نقاشی و مجسمههای هنرمندان است. باید میان نقاشیهای عریان، که هدف از آن در معرض قرار دادن مغرضانهی اندام است و باعث ابتذال در هنر می شود، و دیگر آثار هنری، اعم از نقاشی و مجسّمهسازی که بیانگر مفهوم بلند پاکی، صداقت و صرف بودن است، تفاوت گذاشت.
هنر و اخلاق از جنبهی هم دیگری شبیه هم هستند. هنر، یعنی تناسب، و اخلاق، یعنی رفتار متناسب. از طرفی،کار هنری، یعنی کار با لذّت، و کار اخلاقی، یعنی رفتار با لذت. پس، در زندگی انسان اخلاقی، هیچ کاری بالاجبار و از روی مسؤولیّت و وظیفه وجود ندارد. از این رو، القا و آموزش اخلاق با خلق آثار هنری با ذات هنر و اخلاق منافات دارد.
به عقیدهی نویسنده، القا اخلاق با هنر، مانند ریاکاری است. هنر، به خودی خود، اخلاق آفرین است. رمان نویس هنرمند باید واقعیتها را منعکس کند تا اثرش جهانی و تأثیرش فراگیر شود. کشتن احساسات باعث رونق اخلاق نمی شود، بلکه این احساس است که به زندگی رنگ و بو داده، آن را از جمود و سستی بیرون میآورد و موجب تعالی روح میگردد. احساس زیبایی موجب پالایش روح می شود و این هدف اخلاق است.
هنر، بهترین شیوه ی ابراز مفاهیم است و اصولاً به خاطر همین مو ضوع پدید آمده است. از طریق هنراست که افکار قابل رؤیت میشود. در پس این اشکال هنری، اشتیاق و علاقه، غریزهی خلاّق، ذهن زاینده و احساساتی قرار دارد که به هنر حالت و برجستگی، نما و رنگ میدهد.
البتّه هیچگاه چیزی به عنوان زیبایی مطلق یا اخلاق مطلق وجود ندارد. ما اکنون به وضوح به این حقیقت که زیبایی و رفتارهای اخلاقی نسبی هستند واقفیم. ما مدتهاست که از این عقیدهی قدیمی که فکر، قبل از ماده وجود دارد و یا از نظریهی پوچ بودن افلاطونی، که پیش از نظریههای اندیشه شکل گرفت، عبورکرده ایم. اکنون حدّاقل در ارتباط با انسان، عقیده بر این است که افکار او در اثر محیط اطرافش و در اثر فعل و انفعالاتی که در ذهن او اتفاق میافتد، ایجاد میشود، و در نتیجه، اشیا، قبل از فکر موجودیت می یابند. تأثیراتی که این اشیا بر ما میگذارند باعث میشوند که ما به آنها علم پیدا کنیم. اطلاق صرف، بالاتر از ذهن انسان است. دانش و آگاهی ما به روابط میان اجزای کلیتی که به آن نام جهان گذارده ایم و تأثیراتی که بر ما میگذارد، مقید است رفتارها، بر اساس تجربه و نتیجهگیری عقلی، خوب یا بد لحاظ میشوند. زیبایی اشیا به واسطهی حالتی که در نتیجهی اَشکال خاص، رنگها و حالات ظاهری اشیا به ما دست ميدهد، درک می شود. در نتیجهی زیبایی، خوشحالی، لذّت و احساسات، علاوه بر لذّت کشف عقلانی و هیجان ادراک ظرافت هنری ایجاد میشود. تحقق واقعی زیبایی در زندگی یا از طریق تداعی اندیشهها، خاطرات، تجارب و تصور لذّتهای گذشته است و یا با به وقوع پیوستن ایدهآل های پیش بینی شده به دست میآید.
هنر باعث ایجاد و ارتقای پندار و زنده کردن ضمیر میشود. با قدرت پندار است که شما می توانید خود را جای دیگری فرض کنید. هنگامی که اعضای هیأت علمی دانشکدهای اخراج می شوند، مدیر دانشکده خود را جای آن نگون بختها تصور نکرده است، حاکم ستمگر خور را در سیاهچال محبوس نکرده است و به همراه قربانیانش به زنجیر کشیده نشده است. مأمور تفتیش عقاید احساس درد و وحشتی را که قربانی هنگام افتادن در آتش میچشد را درک نکرده است. ولی انسانی که از قوّهی تصور و پندار برخوردار است، هنگام کمک کردن به فقیر، در واقع، به خود کمک میکند. انسانهایی که در هنگام انجام ظلم و بدی دچار عذاب وجدان می شوند، خود را جای قربانی احساس میکنند. و اگر به ظالمی حمله کنند، گویا از خود دفاع میکنند. عشق و همدردی، زاییدهی قدرت پندار و تصور هستند.
پدران ما اشعار موعظه آمیز و بی روح میلتون ، یانگ و پلوک را با اشتیاق زیاد میخواندند. ولی هدف این شاعران موعظهگر از سرودن این گونه اشعار، قانع کردن خوانندگانشان بود که باور کنند ذهن آدمی بیمار و مریض است و مرهم و داروی شعری آنان برای تصفیه و تقویت فطرت اخلاقیِ انسان لازم است. چیزی که در نزد هنرمند واقعی و دانشمند حقیقی ارزشی چون داروی مسکن دارد.
این اشعار به نیّت اثبات این موضوع سروده شدند که رعایت فضیلت و اخلاق به منزلهی سرمایهگذاری جهت استفاده در جهان دیگر است. سرایندگان آنها معتقدند که هرکس نصیحتهای موجود در این اشعارِ جدی، ریاکارانه و حزنانگیز را دنبال کند، در جهان دیگر، مطمئناً اجر و پاداش زیادی دریافت خواهد کرد؛ هر چند که در این دنیا اندوهگین باشد. شاعران این اشعار معتقد بودند میان آهنگ و مذهب، شعر و فضیلت رابطهای وجود دارد و وظیفهی آنان دعوت همگان است که پای در آن دام گذارند.
آنها هدفمندانه این اشعار را نوشتند و هدف اخلاقی مشخصی را دنبال میکردند.آن ها مبلغانی بودند که طرح و نقشهای داشتند و هدفشان این بود که به همگان نشان دهندکه همهی دنیا پست و نابکار و خودشان پاک و خوبند. آن ها تحمل دیدن شادمانی انسان ها و مشارکت طبیعت را در احساس آنها نداشتند. در نزدآنان آواز خواندن پرندگان برای انسانها و آواز خواندن شادمانهی انسان ها و این که همه چیز در دنیا بدرخشد و با آهنگ ضربان قلب آدمی حرکت کند، غیر قابل تحمل بود. آنان قدرت درک این احساسات را نداشتند. آنها قادر به درک این واقعیت نبودند که همین شادمانی است که دست هنرمند را به حرکت در می آورد و به او توان خلق نمایی زیبا از رنگ و شکل میدهد.
درنگاه آن ها، شعر،نقاشی و مجسمه نتیجه و تولید ذهنی که پرورش یافتهی دریا وآسمان، گل و ستاره، عشق و روشنایی باشد، نیست. آن ها با شادی و خوشی تحریک نمیشدند و خود را مسؤول ابلاغ وظیفهی ابدی خویش میدانستند. آنها شیفتهی یاد دادن، موعظهکردن و مشخصکردن افراطی اشتباهات دیگران و توصیف فضایل اخلاقی خویش بودند. هنر در دست این افراد، مانند فروشندهی دورهگرد، روزنامه فروش و یا مبلغی گدا پیشه بود که بالاترین هدفش سرکوب لذت کافران بود.
در نگاه آنان، افراد شاد، کسانی هستند که با بی پروایی وظیفه و مسؤولیّت خود را از یاد بردهاند. و اشعار به اصطلاح واقعی آنان باعث میشودکه آنها دوباره به یاد فرومایگی و پستی خود بیفتند. شعر آنان همچون نشان دادن اسکلتی وحشتناک در جشنی شادمانه و چون ندایی از درون کسی که با استخوانهایش سرودی آهنگین میخواند است. شعرآنان همانند نشان دادن انگشت تهدید و اخطار به خوانندگان، در حال داشتن لبخند بر روی لب است.
این اشعار اخلاقی، موضوعات حزن انگیز را بیان و همانند تابلوهای کنار جاده، آدمی را به سمت قبر و نابودی راهنمایی میکنند. آنها مشتاقانه از گذر زمان، پیری و نابودی صحبت کرده و با لذّت، زردی و ترس را بر چهرهی مخاطبان جوان خود مشاهده مینمایند.
آنها جمجمهی مرگ را با دستانی مصمم مقابل چشمان عشق قرار میدهند.گلها را در زیر پایشان له میکنند و تاجی بافته شده از خار بر سر آدمی میگذارند.
به عقیدهی این شاعران، خوشحالی با فضیلت و اخلاق متضاد است. تعهد و اجبارِ مطلق همواره باید با انسان همراه باشد و برتر دانستن برخی از افراد جزء ضروریات است. ادبیات آنان تقبیح کردن و افترا زدن به خوانندگانشان است. آنان از سرگشتگی خوانندگان، هنگامی که دچار انحراف کامل شوند، لذّت میبرند. آنها مشتاق به تصویرکشاندن رنج گمشدگان، احساس بی ارزشی انسانها و زندگیشان و زشتی دنیای ناشناخته و پر از اسرار هستند. آنها از اسرار دل بی خبرند. آنها نمیدانند که بدون عشق و محبت، اخلاق و فضیلت بیمعناست و از این حقیقت که با فضیلتترین انسانها با احساسترین آنهاست ناآگاهند.
هنر، اساساً، به طور مستقیم ارتباطی با اخلاقیات و ضد اخلاقیات ندارد. هنر، به خاطر خود هنر ایجاد شده است.
هنرمندی که تلاش میکند درسی اخلاقی را با هنرش آموزش دهد به یک واعظ تبدیل میشود و هنرمندی که با کار هنری اش ضد اخلاقیت را ترویج میدهد واسطهی فساد میشود.
میان دو مفهوم انگلیسی nude (برهنه) و naked (عریان) تفاوت بسیاری وجود دارد؛ همان گونه که میان دو مفهوم طبیعی بودن و بدون لباس بودن تفاوت زیادی هست. در به تصویر کشاندنِ صرفِ پاکی و بیغشی چیزی پست تر و بی فرومایهتر از نشان دادن تصاویری که بر در معرض قراردادن و مخفی نکردن بعضی از اندام تاکید دارد وجود ندارد. ولی باید در نظر داشت همان طورکه تصویر بدون لباس ابتذال است، نقاشی برهنه، میتواند حاکی از پاکی و صرف بودن باشد.
مجسّمههای قدیمی یونان که با صلابت خاصی برهنه طراحی شدهاند و دست و پای آنان به نوعی ساخته شده است که گویا هیچ گاه با پوشیدن لباس آلوده نشده است، نمایی هستند از پاک بودن و رها بودن از هر آلودگی؛ بمانند انعکاس تصویر ستارهی صبح بر روی قطرهی لزران شبنم خوشبوی صبحگاهی.
اخلاق عبارت است از ایجاد هماهنگی مناسب میان رفتار و موقعیتهای پیش آمده. اخلاق، آهنگ رفتار است. یک تندیس هنری زیبا آهنگی است از تناسب. یک نقاشی زیبا آهنگی است از ترکیب شکل و رنگ. در نگاه کردن به یک مجسّمهی زیبا شما اثری از کار مشقتآمیز نمیبینید، آن مجسّمه از عشق و لذّت پدیدار آمده است. یک تابلوی زیبا نشانی از خستگی و زحمت ندارد، هر چه زیباتر باشد سادهتر به نظر میآید. بنابر این، چنین به نظر میآید که زندگی زیبا و با شکوه بدون رنج و زحمت ساخته شده است، در آن اثری از اجبار وجود ندارد، و تعهد و مسؤولیتّی در آن نیست. احساس وظیفه و تعهد در انسان باعث میشود که وی احساس کند کار پر مشقتی را باید انجام دهد، در حالی که انجام وظیفه برای انسان کامل، چیزی جز لذّت بی نهایت نیست.
هنرمندی که صرفاً به خاطر القای یک فضیلت اخلاقی کار میکند به کارگری زحمتکش تبدیل می شود. نبوغ آزاد او از بین میرود و او را به یک شهروند عادی تبدیل میکند. روح هنرمند باید با آهنگ تناسب ناخودآگاه به حرکت درآید؛ همان گونه که بدن با نواخت سمفونی، آزادانه به رقص در میآید. هیچ کس فکر نمیکند که مردان بزرگی که مجسّمههای باستانی را تراشیدند قصدشان آموزش جوانان در اطاعت از والدینشان بوده است. نمیتوان باورکرد که هدف مایکل آنجلو از کشیدن تابلوی مضحک و تا حدّی مبتذل "روز حساب" اصلاح دزدان ایتالیایی بوده است. در همهی این موارد، موضوع اثر توسط سفارش دهنده انتخاب شده و بعد هدف مهم تولید یک کار هنری بوده است، بدون این که کوچکترین تلاشی برای خلق یک کار اخلاقی شده باشد.
یقیناً تلاش کاروت، در طراحی مناظر بی نهایت شاعرانهی خانههای روستایی، صنوبرهای غمگین، تاکهای آویزان بر روی دیوارهای رنگ و رو رفته، برکههای ساکت، گلههای گاو آرام، دشتهای سایه و روشن تحت تأثیر نور خورشید با آسمان آبی در بالای آن، همه، بدون در نظر داشتن مفاهیم اخلاقی شبیه به ده فرمان انجام شده است.
همان تفاوتی که میان ریاکاری و فضیلت هست میان هنر اخلاقی و تولید ابتکارِ صرف نیز یافت می شود. رمان نویسانی که تلاش میکنند به آنچه که به اصطلاح "صداقت اخلاقی" نامیده میشود وفادار بمانند، از هنر فاصله میگیرند. آنها دو نوع شخصیت خلق میکنند (یا دو نوع کاریکاتور): اوّل، شخصیتی که هیچگاه وجود نداشته است، و دیگری، شخصیتی که هرگز به وجود نخواهد آمد. هنرمند واقعی هیچ کدام را خلق نمیکند. در آثار او، آدمها و افراد عادی را میبینید که دارای تضادهاو ناسازگاریهایی که برای هر انسانی وجود دارد، هستند. هنرمندان بزرگ، آیینه را روبه روی طبیعت میگیرند و طبیعت با دقّتی نامحدود تصاویرش را در آن منعکس می کند.
نویسندگان اخلاقی و غیر اخلاقی (یعنی کسانی که غیر از هنر، هدف دیگری در خلق هنر دارند) از آیینههای محدّب یا مقعرو یا آیینههای ناهموار استفاده میکنند، و نتیجهی آن، نمایش تصاویر زمخت و بد شکل است. رمان نویس و هنرمند ناتوان، در پی ایجاد کار غیر ممکن یا استثنایی است، در حالی که هنرمند دارای نابغه، کاری جهانی و عالمگیر انجام میدهد،کلمات و نوشتههایش با نظم به تپش در میآیند و با آهنگی منظم فروکش میکنند. او برای همهی نژادها و همهی زمانها مینویسد.
هدف برخی از مصلحان عالم که در پی اصلاح انسان بوده اند، از بین بردن شور و احساس و نابودی آرزوها بوده است و اگر این هدف تحقق مییافت زندگی به باری سنگین و غیر قابل تحمل تبدیل میشدکه در آن یک آرزو وجود داشت، یعنی آرزوی فنا. هنر، در بالاترین فرمش، موجب افزایش احساس شده، به زندگی آهنگ، رنگ ومزه میدهد. ولی در همان حال که احساس را افزایش میدهد، آن را پالایش و تصفیه میکند و افق زندگی را وسعت میدهد. ضروریات زندگی روزمره، انسان را درون زندان و محبس قرار میدهد. در پرتو تأثیرات هنر، دیوارهای زندان، منبسط می شود، سقفها بالاتر میرود و زندان به معبد و پرستشگاهی بزرگ تبدیل میگردد.
هنر، وسیلهی وعظ و هنرمند موعظهگر نیست. هنر، غیر مستقیم به هدف میزند. زیبایی، پالاینده است. کمالِ در هنر، کمالِ در رفتار را موجب میشود. تناسبِ در موسیقی، به صورت ناخودآگاه، موجب تناسب در زندگی میشود. پرندهای که آواز میخواند، قصد اصلاح اخلاقی ندارد، اما آهنگ او انسانساز است. زیبایی در طبیعت از طریق درک ارزش آن و همدردی حسرت از نازیباییها تأثیر میگذارد. تأثیر زیبایی از طریق عتاب و سرزنش و اهانت و تحقیر و اجبار انجام نمیگیرد و طبیعت بدون اینکه به حساب آورده شود و کسی آن را درک کند، زیبا و تأثیرگذار است. اگر گلهای رز، در رنگ زیبای قرمزشان و عطر دل انگیزشان، شعارهایی نظیر این که خرسها پسر بچههای بد را می خورند و راست گویی بهترین کار است را داشتند، غیر قابل تحمل میشدند.
هنر موقعیتی را ایجاد میکند که در آن، انصاف، مهربانی و فضیلت، ناخودآگاه رشد میکنند؛ همان طور که باران بدون نصیحت کردن باعث روییدن دانه میشود و نور برای رشد گل و تاک شرط و قانونی نمیگذارد. قلب انسان با ترحم و درک زیباییها نرم میشود.
جهان بمانند فرهنگ لغتی است برای ذهن که در این فرهنگ لغت، انسانِ دارای نبوغ میتواند شباهتها، همانندیها و قرینههایی را میان لغات متضاد بیابد. میتواند یکسانی را در تفاوت و تأیید را در تضاد ببیند. ولی زبان از انبوهی از تصاویر تشکیل شده است. تقریباً هر کلمهای یک اثر هنری است؛ تصویری است که از یک صدا حکایت میکند و این صدا را علامتی نمایندگی میکند که نه تنها صدا را، بلکه تصویر چیزی را، ارایه میدهد که هم در دنیای خارج و هم در داخل ذهن وجود دارد؛ و با کمک این کلمات که روزی تصویر بودند تصاویر ذهنی دیگری ساخته می شود.
بزرگترین تابلوها و مجّسمهها و جالبترین و حیرتآورترین آثار، توسط کلمات خلق شدهاند. آنها همواره به همان تازگی که اوّلین بار از دهان آدمی خارج شدند هستند. گویا این که پنلوپ (افسانهی پنلوپ زوجهی اوديسوس[1]هنوز در حال نخ ریسیدن، بافتن و انتظار کشیدن است. هنوز اوّلیسز[2]افسانه يونان ، قهرمان حماسهی اوديسه، منسوب به هومر، شاعرنابيناى يونانى) کمان در دست دارد و تیرش را مشتاقانه از میان حلقهها پرواز میدهد. هنوز اشکهای کوردلیا (شخصیت یکی از نمایشهای شکسپیر) در حال ریختن است. بزرگترین نمایشگاه هنری جهان را در کتابهای شکسپیر میتوان یافت. نقاشیها و سنگهای مرمر درون واتیکان و موزهی لوور در حال از بین رفتن و خرد شدن هستند، در حالی که در مقابل،کارهای شکسپیر همچنان پابرجاست. رنگ و شکل کارهای او به بالاترین احساس زندگی جلا و حرکت میدهد.
هر چیزی به غیر از حقیقت از بین می رود و نیازمند پوشیدن نقاب میگردد. روحهای کوچک در برابر طبیعت احساس حقارت میکنند و از درک و تصویر آن، آن گونه که هست، عاجز میشوند. ریاکاران تظاهر میکنند دارای آن احساسی که هرگز درک نکردهاند هستند. شعر اخلاقی، مانند جوی آبی است که هرگز اجازهی لب ریز شدن آب از کنارههایش را نمیدهد. این جوی آب، خاکریزهایی دارد که به آرامی و بدون خرابی، طغیانهای احساسی را عبور میدهد و اجازهی فوران و طغیان نمیدهد، برای طبیعت، بهانهتراشی میکند و عشق را مایهی شر و در عین حال جالب میپندارد. هنر اخلاقی، پاها و صورتها را با لباسی کثیف به تصویر میکشاند؛ گویا که در نظرش، بدن زشت و وقیح است. با کشیدن لباس، صرف و محض بودن را مخفی میکند. ناتوانی، تبدیل به کار اخلاقی میگردد، و ضرورت با گستاخی نام میگیرد. هنر اخلاقی، جهالت را اصل پاکی و خلوص میداند و بر این باورکه فضیلت یار و همراه نابینایان است پافشاری میکند.
هنر، خلق میکند، ترکیب میکند و سپس آشکار مینماید. هنر، بالاترین شیوهی تجلّی فکر، احساس، عشق و بصیرت است. هنر، بهترین شکل بیان، تاریخ و رسالت است. هنر به ما اجازه میدهد که به روح بدون نقاب نظر افکنیم، در اعماق احساس فرو رویم و ارتفاع و عمق عشق را درک نماییم.
در مقایسه با آنچه که در ذهن است، دنیای خارج کمتر موجب بهت و تحسین میشود. تأثیری که از دیدن کوهها، دریاها و ستارهها در انسان ایجاد میشود، به اندازهی موسیقی واگنر، عمیق و مهیّج نیست. با خواندن نمایشنامههای "تریلوس و کرسیدا " "هملت" یا "لیر"، مجمع الکواکب، به نظرکوچکتر و حقیرتر به نظر میآیند. دریاها و ستارهها در حضور قهرمانی که درد و مرگ را هیچ میانگارد، چه صلابتی دارند؟ دریاها و ستارهها در مقایسه با قلب انسانها چیستند؟ سنگ در برابر مجسّمه، چه حرفی برای گفتن دارد؟
هنر، تمدن ساز است، چون فکر را روشن میکند، توسعه میدهد، تقویت میکند و شرافت ایجاد میکند. هنر، با زیبایی، با احساس و با ایدهآلها سروکله میزند. هنر، زاییدهی کار دل است. اگر بخواهد عالی باشد باید با انسانها همدم گردد، باید مطابق تجربه، امید، ترس و تواناییهای انسان باشد. هیچ کس به نقاشی یک کاخ اهمیتّی نمیدهد، چون که در تصویر آن، چیزی که دل را تحت تأثیر قرار دهد وجود ندارد. تصویر قصر، حکایت از مسؤولیّت، زندان و رسم و رسوم دارد، از ترس و بیم و خستگی روایت میکند. تصویر یک کلبهی روستایی که سقفش از کاه وگل پوشیده شده و بر روی دیوار آن تاکی بالا رفته است و زندگی سادهای را با آفتاب و سایهی طبیعیاش، با درخت خم شده از میوههایش، با گُل هایش، با کودکان خوشحالش، با وزوز زنبورهایش به تصویر میکشاند، همگی شعری هستند بمانند لبخندی در بیابان.
تصویر بانویی با لباس مخمل و زیور آلات، تابلوی ضعیفی میسازد که از آزادی کافی برخوردار نیست. نقاش آن تابلو از شادی بسیار دور و ذهنش از احتیاط پر شده است. در همهی انواع هنر، شما میتوانید ردی از هرج و مرج و آزادی بیابید؛ همان گونه که در همهی هنرمندان میتوان اثری از سرکشی و تمرّد را که از آن با عنوان نبوغ یاد میشود، مشاهده کرد.
مجسّمههای یونانی، سمبل مادران و خواهران هستند. از این سنگهای مرمر، تلاش ساختن موسیقی احساس میشود. آنها قلب مردان را از ستایش و شفقت لبریز کردهاند. آنها تکریم، تحسین و عشق را برافروخته اند. مجسّمهی ونوس دو میلو که حتّی شکستگیهای آن به زیبایاش آسیبی نزده است، موجب سرافرازی نژاد آدمی است. معجزهی اقتدار و زیبایی است، ایدهای است عالی از بانویی کامل، آهنگی است در سنگ مرمر. تمام خطوط بر روی اثر به نحوی به هم میرسند که از شادی و زیبایی اثر حکایت کنند. چهرهی او گویای آرامش و چشمانش لبریز از عشق است.
اثر احتیاط آمیز، هنرمندانه نیست، بلکه محاسبهگرانه است. نبوغ، روح رها شدن و شادمانی و فرار از مسؤولیّت است. نبوغ، از میان پیچ و خمهای امواج عبور میکند و در بی اعتنایی به رفتارها و نتیجهی آنها متبلور میشود. در لحظهای گویا قانون علت و معلول بی اثر میشود، روح آزاد میگردد و توجهی حتّی به خویشتن ندارد. محدودیتها به فراموشی سپرده میشود، طبیعت به نظر تابع اراده میگردد، تنها هدف وجود دارد و عالم به سمفونی تبدیل میشود.
هر ذهنی، نمایشگاه هنر است، و هر روحی، کم و بیش یک هنرمند است. تابلوها و مجسّمههایی که اکنون زیبا بخش دیوارها و ساختمان ها و یا روشن کنندهی صفحات کتابها هستند، در اصل، از نمایشگاههای شخصی ذهنی تراوش کردهاند.
این روح یا همان هنرمند، تصاویر ذهنی خویش را با تصاویر برگرفته از نمایشگاههای ذهنی افراد دیگر مقایسه میکند و سپس چیزی را خلق میکند. هنرمند، کامل ترین تصاویر ذهنیاش را انتخاب میکند، تکهها را به کاملترین وجه کنار هم میچیند، تصاویر و مجسمههای جدیدی پدید میآورد و به کمالی که در نظر دارد میرسد.
هنر، یعنی ابراز آرزوها، امیال، لذّتها، پیشبینیهاو احساس در قالب رنگ. هنر، یعنی قرار دادن عشق، امید، شجاعت و پیروزی درون سنگ مرمر. هنر، یعنی نقاشی رؤیاها و خاطرات در قالب کلمات و به تصویر کشاندن پاکی سپیده دم، قدرت و جلال ظهرهنگام، شفقت غروب و رمز و شکوه شبانگاهان. هنر، یعنی در قالب صدا به نادیدنیها نما و حس دادن و به اشیای معمولی روی زمین جواهر و تزیینات ذهنی دادن. و اینها، همه، هنر است.
منابع
http://www.infidels.org/library/historical/robert_ingersoll/art_and_morality.html
Odysseus.- 1
Olysseus.- 2
نقد اخلاقی هنر
الا پیک
ترجمه: مهدي حبيب اللهيچکیدهبه طورسنتّي، دو موضع متضاد فلسفي در ارتباط با مشروعيّت ارزیابی کردن هنر وجود دارد: "مورالیزم" (بر اساس اصول اخلاقی)، و " اُتونامیزم" (بر اساس استقلالگرایی). طبق مورالیزم، ارزشهای زیباشناسی هنر میبایست توسط ارزشهای اخلاقی مشخص شود. در مقابل، در شیوهی اُتونامیزم به کار بستن اصول اخلاقی برای ارزیابی هنر صحیح نیست و صرفاً جنبههای زیباشناسی باید مد نظر قرارگیرد.
کارهای اخیری که در مورد نقد اخلاقی هنر انجام شده است، به ارایهی نظریههای جدیدی در این موضوع منجر شده است که برخی از آنها نمونهای تعدیل شدهی نظریههای مورالیزم و اتونامیزم بوده، حدّ وسط این دو نظریهی افراطی قرار میگیرند.
اکنون نه تنها موضوع بررسی اخلاقی آثار هنری بی اشکال است، بلکه بحث بر سر این است که آیا می توان این نوع ارزشیابی را جزء بررسیهای زیباشناسی آثار هنری دانست. منازعات معاصر، بیشتر بر روی هنرهای روایی متمرکز شده است؛ زیرا این بخش از هنر دارای ویژگیهای منحصر به فردی است که نقد اخلاقی هنر به آنها مرتبط میشود. تلاشهایی برای سادهکردن موضوع نقد اخلاقی هنر با اجتناب از ورود به مباحث فرعی، از قبیل تأثیر هنر بر روی مخاطب و سانسور، انجام شده است. با این حال، هنوز علاقهی زیادی برای درگیرکردن آثار هنری روایی در داشتن نقشی مهمتر در مباحث اخلاقی وجود دارد. از این رو، منازعهی نقد اخلاقی هنر، به موضوعاتی نظیر این که چرا هنرهای روایی دارای ارزش خاص شده و یا وسعت و ملاکهای مفهوم زیبا شناسی چیست، نیز پرداخته است.
واژه های کلیدی[1]
مورالیزم، اتونامیزم، هنر روایی، فورمالیزم، زیباشناسی عامه پسند.
مقدّمه
"نقد اخلاقی" به افزودن عنصری اخلاقی درتأویل و ارزیابی هنرگفته میشود. دو نظریهی سنّتی متضاد در موضوع نقد اخلاقی اُتونامیزم و مورالیزم هستند. نظریهی نخست بر این عقیده استوار است که نقد اخلاقی هرگز مشروع نیست؛ زیرا ارزشهای اخلاقی و زیباشناسی دو عنصر متفاوت و مستقل از هم هستند. نظریهی دوم، ارزش زیباشناسی را را در حدّ ارزش اخلاقی دانسته و نقد اخلاقی را کاری ممکن و مشروع میداند. نمونههای افراطی این دو نظریه، جذّابیتها و نواقص هر یک را در بخش دوم مقاله مورد بحث قرار خواهیم داد.
در سال های اخیر، منازعهی نقد اخلاقی مجدداً مطرح شده است. طرح مجدد این بحث تا حدّی مدیون مجموعه مقالات نقد اخلاقی است که در نتیجهی همایش فلسفه و ادبیات میان سالهای 1997 و 1998 میلادی به چاپ رسید. در پایان همین رساله، اشارهای به آن مجموعه مقالات خواهیم داشت.
بخش دیگری از منازعهی نقد اخلاقی وجود دارد که در طی آن مواضع و نظریههای متعادل تر و قابل قبول تری ارایه میشود. در این شاخه، نظراتی همچون اتونامیزم متعادل، مورالیزم متعادل و اخلاق گرایی مطرح میشود.
در آثار نوشته شده در این شاخه نیز تمرکز اصلی بر روی هنر روایی است. محور اصلی مباحث، حول این موضوع است که «آیا حوزهی ارزشهای زیبا شناسی می بایست ارزش های اخلاقی را در هنرهای روایی شامل شود؟»
در پاسخ، نظراتی داده شده است، نظیر: الف) هرگز؛ ب)گاهی، هنگامی که اثر هنری به موضوعات اخلاقی اشاره دارد خوبیها و بدیها را مطرح نموده است)؛ ج) ممکن است (هنگامی که اثر هنری به موضوعات اخلاقی اشاره دارد.
از آن جا که تفاوتهای اساسی از لحاظ سبک القا و محتوا در انواع مختلف هنر وجود دارد، ممکن است گنجاندن هنرهای انتزاعی از قبیل موسیقی، رقص و برخی هنرهای زیبا، مانند هنرهای روایی در منازعهی نقد اخلاقی مناسب نباشد. آن چه که باعث شده هنرهای روایی را در این بحث بگنجانیم، سر وکار داشتن مستقیم و صریح این نوع از هنر با موضوعات انسانی و اخلاقیات بوده است. هنرهای زیبا و انتزاعی مقولهی دیگری است که بحث جداگانه ای را می طلبد و تاکنون هیچ گاه در فلسفه مورد بحث واقع نشده است.
بخش سوم مقاله، به مناظرهی میان طرفداران اتونامیزم متعادل، یعنی اندرسون و دین، و طرفداران مورالیزم متعادل، یعنی نوئل کرول، اختصاص دارد. در این بخش، دلایل کرول در بارهی ادعایش مبنی بر این که حداقل در برخی موارد ویژگیهای اخلاقی در آثار هنری روایی میتواند ارزش زیباشناسی داشته و مورد نقد هنری قرارگیرد، ارزیابی میشود.
بخش چهارم، نظریهی اخلاق گرایی که توسط بریزگوت مطرح شده را بررسی می نماید. در این بخش، مشاجرهی اندرسون و دین، که معتقدند مورالیزم و اخلاقگرایی یک نظریهی واحد هستنند، ارزیابی شده، ضعف و نادرستی این ادعا و دلایل آنها و این که این دو نظریه کاملاً متفاوت هستند، اثبات میشود.
بیشتر مباحث مطرح شده میان نظریههای اتونامیزم، مورالیزم و اخلاقگرایی، بر نواقص و ضعفهای موجود در دلایل خاص دو نظریهی مورالیزم و اخلاق گرایی متمرکز است. در حقیقت، موضوع کلیدی این منازعه که جزئیات دیگر را نیز تحت تأثیر قرار داده است، وسعت و محدوده ی تعریف مفهوم زیبا شناسی است. در حالی که طرفداران نظریههای اتونامیزم و مورالیزم افراطی، زیباشناسی را بسیار محدود تعریف می کنند، نظریه پردازان اخلاقگرایی، مفهومی وسیعی برای آن قایل هستند.
2. اتونامیزم و مورالیزم افراطی
به طورسنّتی، دو دیدگاه پیرامون رابطهی میان هنر و اخلاق وجود دارد. یکی از آنها به اتونامیزم (استقلالگرایی یا زیباگرایی) معروف بوده و اِعمال مقولههای اخلاقی را در ارزیابی آثار هنری ممنوع میداند و بر این عقیده است که تنها جنبههای زیبا شناسی مناسب است. در مقابل، دیدگاه دیگری به نام مورالیزم وجود دارد که بر این اعتقاد است که آثار هنری، تماماً یا تا حدّی، با ملاک ها و ارزش های اخلاقی بررسی شوند. هر دو دیدگاه، به طورگسترده، با مشکلاتی مواجه هستندکه دلیل اصلی آن عدم درک صحیح از دو مفهوم هنر و زیباشناسی است.
مورالیزم افراطی نظریهای است که میزان زیباشناسی یک اثر هنری را با ملاک ارزش اخلاقی آن می سنجد. افراطیترین نسخهی این نظریه، همهی ارزشهای زیبایی را نوعی ارزش اخلاقی میداند. یکی از طرفداران نظریهی مورالیزم تولستوی است که با یکسان دانستن هنر و زیبایی مخالف است. او میگوید:
«مشکل این گونه تعریف ها این است که ملاک در نظرگرفته شده، لذّتی است که هنر موجب میشود، و نه هدفی که میتواند در زندگی بشریت ایجاد کند.»
تولستوی، اهمیّت اخلاقی هنر در جامعه را در مقابل ارزش زیباشناسی آن ضروریتر میداند.
نظریههای کاهشگرایی اجتماعی، از قبیل زیبا شناسی عامه پسندکه توسط محققانی چون پیر بردو، راجر تیلور و دیگران مطرح گردید، نیز از نسخههای دیگر مورالیزم افراطی است.
مورالیزم افراطی، به خاطر نادیده گرفتن ارزشهای زیباشناسی خاص و عمده، مورد نقد قرار گرفته است. در مورالیزم افراطی پاسخ گویی به این پرسش که هنر را چگونه میتوان از سایر تولیدات فرهنگی از قبیل مثلاً خطابههای سیاسی مجزا دانست، با اشکال مواجه میشود؛ چرا که در تعیین معیارهای سنجش زیبایی، ملاکی که مختص به هنر باشد و آن را از دیگر محصولات فرهنگی مجزا کند،گنجانده نشده است.
اتونامیزم و زیباییگرایی ذاتاً یک چیز هستند. عنوان اتونامیزم ،که به معنای استقلالگرایی است، بر این حقیقت تأکید میکند که ارزش زیباشناسی یک اثر هنری باید مستقل از سایر ارزشها، از جمله ارزش اخلاقی، سنجیده شود. عنوان زیباگرایی نیز بر این حقیقت تأکید دارد که ارزش زیبا شناسی یک اثر هنری و ویژگیهای صرفا زیباشناختی آن دارای اهمیّت است. منظور از معیارهای صرفاً زیباشناسانه در نزد عدّه ای از طرفداران نظریهی اتونامیزم، ویژگیهای ظاهری و زیباییهای ذاتی و در نزد عدهای دیگر، تنها، ویژگیهای ظاهری است.
لازم به ذکر است که نظریههای استقلالگرایی (اتونامیزم) و ظاهرگرایی، کاملاً یکسان و همانند نیستند؛ هرچند که طرفداران ظاهرگرایی بیشتر به اتونامیزم تمایل دارند. در نظریهی ظاهرگرایی اعتقاد بر این است که روش شایسته در برخورد با هنر و آثار هنری ویژگیهای صوری و ظاهری آن است و همین ویژگیها معیار مشخص کردن جنبههای زیباشناختی اثر هنری قرار میگیرد. ظاهرگرایانی همچون کلیوبل، زیبایی مطلق را در ارزیابی هنر، شایسته نمیداند. ظاهرگرایان دیگری که زیبایی ذاتی را در ارزیابی به حساب میآورند معتقدند زیبایی ذاتی، جزیی از ویژگیهای ظاهری اثر هنری است.
واژهی زیباگرایی شاید مناسب ترین عنوان برای نظریهای باشدکه در آن ارزش زیباشناختی یک اثر هنری را بالاترین ارزش آن می داند. به نظر میآید زیباگرایان زیاد علاقه مند به تعریف و توضیح نظریهی خود نباشند، ولی در مواردی که این کار را کرده اند به معیارهای اخلاقی متوسّل شده اند. به این معنی که در توجیه این اعتقاد که «اصول زیباشناسی، ملاک غالب در قضاوتهای انسانی است»، نیازمندند به ارزشهای اخلاقی متوسّل شوند. برای مثال: ریچارد پاسنر، در مقاله اش تحت عنوان «در مخالفت با نقد اخلاقی»، ظاهراً خود را زیباگرا معرفی می کند، ولی به طعنه، خود را زیباگرایی می داند که برای اثبات نظریهاش به توجیه اخلاقی روی میآورد. او میگوید:
«دیدگاه زیباگرایانه یک دیدگاه اخلاقی است، دیدگاهی است که ارزشهایی نظیر آزادی، رهایی، لذّت جویی، کنجکاوی، صبر، تهذیب نفس و حمایت از قلمرو خصوصی، و در یک کلام، ارزشهای آزادی مدارانهی اصالت فرد را مورد تأکید قرار میدهد.»
زیباگرایی در شدیدترین شکل خود میتواند به عنوان نسخهای از مورالیزم افراطی قلمداد شود.
در هر صورت، هر دو نظریه از یک لحاظ دیدگاهی یکسان در مورد ارزشهای زیباشناسی دارند؛ چرا که هر دو، دیدگاهی تعدیل دهنده نسبت به ارزشهای زیباشناسی داشته و آنها را آن گونه که هستند مورد ارزیابی قرار نمیدهند.
لازم به ذکر است که زیباگرایی، در همهی موارد، نظریهای افراطی نیست و دو واژهی اتونامیزم (استقلال گرایی) و زیباگرایی میتوانند استفادهها و مفاهیم متفاوتی داشته باشند. علّت رایج شدن استفاده از واژهی اتونامیزم در ادبیات چند سال اخیر، به این تصور برمیگردد که طرفداران نظریهی زیباگرایی، در همهی فرمها و نسخههایش، ارزش زیباشناسی را معیار مستقل و مجزایی دانسته و به دیگر معیارها اهمیّتی نمیدهند. از این رو، به همهی این دیدگاهها، واژهی اتونامیزم یا استقلالگرایی اطلاق شده است.
اتونامیزم افراطی دیدگاهی است که تنها روش برخورد مناسب با هنر را بر اساس صفات زیباشناسی محض و آنچه که در خود اثر یافت میشود میداند، و برای دیگر معیارها، از جمله معیار اخلاقی، جایگاهی قایل نیست. شعار«هنر، فقط برای هنر» شعار افراطی طرفداران اتونامیزم است. اُسکار وایلد نمونه ی بارزی است از طرفداران اتونامیست افراطی. او در سرآغاز اثر تصویر دورین گری می نویسد:
«... ما باید نسبت به موضوع و عنوان هنرکم و بیش بی تفاوت باشیم» و «زندگی چون حلّالی است که هنر را درونش ذوب میکند؛ دشمنی است که آن را ویران میکند.»
تلاشهای وایلد در مخالفت با اخلاق، از نوعی است که طرفداران اتونامیست انجام داده اند؛ هرچند که عنوان اصلی آثار او صریحاً مرتبط با موضوعات اخلاقی است. موضع او این نیست که هنر ادبی نمیتواند با موضوعات اخلاقی کنار بیاید و نمیتواند موضوع کارهای ادبی باشد، بلکه صرفاً بر این عقیده است که جنبههای اخلاقی، ارتباطی به ارزش زیباشناسی هنر ندارد و نباید تأثیری بر روی قضاوت خواننده و منتقدان آن اثر از لحاظ زیباشناسی بگذارد.
چنین موضع اتونامیستی، ناشی از درک ناصحیح ارزش زیباشناسی هنر بوده، و در نتیجه، آثاری که در آن، موضوعات اخلاقی ارایه میشود ارزشمند قلمداد میگردند؛ چون که ویژگیهای ظاهری و زیبایی آن مورد سنجش قرار میگیرد و نه خود موضوع (که در نتیجه شامل موضوعات اخلاقی بشود).
به هرحال، اتونامیست، در حالی که سعی میکند به ارزش زیباشناسی هنر اولویت خاصی بدهد، بسیاری از شیوههای بالقوّهای که ارزش زیباشناسی هنر را نمایان میکند نادیده می گیرد. این دیدگاه، بر این حقیقت که هنرهای خاصی در درون فرهنگها وجود دارند که با ارزشهای مهم اجتماعی و از جمله اخلاقی ترکیب شده اند، پوشش میگذارد.
نوئل کرول، با استفاده از استدلال موسوم به "تعیین کنندههای رایج"، سعی دربیان علّت جذّابیت اتونامیزم افراطی کرده است. بر اساس این استدلال، صرفاً ویژگی های رایج در تمام انواع هنر، معیارهای اصلی و تعیینکنندهی هنر بوده و شایستگی قرارگرفتن در حوزهی عوامل زیباشناسی را دارند. بنا به استدلال کرول، این واقعیت که دیدگاه اتونامیست افراطی، پاسخ آمادهای برای این پرسشها که: «ویژگیهای منحصربه فرد و ذاتی رایج در تمام هنرها چیست؟» و یا «ویژگیهای تعیین کنندهی هنر چیست؟» دارد، دلیل اصلی جذّابیت این دیدگاه شده است.
به نظر میرسد این ویژگی اتونامیزم، روش صریحی برای تشخیص هنر از مقولههای غیر هنری بوده، زمینههای مشخصی را برای دفاع از عینی بودن و هدفمند بودن ارزشهای زیباشناسی فراهم کند.
دلیل دیگری که باعث می شود اتونامیزم از ابتدا بهتر و سریع تر درک شود، این است که پذیرش این موضوع که ملاحظات اخلاقی میتوانند با مجموع انواع هنر، از قبیل موسیقی و سایر هنرهای انتزاعی، مرتبط باشند، بسیار مشکل است.
دلیل فوق می تواند نظریهی اتونامیزم را جذّاب جلوه دهد، ولی تعریف ناقص آن از زیباشناسی آن قدر ضعیف است که نمیتواند به اندازهی کافی برای ارزش زیباشناسی برخی از انواع هنر یا برخی از آثار هنری ملاک و مقیاس ارایه دهد. علاوه بر این، همان طورکه قبلاً اشاره شد، تلاش برای تعریف هنر بر حسب معیارهای ذاتی که در همهی آثار هنری یافت می شود، شیوه ی صد درصد جامعی نیست؛ طبیعت هنر چنین محدودیتهایی را رد میکند. کرول چنین استدلال میکند:
«میتوان به این ادعای اتونامیزم افراطی که به طبیعت هنر متوسّل شود با این ادعا که متوسل شدن به طبیعت انواع هنرهای دیگر که حداقل معیارهای اضافی دیگری برای ارزیابی در اختیار قرار میدهند، پاسخ داد».
آنچه که کرول در سر دارد، بیان نقشی است که درک اخلاقی ما در فهم هنر روایی بازی میکند.کرول مدعی است که آثار هنری روایی همیشه ناقص هستند و اگر خواننده بخواهد متن این آثار را بفهمد و مطالب برایش فهمیدنی شوند، نیازمند اطلاعات بسیار زیاد دیگری است،که از جملهی آن ها فهم اخلاقی خواننده است. او میگوید:
«... هیچ نوع شرح حالی از موضوعات انسانی، به ویژه آثار هنری روایی، وجود ندارد که به طور وسیعی بر تحریک قدرت اخلاقی خواننده، بیننده و شنونده تکیه نکرده باشد. حتّی رمانهای امروزی، که ظاهراً سعی در اجتناب از اخلاقیات دارند، بر تحریک اخلاقی خوانندگان اصرار دارند تا بدین وسیله اخلاق طبقهی سرمایه دار را به چالش کشانده و خوانندگانشان را به فهرست طرفداران خویش اضافه نمایند».
3. اتونامیزم و مورالیزم متعادل
الف) اتونامیزم متعادل
اتونامیزم متعادل که توسط جی اندرسون و جی دین مطرح شد، نظریهی قابل قبول تری نسبت به اتونامیزم افراطی است. بنابراین نظریه، فضایل و رذایل اخلاقی میتوانند محتوای برخی از انواع هنر قرارگیرند و در برخی موارد قضاوت اخلاقی آثار هنری شایسته میشوند.
البتّه، به هرحال، این نظریه هم نوعی اتونامیزم است، و از این رو، بر اساس آن، ارزشهای زیباشناسی و اخلاقی آثار هنری کاملاً مستقل و مجزای از یکدیگر محسوب می شوند. طبق این دیدگاه، یک اثر هنری هیچگاه نمی تواند از لحاظ زیباشناسی و مزّیت، بهتر از امتیازات اخلاقی آن باشد همان طور که نمیتواند بدتر باشد.
در یکی از آثار نوشته شده در اتونامیزم متعادل آمده است:
«برداشت اخلاقی فاسد از یک اثر، هیچگاه به حساب نقص جنبهی زیباشناسانهی آن اثرگذاشته نمیشود. یک اثر هنری که نمایانگر یک رذیلهی اخلاقی است میتواند موجب تفریح مخاطب شود، بدون این که کوچکترین خللی به جنبهی زیباشناسی آن وارد کند.»
این ادعای اصلی اتونامیزم متعادل است،که مخالفت کرول وگوت را به دنبال داشته است.
ب) مورالیزم متعادل
مورالیزم متعادل، در مقابل اتونامیزم متعادل شکل گرفته است. این نظریه بر این اعتقاد است که برخی از آثار هنری میتوانند مورد ارزشیابی اخلاقی قرار گیرند (بر خلاف دیدگاه اتونامیزم متعادل)، و از این رو، مشکلات اخلاقی یک اثر می توانند در ارزیابی زیباشناسانهی آن اثر دخیل باشند و از ارزش آن بکاهند. بنابر این، هر دو نظریه بر این امر که قضاوتهای اخلاقی در مورد آثار هنری خاص مشروع است، اتفاق نظر دارند.
تفاوت اصلی میان اتونامیزم و مورالیزم متعادل در این است که مورالیزم متعادل بر این ادعاست که قضاوتهای اخلاقی در برخی موارد، همانارزشیابی زیباشناسانه است، و در مقابل، اتونامیزم متعادل بر این باور است که این قضاوتها همواره خارج از حوزهی زیباشناسی قرار دارند.
از یک طرف، اندرسون و دین میگویند:
«قسمتی از معارفی که هنر برای ما میآورد می تواند از قبیل معرفت اخلاقی باشد. این معرفت به شرطی توسط هنر ایجاد میشود که بپذیریم هنر میتواند در معرض ارزشیابی اخلاقی قرارگیرد. ولی چه لزومی دارد این نوع ارزشیابی جزء ارزشهای زیباشناسی باشد.»
از طرف دیگر، کرول میگوید: «اتونامیزم متعادل از این واقعیت چشم پوشی کرده است که پیش فرضهای اخلاقی در خلق آثار هنری نقش عمدهای بازی میکنند.» البتّه منظورکرول این نیست که این تنها راه برای قرارگرفتن ویژگیهای اخلاقی در زمرهی ارزشهای زیباشناسی است، بلکه راههای دیگری نیز وجود دارد که در بخش بعدی توضیح می دهیم.
ج) اتونامیزم متعادل در مقابل مورالیزم متعادل
مسألهی مهم در بحث نقد اخلاقی هنر به این موضوع بر میگردد که تاچه حدّ، واژهی زیباشناسی را وسیع و فراگیر تعریف نماییم. ولی این که حدّ و مرز زیباشناسی چیست و چگونه باید آن را تعریف نمود، چیز دلخواهانه و آزادانهای نیست که در دست ما باشد.
در این راستا،کرول سعی کرده است که با مراجعه به نمونههایی واقعی به همگان نشان دهد که موارد خاصی وجود دارد که تعریف ناقص و محدود از زیباشناسی- به مانند آنچه که مورد پذیرش نظریهی اتونامیزم متعادل است- باعث می شود که در درک ارزش زیباشناسی یک اثر، معیار کامل و جامعی نداشته باشیم. رجوع به مورالیزم متعادل، بهترین روش برای توضیح ارزش اخلاقی آثار هنری روایی نیست و آن هم دارای اشکالاتی است، ولی کرول آن قدر عاقل هست که به تجزیه و تحلیل انتقادی نمونههای واقعی و اثبات ناتوانی اتونامیرم متعادل در ارزیابی دقیق آنها بپردازد تا دلایلش را اثبات نماید. به خاطر همین موضوع، دلایل وی تنها جایی است که می توان به طور واضح اشکالات اتونامیزم متعادل را یافت.
دلیل اصلی مورالیزم اخلاقی استدلالی است که به آن اصطلاحاً "دلیل اشتراکی" میگویند. کرول با این مقدّمه که بسیاری از آثار هنری روایی، به تنهایی ناقص هستند و برای درک کامل آنها به درک اخلاقی ما محتاجند، چنین استدلال میکند که با نگاه به نمونههای واقعی میتوان دریافت که در آثار روایی،گاهی وجود مشکل اخلاقی در آنها باعث میشود که در ویژگی زیباشناسی آنها نیز خللی وارد؛ شود چرا که آن مشکل اخلاقی، مخاطب را از درگیر شدن کامل و عمیق در اثر باز میدارد.
به عبارت دیگر، کرول میگوید، در برخی موارد، همان عاملی که یک اثر را از لحاظ اخلاقی معیوب و مخدوش میکند، میتواند عامل خدشه دار بودن اثر از لحاظ زیباشناسی باشد. بنابر این، در این موارد، قضاوت مخاطب در مورد غیر اخلاقی بودن اثر به منزلهی ارزشیابی آن از لحاظ زیباشناسی نیز هست.
تجزیه و تحلیل مری دوروکس از فیلم نازیستی«پیروزی اراده»، نمونهی خوبی از این استدلال است.[2]به گفتهی دوروکس، فیلمپیروزی اراده،در شرایط عادی فیلم، دارای مشکل است؛ زیرا گاهی به جذّاب کردن حکومتی همچون رژیم نازی آلمان منجر میشود.
مخاطبی که از لحاظ اخلاقی حساس باشد، میتواند برخی از ویژگیهای ظاهری نمایش داده شده در این فیلم، از قبیل فیلمبرداری مبتکرانهی آن را درک نماید، ولی اگر پیام اصلی فیلم القای بزرگی و عظمت هیتلر و رژیم نازی باشد، وی قادر نیست که کاملاً درگیر فیلم شده، تمام تکنیکهای هنری آن را درک نماید.
کرول میگوید:
«اگر پیام اصلی فیلم، که یک ضد ارزش اخلاقی است، از درگیر شدن کامل بیننده در فیلم جلوگیری نماید، این به منزلهی نقص زیباشناسانهی فیلم است؛ زیرا که وسعت درک زیباشناسی ما به خاطر محدود شدن درگیری ما در فیلم و در پیغام فیلم کاهش مییابد. بنابراین، همان ویژگی که فیلم را از لحاظ اخلاقی مشکلساز میکند، باعث نقص زیباشناسی فیلم نیز میگردد. از این رو، می توان گفت که در این نمونه، نقص اخلاقی و نقص زیباشناسی، دارای دلیل مشترك هستند».
اندرسون و دین، در استدلالشان علیه دلیل کرول (دلیل مشترک)، میگویند: برای اثبات نقص اخلاقی و هنری یک اثر نیازمند دو دلیل جداگانه هستیم و دلیل اشتراکی وجود ندارد. دو دلیل آنها عبارتند از: 1- دلیل نقص اخلاقی؛ 2- دلیل نقص زیبا شناسی. این دو دلیل، با هم، میتوانند نقص اخلاقی و زیباشناسی یک اثر را اثبات نمایند و نه یک دلیل. نحوهی استدلال آنها این گونه است:
دلیل نقص اخلاقی:
1. موضوع اثر مورد بحث، غیراخلاقی است.
2. بنابراین، اثر، ما را به سهیم شدن در این موضوع بد اخلاقی دعوت میکند. (چرا که در یک اثر از ما میخواهد با شخصیت بد داستان همدردی کنیم یا در اثر دیگر از ما میخواهد که رفتارهای مخوف و خشن را خنده آور مجسّم کنیم).
3. هر اثری که ما را به سهیم شدن در موضوع غیر اخلاقی دعوت کند، خود، غیر اخلاقی است.
4. بنابراین، اثر مورد بحث، خود، از لحاظ اخلاقی فاسد است.
دلیل نقص زیباشناسی:
1. دورنمای اثر مورد بحث غیر اخلاقی است.
2. نمایش عمل ضد اخلاقی امکان درک آن را از بین میبرد. (در مورد تراژدی از ابراز افسوس ممانعت میشود و در مورد طنز، لذّت بردن از شوخ طبعی ممنوع میگردد).
3. هر اثر هنری که باعث شود مخاطب از درک آن نوع اثر باز ماند، از لحاظ زیباشناسی ناقص است.
4. بنابر این، اثر مورد بحث، از لحاظ زیباشناسی ناقص است.
تمرکز عمدهی دین و اندرسون، در مخالفت با استدلال کرول، بر این موضوع است که مشترک بودن نقص اخلاقی و نقص زیباشناسی در یک قضیه، برای ساختن دلیلی که هم نقص اخلاقی و هم نقص زیباشناسی را به طور کلّی اثبات کند، کافی نیست.
کرول در جواب میگوید:
«لزومی نداردکه دلیل اشتراکی دلیل کافی باشد. ممکن است دلایل دیگری نیز وجود داشته باشند که به کمک اثبات نقص اخلاقی و نقص زیباشناسی هنر بیایند، ولی به هرحال، مواردی وجود دارد که این دو نوع دلیل، مطابق یکدیگر در می آیند و یک دلیل واحد هر دو را پوشش میدهد. این دلیل، هر چند برای همهی مواردکافی نیست، به هرحال میتواند ثابت کند که یک اثر فاسد اخلاقی از لحاظ زیباشناسی نیز فاسد است».
کرول این گونه استدلال میکند:
«چه لزومی داردکه دلیل مشترک در اینجا دلیل کافی باشد؟ مسلّماً عواملی وجود داردکه به نقص اخلاقی و نقص زیباشناسی اثر مورد بحت کمک میکند. مورالیست متعادل، تنها نیاز دارد که اثبات کند از میان عوامل متعددی که موجب نقص اخلاقی اثر هنری مورد بحث میشود از یک طرف، و از میان عوامل متعددی که مشکل زیباشناسی آن را بیان میکند از طرف دیگر، تنها یک عامل که عبارت باشد از «موضوع غیر اخلاقی آن اثر»، مهمترین و شفاف ترین نقش را بازی میکند؛ هر چند که کافی نباشد.»
پاسخ کرول به اعتراض اندرسون و دین قانع کننده است. به نظر چنین میرسد که دلیل قانع کنندهای برای رد استدلال کرول وجود ندارد؛ زیرا استدلال او، که به «دلیل اشتراکی» معروف است و شامل هم استدلال نقص اخلاقی و هم استلال نقص زیباشناسی هنر میشود، در هر صورت، دلیل کافی نخواهد بود.
اندرسون و دین، در تأیید نظریهی اتونامیزم متعادل، نمونه و مثال خاصی نزده اند.آنها در جایی چنین می گویند:
«به خاطر پیچیدگی موارد خاص تلاش زیادی کردهایم که این نظریه را بر نمونهها و موارد خارجی استوار نسازیم.»
از آن جا که بر اساس نظریهی مورالیزم متعادل، قضاوتهای اخلاقی پیرامون اثر هنری در برخی نمونهها همان ارزیابی زیباشناسی اثر است، برای اثبات آن تنها نیاز است که با دلیلی ثابت کنیم در مواردی خاص، عاملِ نقص اخلاقی اثر، موجب نقص زیباشناسی آن نیز هست.کرول عملاً چندین نمونهی واقعی و قانع کننده از آن موارد را ذکر کرده است، در حالی که اندرسون و دین، دلیلی برای اثبات اشتباه کرول در آن مثالها اقامه نکردهاند.
با در نظرگرفتن این واقعیت که حداقل نمونههایی وجود دارند (مثل نمونهی پیروزی اراده ی دوروس) که نقص و فساد اثر در ارزیابی زیباشناسی آن مؤثّر است، به این نتیجه میرسیم که نظریهی اتونامیزم متعادل باطل است.
4. مورالیزم متعادل و اخلاق گرایی
الف) تفاوت مورالیزم متعادل با اخلاق گرایی
همانگونه که قبلاً گفته شد، مورالیزم متعادل بر این اعتقاد است که برخی از آثار هنری را میتوان از لحاظ اخلاقی ارزشیابی کرد (بر خلاف اتونامیزم افراطی)، و در برخی موارد، مشکلات اخلاقی اثر هنری میتواند در ارزشیابی زیباشناسی آن دخیل گردد. در مقابل، نظریهی اخلاق گرایی بر این عقیده است که ارزیابی اخلاقیِ پیامهای القا شده در یک اثر هنری، جنبهی مشروع و قابل قبولی در ارزیابی زیباشناسی آن اثر است؛ به صورتی که اگر اثری پیامهای اخلاقی فاسدی داشت، آن اثر، در همان حدّ، از لحاظ زیباشناسی مخدوش است، و اگر پیام اخلاقیِ القا شده توسط اثر، ستودنی و نیکو باشد، آن اثر، در همان حدّ، از لحاظ زیباشناسی پذیرفتنی است.
اندرسون و دین بر این باورند که مورالیزم متعادل و اخلاق گرایی، اگر کاملاً یکسان نباشند، حداقل، دو نظریه ی مشابه هستند. منظور آنها از شباهت و یکسانی این است که این دو نظریه در وسعت و دامنه مشابهاند وگر نه واضح است که استدلالهای کرول وگوت از لحاظ جزئیات کاملاً متفاوت هستند. با این وجود، حتّی در این مورد هم نظرشان صحیح نیست.
در استدلال کرول، برای اثبات مورالیزم متعادل، واژهی"برخی موارد" وجود داشت که همین باعث میشود استدلال کرول از استدلال گوت در اثبات اخلاقگرایی محدودترگردد؛ چرا که چنین چیزی در استدلال گوت وجود نداشت. خود کرول در پاسخ به اندرسون و دین میگوید:
«استدلال من از لحاظ دامنه از استدلال گوت محدودتر است. به نظر میرسدکه گوت هرگونه نقص اخلاقی در اثر را موجب نقص زیباشناسانهی آن می داند، در حالی که در دیدگاه من این موضوع به مراتب محدودتر است؛ زیرا به اعتقاد من،"در برخی موارد" نقص اخلاقی میتواند به نقص زیباشناسی منجر شود.»
با نگاه دقیقتر به استدلال گوت در اثبات اخلاقگرایی، به تفاوت وسعت و دامنهی آن و جزئیات دیگرآن در مقایسه با مورالیزم متعادل پی میبریم.
استدلال اخلاق گرایی این گونه مطرح می شود:
1) هدف یک اثر هنری عبارت است از ایجاد واکنشهایی که آن اثر با نمایش وقایع موجب میشود.
2) اگر واکنشها، مذموم و غیراخلاقی باشد، دلیلی داریم که مطابق آنچه خواسته شده واکنش نشان ندهیم.
3) دلیل داشتن ما در واکنش نشان ندادن بر اساس آنچه که با خلق آن هنر از ما خواسته شده، به معنای وجود نقص درآن اثر هنری است.
4) واکنشهای مورد انتظار در اثر هنری مربوط به جنبههای زیباشناسی اثر میشود. بنابراین، دلیل داشتن ما در واکنش نشان ندادن بر طبق خواستهی هنرمند، به معنای نقص زیباشناسی آن اثر است.
5) وجود القائات بد اخلاقی در یک اثر هنری، مساوی است با نقص زیباشناسانهی آن اثر.
6) با اعمال تغییرات لازم، استدلال دیگری ساخته میشود که نشان میدهدآثار هنری با القائات خوب اخلاقی، موجب پسندیده شدن آن اثر از لحاظ زیباشناسی میشود؛ چرا که در مورد آن دلیل داریم که طبق انتظار هنرمند واکنش نشان دهیم.
7) پس، دیدگاه اخلاقگرایی اثبات میشود.
توجّه داشته باشید که بر اساس این استدلال، به ویژه قسمت دوم آن، گوت خود را به این نظریه متعهد میکند که هرگاه یک اثر روایی دارای ویژگیهای اخلاقی است، خواه فضیلت وخواه رذیلت، آن ویژگیها تاحدّی بر ارزش زیباشناسی اثر تأثیر میگذارد. نواقص و اشکالاتی در استدلال گوت وجود دارد که اندرسون، دین وکرول به آن ها اشاره کردهاند و ما تعدادی از آنها را در این جا متذکّر خواهیم شد.
پیش از این در همین مقاله، بیان صریح گوت در تعیین محدوده و وسعت اخلاقگرایی، را ذکر کردیم. این نکته دارای اهمیّت است که بدانیم که نظریهی اخلاقگرایی مستلزم "تئوری اتفاقی" که معتقد است هنر با فضیلت باعث اصلاح انسانها می شود، نیست. همان طور که عکس این قضیه را هم در بر نمیگیرد که هنر بد موجب فاسد شدن انسان میگردد. گوت، نظریهاش را این گونه توصیف میکند که القائات اخلاقی خوب در هنر، مستلزم امتیاز زیباشناسی آن شده و القائات اخلاقی بد موجب کاستن جنبهی زیباشناسی آن میگردد.
شرط و توصیف دیگری نیز وجود دارد که بر اساس آن، " اخلاقگرایی نمی گوید که القای فضایل اخلاقی در هنر شرط الزام آوری است برای این که کار هنری از لحاظ زیباشناسی عالی باشد، بلکه آن اثر هنری میتواند عالی، خوب یا ضعیف باشد... همچنین طبق این نظریه، القای فضایل اخلاقی در اثر هنری شرط کافی برای این که آن اثر از لحاظ زیباشناسی خوب باشد، نیست.
گوت میگوید:
«در دیدگاه اخلاق گرایی، چنین ضرورتی و چنین ادعایی وجود ندارد؛ چرا که ارزشهای زیباشناسی متعدد هستند و ارزش اخلاقی تنها یکی از آنها محسوب می شود. بنابراین، برای قضاوت در مورد یک اثر باید همهی موارد را در نظرآوریم و سپس حکم به خوب بودن آن نماییم.»
این ویژگیِ نظریهی اخلاقگرایی (که ارزشهای اخلاقی صرفاً یکی از چندین عامل دخیل در زیبا دانستن یک اثر هنری است) باعث میشود اخلاقگرایی بر مورالیزم متعادل ترجیح داشته باشد. اخلاقگرایی مدعی این نیست که هر اثر هنری یا هر اثر هنری روایی دارای ویژگیهای اخلاقی است، بلکه بر این باور است که با وجود ویژگیهای اخلاقی، ارزش زیباشناسی اثر تا حدّی متأثر از آن ویژگیها میشود.
همان طور که قبلاً اشاره شد، استدلالهای مورالیزم متعادل و اخلاقگرایی، نه تنها در وسعت، بلکه در جزئیات نیز با هم متفاوت هستند. در جزئیات، هر دو نوع استدلال، دارای اشکالاتی هستند. یکی از اشکالاتی که توسط اُلیورکُنولی در مورد مورالیزم متعادل گرفته شده، به یکی از عناصر اصلی این استدلال مربوط میشود و آن، لحاظِ "مخاطب حساس اخلاقی یا مخاطب ایدهآل" در این استدلال است. لازمهی گنجاندن این شرط در استدلال این است که مخاطب خاص با توجّه به حساسیّت اخلاقی خویش چنین قضاوتی را در مورد اثر دارد و ارزیابی او عمومی و فراگیر نمیباشد.
کرول سعی میکند علّت گنجاندن این شرط را این گونه توجیه کند که منظور از مخاطب ایدهآل اخلاقی، کسی نیست که هر آنچه را که در نظر اوّل غیر قابل قبول دانست و موجب جریحه دار شدن حس اخلاقياش شد، رد کند، بلکه منظورِ مورالیزم متعادل از رد اخلاقی یک اثر این است که مخاطب ایدهآل مانند یک راننده عمل نماید. به این گونه که به جای گذاشتن پا بر روی ترمز، از فشار دادن گاز، آن هم به خاطر وجود مانع، خودداری کند. مخاطب ایدهآل نیز به خاطر وجود اشکال اخلاقی در آن اثر، از نیکو دانستنش خودداری مینماید. ظاهر این گفته، این اشکال را که مخاطب ایدهآل نظرات اخلاقی خود را بر اثر تحمیل میکند پاسخ می دهد، ولی به هرحال واژهی مخاطب ایدهآل و حساس اخلاقی باز هم مشکل ساز به نظر میآید.
ب) اخلاق گرایی در مقایسه با مورالیزم متعادل
به عقیدهی کونولی، چهارتعبیر در مورد مورالیزم اخلاقی ممکن است: 1- مورالیزم متعادل آلی خوشبینانه؛ 2- مورالیزم متعادل آلی ناظر ایدهآل؛ 3- مورالیزم متعادل آلی متداول ؛4 - مورالیزم متعادل ذاتی متداول.
براساس مورالیزم متعادل آلی خوشبینانه، فضایل اخلاقی همیشه با همدیگر موجب جذب تماشاگر میشوند؛ چرا که همهی افراد از این لحاظ یکسان و دارای درک اخلاقی همانندی هستند. این نوع تعبیر از مورالیزم اخلاقی، نه تنها بسیار خوشبینانه است، بلکه صریحاً با مخالفت کرول روبه رو شده است. کرول، در توضیح تئوری مورالیزم متعادل، از عبارت "مخاطب حسّاس اخلاقی" استفاده کرده است که بدین طریق تماشاگر حقیقی و معمولی از محدودهی آن خارج میشود. او میگوید:
«در برخی موارد، تماشاچی واقعی نمیتواند از نقص کار هنری متأثر شود؛ چرا که به اندازهی کافی دارای حسّاسیت اخلاقی نیست...».
با این توضیح، اشکال دیگری که ممکن است مطرح شود، پاسخ داده میشود. اشکال این است: بر اساس مورالیزم متعادل، ارزشهای زیباشناسی و اخلاقی، توسط تماشاگر درک و قضاوت میشود، در حالی که تماشاگر عادی چنین صلاحیتی را ندارد؛ چرا که نهایتا منجر به تفاوت در قضاوتها و عدم ثبات میشود. این اشکال با متوسّل شدن به مفهوم معیاری تماشاگرِ ایدهآل تا حدّی مرتفع می شود. با این حال، کونولی معتقد است تکیه کردن تئوری مورالیزم متعادل بر مفهوم تماشاگر ایدهآل منجر به این میشودکه این تئوری با تئوری اخلاقگرایی یکسان گردد.
تعبیر دوم عبارت بود از مورالیزم متعادل آلی ناظر ایدهآل.کونولی این تعبیر را هم دارای اشکال میداند و میگوید: بر اساس این تعبیر، تماشاگر مورد لحاظ در تئوری کسی است که از لحاظ اخلاقی حساس است. از این رو، همهی مشکلات اخلاقی اثر در نظر او نواقص زیباشناسی و همهی محسّنات اخلاقی اثر جزء امتیازات آن محسوب میشود. بنابراین، شخص حسّاس اخلاقی، همواره، با نگاه مثبت به آثار خوب اخلاقی نگاه میکند و در مواجهه با آثار بد موضعی منفی دارد. از این رو، قضاوت او در مورد ارزش زیباشناسی اثر، منصفانه و بی طرفانه نیست. سپس کونولی به توضیح دو تعبیر دیگر پرداخته که ما در اینجا از آنها صرف نظر میکنیم.
نکتهی اصلی در این بحث این است که اگر این تئوری بر تماشاگر ایدهآل استوار باشد، نتیجهاش یکسان بودن این تئوری با تئوری اخلاقگرایی است. به خاطر این که با این قید، امور اخلاقی (فضیلت یا رذیلت) در همهی موارد به ارزشهای زیباشناسانه منتهی می شوند. البتّه این نکته قابل ذکر است که گنجاندنِ قید ایده آل و تماشاگرِ حسّاسِ اخلاقی در این نظریه به این معناست که کرول نمیخواهد ملاک و معیار مشخصی برای قضاوتهای اخلاقی معین کند، بلکه میخواهد دیدگاه خود را با چنین معیارهایی موافق گرداند.
به هرحال، نظریه ی مورالیزم متعادل دارای جنبههای ارزشمندی است و دلیل اشتراکی که برای اثبات آن ذکر شده از نکات قوّت زیادی برخوردار است، با این وجود، ادعای نظریهی اخلاق گرایی که مدعی است ویژگیهای اخلاقی در هنرهای روایی همواره با ارزشهای زیباشناسی مرتبط هستند و بر قضاوت کلّی تماشاگر نسبت به ارزش زیباشناسی آن کار اثر میگذارد، مناسبتر و بهتر است. یک دلیل برای این ترجیح این است که مورالیزم اخلاقی مدعی است که ویژگیهای اخلاقی، تنها در برخی موارد، ملاک ارزش یابی هنری میشوند، و در نتیجه، یک سری از ویژگیهای اخلاقی وجود دارند که به زیباشناسی اثر ارتباطی ندارند. در حالی که در عمل چنین تقسیم بندی برای ویژگیهای اخلاقی وجود ندارد.
کرول هیچ گاه به این تقسیم بندی و بیان نمونههایی از هر دسته، ذکری به میان نیاورده است. از این رو، به نظر میآید که بهتر این است که بگوییم ویژگیهای اخلاقی در همهی موارد به ارزش یابی زیباشناسی منجر میشود.
پیش از این متذکر شدم که مورالیزم متعادل، از اخلاق گرایی محدودتر است. کرول اگرچه با نظر گوت تاحدّی همراه است، تلاش میکند که نشان دهد دفاع از اخلاق گرایی و اثبات آن از اثبات مورالیزم متعادل سختتر است.
کرول مدعی است که ایرادی در اخلاقگرایی وجود دارد که بیشتر متوجّه قسمت برداشت غیر شایسته یا ضد اخلاقی است. او میگوید: بر اساس اخلاق گرایی، همهی برداشتهای غیر اخلاقی ناشایسته هستند و ناشایستگی به این منتهی میشود که در قضاوت زیباشناسی اثر، آن ویژگیها تأثیر منفی گذاشته، از ارزش آن بکاهد. ولی کرول در صحت این نتیجه گیری تردید دارد و در رد آن به مقایسهی آن با طنز غیر اخلاقی متوسّل شده است.
او میگوید:
«اگر منظور نظریهی اخلاقگرایی از «غیر شایسته»، واکنش نشان ندادن باشد، در این صورت، این ادعا که همهی آثار هنریِ غیر اخلاقی در مخاطب واکنش ایجاد نمیکند، صحیح نمی باشد؛ چرا که هنرهایی از قبیل طنز، گاه دارای محتوایی نامناسب هستند و غیراخلاقی محسوب میشوند، ولی نمیتوان از واکنش آنها جلوگیری کرد، و از این رو از ارزش زیباشناسی آن کاسته نمیشود. از طرف دیگر، اگر منظور از ناشایست، صرفاً امور ناشایست اخلاقی باشد، در این صورت، سؤال میشود که ملاک تعیین امور غیر اخلاقی چیست؟ بنابراین،کرول نتیجهگیری میکند که" استدلال برداشت شایسته" از این جهت قابل نقد است که همهی برداشتهای ناشایست از آثار هنری نمیتواند به کاستن ارزش زیباشناسی هنر منجر شود».
اعتراض کرول را میتوان به خود او نیز متوجّه دانست. از این جهت که در مورد طنزهای ناشایست، شنوندهی حسّاسِ اخلاقی ممکن است به چنین طنزی (مثل جوک نژادپرستانه) واکنش مثبت نشان ندهد و به آن نخندد؛ همان گونه که نمیتواند در فیلمپیروزی ارادهدرگیر شده، از آن لذّت ببرد. پس این استدلال که طنز غیر اخلاقی، با وجود ناشایست بودن، همچنان ارزش هنری دارد، در مورد همهی افراد صادق نیست. از طرف دیگر، میتوان به ایراد کرول این گونه پاسخ داد که خندیدن به یک اثر طنز به معنای ارزشیابی کردن آن اثر نیست.گاهی ما به جوکهای ناپسند میخندیم، با این که در همان حال، به بد بودن و ناپسند بودن آنها اذعان داریم. حتّی میتوان گفت هنگام مشاهدهی فیلمهای ناپسند سرگرم میشویم، ولی در همان حال، به زشتی و پستی آنها اعتقاد داریم. بنابراین، میان اثر بد اخلاقی و نداشتن هیچ گونه برداشت و عکس العمل، ملازمهای وجود ندارد.
5- رابطهی سببی
درحالی که بیشتر تحقیقات انجام شدهی اخیر پیرامون نقد اخلاقی، به منازعهی بین این که چه اموری می بایست جزء ویژگیهای زیباشناسی به حساب آید و کدام یک نباید باشد، گذشته است، موضوع مهم تری در مورد هنر نوشتاری و روایی و اخلاقیات و تأثیرات احتمالی این آثار بر روی مخاطبین در حال شکلگیری است. برای مثال، کتاب معروف بن التون که دارای موضوعاتی همچون تأثیر فیلمهای خشونتآمیز که درآن، قاتلان، جذّاب و قدرتمند نمایش داده میشوند، از جملهی این آثار است. با این حال، بهتر این است که در مورد ادعای وجود رابطهی سببی میان آثار هنری و تأثیرات مخرّب یا سازندهی آنها بر روی مخاطب با احتیاط بیشتری صحبت کرد.
یکی از ایرادات اساسی اتونامیزم افراطی بر نقد اخلاقیِ هنر، رد اعتقاد نتیجهگرایی و عقیده به این است که هنر اثر مخرّب یا سازنده دارد. بر طبق ایراد اتونامیزم، نقد اخلاقی هنر، یعنی اعتقاد داشتن به نتیجهگرایی آن. در حالی که به نظر میآید چنین لازمهای میان نقد اخلاقی و اعتقاد به نتیجهگرایی وجود ندارد. نسخهی نتیجهگرایی نقد اخلاقی بر این باور است که ارزش اخلاقی یک اثر هنری با تأثیرات واقعی آن اثر بر روی مخاطب مشخص میشود. نسخهی نتیجهگراییِ پیشبینی شدهی نقد اخلاقی، بر این موضوع تأکید میکند که ارزش اخلاقی یک اثر با تأثیرات احتمالی آن بر روی مخاطب مشخص میگردد.
اگر کسی نتیجه گراییِ پیشبینی شده و تأثیرات اخلاقی هنر را رد کند، بنابراین، ملاحظهی تأثیرات واقعی و احتمالی آثار هنری مکتوب موضوعی میشود که پس از مشخص شدن وضعیت اخلاقی آن اثر نیاز به بررسی دوباره و بیشتری دارد و با صرف مشخص شدن وضعیت اخلاقی اثر و قضاوت در مورد آن، معلوم نمیگردد.
به هرحال، این موضوعی است که نیازمند کار تجربی بیشتری است و خود، دلیلی است بر این که موضوع رابطهی سببی در آثار ارایه شدهی اخیر پیرامون نقد اخلاقی در سطح بالایی مطرح نشده است. البتّه این نکته قابل ذکر است که میان رابطهی سببی منفی و مثبت درآثار هنری مکتوب تعادل وجود ندارد و این نکتهای است که در برخی از تحقیقات به آن اشاره شده است، و از این رو، جای تعجب ندارد که بسیاری از کسانی که تلاش کرده اند از نقد اخلاقی دفاع کنند از موضوع رابطهی سببی و این که اثر هنری بد، مخاطب را فاسد و اثر هنری خوب، موجب پیشرفت اخلاقی او میشود، اجتناب نمودهاند.
بیشتر طرفداران نقد اخلاقی از پذیرش وجود رابطهی سببی منفی میان هنر بد و فاسد شدن مخاطب طفره رفتهاند، ولی از وجود رابطهی مثبت میان اثر هنری خوب و پیشرفت اخلاقی مخاطب دفاع کردهاند. ممکن است دو دلیل برای این موضوع گفته شود. اول این که اثبات و تصور وجود رابطهی سببی منفی، نه تنها مشکلتر است، بلکه میتواند به اثبات موضوع سانسور که مورد تأیید نیست منتهی شود. همان طور که بعداً اشاره خواهیم کرد، ترس از اثرات منفی، نباید مانعی باشد برای بررسی تأثیرات بد آثار هنری، زیرا کشف این موضوع و اثبات وجود چنین رابطهای نباید توجیهگر سانسور و اثبات مناسب بودن آن گردد. دلیل دوم این است که جنبهی مثبت رابطهی سببی ارتباط واضحتری با بحث ما پیرامون نقش و ارزش هنر در جامعه دارد.
ضروری است این نکته به خاطر سپرده شود که در مورد هر دو جنبهی مثبت و منفی رابطهی سببی ادعاهای متفاوتی وجود دارد که در درجه و میزان با هم مختلف هستند. قویترین این ادعاها این است که اثر هنری بد، همواره، موجب فساد مخاطبش میشود و اثر هنری خوب موجب پیشرفت و بهبودی میگردد. ادعاهایی چنین مطلق، غیر قابل پذیرش و اثبات آن مشکل است.
این ادعا که اثر هنری بد دارای ظرفیتی است که میتواند مخاطب را فاسد و اثر هنري خوب میتواند اخلاقیات مخاطب را افزایش ده (در حالی که این ظرفیتها ممکن است درک نشوند)، به مراتب پذیرفتنیتر و قابل اثباتتر است.
از جمله طرفداران متعصب نظریهی دوم، مارتا ناسبوم است. نظریهی اول زیادي طرفدار ندارد وکمتر مورد بحث واقع شده است.
بحث بعدی ما به اقدامات و مباحثی اختصاص دارد که ناسبوم در مورد منازعهی نقد اخلاقی مطرح کرده است. در این بخش، به ویژه به این موضوع که نقش ادبیات رئالیزم در تربیت اخلاقی جامعه تا چه حد است، خواهیم پرداخت.
الف) ادبیات و تربیت اخلاقی
همایش نقد اخلاقی، منازعهای است که بیشتر میان فلسفه و ادبیات و میان ریچارد پاسنر از یک طرف و مارتا ناسبوم از طرف دیگر اتفاق افتاد. در این منازعه، ریچارد پاسنر شدیداً علیه نقد اخلاقی و مشروعیت آن موضع گرفته و مارتا ناسبوم به همراه وین بوث به طرفداری از آن پرداخته است. ما قبلاً از پاسنر صحبت کردیم و او را طرفدار اتونامیزم افراطی، یا به تعبیر دیگر، زیباگرا دانستیم؛ بر خلاف کسانی که با تمرکز بر روی مباحث مطرح شده توسط ناسبوم و وین وارد بحث نقد اخلاقی میشوند.
پاسنر، با مطرح کردن سه اشکال مهم نقد اخلاقی، یعنی اتونامیزم/ زیباگرایی، ابتذال ادراکی و عدم نتیجهگرایی به این بحث آمده است. با این حال، دلایل پاسنر بر درک ناقص او از شیوههایی که ادبیات میتواند ویژگیهای اخلاقی را به نمایش گذارد مربوط میشود، و من در نظر دارم اینجا ثابت کنم مفهوم اخلاقی وسیعی، از قبیل آنچه درآثار ناسبوم پیرامون اخلاق و ادبیات آمده است، وجود دارد و ادعای ناسبوم کاملاً پذیرفتنی است.
برداشت اشتباه پاسنر از آگاهی اخلاقی و تربیت اخلاقی به این معنی است که انتقادات وی از ناسبوم ارزش بالایی ندارند. ناسبوم را میتوان طرفدار مورالیزم متعادل دانست؛ اگرچه دیدگاه او با نظریهی اخلاقگرایی نیز هماهنگی دارد.
البتّه او هیچ گاه صریحاً در مورد مورالیزم متعادل صحبتی به میان نیاورده است. وی در مقالهاش، تحت عنوان «دفاع دقیق و مسؤولانه از نقد اخلاقی»، دو ادعا مطرح میکند که بسیار به ادعاهای کرول و دلیل اشتراکی او شبیه است.
«با ملاحظهی نقد ارزشمند بوث در رابطه با رمان پیتر بنچلی تحت عنوان "آروارهها"، در مییابیم که وی نقدش را بر اساس نقد اخلاقی اثر بنچلی قرار داده است. ولی عناصری که وی در ارزشیابی متن داستان مورد لحاظ قرار داده است عبارتند از: سطحی نگری، بی هدفی و استفاده از انسان به عنوان شيء،که همگی میتوانند در یک نقد زیباشناسی نیز مورد استفاده قرارگیرند.»
«به نظر من، به طور کلّی، در مورد رمانها میتوان گفت که از میان آنها،آثار زیبای هنری ارزشمند،آنهایی هستند که به انسانها به دید انسان نگاه میکنند و نه به عنوان حیوان یا شیء. به عبارت دیگر، رمان زیبا آن رمانی است که به تعبیر من، به روح و نفس انسانی احترام گذاشته است. این موضوع، خود، یک ویژگی اخلاقی نیز هست. بنابراین، میتوان گفت كه در رمانها ویژگی زیباشناسی و اخلاقی به هم مربوط هستند.»
برخی از دلایل طرح شده علیه اتونامیزم افراطی پیش از این ذکر شد. در آنجا متذکر شدیم که این دیدگاه بیشتر از فهم نادرست ارزش زیباشناسی، به ویژه ارزش زیباشناسی هنرهای مکتوب، ناشی شده است. ولی ناسبوم دیدگاه اتونامیستی پاسنر را به خاطر زمینههای دیگری نیز نقد و رد میکند.
او میگوید:
«خود پاسنر، در عمل، موافق جداسازی زیباشناسی نیست. به نظرمن، نقشی که وی برای ادبیات در زندگی انسان قایل است، به طور واضح، نقشی اخلاقی است... او میگوید ادبیات به ما کمک میکند تا زندگی را بهتر درک کنیم و هویتی خاص برای خویشتن بسازیم. او ادامه میدهد که خواندن شعری از دون باعث نمیشود که شخصی که هیچگاه عشق را مهمترین مفهوم زندگی ندانسته نظرش عوض شود، ولی باعث میگردد که او متوجّه شود که وی چنین اعتقادی ندارد و همین یعنی ساختن هویت آن شخص و شناساندن شخصیتش به خودش. و این همان چیزی است که من همواره در پی اثباتش بودهام.»
ادعای ناسبوم در وجود تناقض در ادعاهای پاسنر صحیح است. در نقل قولی که از وی خواهیم آورد، او سعی میکند توجیهی اخلاقی برای موضع زیباشناسی افراطی خود بیاورد. مواردی وجود دارد که وی در تجزیه و تحلیل ارزش زیباشناسی یک اثر مکتوب هنری به توجیه اخلاقی روی میآورد، ولی خود او متوجّه این کار نمیشود. دلایلی وجود دارد که چرا پاسنر به این شدت با نقد اخلاقی مخالف است و چرا به خصوص با استفادهی ناسبوم از این تئوری مخالفت کرده است. اولاً تلقی پاسنر از اخلاق بسیار سنّتی است و به اخلاق عدالتخواه شباهت دارد، و از این رو، با ناسبوم که تلقی بسیارگسترده و بازی از مفهوم اخلاق دارد مخالف است.
ناسبوم میگوید:
«این امکان وجود دارد که آثار هنری را موشکافانه مورد ارزیابی قرار داد، بدون این که فکر متوجّه شیوهی صحیح زندگی و امور اخلاقی شود. این موضوع در مورد نقاشی های انتزاعی و برخی موسیقیهای پیچیده قابل قبول است، ولی در مورد متون هنری در ادبیات، هرچند پیچیده و مشکل، نمی توان پذیرفت که بررسی این آثار، افکاری چون مرگ و زندگی، خوشی و درد و دیگر مظاهر زندگی را به دنبال نداشته باشد. بنابراین، در مورد این گونه هنرها جدایی زیباشناسی از اخلاق (به این معنای گستردهای که من استفاده نمودم) غیر قابل قبول است.»
تلقی خاص ناسبوم از اخلاق، علاوه بر ارسطو، مورد حمایت موردچ و ایدههای فلسفهی اخلاق فمینیستی نیز هست.
علاقهی اصلی ناسبوم، فلسفهی اخلاق است. به نظر میرسد گرایش او به نقد اخلاقی از علاقهاش به ارزشها و تأثیرات مثبت مجموعهای خاص از آثار ادبی در فلسفهی اخلاق و گسترش مهارتهای اخلاقی مهمی، ناشی شده است. بنابر این، شیوهی برخورد او با موضوع نقد اخلاقی، از شیوهی افراد دیگر که با تمرکز بر روی عنصر زیباشناسی به موضوع پرداختهاند، متقاوت است. ناسبوم متذکر میشود که ادبیات میتواند هدفهای متفاوت دیگری نیز داشته باشد و این که او صرفاً یکی از آنها را بررسی کرده است.
ناسبوم در ضمن پاسخهایی که به اشکالات پاسنر میدهد، به مطالب خود که در دو اثرش متذکر شده اشاره میکند و میگوید:
«اشکالات پاسنر به دوکتاب کاملاً متفاوت من مربوط میشود: اولاثر معنای عشقکه به دغدغهی اصلی من در فلسفهی اخلاق باز میگردد و در آن این ادعا را که فلسفهی اخلاق نیازمند انتخاب هوشیارانهی آثار مکتوب ادبی است تا بتواند به وظیفهاش به بهترین نحو عمل کند مطرح نمودم، و دیگری، کتابعدالت شاعرانهکه در آن بیشتر به جریان اندیشهی عمومی در باب دموکراسی پرداخته و در آن این مدعای خویش را که انتخاب هوشیارانهی مجموعهای از آثار مکتوب ادبی میتواند به شکلگیری این اندیشهها کمک نموده و در آن ها تواناییهای اخلاقی ارزشمند را ایجاد و تقویت کند، ثابت کردم.»
ناسبوم تا آنجا ادامه میدهد که میگوید:
«برخی از رمانها، آثاری مطابق و سازگار با فلسفهی اخلاق هستند. حتّی میتوان بالاتر رفت و گفت که یک رمان میتواند نمونهی یک عمل اخلاقی باشد.»
علّت اصلی ایدهی ناسبوم در جمع آوری کلکسیونی از آثار ادبی این است که نشان دهد این آثار دارای جایگاه خاصی در میان فلسفهی اخلاق هستند و این که چنین آثاری نقشی مهم در تربیت اخلاقی جامعه ایفا میکنند؛ چرا که از ظرفیت بالایی در تقویت تواناییهای اخلاقی افراد برخوردارند.
در مقابل، پاسنر، با این ایده که ادبیات را باید برای فلسفهی اخلاق و تربیت اخلاقی جامعه به کار برد، مخالف است. پاسنر، دو اعتراض اساسی دارد: اول این که ادبیات نمیتواند منبع منحصر به فرد و ارزشمندی برای آگاهی اخلاقی باشد، و دوم این که گواه و مدرکی وجود ندارد که نشان دهد آثار ادبی خاصی موجب تقویت اخلاقی خوانندگانشان شده باشند.
پاسنر در تبیین اعتراض اول میگوید:
«هیچ گونه مدرک و یا دلیل تئوریک برای این عقیده که ادبیات میتواند مسیری هموارتر از سایر منابع کسب علم برای دسترسی انسان به دانش اجتماعی فراهم کند، وجود ندارد. ادبیات رمانی هیچ گونه برتری بر سایر سبکهای نوشتاری چون آثار تاریخی و علمی و داستان زندگی انسانهای واقعی ندارد. برخی مردم ترجیح میدهند که از رمانها برای اضافه کردن به دانش خود پیرامون انسان استفاده کنند، ولی این به این معنا نیست که رمانها بر سایر منابع دانش، از قبیل ادبیات غیر رمانی، برتری و تفوّق دارند.»
این ایراد پاسنر شبیه ایرادهای دیگران است که کرول به آنها اشاره کرده و نام «درک پیش پا افتاده» را بر آنها گذارده است. این ایراد از دو ادعا تشکیل شده است: اول این که قضیههای اخلاقی مرتبط با آثار هنری معمولاً از ماهیتی واضح و پیش پا افتاده برخوردار هستند. و ادعای دوم، همان مطلبی است که پاسنر در بالا به آن اشاره کرد و آن این است که کسب دانش (در مورد پاسنر، دانش اخلاقی) از طریق آثار هنری، هیچ گونه برتری بر دانشی که از طریق فلسفهی اخلاق و سایر علوم به دست آید، ندارد.
همان طور که کرول خاطر نشان میکند، یکی از پاسخهایی که میتوان به این ایراد داد این است:
«در پاسخ به این ایراد میتوان ادعا کرد که نوع دانشی که توسط افراد مخالف، همچون پاسنر، استفاده میشود، بسیار محدود است. این افرادگمان کردهاند دانش اخلاقی مورد بحث در نقد اخلاقی به شکل گزارههای اخلاقی و توصیهای است، و در نتیجه، هنری که چنین گزارههایی را در بر دارد بسیار پیش پا افتاده و سطحی میگردد.»
بنابراین، ایراداتی که به ایدهی نقش داشتن ادبیات در تربیت اخلاقی جامعه گرفته شده است و اساس آنها ادعای درک پیش پا افتاده است، به نقص درک صحیح از دانش اخلاقی باز میگردد. همان گونه که کرول میگوید، میتوان انواع دیگری از آگاهی اخلاقی که متفاوت از نوع گزارهای آن است تصوّر نمود. برای نمونه، انواع اخلاقیات پیشنهادی توسط مورداچ و ناسبوم که بر اهمیّت زندگی درونی انسان تاکید دارند، موضوعات اخلاقی روشنی را در اختیار قرار میدهند که برای آنها بیان هنری مناسبترین وسیلهی ارتباطی است.
البتّه تئوری سببی که ناسبوم پیشنهاد داده است و بر اساس آن نوع ادبیات خاصّی میتواند توانایی و درک اخلاقی انسان را بالا ببرد، کاملاً اثبات نگردید. پاسنر بالاخص با این عقیده که ادبیات میتواند موجب پیشرفت اخلاقی مخاطب شود، مخالف است. وی، سه ایراد اساسی که به «ایرادات ضد نتیجهگرایی» معروف است به این تئوری وارد کرده و باعث شده ناسبوم در صدد جواب برآید.
ناسبوم، با توضیح منظور خود در مورد تأثیرات مثبت ادبیات میگوید:
«من کاملاً با پاسنر در این مورد که پدیدهی همدلی نمیتواند محرّکی کافی برای انجام رفتارهای خوب باشد، موافقم. من هیچگاه چنین ادعایی نکردم و حتّی پیش از این در کتابعدالت شاعرانهتأکید نمودم که همدلی بیشتر با ترحّم و شفقت ارتباط دارد که با تربیت صحیح کودک در فرد ایجاد میشود و موجب میشود که او نسبت به دیگران بی تفاوت نباشد.»
با توجّه به این دو نکتهي اخیر:
«منظور من و بوث این است که در هنگام خواندن رمان، میان متن و ذهن خواننده، فعل و انفعالی به وجود میآید. ما نمیگوییم که در اینجا رمان بر انسان تسلّط مطلقی دارد، بلکه بر این اعتقادیم که اگر رمان از لحاظ اخلاقی خوب باشد، تأثیر خوبی بر روی خواننده میگذارد. همچنین ما اعتقاد نداریم که که اگر شخص، زمان بیشتری صرف خواندن رمان کند، تسلّط رمان بر فرد بیشتر میشود. علاوه بر این، تأثیر کتاب بر خواننده هنگامی است که وی در آن غوطه ور شود و نه زمانی که از روی اجبار و با بی میلی این کار را انجام دهد.»
ناسبوم با مشخص کردن موضع خود و توضیح کامل آن، و بیان این نکته که وی به نوعی تئوری سببی متعادل معتقد است که بر امکان تأثیرگذاری مثبت آثار خوب ادبی به عنوان یکی از تأثیرات ادبیات تأکید دارد، به خوبی به ایرادات پاسنر پاسخ می دهد. او میگوید که چنین ادبیاتی میتواند تأثیرات مثبت اخلاقی داشته باشد، نه این که حتماً این تأثیرات را به دنبال دارد.
ایراد دیگر پاسنرهم نمیتواند صحیح باشد. پاسنر میگوید ادبیات این ظرفیت را که به عنوان وسیلهی آموزش اخلاق مورد استفاده واقع شود دارد، ولی تنها برای کسانی که قبلاً مستعد این آموزش شده باشند. بنابراین، این ظرفیت برای همه و همه جا وجود ندارد. در جواب میتوان گفت که هیچگاه ظرفیتها و تواناییهای کامل یک اثر هنری توسط خواننده ادراک نمیشود. در رمان، قابلیتهای دیگری غیر از ویژگیهای اخلاقی، همچون سبک زیبای ادبی، وجود دارد که توسط بسیاری از خوانندگان شناسایی نمیگردد. بنابراین، عدم درک قابلیتهای رمان ممکن است به عواملی غیر از ناتوانی خواننده برگردد.
تنها مطلبی که اکنون باقی میماند بررسی روشهای خاصّی است که ادبیات می تواند باعث تربیت اخلاقی گردد. کرول چندین راهکار دارد که تحت عنوان"شیوهی پرورش" مطرح نموده است. او در پاسخ، بیشتر به مخالفانی همچون پاسنر، چنین توضیح میدهد:
«...فرض را باید بر این گذاشت که تلقّی مخالفان از تربیت بسیار محدود است. در نزد مخالفان، تربیت عبارت است از کسب گزارهها و دستورات عاقلانه در مورد زندگی اخلاقی. در نزد طرفداران "شیوهی پرورش"، تربیت، علاوه بر آنچه که گفته شد، شامل امور دیگر نیز میشود. تربیت، جلا دادن و تقویت نمودن مهارتها و قدرتهای اخلاقی (نظیر توانایی در درک بهتر و دقیق تر تفاوتها، تصورات، احساسات و به طور کلّی، توانایی در انجام عکس العملهای اخلاقی) و تمرین نمودن و پالایش کردن درک اخلاقی (به معنای پیش بردن و وسعت بخشیدن به درک مفاهیم اخلاقی که قبلاً شخص در ذهن خود بنا کرده است) را نیز در بر میگیرد. همان گونه که عنوان این شیوه نشان می دهد، اساس آن بر این واقعیت استوار است که ارزش تربیتی هنر که درون آن نهفته است، موجب شکوفایی و پرورش استعداد اخلاقی ما میشود.»
این مطلب، به وضوح، با دیدگاه ناسبوم در مورد ارزش ادبیات در تربیت اخلاقی هماهنگی دارد. آنچه که برای پذیرفتنی شدن تئوری سببی لازم به نظر میآید اجتناب از نظرات افراطی و سخت گیرانه در حوزههای زیباشناسی، اخلاق و تربیت است. در مقابل، دیدگاهی همچون نظریهی ناسبوم که بر جنبههای مهمی از تربیت اخلاقی تأکید می نماید، از زمینههای مشترکی میان اخلاق، تربیت و ادبیات برخوردار است.
مشخص گردید که انتقاد پاسنر از ناسبوم به خاطر تلقّی محدود او از مفاهیم اخلاق و تربیت اخلاقی است. تعریف وی از مفاهیم زیباشناسی و ارزش هنری نیز محدود است؛ به نحوی که حتّی برخی از عواملی که باعث می شود هنر ادبی ارزشمند قلمداد شود، نادیده گرفته می شود. در حقیقت، باید چنین گفت که اگر به مفهوم وسیع زیباشناسی، آن گونه که توسط گوت بیان شده، معتقد شویم، بر خلاف پاسنر، ارزش اخلاقی آثار ادبی تنها یکی از ویژگیهای این گونه آثار میشود که همهی آنها در قضاوت کلّی اثر از لحاظ زبیاشناسی دخیل می باشند.
ناسبوم صحبتی از سایر ویژگیهایی که ممکن است در قضاوت کلّی ارزشهای زیباشناسی اثر به کار آید نمیکند، زیرا آن ویژگیها اولویت مورد علاقهی وی در این بحث نیست.
این واقعیت وجود دارد که او تنها نوع خاصی از آثار ادبی را مورد لحاظ قرار داده و از آنها در هدف خاص خود که صرفاً بر یک جنبه از ارزشهای زیباشناسی تأکید دارد استفاده نموده، ولی در دفاع از خود میگوید:
«این صحیح است که ملاحظات اخلاقی و سیاسی نقش عمده ای در پروژه های ادبی من داشته اند، ولی نباید این برداشت شودکه من تنها به مشروع بودن این شیوه ی برخورد با ادبیات معتقدم. به طور خلاصه، دیدگاه من نسبت به شیوههای ادبی، دیدگاهی عام و باز است و بر این باورم که شیوههای متعددی وجود دارد که قابل احترام و پذیرفتنی هستند.»
به راستی، وی، از دیدگاهی ارزشمند برخوردار است. با احترام گذاشتن به شیوههای مختلف برخورد با ادبیات برای اهداف گوناگون، از قبیل شیوهی خاص ناسبوم در استفاده از ادبیات برای فلسفهی اخلاق و تقویت رفتارهای اخلاقی، میتوان به درک جامعی از کلیهی عواملی که در ارزشیابی هنر و هنرمند سهیم هستند نایل گردید.
ب) نقد اخلاقی و سانسور
متأسفانه، سانسور، غالباً به عنوان موضوعی که قویاً با قضاوت در مورد ارزش اخلاقی هنر در ارتباط است، مطرح میشود. در نزد طرفداران اتونامیزم افراطی، سانسور به عنوان وسیلهای که میتواند موجب محدودیت آثار هنری به خاطر تحمیل یک اصل اخلاقی خشک شود، موجب نگرانیهای زیادی شده است. ولی در مورد وجود ارتباط میان ارزش اخلاقی هنر و سانسور، غالباً مبالغه شده است. توانایی در مورد قضاوت هنری و حتّی زیباشناسی یک اثر هنری میتواند به سانسور مسؤولانهی آن اثر مرتبط باشد، ولی اعتقاد به این که قضاوت در مورد ارزش اخلاقی و تأثیرات آن پایهی اصلی سانسور است صحیح نیست؛ زیرا عوامل متعدد دیگری در این امر دخیل بوده و ارزشیابی اخلاقی به تنهایی در آن سهم ندارد.
برای شروع بحث لازم است به آنچه قبلاً گفتیم مراجعهای داشته باشیم. پیش از این گفته شد که در قضاوت یک اثر هنری و نتیجهگیری این که آن اثر از لحاظ اخلاقی مشکل ساز است، نیازی به این نیست که نتیجهگیری شود که آن اثر هنری ضرورتا یا احتمالاً تأثیر مخرّبی بر مخاطبش خواهد داشت. این ادعا که آثار هنری ضد اخلاقی حتماً تأثیر منفی بر روی مخاطب میگذارد، نیازمند برداشتن گام دیگری است. همان طورکه پیش از این بحث شد، اثبات وجود رابطهی سببی میان آثار هنری و تأثیرات آنها بر روی مخاطب در جنبهی منفی آن مشکل است. حتّی اگر به این نتیجه برسیم که برخی از آثار هنری دارای این اثر بالقوّه هستندکه موجب فساد مخاطب شوند، این به معنای این نیست که آن اثر باید سانسور شود.
در رابطه با موضوع سانسور، مسایل بسیار دیگری، از قبیل حق و حقوق افراد، نیز مطرح است. برای مثال، حق آزادی بیان هنرمند و حق تماشاچی در تصمصیمگیری در مورد ارزش یک کار هنری، و در مقابل حق، جامعه در این که از تأثیر مخرّب آثار مبتذل در امان بماند، از جملهی این موارد است. کارهای متعددی در مورد تأثیرات احتمالی آثار پورنو بر جامعه خلق گردیده است (حتّی میتوان گفت در این زمینه تحقیقات بیشتری نسبت به تأثیرات اخلاقی آثار هنری شده است) و در مورد مسایلی چون مفهوم زشتی و وقاحت و تکلیف، رقابت میان حقوق مختلف افراد در صورت اجرای سانسور، بحثهای زیادی شده است. با مرور و در نظر گرفتن وسعت این کارها به این نتیجه میرسیم که موضوعات وسیع و گستردهای در رابطه با سانسور وجود دارد که یکی از آن ها بحث ما، یعنی ارزش اخلاقی آثار هنری است.
در حقیقت، می توان گفت که انجام سانسور می تواند حتّی بدون رجوع به ارزش اخلاقی اثر انجام پذیرد. همان طور که پیش از این نیز گفته شد، اعتقاد به رابطهی سببی نیز نمی تواند ثابت کند که آثار هنری بد حتماً به فساد اخلاقی مخاطب منجر میشود؛ چرا که حداقل برخی از این مخاطبین در مقابل تأثیرپذیری از آن آثار، مقاومت میکنند، و در نتیجه کلّیت استدلال نقض میگردد. علاوه بر این که تجربه و بررسیهای عملی بیشتری برای اثبات این ادعا لازم است. بنابراین، بالاترین چیزی که میتوان گفت این است که برخی از آثار هنریِ غیر اخلاقی دارای این پتانسیل هستند که برخی از مخاطبین را دچار فساد نمایند.
حال، سؤال بعدی این است که چه مخاطبی تحت تأثیر این گونه آثار قرار میگیرد. پاسخ به این پرسش بیشتر برای نمایش فیلم ها و برنامههای تلویزیونی و این که بر اساس چه ملاکی طبقه بندی شوند کارایی دارد. بهترین ملاک برای ایجاد محدودیت در این حوزه ی از هنر، سنّ است. البتّه صرف این که ممکن است نمایش این آثار موجب فساد برخی از مخاطبانشان شود تنها دلیل اعمال محدودیت بر روی آنان نیست. در بسیاری از این موارد، اختصاص یک فیلم به گروه سنّی بزرگسال به خاطر این است که موضوعات و مفاهیم مطرح شده در آن به سن بزرگسال تعلق دارد و برای این سنّ قابل فهم است؛ چرا که در آن فیلم، از موضوعات گیج کننده، ترسناک و غیر قابل پذیرش برای گروه سنّی نوجوان صحبت به میان آمده است. در این موارد، نظر به موضوعات غیر اخلاقی منعطف نشده است. بنابراین، این نوع سانسور، با در نظرگرفتن تمام عواملی که به تخصیص یک فیلم به گروه سنّی بزرگسال منجر می شود، اعمال میگردد و ربطی به ارزش اخلاقی آن ندارد.
ذکر این بحث کوتاه در مورد سانسور، به این نیّت انجام گرفت که این نکته اثبات گردد که انجام برخی از قضاوت های اخلاقی صحیح در مورد هنر به سانسور منتهی میشود، ولی این موضوع همیشگی نیست. علاوه بر این، غیر اخلاقی بودن اثر، تنها عامل سانسور شدن آن نیست و معمولاً عوامل دیگری نیز در آن سهم دارند. در حالی که این موضوع در چارچوب قضاوتهای اخلاقی هنر نیازمند بحث بیشتری است. تدوین موضوعی مستقل برای سانسورکه به طور مجزّا به جنبههای مختلف آن بپردازد، ضروری به نظر میرسد.
توضیح اصطلاحات و واژههای کلیدی
1. Moralism
مورالیزم، در لغت، به معنای رعایت اصول اخلاقی است و در اینجا به دیدگاهی گفته میشود که موافق نقد اخلاقی هنر است. بر اساس این دیدگاه، یک اثر هنری را میتوان بر اساس ارزشهای اخلاقی که در بردارد ارزیابی نمود.
2. Autonomism
اتونامیزم، در لغت، به معنای استقلالگرایی است و در اینجا به نظریهای اشاره دارد که مخالف نقد اخلاقی هنر است. بر اساس این دیدگاه، میان جنبههای هنری و زیباشناسی یک اثر هنری و بیان ارزشهای اخلاقی تفاوت وجود دارد. از این رو، نباید در ارزیابی یک اثر هنری جنبههای اخلاقی آن در نظر آورده شود. خوبی و بدی یک اثر هنری به خوبی و بدی جنبههای هنری آن بستگی دارد، نه خوبی و بدی پیامهای اخلاقی آن.
3. Narrative art
به معنای هنر روایی است و شامل هنرهایی که داستان و واقعهای را نقل میکنند می شود. رمان، داستان، فیلم و برخی از نقاشیها از جملهی هنرهای روایی هستند.
4. Moderate Autonomism
اتونامیزم متعادل، به دیدگاهی اطلاق میشود که ضمن داشتن گرایشهای اتونامیستی تا حدّی ارزیابی اخلاقی هنر را مجاز میداند. براساس این دیدگاه، ارزشهای اخلاقی هنر مجزا و مستقل از ارزشهای هنری هستند، ولی گاه در ارزیابی اثر معیار قضاوت قرار میگیرند.
5. Moderate Moralism
مورالیزم متعادل، نظریهای است در مقابل اتونامیزم متعادل، که بر اساس آن، تنها برخی از آثار هنری را میتوان از لحاظ اخلاقی مورد نقد قرار داد. بر اساس این نظریه، در این گونه آثار، ارزش اخلاقی، نوعی ارزش هنری به حساب میآید.
6. Ethicism
اخلاقگرایی، نظر دیگری است که در مورد نقد اخلاقی مطرح شده است. بر اساس این نظریه، هرگونه ابراز ارزشهای اخلاقی در همهی آثار هنری موجب ارزشمند شدن آن اثر و القاي رذایل اخلاقی موجب مخدوش شدن آن میگردد.
7. Radical Autonomism
اتونامیزم افراطی، نظریهای است که هر نوع دخالت اخلاق در هنر و نقش آن را در ارزیابی زیباشناسی هنر مطلقاً ممنوع میداند.
8. Radical Moralism
مورالیزم افراطی، دیدگاهی است که ارزشهای اخلاقی در هنر را همان ارزشهای زیباشناسی میداند و اصولاً خوب بودن یا بد بودن یک اثر را به القائات اخلاقی آن مربوط میداند.
9. Social reductionism
کاهشگرایی، شیوه ای است که در آن سعی می شود امور سخت و پیچیده با ساده کردن و کاستن دشواری آن فهمیده شود. این شیوه در نقد اخلاقی هنر طرفدار مورالیزم افراطی است؛ زیرا لازمهی مورالیزم افراطی، خوب و بد دانستن آثار با توجّه به محتوای اخلاقی آن است و این با کاهشگرایی متناسب است.
10. Popular aesthetic
زیباشناسی عامه پسند، نوعی ارزیابی هنر بر اساس باورهای اخلاقی عمومی است. بر اساس آن، هنر خوب آن است که عموماً خوب ارزیابی شود و هنر بد توسط عموم بد لحاظ میگردد.
11. Formal features
ویژگیهای ظاهری و منطقی چیزی را میگویند. در نقد اخلاقی هنر، گاهی بحث بر سر این است که آیا ویژگیهای ظاهر اثر، معیار قضاوت قرار میگیرد، یا نه.
12. Formalism
فورمالیزم یا صورتگرایی، در اخلاق، به معنای تعریف هر چیزی براساس منطق و واقعیتهاست.
13. Aestheticism
به معنای زیباشناسی است. منظور از زیباشناسی در هنر، اصالت جنبههای زیباشناسی و چشم پوشی از ارزشهای اخلاقی است.
14. Common Reason Argument
استدلال دلیل اشتراکی که طرفداران مورالیزم متعادل به آن استناد میکنند. بر اساس آن، همان دلیلی که باعث خوب بودن یا بدن بودن اثر هنری می شود، موجب میگردد مخاطب اثر را از لحاظ هنری ارزشمند و یا ناقص ارزیابی کند.
15. Triumph of the Will
پیروزی اراده، نام فیلمی است که به طرفداری از حزب نازی و در ستایش هیتلر ساخته شد.
16. Causal thesis
تئوری رابطهی سببی. بر اساس این تئوری، هر گونه محتوای اخلاقی در آثار هنری، تأثیری مطابق آن محتوای بر روی مخاطبش دارد.
17. Anti-consequentialist
ایدهی ضد نتیجهگرایی. براساس این ایده، محتوای اخلاقی آثار هنری نتیجهی حتمی در تأثیرگذاری بر روی مخاطب ندارد.
18. Expectational-consequentialist
ایدهی نتیجهگرایی قابل انتظار. براساس این نظریه، محتوای اخلاقی آثار هنری ممکن است به تأثیرگذاری بر روی مخاطب منتج شود، ولی حتمی نیست.
19. Justice ethics
نظریهی اخلاق عدالت جویانه. شیوهی اخلاقی که بر اساس ملاحظهی حقوق همهی افراد و انتخاب راه حلّی منصفانه که حقوق همهی افراد درگیر را تأمین نماید، شکل گرفته است.
[1]واژههایکلیدی و اصطلاحات مندرج در مقاله در بخش پایانی توضیح داده شده است.
[1]نگاه شود به مقالهی او، تحت عنوان: «زیبایی و شر درکارهای لوینسون»،زیبایی شناسی و اخلاق1998.