بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 0
فصلنامه اخلاق


شماره8، تابستان 1386

Akhlagh Research Extension Quarterlyرتبه علمي:

علمي - ترويجي (حوزوي)

دوره انتشار:

فصلنامه

ISSN:

2251-7898

زبان:

فارسي

صاحب امتياز:

دفتر تبليغات اسلامي حوزه ي علميه ي قم

مدير مسئول:

حبيب رضا ارزاني

سردبير:

حبيب رضا ارزاني

محل انتشار:

اصفهان

تلفن:

(داخلي 7651) 4-32208001، 32344410[031]

نمابر:

32208005[031]

نشاني:

اصفهان، خيابان آيت الله شمس آبادي، روبروي ارگ جهان نما، كوچه ي سرلت، بن بست سهيل، ساختمان شماره 2، دفتر تبليغات اسلامي اصفهان، فصلنامه اخلاق،
كدپستي: 8146957571

سايت اختصاصي:

www.faslname-akhlagh.ir

نشاني الكترونيك:

akhlagh@dte.ir


صفحه 1

سخن فصلنامه‌

از آنجا كه وضعيّت مطلوب هر دانش، با وضعيت موجود آن دانش، منهاى كاستى‌ها و آسيب‌هاى متوجه آن برابر است، شناخت وضعيت موجود دانش اخلاق و كاستى‌ها و آسيب‌هاى متوجه آن، راهگشاى نيل به وضعيت مطلوب است. وضعيت موجود اخلاق اسلامى، نتيجه 14 قرن تلاش دانشمندان اسلامى است، ميراث اخلاق مسلمين، متون ارزشمندى است كه دستمايه‌هاى اصلى بالندگى و توسعه دانش اخلاق اسلامى به‌شمار مى‌آيد. اين متون را مى‌توان به بخش‌هاى زير دسته‌بندى كرد: 1. كتب اخلاق فلسفى‌ اين كتب، به تحليل عقلانى برخى مفاهيم مهم اخلاق، همچون خير و سعادت، و نيز تبيين مسائل مربوط به نفس و ابعاد و قواى آن و تحليل عقلانى گزاره‌هاى اخلاقى و ... مى‌پردازد. 2. كتب اخلاقى عرفانى‌ اين متون به تبيين مراحل سير روحانى انسان و رده‌بندى منازل سلوك، و گزارش احوال انسان كامل پس از سلوك و ... مى‌پردازد. 3. كتب اخلاق نقلى‌ تفاسير قرآن، كتب حديثى، ادعيه و مزار را مى‌توان متون اخلاق نقلى معرفى كرد كه بيشتر به‌صورت پراكنده و احياناً مستقل به موضوعات اخلاقى پرداخته‌اند. 4. كتب اخلاق تلفيقى‌ در اين متون، با ايجاد هماهنگى ميان فرآورده‌ها و روش‌هاى عقلى (فلسفى)، نقلى و عرفانى، به بيان اخلاقيات پرداخته شده است.[1]5 . كتب تاريخ ائمه و سيره معصومان‌عليهم السلام‌ اين دسته به همراه كتب ادبى (منظوم يا منشور)، اندرزنامه‌ها و دستورالعمل‌ها، بخشى از ميراث اخلاقى مسلمانان به حساب مى‌آيد. ميراث اخلاقى در كنار تلاش‌هاى علمى معاصر در حوزه اخلاق، وضعيت موجود را شكل مى‌دهند؛ ولى براى رسيدن به وضعيت مطلوب، شناخت كاستى‌ها و آسيب‌هاى وضعيت موجود و رفع آن ضرورى است. كاستى‌هاى علم اخلاق به صورت عمده، به محور «گستره» و به تبع آن «مسائل و آموزه‌ها» باز مى‌گردد؛ به برخى موضوعات، مانند اخلاقيات اجتماعى، شاخه‌هاى اخلاق كاربردى، اخلاق حرفه‌اى و حوزه مهم «تربيت اخلاقى»، هنوز در علم اخلاق اسلامى به صورت جدّى پرداخته نشده است. همچنين با كاستى‌هايى در توسعه منابع و روش‌هاى اخلاقى روبرو هستيم. عدم بهره‌گيرى مطلوب از منبع مهم سيره معصومان‌عليهم السلام و نيز يافته‌هاى علوم تجربى و استفاده نكردن از روش تجربى در پژوهش‌هاى مربوط به اخلاق، از ديگر كاستى‌هاى وضعيت موجود دانش اخلاق است. آسيب‌هاى وضعيت موجود دانش اخلاق، بيشتر متوجه انحراف از موازين متقن علمى در تأمين «عقلانيت پذيرى» و «استناد» علم بوده كه در محورهاى روش، اصول و قواعد، ساختار و مبانى و پيش‌فرض، بيشتر به چشم مى‌خورد. فقدان پژوهش‌هاى سندشناختى در احاديث اخلاقى مورد استناد اخلاق‌پژوهان، بر پايه نظريه تسامح در ادله سنن، موجب شده تا به هر حديث ضعيف و متعارض در اين باب استناد شود. ضعف مفرط نظريه‌پردازى در سطح قواعد و اصول دانش اخلاق، و نيز ركود يا توقف بهسازى ساختار علم و عدم تجديدنظر در تبويب و چيدمان سرفصل‌ها و عناوين از قرن ششم به بعد، از ديگر آسيب‌هاى وضعيت موجود دانش اخلاق اسلامى است.[2]گروه پژوهشى اخلاق معاونت پژوهشى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم شعبه استان اصفهان در صدد است، با بهره‌مندى از كتاب، سنت، سيره معصومان‌عليهم السلام و ميراث اخلاقى مسلمانان، و نيز انجام پژوهش‌هاى جديد اخلاقى، گام‌ها را در رسيدن به وضعيت مطلوب دانش اخلاق نزديك‌تر سازد. فصلنامه اخلاق، براى نيل به اين هدف سترگ، از اخلاق‌پژوهان معاصر يارى مى‌طلبد.

پی نوشت ها:
[1]در اين باره ر . ك: كتاب‌شناخت اخلاق اسلامى، گزارش تحليلى ميراث مكاتب اخلاق اسلامى، جمعى از نويسندگان، ناشر پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى معاونت پژوهشى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، چاپ اول، 1385.[2]برگرفته از سند توسعه علم اخلاق اسلامى» پژوهشى از كار گروته تخصصى اخلاقى و تربيت معاونت پژوهشى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم.


صفحه 2

آموزه‌هاى اخلاقى‌ در مثنوى معنوى‌
بورونی علی
چكيده‌
نوشته حاضر، درآمدى بر شناخت رويكرد اخلاقى مولوى به عقل و نفس است.[1]در اين مختصر، سعى بر آن است كه ذره‌اى از بحر عميق معارف مثنوى چشيده شود، زيرا برداشتى كامل از اين معارف، پژوهشى عميق و گسترده مى‌طلبد كه در خور اين اندك نيست. از آنجا كه مثنوى، تابع فصل‌بندى‌هاى مرسوم نيست. موضوعات به صورت پراكنده، گاه به صورت مجمل و گاه مفصل در آن آمده است؛ يعنى مولوى مطلبى را گاه به اشارت و سرعت يادآورده و گذشته است و در جاى ديگر همان مطلب را به صورت مفصل بيان كرده است. اين شيوه بيانى، كار سنگين تحقيقى را بر محقق لازم مى‌كند و او را از قضاوت‌هاى سرسرى و موضعى پرهيز مى‌دهد و وا مى‌دارد كه به سوى تفسير مثنوى به مثنوى گام بردارد كه چنين تفسيرى نيز به غور و تفحص سخت نيازمند است. در اين مختصر، به ديدگاه گسترده مولوى درباره عقل و نفس اشاراتى شده است و اين تنها انعكاس بخشى از افكار عميق و والاى او در اين باره است. بنابراين، به بحث‌هاى كلامى و فلسفى پرداخته نشده و ديدگاه‌هاى خاص كلامى و فلسفى مولوى نسبت به عقل و نفس ذكر نگرديده است. همچنين بيشتر سعى بر تطبيق كلام مولوى با آيات و روايات اسلامى است كه متناسب با انديشه او درباره عقل و نفس بوده و احتمال مى‌رود، جناب مولوى از آن آيه و روايت، در سرودن ابيات الهام گرفته باشد.
كليدواژه‌ها: عقل، نفس، شهوت، نفس اماره، انسان، يقين، حكمت، علم.
مقدمه‌

مرحوم كلينى در كتاب كافى بابى را در موضوع عقل و جهل گشوده و رواياتى را از پيشوايان دين مقدس اسلام نقل كرده كه به تقويت و فعاليت نيروى عقلانى ترغيب و تحريك كرده‌اند. آيات شريفه قرآن مجيد نيز در موارد بسيارى با عباراتى مختلف از قبيل «تعقل، تفكر، تدبر، تفقه و شعور»، عظمت اين نيرو را گوشزد فرموده است. مرحوم علامه محمدتقى جعفرى در بيان عظمت آن مى‌فرمايد: عقل انسانى مانند اقيانوس بى‌كران است كه نهايتى بر آن ديده نمى‌شود. اين درياى بى‌پايان كه در هر فردى از انسان وجود دارد، به فعاليت وادار نمى‌گردد. براى اين بحر ملاح لازم است، كسى لازم است كه بتواند، در اين اقيانوس بى‌كران فرو رود، و به قول بعضى از انسان شناسان، هر روز قاره‌هاى جديدترى را در درون خود كشف مى‌نمايد. مطابق محاسباتى كه در دوران معاصر ما به عمل آمده است، مغز هر انسانى داراى تقريباً پانزده ميليارد رابطه الكتريكى مى‌باشد، متأسفانه انسان‌ها از اين روابط بى‌شمار آن بهره‌بردارى‌ها را كه امكان دارد، از خود نشان نمى‌دهند، بلكه جاى تأسف است كه اشتغالات ماشينى «حتى در شهوترانى حيوانى» باعث شده است كه اصلاً عقل براى گروه فراوانى مطرح نشود، در عظمت عقل همين مقدار كافى است كه تمام اساس تمدن‌ها و كشف قوانين و مجهولات به وسيله اين نيروى با عظمت انجام مى‌شود.[2]عالمان اخلاق چهار قوه عقل، شهوت، وهم و غضب را حكمرانان كشور نفس معرفى كرده‌اند كه هر يك به وظيفه‌اى مشغول‌اند. شأن «عقل» ادراك حقايق امور و تمييز ميان خير و شر، و شأن «شهوت»، بقاى بدن و شأن «وهم» دانستن امورى است كه با آنها مى‌توان به مقاصد صحيحه رسيد و شأن «غضب»، دفع سركشى قوه شهوت است. منشأ نزاع اين چند قوا در نفس آدمى عقل است، زيرا عقل، پيوسته آنها را به جانب اعتدال فرا مى‌خواند و بين سه قوه ديگر نزاعى نيست، از آنجا كه فضايل در قوه عقليه از رذايل قواى ديگر بيشتر است، همواره عقل با آنان در ستيز است. از جانب ديگر، شناخت نفس موجب شوق به تحصيل كمالات و تهذيب اخلاق و دفع رذايل اخلاقى مى‌شود؛ به اين معنا كه انسان بايد حقيقت خود را طلب كند و بداند كه سعادت و هلاكت او در چيست و نيز بداند كه بعضى اوصاف و ملكاتى كه در او جمع شده است، صفت حيوانى است و بعضى صفات شيطانى و بعضى صفت فرشته و انسانى است و با شناخت آن صفات و رذايل و پى‌بردن به راه علاج و درمان آنهاست كه اخلاق او كامل مى‌گردد و مى‌توان او را انسانى اخلاقى ناميد. عبداللَّه بن سنان مى‌گويد: از امام جعفرصادق‌عليه السلام پرسيدم كه آيا مقام فرشتگان از انسان‌ها بالاتر است؟ آن حضرت از قول اميرمؤمنان على بن ابى طالب‌عليه السلام چنين فرمود: خدا فرشتگان را از عقل و به دور از شهوت آفريده است و حيوانات را از شهوت بدون عقل و انسان‌ها را از هردو. بنابراين انسانى كه عقلش بر شهوتش غالب شود، مقامى بالاتر از فرشته دارد و اگر شهوتش بر عقلش غالب گردد، مقامش پايين‌تر از حيوانات است.[3]مولوى در مثنوى، با الهام از قرآن و سنت، انسان را به اصل خويش فرا مى‌خواند. به گفته مولوى، انسان مبدأ و اصلى دارد كه منشأ وحدت و اتحاد است. در نظر او، انسان در دنياى كثرت و اختلاف، از اصل خويش جدا مانده است. نهايت سير و حركت او آن است كه بار ديگر به اصل خويش باز گردد. اين طلب وصل كه جز طلب اصل نيست، غايت سير و سلوك عارف است. راه نيل بدان نيز تمسك به شريعت و سير در طريقت است تا نيل به حقيقت حاصل آيد. از اين روى مولوى، به شريعت كه وسيله تهذيب و رياضت نفس است، اهميتى خاص مى‌دهد؛ نه ترك شريعت و تندروى‌هاى صوفيان را توصيه مى‌كند و نه گرايش به عزلت و فقر و رهبانيت را تبليغ. مرد كامل را كسى مى‌داند كه جامع صورت و معنى باشد و خود را از زندگى و زيبايى‌هاى آن مرحوم نسازد و خود را يكسره به زهد خشك تسليم نكند. از طرف ديگر به اين نكته اشاره مى‌كند كه عاقبت انسان چگونه بايد باشد. وى براى انديشه و عقل، مقامى بس والا قائل است و پاك كردن انديشه و زدودن غبار جهالت از آن‌را موجب پاكى روح مى‌داند. تعبير مولوى از انديشه اين‌گونه است: اى برادر تو همه انديشه‌اى‌ مابقى تو استخوان و ريشه‌اى‌ گر گل است انديشه، تو گلشنى‌ وربود خارى، تو هيمه گُلخَنى[4]پس انديشه و دل در نظر مولوى در پاكى روح نقشى كليدى دارد و عنصرى كه اين دو را پاك مى‌گرداند، در مرتبه‌اى «فضايل اخلاقى» و در مرتبه والاتر «منازل عرفانى» است.

عقل در نظر مولوى‌

مولوى در مثنوى، همواره بر مبانى و پايه‌هاى اصلى اخلاقى تأكيد دارد و درصدد تبيين و توضيح آنهاست كه از جمله تأكيد و تبيين «عقل» است. منشأ فضيلت‌ها در نفس آدمى عقل است، زيرا عقل پيوسته قواى ديگر «شهوت، وهم و غضب» را به جانب اعتدال فرا مى‌خواند. از آنجا كه فضائل در قوه عقليه از رذايل قواى ديگر بيشتر است، عقل همواره با آنان در ستيز است. مولانا در بيان اين تضاد و تخالف مى‌فرمايد: عقل ضد شهوتست اى پهلوان‌ آنك شهوت مى‌تند عقلش مخوان‌ بى محك پيدا نگردد وهم و عقل‌ هر دو را سوى محك كن زود نقل‌ اين محك قرآن و حال انبيا چون محك مر قلب را گويد بيا تا ببينى خويش راز آسيب من‌ كه نه اى اهل فراز و شيب من‌ عقل را گر اَرِّه‌اى ساز دونيم‌ همچو زر باشد در آتش او بَسيم‌ وَهم مر فرعون عالم‌سوز را عقل مر موسى جان افروز را[5]مولوى حكمت و انديشه را به مثابه همه وجود آدمى مى‌داند و در فضيلت آن مى‌فرمايد: اى برادر تو همه انديشه‌اى مابقى تو استخوان و ريشه‌اى‌ گر گل است انديشه تو گُلشَنى‌ ور بود خارى تو هيمه گُلخَنى[6]در اين ادبيات، مولوى به دو گونه انديشه اشاره مى‌كند: يكى حكمتى است كه انسان در آن خلاصه مى‌شود و ديگرى صفتى رذيله است كه مخالف حكمت است و آن در اصطلاح عالمان اخلاق، «جربزه» ناميده مى‌شود كه موجب خروج انديشه از حد اعتدال است و موجب مى‌گردد، تا ذهن از مسير خويش منحرف گردد و پيوسته در پى شهوات باشد و به الحاد و كفر كشيده شود: هم سؤال از علم خيزد هم جواب‌ همچنانك خار و گل از خاك و آب‌ هم ضلال از علم خيزد هم هُدى‌ همچنانك تلخ و شيرين از نَدا[7]علم در نظر مولوى، از جان و روح انسانى به جوشش در مى‌آيد و حكمت در نظر او، از سوى خداوند به بندگان اعطا مى‌شود تا به واسطه آن بتوانند بر هواهاى نفسانى و شهوانى خويش غلبه كنند؛ نه آنكه امور دنيوى و جسمانى با آن برآورده شود. علم چون بر دل زند يارى شود علم چون بر تن زند بارى شود گفت ايزد يَحمِلُ اَسفارَهُ‌ بار باشد علم كان نبود زهُو[8]مولوى در جايى ديگر به دو گونه عقل اشاره مى‌كند: نخست عقل كسى است كه يادگيرى و آموختن آن به كتاب، استاد، مكتب، تعاليم، فكر و تكرار نياز دارد. اين گونه عقل هر روز رو به افزايش است و انسان به وسيله آن از ديگران برتر مى‌شود؛ اما از طرف ديگر، چون بارى است كه بر دوش او قرار مى‌گيرد و بر آن سنگينى مى‌كند. اين علم بر لوح نفس انسان حك مى‌شود و او بايد پيوسته حافظ آن باشد و در ازدياد و پيرايش آن بكوشد، تا معانى خوب و بكر را بر آن ثبت كند؛ اما گونه ديگرى از عقل هست كه هيچ‌گاه فاسد نمى‌شود و چون چشمه‌اى جوشان است كه كدر نمى‌گردد، مولوى اين عقل را «عقل ايمانى» مى‌نامد كه از جانب خداست و كسى كه صاحب آن شود، لوح دلش محفوظ است؛ يعنى خداوند خود آن را حفظ مى‌كند و ديگر انسان حافظ آن نيست. جوشش اين عقل برخلاف عقل كسبى است، چون اين عقل از سينه مى‌جوشد؛ نه از مكتب و درس و استاد، و چون چنين است، هيچ‌گاه از جوشش نمى‌افتد. عقل تحصيلى چون جوى آبى است كه اگر راه سرچشمه‌اش بسته شد، بى‌نوا و خشك مى‌گردد، برخلاف عقل ايمانى كه جوشش آن دائمى است. عقل ايمانى درونى است و از سينه مى‌تراود و استاد و حافظ آن خداست؛ امّا عقل تحصيلى بيرونى است و استاد و معلمش بشر است. سپس مولوى مى‌فرمايد، هر كس مى‌خواهد صاحب لوح محفوظ شود، بايد از لوح حافظ در گذرد. البته بايد در نظر داشت كه وى در صدد طرد و نفى عقل كسبى نيست و آن‌را در جاى خويش نيكو مى‌بيند. عقل دو عقل است اول مكسبى‌ كه در آموزى چو در مكتب روى‌ از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر از معانى و ز علوم خوب و بكر عقل تو افزون شود بر ديگران‌ ليك تو باشى ز حفظ آن گران‌ لوح حافظ باشى اندر دور و گشت‌ لوح محفوظ است كو زين درگذشت‌ عقل ديگر بخشش يزدان بود چشمه آن در ميان جان بود عقل ايمانى چو شحنه عادل است‌ پاسبان و حاكم شهر دل است‌ چون ز سينه آب دانش جوش كرد نه شود گنده نه ديرينه نه زرد ور ره نبعش بود بسته چه غم‌ كو همى جوشد ز خانه دم به دم‌ عقل تحصيلى مثال جوى‌ها كآن رود در خانه‌اى از كوى‌ها راه آبش بسته شد، شد بى‌نوا از درون خويشتن جو چشمه را[9]در روايتى از امام صادق‌عليه السلام چنين آمده است: «عَن جَعفَر بنِ مُحَّمَدٍ الصّادقِ‌عليه السلام فى جَوابِ سؤالِ عِنوانِ البَصرى: فقالَ لَيسَ العِلم بِالتَّعَلُمِ، اِنَّما هُوَ نُورٌ يَقَعُ فى قَلبِ مَن يُرِدِاللَّهُ تَبارَكَ وَ تعالى اَن يَهديهِ، فَاِن اَرادتِ العلمَ فاطلب اَوَلاً فى نَفسِكَ حَقيقَهَ العُبُوديَةِ واُطلبِ العِلمَ باستِعمالِهِ واستَفهِمِ اللَّهَ يَفهَمُك».[10]آن حضرت‌صلى الله عليه وآله وسلم در پاسخ به عنوان بصرى كه از حقيقت علم سوال كرده بود فرمود: علم آن نيست كه با تعلّم فرا گرفته شود، بلكه نورى است كه خداى تبارك و تعالى در قلب هر كس كه اراده هدايت وى كند، قرار مى‌دهد، پس اگر عزم علم كردى، نخست حقيقت بندگى را در خويشتن خويش طلب كن و علم را با به‌كارگيرى آن طلب كن واز خداوند درخواست فهم كن تا او به تو بفهماند. ابيات مولانا ترجمان چنين روايتى است. در نظر مولوى، بايد رنج و زحمت تحصيل علوم را براى همان مقصد اعلا كه وصول به مقام سعادت و كمال نفسانى است، برخود هموار كرد و اين بار را براى سبكبار شدن بردوش كشيد؛ نه براى گرانسنگى و سبكسارى. علم‌هاى اهل دين حمالشان‌ علم‌هاى اهل تن احمالشان‌ علم چون بر دل زند يارى شود علم چون بر تن زند بارى شود مولوى علم‌آموزى و تعقل را در همه حال ستوده و در تعريف همين دانش‌ها گفته است: خاتم مُلك سليمان است علم‌ جمله عالم صورت و جان است علم‌ بنابراين، علم و تعقل و انديشه، مانند ساير نعمت‌هاى الهى، فى حد ذاته نيكوست؛ به شرطى كه در جهت كمال و سعادت معنوى انسان باشد.[11]منظور مولوى از عقل ايمانى، بصيرتى است كه از علم بسى فراتر است. مولوى جان همه علم‌ها را شناخت انسان از خويشتن مى‌داند؛ به بيانى ديگر، قدر خويش را دانستن و پايان كار خويش را نگريستن، بنابراين مولوى با توجه به آيات و روايات، مخلوقات را به سه دسته تقسيم مى‌كند: نخست فرشته كه جز طاعت، سجده و تسبيح چيز ديگر نمى‌داند و ذات او از عقل سرشته شده است و ديگرى كه برخلاف فرشته از دانش تهى است و حيوانى است كه فكرش تنها به قدر طلب اصطبل و علف است و از تحصيل شرف و اجتناب از شقاوت قاصر است؛ به اين معنا كه عقل و انديشه در آن راهى ندارد و از اين لحاظ در عالم سفلى است و به عالم علوى راهى ندارد؛ اما قسم سوم مخلوقى است كه طبيعتى دوگانه و مركب دارد و آن انسان است كه نيمى فرشته است و ميل به بالا دارد و نيمى حيوان كه ميل به پايين دارد. اين بشر، برخلاف فرشته و حيوان است كه طبيعت واحد دارند و از اين جهت، گويى با خويشتن خويش مشكلى ندارند و هر يك به مقتضاى طبيعت خود عمل مى‌كنند. انسان همواره در درون خود در كشش مكش و درگيرى به سر مى‌برد و از جنگ بين اين دو، طبيعت در عذاب است. اين آدميان كه به ظاهر بسان يكديگرند، به گفته مولوى در امتحان واقع شده‌اند و به سه گروه و امت تقسيم شده‌اند: گروهى از آنان، گرچه به ظاهر آدمند؛ اما به سوى سرشت فرشته گون خود كشيده شده‌اند و از قيل و قال درون و خشم كه بارزترين صفت حيوانى است، رها گشته‌اند. آنان همچون جبراييل، گويا از روز نخست، فرشته خلق شده‌اند و چون اين صفت آنان بر حيوانيتشان غالب آمده، در درياى ذات الهى غرقند؛ اما قسم دوم برخلاف قسم نخست، در صفت حيوانى غرقند و خشم و شهوت در درون آنان جاى عقل را گرفته است؛ البته نه اينكه از نخست اين‌گونه بوده باشند، بلكه آن وصف جبريلى از ايشان رفته است، چرا كه اين وصف بسيار وسيع و با عظمت است و در خانه تنگ و كوچك تن جاى نمى‌گيرد. انسانى كه به سوى خشم و شهوت ميل كرده است و عقل را از خود رانده، اين روح را از خود جدا مى‌سازد و ديگر انسان نيست. اما قسم سوم برخلاف دو قسم ديگر، كه يكى از جهاد رسته بود و آن ديگرى اصلاً در فكر جهاد نبود پيوسته در جهاد به سر مى‌برد. اين قسم گاهى به اين سوى كشيده مى‌شود و گاه به سوى ديگر ميل مى‌كند و وجودش ميدان مبارزه عقل و شهوت است. در حديث آمد كه يزدان مجيد خلق عالم را سه گونه آفريد يك گُره را جمله عقل و علم وجود آن فرشته است و نداند جز سجود نيست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا يك گروه ديگر از دانش تهى‌ همچو حيوان از علف در فربهى‌ او نبيند جز كه اصطبل و علف‌ از شقاوت غافل است و از شرف‌ اين سوم هست آدمى زاده بشر نيم او زفرشته و نيمش زخر نيم خر خود مايل سفلى بود نيم ديگر مايل علوى بود آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب‌ وين بشر با دو مخالف در عذاب‌ وين بشر هم زامتحان قسمت شدند آدمى شكلند و سه امت شدند يك گروه مستغرق مطلق شدند همچون عيسى با ملك ملحق شدند نقش آدم ليك معنى جبرئيل‌ رسته از خشم و هوا وقال و قيل‌ از رياضت رسته و زهد و جهاد گوييا از آدمى او خود نزاد قسم ديگر با خران ملحق شدند خشم محض و شهوت مطلق شدند وصف جبريلى دريشان بود رفت‌ تنگ بود آن خانه و آن وصف زَفت‌ مرده گردد شخص كو بى‌جان شود خر شود چون جان او بى‌آن شود زآنك جانى كان ندارد هست پست‌ اين سخن حقست و صوفى گفته است‌ او زحيوان‌ها فزون‌تر جان كند در جهان باريك‌كارى‌ها كند مكر و تلبيسى كه او داند تنيد آن زحيوان نايد پديد ماند يك قسم دگر اندر جهاد نيم حيوان نيم حىّ با رشاد روز و شب در جنگ و اندر كش مكش‌ كرده چاليش آخرش با اوّلش[12]در روايتى چنين آمده است: عَن عبداللَّه بنِ سَنان قالَ سألْتُ ابا عَبداللَّهِ جَعفَرَ بنُ مُحمدٍالصادِقِ‌عليه السلام فَقُلتُ الملائكه اَفضَلُ اَم بَنُوا آدَم فَقالَ «قالَ اَميرالمؤمِنينَ على بن اَبى طالِب‌عليه السلام اِنَّ اللَّه رَكَبَ فىِ‌الملائكه عقلاً بِلا شَهوَةٍ وَرَكَبَ فى بَنى آدمِ كِلَيهِما فَمَن غَلَبَ عَقلُهُ شَهوَتَه فَهُوَ خَيرُ مِنَ‌المَلائكَه وَمَن غَلَبَ شَهوَتَه عَقلَه فَهُوَ شَرٌّ مِنَ البَهائم».[13]عبداللَّه بن سنان مى‌گويد: از امام جعفر صادق‌عليه السلام پرسيدم، آيا مقام فرشتگان از انسان‌ها بالاتر است؟ آن حضرت از قول اميرمؤمنان على بن ابى‌طالب‌عليه السلام چنين فرمود: خداوند فرشتگان را از عقل و به دور از شهوت آفريده است و انسان‌ها را از هر دو، پس انسانى كه عقلش بر شهوتش غالب شود، مقامى بالاتر از فرشته دارد و آنكه شهوتش بر عقلش غالب گردد، مقامش از حيوانات پايين‌تر است.[14]

يقين ثمره عقل‌

مولوى يقين را ثمره چنين علم و بصيرتى مى‌داند و در بيان اقسام آن سخن مى‌راند. قرآن مجيد در آيات مختلف، يقين را به سه دسته تقسيم كرده است: 1 . «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ * كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ * كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ * ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ * ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»؛[15]شما را رقابت در افزودن (مال و فرزند و جاه يا افزدون به طور مطلق) از خدا غافل كرد، تا آن‌گاه كه به ديدار خاك‌هاى تيره (گورها) شتافتيد. آرى به زودى خواهيد فهميد. باز آرى، به زودى خواهيد فهميد. آرى، اگر با علم اليقين مى‌دانستيد [يااى كاش با علم‌اليقين بدانيد ]شما دوزخ را خواهيد ديد. ديدن شما عين‌اليقين خواهد بود، در آن روز شما از نعمت خداوندى مسئول واقع خواهيد گرديد. 2 . «إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ».[16]مولوى در تفسير اين آيات مى‌فرمايد: مال و تن بر فند ريزان فنا حق خريدارش كه اللَّه اِشتَرى[17]برف‌ها زان از ثمن آوليستت‌ كه هَيى در شك يقينى نيستت‌ وين عجب ظنست در تو اى مهين‌ كه نمى‌گردد به بستان يقين‌ هر گمان تشنه يقين است اى پسر مى‌زند اندر تزايد بال و پر چون رسد در علم پس برپا شود مريقين را علم او بويا شود زآنك هست اندر طريق مفتنن‌ علم كمتر از يقين و فوق ظن‌ علم جوياى يقين باشد بدان‌ وآن يقين جوياى ديدست و عيان‌ اَندر اَلهيكُم بجو اين راكنون‌ از پس كَلّا پس لاتَعلَمون‌ مى‌كشد دانش به بينش اى عليم‌ گريقين گشتى ببينندى جَحيم‌ ديد زايد از يقين بى‌امتهال‌ آنچنانك از ظن مى‌زايد خيال‌ اَندر اَلهيكم بيان اين ببين‌ كو شود عِلمُ‌اليقين عَين‌اليَقين‌ از گمان و از يقين بالاترم‌ وز ملامت بر نمى‌گردد سرم‌ چون دهانم خورد از حلواى او چشم روشن گشتم و بيناى او پا نهم گستاخ چون خانه روم‌ پا نلرزانم به كورانه روم[18]مال و تن انسان چونان برفى است كه از ابر نيستى و فنا بر زمين ريخته مى‌شود و خريدار آن دو، حضرت حق است، چرا كه در قرآن مجيد به آن اشاره فرموده و قيمت اين بيع را بهشت قرار داده است و آن‌را فوز عظيم خوانده، بر بايع آن بشارت داده است؛ امّا چرا بسيارى انسان‌ها اين معامله را با خدا انجام نمى‌دهند؟ در حالى‌كه سود آن بسيار است و عقلاً معامله‌اى كه سود آن زياد باشد، دلخواه انسان است و همگان خواهان آنند. مولوى پاسخ اين پرسش را چنين مى‌دهد: مال و تن از آن جهت براى بشر عزيز است كه وى همواره در شك و ترديد به سر مى‌برد و يقين برايش حاصل نشده و از وادى گمان و وهم، پاى به بوستان يقين ننهاده است. اگرچه هر گمانى تشنه يقين است، بنابراين براى رسيدن به يقين پر و بال مى‌زند تا به يقين رسيده و زنده شود. انسان با استدلال‌هاى عقلى، براى رسيدن به يقين مى‌كوشد؛ اما به مقام واقعى آن نمى‌رسد، چون علم واسطه‌اى است ميان شك و يقين و مقامش از گمان بالاتر و از يقين پايين‌تر است؛ مانند كسى كه از دود به آتش پى برده؛ اما هنوز آن‌را نديده است. علم جوياى يقين است و يقين در پى آشكار شدن كه مرتبه علم‌اليقينى است. مولوى به سوره تكاثر اشاره مى‌كند و مقام عين‌اليقينى را كه تجرد تام و ديد باطن است، يادآور مى‌شود. به گفته وى، بينش زاييده دانش است و خيال رهزن راه يقين. در پايان انسان به درجه‌اى بالاتر از اين بينش مى‌رسد كه از گمان، شك و يقين حاصل شده و از علم هم بالاتر است و آن مقام حق‌اليقينى است كه از حلواى حق خورده مى‌شود و چشم بينا مى‌گردد. در اين مقام انسان محو حق مى‌شود و با حق مى‌بيند، چرا كه به آتش او سوخته و او را به عينه حس كرده است. در اين مقام است كه ايمان فرد راسخ مى‌شود و پاى نمى‌لرزد و به كوره راه گمان و شك گرفتار نمى‌شود و هر كس به اين خانه رسد، امن گشته و از لغزش‌ها دور شده است. مولوى ظن و گمان را تشنه يقين مى‌داند. آنگاه از گمان به علم‌اليقين و از آن به عين‌اليقين مى‌رسد، سپس پا را از گمان و علم نيز فراتر مى‌نهد و به حق‌اليقين مى‌رسد. علم از ديدگاه مولوى، فاصله ميان گمان و يقين است؛ در جايى ديگر ماندن در علم‌اليقين را به صلاح سالك نمى‌داند و براى رسيدن به مرتبه عين اليقين، سالك را به گذشتن از وادى گوش توصيه و به رسيدن به بوستان حق اليقين دعوت مى‌كند: هر جوابى كان زگوش آيد به دل‌ چشم گفت از من شنو آن‌را بِهِل‌ گوش دلاله است و چشم اهل وصال‌ چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال‌ در شنود گوش تبديل صفات‌ در عيان ديدها تبديل ذات‌ زآتش از علمت يقين شد از سخن‌ پختگى جو در يقين منزل مكن‌ تا نسوزى نيست آن عين‌اليقين‌ اين يقين خواهى در آتش در نشين‌ گوش چون نافذ شود ديده شود ورنه قُل در گوش پيچيده شود[19]مولوى علم‌اليقين را كه از دانش و علوم رسمى و استدلالى به دست مى‌آيد، چون پوسته‌اى مى‌داند كه اهل معنا و سالكان طريق آن را به كنارى مى‌نهند و به عين‌اليقين روى مى‌آورند. بدين ترتيب امور بر آنها آسان مى‌شود. همچنين علوم و استدلالات، چون نقش است و اهل يقين كه به عين‌اليقين رسيده‌اند، خويش را از اين نقوش صيقل داده و با دل و چشم بصيرت خدا را يافته‌اند: اهل صيقل رسته‌اند از بو و رنگ‌ هردمى بينند خويى بى‌درنگ‌ نقش و قِشر علم را بگذاشتند رايَتِ عَينُ‌اليقين افراشتند رفت فكر و روشنايى يافتند نَحر و بَحر آشنايى يافتند مرگ كين جمله از و در وحشتند مى‌كنند اين قوم بر وى ريشخند كس نيابد بر دل ايشان ظفر برصدف آيد ضرر نى بر گهر گرچه نحو فقه را بگذاشتند ليك محو و فقر را برداشتند تا نقوش هشت جَنَّت تافتست‌ لوح دلشان را پذيرا يافتست‌ صدنشان از عرش و كرسى و خدا چه نشان بل عين ديدار خدا[20]به گفته مولوى، هر چند مرتبه يقين بالاتر رود، شك، وهم، گمان و خيال در آن كمتر نفوذ مى‌كند. به گفته وى، شك و يقين - همواره در جدالند و شياطينى كه در كمين نشسته‌اند، با سلاح شك مى‌خواهند ايمان و يقين بنده را درهم شكنند و بنده‌اى كه يقينش استوار باشد، همانا بانگ خدايى را مى‌شناسد و در مى‌يابد و هرچه يقين كمتر باشد، زودتر به بانگ شيطان فريفته مى‌شود: تو چه عزم دين كنى با اجتهاد ديو بانگت برزند اندر نهاد كه مرو زآن سو بينديش اى غَوى‌ كه اسير رنج و درويشى شوى‌ بى‌نوا گردى زياران و اُبرى‌ خوار گردى و پشيمانى خورى‌ تو زبيم بانگ آن ديو لعين‌ واگريزى در ضلالت از يقين‌ كه هلا فردا و پس فردا مراست‌ راه دين پويم كه مهلت پيش ماست‌ مرگ بينى باز كو از چپ و راست‌ مى‌كشد همسايه را تا بانگ خاست‌ باز عزم دين كنى از بيم جان‌ مردسازى خويشتن را يك زمان‌ پس سلح بر بندى از علم و حكم‌ كه من از خوفى نيارم پاى كم‌ باز بانگى برزند بر تو زمكر كه بترس و باز گرد از تيغ فقر باز بگريزى زراه روشنى‌ آن سلاح علم و فن را بفكنى‌ سالها او را به بانگى بنده‌اى‌ در چنين ظلمت نمد افكنده‌اى‌ هيبت بانگ شياطين خلق را بند كردست و گرفته حلق را تا چنان نوميد شد جانشان زنور كه روان كافران زاهل قبور اين شكوه بانگ آن ملعون بود هيبت بانگ خدايى چون بود هيبت بازست بر كبك نجيب‌ مرمگس را نيست زآن هيبت نصيب‌ زآنك نبود باز صياد مگس‌ عنكبوتان مى‌مگس گيرند و بس‌ عنكبوت ديو بر تو چون ذُباب‌ كر و فر دارد بر كبك و عقاب‌ بانگ ديوان گله بان اشقياست‌ بانگ سلطان پاسبان اولياست‌ تا نياميزد بدين دو بانگ دور قطره‌اى از بحر خوش تا بحر شور[21]بنابه نظر مولوى، هر كس را كه خداوند نظر كند، نور را بر قلب او مى‌تاباند و قابليت باز دانستن يقين از شك را در وى قرار مى‌دهد: هر كرا در جان خدا بنهد محك‌ مريقين را باز داند او زشك[22]او نه تنها يقين را از شك باز مى‌شناسد، بلكه مى‌تواند محك ديگران نيز باشد و هنگامى كه سينه‌اش صاف و صيقلى گشت، همچون آيينه‌اى در مقابل ديگران قرار گيرد و يقين و شكّ آنان را بازگو كند و اين همان ثمره يقين، يعنى ايمان است، پس چون بنده‌اى به اين ايمان دست يافت، مى‌تواند آيينه اسرار غيب شود : پيش سبحان بس نگه داريد دل‌ تا نگرديد از گمان بد خجل‌ كو ببيند شر و فكر و جست و جو همچو اندر شير خالص تار مو آنك او بى‌نقش ساده سينه شد نقش‌هاى غيب را آيينه شد سرما را بى‌گمان موقن شود زآنك مؤمن آينه مؤمن شود چون زند او فقر ما را بر محك‌ پس يقين را باز داند او زشك‌ چون شود جانش مَحَك نقدها پس ببيند قلب را و قلب را[23]

نفس در نظر مولوى‌

مولوى در مثنوى، گاهى گونه‌اى از نفس را با شيطان برابر دانسته است كه همانا «نفس اماره» است. همان‌گونه كه شيطان هميشه در تقابل با فرشته است. نفس نيز همواره با عقل در ستيز است. شايد منظور ديگرى نيز در ميان باشد و آن اينكه دو نيروى فرشته و شيطان، در درون آدمى، پيوسته او را به خير و شر مى‌خوانند؛ نفس و عقل نيز چنيند. نفس و شيطان هر دو يك تن بوده‌اند در دو صورت خويش را بنموده‌اند چون فرشته و عقل كه ايشان يك بُدند بهر حكمت‌هاش دو صورت شدند دشمنى دارى چنين در سرّ خويش‌ مانع عقلست و خصم جان و كيش[24]منظور از اين نفس كه همه صفات رذيله را به آن نسبت مى‌دهند، نفس اماره است: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»؛[25]به‌درستى كه نفس، همواره به بدى فرا مى‌خواند. شهوت هم به معناى خاص، با نفس اماره يكى است. مولانا در مذمت نفس اماره و با تشبيهاتى از آنها ياد مى‌كند كه بيانگر نگرش او به اين نيروى باطنى است. مولوى نفس را با چنين تشبيهاتى توصيف مى‌كند: 1. مادر بت‌ها و دوزخ: به اين معنا كه هر صفت رذيله‌اى كه انسان را بنده خويش مى‌سازد، به نفس اماره باز مى‌گردد و چون دوزخ، هزاران نفر را در خود غرق مى‌كند: مادر بت‌ها بت نفس شماست‌ زانكه آن بت مار و اين بت اژدهاست‌ آهن و سنگ است نفس و بت شرار آن شرار از آب مى‌گيرد قرار سنگ و آهن زآب كى ساكن شود؟ آدمى با اين دو كى ايمن بود؟ سنگ و آهن در درون دارند نار آب را بر نارشان نبود گذار زآب چون نار برون كشته شود در درون سنگ و آهن كى رود؟ آهن و سنگ است اصل نار ودود فرع هر دو كفر و ترسا و جحود بت سياه آب است در كوزه نهان‌ نفس مر آب سيه را چشمه‌دان‌ آن بت منحوت چون سيل سياه‌ نفس شومت چشمه آن اى مُصر صد سبو را بشكند يك پاره سنگ‌ و آب چشمه مى‌رهاند بى‌درنگ‌ آب خم و كوزه گر فانى شود آب چشمه تازه و باقى بود بت شكستن سهل باشد نيك سهل‌ سهل ديدن نفس را جهل است جهل‌ صورت نفس ار بجويى اى پسر قصه دوزخ بخوان با هفت در هر نفس مكرى و در هر مكر از آن‌ غرقه صد فرعون با فرعونيان‌ در خداى موسى و موسى گريز آب ايمان را زفرعونى مريز دست را اندر احد و احمد بزن‌ اى برادر واره از بوجهل تن[26]بت‌هايى كه آدميان پرستش مى‌كنند، به دو قسم جداگانه تقسيم مى‌شوند: بت بيرونى و بت درونى. بت بيرونى همان موادى است كه انسان‌ها براى خود ساخته، آنها را مى‌پرستيدند؛ البته اين پرستش دليل اين نبود كه آنان به خدا اعتقاد نداشتند، بلكه آنها بت‌ها را براى تقرب به خدا مى‌پرستيدند. به اين مطلب چند دليل مى‌توان بيان كرد: نخست اينكه ما گروه فراوانى از بت‌پرستى‌هاى عرب جاهليت را مى‌بينيم كه در عين پرستش بت، به خداى بزرگ نيز عقيده داشتند؛ براى مثال هنگامى كه براى انجام عبادت به مكه كه جايگاه بت‌ها بود، مى‌آمدند، شعار لبيك سر مى‌دادند؛ البته بدين صورت: «لبيك اللَّهم لبيك، لبيك لا شريك لك الا شريك هو لك تملكه و ما ملك» و يكى از بت‌ها، مثلاً «عزى» را به عنوان شريك، ولى در عين حال مملوك خدا معرفى مى‌كردند. دوم اينكه هنگامى كه مى‌خواستند، سوگند اكيد ياد كنند، نخست به بت و سپس به خدا، به‌عنوان شديدترين تأكيد قسم ياد مى‌كردند، مثلاً مى‌گفتند: «احلف باللات والعزى و باللَّه ان‌اللَّه اكبر»؛ سوگند ياد مى‌كنم به لات و عزى و به خدا كه از آنها بزرگ‌تر است. سوم اينكه نامه‌هاى خود را با نام خدا شروع كرده، سپس سخن خود را با تبريك به يكى از نام‌هاى بت‌ها بيان مى‌كرديم: «باسمك اللَّهم ...». چنان‌كه در آيه شريفه مى‌بينيم: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»[27]اكثريت آنها به خدا ايمان نمى‌آوردند، مگر اينكه شرك مى‌ورزند.

بت درونى‌

اين بت عبارت است از نفس اماره كه امروزه در اصطلاح روان‌شناسى غريزه كنترل نشده خوانده مى‌شود. پس از اين مقدمه مى‌گوييم: اگر درست دقت شود، رواج بت‌پرستى بيرونى از بت‌پرستى درونى است، زيرا اگر انسان خود آگاه در مقام انديشه و تحقيق برآيد، خواهد ديد كه يك بت جامد يا زنده توانايى ندارد تا بتواند در مقابل خدا عرض‌اندام كند؛ ولى موقعى كه مى‌بيند با اين اعتراف، مقام و جاه و ثروتش از دست مى‌رود، به همان بت‌پرستى خود ادامه مى‌دهد؛ از اين‌رو وقتى دقيقاً توجه مى‌كنيم، مى‌بينيم كه ادامه بت‌پرستى براى يك انسان آگاه، نتيجه پرستش نفس اماره است كه او را فريب مى‌دهد و ظواهر دنياى مادى را بر او جلوه‌گر مى‌سازد؛ وانگهى مبارزه با بت بيرونى از مبارزه با بت درونى بسيار آسان‌تر است، زيرا ممكن است بتوان با ذكر ادله و براهين، ناشايستگى بيت بيرونى را اثبات كرد، چنان‌كه پيامبران با آوردن معجزات و شواهد، توانستند، با بت‌پرستى مبارزه كرده تا اندازه بسيار زياد در اين راه پيش بروند. در صورتى كه بت درونى در اعماق جان انسانى جاى گرفته، با هزاران وسوسه و خود فريبى در پرستش آن بت زندگانى را سپرى مى‌كند. به عبارت ديگر، بت درونى به دليل ارتباط با «من» انسانى، مى‌تواند در هر لحظه انسان را دگرگون سازد، و نام آن‌را بت‌پرستى نگذارد. اگر درست دقت كنيم، اصل همه بت‌ها بتى است كه افراد انسانى در درون خود ساخته‌اند، بت خارجى به منزله مار و بت نفس انسانى، مانند اژدهاست. مى‌گويد: اگر توجه كنيد خواهيد ديد كه نفس انسانى مانند آهن و سنگى است كه با اصطكاك و فعاليت‌هاى گوناگون، از آنها شرارى توليد مى‌گردد كه بت مستحكم و ريشه‌دارى است. شراره و آتش برونى را مى‌توان با آب خاموش ساخت؛ ولى اين شرار درونى كه جايگاه بس مستحكمى دارد، با آب خاموشى شدنى نيست. مادامى كه سنگ و آهن نفس اماره وجود دارد، هيچ فرد انسانى نمى‌تواند، به ايمنى كامل برسد، سنگ و آهنى كه آتش نفسانى را در درون شعله‌ور مى‌سازند، آب‌را گذرى بر آن نيست. سپس همين مطلب را تكرار كرده مى‌گويد: با آب برونى آتش برونى خاموش مى‌گردد؛ ولى آب بيرونى نمى‌تواند، آتش درونى را از بين ببرد. اين آهن و سنگ درونى كه با اصطكاك فعاليت مى‌كنند، نتيجه و معلول همان كفر و جحود است. اگر بت منحرف كننده، به منزله آب سياه و تيره است، منبع اصلى اين آب تيره، نفس اماره انسانى است. منبعى كه اگر كوششى از اعماق روح انسانى در تصفيه آن انجام نگيرد، براى ابد هم كه عمر انسانى را فرض كنيم، اين آب از آن منبع جريان خواهد داشت. به عكس حالت روحانى انسانى، شبيه آب زلالى است كه منبع آن روح تزكيه شده و ملكوتى است. اگر انسان بتواند شخصيت روحى خود را تحت تزكيه و تصفيه قرار داده، نمودهاى جهان هستى را به‌طور منطقى و الهى ارزيابى كند، اين منبع تا بى‌نهايت، آن آب زلال پاك كننده را جارى خواهد ساخت. اگر بخواهيم بت خارجى تراشيده شده با دست انسانى را به سيل سياه تشبيه كنيم، نفس بت‌گر و بت‌ساز به منزله چشمه شاهراه انسانى است كه همه راه‌ها و روش‌هاى انسانى از آن مشتق مى‌گردد، و اين تعبير بسيار ارزنده‌اى است، زيرا مقصود از شاهراه در اين بيت همان چيزى است كه همه زندگانى انسانى را تفسير كند. اين شاهراه هر چه باشد، چون براى خود انسان به عنوان شاهراه و سرلوحه زندگانى تلقى گشته است، مانند قطب نما همه شئون زندگانى او را رهبرى و هدايت مى‌كند؛ براى مثال اگر فرض كنيم شاهراه زندگانى يك انسان مقام و جاه هست، يعنى اين مفهوم را عالى‌ترين ايده‌آل براى خود تلقى كرده است، تا آنجا كه اين جاه و مقام به حد پرستش و تفسير كننده تمام شئون زندگانى فردى و اجتماعى بر آن انسان پذيرفته شود؛ بتى تراشيده مى‌شود كه هر چه از آن بت سرازير گردد، خلاف حقايق بوده، مى‌تواند بت‌هايى را در خارج براى پرستش نيز بسازد. اگر فرض كنيم كه صد عدد كوزه داشته باشيم، مى‌توانيم آن كوزه‌ها را با يك سنگ از هم متلاشى كنيم؛ در صورتى كه جريان آب چشمه دائمى بوده، مادامى كه به مادر چاه و اصل منبع متصل است، عوارض خارجى نمى‌تواند آن را از جريان باز بدارد. به اين دليل كه بت‌هاى خارجى، موجودات محسوس و محدود و تحت تسلط انسانى‌اند و با كمى تلقينات صحيح و منطقى، مى‌توان آنها را شكسته و از هم متلاشى ساخت؛ اما بت نفس را نمى‌توان به آسانى و سهولت متلاشى كرد؛ چه قيافه‌هاى حق به جانبى كه به خود مى‌گيرد؛ چه استدلالات سفسطه‌آميزى كه پيش روى انسانى مى‌گذارد. آرى بسيار مشكل است از عهده رام كردن نفس بر آمدن، زيرا پيوستگى آن با اصل حيات، آن چنان قوى است كه اغلب اوقات، مبارزه با نفس، با مبارزه با اصل حيات اشتباه مى‌شود. بدين جهت است كه مبارزه با نفس اماره را آسان شمردن، نادانى محض است. صورت نفس انسانى، مانند دوزخ با هفت در است: اين نفس بت‌گر و بت‌ساز در هر نفس مى‌تواند، مكرها و حيله‌ها و فريب‌ها بر سر راه انسان بگستراند، توانايى حيله‌گرى نفس، آن اندازه است كه گويى مى‌تواند صدها فرعون و فرعونيان را در هر نفس در نوسانات خود غرق كند، پس بيا اى سالك راه انسانى به سوى خداى موسى بگريز، و مگذار فرعونى بودن نفس، آب ايمان تو را بريزد. دست التماس و تضرع به بارگاه ربوبى ببر و چنگ بر دامان احمد صلى الله عليه وآله بزن، رها كن بوجهل تن را كه حقايق را مى‌بيند و باز لجاجت مى‌كند.[28]از جانب ديگر مولوى نفس را به اقتضاى حالات مختلفى كه دارد، به حيواناتى چند تشبيه كرده است و براى تقريب معنا به اذهان، به خوى حيوانى و دَد منشانه آن حيوان اشاره مى‌كند كه از جمله مى‌توان به اين موارد اشاره كرد: 1. تشبيه به زاغ: به اين دليل كه زاغ به گلستان و باغ علاقه‌اى ندارد و خوراكش از مزبله‌ها و ويرانه‌ها تأمين مى‌شود. بنابراين كسى كه از آن پيروى كند، به گلستان هدايت نمى‌شود، بلكه به گورستان دنيا رهنمون مى‌شود: جان كه او دنباله زاغان پرد زاغ او را سوى گورستان برد هين مدو اندر پى نفس چو زاغ‌ كو به گورستان مى‌برد نه سوى باغ[29]2. تشبيه به سوسمار: يكى از خصوصيات اين حيوان، حمله ناگهانى و فرار به سوى سوراخى است كه از آن بيرون آمده است. او تنها از يك سوراخ در صحرا بيرون نمى‌آيد يا به آن نمى‌گريزد، بلكه پناهگاها و مواضع حمله و سوراخ‌هاى بسيارى دارد. يك نَفَس حمله كند چون سوسمار پس به سوراخى گريزد در فرار در دل او سوراخ‌ها دارد كنون‌ سر زهر سوراخ مى‌آرد برون[30]3. تشبيه به سگ: چون به استخوانى قناعت مى‌كند و به شكار شهرت دارد. آلت آشكار خود جز سگ مدان‌ كمترك انداز سگ را استخوان‌ 4. تشبه به اژدها: چون نفس داراى نيروى بسيار قوى و مهيب است كه اگر شعله‌ور گردد و به تحرك درآيد، ديگر هيچ قدرتى نمى‌تواند به آسانى آن را مهار كند. نفس اژدرهاست او كى مرده است‌ از غم بى‌آلتى افسرده است[31]همچنين در اشعارى ديگر، مولوى نفس را از حيث زيركى به خرگوش و از اين جهت كه طالب شهوت است، به الاغ تشبيه كرده است. وى مردمان را مست و خوارِ هوا و هوس و نفس مى‌داند: خلق مست آرزواند و هوا زآن پذيرايند دستان تو را هر كه خود را از هوا خو باز كرد چشم خود را آشناى راز كرد[32]او به زبانى ديگر، هر جرم، فساد، نابودى و هلاكتى را ثمره پيروى هوا و هوس و نفس بر مى‌شمارد. خلق در زندان نشسته از هواست‌ مرغ را پرها ببسته از هواست‌ ماهى اندر تا به گرم از هواست‌ رفته از مستوريان شرم از هواست‌ چشم شحنه شعله نار از هواست‌ چار ميخ و هيبت دار از هواست[33]مولوى در مذمت نفس و دورى از آن، بدين سبب اصرار مى‌ورزد كه پيروى از آن، موجب دورى از حق است و چون نفس را در مقابل عقل مى‌داند، همراه شدن با آن‌را دور شدن از راه حق به شمار مى‌آورد: با هوا و آرزو كم باش دوست‌ چون يُضلك عن سبيل‌اللَّه اوست[34]چون رفيقى وسوسه بدخواه را كى بدانى ثَمَّ وجه‌اللَّه را هر كرا باشد سينه فتح باب‌ او ز هر شهرى ببيند آفتاب‌ حق پديدست از ميان ديگران‌ همچو ماه اندر ميان اختران‌ دو سر انگشت بر دو چشم نه‌ هيچ بينى از جهان انصاف دِه‌ گر نبينى اين جهان معدم نيست‌ عيب جز زانگشت نفس شوم نيست‌ تو زچشم انگشت را بردار هين‌ و آنگهانى هر چه مى‌خواهى ببين‌ نوح را گفتند امت كوثراب‌ گفت او زآن سوى و استغشوا ثياب‌ رو و سر در جامه‌ها پيچيده‌ايد لاجرم با ديده و ناديده‌ايد آدمى ديدست و باقى پوست است‌ ديد آن‌است آنكه ديد دوست‌است‌ چونك ديد دوست نبود كور به‌ دوست كو باقى نباشد دُور به[35]پس در حقيقت نفس حجابى بر ديده عقل است، از اين‌رو بايد آن را مرده گرفت و به نفس‌كشى پرداخت. اميرمؤمنان در حديثى مى‌فرمايد: «وَكَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسيرُ تَحْتَ هَوى اَميرٍ»؛[36]چه بسيار عقل‌ها و خردها كه شهوات بر آن حكومت مى‌كند. امام محمد غزالى در باب معاتبه نفس و توبيخ آن مى‌فرمايد: «بدانكه اين نفس را چنان آفريده‌اند كه از خير گريزان باشد و طبع وى كاهلى و شهوت راندن است و تو را فرموده‌اند تا وى را از اين صفت بگردانى و او را با راه آورى از بى‌راهى و اين با وى بعضى به عنف توان كرد و بعضى به لطف و بعضى به كردار و بعضى به گفتار، چه در طبع وى آفريده‌اند كه چون خبر خويش در كارى بيند، قصد آن كند و اگرچه با رنج بود، بر رنج صبر كند؛ ليكن حجاب وى بيشتر جهل‌است و غفلت و چون وى را از خواب غفلت بيدار كنى و آينه روشن فرا روى وى دارى، قبول كند و براى اين گفت، حق تعالى: «وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى‌ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ» پنده ده كه مؤمنان را سود دار».[37]مولانا نيز در اين باب مى‌فرمايد: نفس بى عهدست زآن رو كشتنى است‌ او دَنى و قبله‌گاه هر دنى است‌ نفس‌ها را لايق است اين انجمن‌ مرده را درخور بود گور و كفن‌ نفس اگر چه زيرك است و خرده دان‌ قبله‌اش دنياست او را مرده‌دان‌ آب وحى حق بدين مرده رسيد شد زخاك مرده‌اى زنده پديد[38]نفس خود را كُش جهان را زنده كن‌ خواجه را كشت‌است او را بنده كن‌ نفس را تسبيح و مصحف در يمين‌ خنجر و شمشير اندر آستين‌ مصحف و سالوس او باور مكن‌ خويش با او هَمسر و هَمسر مكن‌ سوى حوضت آورد، بهر وضو واندر اندازد تو را در قعر او عقل نورانى و نيكو طالب‌است‌ نفس ظلمانى بر و چون غالب‌است[39]در اين ابيات مراد از انجمن دنيا و دنيا داران و از گور و كفن زيورهاى دنيايى است و خرده‌دان، يعنى دقيق و ريزبين. آبِ وحى حق هم كنايه از اندرز و تعليم پيامبران است.[40]نفس بى‌وفا و بد عهد است و بايد از او روگردان شد. او پست است و قبله‌گاه او هم پست است. اين عالم دنيا لايق نفس‌هاست، چرا كه گور و كفن در خور مرده‌هاست، نفس اگرچه زيرك و خرد بين و دقيق است؛ ولى چون دنيا قبله‌گاهش شده، او را در شمار مردگان بدان. اگر آب وحى حق به‌اين مرده رسيد و روح ايمان در وى دميد، از خاك مرده زنده پديدار مى‌گردد، و تا آن وحى الهى نرسد، به‌عمر زياد و طول بقاى او كه صورت خوش فريبنده‌اى دارد، مغرور نشو.[41]آنگاه حديثى از اصحاب رسول‌صلى الله عليه وآله وسلم را يادآور مى‌شود كه نشان‌دهنده بزرگى و عظمت نفس كشى و مبارزه با آن است و آن هنگامى است كه اصحاب پس از نبردى طولانى و مشقت‌بار، به سوى مدينه رهسپار شده‌اند و مى‌پندارند كه جهادى بس عظيم را به پايان رسانده‌اند و از اين‌رو خشنودند؛ اما پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آنان را به جهاد و مبارزه‌اى بزرگ‌تر فرا مى‌خواند و آن مبارزه با نفس است كه تنها با توفيق الهى ميسر است: چونك واگشتم زپيكار برون‌ روى آوردم به پيكار درون‌ قَد رَجَعنا مِن جِهادِالاَصغَريم‌ با نبى اندر جِهاد اَكبَريم‌ قوت از حق خواهم و توفيق ولاف‌ تا به سوزن در كشم اين كوه قاف‌ سهل شيرى دان كه صف‌ها بشكند شير آن‌ست آنكه خود را بشكند[42]

پی نوشت ها:
[1]اين مقاله قسمتى از طرح پژوهشى آموزه‌هاى اخلاقى در مثنوى معنوى است كه توسط محقق ارجمند جناب آقاى على بورونى كه مجرى طرح معاونت پژوهشى دفتر تبليغات اسلامى استان اصفهان بوده، انجام پذيرفته است.[2]ر . ك: شرح مثنوى، ج 1، ص 508.[3]وسايل الشيعه، ج 2، ص 447 ؛ عَن عبداللَّه بنِ سَنان قالَ سألتُ ابا عبداللَّهِ جَعفَرَبنُ مُحمدٍالصادِقِ‌عليه السلام فَقُلتُ الملائكه اَفضَلُ اَم بنو آدَم فقال «قالَ اَميرالمؤمِنينَ على بن اَبى‌طالِب‌عليه السلام اِنَ‌اللَّه رَكَبَ فىِ‌المَلائِكَه عَقلاً بِلا شَهوَةٍ و ركّب فى‌البهائم شهوة بلاعقل وَرَكَبَ فى بَنى آدمِ كِلَيهِما فَمَن غَلَبَ عَقلُهُ شَهوَتَه فَهُوَ خيرُ مِن‌المَلائكَه وَمَن غَلَبَ شَهوَتَه عَقلَه فَهُوَ شَرٌّ مِنَ‌البَهائم».[4]دفتر دوم 275.[5]دفتر چهارم 2305.[6]دفتر دوم 75.[7]دفتر چهارم 3010.[8]دفتر اول 3445.[9]دفتر چهارم 65 - 1960.[10]بحار الانوار، ج 1، ص 24.[11]ر . ك : مولوى‌نامه، ج 1، ص 4 - 93.[12]دفتر چهارم 10 - 1500.[13]وسائل الشيعه، ج 2، ص 447.[14]غزالى نيز اين حديث را در احياء العلوم، ج 1، ص 169 بى‌آنكه به كسى نسبت بدهد، آورده است. به نقل از شرح احاديث و قصص مثنوى.[15]تكاثر، 1 - 8 .[16]واقعه، 95.[17]اشاره به آيه «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى‌ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». توبه، 110.[18]دفتر سوم 25 - 110.[19]دفتر دوم 60 - 855 .[20]دفتر اول 3495.[21]دفتر سوم 40 - 433.[22]دفتر اول 300.[23]دفتر اول 3145.[24]دفتر سوم، 4050.[25]يوسف، 53.[26]دفتر اول 772 - 782.[27]12: 106.[28]ر . ك : شرح مثنوى، جعفرى، ج 1، ص 364 - 358.[29]دفتر چهارم، 1311 - 1312.[30]دفتر سوم، 57 - 4056.[31]دفتر سوم، 1053.[32]دفتر دوم، 40 - 2735.[33]دفتر ششم، 3495.[34]دفتر اول، 2955.[35]ج 1، ص 86 - 87 .[36]نهج‌البلاغه، كلمات قصار، حديث 211.[37]كيمياى سعادت، ج 2، ص 896 ، باب.[38]دفتر چهارم، 1655.[39]دفتر سوم، 2505.[40]ر . ك : شرح مثنوى (سيد جعفر شهيدى)، ج 8 ، ص 247.[41]ر . ك : شرح مثنوى (موسى نثرى)، ج 4، ص 102.[42]دفتر اول، 1385.


صفحه 3

بنياد اخلاق از نگاه قرآن‌
شانظرى جعفر
چكيده‌
پيشينه علم اخلاق، و سنجش ارزش رفتارهاى آدميان در حوزه انسان‌شناسى، همچون شناخت هستى، تاريخچه‌اى كهن دارد. انديشمندان و پژوهشگران در معيار و ميزان ارزش رفتارهاى اخلاقى انسان، نظريه‌ها و فلسفه‌هاى مختلفى را ارائه كرده‌اند. آنان معرفت، فضيلت، عدالت، منعفت، لذت و ... را معيار و ملاك‌هاى ارزيابى خوب و بد رفتارهاى اخلاقى دانسته‌اند. در اين ميان، اديان آسمانى نيز، براساس تعريفى كه از جهان و انسان داشته‌اند، ملاك و ميزان خوب و بد رفتارهاى اخلاقى انسان را الهى دانسته‌اند. اين پژوهش با اشاره به نظريه‌ها و فلسفه‌هاى موجود، به تبيين بنياد اخلاق در قرآن پرداخته، ميزان ارزش فعل اخلاقى را از نگاه قرآن، به اندازه انعكاس، بازتاب و تعّين اخلاق الهى دانسته است، از اين‌رو تمام گزاره‌هاى قرآن را به هم پيوسته و ناظر به هم، در يك شبكه بسيار پيچيده و منسجم مى‌شناسد و فلسفه اخلاق را در قرآن، بر نظام توحيد استوار مى‌سازد.
كليدواژه‌ها : اخلاق ، فضيلت ، حقيقت ، معنويت ، ارزش ، بنياد ، بازتاب و انعكاس.
مقدمه‌

واژه اخلاق و علم اخلاق، مانند بسيارى واژه‌هاى حوزه معرفت و انديشه، معانى مختلف دارد؛ گاه بر زندگى نيك، زمانى بر گونه زيستن، موقعى بر بايدها و نبايدهاى زندگى، گاهى بر مجموعه‌اى از قواعد و اصول كه آدميان را در زندگى به كار مى‌آيد، وقتى بر حالت درونى و صفات روحى و زمانى بر افعال و رفتار انسان دلالت مى‌كند. در نگاهى كلى، در دانش اخلاق، كوشش بر آن است تا به اين دو پرسش، پاسخ داده شود: 1. براى انسان، «خوب» كدام است؟ 2. آدميان چگونه بايد عمل كنند؟ استاد شهيد مطهرى رحمه الله مى‌نويسد: «معمولاً در مورد علم اخلاق مى‌گويند: اخلاق عبارت است از علم چگونه زيستن يا علم چگونه بايد زيست، يا مى‌گويند: اخلاق به انسان پاسخ دهد كه زندگى نيك براى انسان كدام است و آدميان چگونه بايد عمل كنند».[2]روشن است كه سرچشمه اختلاف در معناى مفاهيم اخلاقى و تفسيرهاى متفاوت از آنها را بايد در جهان‌شناختى و انسان‌شناسى جست و جو كرد. به دليل آنكه علم اخلاق، افزون بر دانش نظرى، بر رفتار و اعمال نيز نظر دارد و به گونه‌اى با سرنوشت انسان گره خورده است و در سازمان‌دهى و سامان بخشى زندگى انسان نقش بسيار مهمى دارد، فرهيختگان، آن را اكسير اعظم شمرده، نخستين گام زندگى را بر اين دانش بنا نهاده‌اند و در طور تاريخ همواره، بدان به ديده تكريم و احترام نگريسته، آن را معيارى براى كمال انسان دانسته‌اند. به همين دليل، از دير زمان، ضرورت بحث از خودشناسى و خودسازى، همراه با شناخت هستى، براى انسان‌ها مطرح بوده است. اديان آسمانى نيز به صورت ويژه، بر اين شناخت تأكيد داشته، معرفت نفس را «سودمندترين معارف» معرفى كرده‌اند، زيرا رهايى از وهم، پندار باطل و پوچى در زندگى و رسيدن به حقيقت، هويت واقعى، معنادارى و هدفمندى، مرهون دانش اخلاق است؛ اما نكته‌اى كه ذهن انديشمندان را به خود معطوف داشته، به گونه‌اى كه نمى‌توان به آسانى از كنار آن گذر كرد، اين است كه تشخيص ارزش و تعيين ملاك آن در رفتارها چگونه است، زيرا تفاوت اصلى ميان فعل طبيعى و فعل اخلاقى، در ارزشى دانستن، ستايش‌پذيرى و تحسين‌آفرين بودن آن است؛ اما اينكه معيار و ملاك تشخيص ارزش چيست و با چه شاخصى مى‌توان، به داورى يك عمل نشست، چيزى است كه معركه آراى فيلسوفان طول تاريخ واقع شده و بنياد نظام‌هاى اخلاقى را طراحى كرده است. واژه «خوب» نيز كاربردهايى نسبتاً متفاوت دارد. ممكن است كسى، چيزى، را خوب بنامد ؛ به اين دليل كه وسيله كافى يا لازم براى رسيدن به يك غايت است؛ مانند كسى كه مى‌گويد: «خوب است كه سالى دو بار به دندانپزشك مراجعه كنيم». «خوب» در اين نگاه، به گونه عارضى يا به لحاظ ابزارى يا يك وسيله ديده شده است. ثروت و خيرهاى مادى جز براى شخص خسيس، تنها به اين معنا خوب است. آثار هنرى و موجودات برخوردار از زيبايى طبيعى را نيز مى‌توان خوب ناميد؛ به اين معنا كه آنها خوبى درونى دارند. گاه نيز مى‌گوييم كه اشيا به عنوان غايات، ذاتاً خوب، مطلوب يا ارزشمندند و گاه زندگى سعادتمندانه را خوب مى‌دانيم؛ يعنى رفتارهاى كه به دلايل اخلاقى، داراى ارزش‌هاى اخلاقى هستند، در برابر زندگى غيراخلاقى، خوب شناخته مى‌شود. پس گاهى مبناى داورى ارزش‌ها فايده است؛ يعنى اشيا به دليل مفيد بودنشان براى يك مقصود، خوب هستند و گاهى براساس ارزش‌هاى عارضى، يعنى براى نيل به هدف، خوب شناخته مى‌شوند و زمانى ارزش‌ها منشاء اثر بودن در حيات و گاه ارزش‌هاى نهانى، خوب خوانده مى‌شوند.[3]كانت نيز در نگاه به اين مسئله مى‌نويسد: «نخستين پرسش اين است كه چه چيزى موجب مى‌شود كه شخص اخلاقاً خوب باش؟» وى معتقد است، خوبى به نيات و اراده انسان‌ها بستگى دارد؛ از اين‌رو پرسش بعدى را اين‌گونه مطرح مى‌كند: «چه قسم نيتى موجب مى‌شود كه شخص اخلاقاً خوب باشد؟» وى معتقد است، كسى كه اخلاقاً نيّت خير دارد، حتماً بايد به انگيزه تكليف عمل كند.[4]برخى نيز مفهوم خوب و بد را بيان كننده رابطه ميان شخص انديشمند و شى‌ء مورد جست و جو مى‌دانند ؛ اگر رابطه دوستانه باشد، آن شى‌ء را خوب مى‌خوانيم و اگر رابطه با نفرت همراه باشد، آن را بد مى‌ناميم و اگر رابطه نه گونه دوست داشتن و نه در صورت نفرت داشتن باشد، آن شى‌ء را نه خوب و نه بد مى‌شناسيم. برتراند راسل معتقد است: «براى اينكه در اخلاق معيارى كلى داشته باشيم، بايد ريشه دوست داشتن را به دست آوريم كه چرا انسان چيزى را دوست مى‌دارد و چرا چيزى را دوست نمى‌دارد؟»[5]روشن‌ترين مفهومى كه انسان در برخورد با اشيا درك مى‌كند و با وجود خويش و احساس باطنى، آن را در مى‌يابد، حالت خوشى و ناخوشى يا لذت و نفرتى است كه در انسان ايجاد مى‌شود. اين دريافت، تعريف‌پذير نيست و از بديهيات است. بشر اين لذت و نفرت، و خوش و ناخوش را با مفهوم خوب و بد ابراز داشته، سپس آن را در ديگر انسان‌ها و موجودات توسعه داده، براى مطلوب‌هاى فردى و جمعى، كمال و نقص، و دارايى و نادارايى نيز به كار برده است. اگر علم اخلاق در پى پاسخ به اين پرسش است كه «زندگى خوب براى انسان كدام است؟» پس بايد معيار حيات خوب را نيز مشخص كند ؛ حيات رضايتمندانه، حيات خوشايند، حيات سعادتمندانه يا حيات ملكوتى و قدسى؟ در اين نوشته، با اشاره اجمالى به ديدگاه‌ها و آراى متفاوت حوزه فلسفه اخلاق، به پژوهش در بنياد اخلاق در قرآن و ارائه تصوير فلسفه اخلاق دينى با توجه به تحليل واژه‌شناسى قرآن خواهيم پرداخت و بر اين نكته اصرار مى‌ورزيم كه بنياد اخلاق از نگاه قرآن، در طبيعت اخلاق خدا نهفته است و معيار و ملاك ارزش در اخلاقيات انسان، به اندازه تعيّن، انعكاس و بازتاب اخلاق الهى وابسته است.

ديدگاه‌ها در بنياد رفتارهاى اخلاقى‌

افلاطون بيناد اخلاق را در عدالت، حقيقت و زيبايى دانسته، مرجع اين سه را به يك چيز باز مى‌گرداند كه آن «خير» است، پس تنها يك چيز ارزش دارد و آن «خير» است و آنچه در پى آن بود و در پى آن بودن، عملى اخلاقى است، «خير» است.[6]افلاطون معتقد است كه كشف ماهيت زندگى خوب، امرى عقلى، شبيه كشف حقايق رياضى است؛ درست همان طور كه مردم تعليم ناديده، نمى‌توانند حقايق رياضى را كشف كنند، اشخاص نادان و غير عالم نيز نمى‌توانند بفهمند كه زندگى خوب چيست؟ براى كشف اينكه زندگى نيكو چيست، نخست بايد به تحصيل انواع معينى از دانش و معرفت پرداخت. افلاطون به عينيت اصول اخلاقى معتقد است و مى‌گويد: «كردار معينى وجود دارد كه مطلق و مستقل از عقيده هر كس است و اينكه امور اخلاقى تنها به رأى يا پسند افراد بستگى داشته باشد، مردود است».[7]مذهب افلاطون در بنياد امر اخلاقى، بر دو فرض اساسى استوار است: يكى اينكه اگر آدمى خير و شر را بشناسد، هرگز خلاف اخلاق رفتار نخواهد كرد و ديگر اينكه تنها يك نوع زندگى خوب، براى همه آدميان وجود دارد. بسيارى فيلسوفان نظر افلاطون را نقد كرده، معتقدند: صحيح نيست كه معضلات اخلاقى واقعاً نظير مسائل علمى باشد، زيرا موقعيت اخلاق بر منوال امور علمى نيست ؛ افزون بر اينكه ممكن است بگوييم: افرادِ فاقدِ صلاحيت علمى نيز مى‌توانند با پيروى از دستورات افراد باصلاحيت، واجد زندگى خوب باشند، پس شرط درك و فهم حقايق اخلاقى، مطلوب است؛ اما شرط لازمى نيست. افزون بر اينكه مطلق‌انگارى عمل خير براى همگان، محل تأمل است.[8]ارسطو اخلاق را بر سعادت بنياد نهاده و مدعى است كه انسان، طالب سعادت است. در نگاه او، اخلاق راه وصول به سعادت است و خوب آن است كه در راه سعادت انسان انجام گيرد. وى فضيلت يا اخلاق را حد وسط ميان افراط و تفريط مى‌داند، از اين رو در نگاه ارسطو افزون بر علم و معرفت، تربيت نفس نيز در حصول فضيلت لازم است.[9]كمترين ايراد بر اين نگاه، اين است كه همه رفتارهاى اخلاقى را نمى‌توان با معيار حد وسط توجيه كرد. در وفاى به عهد و راستگويى حد وسطى وجود ندارد. بسيارى فضايل اخلاقى، مانند اين دو را ظاهراً با نظر افلاطون بهتر بتوان تحليل كرد، زيرا اين‌گونه فضايل مطلق است و نسبت به احوال گوناگون تفاوتى ندارد، پس در برخى رفتارها، غير متوسط بودن، شايسته و مناسب شناخته مى‌شود.[10]افزون بر اينكه معيار و شاخص سعادت را بايد در طبيعت و دنيا جست و جو كرد يا در دنيا و آخرت روشن نيست. پس از اين دو فيلسوف بزرگ، نحله‌ها و فلسفه‌هاى متفاوتى به وجود آمد كه هر يك در تبيين بنياد اخلاق، نظريه خاصى ارائه كردند: كلبيّون فلسفه خود را در حوزه اخلاق، براساس شرّ نسبى موجودات بنا نهادند و سعادت انسان را در رهايى و استغناى او از متاع دنيا دانستند و فضيلت را در غناى نفس معنا كردند.[11]در اين انديشه عواطف و احساسات لطيف انسانى نفى گرديد و استغناى نفس، در گريز از جامه تعبير شد و همه ثمرات تمدن بشرى و لذت حسى و طبيعى، بى‌ارزش تلقى گرديد و رستگارى و سعادت در ترك دنيا و جامعه معنا شد كه اين خود پايمال كردن يا ناديده گرفتن بخشى از هويت و رفتار آدمى است. اگر اخلاق را چگونه زيستن بدانيم، شكّاكان معتقدند: خوب و بد يا ارزش و بى‌ارزش و امثال اين مفاهيم، تهى يا لااقل در معنا اثبات ناشدنى‌اند. بزرگ‌ترين نقد بر اين ديدگاه، اين است كه اين نظر معتقد است: آن چنان بايد زيست كه منافع خود را بهتر حفظ كرد. روشن است كه اين فلسفه از نظر رفتارى به خودپرستى منجر مى‌شود، چنان‌كه يكى از شكاكان (كارنياس) مى‌گويد: هنگام شكستن كشتى، ممكن است انسان جان خود را به قيمت جان ضعيف‌تر از خود نجات دهد و اگر چنين نكند احمق است.[12]اساس نظر «زنون رواقى»، مؤسس مكتب رواقيان، در حكمت عملى بر اين است كه فضيلت، اراده خوب است و روح فضيلت و رذيلت را بايد در اراده جاى داد، پس رستگارى به شخصيت انسان بستگى دارد و شخصيت انسان نيز به اراده او وابسته است. اراده خوب نيز آن است كه اولاً نيرومند و تاثيرناپذير باشد و ثانياً با طبيعت موافق باشد.[13]اين انديشه، در بى‌اعتنايى و تاثيرناپذيرى از حوادث، با اخلاق كلبى اشتراك دارد و نقد مذكور براى اخلاق كلبى به نوعى در اينجا نيز وارد است؛ افزون بر اينكه بى‌اعتنايى به امور جهان نتايجى دارد كه خلاف عرف و خرد جمعى است و تنها در اوضاع و احوال خاصى قابل پيروى است و نمى‌تواند به عنوان اخلاق كلى و همگانى آن را پذيرفت.[14]اپيكورس، طرفدار نظريه «لذت‌انگارى» و «لذت‌طلبى» بر آن است كه تنها چيزى خوب است كه لذت‌آور است. وى معتقد است كه اگر لذت‌هاى چشايى، بينايى، شنوايى و لذت عشق را كنار بگذاريم، ديگر نمى‌دانيم خوبى را چگونه تصور كنيم.[15]اين مذهب نيز اگرچه از جهاتى جالب توجه و گيرا باشد؛ اما برخلاف احساس و ادراك ما درباره بنياد رفتار اخلاقى است. اعتراض انسان‌ها به يك انسان عياش، تنها به اين دليل نيست كه وى همواره در پى لذت‌هاى سطحى و مبتذل است، بلكه ايراد اساسى‌تر اين است كه لذت، تنها تلاش و كوشش در انسان نيست، پس اين دريافت كه لذت، تنها هدف با ارزش است، قابل اعتراض است. طرفداران نظريه فايده‌گرايى در اخلاق، معيار نهايى و انحصارى خوب و بد را «اصل فايده و منفعت» مى‌دانند و با تأكيد زياد مى‌گويند: غايت اخلاقى‌اى كه در همه اعمال بايد در پى آن بود، بيشترين غلبه ممكن خير بر شر است. اين بيان به صورت ضمنى نشان مى‌دهد كه خير و شر، هر چه باشند، قابل اندازه‌گيرى‌اند و يكى از آن دو، به نحو كمى، بر ديگرى برترى دارد. ناتمام بودن اين نظريه نيز در اين است كه اگر مشكلاتى حل ناشدنى در نحوه اندازه‌گيرى، سنجش و موازنه خيرها و شرها وجود داشته باشد كه يقيناً وجود دارد، اشكالى جدى بر فايده‌گرايى خواهد بود.[16]محبت‌گرايى يا اخلاق براساس محبت، از ديگر نظريه‌ها در بنياد اخلاق است كه در مسيحيت به گونه‌اى گسترده مقبول افتاده است. اين نظريه معتقد است كه تنها يك فرمان اخلاقى بينادين، يعنى «محبت بورز» وجود دارد و تمام فرامين ديگر بايد از آن استنتاج شود. در انجيل مى‌خوانيم: تو بايد با تمام قلبت، با تمام نفست و با تمام روحت، به پروردگارت محبت ورزى. اين نخستين و بزرگ‌ترين فريضه است. فريضه دوم نيز شبيه همين است كه تو بايد همسايه‌ات را همان‌گونه دوست داشته باشى كه خود را دوست دارى. همه قوانين الهى و وجود انبيا در اين دو فرضيه آويخته‌اند.[17]متأسفانه مفسران الهياتى طرفدار اين ديدگاه، نه تفسيرى واضح از اين نظريه به دست داده‌اند و نه درباره آن اتفاق نظر دارند. براساس هيچ‌يك از قرائت‌هاى مرتبط با محبت‌گرايى، مشخص نشده است كه چگونه دستور محبت ورزيدن، رهنمود يا راهى براى بيان اين است كه چه فعلى را بايد انجام داد يا از چه قاعده‌اى بايد تبعيت كرد؛ مگر اينكه به اصل فايده يا نوعى وحى متوسل شويم. از طرفى نمى‌توان دانست كه چگونه بايد همه تكاليف را از محبت استنباط كرد؛ براى مثال استنتاج تكليف عادل بودن از قانون محبت، بسيار دشوار است. به نظر مى‌رسد، آنچه تا كنون گذشت، پاسخ مناسب به پرسش اصلى نباشد. پرسش اين است كه آيا حكم در مورد درستى يا نادرستى يك فعل، به نتايج آن مربوط است يا به دليل اصلى كه فعل مظهر آن يا دليل اخلاقاً خوب يا بد بودن انگيزه، نيت يا خصلت مرتبط با آن؟ البته تبيين، تحليل و نقد هر يك از نظريه‌هاى ياد شده به پژوهشى ديگر نياز دارد و از هدف و حوصله اين پژوهش بيرون است. آنچه همه ديدگاه‌ها يا بيشترشان را در آن گرفتار كرده، اين نكته بسيار مهم است كه اساس انديشه و پايه معرفت، بر محور انسان تمركز كرده و ملاك ارزش رفتار را در محوريت انسان جست و جو مى‌كند (تصوير شماره يك) و اين نقطه اصلى جدايى معرفت وحيانى از ساير معرفت‌هاست. فردى كه از شناخت و معرفت حسى بهره‌مند است و آگاهى و علم را، تنها مختص حس و تجربه مى‌داند. جهان محسوس و مادى را مى‌شناسد، بر اين اساس انسان‌شناسى چنين فردى، چهره علمى و تجربى مى‌يابد. كسى كه تنها به شناخت مفهومى - عقلى اعتماد، و با رويكرد عقل‌گرايى، معرفت مفهومى - عقلى را تنها راه شناخت معرفى كند، مى‌كوشد تا آدمى را نيز از راه انديشه و تعقل اثبات و معرفى كند. در اين انديشه، انسان يا حيوان ناطق يا حيوان فرهنگ‌ساز يا حيوان ابزارساز يا موجود اساطيرى معرفى مى‌شود. نخست اينكه معرفت وحيانى و نگاه قرآن عقل‌ستيز نيست؛ دوم اينكه اين نگاه، چشم بر معرفت حسى و تجربى فرو نمى‌بندد، بلكه عقل‌گرايى را به لحاظ اينكه معرفت فراتر از خود را انكار كند يا اينكه معرفت را به افق يافته‌هاى خود تقليل مى‌دهد، ناقص و ناتوان مى‌داند و مى‌كوشد، بندهايى را كه پيرامون معرفت‌شناسى بشر كشيده شده، بگسلاند و هستى‌شناسى و انسان‌شناسى‌اى توحيدى ارائه كند كه انسان به لحاظ وجودى «كلمة اللّه» و از جهت علمى و ارزشى، مظهر اسم جامع الهى، يعنى «خليفة اللّه» خوانده مى‌شود.[18]

تصوير شماره يك‌

اكنون به محور اصلى پژوهش خواهيم پرداخت و نظر قرآن را براساس واژه‌ها و اصول انسان‌شناسى آن، با توجه به هستى‌شناختى قرآنى ارائه خواهيم داد.

بنياد اخلاق در قرآن‌

چنان‌كه در آرا و نظرهاى گوناگون در مورد اخلاق گذشت، دو مسئله همواره در دانش اخلاق مطرح بوده و هست: يكى اينكه زندگى خوب چيست و ايده‌آل زندگى چه بايد باشد و ديگر اينكه آدمى براى رسيدن به اين هدف، چگونه بايد رفتار كند؟ هر يك از نظام‌هاى اخلاقى و فلسفه‌هاى موجود به اين پرسش‌ها پاسخ داده‌اند كه به برخى آنها اشاره شد. از اين نكته نبايد غفلت كرد كه هر يك از نظام‌هاى اخلاقى ياد شده، تنها به يك جهت از جهات زندگى يا يك نوع از اخلاق و رفتار انسان، بيشتر توجه كرده‌اند ؛ بعضى در تعيين ملاك ارزشى اخلاق، معرفت صحيح و علم را و بعضى حد اعتدال را معيار دانسته، گروهى لذت را هدف در اخلاق و جمعى نفع بيشترين و بعضى عدالت و نيل به كمال و بعضى تكليف را مبناى ارزش‌گذارى دانسته‌اند. اهميت اخلاق در قرآن به تبيين و تفصيل نيازى ندارد، چرا كه تعاليم اخلاقى قرآن از مهم‌ترين و مشهورترين مسائل قرآنى است ؛ مخاطب قرآن انسان است و اخلاق، پايه و اساس شخصيت انسان را شكل مى‌دهد. بحث اخلاق، بحث درباره ارزش‌هاى انسانى است: «چگونه زيستن» و «چگونه رفتار كردن» ؛ اما آنچه در اين تحقيق مهم دانسته شد، تبيين ميزان، ملاك و معيار در ارزش فعل اخلاقى از نگاه قرآن است. پيش از ارائه و بيان نظر قرآن، اشاره به اصول زير ضرورى است.

اصل يكم. وجودشناسى‌

هر نظام اخلاقى پيش از هر چيز، بر جهان‌شناختى و اصل تفسير از هستى استوار است ؛ از اين‌رو نگاه قرآن به هستى، به عنوان اصلى در تبيين بنياد اخلاق، امرى بسيار ضرورى است. رويكرد قرآن در جهان‌شناختى به دليل اينكه همه انسان‌ها مخاطب آن هستند، از مراتبى تشكيكى برخوردار است، از اين‌رو قرآن پس از اثبات اصل توحيد، ارتباط موجودات با حقيقت هستى را گاه به نحو اضافه قيومى، زمانى اضافه نورى، گاه اضافه علّى، و... معرفى مى‌كند ؛ اما در نگاه كلى، جهان‌شناختى قرآن به توحيد منتهى مى‌گردد، از اين‌رو بالاترين نظر هستى‌شناختى قرآن اين است كه جهان را آينه حق و حقيقت هستى مى‌شناسد ؛ يعنى جهان هستى، تصويرى از او، نمايانگر او و شاهد بر اوست. در چنين شناختى از هستى كه بر رابطه ظهورى ميان خدا و جهان دلالت دارد، هر نوع ثنويت از جهان حذف مى‌شود و مغايريت در بينونت وصفى معنا مى‌گردد: «اللّه نُور السَموات و الارض»[19]؛ «فَاينَما تُوّلُوا فَثّم وَجْهُ اللّه».[20]آيت بودن جهان، وصف عارض يا لازم اشيا نيست، بلكه آيت بودن، عين ذات يا تمام ذات آنهاست، از اين‌رو موجودات، تعينات هستى نيستند، بلكه نشان‌هاى هستى‌اند. قرآن وجود آينه را هويت ذات موجودات معرفى مى‌كند و مى‌فرمايد: «كُلّ شى‌ءٍ هالِكٌ اِلّا وَجْهَهُ».[21]همراهى واژه هالك كه به معناى فناى ذاتى است، با واژه شى‌ء كه بردارندگان وجود اطلاق مى‌شود، نشان مى‌دهد كه غير خدا، ذاتاً معدم است و تنها نمود اوست ؛ يعنى هالك سلب وجود مى‌كند ؛ نه سلب ظهور، پس جهان در ذات خود فانى است و در پرتو وجه الهى، باقى و پايدار: «كُلّ مَن عَلَيها فان وَ يَبقى وَجهُ رَبّكَ ذوالجلال وَالاكرام»[22]؛ «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شى‌ء»[23]؛ «لَمْ يَلِدْ و لَمْ يُولَدْ»[24]؛ «هو اللّه الَّذى لا اِله اِلّا هوَ»[25]؛ «فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَ وَجْهُ اللّه».[26]در جهان‌شناختى قرآن، هرگونه ثنويت‌گرايى مردود، و تنها وحدت‌گرايى مقبول است، از اين‌رو خداشناسى، نه فقط پايه دين است، بلكه اساس شناخت انسانيت است، زيرا از نظر قرآن، انسانيت بر اصل توحيد بنا شده است. دل گفت مرا علم لَدُنّى هوس است‌ تعليم كن اگر تو را دسترس است‌ گفتم كه الف، گفت دگر، گفتم هيچ‌ در خانه اگر كس است، يك حرف بس است‌ هستى حقيقتى است كه در قرآن، به غيب و شهود تفسير مى‌شود ؛ يعنى ساحت پنهان و ساحت آشكار. مقصود از غيب، چيزى است كه از حوزه ادراك و آگاهى حسى خارج باشد ؛ برخلاف شهادت كه از نظر حسى قابل درك است. براساس اين آموزه، واقعياتى‌هستند كه حواس آدمى توانايى ادراك آنها را ندارند ؛ ذات اقدس الهى، فرشتگان، عالم تعيّنات اسما و صفات، حقيقت وحى، نمونه هايى از عالم غيب‌اند، پس هستى در عالم طبيعت محدود نمى‌شود، بلكه عالم محسوس و جهان طبيعت، ظهورى از غيب است. قرآن در تأكيد بر وجود عالم غيب، به هر دو سوگند ياد مى‌كند: «فَلا اُقسِمُ بِما تُبصِرُونَ * وَ ما لا تُبصرُونَ»[27]؛ پس نه چنان است كه مى‌پنداريد، سوگند ياد مى‌كنم به آنچه مى‌بينيد و آنچه نمى‌بينيد. (تصوير شماره دو)

تصوير شماره دو

در قرآن، نزول به نحو تجلى شناخته شده است، از اين‌رو مبدأ نزول، بر مراتب وجود محيط است و در تمام عوالم حضور دارد، پس او را نمى‌توان در يك مجموعه هم عرض شمارش كرد: «وَهُوَ مَعَكُم اَينَما كُنتُم».[28]

اصل دوم. انسان شناسى‌

از آنجا كه تجلّى به وجود و شخص مربوط است، همه اشيا در آيت بودن براى او يگانه‌اند ؛ يعنى هر يك كه مظهر خداى يگانه است، خود نيز يك است، به همين دليل گفته‌اند، تجليات مكرر نيستند، بلكه متعددند، از اين‌رو آينه‌هاى ظهور حق، كاستى‌ها و تفاوت‌هايى نسبت به يكديگر دارند ؛ هم به دليل محدوديت در مظهر بودن و اينكه نمى‌توانند تمام وجه حق را نشان دهند: «أنَزَلَ مِنَ السَّماءِ ماء فَسالَتْ اَودِيّهُ بِقَدَرِها»[29]و هم به دليل ظرف وجود و محدود بودن در اصل وجود. در اين ميان، انسان از شاخص‌هاى برترى برخوردار است كه توان مظهريت تام او را دارد و مى‌تواند آينه تمام‌نماى حق باشد، از اين‌رو قرآن، وصف جانشين مظهر و خليفه الهى را تنها به انسان اختصاص داده و كرامت، امانت[30]و ولايت الهى را تنها در او متجلّى مى‌داند. البته اين شاخص‌ها، با توجه به توانايى و شأنيت وجود حقيقى و گوهر روحى انسان به فعليت مى‌رسد. به همين دليل انسان در قرآن از طرفى ستايش بسيار و از طرفى نكوهش شده است، زيرا آن ستايش و نكوهش به فعليت امتيازات و عدم فعليت آنها در انسان مربوط است، پس سرّ عظمت انسان در قياس با ديگر موجودات، به ساختار تكوينى او مربوط است كه فعل جامع خداست ؛ امّا شرافت و با ارزش بودن او، به فعليّت يافتن اخلاق الهى در اوست. بر همين اساس، قرآن غايت انسان را فعليّت يافتن اوصاف كمالى الهى در او مى‌داند و خدا را هدف او مى‌شمرد: «اَلا اِلى اللّه تَصير الامور»[31]؛ «وما خَلَقتُ الجِنَّ والإنس الّا ليَعبدونَ».[32]در نتيجه شناخت موقعيت انسان در هستى، اصلى مبنايى در بنيادهاى اخلاقى است و اين اصل را نمى‌توان از اصل نخست جدا دانست.

اصل سوم. اخلاق در دين‌

نظام اخلاقى قرآن، از نظام دينى جدا نيست ؛ يعنى مفاهيم اخلاقى در قرآن، تابع مفاهيم دينى است. از نظر قرآن، اخلاق در درون دين نهفته است، از اين‌رو تقابل اصلى در ارزش ميان رفتارها را نبايد، ميان واژه‌هاى خوب و بد يا خير و شر جست و جو كرد، بلكه تقابل در مفاهيم اخلاقى زمانى معنا دارد كه از متن واژه‌هاى دين، يعنى ايمان و كفر استنتاج شود، پس خوب و بد، بى‌توجه به ايمان و كفر بى‌معناست ؛ از اين رو تفكيك مفاهيم اخلاقى از واژه‌هاى اصلى در دين امكان‌ناپذير است. واژه كفر در قرآن، يك واژه اصيلِ توصيفى، با محتوايى كاملاً عينى و واقعى است. با اين همه روشن است كه هاله‌اى ارزشى اين واژه را در ميان گرفته كه آن را از محدوه توصيفى صرف بيرون مى‌برد. اين هاله ارزشى، يعنى سپاسگزار نبودن در برابر نعمات و الطاف الهى، بنياد معنا بخشى مفاهيم اخلاقى را شكل مى‌دهد.[33]توضيح اينكه در بافت غير دينى عصر جاهليت، «تواضع» و «تسليم»، صفاتى موهن و نكوهيده و نشانه زبونى و منش پست بود و در مقابل «تكبّر» و «گردنكشى»، نشانه شرافت و بزرگى به شمار مى‌آمد. با ظهور اسلام اين معيار در ارزش مفاهيم اخلاقى به كلى دگرگون شد و در بافت و اوضاع دينى و احوال توحيدى اسلام، «تواضع» در برابر خدا و «تسليم» كامل و محض در پيشگاه او، برترين فضيلت‌ها به حساب مى‌آمد و «تكبّر»، عصيان و «گردنكشى»، نشانه بى‌دينى و از مفاهيم بد و بى‌ارزش در اخلاق شناخته شد. اين تغيير در ارزش، گواه اين است كه مفاهيم اخلاقى در قرآن، بر پايه مفاهيم اصيل دينى، ارزش يا ضد ارزش شمرده مى‌شود، از اين رو تفكيك ميان مفاهيم اخلاقى و مفاهيم اصيل دين، از نظر قرآن ناصواب است و نمى‌توانيم خوب و بد، و خير و شر را جدا از مفاهيم اصيل دينى معنا كنيم، زيرا معنا و مفهوم در واژه‌هاى اخلاقى برخواسته از لايه زيرين مفاهيم اصيل در دين است.

اصل چهارم. آيات قرآن‌

گزاره‌ها و آيات در قرآن، به سه بخش كلى تقسيم مى‌شود: بخش نخست به معرفى خدا مربوط است و در مقام توصيف ويژگى‌هاى وجودى اوست كه از آن به اسما و صفات الهى، همچون رحمن، رحيم، غفور و... ياد مى‌شود ؛ به عبارتى تمام واژه‌ها و كلمات را مى‌توان در اين بخش به عنوان شاخص وجود برتر شناخت. بخش دومِ گزاره‌ها به انسان مربوط است و در مقام بيان جايگاه وجودى او در جهان هستى و توصيف انسان در مقايسه با ساير موجودات است. البته اين بخش به گزاره‌هاى مربوط به وجود انسان كه به خلقت مربوط است و گزاره‌هاى مربوط به ويژگى‌هاى ارزشى انسان تقسيم مى‌گردد كه قسم دوم، به مفاهيم اخلاقى در حوزه انسان مربوط است كه با توجه به اصول پيشين، مى‌توانيم اين مفاهيم را در تعيّن و انعكاس مفاهيم، به خدا مربوط بدانيم. البته برخى از آيات نيز به توصيف چگونگى ارتباط ميان افراد انسان در زندگى جمعى مى‌پردازد. بخش سوم آيات و گزاره‌ها، به توصيف جهان هستى مربوط است و در مقام تبيين نظريه توحيدى در هستى‌شناختى است. با در نظر گرفتن تمام اصول پيشين، روشن مى‌شود كه ارزش و سنجش در مفاهيم اخلاقى مربوط به انسان، با مفاهيم مربوط به خدا و هستى، پيوندى وجودشناسانه دارد ؛ يعنى شاخص و ملاك ارزش انسان از نگاه قرآن، تعيّن و تجلّى يافتن ويژگى‌هاى وجودى خدا در اوست، پس در معناى فوق اخلاق انسان نسبت به اوصاف خدا سنجش مى‌شود و اندازه ارزش در آن، به اندازه تعيّن و تشخّص آن وصف وابسته است،[34]پس راستگويى و صداقت خوب است، چون تعيّن‌بخش اين ويژگى خداست : «وَ مَنْ أصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَديثاً»[35]و «وَمَنْ أصْدقُ مِن اللّه قِيلاً»[36]و ظلم بد است، چون «وَ اِنّ اللّهَ لَيْسَ بِظَّلامٍ لِلْعَبيد».[37]نيكى به پدر و مادر، رفتار با ارزش است و قرآن نيز انسان‌ها را به آن دعوت كرده است: «وَ بِاالْوالدَيْنِ اِحْساناً»[38]، زيرا اين گونه رفتارها تعيّن و تجّلى رحمت الهى است. در آيه ياد شده حلقه ارتباطى با ارزش بودن اخلاق انسان در برخورد با پدر و مادر، تعيّن واژه رحمت، به عنوان وصف خداست. قرآن همواره بر رحمت الهى و بخشايندگى او تأكيد دارد و رحمت انسانى را بازتاب رحمت خدا مى‌داند: از اين رو رحمت از نظر قرآن، ارزش اخلاقى است. اين وابستگى بنيادى اوصاف انسانى به اخلاق الهى از نگاه قرآن، به صورت مشخص و روشن، در اين آيه بيان شده است: «وَليَعفُوا وَلْيَصْفَحُوا اَلا تُحبُّونَ اَن يَغفِرَ اللّه غَفُورٌ رحيم»؛[39]ببخشيد و چشم بپوشيد ؛ مگر دوست نداريد كه خدا شما را بيامرزد. خداوند آمرزنده و رحيم است. در اينجا بايد به اين نكته مهم اشاره كرد كه مجموعه تعاليم قرآن ناظر به انسان است و تفكيك ساحت‌هاى وجودى انسان، امرى غير معقول و غير ممكن است، زيرا انسان در عين كثرت ساحت‌هاى وجودى، از يك وحدت برخوردار است، به نظر مى‌آيد، تفكيك ميان آيات و گزاره‌هاى قرآنى نيز امرى غير مطلوب باشد. اگرچه به لحاظ نظرى، تفسير و تبيين علمى گزاره‌هاى مربوط به خدا، در حوزه كلام و فلسفه و رسالت متكلّمان است و نيز گزاره‌هاى مربوط به انسان در حوزه دانش فقه و حقوق يا حوزه علوم تربيتى، پژوهش مى‌شود و در گذر زمان، اين حوزه‌هاى از يكديگر فاصله گرفته‌اند ؛ اما بايد پذيرفت كه گزاره‌هاى قرآنى در بخش‌هاى مختلف، به هيچ وجه، به طور كامل از يكديگر جدا و مجزا نيستند، بلكه با هم مرتبط و نزديك، و برتر از آن درهم تنيده‌اند. سبك و ساختار نظم آيات قرآن نيز گواه اين مدعاست و اين برآمده از اين حقيقت است كه جهان‌شناختى قرآن «خدا مركزى» است و همه چيز بر محور او معنادار مى‌شود ؛ يعنى در قرآن هيچ مفهومى از مفهوم خدا جدا نيست. در قلمرو اخلاقيات انسانى نيز كه مطمح نظر اين مقاله است، مفاهيم اخلاقى در انعكاس طبيعت اوصاف خدا معنا دارد، از اين رو حتى اصطلاحات واجب، مستحب، حرام، مكروه و جايز نيز بيان‌گر رفتارهاى لازم و ضرورى يا غير ضرورى، ايجابى يا سلبى است كه با معيار ارزش خوب و بد ارزيابى مى‌شود. نقش اين اصطلاحات آن نيست كه خواص و ويژگى‌هاى عينى يك رفتار را توصيف كند، بلكه نقش آنها در طبقه‌بندى كردن همه رفتارها و اعمال مؤمنان، برحسب تعلق آنها به يكى از مقولات ارزش اخلاقى است. اين بدان معنا نيست كه در قرآن، گزاره‌هاى توصيفى وجود ندارد، بلكه به اين معنى است كه گزاره‌هاى قرآنى را بايد در يك شبكه بسيار پيچيده و منسجم كه به هستى‌شناختى رهنمود دارد، جست و جو كرد، پس نظام انديشه‌هاى اخلاقى كه در قرآن وجود دارد، تقريباً به طور انحصارى، بر نظام توحيدى در هستى استوار است. به اين ترتيب نبايد گزاره‌هاى مربوط به رفتارهاى اخلاقى را از ديگر گزاره‌هاى قرآن جدا سازيم، زيرا گزاره‌هاى اخلاقى قرآن، در گزاره‌هاى كليدى و اصلى دين ريشه دارد، پس نبايد واژه‌هاى «فسق، ظلم، نفاق، ذنب، فحشا، حرام، اثم، كذب و...» را از كفر، شرك، عصيان ظلالت و ... ، و واژهاى «تقوا، برّ، حلال، مستحب، واجب، قسط، عدالت و ...» را از ايمان، اسلام، تسليم، هدايت و ... ، تفكيك كرد.

نتيجه‌

از آنچه گذشت، روشن شد كه در نگاه قرآن، هستى واحدى حقيقى است كه داراى دو ساحت غيب و شهود، باطن و ظاهر يا پنهان و آشكار است. غيب حقيقت، واقعيت و معناى هستى است و شهود حق، ظهور و بازتاب آن معناست. از شاخص‌هاى اين هستى كه قرآن معرفى مى‌كند، حق بودن، نيكو بودن و شعور داشتن است: «ما خَلَقَ اللَّه السَّماوات وَ الاَرض وَ بَينَهُما اِلّا بِالحَق»[40]؛ «وَ ما خَلقنَا السَّماءَ وَالاَرَضَ وَما بَينَهما لا عِبينَ»[41]؛ «وَ ما خَلَقنا السَّماءَ وَ الاَرضَ وَ ما بَينَهُما باطِلاً»[42]؛ «اَلذّى أحسَنَ كُلَّ شَى‌ءِ خَلقَهُ»[43]و «اِن مِن شَى‌ءِ اِلّا يُسَّبِحُ بِحَمدِهِ»[44]در اين ميان انسان آينه تمام نما و ظهور آن حقيقات غيبى است و كرامت و ارزش او نيز در تعيّن دادن به آن حقيقت در عالم شهادت است، از اين رو مفاهيم اخلاقى در حوزه انسان، در اندازه اين ظهور و تعيّن آن ارزش مى‌يابد، پس در نگاه قرآن، ملاك در ارزشى بودن رفتار انسان، بلكه خود انسان، در سنجش با اندازه تعيّن و تشخص اوصاف الهى قرار مى‌گيرد، از اين رو قرآن، ظهور انسان را در احسن عمل خوانده است: «لِيَبلُوَكُم آيُّكُم اَحسَنُ عَمَلاً»[45]و مصداق احسن عمل را در ستايش و پرستش او، يعنى تجلى دادن او معرفى مى‌كند: «وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ والاِنسَ اِلّا لِيَعبُدون»[46]و ارزش را در انسان، نزديكى او به حق مى‌شناسد. بديهى است كه مراد از قرب الهى، قرب زمانى، مكانى، اعتبارى، عاطفى و... نيست، بلكه مراد قرابت وجودى است ؛ يعنى انسان در شاخص‌هاى وجودى، همچون او باشد: «فَكانَ قابَ قَوسين اَو اَدنى»[47]. اين سخن كه ارزش از نظر قرآن، در اندازه تعيّن اوصاف الهى است، از سخن اشاعره دور است كه حسن و قبح و خوب و بد را در اوامر و نواهى الهى مى‌دانند، زيرا در اينجا معيار و ملاك سنجش بايدها و نبايدهاى الهى نيست، بلكه در عينيت اوصاف الهى است، زيرا در اين مقياس، ارزش بر واقعيت‌هاى عينى استوار شده ؛ نه بر اعتبارات انشايى و اخلاقى، از اين رو كمال در تعيّن وجودى، ارزشمند مى‌گردد، آن هم در تعيّن بخشيدن شاخص‌هاى اوصاف برتر وجود الهى.

تصوير شماره سه‌

قرآن در آيات متعدد و با بيان ساده و رسا، ادعاى ياد شده را تبيين مى‌كند: «لَيس البِرَّ اَن تُولَوا وُجُوهَكُمْ قَبِلَ المشَرقِ وَالْمَغرب وَلِكنچ البِرّ مَن آمَنَ باللَّه وَاليَومِ الاْخرِ وَالملائكَهَ وَالْكِتابِ و النَّبيين و...»[48]؛ نيكى آن نيست كه روى خود را به سوى مشرق يا مغرب كنيد، بلكه نيكو كسى است كه به خدا، روز جزا، فرشتگان، كتاب‌هاى آسمانى و پيامبران ايمان دارد و از مال خود كه آن را دوست دارد، به خويشان، و يتيمان، تنگدستان، در راه ماندگان، سائلان و براى آزادى بردگان بدهد، و نماز را اقامه كند و زكات دهد و آنها كه چون پيمان كنند، به پيمان خويش وفا دارند و صبورى پيشگان در سخن و مرض و هنگام جنگ، همين كسانند كه راستى پيشه كرده‌اند و همينان خود پرهيزگارانند. اين آيه به خوبى و روشنى بر اين امر تأكيد دارد كه «بِرّ» كه يكى از مفاهيم اخلاقى قرآن است، در معناى واقعيش، به جاى آوردن يك فعل طبيعى يا يك رفتار فقهى و ظاهر دينى نيست، بلكه برّ، تقوا و نيكى به رفتار اجتماعى‌اى گفته مى‌شود كه از ايمان واقعى به وحدانيت خدا نشأت مى‌گيرد ؛ يعنى برّ، به وضوح، در ارتباط با صدق (صميميت در ايمان) و تقوا (خداترسى) معنا شده است. پس مجموعه تعاليم و گزاره‌ها در قرآن، از ارتباط معنايى خاصى برخوردارند كه با توجه به آن مى‌توان تحليلى صحيح از مفاهيم اخلاقى ارائه داد و برداشت‌هاى «خوب و بد»، در آن مجموعه معنا مى‌يابد، از اين رو اسلامى شدن فضيلت‌هاى قبيله‌اى، قومى و فرهنگى در آنچه بيان شد، مفهوم مى‌يابد. به آيات زير توجه كنيد: «فَمَن يَعمَل مِن الصّالحاتِ وَهُوَ مُومنٌ فَلا كُفرانَ لِسَعيه و انّا لَهُ كاتبونَ»[49]؛ هر كس كار نيك كند و مومن باشد، پس در كوشش او ناسپاسى نباشد و ما آن را براى وى مى‌نويسيم. در اين آيه عمل نيك و رفتار با ارزش و ماندگار، به ايمان منوط شده است. «وَ الَذّين كَفَروا اَعمالُهم كَسَراب بقيعَة يَحْسَبُهُ الظَّمْانُ مآءً حَتّى لَمْ يَجدْه شيئاً وَ وَجَدَ اللَّه عِنْدَهُ فَوَفّيهُ حِسابَهُ و اللَّه سَريعُ الْحساب»[50]؛ و كسانى كه كافر شدند، اعمالشان چون سرابى در بيابانى است كه تشنه آن را آب مى‌پندارد، چون به سوى آن آيد، چيزى نمى‌يابد ؛ اما خداى را نزد خود يابد، پس خداى، حساب او را تمام دهد و خدا زود به حساب مى‌رسد. «مَثَلُ الذّين كَفَروا بِرَبّهم اَعمالُهُم كرمادٍ اِشتَدَّت بِهِ الرچ‌يحُ فى يومٍ عاصفٍ لايَقدِرونَ مِمّا كَسَبوا عَلى شَى‌ء ذلكَ هُوَ الضّلالُ البَعيد»[51]؛ مثل كسانى كه به پروردگارشان كفر ورزيدند، چون كسانى است كه اعمالشان چون خاكسترى است كه در روز طوفانى بادى تند بر آن وزد و از آنچه كسب كرده‌اند، چيزى برايشان نماند، اين همان گمراهى شديد است. فراخوان الهى در كتب مقدس نيز ناظر به فعّال كردن و تجربه پوياى آدميان در به كار بستن توانايى‌ها و به فعليّت درآوردن و تجلّى بخشيدن به اوصاف الهى است و نواهى الهى در كتب مقدس عليه آن تجلياتى است كه به جاى آنكه خلّاق باشند، مخرب همان كمالات و تجليات و ظهورات اوصاف خداست،[52]پس پشتوانه يا بنياد اخلاق و فضائل اخلاقى، ايمان به خداست. تقوا كه لازمه هر فعل اخلاقى است، بنيادى استوار و قابل اعتماد در دين دارد: «اَفَمَنَ اَسَّس بُنْيانه عَلى تَقْوى مِنَ اللَّه وَرِضوانٍ خَيرٌ اَم مَن اَسّس بُنيانه عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بهِ فى نارِ جَهَنَمَّ وَ اللَّهُ لايَهْدىِ القَومَ الظالمينَ»[53]از آنچه گذشت روشن مى‌شود كه تفاوت‌هاى پايه‌اى در بنياد اخلاق ميان آراى فيلسوفان و انديشمندان علم اخلاق از يك سو و نگاه قرآن از سوى ديگر، در دو اصل مهم خلاصه مى‌گردد: يكى رويكرد به جهان هستى و ديگرى در نگاه به جايگاه انسان در هستى ؛ به اين معنا كه فيلسوفان، واقعيت هستى را پذيرفته و انكار ناشدنى دانسته و به دنبال شناسايى آن برآمده‌اند تا بر اثر معرفت‌شناسى هستى، بهترين و برترين را برگزينند، از اين رو افلاطون به دنبال خير و ارسطو در پى سعادت، در اين واقعيت هستى برآمده‌اند ؛ به عبارت ديگر، بنيادهاى اخلاقى در نگاه علمى و فلسفى، از جست و جو در لا به لاى واقعيت محسوس و معلوم استخراج مى‌گردد ؛ براى مثال انسان موجودى واقعى و انكار ناشدنى است، پس بايد در اين انسان، به عنوان يك واقعيت جست و جو و پژوهش كنيم تا شاخص برتر و بهتر را در او بيابيم. با اين رويكرد افلاطون دانايى را و ارسطو حد اعتدال را ملاك برتر در انسان مى‌شناسند و رواقييون و كلبيون رهايى انسان از دنيا و بى‌علاقگى او به دنيا و گريز از ديگران را ملاك سعادت انسان معرفى مى‌كنند و ديگردن شاخص بهتر و برتر انسان را، اراده خوب داشتن يا محبت، منفعت و لذت بردن مى‌دانند. ريشه رويكرد و نگاه اولى فيلسوفان و انديشمندان، جهان موجود، محسوس و معلوم است. به دنبال اين نگاه است كه انسان‌شناسى آنان چهره علمى و تجربى دارد، زيرا آگاهى و معرفت را به حس و تجربه اختصاص مى‌دهند يا انسان‌شناسى آنان رنگ عقلانيت دارد، زيرا پايه معرفت و آگاهى را عقل و خرد آدمى مى‌شناسند، از اين رو انسان به عنوان موجود انديشمند يا حيوان فرهنگ‌ساز و ابزارساز شناخته مى‌شود. در نگاه قرآن، بنياد اخلاق بر هستى استوار است ؛ اما نه به عنوان واقعيت انكار ناشدنى، بلكه به عنوان اينكه هستى چگونه پديد آمد و از كجا شكل گرفت ؛ يعنى در حوزه شناخت، پرسش را فراتر قرار داده و ذهن آدميان را به نكته بسيار مهمى معطوف مى‌دارد و هستى را همان گونه كه پيش‌تر اشاره شد، به يك واحد غيب و شهود معرفى مى‌كند و شهود را ظهور غيب مى‌شناسد. آخرين مرد آسمانى «قولوا لا اله الّا اللَّه تفلحوا» بود. در اين نگاه و رويكرد، مرز جدايى انديشه قرآن از ديگر انديشه‌ها روشن مى‌شود، از اين رو انسان نه تنها موجود خردمند و با فرهنگ، بلكه انسان به عنوان كلمة اللَّه و فعل اللَّه معرفى مى‌شود و او را در آينه و مظهر حق بودن توصيف مى‌كند، به همين دليل مهم نويسنده در اين مقاله، تحت عنوان بنياد اخلاق در قرآن، معتقد است كه هيچ مفهوم اخلاقى در قرآن، از مفهوم وجودى و وصفى خدا جدا نيست و داورى بر خوب و بد، منفك از مفاهيم خداوندى، معنا ندارد ؛ يعنى مفاهيم ارزشى در حوزه انسان با مفاهيم وجودى در خداوند پيوند وجودشناسانه دارد و در حوزه انسان نيز تفكيك خير و شر به عنوان مفهوم اخلاقى، از ايمان و كفر، به عنوان مفهوم فكرى و دينى، مورد قبول قرآن نيست، زيرا قرآن ناظر به انسان است. بديهى است كه تفكيك در ساحت‌هاى فكرى، روانى و جسمى آدميان امرى ناممكن است، پس تفكيك در آيات قرآن و داورى ميان آنها نيز امرى غير معقول است. قرآن به عنوان حقيقتى بهم پيوسته، از يك منبع واحد نازل شده و ناظر بر يك موجود منسجم است و آن موجود منسجم، يعنى انسان كلمة اللَّه و خليفة اللَّه معرفى شده است، پس همه ارزش‌هاى اخلاقى و به عبارت ديگر، تمام بنيادهاى اخلاقى او در اللَّه معنادار مى‌شود ؛ البته وجه اشتراك بنياد اخلاق در قرآن با ساير آرا و نظرات در بنياد اخلاق، به عدم نفى ملاك‌هاى مذكور، به عنوان جزئى از ارزش‌هاى اخلاقى از نظر قرآن منوط است، زيرا قرآن حس يا عقل و دنيا را نفى نمى‌كند، پس اشتراك در جزء است ؛ نه كل.

منابع‌

1 . قرآن كريم. 2 . نهج البلاغه. 3 . ايزوتسو، توشيهيكو، مفاهيم اخلاقى - دينى در قرآن مجيد، ترجمه دكتر فريدون بدره‌اى، چاپ اول، نشر فرزان، سال 1378. 4 . برن، ژان، فلسفه رواقى، ترجمه سيدابوالقاسم پورحسينى، چاپخانه كاويان، چاپ اول، سال 2536. 5 . پايكين، ريچارد، كليات فلسفه، ترجمه دكتر سيد جلال الدين مجتبوى، مؤسسه انتشارات حكمت، چاپ اول، سال 1367. 6 . پارسانيا، حميد، هستى و هبوط (انسان در اسلام)، دفتر نشر معارف، چاپ اول، 1383. 7 . ساليوان، راجر، اخلاق در فلسفه كانت، ترجمه عزت اللَّه فولادوند، انتشار طرح نو، چاپ اول، 1380. 8 . طباطبائى، محمد حسين، الميزان، 20 جلد، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت - لبنان، 1973م. 9 . علم الهدى، جميله، مبانى تربيت اسلامى و برنامه‌ريزى درسى براساس فلسفه ملاصدرا، انتشارات دانشگاه امام صادق عليه السلام، چاپ اول، سال 1384. 10 . فرانكنا، ويليام، فلسفه اخلاق، ترجمه انشاء اللَّه رحمتى، مؤسسه انتشارات حكمت، چاپ اول، 1380. 11 . فروغى، محمد على، سير حكمت در اروپا، انتشارات كتابفروشى زوار، سال 1344. 12 . كتاب مقدس، عهد عتيق و عهد جديد، انجمن پخش كتب مقدس، سال 1987. 13 . گريفين، ديويدرى، خدا و دين در جهان پسامدرن، ترجمه حميدرضا آيت اللهى، مركز مطالعات و انتشارات آفتاب توسعه، چاپ اول، 1381. 14 . مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، 22 جلد، انتشارات صدرا، چاپ دوم، بهمن سال 1384.

پی نوشت ها:
[1]استاديار گروه الهيات دانشگاه اصفهان.[2]14/ ج‌22/ ص‌38.[3]10/ ص‌184.[4]7/ ص‌64.[5]14/ ج‌22/ص‌41.[6]11/ص‌24.[7]5/ ص‌12 - 10.[8]5/ ص‌14 - 12.[9]5/ ص‌15 به بعد و11/ ص‌43 به بعد.[10]8/ ص 370 به بعد.[11]11/ ص‌55.[12]14/ ج‌22، ص‌50.[13]4/ ص‌128.[14]5/ ص‌32.[15]5/ ص‌20.[16]10/ ص‌89 - 87 .[17]12/ انجيل متى 22/ ص‌37 به بعد.[18]6/ ص 23 به بعد[19]رعد/ 16.[20]بقره/115.[21]قصص/ 88 .[22]رحمن/ 26 و 27.[23]شورى/ 11.[24]توحيد/ 4.[25]حشر/ 23 - 22.[26]بقره/ 115.[27]حاقه / 38 و 39.[28]حديد/ 4.[29]رعد /17.[30]احزاب/ 72.[31]شورى / 53.[32]ذاريات / 56.[33]3/ ص‌44.[34]3 / 36 به بعد.[35]نساء/87 .[36]نساء/ 122.[37]آل عمران/ 182.[38]اسراء/ 24.[39]نور / 22.[40]روم 8 .[41]انبياء/ 16.[42]ص/27.[43]سجده / 7.[44]اسراء/ 44.[45]ملك/ 2.[46]ذاريات / 56.[47]نجم/ 9.[48]بقره/ 177.[49]انبياء/ 94.[50]نور/ 39.[51]ابراهيم/ 18.[52]12 ص‌14.[53]توبه / 109.


صفحه 4

مؤلفه‌هايى از اخلاق اجتماعى‌ پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله
نصيرى منصور
گسترده‌ترين ارتباط انسان، ارتباط و تعامل با عضاى جامعه خويش است. در چگونگى ارتباط انسان با جامعه پيرامون، محورهاى متعددى در گفتار و رفتار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وجود دارد كه در ادامه به برخى آنها اشاره مى‌كنيم.
1. خوش‌اخلاقى‌

خوش‌اخلاقى، عنصرى كليدى در ديندارى و عاملى مهم در موفقيت انسان است. شايد مهم‌ترين ويژگى رسول خدا صلى الله عليه وآله اخلاق برتر اوست كه در قرآن نيز بدان اشاره شده است: «به راستى كه تو داراى اخلاق عظيم هستى»[1]. قرآن با تمجيد نرم‌خويى رسول خدا صلى الله عليه وآله، تأكيد مى‌كند كه اگر ايشان تندخو مى‌بود، مردم از اطرافش پراكنده مى‌شدند.[2]خوش‌اخلاقى، در سيره اجتماعى پيامبر اكرم، از جايگاه والايى برخوردار است ؛ به گونه‌اى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله، هدف رسالت خود را كامل كردن ويژگى‌هاى والاى اخلاقى[3]و در روايتى ديگر، كامل كردن خوش‌اخلاقى[4]دانسته است تا آنجا كه فرموده است: «اسلام همان اخلاق نيك است».[5]آن حضرت در برخى روايات نيز اخلاق نيك را نصف دين دانسته‌اند.[6]اخلاق نيكو را مى‌توان كليد كسب ديگر فضايل و كمالات دانست. هر كس از اين موهبت الهى برخوردار باشد، به راحتى مى‌تواند، پله‌هاى ترقى و پيشرفت مادى و معنوى را طى كند. شايد به همين دليل پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: «بنده خدا با اخلاق نيك خود به بزرگ‌ترين درجات آخرت و منزل‌گاه‌ها و مراتب شريف مى‌رسد...»[7]اخلاق نيك با رسالت و شريعت ايشان درآميخته كه كه مؤمن‌ترين افراد را خوش‌اخلاق‌ترين آنها مى‌داند: «أكمل المؤمنين ايماناً آحسنهم خلقاً»[8]و سنگين‌ترين عمل را در روز داورى، داشتن اخلاق نيك معرفى مى‌كند.[9]انسان كسانى را به خود نزديك‌تر مى‌داند كه اخلاقشان بهتر باشد: «دوست داشتنى‌ترين شما براى من و نزديك‌ترين شما به من در روز قيامت، خوش‌اخلاق‌ترين و متواضع‌ترين شماست».[10]رسول خدا صلى الله عليه وآله خوش‌اخلاقى را موجب جلب خير دنيا و آخرت[11]و مانع از آتش جهنم[12]دانسته و فرموده است: «سه چيز است كه اگر در كسى نباشد، نه از من است و نه از خداى عزوجل ؛ بردبارى‌اى كه با آن جهالت نادانان را رد كند ؛ اخلاق نيكى كه با آن در ميان مردم زندگى كند و ورعى كه وى را از گناهان الهى باز دارد.[13]ايشان هم چنين فرموده‌اند: «نخستين چيزى كه روز قيامت، در ترازوى اعمال بنده خدا گذاشته مى‌شود، اخلاق نيك اوست»[14]. نير فرمود: «چيزى بهتر از خوش‌اخلاقى، در ترازوى عمل انسان قرار نمى‌گيرد»[15]. همچنين فرمود: «شبيه‌ترين انسان به من، خوش‌اخلاق‌ترين شماست»[16]و «در قيامت، نزديك‌ترين انسان به من كسى است كه از همه خوش‌اخلاق‌تر باشد و براى خانواده‌اش از همه بهتر باشد».[17]پيامبر كامل‌ترين مؤمنان را خوش‌اخلاق‌ترين آنها مى‌دانست[18]و بر خوش‌رويى با مردم و دست دادن با آنها تأكيد مى‌كرد و آن را اخلاق مؤمنان، صديقان، شهدا و صالحان مى‌شناساند.[19]روزى مردى مقابل رسول خدا صلى الله عليه وآله ايستاد و از ايشان پرسيد: «اى پيامبر خدا! دين چيست؟» فرمود: «خوش‌اخلاقى». مرد دوباره از سمت چپ ايشان آمد و همان پرسش را مطرح كرد و حضرت نيز دوباره فرمود: «خوش‌اخلاقى». اين بار مرد از پشت سر ايشان آمد و همان سؤال را پرسيد. رسول خدا صلى الله عليه وآله به او نگاه كرد و فرمود: «آيا دين را نمى‌فهمى؟ دين آن است كه خشمگين نشوى».[20]رسول خدا صلى الله عليه وآله در پاسخ به اين پرسش كه نيكى چيست نيز فرمود: «نيكى همان خوش‌اخلاقى است...».[21]امام على عليه السلام در بيان ويژگى‌هاى رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌فرمايد : «ايشان زبان خود را از سخنان غيرلازم نگاه مى‌داشت. همواره با مردم مأنوس بود و كارى نمى‌كرد كه از اطرافش پراكنده شوند و از او گريزان باشند ؛ بزرگ هر قوم و گروهى را احترام مى‌كرد و وى را به حكمرانى قوم خود مى‌گماشت... احوال ياران خود و از كارهاى مردم جويا مى‌شد و كارهاى نيك را تحسين و تقويت، و كارهاى زشت را تقبيح و تحقير مى‌كرد. در كارها ميانه‌رو بود و از ترس آنكه مردم غافل شده، به انحراف گرايند، لحظه‌اى از كار آنها غافل نمى‌ماند...[22]اخلاق ايشان در برخورد با مردم چنان نرم و گشاده بود كه به تعبير برخى پدر مردم شده بود... .[23]در روايات مصاديق مختلفى براى ويژگى‌هاى والاى اخلاقى يا مكارم اخلاق بيان شده كه برخى آنها عبارت است از: راست‌گويى، امانت‌دارى، صله ارحام (پيوند با خويشان)، احترام به ميهمان، اطعام نيازمندان، رعايت حقوق همسايگان و همراهان، حيا، گذشت، بيان حق هر چند به ضرر خود انسان باشد.[24]در برابر خوش‌اخلاقى، بد اخلاقى است كه روايات، به پيامدهاى منفى آن اشاره كرده‌اند. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «بداخلاقى عمل آدمى را فاسد مى‌كند، همان سان كه سركه عسل را».[25]همچنين فرمود: «دو خصلت در مسلمان جمع نمى‌شود: بداخلاقى و بخل».[26]بداخلاقى از نگاه ايشان گناهى نابخشودنى است.[27]كه ممكن است آدمى را به پست‌ترين درجات جهنم بكشاند[28]و حتى همه عبادات انسان را بى‌اثر كند ؛ براى مثال روزى نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله از زنى تعريف شد كه روزها را روزه و شب‌ها را به عبادت مشغول است ؛ اما بداخلاق بوده، همسايگانش را با زبانش آزار مى‌دهد. آن حضرت درباره او فرمود: «خيرى در وى نيست ؛ او در زمره اهالى آتش است.»[29]

2. خير خواهى‌

خيرخواهى اصلى بسيار مهم و كليدى در موفقيت انسان و رسيدن به پاداش عظيم الهى است. در علم اخلاق، خيرخواهى در مقابل حسادت است. فرد خيرخواه خواهان بقاى نعمت‌هاى خدا براى مردم است و هيچ دوست ندارد كه به آنها بدى برسد. رسول خدا صلى الله عليه وآله همواره مردم را به خيرخواهى توصيه مى‌كرد و مى‌فرمود: «در روز قيامت بزرگ‌ترين منزلت و مقام از آن كسانى است كه بيشترين گام‌ها را در راه خير براى مردم برداشته باشند».[30]نيز مى‌فرمود: «انسان بايد خيرخواه برادر مؤمنش باشد ؛ همان سان كه خيرخواه خودش است».[31]ايشان در سخنى فرموده‌اند: «هر كس در پى انجام كارى براى برادر مؤمنش باشد: ولى در حق او خيرخواه نباشد. به خدا و رسول خدا خيانت كرده است».[32]آخرين مرتبه خيرخواهى اين است كه انسان آنچه براى خود دوست دارد، براى برادر دينى‌اش نيز دوست بدارد.[33]رسول خدا صلى الله عليه وآله طى فرازى فرمودند: «انسان تا وقتى آنچه براى خود دوست دارد، براى برادر مؤمنش دوست نداشته باشد، ايمان نياورده است»[34]و نيز فرمود: «بنده خدا ايمانش كامل نمى‌شود: مگر آنكه اخلاقش را نيكو كند، خشمش را فرو برد و آنچه براى خود دوست مى‌دارد براى مردم نيز دوست بدارد ؛ كسانى هستند كه بدون انجام اعمال خاصى و تنها با خيرخواهى براى مسلمانان، وارد بهشت مى‌شوند».[35]پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هيچ‌گاه از خيرخواهى مردم غافل نمى‌شد. چنان‌كه گذشت، گاه از كسانى كه در حضورش بودند، حال مردم را مى‌پرسيد و مى‌فرمود: «بايد حاضران به گوش غايبان برسانند و نياز كسانى را كه به من دسترسى ندارند، به من برسانيد ؛ چرا كه هر كس نياز شخصى را كه خود قادر به رساندن آن نيست، به زمامدار برساند و بازگو كند، خداوند در روز قيامت، گام‌هاى او را استوار مى‌گرداند...».[36]از روى خيرخواهى براى مردم و هدايت آنها، خود را به زحمت‌هاى طاقت‌فرسا مى‌انداخت ؛ به گونه‌اى كه خداى سبحان خطاب به ايشان فرمود: «فَلَعَلَّكَ بَخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى‌ ءَاثَرِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُواْ بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا »[37]؛ (بيم آن مى‌رود كه اگر آنها به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از غم و اندوه در پيگيرى [كار]شان تباه كنى!) روشن است كه اگر همه مردم، اصل گرانسنگ خيرخواهى را در كارهاى خود به كار بندند، هم وجدان كارى تحقق مى‌پذيرد و هم خيانت در كارها از جامعه رخت بر مى‌بندد ؛ ديگر هيچ‌كس، هيچ‌وقت در كار خود كوتاهى نمى‌كند، بلكه همگان، به دليل خيرخواهى نسبت به ديگران، با نهايت دقت و دلسوزى، به كار خويش خواهند پرداخت و بدين ترتيب، جامعه جهش اقتصادى بزرگى خواهد كرد. امروزه، بسيارى جوامع اسلامى كه اخلاق اسلامى در آنها نهادينه نشده، بيشترين زيان‌هاى اقتصادى و اجتماعى را از عدم رعايت اين اصل مى‌بينند.

3. مردم‌دارى‌

از روش‌هاى بسيار مؤثر در جذب مردم و نفوذ در قلوب آنان، در كنار آنها زيستن و دورى نكردن از آنهاست. مردم‌دار كسى است كه همواره در كنار مردم باشد ؛ با آنها خو بگيرد ؛ با آداب و سنن آنها آشنا باشد و تا جايى كه با دين خدا در تضاد نيست، آنها را رعايت كند و خود را در غم و شادى آنها شريك بداند. رسول خدا صلى الله عليه وآله با حلم، بردبارى و نيك خواهى منحصر به فرد خود، همواره در كنار مردم و از حال آنها با خبر بود و در غم و شادى با آنها شريك بود ؛ در تشييع جنازه شرك مى‌كرد و براى عيادت مريض، حتى در دورترين نقطه مدينه، عازم خانه او مى‌شد.[38]با مردم بسيار مأنوس بود و با كمال تواضع و بزرگوارى با آنها برخورد مى‌كرد ؛ هيچ‌گاه خود را تافته جدا بافته نمى‌دانست و هرگز خودرا از مردم متمايز نمى‌دانست ؛ نيازهايش را خود از بازار تهيه مى‌كرد و به دست خود به خانه مى‌برد. به همگان، كوچك تا بزرگ، سلام مى‌كرد و با ثروتمند يا فقير هر دو مصافحه مى‌كرد و تا فرد مقابل دستش را نمى‌كشيد، دست مبارك خود را از دستش جدا نمى‌ساخت. رسول خدا صلى الله عليه وآله در مردم‌دارى چنان حساس بود كه براساس روايتى، اگر يكى از مسلمانان را سه روز نمى‌ديد، از حال او جويا مى‌شد ؛ اگر معلوم مى‌شد كه در مسافرت است، برايش دعا مى‌كرد و اگر در مسافرت نبود، به ديدارش مى‌شتافت و اگر بيمار بود، به عيادتش مى‌رفت.[39]هيچ‌كس را از توجه خويش استثنا نمى‌كرد ؛ حتى دعوت بردگان را به گرمى مى‌پذيرفت.[40]با اينكه آن حضرت از هر گونه تكلفى بيزار بودند و بين خود و ديگران هيچ امتيازى قائل نمى‌شدند، گاه برخى نيازمندان، مقهور شكوه مقام و نام پيامبرى او مى‌شدند ؛ از اين‌رو، پيامبر گاه كسانى را كه به هنگام برخورد با ايشان دچار لكنت زبان مى‌شدند، يا آثار تأثيرپذيرى در چهره‌هايشان مشاهده مى‌شد، در آغوش مى‌گرفت و به آنها محبت مى‌كرد وكارى مى‌كرد كه از شكوه و ابهت ايشان، دچار شتابزدگى و عجله نشوند... همچنين هرگاه نيازمندى نزد ايشان مى‌آمد، فوراً مى‌فرمود: اشكالى ندارد، اشكالى ندارد[41]و بدين ترتيب كارى مى‌كرد كه وى هرگز احساس شرمندگى نكند. مردم مدينه هميشه كودكان خود را نزد پيامبر مى‌آوردند، تا برايشان از خدا خير و بركت بخواهد يا ايشان را نامگذارى كند. رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز كودك را در آغوش مى‌گرفت و در دامان خود مى‌نشاند. در اين ميان چه بسا كودك دامان آن حضرت را كثيف مى‌كرد. برخى حاضران با ناراحتى بر سر كودك فرياد مى‌كشيدند ؛ ولى رسول خدا صلى الله عليه وآله آنها را از اين كار نهى مى‌كرد و مى‌گذاشت تا كار كودك تمام شود و سپس دعا يا نامگذارى را تمام مى‌كرد و بدين ترتيب، خانواده آن كودك را خشنود مى‌ساخت. هرگز حاضران مشاهده نكردند كه پيامبر، از اينكه كودك لباس ايشان را نجس كرده، ناراحت شده باشد، پس از آنكه آنها بيرون رفتند، آن حضرت لباس خود را مى‌شست. چنان رأفت و رحمتى به مردم داشت كه اگر در حال نماز، صداى گريه كودكى را مى‌شنيد، سوره كوتاهى مى‌خواند و نماز را زود تمام مى‌كرد.[42]اين حركات، از بزرگ‌ترين پيامبر خدا، نشان دهنده رحمت ايشان و شفقت و دلسوزى او نسبت به مردم است.به هر كس كه نزد ايشان مى‌رفت احترام مى‌كرد ؛ چندان كه حتى گاه لباس خود را براى نشستن او پهن مى‌كرد يا او را در جاى خود مى‌نشاند.[43]روزى جرير بن عبداللَّه به خانه رسول خدا صلى الله عليه وآله رفت ؛ اما خانه ايشان پر بود و وى جايى براى نشستن نيافت، از اين رو، در بيرون خانه نشست. وقتى رسول خدا صلى الله عليه وآله وضعيت او را ديد، لباس خود را برداشت و به هم پيچيد و به او داد و فرمود: بر روى آن بنشين. جرير آن را برداشت و بر گونه‌هاى خود گذاشت و بوسيد. سلمان فارسى نيز چنين ماجرايى را نقل مى‌كند و مى‌گويد: نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله رفتم. آن حضرت بالشى را كه بر آن تكيه كرده بود، به من داد و فرمود: «اى سلمان هيچ مسلمانى نيست كه متكايش را براى احترام به برادر مسلمانش بدهد، مگر آنكه خدا او را مى‌آمرزد».[44]در خارج خانه با فقيران بسيار معاشرت مى‌كرد و اين كار را چنان دوست مى‌داشت كه در راز و نياز خود با خدا مى‌فرمود: «خدايا مرا در حال حيات و ممات نيازمند قرار ده و در زمره نيازمندان محشورم كن...»[45]از جلوه‌هاى مردم‌دارى، مدارا با مردم در مواردى است كه با دين الهى مخالفتى نداشته باشد ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله به مدارا با مردم بسيار اهميت مى‌داد و مى‌فرمود: «پروردگارم، مرا به مدارا با مردم امر كرده ؛ به همان سان كه به اداى واجبات».[46]ايشان مدارا با مردم را نصف ايمان و رفق و آسان‌گيرى با آنها را نصف عيش مى‌دانست[47]و مى‌فرمود: «خدا رفق و مدارا را در همه كارها دوست دارد و بر آن پاداشى مى‌دهد كه به سخت‌گيرى و عدم مدارا نمى‌دهد».[48]يكى پيامبر اكرم يكى از دلايل برترى پيامبران بر ساير مردم را شدت مداراى آنها با دشمنان دين خدا مى‌دانست[49]و مى‌فرمود: «سه چيز است كه اگر در كسى نباشند، هيچ كارى از او به سرانجام نخواهد رسيد: [تقوا و] ورعى كه وى را از ارتكاب گناهان الهى باز دارد ؛ اخلاق [نيكى‌] كه با آن با مردم مدارا كند و بردبارى‌اى كه جهالت نادانان را دفع كند».[50]

4. مردم‌يارى‌

رسول خدا صلى الله عليه وآله شيفته يارى رساندن به مردم بود، چنان‌كه گاه زندگى‌اش را در اين راه مى‌گذاشت. سرور مردم را كسى مى‌دانست كه به آنها خدمت كند.[51]مى‌دانيم كه بهترين و لذت‌بخش‌ترين حالت براى رسول خدا حال نماز بود ؛ اما كمك به مردم در نظر ايشان چنان اهميتى داشت كه اگر در حال نماز كسى كنارش مى‌نشست، نماز خود را كوتاه مى‌كرد و بلافاصله پس از نماز به او رو مى‌كرد و مى‌فرمود: «آيا نيازى داريد؟»[52]روزى زنى نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد و گفت: «با شما كارى دارم». حضرت پاسخ داد: «در هر يك از راه‌هاى مدينه كه مايلى بنشين، من نيز با تو خواهم نشست[53][و به كارت رسيدگى خواهم كرد]». امام صادق عليه السلام فرمود: «به خدا قسم كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وقتى نياز كسى به او مى‌رسيد، براى برآورده كردن آن، از خود صاحب نياز بيشتر خوشحال مى‌شد».[54]اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله بر مركبى سوار بود، اجازه نمى‌داد كسى در كنار او پياده باشد و او را نيز سوار مى‌كرد و اگر او از اين كار امتناع مى‌كرد، مى‌فرمود: «پس جلوتر از من برو و همان جايى كه مى‌خواهى خود را به من برسان».[55]از هيچ فرصتى براى يارى رساندن به مردم دريغ نمى‌ورزيد: «هر كس در برابر ستمگرى، از مؤمنى حمايت كند، خدا روز قيامت فرشته‌اى برايش مى‌گمارد كه در برابر آتش جهنم، از گوشت بدن او حمايت كند.»[56]همچنين مى‌فرمود: «هر كس غم و غصه كسى را برطرف كند يا به مظلومى كمك برساند، خداوند سى و هفت بار او را مى‌بخشد».[57]يارى مردم را در مورد همه آنها، اعم از نيكوكار يا بدكار سفارش مى‌كرد و بَدان را از خود نمى‌راند و يارى كردن آنها را هدايت و باز داشتن آنها از ارتكاب گناه مى‌دانست. روزى به ياران خود فرمود: «برادرت را يارى كن، خواه ظالم باشد يا مظلوم». از ايشان پرسيدند: «چگونه در حالى كه ظالم است ياريش كنيم؟» فرمود: «بدين گونه كه او را از ظلم باز دارى».[58]در فرازى ديگر فرمود: «هر كس در حالى صبح كند كه به امور مسلمانان اعتنايى ندارد، مسلمان نيست».[59]نيز مى‌فرمود: «هر كس يك نياز از نيازهاى برادر مؤمنش را برآورده سازد، چنان است كه گويى به اندازه همه عمرش، خدا را عبادت كرده است».[60]از نظر ايشان حركت براى برآورده ساختن نياز برادر مسلمان، حتى در صورتى كه نتواند به نتيجه برسد، پاداش خود را دارد: «هركس براى برآوردن نياز برادر [مسلمان‌]ش در ساعتى از روز يا شب اقدام كند، اين كار براى او از اعتكاف دو ماه بهتر خواهد بود ؛ خواه آن نياز را برآورده سازد يا نه».[61]هنگامى كه از ايشان پرسيدند: «محبوب‌ترين مردم نزد خدا كيست؟» فرمود: «كسى كه بيشترين نفع را براى مردم داشته باشد»[62]و در فرازى ديگر فرمود: «دو ويژگى نيك است كه بالاتر از آنها نيكى‌اى وجود ندارد: ايمان به خدا و نفع رساندن به بندگان خدا»[63]و نيز فرمود: «مردم عيال خدايند، پس محبوب‌ترين مردم نزد خدا كسانى هستند كه به عيال خدا نفع برسانند و اعضاى خانه خدا را خشنود سازند»[64]و «هركس برادر مسلمانش را با گفتن كلمه‌اى لطف‌آميز احترام كند و غمش را برطرف سازد، همواره در سايه گسترده خدا خواهد بود و مادام كه بر آن حال است، رحمت خدا شامل حالش خواهد بود».[65]همچنين فرمود: «مسلمان برادر مسلمان است ؛ به او خيانت نمى‌كند و به او دروغ نمى‌گويد و او را تنها نمى‌گذارد ؛ همه امور مسلمان، خواه آبرو يا مال يا خونش، بر مسلمان حرام است. تقوا در همين است. در شرارت و بدى انسان همين بس كه برادر مسلمانش را تحقير كند».[66]«مؤمن نسبت به مؤمن، همانند ستون است كه يكديگر را تقويت (و يارى) مى‌كنند».[67]ايشان مؤمنان را يكپارچه مى‌دانست و آنان را چون اعضاى يك پيكر تشبيه مى‌كرد كه با ناراحتى يك عضو، ساير اعضا نيز به درد مى‌آيند.[68]در جنگ‌ها و مسافرت‌ها، همواره مراقب همراهان خود بود و معمولاً در انتهاى صف و گروه راه مى‌رفت تا به كسانى كه به كمك نياز دارند، يارى برساند و گاه حتى چنان با سربازان عادى صميمى مى‌شد كه از پدر و مادر او و خانواده و مشكلات زندگى خانوادگى‌اش جويا مى‌شد و در برطرف كردن مشكلات آنها مى‌كوشيد. يكى از اين نمونه‌ها خاطره‌اى است كه جابر بن عبداللَّه نقل مى‌كند كه در ضمن آن رسول خدا صلى الله عليه وآله از ازدواج او و مشكلات خانوادگى او پرسيد و بعدها به او كمك كرد.[69]امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس نيازى از نيازهاى برادر مسلمانش را برآورده سازد خدا در روز قيامت، صدهزار نياز او را برآورده مى‌كند كه از جمله آنها و نخستين آنها بهشت است و يكى ديگر اين است كه نزديكان و خويشان و برادرانش را وارد بهشت مى‌كند...».[70]

5. رعايت حقوق مردم‌

از نگاه اسلام، اين مسئله بسيار روشن است كه حقوق مردم بر حق خدا مقدم است، چرا كه ممكن است خدا در روز قيامت از حقوق خود بگذرد و بندگان را ببخشد ؛ اما هيچ فردى در قيامت از حقوق خود نمى‌گذرد. امام على عليه السلام فرمود: «خدا حقوق بندگان خود را بر حقوق خود مقدم كرده است، پس هر كس كه حقوق بندگان خدا را رعايت كند، حقوق خدا را نيز رعايت كرده است».[71]رسول خدا صلى الله عليه وآله بر اداى حقوق مردم تأكيد فراونى داشت، از روايات حقوق زيادى استنباط مى‌شود كه برخى آنها عبارت است:[72]1. هر چه براى خود مى‌پسندى، براى ديگران نيز بپسند. 2. پرهيز از آزار آنها با گفتار با كردار. 3. پرهيز از تكبرنبست به آنها. 4. پرهيز از سخن چينى و نيز گوش دادن به سخن‌چينى سخن‌چينان. 5.عدم قطع رابطه بيش از سه روز. 6. نيكى كردن در حق آنها با حداكثر توان. 7. خوش‌اخلاقى، نرم خويى و گشاده رويى نسبت به همه. 8 . وفاى به عهد و پيمان با آنها و عدم خيانت به آنها. 9. احترام به همه براساس شأن و منزلتى كه دارند، به ويژه احترام به بزرگان هر قوم. 10. خيرخواهى براى آنها. 11. اصلاح و آشتى دادن كسانى كه به عللى از يكديگر جدا شده، دشمنى پيدا كرده‌اند. 12. پرده‌پوشى از زشتى‌ها و خطاهاى مردم.[73]13. كوشش در رفع نياز آنها تا حد امكان. 14. سلام كردن به مردم. 15. همنشينى با نيازمندان. 16. پى‌جويى وضعيت مردم و رسيدگى به مشكلات آنها و شركت در مجالس و مراسم آنها. 17. مواسات با آنها در دارايى خود. 18. عيادت آنها به هنگام بيمارى. 19. شركت در تشييع جنازه آنها. 20. به نيكى ياد كردن از آنها پس از مرگشان. در اين ميان در روايات، افزون بر حقوق پدر و مادر و خويشاوندان، بر حقوق برخى افراد جامعه بيشتر تأكيد شده است ؛ نظير حقوق همسايگان، دوستان، ميهمانان و زيردستان انسان. سفارش درباره حقوق همسايگان بسيار فراوان است ؛ براى مثال رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : «بهترين ياران خدا كسانى هستند كه نسبت به ياران خود بهترين باشند و بهترين همسايگان خدا كسانى‌اند كه براى همسايه خود بهترين باشند».[74]عبداللَّه بن عمرو گوسفندى را براى مجاهد ذبح كرد و پس از ذبح گوسفند نزد وى برد. مجاهد دو بار از او پرسيد: «آيا از اين گوسفند، به همسايه يهودى ما هم هديه كرديد؟» من از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‌فرمود: «جبرئيل همواره مرا به رعايت حقوق همسايه سفارش مى‌كرد ؛ چندان كه پنداشتم، همسايه را نيز يكى از وارثان قرار خواهد داد».[75]اين روايت را عايشه نيز نقل كرده است.[76]امام على عليه السلام نيز در آستانه شهادت خويش، همين روايت را نقل كرده است.[77]رسول خدا صلى الله عليه وآله در فراز ديگرى، حرمت همسايه را چون حرمت مادر مى‌داند.[78]يكى از مردان انصار نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد و گفت: «از فلانى خانه‌اى خريده‌ام ؛ اما نزديك‌ترين همسايه‌ام كسى است كه از او هيچ خيرى اميد ندارم و از شرش هم در امان نيستم». رسول خدا صلى الله عليه وآله به امام على عليه السلام، سلمان و ابوذر دستور داد كه از طرف ايشان با بلندترين صدا، سه بار اعلام كنند كه هر كس همسايه‌اش از شر او در امان نباشد، ايمان ندارد. آنها نيز اعلام كردند: سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله با دستش به چهل خانه از مقابل پشت سر و از سمت راست و چپش اشاره كرد (و آنها را همسايه انسان دانست.)[79]در فراز ديگرى فرمود: «هر كس همسايه‌اش را بيازارد، خدا بوى بهشت را بر او حرام مى‌كند و جايگاهش در آتش است كه چه بد جايگاهى است! و هر كس حق همسايه‌اش را تضييع كند، از ما نيست ؛ جبرئيل همواره درباره همسايگان به من سفارش مى‌كرد ؛ به گونه‌اى كه پنداشتم، همسايه را يكى از وارثان قرار خواهد داد».[80]در برخى روايات، حتى در مورد خوراك و پوشاك همسايه نيز سفارش شده است: «هر كس كه سير بخوابد ؛ ولى همسايه‌اش گرسنه باشد، به من ايمان نياورده است».[81]روزى يكى از ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله، سر وقت به قرارى كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله گذاشته بود. نرسيد. وقتى خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيد، ايشان از او پرسيد «چه شد كه دير آمدى؟» او گفت: «لباسى نداشتم كه بپوشم و بيرون بيايم». رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «آيا همسايه‌اى كه دو دست لباس داشته باشد، نداشتى كه يكى از آنها را به تو عاريه دهد؟» گفت: چنين همسايه‌اى دارم». رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «[ اكنون كه لباسش را به تو عاريه نداده،] برادر تو محسوب نمى‌شود».[82]رسول خدا صلى الله عليه وآله حقوق همسايه را چنين برشمردند: 1. اگر از تو كمكى طلبيد، كمكش كنى. 2. اگر قرضى خواست، قرض بدهى. 3. اگر نيازمند شد، تنهايش نگذارى. 4. اگر به او خيرى رسيد. به او تبريك بگويى. 5. اگر بيمار شد، به عيادتش بروى. 6. اگر دچار مصيبتى شد، به او تسليت و دلگرمى دهى. 7. اگر درگذشت به تشييع جنازه‌اش بروى. 8 . خانه‌ات را چندان بلند نسازى كه مانع از رسيدن باد به او شود ؛ مگر آنكه خود او اجازه دهد. 9. اگر ميوه‌اى خريدى، به او نيز بدهى و اگر چنين قصدى ندارى، مخفيانه به خانه‌ات ببرى تا او نبيند. 10. اجازه ندهى كه فرزندت ميوه را بيرون برد و باعث حسرت و اندوه فرزندان همسايه‌ات شود. 11. با بوى غذاهايت او را نيازارى، مگر آنكه مانع از رسيدن بوى غذايت به او شوى.[83]حقوق زيردستان و كسانى كه به گونه‌اى زير نظر انسان كار مى‌كنند، اهميت بسيار زيادى دارد ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله بر اين نكته تأكيد مى‌كرد و مى‌فرمود: «هر كس برادر مسلمانى، زير دست او بود، بايد از آنچه خود مى‌خورد، به او بدهد و از آنچه خود مى‌پوشد، بر او بپوشاند و به وى كارى واگذار نكند كه از عهده‌اش بر نمى‌آيد و اگر (بنا به ضرورت) چنين كرد، به او در انجام آن كمك كند.[84]

6 . وفاى به عهد

از اصول ضرورى و شايسته سيره پيامبراكرم صلى الله عليه وآله، وفاى به عهد است. قرآن كريم، وفاى به عهد را يكى از ويژگى‌هاى مؤمنان مى‌داند و به صراحت دستور مى‌دهد: «اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، به پيمان‌هاى خود وفادار باشيد».[85]وفاى به عهد، از مهم‌ترين اصول زندگى رسول خدا صلى الله عليه وآله بود. آن حضرت بر عمل به پيمان و عدم نقض آن، حتى در صورتى كه طرف پيمان، كافر يا دشمن انسان باشد، تأكيد مى‌كرد و هرگز هيچ پيمانى را زير پا نمى‌گذاشت. همواره سفارش مى‌كرد كه مسلمان بايد به عهد و پيمانش وفا كند: «هر كس وفاى به عهد نداشته باشد، دين ندارد».[86]امام صادق عليه السلام نقل مى‌كند: رسول خدا صلى الله عليه وآله با مردى قرارى گذاشت كه در كنار صخره مشخصى منتظر او بماند. آن حضرت به ايشان فرمود: من در اينجا منتظر شما مى‌مانم تا برگردى، پس از مدتى حرارت آفتاب شدت يافت و اصحاب ايشان گفتند: يا رسول اللَّه! اى كاش به سايه مى‌آمدى (تا آفتاب شما را نيازارد). ايشان اين درخواست را نپذيرفت و فرمود: من با آن مرد در اينجا قرار گذاشته‌ام و در همين جا منتظراو مى‌مانم و اگر نيامد، خلف وعده از طرف او خواهد بود. بر اساس نقل برخى، آن حضرت تا سه روز در همان نقطه در انتظار آن مرد ماند و وقتى او را ديد، بى‌هيچ عصبانيتى فرمود: اى جوانمرد! مرا به زحمت انداختى، سه روز است كه در اينجا هستم.[87]

7. امانت‌دارى‌

امانت‌دارى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله زبانزد عام و خاص بوده و هست ؛ حتى پيش از بعثت نيز آن حضرت در ميان مردم مكه، با لقب «امين» مشهور بود ؛ بدترين دشمنان ايشان نيز وى را فردى امين مى‌شمردند و در امانتدارى او ترديدى نداشتند. هر كس حتى اگر نخ و سوزنى نزد آن حضرت به امانت مى‌گذاشت، ايشان آن را به وى باز مى‌گرداند.[88]ايشان بر امانت‌دارى تأكيد مى‌كرد و كسانى را كه از اين ويژگى بى‌بهره بودند، اساساً بى‌ايمان مى‌دانست.[89]از نظر ايشان يكى از مهم‌ترين ملاك‌هاى سنجش و ارزيابى انسان‌ها امانت‌دارى آنهاست ؛ «به كثرت نماز، روزه، حج و... آنها منگريد، بلكه به راست‌گويى و امانت‌دارى آنها بنگريد».[90]نيز مى‌فرمود: «امانت‌دارى موجب غنا و خيانت موجب فقر است».[91]

8 . راست‌گويى‌

راست‌گويى از فضايل بسيار مهم اخلاقى است كه در صورت همگانى شدن، اعتماد افراد به يگديگر مستحكم شده، جامعه انسانى به امنيت خواهد رسيد. خداى سبحان در قرآن كريم، مؤمنان را پس از سفارش به تقواى الهى، به وارد شدن در زمره راست‌گويان فرا مى‌خواند.[92]رسول خدا صلى الله عليه وآله راست‌گويى را زينت گفتار مى‌داند[93]و از نزديك‌ترين افراد را به خود در روز قيامت، راست‌گوترين آنها معرفى مى‌كند. چنان‌كه گذشت، راست‌گويى را از مهم‌ترين معيارهاى سنجش و ارزيابى انسان‌ها برمى‌شمرد. در برابر راست‌گويى، رذيلت دروغ‌گويى قرار دارد. سخن از آن به مجال ديگرى نهاده مى‌شود.

9. بخشش

پيامبر اعظم صلى الله عليه وآله سرآمد بخشندگان بود. آن حضرت خود به مردم مى‌فرمود: «هر كس از ما چيزى بخوهد، از آنچه در اختيار داريم، دريغ نخواهيم كرد».[94]جبرئيل عليه السلام مى‌گويد: «من همه خانواده‌هاى روى زمين را بررسى كردم و در ميان ايشان، بخشنده‌تر از رسول خدا صلى الله عليه وآله نيافتم».[95]ابوسعيد خدرى مى‌گويد ؛ «رسول خدا صلى الله عليه وآله بسيار با حيا بود ؛ هيچ‌گاه از او چيزى نخواستند، مگر آنكه پاسخ مثبت داد».[96]اگر زمانى چيزى نزد ايشان نبود، قول مى‌داد كه به زودى آن حاجت را برآورده سازد.[97]روزى فردى خدمت ايشان رسيد و تقاضاى كمك كرد. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «اكنون چيزى ندارم، اما به حساب من خريد كن و وقتى چيزى به دستم رسيد، بهاى آن را مى‌پردازم». عمر كه شاها ماجرا بود، به ايشان گفت: «اى پيامبر خدا! به او بخشش كردى، در حالى كه خدا آنچه در توان تو نيست، بر تو تكليف نكرده است». رسول خدا صلى الله عليه وآله از سخن او ناخشنود شد. يكى از انصار كه آنجا حاضر بود، گفت: «اى پيامبر خدا (هرچه مى‌خواهى) انفاق كن و از خدا درباره فقر و ندارى خود نترس». تبسّم در چهره رسول خدا صلى الله عليه وآله مشهود شد و فرمود: «از سوى خدا به همين شيوه مأمور شده‌ام».[98]امام على عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه وآله بخشنده‌ترين مردم، و در رفت و آمد و همراهى كريم‌ترين مردم بود ؛ به گونه‌اى كه هر كس با او رفت و آمد مى‌كرد و او را مى‌شناخت، محبتش در قلبش مى‌افتاد».[99]آن حضرت در بخشش، هرگز به خود نمى‌انديشيد، از اين رو، به دوست و دشمن، و به باادب و بى‌ادب يكسان مى‌بخشيد. عربى باديه‌نشين به رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيد و عباى ايشان را گرفت و به شدت كشيد ؛ به گونه‌اى كه گوشه عبا در گردن رسول خدا صلى الله عليه وآله جا انداخت. آنگاه به رسول خدا صلى الله عليه وآله گفت: «اى محمد ؛ دستور بده از مال خدا كه در اختيار توست، به من بدهند». رسول خدا صلى الله عليه وآله تبسمى كرد و سپس دستور داد به او چيزى بدهند.[100]رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «سخاوت، درختى از درختان بهشت است ؛ هر كس كه شاخه‌اى از آن را بگيرد، نجات مى‌يابد».[101]از ايشان پرسيدند: برترين اعمال كدام است؟ فرمود: «سخاوت و خوش‌اخلاقى، پس از اين دو جدا نشويد تا سعادت يابيد».[102]همچنين فرمود: «هنگامى كه خدا بهشت را آفريد، بهشت پرسيد: پروردگارا! مرا براى چه كسى آفريده‌اى؟ خدا فرمود: براى هر سخاوتمند پرهيزكار. بهشت گفت: پروردگارا راضى شدم».[103]رسول خدا صلى الله عليه وآله تأكيد مى‌كرد كه انسان از سنين جوانى با ويژگى بخشش انس بگيرد ؛ براى مثال مى‌فرمود: «نزد خدا جوان بخشنده و خوش‌اخلاق از پيرمرد بخيل عابد و بداخلاق محبوب‌تر است».[104]

10. سپاس‌گزارى‌

سپاس‌گزارى، شناخت زحمت و خدمت ديگران و تشكر و قدرشناسى از آنهاست خداى سبحان خود را به نام يا صفت «شاكر» يا «شكور» معرفى مى‌كند: «وَ مَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ »[105]و «إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ »[106]. يكى از اركان اصلى زندگى اجتماعى و پايدارى پايه‌هاى جامعه اين است كه انسان‌ها زحمات و خدمات يكديگر را ارج نهند. رعايت نكردن اين اصل موجب دلسردى زحمت‌كشان و نيكان شده، اندك اندك بى‌تفاوتى اعضاى جامعه نسبت به كارهاى نيك و خدمت به جامعه را در پى دارد و صميميت و همدلى لازم براى زندگى اجتماعى را از بين مى‌برد. در مقابل، رعايت اين اصل موجب انسجام، پيوستگى و همدلى بيشتر اعضا و استحكام جامعه مى‌شود، از اين رو، اعضاى جامعه نبايد در برابر خدمات يكديگر بى‌تفاوت باشند و دست‌كم با گفتار، اين وظيفه را به جاى آورند. در قرآن و روايات نيز بر اين وظيفه بسيار تأكيد شده است. خداوند نيز با صفت «بسيار سپاس‌گزار» توصيف شده است: «إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ »[107]؛ در واقع، خداوند هيچ‌گاه كار نيك انسان‌ها را بى‌پاداش نمى‌گذارد. اصل سپاس‌گزارى از خدمات ديگران، در نظر رسول خدا صلى الله عليه وآله آن همه مهم است كه اساساً سپاس از خدا را بى‌سپاس از مردم رد مى‌كند: «هر كس سپاس‌گزار مردم نباشد، سپاس‌گزار خدا نيست».[108]در واقع، ايشان تشكر از مردم را شرط سپاس‌گزارى خدا مى‌داند. ايشان به پاس خدمات مردم و خانواده خود از آنها تشكر مى‌كرد ؛ براى مثال همواره از حضرت خديجه ياد مى‌كرد و بر او درود مى‌فرستاد و مى‌فرمود: «خديجه، هنگامى به من پيوست كه همه مردم از من دورى مى‌گزيدند ؛ مرا در راه اسلام تنها نگذاشت و حمايتم كرد ؛ خدايش بيامرزد كه زن پربركتى بود و از او صاحب شش فرزند شدم».[109]همچنين از كنيز آزاد شده‌اى به نام «تويبه» كه در دوران شيرخوارگى، چند روز به ايشان شير داده و ايشان را سرپرستى كرده بود، ياد مى‌كرد و همواره به او احترام مى‌گذاشت. حتى از مدينه براى او كه در مكه مى‌زيست، لباس و هدايايى مى‌فرستاد و هنگامى كه درگذشت بسيار غمگين شد و از حال خويشاوندان او جويا شد تا نسبت به آنها محبت و دلجويى كند.[110]

11. ميهمان‌نوازى‌

ميهان‌نوازى و آداب ميهان‌دارى از مهم‌ترين مسائلى است كه در سيره و سخن رسول خدا صلى الله عليه وآله به آن توجه بسيار شده است. ايشان مى‌فرمود: «ميهمان راهنماى بهشت است».[111]ايشان ميهمان را مايه آمرزش گناهان دانسته است: «ميهمان به همراه روزى خود وارد خانه مى‌شود و هنگامى كه از خانه ميزبان خارج مى‌شود، همه گناهان آن خانه را با خود مى‌برد».[112]روزى به ياران خود فرمود: «هنگامى كه خدا خير و سعادت گروهى را بخواهد، براى آنان هديه‌اى را مى‌فرستد». گفتند: «چه هديه‌اى». فرمود: «ميهمان كه به همراه روزى خود وارد مى‌شود و به همراه گناهان اهل آن خانه بيرون مى‌رود».[113]ايشان خانه بى‌ميهمان را خانه بى‌فرشته معرفى مى‌كند: «خانه‌اى كه ميهمان در آن پاى نمى‌نهد، فرشته‌ها در آن گام نمى‌نهند».[114]نيز مى‌فرمايد: «هر كس ميهمان را اكرام كند، هفتاد پيامبر را اكرام كرده و هر كس براى ميهمان يك درهم خرج كند، چنان است كه هزاران هزار دينار در راه خدا خرج كرده است».[115]ايشان افزون بر تأكيد بر ميهمان‌نوازى، بر اجابت دعوت برادر مسلمان نيز بسيار تأكيد كرده است: «من به حاضران و غايبان امتم سفارش مى‌كنم كه دعوت برادر مسلمان خود را بپذيرند ؛ هرچند كه با او پنج ميل فاصله داشته باشند، چرا كه پذيرش دعوت مسلمان بخشى از دين است».[116]ايشان رد دعوت مسلمان و نيز پذيرش دعوت و عدم تناول غذاى ميزبان را نوعى جفا مى‌دانست.[117]از سوى ديگر، ميهمانى ناخوانده را نكوهش مى‌كرد. روزى به امام على عليه السلام فرمود: هشت دسته اگر به آنها اهانت شد، نبايد كسى جز خود را ملامت كنند ؛ نخستين آنها ميهمان ناخوانده است.[118]همچنين مى‌فرمود: «هر كس به ميهمانى دعوت شود و او بى‌عذر و دليل موجه رد كند، خدا و رسول خدا صلى الله عليه وآله را نافرمانى كرده است و هر كس بى‌دعوت بر سر سفره‌اى بنشيند، همانند دزد وارد مى‌شود و سرزنش شده خارج مى‌شود».[119]روزى يكى از اهالى مدينه، ايشان و پنج نفر از يارانشان را براى صرف غذا دعوت كرده بود. يكى از ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله در راه به آنها برخورد و با آنها همراه شد. وقتى به محل ميهمانى رسيدند، حضرت به او فرمود: «اينان تو را دعوت نكرده‌اند، پس بنشين تا تو را به آنها معرفى كنم و از آنها اجازه ورود تو را نيز بگيرم».[120]اين ماجرا اولاً دلسوزى و حياى آن حضرت را نشان مى‌دهد ؛ ثانياً بيانگر آن است كه حضور در ميهمانى بى‌دعوت، در نظر آن حضرت ناپسند بوده است. در روايات متعددى، براى ميهمان و ميزبان وظايفى بيان شده كه در ادامه به برخى آنها اشاره مى‌كنيم ؛

وظايف ميزبان‌

1. ميزبان بايد بكوشد كه در ميهمانى او، تنها ثروتمندان حضور نيابند، بلكه افراد نيازمند نيز بر سفره انسان حاضر باشند. رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌فرمود: «بدترين غذا، سورى است كه در آن، تنها افراد سير حاضر باشند و از افراد گرسنه دريغ شود».[121]2. ميزبان نبايد غذاهايى را كه براى ميهمانان حاضر مى‌كند، كم و ناچيز بشمارد و به اصطلاح نبايد آنها را ناقابل معرفى كند، چرا كه چنين كارى كفران و تحقير نعمت‌هاى الهى است «در گناه‌كارى انسان همين بس كه آنچه براى برادرانش حاضر مى‌كند، اندك شمارد، و در گناه كارى مردم هم همين بس كه آنچه برادرشان براى آنها حاضر مى‌كند، اندك شمارند».[122]3. نكته بسيار مهم اين است كه در ميهمان‌دارى بايد از تكلّف و زحمت بى‌جا دورى كرد. رسول خدا صلى الله عليه وآله سفارش مى‌فرمود كه براى ميهمان‌نوازى، به تكلّف و زحمت بى‌جا نيفتيد.[123]امام على عليه السلام در پاسخ به فردى كه ايشان را به ميهمانى دعوت كرده بود، فرمود: «به شرطى مى‌پذيرم كه سه چيز را برايم تضمين كنى: از بيرون خانه چيزى نخرى و هرچه در خانه‌دارى برايم حاضر كنى و خانواده‌ات را به زحمت نيندازى»، پس از آنكه كه شخص اين سه شرط را پذيرفت، امام دعوتش را اجابت كرد.[124]4. بهتر است كه در سفره برخى لوازم جانبى و ضرورى، نظير خلال دندان يا دستمال كاغذى براى ميهمانان فراهم باشد. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «از حقوق مهمان اين است كه خلال دندان برايش مهيا شود».[125]5. ميزبان بايد همراه با ميهمانان غذا بخورد ؛ نه جدا از آنها. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «هر كس كه دوست دارد، خدا و رسولش او را دوست داشته باشد، بايد همراه با ميهمانش غذا بخورد».[126]6 . ميزبان بايد به بهترين صورت و نيز با خوشرويى و محبت كامل از ميهمانان پذيرايى كند. رسول خدا صلى الله عليه وآله هنگامى كه گروه نجاشى بر ايشان وارد شدند، خود شخصاً برخاست و به خدمت آنها پرداخت.[127]همچنين رسول خدا صلى الله عليه وآله از اينكه از ميهمان كار كشيده شود، نهى مى‌كرد.[128]7 . رسول خدا صلى الله عليه وآله بدرقه ميهمان را از حقوق وى مى‌دانست و مى‌فرمود: «يكى از حقوق ميهمان اين است كه با او حركت كرده، تا كنار درب خانه بدرقه‌اش كنى».[129]

وظايف ميهمان‌

برخى وظايفى كه براى ميهمان بيان شده، عبارت است از: 1. پرهيز از ميهمانى افراد فاسق و اهل گناه: رسول خدا صلى الله عليه وآله در وصاياى خود به ابوذر فرمود: «اى ابوذر جز با مؤمنان مصاحبت نكن و جز افراد متقى از غذايت نخورند و از غذاى افراد فاسق پرهيز كن».[130]2. همچنان كه پيش‌تر اشاره شد، ميهمان بايد از به همراه آوردن كسانى نظير فرزند، دوست يا پدر و مادر كه ميزبان دعوتشان نكرده، بپرهيزد. 3. رعايت دقيق وقت تعيين شده، يعنى ميهمان نبايد زودتر يا ديرتر از وقت مقرر به خانه ميزبان وارد شود. 4. همچنان كه پيش‌تر اشاره شد، ميهمان نبايد غذايى را كه برايش حاضر مى‌شود، ناچيز و اندك شمارد و به ديده حقارت به آن بنگرد. 5. ميهمان نبايد بيش از سه روز در خانه ميزبان اقامت كند. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «ميهمانى سه روز است و بيش از سه روز صدقه است و ميهمان وظيفه دارد كه پس از سه روز، از خانه ميزبان برود. 6. ميهمان بايد در تعيين جاى نشستن، تابع نظر ميزبان باشد، چرا كه به تعبير برخى روايات، صاحب‌خانه بهتر مى‌داند كه چه جايى از خانه‌اش براى حفظ حرمت و پوشش خانواده او مناسب‌تر است.[131]

12. دوست‌يابى و دوست‌دارى‌

در زندگى اجتماعى، انسان‌ها نسبت به برخى انس بيشترى مى‌يابند و او را دوست خود بر مى‌گزينند. انتخاب دوست در فرايند زندگى اجتماعى، امرى گريزناپذير است. در بسيارى موارد، دوست انسان، مهم‌ترين نقش را در تصميم‌گيرى‌ها و سرنوشت او ايفا مى‌كند. قرآن مجيد از كسانى ياد مى‌كند كه با برگزيدن دوستان بد، گرفتار عذاب جهنم شده‌اند و با حسرت مى‌گويند: اى كاش با فلانى دوست نمى‌شديم ؛ «و روزى است كه ستمكار دست‌هاى خود را مى‌گزد [و] مى‌گويد: اى كاش با پيامبر راهى برمى‌گرفتم و اى كاش فلانى را دوست [خود ]نگرفته بودم»[132]. در آيه ديگر نيز چنين آمده است: «يكى از بهشتيان مى‌گويد: راستى من [در دنيا ]همنشينى داشتم كه به من مى‌گفت: آيا واقعاً تو اين سخن را باور مى‌كنى كه وقتى مرديم و خاك و [مشتى‌] استخوان شديم، زنده مى‌شويم و جزا مى‌يابيم؟ [سپس ]مى‌پرسد: آيا شما از او اطلاعى داريد؟ پس او را در ميان آتش مى‌بيند و مى‌گويد: به خدا سوگند چيزى نمانده بود كه تو مرا به هلاكت اندازى! و اگر رحمت پروردگارم نبود، هرآينه من [نيز] از احضارشدگان در دوزخ بودم!»[133]در اهميت تأثير دوست سرنوشت آدمى همين بس كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «آدمى بر همان دينى است كه دوستش بر آن است، پس دقت كنيد كه چه كسى را به دوستى برمى‌گزينيد!»[134]و «اگر در مورد كسى شك داشتيد و ديندار بودن او براى شما معلوم نبود، به دوستانش بنگريد ؛ اگر دوستانش ديندارند، خود او ديندار است.»[135]به دليل تأثير فراوان دوست در تصميم‌گيرى‌ها و رويكردهاى انسان، روايات متعدد، به بيان شرايط دوست پرداخته‌اند. برخى شرايطى كه براى دوست خوب بيان شده عبارت است از:[136]1. داشتن ايمان و تدين. 2. ظاهر و باطن او يكى باشد. 3. افتخار تو را افتخار خود و ننگ تو را ننگ خود بداند. 4. دريغ نكردن از آنچه در اختيار دارد براى تو. 5. هنگام دچار شدن به مصايب و گرفتارى‌ها تو را تنها نگذارد. 6. آنچه براى خود مى‌پسندد، براى تو نيز بپسندد. 7. نادان نباشد.[137]8 . شرور نباشد.[138]9. دو رو، يعنى كسى كه كردارش با گفتارش همسان نيست، نباشد.[139]10. بدذات و خبيث نباشد. 11. اهل فسق و فجور نباشد. 12. امانت‌دار باشد. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «همنشين نشويد، مگر با عالمى كه شما را از پنج چيز به پنچ چيز فرامى‌خواند: از شك به يقين، از رياكارى به اخلاص، از رغبت (به دنيا و گناهان) به دورى از آن، از تكبر به تواضع، و از حيله‌گرى به خيرخواهى مردم».[140]در روايات آمده است كه پيش از انتخاب دوست، او را آزمايش كنيد و از انتخاب شتاب‌زده و بدون بررسى بپرهيزيد. اين آزمايش و ارزيابى، ممكن است از راه‌هاى گوناگونى صورت پذيرد: 1. سپردن امانت به او و سنجش ميزان امانت‌دارى او. 2. پيشنهاد كار ناپسند به او و دقت در نحوه عكس العمل او. 3. عصبانى كردن او و دقت در نحوه واكنش او. 4. دقت در گفتار و كردار او و پى‌جويى وجود ملاك‌هاى فوق براى دوست خوب. 5. مسافرت با او و بررسى رفتار و اخلاق او در مسافرت. 6. امتحان او با پيشنهادهاى مالى گوناگون.[141]در روايات بر رعايت حقوق دوستان بسيار تأكيد شده است ؛ آن چنان‌كه دستور داده شده، نام او، نام پدر، مادر، اجداد و محل سكونت او را از وى بپرسيد! روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله ابن عمر را ديد كه دنبال چيزى مى‌گردد. از او پرسيد: «دنبال چه هستى؟» گفت ؛ «در پى يكى از دوستانم». فرمود: «اى عبداللَّه! اگر كسى را دوست داشتى، نام او، نام پدرش، نام جد و خاندان و محل سكونتش را از او بپرس و هرگاه بيمار شد، به عيادتش برو و اگر از تو كمك خواست، به ياريش بشتاب».[142]

14. خشنود كردن مردم‌

رسول خدا صلى الله عليه وآله از هيچ فرصتى شاد كردن مردم دريغ نمى‌ورزيد و مى‌فرمود: «هر كس مؤمنى را خشنود كند، مرا خشنود كرده و هر كس مرا خشنود كند، خدا را خشنود كرده است».[143]نيز مى‌فرمود: «محبوب‌ترين كارها نزد خداى عز و جل شاد كردن مؤمنان است».[144]ايشان اين كار را گاه در قالب شوخى و مزاح انجام مى‌داد. امام صادق عليه السلام از يكى از ياران خود، در مورد شوخى با يكديگر پرسيد. او گفت: «كمتر شوخى مى‌كنيم». حضرت فرمود: «چرا با يكديگر شوخى نمى‌كنيد ؛ شوخى كردن اخلاقى نيكوست و شما با اين كار موجب خوشحالى برادر خود مى‌شويد. پيامبر خدا صلى الله عليه وآله به قصد خوشحال كردن مردم با آنها شوخى مى‌كرد».[145]روزى پيرزنى به ايشان گفت ؛ «اى پيامبر خدا! از خدا بخواه كه مرا به بهشت ببرد». رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «فلانى! هيچ پير زنى وارد بهشت نمى‌شود». پيرزن از اين سخن پيامبر گريست. حضرت فرمود: «به او بگوييد، پير زن با صورت پير وارد بهشت نمى‌شود، بلكه خداوند نخست او را جوان مى‌كند و سپس به بهشت مى‌برد، چرا كه خداى سبحان مى‌فرمايد: «إِنَّآ أَنشَأْنَهُنَّ إِنشَآءً * فَجَعَلْنَهُنَّ أَبْكَارًا * عُرُبًا أَتْرَابًا »[146].[147]گاه براى خوشحال كردن يارانش، در گفتار خود كلمات غير عربى را با كلمات عربى مى‌آميخت ؛ براى مثال روزى به ياران خود فرمود: «قوموا فقد صنع لكم جابر سورا»[148]؛ برخيزيد كه جابر برايتان سور درست كرده است. البته ايشان تأكيد مى‌كرد كه در شوخى كردن نبايد از حدود و قوانين الهى تجاوز كرد ؛ براى مثال مى‌فرمود: «هيچ بنده‌اى ايمان خود را كامل نمى‌كند ؛ مگر آنكه آنچه براى خود دوست مى‌دارد، براى برادرش نيز دوست بدارد و در مزاح و غير مزاح، از خدا ترس داشته باشد».[149]هم چنين شوخى كردن از راه دستاويز قرار دادن كارهاى باطل و ناشايست را جايز نمى‌دانست و مى‌فرمود: «من شوخى مى‌كنم ؛ اما جز حق بر زبانم جارى نمى‌شود». بنابراين، كسانى كه به بهانه شوخى مرتكب گناه مى‌شوند ؛ براى مثال به ديگرادن تهمت مى‌زنند، يا آنها را مسخره مى‌كنند، از نظر ايشان نكوهش شده است.

15. گذشت و خطاپوشى‌

گذشت از ويژگى‌هاى نيكوكاران است و در قرآن و روايات بر آن بسيار تأكيد شده است ؛ براى مثال در قرآن مى‌فرمايد: «و جزاى بدى مانند آن بدى است، پس هر كه درگذرد و نيكوكارى كند، پاداش او بر [عهده‌] خداست»[150]. گذشت از خطا و بدى ديگران، از مهم‌ترين و شاخص‌ترين ويژگى‌هاى انسان‌هاى بزرگوار است رسول خدا صلى الله عليه وآله، هيچ‌گاه بدى را با بدى پاسخ نمى‌داد، بلكه همواره مى‌بخشيد و از بدى افراد مى‌گذشت.[151]ايشان مى‌فرمود: «آيا شما را از بهترين خلايق دنيا و آخرت آگاه نكنم؟ گذشت نسبت به كسى كه به شما ستم كرده ؛ پيوند با كسى كه از شما بريده ؛ نيكى در حق كسى كه به شما بدى كرده و بخشش در حق كسى كه از شما دريغ كرده».[152]همواره مردم را به پيامدها و پاداش‌هاى دنيوى و اخروى بخشش بشارت مى‌داد ؛ براى مثال مى‌فرمود: «گذشت جز عزت براى انسان نيفزايد، پس گذشت كنيد تا خدا شما را عزيز كند»[153]و «در روز محشر منادى ندا مى‌دهد، كسى كه پاداشش بر عهده خداست، برخيزد و وارد بهشت شود». مى‌پرسند: «چه كسى پاداشش بر عهده خداست؟» مى‌گويد: «كسانى كه نسبت به مردم گذشت داشتند»[154]و «هر كس به گاه قدرت، گذشت كند، خداوند در روز لغزش و لرزش گام‌ها (روز قيامت) از خطاهاى او مى‌گذرد».[155]

16. فرو خوردن خشم‌

در عصر حاضر، فشارهاى روحى فراوانى بر انسان‌ها وارد مى‌شود و اين موجب اضطراب و عصبانيت شديد آنهامى‌شود. بايد با الگو گرفتن از قرآن و كلمات معصومان، به ويژه پيامبر اعظم، بر اين ويژگى ويرانگر فايق آمد. از جمله ويژگى‌هايى كه قرآن براى پرهيزكاران و نيكوكاران برمى شمرد، فرو بردن خشم و گذشت از خطاى مردم است: «و خشم خود را فرو مى‌برند و از مردم در مى‌گذرند و خداوند نكوكاران را دوست دارد»[156]و «و چون به خشم درمى‌آيند، در مى‌گذرند»[157]. رسول خدا صلى الله عليه وآله با هشدار نسبت به عواقب زيانبار خشم، مى‌فرمود: «غضب سنگى از سوى شيطان است»[158]و «غضب ايمان را فاسد مى‌كند ؛ همچنان كه سركه عسل را».[159]در فرازى ديگر فرمود: «غضب سنگى (از سوى شيطان) در قلب آدمى است ؛ آيا نديده‌ايد كه چشمان فرد عصبانى قرمز مى‌شود و رگ‌هايش گشاد مى‌شود؟ پس هر كس اندكى احساس خشم كرد، بايد به زمين بچسبد».[160](كنايه از تغيير حالت و خوابيدن روى زمين براى فرو خواباندن خشم). روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله از ياران خود پرسيد ؛ «در ميان شما قهرمان كيست؟» گفتند: شخص بسيار توانمندى كه پهلويش به زمين نيايد». پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: «بلكه قهرمان واقعى مردى است كه شيطان را در قلبش سركوب كند و خشم او شديد گردد و خون در رگ‌هايش آشكار شود ؛ ولى او خدا را ياد كند و با بردبارى خود، غضبش را سركوب كند».[161]روزى به عده‌اى برخورد كه با بلند كردن سنگى زورآزمايى مى‌كردند فرمود: «اين چيست؟» گفتند: «بلند كردن اين سنگ معيارى است كه با آن مى‌فهميم قوى‌ترين فرد كيست». فرمود: «مى‌خواهيد بگويم قوى‌ترين و توامندترين شما چه كسى است؟» گفتند: «آرى، اى پيامبر خدا!» فرمود: «قوى‌ترين و توانمندترين شما كسى است كه هنگام خرسندى، به گناه و باطل نيفتد و خشم وى را از سخن حق دور نسازد و به هنگام قدرت، به كارى كه شايسته و حق نيست، روى نياورد».[162]ايشان فرو خوردن خشم را موجب تقويت ايمان دانسته، مى‌فرمايد: «... هر كس خشمش را فرو خورد، خدا درونش را از ايمان پر كند...».[163]افزون بر آن، فرو خوردن خشم، جلب مهربانى خدا را در پى دارد. از حضرت عيسى عليه السلام پرسيدند: «سخت‌ترين چيز چيست؟» فرمود: «خشم خدا». گفتند: «با چه چيز مى‌توان از خشم او در امان ماند؟» فرمود: «اينكه خشمگين نشويد». گفتند: «منشأ خشم چيست؟» فرمود: «كبر و بزرگ دانستن خود و تحقير و پست شمردن ديگران».[164]روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله با اصحاب خود در مسجد نشسته بود. عربى باديه نشين وارد مسجد شد و در آنجا قضاى حاجت كرد. اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله با عصبانيت بر سرش فرياد كشيدند. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «لا تزرموه» (رهايش كنيد بگذاريد كارش را بكند). سپس او را نزد خود خواند و فرمود: «مساجد براى كثيفى و قضاى حاجت نيست، بلكه براى خواندن قرآن و ياد خدا و نماز ساخته شده‌اند»، سپس سطل آبى خواست و آنجا را تطهير كرد.[165]انسان بايد براى علاج غضب، علل به وجود آورنده آن را از بين ببرد و از زمينه‌هايى نظير تكبر، خودپسندى، شوخى‌هاى بى‌جا، و... بپرهيزد و به هنگام بروز خشم، تا مى‌تواند وضعيت خود را تغيير دهد ؛ براى مثال آن محل را ترك كند يا اگر ايستاده است، بنشيند و اگر نشسته است، بخوابد و نيز خدا و قدرت او را ياد كند و با يادآورى اجر فرو خوردن خشم، بر آن غلبه كند. رسول خدا صلى الله عليه وآله به امام على عليه السلام فرمود: «اى على! خشمگين مشو و اگر خشمگين شدى بنشين و در قدرت پروردگار و بردبارى‌اى كه بر بندگانش دارد، بينديش و اگر به تو گفتند: «از خدا بترس»، خشم را. خود دور كن و به بردبارى روى آور».[166]در فرازى ديگر، وضو گرفتن را راه فرو بردن خشم معرفى مى‌فرمايد: «غضب از شيطان است و شيطان از آتش و آتش هم با آب خاموش مى‌شود، پس هر كه خشمگين شد، وضو بگيرد».[167]البته نكته‌اى كه بايد بدان توجه كرد اين است كه انسان در مواردى كه حقى پايمال يا دين خدا منكوب مى‌شود، بايد خشمگين شود. از اين گونه خشم در آيات و روايات ستايش شده است. در قرآن، در بيان ويژگى ياران پيامبر آمده است: «أَشِدَّآءُ عَلَى الْكُفَّارِ »[168]و نيز به رسول خدا صلى الله عليه وآله دستور مى‌دهد: «يَأَيُّهَا النَّبِىُّ جَهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَفِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ »[169]. امام على عليه السلام مى‌فرمايد: «رسول خدا صلى الله عليه وآله براى دنيا خشمگين نمى‌شد ؛ اما در مواردى كه حقى پايمال مى‌گرديد، چنان خشم مى‌گرفت كه هيچ‌كس او را نمى‌شناخت و تا آن حق را نمى‌ستاند، هيچ چيز ياراى ايستادگى در برابر خشم ايشان را نداشت».[170]

17. پرهيز از رهبانيت‌

بر اساس آموزه‌هاى منقول از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله، هيچ‌كس حق ندارد، دنيا را براى رسيدن به آخرت يا آخرت را براى رسيدن به دنيا رها كند. اين دو از يكديگر جدا شدنى نيست. ايشان همواره با رهبانيت مبارزه مى‌كرد و به ياران خود مى‌فرمود: «هرگاه داراى ثروت و دارايى شديد، بايد اثر آن در شما مشاهده شود».[171]در سوره مائده مى‌خوانيم: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَيِّبَتِ مَآ أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَعْتَدُواْ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ * وَكُلُواْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلَلاً طَيِّبًا وَاتَّقُواْ اللَّهَ الَّذِى أَنتُم بِهِ‌ى مُؤْمِنُونَ »[172]؛ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! چيزهاى پاكيزه‌اى را كه خدا براى شما حلال كرده، حرام مشماريد و از حد مگذريد كه خدا از حد گذرندگان را دوست نمى‌دارد و از نعمت‌هاى حلال و پاكيزه‌اى كه خدا به شما ارزانى داشته، بخوريد و از خدايى كه به او ايمان داريد، پروا كنيد. در شأن نزول اين آيه چنين آمده است: برخى ياران پيامبر، با تأثيرپذيرى از سخنان ايشان درباره روز قيامت و سختى حساب، تصميم گرفتند كه روزها را روزه بگيرند و شب را به نماز برخيزند و روى فرش نخوابند و از خوردن گوشت و رابطه با همسران خود بپرهيزند و دينا را رها كنند. در همين روزها همسر يكى از اين افراد نزد عايشه آمد و عايشه با مشاهده ظاهر ناآراسته و ژوليده او گفت: «چرا به خود نمى‌رسى و آرايش نمى‌كنى؟» او ماجراى عبادت و عزلت‌نشينى همسرش را تعريف كرد. هنگامى كه پيامبر از اين ماجرا آگاهى يافت، همه ياران خود را به مسجد فراخواند و طى سخنانى فرمود: «هان! كه من هرگز به شما دستور نمى‌دهم كه همانند كشيشان مسيحى و راهبه‌ها، دنيا را كنار بگذاريد. كناره‌گيرى از خوردن گوشت و قطع رابطه با زنان و ديرنشينى و رهبانيت، در دين من نيست... رهبانيت امت من در جهاد است...». سپس فرمود: «انسان‌هاى پيش از شما، در اثر سخت‌گيرى بر خود هلاك شدند. آنها بر خود سخت گرفتند، پس خدا نيز بر ايشان سخت گرفت».[173]در روايت ديگرى رسول خدا صلى الله عليه وآله طى سخنانى تأكيد كردند كه من خود شب را مى‌خوابم و ازدواج مى‌كنم و روزها نيز غذا مى‌خورم، هر كس از راه و روش من اعراض كند، از من نيست.[174]

18. بى‌تكلّفى‌

رفتارهاى رسول خدا صلى الله عليه وآله در همه حالات، خواه در خانه يا جامعه و در ميان مردم، كاملاً از تكلّف عارى بود. در توصيف ايشان گفته‌اند: در معاشرت با مردم، كمترين زحمت و هزينه‌اى را براى آنان نداشت و مى‌فرمود: ما پيامبران و امنا و پرهيزكاران از تكلّف و زحمت بى‌جا بيزاريم.[175]امام على عليه السلام در توضيح نحوه مجالست پيامبر براى امام حسن عليه السلام مى‌فرمايد: «همه نشست و برخاست‌هاى پيامبر، با ياد خدا بود. در مجالس براى خود جاى خاص و مشخصى برنمى‌گزيد و ديگران را هم از اين كار نهى مى‌كرد. هنگامى كه به مجلسى وارد مى‌شد، در نخستين جاى خالى مى‌نشست و مردم را نيز به اين كار توصيه مى‌كرد».[176]ابوذر مى‌گويد: «هنگامى كه پيامبر خدا ميان يارانش مى‌نشست، چنان بى‌تكلّف و عارى از امتيازطلبى بود كه اگر فرد غريبه‌اى وارد مى‌شد، بى‌پرسش از حاضران، نمى‌توانست تشخيص دهد كه پيامبر خدا كدام‌يك از حاضران است، از اين‌رو ما از ايشان تقاضا كرديم كه در ميان حاضران جاى خاصى را براى خود قرار دهد كه افراد تازه وارد، ايشان را از سايرين تشخيص دهند».[177]پيامبر رحمت، چنان بى‌تكلّف و متواضع بود كه براى راحتى افراد تازه وارد و براى آنكه ساير حاضران در زحمت نيفتند، اين تقاضا را پذيرفت و براى ايشان سكّويى از گل ساخته شد و از آن پس پيامبر بر روى آن مى‌نشست و ساير حضار در اطراف ايشان.[178]اين مسئله نشانگر آن است كه پيامبر رحمت در ميان مردم، هرگز به فكر خود نبود و تا مى‌توانست كارى مى‌كرد كه مردم از تكلّف و زحمت به دور باشند ؛ در واقع، رفع نياز مردم در درجه نخست اولويت‌هاى رفتارى ايشان بود. خود ايشان مى‌فرمود: «من سه چيز را ترك نخواهم كرد: سوار شدن بر الاغ بى‌پالان، غذا خوردن بر روى حصير به همراه بندگان و اينكه با دستان خود به نيازمندان كمك كنم».[179]روزى عمر نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد و ديد كه ايشان روى حصيرى نشسته و آثار آن بر بدن شريف آن حضرت پيدا شده است. گفت: «اى پيامبر خدا! اى كاش زيراندازى تهيه مى‌كرديد!» رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «مرا با دنيا چه كار! مَثَل من و دنيا، همچون سواره‌اى است كه در روز گرمى در حال حركت است ؛ به درختى مى‌رسد و زير سايه آن لحظه‌اى آرام مى‌گيرد و سپس آنجا را ترك مى‌كند».[180]هيچ‌گاه تظاهر نمى‌كرد ؛ همانند بردگان غدا مى‌خورد و همانند بردگان مى‌نشست و مى‌دانست كه بنده خداست.[181]در برخى روايات آمده است كه هم روى زمين مى‌نشست و هم روى زمين غذا مى‌خورد.[182]

19. مسؤليت‌پذيرى‌

در شريعت اسلام، هيچ‌كس در جامعه بى‌مسئوليت در نظر گرفته نشده است. هر كس بر اساس جايگاهى كه در جامعه دارد، مسؤليت خاصى برعهده دارد. رسول خدا صلى الله عليه وآله در حجة الوداع، در مقدمه سفارشات و بيانات مهم خود فرمود: «... من مسئولم و شما نيز مسئوليد...».[183]خطاب به قاريان قرآن فرمود: «اى گروه قاريان از خدا در مورد كتاب خدا پروا كنيد ؛ چرا كه هم من مسئولم و هم شما. از من در مورد رساندن رسالت الهى به مردم خواهند پرسيد و از شما در مورد كتاب خدا و سنت من كه بر دوش داريد».[184]در فراز معروف ديگر، مسئوليت را اعم از مسئوليت‌هاى فردى يا اجتماعى دانسته، فرمود: «هان! كه همه شما در جامعه شبان و نگاهبان يكديگريد و همه نسبت به هم مسئوليد ؛ اميرى كه برمردم حاكم است، شبان و مسئول مردم است. هر كس شبان خانواده خود است و درباره آنها بايد پاسخ‌گو باشد. زن مسئول و نگاهبان خانه همسر و فرزندان اوست و بايد درباره آنها پاسخ‌گو باشد».[185]در فراز ديگر فرمود: «خدا از هر كسى كه چيزى را در اختيار او گذاشته، خواهد پرسيد كه آيا را پاس داشته يا از بين برده است ؛ حتى از انسان درباره اعضاى خانواده‌اش نيز سؤال مى‌كند».[186]ما بايد با در نظر گرفتن سفارش‌هاى رسول خدا صلى الله عليه وآله و امامان، همواره آماده پذيرفتن مسئوليت‌هايى باشيم كه در جامعه برعهده ما گذاشته مى‌شود. اين كار هم رضايت الهى را در پى خواهد داشت و موجب كمال معنوى و روحى آنها خواهد گرديد و هم در موفقيت اجتماعى آنها نقش به سزايى خواهد داشت. شانه خالى كردن از مسئوليت، از منظر اسلامى بسيار نكوهيده و منفور است. روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله با ياران خود همسفر بود. در ساعتى از روز تصميم گرفتند كه استراحت كرده، غذايى بخورند. يكى از اصحاب گفت: «سر بريدن گوسفند با من». ديگرى گفت: «كندن پوست آن با من». سومى كار پخت و پز را بر عهده گرفت و افراد ديگر نيز به ترتيب، بخشى از تهيه غذا را برعهده گرفتند. با اينكه افراد زيادى براى انجام كارها حضور داشتند، رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «جمع كردن هيزم از صحرا با من». ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله گفتند: «اى فرستاده خدا! شما راحت باشيد ؛ ما خود با كمال افتخار همه كارها را انجام مى‌دهيم. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «مى‌دانم كه شما اين كارها را انجالم مى‌دهيد ؛ اما خدا دوست نمى‌دارد كه بنده‌اش را در ميان يارانش، داراى موقعيت و وضعيتى متمايز ببيند».[187]اين را گفت: و براى جمع‌آورى هيزم رهسپار شد.[188]به صورت خلاصه، مسئوليت‌هاى انسان در اين دنيا به چند دسته تقسيم مى‌شود. 1. مسئوليت انسان در برابر خود. 2. مسئوليت انسان در برابر خانواده (اعم از پدر و مادر، برادران و خواهران، و همسر. 3. مسئوليت انسان در برابر جامعه. 4. مسئوليت انسان در برابر نعمت‌هايى كه خدا به او بخشيده. 5. مسئوليت انسان در برابر دين. در اينجا نمى‌توانيم درباره همه اين ابعاد بحث كنيم و تنها به اين امر اشاره مى‌كنيم كه براى ايفاى مسئوليت انسان در برابر دين، دو تعليم اساسى تبيين شده است: 1. امر به معروف. 2. جهاد. اگر انسان مشاهده كند كه دين يا تعاليم دينى كه به عنوان يك نعمت، در اختيار او قرار گرفته، سركوب مى‌شود يا احكام آن به سخره گرفته مى‌شود يا در جامعه به آن عمل نمى‌شود، از باب امر به معروف و نهى از منكر و با رعايت شرايط و جزئيات آن، مسئول دفاع از آن است و اگر به تكليف خود در برابر حفظ دين و مسائل دينى عمل نكند، در روز قيامت مؤاخذه خواهد شد و اگر به مملكت اسلام حمله شود، انسان موظف است، به جهاد و دفاع از كشور اسلامى و دين در برابر اين حمله برخيزد.

20. كار و تلاش

كار، مهم‌ترين ركن برپايى و پايايى انسان، خانواده و جامعه است. در آيات و روايات نيز بر كار و تلاش در عرصه‌هاى گوناگون تأكيد شده است. رسول خدا صلى الله عليه وآله طلب روزى حلال را بر هر زن و مرد مسلمان واجب مى‌داند و مى‌فرمايد: «پى‌جويى روزى حلال بر هر مرد و زن مسلمان واجب است».[189]ايشان اين كار را بهترين عبادت دانسته، مى‌فرمايد: «عبادت خدا ده بخش است كه نُه بخش آن پى‌جويى روزى حلال است» و در روايت ديگرى فرمود: «عبادت هفتاد بخش است كه بهترين آن پى‌جويى حلال است».[190]كسانى كه تنبلى كرده، بار زندگى خود را بر دوش ديگران مى‌اندازند، ملعون مى‌داند: «هر كس بار زندگى خود را بر دوش ديگران اندازد، ملعون است».[191]مردم را علاوه بر نتايج دنيوى كار، به پاداش‌هاى اخروى آن بشارت مى‌داد: «هر كس از حاصل دسترنج خود بخورد، خدا به او با نظر رحمت مى‌نگرد و هرگز عذابش نمى‌كند»،[192]بلكه همه درهاى بهشت را به روى او باز مى‌كند تا از هر يك كه مى‌خواهد وارد بهشت شود[193]و «هر كس حاصل دسترنج خود را بخورد، همچون برقى درخشان از پل صراط مى‌گذرد».[194]در فراز ديگر فرمود: «هر كس از دسترنج خود بخورد، روز قيامت در شمار پيامبران قرار مى‌گيرد و پاداش آنها را مى‌برد».[195]رسول خدا صلى الله عليه وآله هرگاه مرد نيرومند و سالمى مى‌ديد و از نيروى او در شگفت مى‌شد، مى‌پرسيد: «آيا شغلى دارد؟» اگر پاسخ منفى مى‌شنيد، مى‌فرمود: «از چشمم افتاد». وقتى علت را مى‌پرسيدند، مى‌فرمود: «چون اگر انسان شغلى نداشته باشد، دينش را دستمايه زندگيش قرار مى‌دهد» ؛[196]كنايه از اينكه كسى كه كارى ندارد، ممكن است در اثر فشار فقر و نيازهاى زندگى، دين خود را تابع دنيايش قرار دهد و آن را وسيله‌اى براى تأمين زندگى خود قرار دهد يا دين‌فروشى كند يا دينش را از دست بدهد. روزى در جمع ياران نشسته بود و جوان نيرومندى را ديد كه مشغول كار بود. يكى از حاضران گفت: «اگر اين جوان نيروى جوانيش را در راه خدا به كار مى‌گرفت، شايسته تمجيد بود». رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «اين طور نگوييد! اگر اين جوان براى تأمين نيازهاى خود يا پدر و مادر ناتوان خود كار مى‌كند، در راه خدا گام برداشته است...».[197]انس بن مالك نقل مى‌كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله پس از بازگشت از جنگ تبوك، سعد انصارى به استقبال ايشان رفت. پيامبر هنگامى كه با سعد دست داد، احساس كرد كه دستان او زبر و خشن است. از او پرسيد: «به دستت چه آسيبى رسيده كه چنين زبر و خشن شده؟» سعد گفت: «اى پيامبر خدا! با بيل و طناب، به كار و تأمين معاش خانواده‌ام مشغولم، از اين‌رو دستانم زبر و خشن شده است». رسول خدا صلى الله عليه وآله با شنيدن اين جمله، دستان سعد را بوسيد و فرمود: «اين دستى است كه آتش جهنم با آن تماس پيدا نمى‌كند».[198]

21. رفتار در مجالس‌

جلسات پيامبر رحمت، سرشار از اخلاق پسنديده و والايى بود كه رسول خدا صلى الله عليه وآله با گفتار و كردار حيات‌بخش خود، در افراد به وجود آورده بود. در جلسات ايشان، هرگز گناهى انجام نمى‌شد. جلسات پيامبر جلوه‌گاه بردبارى، حيا، راست‌گويى و امانت بود. صداى افراد در آنها بلند نمى‌شد و حريم هيچ‌كس نمى‌شكست. اگر در جلسه از كسى اشتباهى سر مى‌زد، در جاى ديگر نقل نمى‌شد. همه حاضران انصاف را در حق يكديگر رعايت و با يكديگر براساس تقوا و پرهيزكارى رفتار مى‌كردند. نسبت به يكديگر فروتن بودند و به افراد بزرگ‌تر احترام كرده، با افراد كوچك‌تر مهربان بودند. نيازمندان را بر خود مقدم مى‌داشتند و مراقب و محافظ افراد غريب بودند.[199]پيامبر در جلسات خود، همواره خوشرو، گشاده و نرم‌خو بود. هيچ‌گاه خشن و درشت‌خو يا سبك‌سر نبود. آن حضرت چنان رفتار كرده بود كه در حضور ايشان نزاع و جدالى درباره يك مسئله در نمى‌گرفت. اگر كسى صحبت مى‌كرد، همه ساكت مى‌شدند تا سخنان او پايان پذيرد. همواره سعى مى‌كرد، رفتارى همسان با رفتار حاضران داشته باشد و هرگز خود را تافته‌اى جدا بافته در مجلس محسوب نمى‌كرد ؛ براى مثال اگر حاضران از چيزى به خنده مى‌افتادند، رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز مى‌خنديد و از آنچه حاضران شگفت‌زده مى‌شدند، شگفت زده مى‌شد... رسول خدا صلى الله عليه وآله با همه به گونه‌اى يكسان برخورد مى‌كرد و حق همه حاضران را به خوبى به جا مى‌آورد ؛ به گونه‌اى كه هيچ‌كس احساس نمى‌كرد كه از نظر رسول خدا صلى الله عليه وآله، فرد ديگرى از او محترم‌تر است. هر كس با ايشان هم مجلس مى‌شد، پيامبر از حضور او بلند نمى‌شد، بلكه چندان مى‌نشست و صبر مى‌كرد كه خود او برخيزد.[200]احترام افراد چنان براى ايشان مهم بود كه اگر مى‌خواست به كسى اشاره كند، هرگز با انگشت اشاره مى‌كرد، بلكه با كف دست خود اشاره مى‌كرد.[201]اگر كسى نزد پيامبر مى‌آمد، حضرت حتماً براى احترام او واكنش نشان مى‌داد ؛ براى مثال از مكان خود جا به جا مى‌شد. روزى فردى به مسجد آمد. رسول خدا صلى الله عليه وآله كه تنها در مسجد نشسته بود، براى او جا به جا شد ؛ وى گفت: «اى فرستاده خدا ! جا براى نشستن زياد است». حضرت فرمود: «اين حق مسلمان بر مسلمان ديگر است كه وقتى مى‌خواهد بنشيند، ديگران براى او جا باز كنند» ؛[202]البته از اينكه انسان با ورود كسى بلند شود، نهى مى‌كرد و مى‌فرمود: «همانند عجم‌ها براى يكديگر بلند نشويد ؛ ولى اشكال ندارد كه براى يكديگر جا باز كنيد» ؛[203]البته براساس برخى روايات، اهل بيت خود را استثنا مى‌كرد و آن را جايز مى‌دانست.[204]نحوه نشستن آن حضرت بسيار مؤدبانه بود ؛ به گونه‌اى كه هيچ‌گاه ديده نشد كه پاى خود را در حضور ديگران دراز كند.[205]همچنين هيچ‌گاه مانند بسيارى عرب‌ها كه دامن لباس را بالا مى‌زدند و زانوهايشان ديده مى‌شد، زانوهاى خود را از زير لباس بيرون نمى‌آورد.[206]بيشتر اوقات رو به قبله مى‌نشست.[207]روزى به ياران خود فرمود: «حق مجالس را ادا كنيد». گفتند: «حق مجالس چيست؟» فرمود: «چشم‌هايتان را از گناه پوشيده داريد ؛ جواب سلام را بدهيد ؛ نابينايان را راهنمايى كنيد و امر به معروف و نهى از منكر كنيد».[208]

پی نوشت ها:
[1]قلم/4.[2]آل عمران/159.[3]كنز العمال، ح 5217. (انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق).[4]كنز العمال، ح 5217. (انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق)[5]كنز العمال، ح 5215. (الاسلام حسن الخلق).[6]بحار الانوار، ج‌68، ص‌385 ؛ كنزالعمال، ح‌5141.[7]المحجة البيضاء، ج 5، ص 93 ؛ ميزان الحكمة، ج‌3، ص‌139.[8]بحار الانوار، ج‌68، ص‌389.[9]بحار الانوار، ج‌68، ص 383[10]بحار الانوار، ج‌68، ص‌385[11]بحار الانوار، ج‌68، ص‌384[12]كنز العمال، ح‌5190.[13]بحار الانوار، ج‌66، ص‌386.[14]بحار الانوار، ج‌68، ص‌385.[15]بحار الانوار، ج‌68، 374[16]بحار الانوار، ج‌68، ص‌387.[17]بحار الانوار، ج‌68، ص‌387[18]بحار الانوار، ج‌68، ص‌387[19]قال النبى صلى الله عليه وآله: من اخلاق المؤمنين والصديقين والشهداء والصالحين البشاشة اذا بروا والمصافحة والترحيب اذا التقوا، (ابو عبد الرحمن سلمى، «آداب الصحبة وحسن العشرة» در: مجموعه آثار ابو عبدالرحمن سلمى، گردآورى نصراللَّه پور جوادى، تهران: مركز نشر دانشگاهى، چاپ اول: 1372، ج 2، ص‌96.[20]بحار الانوار، ج‌68، ص‌393.[21]سنن الدارمى، عبداللَّه بن بهرام الدارمى، دمشق: مكتبة الاعتدال، ج‌2، ص‌322.[22]سنن النبى، ص‌50.[23]سنن النبى، ص‌50.[24]ر.ك: بحار الانوار، ج‌66، ص‌372 و...[25]الخلق السى‌ء يفسد العمل كما يفسد الخلّ العسل (بحار الانوار، ج‌70، ص‌297.)[26]بحار الانوار، ج‌70، ص‌297.[27]سوء الخلق ذنب لايفغر. (ميزان الحكمة، ج‌3، ص‌152 ؛ المحجة البيضاء، ج 5، ص 93.)[28]إن العبد ليبلغ من سوء خلقه اسفل درك جهنم. (ميزان الحكمة، ج‌2، ص‌154).[29]بحار الانوار، ج‌68، ص‌394.[30]قال صلى الله عليه وآله: «ان اعظم الناس منزلة عند اللَّه يوم القيامة أمشاهم فى أرضه بالنصيحة لخلقه»، جامع السعادات، ج 2، ص 213.[31]جامع السعادات، ج 2، ص 213.[32]قال صلى الله عليه وآله: من سعى فى حاجة لاخيه فلم ينصحه، فقد خان اللَّه و رسوله. (جامع السعادات،2/213)[33]جامع السعادات.2/213.[34]لايؤمن احدكم حتى يحب لاخيه ما يحب لنفسه. (سنن الدارمى، ج‌2، ص‌307؛ جامع السعادات، ج‌2، ص‌214.)[35]كنز العمال، ح 5244.[36]سنن النبى، ص‌48.[37]كهف/ 6.[38]بحار الانوار، ج‌16/ 228.[39]مكارم الاخلاق، الشيخ طوسى، ص‌19.[40]الشمائل المحمدية، فصل فى تواضعه.[41]سنن النبى، ص‌126.[42]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌25.[43]سنن النبى، ص‌118.[44]مكارم الاخلاق، ص‌21.[45]اللهم احينى مسكيناً و أمتنى مسكيناً و احشرنى فى زمرة المساكين...» (مستدرك الوسائل، ج‌7، ص‌203).[46]بحار الانوار، ج‌2، ص‌69.[47]بحار الانوار، ج‌74، ص‌145.[48]قال النبى صلى الله عليه وآله: «ان اللَّه بحب الرفق و يعطى عليه ما لا يطى على العنف» و قال: «ان اللَّه يحب الرفق فى الامر كله». (سنن الدارمى، ج‌2، ص‌323)[49]بحار الانوار، ج‌72، ص‌401[50]بحار الانوار، ج‌72، ص‌437.[51]قال النبى صلى الله عليه وآله : سيد القوم خادمهم. (ابوعبدالرحمن سلمى، «آداب الصحبة و حسن العشرة» در: مجموعه آثار ابوعبدالرحمن سلمى، گردآورى نصراللَّه پور جوادى، تهران: مركز نشر دانشگاهى، چاپ اول ؛ 1372، ج‌2، ص 97.)[52]سنن النبى، ص‌118.[53]الشمائل المحمدية، فصل فى تواضعه.[54]واللَّه لرسول اللَّه‌صلى الله عليه وآله أسر بقضاء حاجة المؤمن اذا وصلت اليه من صاحب الحاجة. (جامع السعادات ، ج 2 ، ص 231)[55]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌22.[56]من حمى مؤمنا من ظالم بعث اللَّه ملكاً يوم القيامة يحمى لحمه من نار جهنم. (جامع السعادات، ج 2، ص 225)[57]جامع السعادات، ج‌2، ص‌225.[58]جامع السعادات، ج‌2، ص 225.[59]من اصبح لايهتم بامور المسلمين فليس بمسلم (جامع السعادات، ج 2، ص 228).[60]من قضى لاخيه المؤمن حاجة فكانما عبد اللَّه دهره. (جامع السعادات، ج 2، ص 228)[61]من مشى فى حاجة اخيه ساعة من ليل او نهار، قضاها او لم يقضها، كان خيرا له من اعتكاف شهرين. (جامع السعادات، ج 2، ص 230).[62]قال: انفع الناس للناس. جامع السعادات، ج 2، ص 218.[63]خصلتان من الخير ليس فوقهما شى‌ء من البر: الايمان باللَّه و النفع لعباد اللَّه. (جامع السعادات، ج 2، ص 218.)[64]قال صلى الله عليه وآله: «الخلق عيال اللَّه، فأحب الخلق الى اللَّه من نفع عيال اللَّه و ادخل على اهل بيته سرورأ» (جامع السعادات، ج 2، ص 218 و اصول كافى، باب الاهتمام بأمور المسلمين.)[65]جامع السعادات، ج 2، ص 216.[66]سنن الترمذى، ج‌3، ص‌218، ح‌1992.[67]المؤمن للمؤمن كالبنيان يشد بعضه بعضا. (سنن الترمذى، ج‌3، ص‌218، 1993.)[68]قال النبى صلى الله عليه وآله مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى عضو منه تداعى سائره بالحمى و السهر. (ابو عبدالرحمن سلمى، «آداب الصحبة و حسن العشرة» در: مجموعه آثار ابو عبدالرحمن سلمى، گردآورى نصر اللَّه پورجوادى، تهران: مركز نشر دانشگاهى، چاپ اول: 1372، ج‌2، ص‌64.) (و نيز ر . ك: البخارى، ج‌4، ص‌44، س‌24)[69]ر . ك: مكارم الاخلاق، ص‌20.[70]جامع السعادات، ج 2، ص 230.[71]غرر الحكم.[72]ر.ك: سنن الدارمى، ج‌2، ص‌275 و ج‌3، ص‌224 و بحار الانوار، ج‌71، ص‌222 و...[73]قال النبى صلى الله عليه وآله من ستر على مسلم ستره اللَّه تعالى فى الدنيا و الآخرة.[74]سنن الترمذى، ج 3 ، ص 224.[75]سنن الترمذى، ج 3، ص 223 : (ما زال جبرئيل يوصينى بالجار حتى طننت أنه سيورثه).[76]سنن الترمذى، ج 3، ص 224.[77]اللَّه اللَّه فى جيرانكم فانه وصية نبيكم، ما زال يوصى بهم حتى ظننا انه سيورثهم. (بحار الانوار، ج 71، ص 153).[78]حرمة الجار على الانسان كحرمة امه. (بحار الانوار، ج 73، ص 154).[79]لا ايمان لمن لم يأمن جاره بوائقه. (وسائل الشيعة، ج‌8 ، ص‌487.)[80]بحار الانوار، ج‌71، ص‌150.[81]ما آمن بى من بات شبعاناً و جاره المسلم جائع. (بحار الانوار، ج‌71، ص‌152.)[82]مصادفة الاخوان، ص‌36.[83]مسكن الفؤاد عند فقد الاحبة والاولاد. الشهيد الثانى، التحقيق: مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الطبعة الاولى: 1407، ص‌105.[84]بحار الانوار، ج‌71، ص‌141 - 142.[85]مائده/10.[86]قال النبى صلى الله عليه وآله : لا دين لمن لا عهد له... (بحار الانوار، ج‌69، 197)[87]مكارم الاخلاق، ص‌21 ؛ بحار الانوار، ج‌16، ص‌235.[88]الكافى، ج‌2، ص‌636.[89]قال النبى صلى الله عليه وآله: لا ايمان لمن لا امانة له. (بحار الانوار، ج‌69، ص‌198)[90]بحار الانوار، ج‌72، ص‌114، قال النبى صلى الله عليه وآله: لا تنظروا إلى كثرة صلاتهم وصومهم، و كثرة الحج والمعروف، و طنطنتهم بالليل، ولكن انظروا الى صدق الحديث وأداء الامانة.[91]بحار الانوار، ج‌72، ص‌177.[92]توبه/ 119.[93]قال النبى صلى الله عليه وآله: زينة الحديث الصدق. (بحار الانوار، ج‌68، ص‌9)[94]مستدرك الوسائل، ج‌7، ص‌223.[95]سنن النبى، ص‌126.[96]مكارم الاخلاق النسخ الطبرسى، ص 17 (عن أبى سعيد الخدر يقول: كان رسول اللَّه عينا ، لا يسنل شيئا الا أعطاء).[97]سنن النبى، ص‌126.[98]الشمائل المحمدية، ص‌294.[99]أميرالمؤمنين على بن أبى طالب عليه السلام قال: كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله أجود الناس كفا وأكرمهم عشرة من خالطه فعرفه أحب. (مكارم الاخلاق الشيخ الطبرسى، ص‌17)[100]مكارم الاخلاق، ص‌17.[101]ارشاد القلوب، ص‌137.[102]همان، ص 137.[103]همان، ص‌138.[104]قال النبى صلى الله عليه وآله: «شاب سخى حسن الخلق أحب الى اللَّه تعالى من شيخ بخيل عابد شى‌ء الخلق». (كنز العمال، ح 16061)[105]بقره/ 158.[106]شورا/ 23.[107]شورا/ 23.[108]قال رسول اللَّه صلى الله عليه وآله : «من لم يشكر الناس لم يشكر اللَّه». (سنن الترمذى، ج‌3، ص 228، ح‌2021)[109]بحار الانوار، ج‌16، ص‌12.[110]بحار الانوار، ج‌15، ص‌401 ؛ كحل البصر، ص‌54.[111]الضيف دليل الجنة، بحار الانوار، ج‌72، ص‌260 - 261.[112]الضيف يأتى القوم برزقه، فاذا ارتحل ارتحل بجميع ذنوبهم، بحار الانوار، ج‌72، ص‌461.[113]بحار الانوار، ج‌72، ص‌461.[114]كل بيت لايدخل فيه ضيف لايدخله الملائكة، بحار الانوار، ج‌72، ص 461.[115]ارشاد القلوب، ص 138.[116]اوصى الشاهد من امتى و الغائب ان يجيب دعوة المسلم ولو على خمسة اميال ؛ فان ذلك من الدين، بحار الانوار، ج‌72، ص 447 - 448.[117]من الجفا... ان يدعى الرجل الى طعام فلا يجيب او يجيب فلا يأكل. بحار الانوار، ج‌72، ص 447.[118]بحار الانوار، ج‌72، ص‌464.[119]سنن ابى داود، ج 2، ص 196.[120]مكارم الاخلاق، ص‌22 ؛ بحار الانوار، ج‌16، ص‌236.[121]شر الطعام الوليمة يدعى اليها الشبعان و يحبس عنه الجيعان. (ميزان الحكمة، ج‌5، ص 522)[122]كفى بالمرء اتما ان يستقل ما يقرّب الى اخوانه. (المحاسن، احمد بن محمد بن خالد البرقى، تحقيق: السيد جلال الدين الحسينى، دار الكتب الاسلامية، [بى‌تا] ، ج‌2، ص‌412).[123]بحار الانوار، ج‌72، ص‌459.[124]بحار الانوار، ج‌72، ص‌459.[125]ان من حق الضيف ان يعد له الخلال، بحار الانوار، ج‌63/441.[126]من احب ان يحبه اللَّه و رسوله قلياً كل مع ضيفه. (ميزان الحكمة، ح‌2399).[127]المستطرف، ج‌1، ص‌238.[128]بحار الانوار، ج‌47، ص‌41.[129]بحار الانوار، ج‌72، ص‌451.[130]يا اباذر لا تصاحب ألا مؤمنا و لايأكل طعامك الا تقى و لا تأكل طعام الفاسقين. (مستدرك سفينة البحار، الشيخ على النمازى، تحقيق: الشيخ حسن بن على النمازى، قم: مؤسسة النشر الاسلامى لجماعة المدرسين، 1419، ج‌87 ، ص‌202.)[131]بحار الانوار، ج 72، ص‌451.[132]فرقان/ 27 - 28.[133]صافات/51 - 55.[134]قال النبى صلى الله عليه وآله: «المرء على دين اخيه فلينظر أحدكم من يخالل» (ابو عبدالرحمن سلمى، «آداب الصحبة و حسن العشرة» در: مجموعه آثار ابو عبدالرحمن سلمى، گردآورى نصراللَّه پورجوادى، تهران: مركز نشر دانشگاهى، چاپ اول: 1372، ج‌2، ص‌65.[135]بحار الانوار، ج‌71، ص‌188.[136]ر.ك: بحار الانوار، ج‌71، صى باب‌11.[137]قال النبى صلى الله عليه وآله قطيعة الجاهل تعدل صلة العاقل. (بحار الانوار، ج 71، ص 198)[138]قال النبى صلى الله عليه وآله: مجالسة الاشرار تورث سوء الظن بالاخيار و مجالسة الاخيار تلحق الاشرار بالاخيار، (بحار الانوار، ج 71، ص 199)[139]قال النبى صلى الله عليه وآله واحذر صحابة من يقبل رأيه وينكر عمله . فان الصاحب معتبر بصاحبه . (بحار الانوار ، ج 71 ، ص 199).[140]بحار الانوار، ج‌71، ص‌188 - 189.[141]ر . ك: تحف العقول، ص‌237 ؛ بحار الانوار، ج‌71، ص‌173 و ج‌75، ص‌239 و 235 ؛ مصادقة الاخوان، للشيخ الصدوق على بن بابويه القمى، اشراف السيد على الخراسانى الكاظمى، الكاظمية: منشورات مكتبة الامام صاحب الزمان العامة، [بى‌تا]، ص‌72.[142]ابو عبد الرحمن سلمى، «آداب الصحبة و حسن العشرة» در: مجموعه آثار ابوعبد الرحمن سلمى، گردآورى نصراللَّه پورجوادى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چاپ اول: 1372، ج‌2، ص‌77 - 78.[143]من سر مؤمنا فقد سرّنى و سرّنى فقد سرّ اللَّه. (جامع السعادات، ج 2، ص 226).[144]ان احب الاعمال الى اللَّه عز و جل ادخال السرور على المؤمنين. (جامع السعادات، ج 2، ص 226)[145]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌21.[146]واقعه/ 35 - 37.[147]الشمائل المحمدية، فصل فى مزاحه.[148]اخلاق النبى وآدابه، ج‌4، ص‌93.[149]كنز العمال، ج‌1، ص‌43، ح‌106.[150]شورا/ 40.[151]سنن الترمذى، ج‌3، ص‌249، ح‌2085.[152]بحار الانوار، ج‌68، ص‌399.[153]العفو لايزيد العبد الا عزاً فاعفوا يعزكم اللَّه. (كنز العمال، ح‌7012)[154]كنز العمال، ح‌7009.[155]كنز العمال، ح‌7023.[156]آل عمران/ 134.[157]شورا/ 37.[158]الغضب جمرة من الشيطان. (بحار الانوار، ج‌70، ص‌265).[159]بحار الانوار، ج‌70، ص‌265.[160]سنن الترمذى، ج‌3، ص‌328.[161]بحار الانوار، ج‌74، ص‌150.[162]مشكوة الانوار، ص‌72.[163]بحار الانوار، ج‌66، ص‌382.پ‌[164]بحار الانوار، ج‌70، ص‌463.[165]اخلاق النبى وآدابه، ج‌1، ص‌467.[166]تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه وآله، ابن شعبة الحرانى، تحقيق: على اكبر الغفارى، مؤسسة النشر الاسلامى لجماعة المدرسين، الطبعة الثانية، ص‌15.[167]ميزان الحكمة، ج‌7، ص‌239 - 240.[168]فتح / 29 .[169]توبه / 73.[170]مجمع الزوائد، ج‌8 ، ص‌273.[171]إذا كان لك مال فلير عليك. (سنن النسائى، احمد بن شعيب النسائى، بيروت: دارالفكر، الطبعة الاولى: 1348 ق، ج‌8 ، ص‌196)[172]مائده / 87 - 88 .[173]فانما هلك من كان قبلكم بالتشديد ؛ شددوا على انفسهم فشدد اللَّه عليهم. (الميزان، ج 6، ص 113)[174]فمن رغب عن سنتى فليس منى. (همان)[175]نحن معاشر الانبياء و الامناء و الاتقياء براء من التكلف. (مصباح الشريعه، منسوب به امام صادق عليه السلام، بيروت: مؤسسة الاعلمى، الطبعة الاولى: 1400ق، ص‌140 - 141).[176]سنن النبى، ص‌50.[177]مكارم الاخلاق، طبرسى، 16 ؛ سنن النبى، ص‌104.[178]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌16.[179]همان، ص‌24.[180]همان، ص‌25.[181]بحار الانوار، ج‌16، 225 : (عن آبى عبداللَّه عليه السلام قال ؛ كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله يأكل أكل العبد يجلس جلوس العبد وتعلم انه عبده).[182]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌16.[183]و انى مسؤول و انكم مسؤولون... (كنز العمال، ح‌12911).[184]تفسير نور الثقلين، الشيخ عبد على بن جمعه العروسى الحويزى، تحقيق: السيد هاشم الرسولى المحلاتى، الطبعة الرابعة: 1412، قم: مؤسسة اسماعيليان، ج‌4، ص‌402.[185]الا كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته... صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج النيشابورى، بيروت: دار الفكر، [بى‌تا]، (8جلدى)، ج‌6، ص‌8 .[186]كنز العمال، ح‌14636.[187]ان اللَّه يكره من عبده ان يراه متميّزاً بين اصحابه.[188]كحل البصر فى سيرة سيد البشر، شيخ عباس قمى، ص‌68. (و نيز ر.ك: داستان راستان، شهيد مرتضى مطهرى، ص‌22.)[189]طلب الحلال فريضة على كل مسلم و مسلمة. (بحار الانوار، ج‌100، ص‌9).[190]العبادة عشرة اجزاء تسعة اجزاء فى طلب الحلال. (بحار الانوار، ج‌100، ص‌9).[191]تحف العقول، ص‌37.[192]من أكل من كدّ يده نظر اللَّه اليه بالرحمة ثم لايعذبه ابداً. (بحار الانوار، ج‌100، ص‌9)[193]من أكل من كدّ يده حلالاً فتح له أبواب الجنة يدخل من أيها شاء. (بحار الانوار، ج‌100، ص‌9 - 10)[194]من أكل من كدّ يده مرّ على الصراط كالبرق الخاطف. (بحار الانوار، ج‌100، ص‌9)[195]من أكل من كدّ يده كان يوم القيامة فى أعداد الانبياء و يأخذ ثواب الانبياء. (بحار الانوار، ج‌100، ص‌10)[196]بحار الانوار، ج‌100، ص‌9.[197]محجة البيضاء، ج‌3، ص‌140.[198]فقبّل يده رسول اللَّه صلى الله عليه وآله و قال: هذه يد لا تمسّها النار. (اسد الغابة، ابن الاثير، (5 جلدى)، تهران: اسماعيليان، [بى‌تا]، ج‌2، ص‌269)[199]سنن النبى، ص‌52.[200]بحار الانوار، ج‌16، ص‌152 ؛ مكارم الاخلاق، ص‌17.[201]مكارم الاخلاق، ص‌13.[202]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌25.[203]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌26.[204]بحار الانوار، ج‌72، ص‌467.[205]بحار الانوار، ج‌16، ص‌236.[206]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌17.[207]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌26.[208]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‌26.


صفحه 5

اخبار مشكوك‌ در ميراث مأثور اخلاقى‌
جهانبخش جويان
چكيده‌

در ميراثِ مأثور ما، اخبار مشكوك، ازنظر اصالت و صدور، كم نيستند و متأسفانه مأثوراتى كه موضوع يا محرّف بودنشان ثابت و مسلّم است، در ميان اين أخبار چشمگير است. به اقتضاى تسامحى كه از ديرباز، و البته به ناروا، در عيارسنجى و نقادى اخبار اخلاقى مى‌رفته است، در حيطه اخلاق، اخبار مشكوك، حضورى پررنگ‌تر دارند. در اين نوشته، با تبيين اين معنا، از ارزيابى و نقد برخى اخبار مشكوك تراث اخلاقى سخن به ميان آمده و مناشى محتمل اين اخبار وانموده شده است. قال المسيح عليه السلام: «خذوا الحق من أهل الباطل، ولا تأخذوا الباطل من أهل الحق. كونوا نقاد الكلام فكم من ضلالة زخرفت باية من كتاب اللَّه كما زخرف الدرهم من نحاس بالفضة المُمَوَّهة النّظر إلى ذلك سواء، والبُصراء به خُبراء».[1]1. نگاه ناقدانه و ديده‌ورانه در ميراث مأثور اسلامى، از مهم‌ترين خويشكارى‌هاى دانشوران مسلمان است كه شوربختانه در روزگار ما، آن‌سان كه بايد، چهره نمى‌بندد. توده‌هايى انبوه و هول‌انگيز از گفتارهاى مأثور و به ويژه اخبار منسوب به پيشوايان معصوم عليهم السلام، در كتاب‌هاى پرشمار انباشته شده است ؛ بى‌آنكه كاوشى به سزا در درستى و نادرستى و چون و چند نسبت آنان رفته باشد و خاستگاه اين سخنان، چندان كه در توان پژوهندگان است، هويدا شده باشد. اين توده‌هاى انبوه، اغلب بى‌هيچ تمييز و پالايش، در دسترس برخى نويسندگان و گويندگان نهاده مى‌آيند، و آنان به پسند و دلخواه خويش، از درآميختن و پيش و پس نهادن پاره‌اى از آن گفتارهاى مأثور و اخبار منقول، گفتارى مى‌پردازند كه قرارست نمودار آموزه‌هاى دينى و تعاليم اسلامى باشد ؛ ليكن چون پيرايش و پالايشى ديده‌ورانه در كار نبوده، در بسيارى موارد، كار وارونه مى‌شود و چه بسيار ديده و شنيده‌ايم كه نويسندگان و گويندگان، با گفتار و نوشتار خويش، بر تيرگى‌ها و ابهام‌ها و ناهمسازى‌ها افزوده و زمينه طعن طاعنان و گمان‌افكنى گمان افكنان را در انديشه دينى فراهم ساخته، مايه زحمتى نو و دغدغه‌اى تازه در فضاى ديندارى محققانه شده‌اند. مرويّات توده‌وار انباشته، نه تنها بسيارى راهروان را با اخبار مجعول و احاديث مشكوك و مأثورات بى‌پايه و منقولات بى‌مايه‌اى كه در ميان دارند، رهزنى مى‌كنند، بلكه موجب مى‌شوند تا بسيارى دُرَرِ شاهوار و گوهرهاى بيش بها، از ديده جويندگان و خواهندگان نهان بماند و آموزه‌هاى دينى، آن‌سان كه شايد و بايد، در جامعه ما بالا نيفرازد. 2. در گستره معرفت دينى، از سه شاخه فقه، عقايد و اخلاق، فقه از همه بختيارتر بوده و اخبار فقهى يا به تعبير درست‌تر، جوانب فقهى اخبار، بيشتر كاويده شده و بررسى گرديده است. فقيهان چون بايد در حلال و حرام و «يجوز» و «لايجوز» فتوا مى‌داده‌اند، در نقد و تمحيص احاديث اين حوزه كوشيده و متن و سند غالب أحاديث مورد نياز خويش را باز رسيده‌اند. در مقابل، باورشناسان و عقايدپژوهان كه همان متكلّمان هستند، كمتر به نقد و تمحيص اخبار كامياب شده‌اند، زيرا اولاً بيرون بودن خبر واحد از حوزه استدلال‌هاى كلامى، موجب نوعى كم‌اعتنايى به نقد اخبار آحاد شده است و به ضرورت تحقيق در اين اخبار، صرف نظر از حجيّت كلامى آنها، كمتر توجه شده است[2]؛ ثانياً چون نقد برخى اخبار عقيدتى، مستلزم شورانيدن حشويان و عوام‌زدگان بوده و دردسرساز بوده است، برخى متكلّمان، جز براى مصلحت‌هاى كلان، به كاوش و نقد اخبار دست نيازيده‌اند و اگر دليرى كرده و سخنى گفته‌اند، أحياناً صريح و بى‌پرده نبوده است. در كنار فقه و كلام، اخلاق از همه نابرخوردارتر افتاده است، چون متأسفانه از گذشته‌هاى بسيار دور، شمارى انبوه از متصدّيان آن در جامعه دينى، آگاهى‌هاى متخصّصانه كافى براى نظر نقادانه در ميراث معرفتى و مأثورات انبوه آن نداشته‌اند و تا هم امروز نيز بسيارى گويندگان مذهبى و اهل منبر، با آنكه عمدتاً از مأثورات تغذيه معرفتى مى‌كنند، واجد حداقل لازم از دانش حديث‌شناسى و ديگر لوازم نظر نقادانه در مأثورات نيستند و تحصيل قابل توجهى در فنون درايه، رجال، كتابشناسى و... نكرده‌اند. اين واقعيت اسف‌انگيز كه بى‌گفت و گو مايه شرمسارى نهادهاى تبليغى دينى است، ويژه زمان ما نيز نيست و ريشه‌اى بس دور دارد. از زمان‌هاى بسيار دور، قصّه‌خوانان كه پيشه‌شان، ملغمه‌اى از افسانه‌گويى و واعظى بود، تبليغ آداب، معارف، تاريخ و... را براى توده مردم بر عهده داشته‌اند، و بيش از متكلّمان و فقيهان و ديگر دين‌شناسان دانشور دانش‌آموخته، با عامّه در ارتباط بوده‌اند.[3]در برخى ادوار تاريخ تمدن اسلامى، چه بر منابر و در مساجد و خانقاه‌ها از طريق گويندگى و چه از طريق نويسندگى، گروهى از حشويان و صوفيان كه در زمينه نقل اخبار و نيز نقد اخبار اهليّت و احياناً مغرض بودند، آموزش اخلاقى توده‌ها را بر عهده داشته‌اند. تصدّى چنين كسان در عرصه اخلاقيّات موجب گرديده است كه نه تنها مأثورات اخلاقى به شايستگى تحقيق و بررسى نشوند، باب ورود كثيرى از برساخته‌هاى عاميانه و داستان‌هاى نابخردانه و اقوال سقيم و آراى عقيم به نگرش‌ها و نگارش‌هاى اخلاقى مفتوح گردد و مشتى مَناماتِ مسموم و كرامات موهوم ذهن و زبان گويندگان و نويسندگان اين حوزه را بيالايد. فراخ‌دارى‌هاى ناروا و افراطى در تمسّك به قواعدى چون قاعده «تسامح در ادلّه سنن»[4]و نيز كم‌اهميت پنداشتن آموزه‌هاى اخلاقى در جنب آموزه‌هاى كلامى و فقهى كه گويا جنبه‌هاى جزمى‌ترى از حيات دينى را بررسى مى‌كنند،[5]از عواملى بوده كه موجب شده، حتى برخى فقيهان و متكلّمان بزرگ، هم به شوريدگى مأثورات حوزه اخلاق، چندان اهميّتى ندهند، و هم خود در حوزه اخلاقيات، آسانگيرانه و به دور از دقتى كه در فقه يا كلام به كار مى‌برده‌اند، سخن بگويند و سخن بشنوند. شوربختانه، در حوزه اخلاق، نقل و ترويج بسيارى اخبار و مأثورات، بيش از پايه و مايه خود آن خبر كه با محك نقادى و به ويژه حديث‌شناسى معلوم مى‌گردد، به خوشايندى آن در مذاق بعض گويندگان و نويسندگان بستگى داشته، در اين ميان، گاه جاذبه‌هاى ادبى و داستانى نقش بزرگى ايفا كرده‌اند! متأسفانه در ديگر حوزه‌هاى معرفت دينى نيز گاه خبرى، تنها از رهگذر آنكه توجّه گروهى از نخبگان را به خود جلب كرده و در آثار و گفتار آنان نقل شده است، اشتهارى زائدالوصف مى‌يابد ؛ بى‌آنكه به خودى خود قابليت اشتهار و حتّى اعتناى جدّى داشته باشد.[6]به هر حال، بسيارى اخبار كه در زبان و مكتوبات صوفيان، واعظان و اديبان وارد شده و از آنجا آوازه‌اى بلند يافته، از اين دست است. توده مردم به جاى حديثنامه‌هاى معتبر، به كتاب‌هاى ادبى، عرفانى، گفتار واعظان و اندرزگويان انس و الفت دارند كه طبيعى نيز هست ؛ ليكن صاحبان آن آثار و اين گفتار، حتى اگر مردمانى اهليّتمند و حديث‌شناس بوده‌اند، در تأليف كتب ادبى و عرفانى و پردازش مواعظ روحانى، اغلب تسامح پيشه مى‌كرده و بسيار چيزها مى‌گفته و مى‌آورده‌اند كه در كتاب‌هاى فنى حديث‌شناختى‌شان نمى‌آورده‌اند. اين تسامح، منشأ رواج و اشتهار بسيارى أقوال بى‌اعتبار و اخبار مشكوك بوده است ؛ براى مثال، علامه عديم النظير حضرت شيخ بهاءالدين محمد عاملى (درگذشته به 1030 ه . ق.) - قدّس اللَّه سرّه الشريف - را فراياد آوريم كه مؤلفات فنى او چون الحبل المتين، مشرق الشمسين، وجيزه و... تنها در ميان خواص علما متداول است و توده مردم و حتّى بيشترينه اهل علم، به كشكول و مثنويات آن جناب انس دارند كه جايگاه جولان تسامح صوفى‌منشانه آن بزرگوار در نقل اخبار است و براى آن سَرمَرد حكم كار علمى دقّى فنى نداشته است و در بيشتر موارد، ضامن صحت محتواى آن نيز نبوده، چه رسد به صحت نقل. كشكول، چنان‌كه از نامش پيداست، كشكول است و غثّ و سمين بسيار دارد و براى جمع غث و سمين‌ها تدوين شده است ؛ ولى چه مى‌توان كرد كه عامّه مردم در مطالعه اين گونه كتاب‌ها و اثرپذيرى از آنها، ملاحظه چنين دقايقى نمى‌كنند ؛ حتى بعض بزرگان اهل دانش نيز در اين‌باره تسامح، بل سهل‌انگارى كرده و مى‌كنند. 3. در بررسى چون و چند رواج اخبار مشكوك، صد البته، از زمينه مهيّاى اجتماعى براى تلقّى چنين اخبارى نبايد غافل بود. چنين نمايد كه تمسّك به اخبار مشكوك و دو پهلو در جامعه دينى، از انگيزه‌هاى روانى پيدا و پنهان پيچيده‌اى در عامه دينداران اثر مى‌پذيرد. ديندارانى كه در كتاب خدا و سنت قطعى، با حدود و ثغور و خط كشى‌هاى روشن و استوار باورى و رفتارى روياروى‌اند، در اخبار مشكوك و نيز مأثورات تأويل‌پذير، دانسته و نادانسته، گريزگاه و مفرّى مى‌جويند تا به نوعى ميان برخى تمايلات خويش و برخى عناوين دينى، همسازى پديد آرند يا دست كم نزد خويش توجيهى دينى، براى آنچه مى‌خواهند و مى‌جويند ؛ ولى در تعاليم صريح و نصوص دينى ترديدناپذير نيست يا مردود شمرده شده است، بيابند. گرايشى گسترده دامن كه در درازناى سه يا چهار سده اخير به پاره‌اى اخبار مشكوك غاليانه يا مأثورات تأويل‌پذير به عقايد حشويان و غاليان، چهره بسته و رخ نموده است، به گمان راقم، نمودى از همين انگيزه‌هاى غلوگرايانه‌اى است كه پيوسته خواسته‌اند، با تمسك به چنان اخبار و مأثوراتى، براى آرا و تمايلات خود پايگاهى دينى بجويند. ملجأ و مفر ساختن از اخبار مخلتف براى گريز از حدود و خطكشى‌هاى قطعى دينى، واقعيتى است كه از ديرباز مورد التفات و حسّاسيّت پيشوايان و پيشروان و نخبگان دينى بوده است. سلمان، امين خاندان وحى عليهم السلام يكى از نخبگانى بود كه در برابر چنان گرايش‌هاى مخاطره آفرينى، بحق موضع‌گيرى مى‌كرد و شگفتا كه چندى بعد، تصوير شخصيّت والا و نام ارجمند او، خود دستمايه‌اى شد، براى گمراهانى كه به جعل يا ترويج اخبار غالى پسند و مأثورات صوفى مآبانه اهتمامى بى‌پروا داشتند. در اختيار معرفة الرجال، مشهور به رجال كشى مى‌خوانيم: «... عن محمّد بن حكيم قال: ذكر عند أبى جعفر عليه السلام سلمان فقال: ذلك سلمان المحمّدى. إنّ سلمان منّا أهل البيت. إنّه كان يقول للناس: هَرَبْتُمْ مِنَ القُرانِ إلى الأحاديث ؛ وجدتم كتاباً رَقيقاً حُوسِبْتُمْ فيه على النّقير وَالقطمِير وَالفَتِيلِ وَحَبّة خَردَل، فضاقَ ذلك عليكم وَهَرَبْتُم إلى الأحاديث التى اتّسعت عليكم»[7]. ... از محمّد بن حكيم منقول است كه گفت: نزد حضرت أبو جعفر [يعنى: إمام باقر] عليه السلام از سلمان سخن رفت. فرمود: او سلمان محمّدى است. همانا سلمان از ما أهل بيت است. او مردمان را مى‌گفت: از قرآن به سوى احاديث گريختند. كتابى باريك ديديد كه بر سر نقير و قطمير و فتيل و دانه سپندان[8]، شما را به حساب كشيده است. اين شما را دشوار آمد و به سوى احاديث گريختيد كه كار را برايتان سهل كرده‌اند.[9]4. امروز ماييم و يك دنيا بى‌انضباطى در نقل و تدوين و ترويج اخبارى كه مشكوك‌اند يا حتّى جعل و وضع آنها مسلّم است ؛ ولى از سر بى‌اطلاعى و بى‌مبالاتى گروهى و آشكارا بگويم، تعمّد و غرضمندى جمعى قليل، به ترويج و نقل آنها دامن زده مى‌شود. موارد مهمّ و شگفت و توجّه برانگيزى، به ويژه در حوزه عقايد (و تاريخ اسلام) وجود دارد كه سخن گفتن درباره آنها از موضوع اصلى اين گفتار بيرون است. موارد بسيارى نيز - چه خُرد و چه كلان - در حوزه اخلاق مى‌توان نشان داد كه تنها براى شمارش فهرست آنها مقالتى دراز بايد. نشان دادن موارد و مواضع ترديد يا سستى يا نادرستى در برخى اخبار و مأثورات مشهود يا مشهور، كمترين و محتاطانه‌ترين كارى است كه بايد در برابر موج رواج مأثورات مشكوك (و حتّى مجعول!) و اختلاط اين مأثورات به تار و پود ديباى ديانت، صورت داد.[10]ما در اينجا، براى نمونه چند خبر را كه از قضا در برخى ديرسال‌ترين مواريث نقلى اسلامى به ثبت رسيده و در نوشته‌ها و گفتارها وارد شده‌اند، بر مى‌رسيم. اين موارد كه براى نمونه‌وار خواهد آمد، همه به ايستارها و رفتارهاى يكى از اولياى بزرگ الهى و بزرگان دينى اسلام، يعنى حضرت سلمان - رضى اللَّه عنه و أرضاه - باز مى‌گردد. منظور برخى ناقلان اين اخبار، توجّه دادن به رسوخ باور و اعتقاد دينى در شخصيّت آن بزرگوار و نمود آن در رفتار اجتماعى او، و درس آموختن و درس آموزانيدن از اين منش و كنش بوده است. افزون بر آنكه سلمان - رضى اللَّه عنه و أرضاه - به دلالت حديث مشهور و معتبر «سلمان مِنّا أهل البيت»،[11]از وابستگان بيت رسالت است و هيچ دور نيست كه بتوان (البته در پايه‌اى پس از معصومان عليهم السلام‌عليه السلام)، قول و فعل او را براى ديندار مسلمان اسوه قرارداد و مردمان را به تأسّى به او دعوت كرد، چنان‌كه در درازناى تاريخ نيز بسيارى بزرگان چنين كرده و به تأسّى به او فراخوانده‌اند. گرايش بعض اين اخبار، چنان‌كه خواهيد ديد، به خود معصومان عليهم السلام نسبت داده شده و از زبان امام معصوم عليه السلام نقل شده است. جلالت پايگاه سلمان و مقام رفيع و اقتدارپذيرى كه او در مسلمانى دارد در جاى خويش، و اهميّت انتساب بعض اين اخبار به معصومان، ترديدى در لزوم نگاهى دقيق‌تر بدان‌ها باقى نمى‌گذارد و خواهيم ديد كه اين اخبار، على‌رغم ظاهر احياناً دلفريبشان به حقيقت به تأمّل نياز دارد و تصديق گزاره كانونى آنها با نسبت دادن تفاصيلشان به شخص سلمان، به راستى بعيد به نظر مى‌رسد. شيخ بزرگوار صدوق - قدّس اللَّه روحه العزيز - در كتاب عيون أخبار الرّضا عليه السلام آورده است: «حدّثنا علىّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدّقاق رضى الله عنه قال: حدّثنا محمّد بن هارون الصّوفىُّ، قال: حدّثنا أبو ترابٍ عبيد اللَّه بن موسى الرّويانيّ، قال: حدّثنا عبدالعظيم بن عبداللَّه الحسنيّ عن الإمام محمّد بن علىّ، عن أبيه الرّضا عليّ بن موسى، عن أبيهِ موسى بن جعفَرٍ، عن أبيه الصّادقِ جَعفر بن محمّدٍ عنْ أبيه عَنْ جَدّه عليهم السلام قال: دَعا سَلمَانُ أباذرّ رحمهما الله إلى منزلهِ، فقدّمَ إليه رَغيفيْنِ فَأخذ أبوذرّ الرّغيفَيْنِ فقلّبهما فقالَ سَلمانُ: يا أباذرّ! لأيِّ شى‌ءٍ تُقلّب هذين الرّغيفينِ. قال: خفْتُ أن لايكونَا نضيجَينِ[12]. فغضبَ سلمانُ من ذلك غضباً شديداً ثم قال: ما أجرأك حيثُ تُقلّبُ هذين الرّغيفينِ فواللَّه لَقد عملَ في هذا الخبز الماءُ الّذى تحتَ العرشِ، و عَملتْ فيه الملائكةُ حتّى ألقوهُ إلى الريح و عَملتْ فيه الريح حتّى ألقتهُ إلى السّحابِ وَ عَملَ فيه السّحابُ حتّى أمطرهُ إلى الأرض و عملَ فيه الرّعدُ والبرقُ وَالملائكةُ حتّى وضعوهُ مَواضعهُ، وَعَملتْ فيه الأرضُ وَالخَشبُ وَالحديدُ والبهائم والنّار والحطبُ وَالملحُ و ما لا أُحصيه أكثرُ فكيفَ لكَ أنْ تقومَ بهذا الشّكر؟! فقالَ أبوذرٍّ ذات يوم إلى ضيافةٍ فقدّمَ إليه جرابه كسرَةً يابسةً وَبلّها من رُكويةِ. فقالَ أبوذرّ: ما أطيبَ هذا الخبزَ لَوكانَ معهُ مِلحٌ فقامَ سلمانُ وَخرجَ وَرَهنَ رُكوَتهُ بملحٍ وَحمَلهُ إليهِ فجعلَ أبوذرٍّ يأكلُ ذلك الخبزَ ويذرّ عليه ذلك الملحَ ويقولَ: الحمدُ للَّه الّذى رزقنا هذه القناعةَ. فقالَ سلمانُ: لَو كانتْ قناعةٌ لمْ تكنْ رُكوتي مرهونةً»[13]. سلمان ابوذر را كه رحمت خدا بر هر دوى ايشان باد! به سراى خويش دعوت كرد و دو گرده نان پيش او آورد. ابوذر گرده‌ها را بگرفت و برگردانيد و پشت آنها را نگريست. سلمان او را گفت: اى ابوذر! چرا اين دو گرده نان را برمى‌گردانى و پشتشان را مى‌نگرى؟ گفت: بيم كردم كه پخته نباشند. پس سلمان ازين سخن سخت در خشم شد و گفت: چه گستاخى كه اين دو گرده نان را برمى‌گردانى! به خدا سوگند كه در اين نان آب عمل كرده كه در زير عرش بوده[14]و فرشتگان در آن عمل كرده‌اند تا آن را به باد رسانيده‌اند و باد در آن عمل كرده تا آن را به ابر رسانيده است، و ابر در آن عمل كرده تا آن را به سوى زمين بارانيده و تندَر و آذرخش در آن عمل كرده‌اند تا در جاى‌هاى خويشش نهاده‌اند و زمين و چوب و آهن و بهائم و آتش و هيزم و آنچه از بسيارى نمى‌توانم در شمار آورْد، در آن عمل كرده است. اينك تو را چگونه مى‌رسد كه شكر آن به جاى آورى؟ ابوذر گفت: به درگاه خدا توبه مى‌آورم و از آنچه كردم، از خداوند آمرزش مى‌خواهم و از تو پوزش مى‌طلبم. سلمان روزى ابوذر را به ميهمانى فراخواند و از انبان خود نان پاره‌اى خشك پيش وى آورد و به پياله‌اش آن راتر نمود. ابوذر گفت: چه خوش بود اين نان، اگر با آن نمكى همراه بود. سلمان برخاست و بيرون رفت و پياله‌اش را در ازاى اندكى نمك به گرو نهاد و نمك به نزد وى آورد. ابوذر آن نان را مى‌خورد و آن نمك را بر آن مى‌پاشيد و مى‌گفت: سپاس خداى را كه اين قناعت روزى ما فرمود. سلمان گفت: اگر قناعتى مى‌بود، پياله من به گرو نبود! اين حديث در واقع بر دو داستان از معاشرت‌هاى سلمان با ابوذر اشتمال دارد. پاره نخست آن را كه مشتمل بر داستان نخست است، شيخ صدوق در أمالى خويش[15]آورده و مرحوم حاجى نورى در مستدرك الوسائل[16]از عيون نقل كرده است. علّامه مجلسى نيز هر دو پاره حديث را بى‌گسست، از عيون، در بحار[17]نقل فرموده است. سيّد عليخان مدنى قدس سره نيز حكايت نخست را از أمالى صدوق در الدّرجات الرّفيعة (ص‌217) نقل فرموده. مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى (1212- 1289 ه . ق.) به بخشى از داستان نخست در شرح الاسماء خويش[18]استشهاد كرده است، چنان‌كه سَلَفِ او، صدرالدّين محمّد شيرازى (ملّاصدرا) در تفسيرش[19]پاره نخست روايت را از عيون نقل كرده است. درون‌مايه هر دو داستان، به راستى شگفت‌انگيز است. در هر دو داستان رفتارهايى از سلمان سرمى‌زند كه از مردم تربيت يافته عادى نيز بس دور و نكوهيده است، چه رسد به مردى كه لقمان اين اُمّت خوانده شده و در روايات، نمونه‌اى از بردبارى، نرم‌خويى، سنجيده‌گويى و سنجيده كردارى شناخته آمده است. در هر دو داستان سلمان ميهمان خود را ملامت - و در داستان نخست پرخاش - مى‌كند و از پيش پا افتاده‌ترين بايسته ميزبانى كه ميهمان‌نوازى و اكرام ضَيْف است، غافل مى‌شود. در داستان نخست، او اگرچه به ظاهر آيين شاكرى به أبوذر مى‌آموزد، از دو نكته غافل است: نخست اينكه شاكرى با بصيرت و واقع‌بينى منافاتى ندارد و لازمه شاكر بودن آن نيست كه آدمى كورانه در نيابد كه نان پخته مى‌خورد يا نان نپخته، يا طعام مطبوعى تناول مى‌كند يا طعامى نامطبوع! آنچه سلمان در اين داستان به أبوذر مى‌آموزد، نه شكرگزارى اسلامى، كه متغافل بودن و توسرى‌خور زيستن است! همان ديدگاه صوفيان و جبرگرايانى كه در جلوه كلان‌تر و سياسى خود، همواره عامّه مردم را در برابر حاكمان ستمران، به خاموشى و شكيبايى فراخوانده و انظلام و ستم‌پذيرى را عين سپاسگزارى و عبوديّت در برابر خداى تبارك و تعالى جلوه مى‌دادند. دوم اينكه سلمان خود، براى يك دستمال، قيصريّه را به آتش مى‌كشد ؛ يعنى براى اصلاح ناشكرى مزعوم خويش كه در رفتار أبوذر سرزده است، مرتكب رفتارى خشن و قبيح مى‌شود كه به خصوص در مقام ميزبانى نارواست. داستان دوم نيز دست كمى از داستان نخست ندارد ؛ عيب و اشتباه ديگرى را به رخ ميهمان كشيدن[20]، شخص را اين گونه نابيوسيده به فقدان فضيلتى كه در خويش گمان برده، متّهم كردن، و به اصطلاح عاميانه اين گونه «توى ذوق طَرَف زدن»، بر ميهمان خويش منّت نهادن و او را متوجّه زحمتى كه بر ميزبان تحميل ساخته كردن، همه و همه رفتارهايى ناشايست است كه از سلمان سرزده است. بر فرض صحّت داستان كه بس دور مى‌نمايد، اگر أبوذر آرزو مى‌كرد كه سلمان به جاى گرو نهادن پياله و ستاندن آن «سوسنبر» منّت آلود، از جاى خويش نجنبيده بود ؛ ولى اين گونه او را شرمسار و رسوا نمى‌كرد، بجا و بحق بود. در آن جامعه كه بسيارى مردمان باديه نشين نيز آداب ميهمان نوازى را مى‌دانستند و اكرام ضيف را بر خويش فرض مى‌شمردند، چگونه مى‌توان پذيرفت، تربيت يافته پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اين گونه ناتراشيده رفتار با ميهمان خود برخورد كند و با اين بى‌ادبى در مقام ادب‌آموزى برآيد؟! اين آموزه مهم نبوى كه «مَن كانَ يؤمن باللَّه وَاليَوم الاخِر فَليُكرمْ ضيفَه»[21]، در كانون اخلاق ميهمان‌دارى و ميزبانى اسلام جاى دارد. آموزه‌اى كه رفتار منتسب به سلمان در اين داستان‌ها، در ناسازگارى آشكار با آن قرار دارد و اگر جز همين نبود، بايد در درستى متن حديث عيون الأخبار ترديد كرد. نحوه رفتار سلمان در اين قصّه، يادآور برخى رفتارهاى منقول از مشايخ صوفيّه است كه براى بالاندن فضيلتى اخلاقى در مريد، عتاب‌ها، ملامت‌ها، و خوار داشت‌هاى خود را نصيب او مى‌كردند كه در شرع تقبيح شده بود يا از او مى‌خواستند، به گونه‌اى قساوت‌آلود خودشكنى كند و خويش را در ديده ديگران خوار سازد و حتى عزّت نفسى را كه در شريعت بدان بس ارج نهاده، در هم كوبد و از ميان بردارد! اين داستان‌هاى عيون، به قصص كتب صوفيانه شبيه‌تر است تا شيوه‌هاى سلوك اسلامى و آيا اتّفاقى است كه يكى از راويان مذكور سند اين حديث، رسماً و صراحةً لقب «صوفى» دارد؟! متأسفانه حديث مشكوك عيون الاخبار، به ظاهر از سوى برخى اهل فضل، نه تنها مشكوك دانسته نشده، بلكه به مؤلّفات و منتخبات حديثى و اخلاقى متعدّدى هم راه يافته است.[22]حتّى يكى از فضلا، ضمن نقل محتواى داستان دوم حديث عيون، آن را نمونه‌اى از «سلوك آسمانيان» به حساب آورده است![23]گويا بيشترينه كسانى كه اين روايت را ديده و براى نقل برگزيده‌اند، تنها به همان آموزه‌هاى پسنديده «شكر» و «قناعت» و مانند آن چشم دوخته‌اند و تعارض جدّى ديگر رفتارهاى منتسب به سلمان را در اين روايت، با اخلاق و آداب اسلامى، بلكه اخلاق و آداب انسانى، ناديده گرفته‌اند. البتّه سلمان داستان، خود آيت چنين غفلت يا تغافلى است! و مصداق قول أبونواس است كه مى‌گويد ؛ «حفظت شيئاً و غابَتْ عَنْكَ أشياءُ»[24]! آقاى محمّد رازى در كتاب زندگانى حضرت عبدالعظيم الحسنى عليه السلام داستان ضيافت سلمان و ماجراى أبوذر را آورده و نوشته است: «اين حديث شريف كه در خصوص ميهمانى دادن سلمان است اباذر را، به ما دو دستور اخلاقى و دينى ياد مى‌دهد: يكى اينكه وظيفه بنده نسبت به نعمات و داده‌هاى خدايى چيست و اين خود حكم و قانونى است دينى، و ديگر وظيفه ميهمان نسبت به ميزبان خود چيست و اين هم دستورى است اخلاقى. ... اين خبر به ما ياد مى‌دهد كه همان طور كه سلمان به اباذر گفت، اين نان بدون جهت نان نشده، بلكه هزاران موجود بر او كار كرده‌اند تا نان گشته است. اكنون فكر كن كه چه بايد در مقابل آن بكنى: شكر آن يا كفران؟ اطاعت يا عصيان؟ خدا رحمت كند اديب فارس، سعدى شيرازى را كه چه نيكو به نظم آورده: ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى‌ همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى‌ و ديگر اينكه ميهمان بايد، در خانه ميزبانش حرفى نزند[25]كه تحميل بر او شود و قانع باشد به آنچه براى او مهيّا ساخته است (ميهمان هر كه منزل هر چه)». مرحوم ملّا محمّد اسماعيل كزازى اراكى فدايى (درگذشته به 1263ه . ق.) در كتاب جنّات النّعيم (ص‌252 و 260)، خبر عيون را آورده است و اگر چه بعض واژگان دشوار آن را توضيح داده، درباره درونمايه خبر هيچ داورى‌اى نكرده است. شادروان شيخ محمّد باقر كلباسى نيز در التّذكرة العظيميّة (ص‌133 و[134]، ترجمه‌اى از خبر آورده[26]و به عيارسنجى درونمايه‌اش پرداخته است. واعظ مفضال، مرحوم حاج محمّد باقر طهرانى كجورى مازندرانى نيز (1255 - 1313ه . ق) كه در روح و ريحان از بسط كلام و اطاله مقال جاى جاى تن نزده، به نقل متن و ترجمه حديث عيون[27]بسنده كرده است.[28]شگفتا كه تسامح درباره محتواى اين خبر، به تسامح درباره سند آن نيز كشيده است! مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا خليل كمره‌اى (رحمة اللَّه عليه) كه داستان برخورد سلمان را با أبوذر، بر سر گرده‌هاى نان، تنها از جنبه نيكوى آن ديده و با سرنويس «يك حبّه گندم در نظر ذرّه‌بين سلمان فشرده جهانى است»، در كتاب خويش، فتاوى صحابى كبير (ص‌119 و 120) آورده است، سند ابن بابويه را در نقل اين خبر از معصوم عليه السلام «معتبر» مى‌خواند.[29]نخستين راوى حديث عيون، پس از حضرت عبدالعظيم عليه السلام أبوتراب عبيداللَّه بن موسى رويانى، در رجالنامه‌هاى مَدْرسى مذكور نيست و توثيق يا تضعيفى براى او نيامده است.[30]دو راوى ديگر نيز براى راقم شناخته نشدند و سواى «تَرَضّى»ىِ صدوق نسبت به مروى عنه مباشر خويش، آگاهى قابل توجهى درباره آنها حاصل نشده است. حال چگونه اين سند، «معتبر» قلمداد شده است؟ تنها در طبع آقايان غفارى و مستفيد از عيون الأخبار، پس از ترجمه حديث محل گفت و گو، توضيحى - احتمالاً به قلم شادروان استاد على اكبر غفارى - آمده است: «بايد دانست كه اشكال سلمان به أبوذر وارد نيست، زيرا همه آسمان، زمين و كائنات در كار بوده‌اند تا نانى به دست آيد ؛ ليكن در أثر اهمال بشر در پختن آن، زحمت همه كاركنان به باد رفته است، و اين گونه روايات ساخته و پرداخته صوفيان است، چنان‌كه از سند آن پيداست[31]».[32]جالب آنكه داستان دوم روايت عيون، از دير باز مشابهى داشته كه نزد قدماى عامّه شناخته شده و متداول بوده است. به ديگر سخن، به نظر مى‌رسد كه داستان ياد شده قصّه‌اى صوفيانه است كه نسخه سنّى آن از شقيق منقول است و احتمالاً نسخه‌اى شيعى هم از آن پرداخته شده كه از رهگذر انتساب به پيشوايان معصوم عليهم السلام، به حديثنامه‌هاى قديمى چون أمالى و عيون صدوق راه گشوده است. در تاريخ مدينة دمشق ابن عساكر[33]آمده است: «... عن أبى وائل - و فى حديث حاتم عن شقيق - قال: ذهبتُ أنا و صاحبٍ لي إلى سلمان فقالَ: لَولا أنّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم نهانا عن التّكلّفِ لَتَكَلَّفْتُ لكمْ. قال: ثم أتى - و في حديث ... : قال فجاءنا - بخبزٍ و ملْحٍ. فقال صاحبى: لو كان في ملحنا صعتر. فَبَعَثَ سلمان بمطهرية فَرَهَنَها فجاءَ بصعتر. فلما أكلنا قال صاحبى: الحمد للَّه الّذى قنعنا بما رزقنا. فقال سلمان: لو قنعتَ لمْ تَكُنْ - [فى روايةٍ]... مَا كانَتْ مطهَرَبي مرهونةً». ... از أبو وائل بنابر روايت حاتم از شقيق منقول است كه گفت: من و يكى از يارانم نزد سلمان رفتيم. سلمان گفت: اگر نه آن بود كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ما را از تكلّف نهى فرموده است، هر آينه از برايتان تكلّف مى‌كردم. پس نانى و نمكى از برايمان آورد. همراهم گفت: كاش در نمكمان سوسنبر[34]بود! سلمان آب دستانش را برگرفت و به گرو نهاد و سوسنبر آورد. چون بخورديم همراهم گفت: خداى را سپاس كه ما را بدانچه روزيمان فرمود، قانع كرد. سلمان گفت: اگر قانع بودى آب دستان من در گرو نمى‌بود!) اين داستان در قوت القلوب مكّى (2/307) و إحياء علوم الدّين غزّالى[35]- و به تبع آن در المحجّة البيضاء[36](3/30)، و سير أعلام النبلاء ذهبى[37]و الدّرجات الرفيعه سيد عليخان مدنى (رضوان اللَّه تعالى عليه) (ص‌216) از أبووائل و در المعجم الكبير طبرانى[38]از شقيق نقل شده است. البته پوشيده نماند كه شقيق بن سلمه كوفى خود كنيت أبو وائل داشته[39]و به ظاهر، چنان‌كه زبيدى به صراحت حكم كرده[40]، «أبو وائل» اين قصه، همان شقيق بن سلمه است، پس اگر ابن عساكر جداگانه ذكر مى‌كند، گويا هدف او توجّه دادن به تفاوت تعبير راويان پيش از اين شخص است. اين خبر را در الدّر المنثور سيوطى (5/322) نيز مى‌توان مشاهده كرد. احتمالاً تصوّف كه به معناى شناخته آن روزگار، آشكارا خاستگاهى سنّى دارد،[41]منشأ پردازش اين قصّه بوده است. از قضا، قصّه صوفيانه ديگرى نيز در باب ميهمانى وجود دارد كه در آن، سلمان به عنوان قهرمان داستان رخ مى‌نمايد و باز براى آموزانيدن يك دستور يا فضيلت، خود به برخوردى ناروا و رذيلت‌آميز دست مى‌يازد!! حافظ أبونعيم اصفهانى (درگذشته به 430ه . ق.) در حلية الاولياء آورده است: «حَدّثنا محمّد بن علىّ: ثنا عبداللَّه بن محمّد المنيعي، ثنا علىّ بن الجعد، أخبرنا شعبة، عن عَمرو بن مرة، عَن أبي البختريّ أنّ سلمانَ - رضى اللَّه عنهُ - دَعا رَجلاً إلى طعامه، فَجاءَ مسكنٌ فأخذ الرّجلُ كسرةً فناوَلَهُ، فقالَ سلمانُ: ضعها من حيثُ أخذتها، فإنما دعوناكَ لتأكل، فما رَغبتُكَ أن يكونَ الأجرُ لِغيْرِكَ وَالوزرُ عليك».[42]... از أبو البخترى نقل شده است كه سلمان كه خداى ازو خشنود باد! مردى را به طعام خويش فرا خواند. بينوايى آمد. آن مرد نان پاره‌اى برگرفت و دست پيش برد تا به او دهد. سلمان گفت: همانجا بازش نه كه برگرفتى ؛ ما تو را فراخوانديم تا خود بخورى، پس چرا مى‌خواهى كسى جز تو أجر برد و گناه بر گردن تو باشد. آن سان كه ديده مى‌شود، ابو نعيم اين خبر را به دو واسطه، از علىّ بن جعد (134 - 230 ه . ق.) روايت مى‌كند. متن روايت در مسند ابن جعد[43]آمده است. ابن عساكر نيز در تاريخ مدينة دمشق[44]و ذهبى در سير أعلام النّبلاء[45]اين خبر را آورده‌اند. ضعف سند خبر حاجتى به باز گفتن ندارد ؛ أبو البخترى از رسواترين راويان و ناقلان اخبار در تاريخ تمدّن اسلامى است و همو بسنده است، تا سند يك نقل را سست سازد. اين مرد به دروغ‌گويى و دروغ‌پردازى چندان شهره است كه نيازى نيست در اينجا تفاصيل تضعيف‌ها و جرح‌هاى رجاليان را در حقّ او بيان كنيم ؛ ليكن شايد آشنايى اجمالى با سيره اين كذّاب، بى‌فايده نباشد. شادروان حاج محمّد باقر واعظ كجورى درباره «أبوالبخترى» مى‌نويسد: «يكى از مشاهير محدّثين، أبو البخرى - به فتح باء - وهب بن وهب قرشى مدنى است و به محدّث مشهور با هارون الرشيد معاصر بود و در بغداد ساكن گرديد، و در بعضى محلات بغداد قضاوت مى‌كرد، و مدّتى هم در مدينه منوّره قاضى شد. با آنكه مادرش از ازواج حضرت صادق عليه السلام بود و خود ملتزم حضور مهر ظهور آن بزرگوار، مع هذا خبث سريرت و قباحت عمل وى به حدّى شده كه نتوان در اين اوراق، تمام آن را شرح داد[46]، و از زبان حضرت صادق عليه السلام اخبارى جعل كرد كه مرحوم نجاشى فرمود: لهُ أحاديثُ عنْ جَعفر بن محمّد عليه السلام كلّها لايوثقُ بها. هم چنين برخى علماى رجال در حق او فرموده‌اند: «أبوالبخترى كذّاب و جعّال و وضّاع است، بلكه فرموده‌اند: از تمام مردمان دروغ‌گوتر است. از احاديث مجعوله ابوالبخترى آن است كه سالى هارون الرشيد به حج رفت. چون قباى سياه پوشيده بود و منطقه[47]بر كمر داشت، حيا كرد كه بر منبر برآيد. ابوالبخترى براى خوشآمد او گفت: حضرت صادق عليه السلام فرمودند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد، در حالتى كه موزه بر پا و منطقه بر كمر و خنجرى داشت. پس شاعرى حاضر بود و اين اشعار، در قدح و ذمّ وى گفت: ويلٌ و عولٌ لابى الخبترى‌ إذا توافى النّاس للمحشر من قولهِ الزّور وَ إعلانهِ‌ بالكذبِ في النّاس على جعفرِ واللَّه ما جالَسَهُ ساعةً للفقهِ في بَدوٍ وَلا محْضَرِ وَلا رءاهُ النّاسُ في دَهرهِ‌ يمُرّ بين القبرِ وَ المنبرِ قد قاتلَ اللَّه ابنَ وَهْبٍ لَقَدْ أعلَنَ بالزّورِ وَ بالمنْكَرِ يزعمُ أنَّ المصطفَى أحمداً أتاهُ جبريلُ التّقىُّ البرى‌ عليه خفٌّ و قَبا أسوَد مخنجراً فى الحقو بالخنجرِ وى عاقبت در سال دويست از هجرت گذشته، به أقران خويش ملحق گشت، و اوست كه علاوه بر احاديث و اخبارى كه جعل كرده و به حضرت صادق عليه السلام نسبت داد، فتوا به خون يحيى بن عبداللَّه، صاحب ديلم داد و سبب در قتل آن سيّد جليل شد - حَشَرهُ اللَّه تَعالى مَعَ مواليه[48]. درباره درونمايه خبر نيز بايد گفت: ناسازگارى آن با ابتدايى‌ترين آداب اسلامى و انسانى ميزبانى و ميهمان‌نوازى هويداست. چنين رفتارى با ميهمان، آن هم در برابر شخصى ناشناس (مسكن داستان)، براى يادآورى اين نكته اخلاقى كه ميهمان نبايد، از خوان ميزبان، ديگرى را اطعام كند، از مردمان خردمند تربيت يافته سر نمى‌زند و اگر از كسى سرزند، مصداق «حفظت شيئاً وَغابَتْ عَنك أشياءُ» است. اين قصه، آشكارا از همان قصّه‌هاى تك‌بعدى صوفى مآبانه است كه وجهى نيكو را با وجهى (يا وجوهى) زشت، كنار هم گرد مى‌آورند و معمولاً در مقام نقل، تنها از همان وجه نيكو نگريسته مى‌شوند[49]. از بن، مأخذ آن، حلية الاولياء، متنى است با رگه‌هاى تند و پررنگ صوفيانه كه همواره بايد از تَدَخُّل برخى افكار و پسندهاى پشمينه‌پوشان به گزارش‌هاى صدر اسلامى‌اش برحذر بود. احتمال منشأ صوفيانه أصل اين داستان، آن‌گاه در نظر خواننده ارجمند بيشتر قوّت مى‌گيرد كه بداند، خصوص تعليم مذكور در اين قصّه (حول آداب خوان ميهمانى)، از آموزه‌هاى مطرح در تعاليم صوفيان است. أبو المفاخر يحيى باخرزى، در أوراد الأحباب و فصوص الاداب[50]مى‌نويسد: «و أكثر مشايخ مكروه داشته‌اند كه خادم را لقمه دهند از سر سفره، خصوصاً كه آن كس خود مهمان باشد. مهمان را تصرّف روا نيست ؛ جز آنكه بخورد. و علما را خلاف است كه طعام كه پيش ضيف مى‌نهند، چه وقت ملك او مى‌شود. بعضى گفته‌اند: آنچه در دهان نهد، ملك او شود، و بعضى گفته‌اند: آنچه را به گلو فرو برد، ملك او شود». ناگفته پيداست كه در اينجا اصل حدود جواز تصرّف مهمان در مأكولات خوان، مد نظر نيست. بر فرض كه سلمان چنان عقيده‌اى داشته بوده باشد، نه تنها ادب و اخلاق اسلامى كه ادب و اخلاق انسانى حكم مى‌كرده كه به گونه‌اى خوشايندتر و محترمانه‌تر و چه بسا در مجلسى ديگر و به بهانه‌اى دلپذيرتر و به نحو مضمر، اين نكته را به ميهمان خود بياموزاند ؛ نه با واستدن لقمه از او و بازداشتن مرد مسكين از لقمه ستاندن. مگر آنكه سلمان به همان شيوه مصداق «حَفِظْتَ شيئاً و غابَتْ عَنكَ أشياءُ»، معتقد و عامل باشد[51]كه از مقام چون او كه به «سلمان منّا أهْلَ البَيْت» مفتخر است، بس دورست. ناقدان اخبار و منقولات، همواره اين دقيقه را در بررسى و عيارسنجى مأثورات ملحوظ مى‌داشته‌اند كه مقتضيات يك خبر، تا چه اندازه با شخصيّت و منش معهود از شخصى كه درباره وى خبر داده مى‌شود، سازگار تواند افتاد. اشارت را بجاست بگويم - چنان‌كه خوانندگان فاضل مستحضرند - در تحقيق شأن نزول نخستين آيات سوره عبس اختلافى هست. مفسّران به گفت و گو نشسته‌اند كه آيا كسى كه چهره درهم كشيده و از آن مرد تيره چشم، رخ برتافته است، آن سان كه ناقلانى گفته‌اند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بوده است، يا آن سان كه در بعض روايات نيز آمده، مردى ديگر. در اين باره، ميان مفسّران سنّى و شيعه، هم داستانى نيست. بارى، عمده كسانى كه آن روى برتابنده را جز رسول اكرم صلى الله عليه وآله مى‌دانند، در اين باره، بر خوى بزرگوارانه نبىّ رحمت تكيه و تأكيد كرده‌اند. شيخ أبوالفتوح رازى (رضوان اللَّه تعالى عليه) مى‌نويسد: «امّا خلاف ميان مفسّران در آن افتاد كه مراد به وصف به عبوس و اين صفات كيست. جماعتى گفتند: مراد رسول است، و محقّقان گفتند: مراد رسول نيست، براى آنكه اين صفاتى است مذمومه، و اگر در حقّ بعضى فقها و علما گويند، مُنَفِّر باشد، فكيف در حقّ رسول عليه السلام كه خداى تعالى او را از اين صفات مذمومه تنزيه كرد ؛ بقوله: «ولو كُنتَ فَظّاً غليظ القلبِ لانفضّوا منْ حولِكَ» و او را به حسن خلق و كرم طبع وصف كرد ؛ فى قوله: «وَ إنّك لَعَلَى خُلُقٍ عظيمٍ» و اخبار متواتر است بر آنكه عادت رسول عليه السلام با دشمنان و كافران، بر خلاف اين بود، فكيف با دوستان و مؤمنان و محقّقان، و در اخبار آمده است كه رسول عليه السلام دست در دست غلامى سياه نهادى، كريه الخلق و الرّائحة، روا نداشتى كه دست از دست او ببرد تا هم [ او ]آغاز كردى و دست از دست رسول ببردى، از فرط حيا و كرمِ خُلق.[52]دگر آنكه بلاشك منفّر باشد و رسول عليه السلام از منفّرات اخلاق منزّه است».[53]در غالب تفاسير شيعى، چنين نحوه نگاه و تحليلى درباره خبرى كه مدّعى است شخص چهره درهم كشنده و روى برتابنده، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بوده است، وجود دارد.[54]در اينجا، در پى تفسير آيات نخستين سوره عبس يا دست كم تحقيق در شأن نزول اين آيات نيستيم. مراد نگارنده، تنها آن بود كه خاطر نشان كند، همان گونه كه مسلّم بودن رفعت مقام اخلاقى و عظمت شخصيّت پيامبر صلى الله عليه وآله دليل يا مؤيّد مردود يا مشكوك خواندن قول كسى است كه عابس را در آيه نخست سوره، شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى‌پندارد، در مورد شخصى چون سلمان نيز با گواهى‌هاى مروىّ و موجود از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و امامان اهل بيت عليهم السلام، نمى‌توان به آسانى چنان رفتارهاى عجيب و خشن و مشكوكى را - آن هم با اشكال در سند و... - نقل و روايت كرد ؛ بدين بهانه كه فلان مصلحت يا فايده اخلاقى در ضمن حكايت آن مندرج است! سلمان بنابر روايات اسلامى، حتّى پيش از مسلمانى نيز شخصيّتى برجسته، ممتاز، فرزانه و باريك بين بوده است. چگونه مى‌توان پذيرفت كه اين حكيم روزگار ديده و سرد و گرم چشيده، در مقام تعليم و تهذيب ديگران، اين‌سان بى‌مبالات باشد و مفاسد آشكار مترتّب بر كردار خويش را نبيند و در نيابد. بخش بزرگى از اخبار مشكوك را اخبارى تشكيل مى‌دهند كه در عين جهت‌گيرى به سوى مصلحتى حقيقى، از كنار مفسده يا مفاسد واقعى مهمّى كه در مسير آن حادث مى‌شود، بى‌اعتنا گذر مى‌كنند. اين تك‌بعدى بودن، به خصوص اگر با ضعف يا ابهام در اسناد همراه گردد، زنگ خطرى بس جدّى را در انديشه ناقدان بصير به صدا درخواهد آورد ؛ چه تفكّر حاكم و عملكرد غالب بر نظام تعليمى قُصّاص و صوفيانى كه گفتيم، منشأ بسيارى اخبار مشكوك‌اند، چنين نگاهى بوده و در شواهد بسيار مى‌توان ديد كه اين تفكر، به آسانى مصالحى را فداى يك مصلحت مى‌كرده و از مفاسد مترتّب بر آن چندان نمى‌انديشيده است. دور مى‌دانم كسى با كتاب‌هاى صوفيانه، خاصّه آنچه در احوال و مقامات مشايخ و پيران خويش نوشته‌اند، سر و كار يافته باشد، آن‌گاه نمونه‌هايى از «حفظت شيئاً و غابَتْ عنك أشياءُ»هاى صوفيان توجّه او را جلب نكرده باشند. در برخى اين حكايت‌ها، اغلب براى تعليم يا تنبيه به هدفى شريف و ارجمند، راهى ناهموار حتّى بيراهه‌اى ظلمانى نهاده مى‌شود و كوشش مى‌رود تا از طريقى مشكوك أحياناً ملوّث - به مقصدى عالى و مطهّر وصول يابند. متداول‌ترين نمود اين روش، در برساختن و بازگو كردن كرامات خردناپذير، براى اثبات شرافت و جلالت قدر اين شيخ و آن پير است ؛ البته اثبات شرافت شريفان و جلالت جليلان، كارى شايسته است ؛ ولى نه از رهگذر حكايات خرافى باور ناكردنى كه پيآمد وارونه داشته باشد. در تذكرة الأولياء، در چند جا براى تأكيد بر أهميّت خلوص نيّت و صفارى طويّت در أعمال عبادى، از اين سخن رفته كه خانه كعبه (يعنى همان خانه سنگى معهود) به پيشباز فلان شخص رفت يا برگرد بهمان شخص طواف كرد![55]همچنين آمده است، در تشييع جنازه شخصى كه - به قول نويسنده - از أولياى بزرگ الهى بوده، و به دعاى او، چهل و دو هزار گبر و ترسا و جهود مسلمان شدند ![56]باز آمده است كه جلالت قدر بهمان پير چندان بوده كه وقتى در ضمن يك جمله خبريّه گفته است: اى كوه برو، آنكه اين سخن او را به اشتباه به عنوان جمله إنشانيّه شنيده است و راه افتاده است[57]همچنين آمده است كه همان ولى، چون محبّت فرزند را منافى يكدله بودن در راه محبّت خدا دانسته، از خدا درخواسته تا جان او يا جان فرزندش را بستاند و خداوند هم برفور، كودك بيچاره را ميرانيده است![58]بى‌گمان خلوص نيّت و صفاى طويّت و بركت دعاى بزرگان و مقبوليّت بندگان صالح نزد خداوند و لزوم يكدلگى در عبادت بارى تعالى، همه مفاهيمى دينى و دين‌پسند هستند ؛ ليك نه با حُبّ فرزند و مانند آن منافاتى دارند و نه مى‌توانند خلاف مسلّمات تاريخ يا عقل را به آدمى بپذيرانند! انگيزه اثبات آن مفاهيم و تأكيد بر آنها، نزد جاعلان قصص پيش گفته، چندان قوى بوده كه ديگر به ساير جوانب داستان نينديشيده‌اند و خلل‌هاى عظيم و ويرانگرى را كه در آن هست، نديده‌اند. مراد ما از شيوه «حَفِظْتَ شيئاً و غابتْ عَنْكَ أشياءُ»، همين شيوه عجيب و نگاه يكسويه و يك‌بعدى است. چنين حكايت‌هايى، ده‌ها در تذكرة الأولياء، و صدها در ديگر كتاب‌هاى تراث تصوّف مى‌توان يافت. خواست ما به ترازو برگرفتن تراث تصوّف نبود ؛ خواست ما يادآورى اين نكته بود كه اين شيوه - يعنى مصداق راستين «حَفِظْتَ شيئاً وَغابَتْ عَنْكَ أشياءُ» - در نگرش‌ها و نگارش‌هاى صوفيانه بس معمول بوده و معهود است و به ظاهر همين شيوه صوفيانه است كه پاره‌اى مأثورات سازگار با نگرش ياد شده را بر تراشيده و به فرهنگ مكتوب شرعى و حتى حديث‌نامه‌ها اقحام كرده است. در شمارى مأثورات اخلاقى ما كه بر يك مفهوم يا ارزش اخلاقى ويژه، طى پاره‌اى اعمال يا اقوال مشكوك و حتّى غير اخلاقى تأكيد مى‌شود، چه بسا ردّپايى از نگاه يكسويه و تك بعدى حاكم بر بسيارى قصص تبليغى صوفيان بتوان يافت. غفلَت از مصالح يا مفاسد فراگير جنبى يك عمل و به اصطلاح «به آتش كشيدن قيصريّه براى يك دستمال»، درست وارونه توجّه به مقاصد و مصالح ملحوظ در أحكام شرعى و قاعده حسن و قبح عقلى است كه فقه و كلام بى‌آنها لرزان، بل نابود خواهد شد. البته در برابر اين افراط يكسويه‌نگرى و غفلت از جوانب گوناگون، تفريطى نيز متصوّر است كه بايد به ويژه در نقد حديث بدان التفات داشت. اى بسا شارع گاه و به ملاحظه مصلحتى خاص، در محدوده زمانى يا مكانى معيّن، به تجويز پاره‌اى هنجارشكنى‌ها توصيه مى‌كند ؛ ولى چنان‌كه به روشنى بيان شد، آن عملكرد، ويژه زمان يا مكانى خاص خواهد بود و قابل سرايت دادن يا تعميم نيست. براى روشن‌تر شدن مطلب، مثالى مى‌آوريم. در كتاب من لايحضره الفقيه[59]آمده است: «رويَ عنْ مُعاويةَ بن وَهبٍ قالَ: قُلتُ لأبي عبد اللَّه عليه السلام إنّهُ ذُكرَ لنا أنّ رَجلاً من الأنصار ماتَ وَ عليهِ ديناران ديناً فلمْ يُصلِّ عليهِ النبيّ صلى الله عليه وآله وَ قالَ: صلّوا على‌ أخيكمْ حتّى ضمنهما عنهُ بعضُ قراباتهِ. فقالَ أبو عبدِاللَّه عليه السلام : ذاك الحقُّ ثمّ قالَ: إنّ رسولَ اللَّه صلى الله عليه وآله إنّما فعلَ ذلكَ ليتّعظُوا وَ لِيردَّ بعضهمْ على‌ بعضٍ وَ لئلّا يستخفوا بالدّينِ وَقدماتَ رسولُ اللَّه صلى الله عليه وآله وَ عليهِ دينٌ، و قتلَ أميرالمؤمنين عليه السلام وَ عليه دينٌ، و مات الحسنُ عليه السلام و عليه دينٌ و قتل الحسينُ عليه السلام و عليهِ دَيْنٌ». از معاوية بن وَهب روايت گرديده است كه گفت: به حضرت أبو عبداللَّه [ امام جعفر صادق عليه السلام‌] گفتم كه براى ما گفته‌اند كه مردى از أنصار درگذشت ؛ در حالى كه دو دينار وامدار بود، پس پيامبر صلى الله عليه وآله بر او نماز نكرد و فرمود: بر برادرتان نماز گزاريد تا آنكه يكى از خويشان مرد وام او را پايندان شد. پس حضرت أبوعبداللَّه [ امام صادق عليه السلام‌] فرمود: اين راست است. آنگاه فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله تنها از آن روى چنين كرد كه پند گيرند و وامى را كه از يكديگر بر عهده دارند، باز پردازند و كار وام را خوار نشمارند ؛ [وَرْنَه‌] رسول خدا صلى الله عليه وآله، در حالى كه وامدار بود درگذشت و أميرمؤمنان عليه السلام، در حالى كه وامدار بود كشته شد، و امام حسن عليه السلام در حالى كه وامدار بود درگذشت، و امام حسين عليه السلام در حالى كه وامدار بود كشته شد. اين روايت كه با تفاوت‌هايى چند، در كافى شريف[60]و تهذيب[61]و شيخ حرّ عاملى[62]، آمده[63]است و از سوى علّامه حلّى (قدّس اللَّه سرّه)[64]و محقق اردبيلى (أعلى اللَّه مقامه)[65]، و شيخ يوسف بحرانى (رضوان اللَّه عليه)[66]، «صحيح» (صحيحه) خوانده شده است و فى الجمله پيداست كه بزرگان اماميّه را بر آن اعتمادى بوده است.[67]نكات مهمّى از اين روايت بر مى‌آيد كه شايد مهم‌ترين نكته همين باشد كه گاه پيامبر صلى الله عليه وآله يا امام عليه السلام در مقطع ويژه‌اى از دعوت و جامعه‌سازى خود، براى نشان دادن اهميّت يك امر، آن را با رفتارى غريب و ايستارى نابيوسيده همراه مى‌سازد (البتّه اين برداشت نگارنده از حديث پيش گفته است). از سياق روايت بر مى‌آيد كه گويا راوى از چنين مواجهه سختگيرانه‌اى در امر وامدارى در شگفت بوده و به ظاهر در صحّت خبر ترديد داشته است. به نظر مى‌رسد امام صادق عليه السلام با توضيح اين كه پيامبر صلى الله عليه وآله مى‌خواسته كه توجّه جامعه نوپاى اسلامى را به اهميّت چه امورى جلب كند و علّت آن رفتار و ايستار ويژه را براى وى روشن فرمايد و با خاطرنشان ساختن وامدارى خود پيامبر و سه امام معصوم (عليه و عليهم السّلام)، نشان مى‌دهد كه اصل مسئله اين اندازه عتاب‌انگيز نبوده است، بلكه در آن مقطع ويژه دعوت و ظرف زمانى خاص، پيامبر صلى الله عليه وآله خواسته‌اند كه با چنان رفتار توجّه برانگيزى، مسلمانان را به اهميّت بنيادين ارزش وام‌گزارى التفات دهند.[68]برين بنياد، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن ايستار تعليمى ويژه، با عبارت «صلّو على أخيكمْ» (بر برادرتان نماز گزاريد)، نشان دادند كه اين مرد به جامعه اسلامى و ايمانى تعلّق دارد و پيوند او با أخوّت اسلامى گسسته نشده و نيز مانند ديگر مسلمانان شايسته نمازگزاردن است ؛ با اين همه با كناره‌گيرى ابتدايى از نماز گزاردن بر آن شخص، مى‌خواستند توجّه مسلمانان را به يك مفهوم مهمّ حقوقى و اخلاقى كه بايد در جامعه اسلامى جا بيفتد، جلب كنند. به طبع پس از طى شدن مراحل نخستين دعوت و بسط تعاليم كتاب و سنّت، براى تنبيه به اهميّت چنين مواردى، به چنان ايستارهاى سختى نياز نبود، از اين رو يك مسلمان كه قدرى از عصر نبوّت فاصله مى‌گرفت و متعارف بودن وامدار درگذشتن بسيارى مسلمانان را مى‌ديد و با اين همه اهميّت وامگزارى را نيز اگرچه به شرط پايندانى ديگران آشكار و معروف مى‌يافت، از شنيدن چنان خبرى در شگفت مى‌شد، چون نمى‌دانست كه آن رفتار به چه مقصود خاصّى صورت بسته و آن ايستار براى آشكار گردانيدن و معروف ساختن همين راهبرد دينى است كه پسان‌تر معروف و آشكار گشته و ديگر به چنان يادآورى‌هاى توجّه برانگيز، حاجت نداشته است. در نهايت ما منكر وجود چنين ايستارهاى نادرى در سنّت راستين پيشوايان دينى نيستيم ؛ اما اين پذيرفتارى، باب قبول خلاف آمدها و غرايبى چون موارد ياد شده در اخبار پيش گفته، درباره سلمان را نيز نمى‌تواند گشود، زيرا نخست اينكه مجرّد احتمال حمل آن اخبار غريب بر چنين ايستارهاى نادر و از همين سنخ قلمداد كردن آنها، در نهايت موجب مى‌شود كه از تكذيب قطعى آن اخبار بپرهيزيم ؛ ولى آن اخبار را از سمت مشكوكيّت و اجمال بركنار نمى‌دارد و به هر روى، مجوّز استناد به مضامين آنها در فرهنگ سازى دينى نمى‌شود. دوم اينكه استناد به ايستارهاى نادر مسلّم الوقوع و مسلّم الصّدور نيز براى فرهنگ سازى دينى روا نيست ؛ چه رسد به مشكوك و مُحتَمَل، زيرا آن ايستارها، ويژه مقطع زمانى يا مكانى يا اجتماعى خاص بوده‌اند و مثابت قاعده‌اى فراگير و قانونى كلّى، در دسترس نهاده نشده‌اند، پس جز با توجّه دادن به خصوصيّت و نادر بودن يك ايستار ويژه، نمى‌توان اخبار آن را در جريان فرهنگ عمومى قرار داد. سوم اينكه بايد اين مسئله را جداگانه و از نگاهى كلامى كاويد و بررسيد كه دامنه وقوع چنان ايستارها تا كجا و در محدوده كدام پيشروان و پيشوايان بوده، و آيا وقوع آن گونه موضع‌گيرى‌ها، از همه نخبگان دينى، مانند سلمان (كه در اين گفتار اخبارى از او را بر رسيديم) بيوسيده و رواست. «اين سخن پايان ندارد» و بيش از اين اطاله كلام نيز در اين مقام نمى‌سزد. جان كلام و كلام جان در اين سخنگاه، توجّه دادن به اخبار مشكوك بود، به ويژه در ساحت فراخ اخلاقيّات، و گفت و گو از باز رسيدن و كاويدن ريشه‌هاى دور و دراز برخى اين اخبار، حتّى در حديث‌نامه‌هاى ديرسال و نامدار. ذرّه‌اى بصيرت و ايمان كافى است تا آدمى از نقل و ترويج اخبار مشكوك به هراس افتد. نقل و ترويج اخبارى كه ديگران در آن شكّ و ريب خواهند كرد، از نگاه عقل و شرع، جاى تأمّل و حتّى اجتناب است ؛ چه رسد به اخبارى كه خود مشكوك‌اند يا حتّى آثار جعل و وضع بر چهره‌شان هويداست. از أميرمؤمنان علىّ بن أبى طالب عليه السلام منقول است كه فرمود: «أتحبونَ أن يكذّبَ اللَّه وَ رَسولهُ ؟! حدّثوا النّاسَ بما يعرِفونَ، و أمْسكوا عمّا ينكرُونَ» ؛ آيا دوست مى‌داريد كه خدا و رسولش را دروغ‌گو شمارند. براى مردمان آنچه را مى‌شناسند [به جا مى‌آورند و درمى‌يابند] حديث كنيد و از آنچه انكار مى‌كنند [و پذيرش آن را ندارند] دست باز داريد.[69]

كتابنامه‌

1 . آفتاب رى، محمّد باقر پورامينى، چاپ شده در: شناخت‌نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى (مجموعه كتاب‌ها و رساله‌ها)، به كوشش مهدى مهريزى و على اكبر زمانى نژاد، چ:1، قم: دارالحديث، 1382ه . ش. 2 . اتحاف السادة المتّقين بشرح احياء علوم الدين، سيّد محمّد بن محمّد الحسينى الزبيدى و الشهير بالمرتضى)، دارالفكر، 1424ه . ق. 3 . اختيار معرفة الرجال المعروف ب : رجال الكشّى، شيخ الطائفة الطوسى (ابو جعفر محمّد بن الحسن بن على / 385 - 460ه . ق) التحقيق و التصحيح: محمّد تقى فاضل الميبدى (و) السيّد ابوالفضل الموسويان، ط: 1، طهران: وزارة الثقافة و الإرشاد الاسلامىّ (مؤسسة الطباعة والنّشر)، 1424ه . ق / 1382ه . ش.[70]4 . احياء علوم الدّين، ابو حامد الغزالى، بيروت دارالكتاب العربىّ. 5 . أوراد الاحباب و فصوص الآداب، ابوالمفاخر يحيى باخرزى، ج‌2، (خصوص الاداب) كوشش ايرج افشار، چ: 2، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1383ه . ش. 6 . بحارالانوار الجامعة الدرر اخبار أئمّة الاطهار عليهم السلام، العلّامة محمّد باقر المجلسى (ف: 1110ه . ق)، ط: 2، 110ج، بيروت: مؤسسة الوفاء، 1403ه . ق. 7 . البحر الرائق، ابن نجيم المصرىّ الحنفىّ (زين الدين بن ابراهيم بن محمّد / ف: 970ه . ق.)، تحقيق الشّيخ زكريّا عميرات، 9ج، ط: 1، بيروت: دارالكتب العلميّة، 1418ه . ق. 8 . پژوهشهاى حديثى در آثار استاد شهيد مرتضى مطهرى، دكتر نادعلى عاشورى تلوكى چ: 1، اصفهان: انتشارات مهر قائم (عج)، 1384ه . ش. 9 . پژوهشهاى قرآنى علّامه شعرانى - رحمه اللَّه - (در تفاسير مجمع البيان، روح الجنان ومنهج الصادقين)، [به كوشش‌] سيد محمّد رضا غياثى كرمانى، 3ج، چ: 1، قم: بوستان كتاب، 1385ه . ش. 10 . پنجاه حديث با ترجمه از حضرت عبدالعظيم عليه السلام ، ولى محمّد بيك‌وردى تركمانى عراقى؛ چاپ شده در: شناخت‌نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى (مجموعه رساله‌هاى خطى و [چاپ‌] سنگى پيرامون حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام)، به كوشش سيّد مجتبى صحفى و على اكبر زمانى نژاد، چ: 1، قم: دارالحديث، 1382ه . ش. 11 . تبصرة العوام فى معرفة مقالات الانام، منسوب به سيّد مرتضى بن داعى حسنى رازى، به تصحيح عبّاس اقبال، چ: 2، تهران: انتشارات اساطير، 1364ه . ش. 12 . تحرير الاحكام الشرعيّة على مذهب الإماميّة، العلّامة الحلّى (جمال الدّين أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر / 648-726ه . ق.) ج‌2، تحقيق: الشيخ ابراهيم البهادرىّ، ط: 1، قم: مؤسسة الامام الصادق عليه السلام، 1420 ه . ق. 13 . تذكرة الأولياء، شيخ فريد الدّين عطار نيشابورى، به تصحيح و توضيح دكتر محمّد استعلامى، چ:7، تهران: انتشارات زوّار، 1372ه . ش. 14 . جنّات النعيم فى أحوال سيّدنا الشريف عبدالعظيم عليه السلام، ملّا محمّد اسماعيل كزازى اراكى فدائى (درگذشته به 1263ه . ق.)، تصحيح تحقيق: على اكبر زمانى نژاد، چ: 1، قم: دارالحديث، 1382ه . ش. 15 . الحدائق الناضرة فى أحكام العترة الطاهرة عليهم السلام ، الشيخ يوسف البحرانىّ (ف: 1186ه . ق)، تحقيق‌ك محمّد تقى الايروانىّ، 25 ج، قم: مؤسسة النشر الاسلامى. 16 . حلية الاولياء و طبقات الأصفياء، الحافظ أبو نعيم أحمد بن عبداللَّه الاصفهانىّ (ف: 430ه . ق)، تحقيق سعيد بن سعد الدّين خليل الاسكندرانىّ، ط: 1، بيروت: دار إحياء التراث العربى، 1421ه . ق. 17 . الدّر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين السيوطى، قم: مكتبة آية اللَّه المرعشى النجفىّ، 1404ه . ق. 18 . الدرجات الرّفيعة فى طبقات الشيعة، السيّد على خان المدنىّ الشيرازىّ الحسينىّ (ف: 1120ه . ق.)، قدّم له: السيّد محمّد صادق بحرالعلوم، ط: 2، قم: مكتبة بصيرتى. 19 . التذكرة العظيميّة، شيخ محمّد باقر كلباسى، تصحيح و تحقيق: عليرضا هزار، چ: 1، قم: دارالحديث، 1382ه . ش. 20 . ترجمه إحياء علوم الدّين، محمّد خوارزمى، به كوشش حسين خديو جم، تهران. 21 . تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، الشيخ الحرّ العاملىّ (محمّد بن الحسن / ف: 1104ه . ق.)، 3ج، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام الإحياء التراث، ط: 2، قم: 1414ه . ق. 22 . تهذيب الاحكام، شيخ الطائفة الطوسى (أبو جعفر محمّد بن الحسن / ف: 460ه . ق.)، حقّقه و علّق عليه: السيّد حسن الموسوىّ الخرسان، 10ج، ط:4، طهران: دارالكتب الإسلاميّة، 1365ه . ش. 23 . تفسير القرءان الكريم، صدر الدّين محمّد الشيرازىّ، قم: بيدار، 1366ه . ش. 24 . الجامع الصحيح، أبوالحسين مسلم بن حجّاج بن مسلم القشيرىّ النيسابورىّ (ف: 261ه . ق.)، 8ج، بيروت دارالفكر. 25 . ديوان أبى نواس، بيروت: دار صادر، بى‌تا. 26 . رساله صراط مستقيم: فتاوى صحابى كبير سلمان فارسى - رضى اللَّه عنه - در دوره رهبرى در أصول و فروع آيين اسلام، آية اللَّه حاج ميرزا خليل كمره‌اى، تهران: چاپخانه اسلاميّه، 1351ه . ش. 27 . روح و ريحان (جنّة النعيم و العيش السليم فى أحوال السيّد عبد العظيم الحسنى عليه السّلام والتّكريم)، حاج محمّد باقر واعظ طهرانى كجورى مازندرانى، 5ج، قم: دارالحديث، 1382ه . ش. 28 . روض الجنان، شيخ أبوالفتوح رازى، به تصحيح و تحقيق محمّد جعفر ياحقّى و محمّد مهدى ناصح، 20 ج، مشهد، بنياد پژوهش‌هاى اسلامى آستان قدس رضوى عليه السلام . 29 . روضة المتّقين (فى شرح [كتاب‌] من لايحضره الفقيه)، المولى محمّد تقى المجلسىّ (1003-1070ه . ق.)، نمّقهُ و علّقَ عليه و أشرف على طبعه: السيّد حسين الموسوى الكرمانىّ و الشيخ على پناه الاشتهاردى، بنياد فرهنگ اسلامى حاج محمّد حسين كوشانپور. 30 . زندگانى حضرت عبد العظيم الحسنى عليه السلام و شخصيتّت دو امامزاده مجاور آن، محمّد رازى، چاپ شده در: شناخت نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى (مجموعه كتابها و رساله‌ها)، به كوشش مهدى مهريزى و على اكبر زمانى نژاد، چ: 1، قم: دارالحديث 1382ه . ش. 31 . زندگانى حضرت عبد العظيم الحسنى عليه السلام، محمّد جواد نجفى؛ چاپ شده در: شناخت نامه حضرت عبد العظيم الحسنى عليه السلام و شهر رى (مجموعه كتابها و رساله‌ها)، به كوشش مهدى مهريزى و على اكبر زمانى نژاد، چ: 1، قم: دار الحديث، 1382ه . ش. 32 . سلمان محمّدى (أبو عبداللَّه پارسى)، شيخ عبدالواحد مظفّر، ترجمه و تحرير و تلخيص: جويا جهانبخش، خوراسگان و قم: شوراى اسلامى شهر خوراسگان و كتابخانه تخصصى تاريخ اسلام و ايران، 1384ه . ش. 33 . شرح الأسماء (أو: شرح دعاء الجوشن الكبير)، الحاج ملّا هادى السبزوارىّ (1212 - 1289 ه . ق)، تحقيق: ( نجفقلى حبيبى، 2، تهران انتشارات دانشگاه تهران، 1375ه . ش. 34 . صحيح البخارى، محمّد بن اسماعيل البخارى (ف: 256ه . ق.)، 8ج، بيروت: دارالكفر (افست ط. دارالطباعة العامره استانبول). 35 . صحيح مسلم ؤ الجامع الصحيح مسلم. 36 . علل الشرائع، الشيخ الصدوق (أبو جعفر محمّد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمى/ ف:381)، 2ج، النجف الاشرف: المكتبة الحيدريّة، 1386ه . ق. 37 . عيون أخبار الرضا - عليه الاف التحيّة والثناء -، أبو جعفر محمّد بن على بن الحسين بن بابويه القمّى، چاپ سنگى (به تصحيح عبدالغفار نجم الدوله، به خط «زين العابدين القمى المسكن»، تاريخ كتابت: 1317ه . ق.)، [طهران‌]، 1318ه . ق. 38 . عيون أخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق (ابن بابويه / أبو جعفر محمّد بن على بن حسين قمى)، ترجمه حميدرضا مستفيد و على اكبر غفّارى، 2ج، چ: 2، تهران: دارالكتب الاسلاميّة، 1380ه . ش. 39 . عيون أخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق (محمّد بن على الحسين بن موسى بن بابويه القمى)، ترجمه آقا نجفى اصفهانى، به كوشش محمّد بدراوى، چ: 1، قم: بكا، 1385ه . ش. 40 . فتاوى صحابى كبير سلمان فارسى - رضى اللَّه عنه -... ؤ رساله صراط مستقيم. 41 . فرهنگ بزرگ سخن، زير نظر دكتر حسن أنورى، 8 ج، چ: 1، تهران: سخن، 1381ه . ش. 42 . فقه (كاوشى نو در فقه اسلامى) [مجلّه‌]، ش 49، پاييز 1385ه . ش. قم: دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم. 43 . قوت القلوب، أبو طالب المكّى، ط: 1، بيروت: دارالكتب العلميّة، 1417ه . ق. 44 . الكافى، ثقة الاسلام الكينى الرازى (أبو جعفر محمّد بن يعقوب بن إسحاق)، صحّحه و قابله و علّق عليه: على اكبر الغفارى، 8ج، ط: 3، طهران: دارالكتب الاسلامية، 1367ه . ش. 45 . كتاب الغيبة، ابن أبى زينب محمّد بن ابراهيم النعمانى، تحقيق: على اكبر الغفارى، طهران: طهران: مكتبة الصدوق. 46 . كتاب من لايحضره الفقيه، الشيخ الصدوق (أبو جعفر محمّد بن علىّ بن الحسين بن بابويه القمّى / ف: 381ه . ق.)، صححه و علّق عليه: على اكبر الغفارى، 4ج، ط: 2، قم: منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلميّة، 1363ه . ش. 1404/ه . ق. 47 . مجمع الفائدة والبرهان فى شرح إرشاد الاذهان، المولى أحمد المقدّس الاردبيلى (ف: 993ه . ق.)، تحقيق: مجتبى العراقى و على پناه الاشتهاردى و حسين اليزدى، ج‌9، ط: 1، قم: مؤسسة النشر الاسلامىّ، 1412ه . ق. 48 . المحجّة البيضاء فى تهذيب الإحياء، الفيض الكاشانى، صحّحه و علّق عليه: على اكبر الغفارىّ، ط: 4، قم: مؤسسة النشر الاسلامى، 1417ه . ق. 49 . محقق نامه (مقالات تقديم شده به استاد دكتر مهدى محقّق)، به اهتمام بهاء الدين خرمشاهى و جويا جهانبخش، 2ج، چ: 1، تهران: انتشارات سينانگار، 1379ه . ش. 50 . المدخل الى عذب المنهل فى أصول الفقه، العلامة الحاج ميرزا أبوالحسن الشعرانى، إعداد: رضا الاستادى، ط: 1، قم: 1373ه . ش. 51 . مراةُ العقول فى شرح أخبار ال الرسول عليهم السلام، العلّامة محمّد باقر المجلسى (ف: 1110ه . ق.)، تحقيق: الرسولىّ و ... ، طهران: دارالكتب الإسلاميّة. 52 . مسند حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام، عزيز اللَّه عطاردى و عليرضا هزار، چ: 1، قم: دارالحديث: 1382ه . ش. 53 . من هدى القرءان، السيّد محمّد تقى المدرسى، طهران: دار محبّى الحسين عليه السلام ، 1419ه . ق. 54 . من هدى النبى و العترة فى تهذيب النفس و آداب العشرَة، الشيخ أحمد الكاظم البهادلى، تحقيق: على الاسدى، 2ج، قم: باقيات، 1426ه . ق. 55 . نكته‌چينى‌ها از أدب عربى (سى و پنج مقاله كوتاه و بلند)، عليرضا ذكاوتى قراگزلو، چ:1، تهران: طرح نو، 1382ه . ش. 56 . وسائل الشيعه ؤ تفصيل وسائل الشيعة....

11. The Source of Traditions on Imam Reza, (a.s) Ali ibn Hussein ibnmusa ibn babawayh al-Qummi Known as Sheikh Sadoog, Research and Translated by: Ali Peiravi edited by: Lisa Zaynab Morgan, Qum: Ansariyan, 2006.

پی نوشت ها:
[1]المحاسن برقى، ط. محدث أرموى، 1/230 ؛ و به نقل از آن در بحار الأنوار، ج 2، ص 96. حاصل معناى سخن ياد شده به فارسى چنين است: مسيح عليه السلام فرمود: حق را از اهل باطل فراگيريد، و باطل را از اهل حق فرا مگيريد. سخن را بسنجيد كه اى بسا گمراهى كه به آيتى از كتاب خداى زيور داده شده باشد، آن سان كه درهمى مِسين را به سيم اندايند در ظاهر همسان مى‌نمايند ؛ ليكن ديده‌وران بدان دانايند.[2]خبر واحد، اگرچه از آن روى كه خبر واحد است، «حجّت عقيدتى» نيست ؛ ولى اولاً به هر روى، اگر مُشعِر به مفهومى عقيدتى باشد، بايد در محتواى آن نقادى كرد و مقبول يا نامقبول بودن آن مفهوم و محتوا را فراگرفت تا تكليف مبلغان و نويسندگان و عموم مخاطبان آن خبر، در نحوه فهم و ارزيابى محتوايى آن روشن شود. ثانياً خبر واحد و حتى سند آن كه اغلب در ابحاث غير فقهى بتمامه مغفول واقع مى‌شود، ما را از روندها و گرايش‌ها و كشش و كوشش‌هاى عقيدتى آگاه مى‌تواند كرد و از اين حيث در خور نقادى است ؛ به عبارت ديگر، خبر واحد، حتى هنگامى كه حجّت نيست و حتى هنگامى كه مجعول بودنش مسلم باشد، باز يك «سند تاريخى» است و مانند هر سند تاريخى ديگر، بايد بررسى، عيار سنجى و نقادى شود و حتى‌المقدور معلوم گردد كه چه خاستگاهى داشته و چه انگيزه‌هايى در صدور يا حتى جعل آن دخيل بوده است.[3]درباره قُصاص و پديده قصه‌خوانى و لَختى از دگرديسى‌هاى تاريخى آن - افزون بر تك‌نگارى دوست دانشمندم حجة الاسلام جعفريان كه در قم (از سوى انتشارات وكيل ما) چاپ شده است - نگر: نكته‌چينى‌ها از ادب عربى، عليرضا ذكاوتى قراگزلو، ج 1، صص‌258 - 270.[4]درباره قاعده «تسامح در أدله سنن» و پاره‌اى چون و چراها كه در نحوه كاربست آن مى‌رود، از جمله نگر: مجله فقه (كاوشى نو در فقه اسلامى)، ش‌49، صص‌3 - 6 (مقاله تسامح در تسامح به قلم محمدحسن نجفى) و صص‌7 - 43 (مقاله بررسى تسامح در أدله سنن به قلم احمد عابدينى).[5]اخلاق و اخلاقيات، در مقايسه با فقه و كلام، أمرى استحبابى و فضيلتى افزون تلقى مى‌شود. اين تلقّى، تلقّى ناصوابى است، چنان‌كه غزالى در روزگار خود با نگارش احياء علوم الدين در صدد آن برآمد تا گوهر اخلاقى ديانت و روح شريعت را زنده گرداند و در اين راستا، حيات حقيقى علوم دين را تجديد كند، در عصر ما نيز صاحب همتانى بايد آستين برزنند و به إحياى حيات دينى، به ويژه از منظر اخلاقى دست يازند و فربهى تعاليم اسلامى را در اين گستره، بار ديگر فرايادها آورند. علّامه فقيد، آية اللَّه ميرزا ابوالحسن شعرانى (رَفَعَ اللَّه دَرَجته) در تعليقه بر مجمع البيان، به مناسبت آيه كريمه «الا من أتى اللَّه بقلبٍ سليمٍ» (س‌26، ى‌89)، مرقوم فرموده‌اند: «والاية تدلّ على أنّه لايحصل السعادة في الآخرة بأعمال الجوارح فقطّ، بل يجب أن ينفمّ اليها سلامة القلب، فما هو معروف بين كثير من الناس من أنّ الأوامر الأخلاقية ليست على الوجوب كالاوامر الفقهية، لَيسَ صحيحاً». (پژوهش‌هاى قرآنى علامه شعرانى، 2/965).[6]سنج: پژوهش‌هاى حديثى در آثار استاد شهيد مرتضى مطهرى، دكتر نادعلى عاشورى، ص‌163.[7]اختيار معرفة الرجال، ط. ميبدى و موسويان، 79 و 80 ؛ و به نقل از آن - با تفاوت در ضبط نصّ - در: بحارالأنوار، 2/385، و: الدرجات الرفيعه سيّد عليخان، 210.[8]نقير» و «قطمير» و «فَتيل»، مانند «دانه سپندان» (/حَبّة خردل») كنايه از خردترين و كوچك‌ترين چيزهايند. تعابيرى‌اند كه از رهگذر قرآن كريم در ادبيات اسلامى رسوخ يافته‌اند. أبو المكارم حسنى رازى (قدس اللَّه سرّه العزيز) مى‌نويسد: «... اين ضرب المثلياست كه [كه‌] در حقارت استعمال كنند، و أكثر مفسران برانندكى [كه‌] فتيل و نقير و قطمير در استه [/هسته‌] خرماست. فتيل آن است كى [كه‌]در شكم استه است، چون ريسمانى، و نقير آن نقطه است كه بر ظَهْرِ اَسته است، و قطمير پوست استه است...» (دقائق التأويل و حقائق التنزيل، ص‌67).[9]اين گونه حسّاسيت را جاى ديگر نيز از سلمان ديده‌ايم. حافظ أبو نعيم اصفهانى (درگذشته به 430 ه . ق.) در حلية الأولياء نقل كرده است كه: «... ثنا جرير، عن الأعمش، عن عبيد بن أبى الجعد، عن رجلٍ من أشجع، قال: سمع الناس بالمدائن أنّ سَلمانَ فى المَسْجدِ، فأتَوهُ فجعلوا يَثُوبونَ إليه حتّى اجْتمعَ إليه نحو مِنْ ألف. قال: فقام فَجَعلَ يَقول: اجلسوا اجلِسُوا. فلمّا جَلسوا فتح سورة يوسف يقرؤها. فَجَعَلوا يتَصدّعون و يذهبون حتّى بقىَ في نحو مائة، فَغَضِبَ و قال: الزّخرف من القولِ أردْتُم ثمَّ قرأتُ عليكم كتاب اللَّه فذهَبْتُم. كذا رَوَاهُ الثوري عن الأعمش و قال: الزّخرف تريدون اية من سورة كذا و اية مِنْ سورَة كذا». (حليه الأولياء، تحقيق اسكندرانى، 1/190 و 191). ... از عبيد بن أبى جعد منقول است كه او از مردى از قبيله أشجع نقل كرد كه گفت: مردمان در مداين شنيدند كه سلمان در مسجد است. به سراغش رفتند و دسته دسته به او روى مى‌آوردند، تا حدود هزار تن گرد آمدند، تا حدود هزار تن گرد آمدند. [ راوى‌] گفت: [سلمان‌] بايستاد و گفت: بنشينيد، بنشينيد. پس چون بنشستد، سوره يوسف برگشود و خواندن گرفت. شروع كردند به پراكنده شدن و رفتن، تا آنكه حدود يكصد تن ماندند. پس او در خشم شد و گفت: خواهان سخنان سرگرم كننده بوديد، آن‌گاه من كتاب خدا بر شما خواندم و زينْ‌رو رفتيد! ثورى به همين نحو، اين مطلب را از أعمش روايت كرده و گفته: خواهان سخنان سرگرم كننده بوديد، آيه‌اى از فلان سوره و آيه‌اى از بهمان سوره. شادروان شيخ عبدالواحد مظفّر كه اين خبر را در كتاب خويش درباره سلمان آورده، اين سان توضيح مى‌دهد: «قصد اينان تفنّن بود ؛ مى‌خواستند از هر سوره يكى دو آيه خوانده شود و تفسير گردد . وقتى يك سوره كامل قرائت شد، مجلس را وانهادند و رفتند، بلكه ظاهراً گردآمده بودند تا حديث بشنوند . وقتى سلمان از برايشان حديث نگفت و قرآن خواند ، پراكنده شدند» . (سلمان محمّدى ، ترجمه و تلخيص : جويا جهانبخش، ص 208).[10]علّامه فقيد معاصر، مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى (أعلى اللَّه مقامه الشريف) در كتاب پر ارج دمع السّجوم مى‌فرمايد: «نسبت دادن مطالب مشكوكه به امام معصوم عليه السلام از گناهان كبيره است، و داخل كردن چيزى كه صحّت آن معلوم نيست در دين، بدعت است و بعض احاديث را مخصوصاً بايد گفت [و مورد تصريح قرار داد كه‌] از امام نيست، تا عقيده مردم به دين محكم شود و از ز مان محدّث استرآبادى كه اخبار و احاديث، همه را، صحيح پنداشتند و قرآن و سنّت متواتره و عقل را رها كردند و احاديث ضعيفه را اساس دين گرفتند، بى‌دينى و سستى عقيده شايع‌تر گشت، براى آنكه مردم خرافات و معانى نامعقول در ضعافِ احاديث بسيار ديدند و فقيه محقّق، ابن ادريس رحمه الله، گويد «فَهل هَدَمَ الّين إلّا اخبار الاحادِ؟!» خصوصاً كه اخباريّين مردم را مجبور مى‌كنند، عين ظاهر لفظ حديث را بى‌توجيه و تأويل بايد پذيرفت و عقل را متابعت نبايد كرد». (دمع السّجوم، باب چهارم، فصلِ اوّل). در اين باره، همچنين بنگريد به: المَدْخل إلى عذْب المنهَل، ص‌42.[11]حديث شريف نبوى «سلمان مِنّا أهْلَ البيتِ»، نزد شيعه و سنّى به غايت شهرت دارد و در ضمن برخى كلمات مروى از ديگر پيشوايان معصوم عليهم السلام نيز آمده است. ناصر خسرو ناظر به همين حديث شريف نبوى گفته است: قصّه سلمان شنيدستى و قول مصطفى‌ كو ز اهل البيت چون شد با زبان پهلوى‌[12]عبارت «قال: خفتُ أن لايكونا نضيجين» بى‌هيچ توضيحى در چاپ آقايان غفّارى و مستفيد از عيون الاخبار داخل قلّاب نهاده شده است. در چاپ سنگى مرحوم نجم الدوله، عبارت ميان دو كمانك نهاده شد و بالايش نوشته شده: «نسخه» (مفهوم آن اين است كه عبارت در بعض نسخ نبوده است).[13]عيون أخبار الرّضا عليه السلام، ط. غفّارى و مستفيد، 2/78 - 80 و چاپ سنگى نجم الدّوله، ص‌215 و 216 - با پاره‌اى تفاوتها در ضبط.[14]در قرآن كريم آمده است: «وَكان عَرشُهُ على الماءِ» (س‌11، ى‌7). احتمالاً سخن ياد شده در اين روايت، ناظر به همين اشارت قرآنى است.[15]ط. مؤسسة البعثة، قم: 1417 ه . ق، ص‌527 و 528 - مجلس 68،6.[16]ط. مؤسسة آل البيت عليهم السلام الإحياء التّراث، 16/294 رقم 19934.[17]22/320 و 321 ؛ و 68/45 و 46.[18]چاپ دانشگاه تهران، ص‌562.[19]1/136 و 137.[20]به تعبير منقول از أبو سعيد أبوالخير: «شوخ مرد را پيش روى او آوردن».[21]الكافى، ط. غفّارى، ج 2، ص 667 و: 6/285 ؛ و: مستدرك الوسائل، ط. مؤسّسة آل البيت عليهم السلام ، 16/259 و صحيح البخارى، ط. دارالفكر 1 (افست ط. استانبول)، 7/79 و 104 و 184 و صحيح مسلم، ط. دارالفكر، 1/49 و 50، 5/138.[22]براى نمونه بنگريد به: پنجاه حديث با ترجمه از حضرت عبدالعظيم عليه السلام ولى محمّد بيك‌وردى تركمانى عراقى، صص‌100 - 102 ؛ زندگانى حضرت عبدالعظيم الحسنى عليه السلام، محمّد رازى، صص 108-110 ؛ زندگانى حضرت عبدالعظيم الحسنى عليه السلام، محمّد جواد نجفى، ص‌325 و 326 ؛ آفتاب رى، پور امينى، ص‌438 ؛ من هُدَى القُرءَان، مدرّسى، 10/188 - تنها بخش دوم حديث.[23]نگر: آفتاب رى، پور امينى، ص‌438.[24]اين نيم بيت كه صورت مثل ساير يافته است، از اين بيت است: فَقل لِمَن يدّعى فى العلم فلسفةً حَفِظتَ شيئاً و غابَت عَنك أشياءُ و اين بيت، از سروده بلندآوازه ابو نواس بدين آغازه: دَعْ عنكَ لَومى فإنّ اللّومَ إعزاء وَداوني بالّتى كانَتْ هىَ الدّاءُ اين سروده را أبو نواس (غَفَرَ اللَّه لَه) در مخاطبت ابراهيم نظام معتزلى سروده است كه وى را بر باده‌نوشى ملامت كرده بود. (نگر: ديوان أبى نواس، ط. دار صادر، ص‌7 و8). اديب سخن‌سنج هم‌روزگار ما،استاد بهاءالدين خرمشاهى (حفظه اللَّه تعالى و رَعاه) درون‌مايه بيت «فقل لمن يدّعى فى العلم...» را كه البتّه در عرف اهل ادب، به صورت «قُل للّذى يدّعى...» .زبان زد گرديده است، اينسان به پارسى درآورده است: بگو با فيلسوف مدّعى در كار بار علم‌ گرفته نكته‌اى، وانگاه صد از دست بنهادى‌ (محقّق نامه،1/625).[25]درمطبوع: نزد.[26]البته مرحم كلباسى مأخذ نقل حديث را كافى گفته كه عجب است![27]نگر: روح و ريحان، 3/250 - 252.[28]مرحوم كجورى هم مأخذ نقل حديث را كافى خوانده است.[29]نگر: فتاوى صحابى كبير، ص 119 و 120.[30]نگر: مسند حضرت عبدالعظيم الحسنى عليه السلام، عزيز اللَّه عطاردى و عليرضا هزار، ص‌82 .[31]عيون أخبار الرضا عليه السلام ، ط. غفارى و مستفيد، 2/80 .[32]اينكه به نظر مى‌رسد اين خبر بر ساخته صوفيان باشد و زنجيره راويان خبر اين گمان را نيرو مى‌بخشد، همچنين آمده است در:The Source of Traditions on imam Reza(s), vol:, p:675. (والبته به احتمال قوى پژوهنده و ترجمان آن، اين توضيح را از همان گفتار پيش گفته مسطور در طبع آقايان غفّارى و مستفيد برگرفته است).[33]ط. دارالفكر، 21/448.[34]سوسنبر (/سيسنبر/صعتر/سعتر)، گياهى است از خانواده نعناع كه برگ‌هاى خوشبوى آن خوردنى است. بنگريد به: فرهنگ بزرگ سخن.[35]ط. دارالكتاب العربى، 4/77. نيز بنگريد به: ترجمه إحياء علوم الدين، ج 2، ص 22. غزّالى اين قصه را مستندى ساخته است براى اين أدب كه زاير از مزور چيزى در نخواهد و به چيزى معيّن حكم نكند.[36]در حاشيه شادروان غفّارى بر المحجّة البيضاء مى‌خوانيم: «أخرجه الحاكم في المستدرك، ج‌4، ص‌123 و قال: هذا حديث صحيح الاسناد».[37]ط. مؤسسة الرسالة، 1/551.[38]ط. مكتبة ابن تيميّة 60/235.[39]نگر: سير أعلام النبلاء، همان ط.، 4/161.[40]نگر: إتحاف السادة المتقين، 5/236.[41]فراياد داشته باشيم كه اين سخن صاحب تبصرة العوام را كه پيش از عصر سيد حيدر آملى و آن امتزاج غاريب كه بين تصوف و تشيع آغاز گشت، درباره «صوفيان» به صراحت مى‌نوشت: «ايشان از اهل سنّت باشند» (تبصرة العوام، ط. عبّاس اقبال آشتيانى، ص‌122).[42]حلية الاولياء، تحقيق الاسكندرانيّ، 1/188.[43]ط. دارالكتب العلميّة، ص‌35.[44]ط. دارالفكر، 21/449.[45]ط. مؤسسة الرسالة، 1/551.[46]در مطبوع: دارد.[47]منطقه» يعنى كمربند.[48]روح و ريحان، 1/365 و 366. مرحوم كجورى همچنين خاطرنشان كرده است: «وبدان أبوالبخترى مؤدّب أولاد حجّاج بن يوسف ثقفى، و أبوالبخترى كه موسوم به سعيد بن فيروز است و از اصحاب أمير مؤمنان عليه السلام جز اوست». (روح و ريحان، 1/366).[49]مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا خليل كمره‌اى - رحمة اللَّه عليه - فصّه سلمان و مدعوّ به طعام را، تنها از همان جنبه نيكويش مدّ نظر قرار داده و با سرنويس «حتى لقمه هم به امانت و انضباط»، در كتاب خويش، فتاوى صحابى كبير (ص‌120) آورده است.[50]چ افشار، 2/141.[51]مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا خليل كمره‌اى - رحمة اللَّه عليه - قصّه سلمان و مدعوّ به طعام را، تنها از همان جنبه نيكويش مدّ نظر قرار داده و با سرنويس «حتّى لقمه هم به امانت و انضباط»، در كتاب خويش، فتاوى صحابى كبير (ص‌120) آورده است.[52]نمونه‌اى از اين شيوه و به آتش كشيدن قيصريّه را از براى يك دستمال، در همين فصّ آداب الأكل كتاب ابو المفاخر يحيى باخرزى - كه لختى پيش، از آن نقل كرديم - بخوانيد: «و چون بر سماط طعام حاضر شد، انتظار مكروه است. قلوب الأبرار لاتحتَمِلُ الانتظار. در حضرت شيخ العالم سيف الدّين با خرزى (رضوان اللَّه عليه) درويشان سفره نهاده بودند و أخى نورالدين دهستانى كه از چهل سال باز در خدمت شيخ بود، بر بام خانقاه بود. او را صلاى سفره گفتند تا فرود آيد، چون سفره برگرفتند، شيخ عالم، أخى نورالدين دهستانى را ماجرا كرد [مورد نوعى مؤاخذه و تنبيه صوفيانه قرار داد] و بازخواست فرمود كه تو را اصحاب طلب كردند و ديدى كه تو را انتظار مى‌كنند و تو از راه نردبان چرا فرود آمدى؟ تو خود را از بام چرا فرو نينداختى و به فرود آمدن از نردبان جمع را نگران داشتى و انتظار دادى». (أوراد الأحباب و فصوص الأدب، چ افشار، ج 2، ص 140). (توجّه داريد كه «دهستانى» مسكين اگر خواسته بود، اين گونه فرمايش‌هاى «شيخ عالم» را جدّى بگيرد،بسى پيش از آن، جان به جان‌آفرين تسليم كرده بود و به طبع سعادت چهل سال خدمت «شيخ» را نمى‌يافت.[53]روض الجنان، 20/147 و 148.[54]از مفسران شيعى مشهور، تنها فقيه معاصر لبنانى، استاد سيّد محمّد حسين فصل اللَّه، و نويسنده فقيد، استاد شيخ محمّد جواد مَغنيّه (رحمة اللَّه عليه) را ديده‌ام كه از منظرى ديگر بدان خبر نگريسته‌اند (كه البتّه فعلاً محلّ بحث ما نيست). دريغ است اشارت نكنم كه ابن طاوس نيز در سعد السعود، به زاويه‌اى تا اندازه‌اى متفاوت توجّه كرده كه بايد به جاى خود بر رسيد.[55]رفتن كعبه به پيشباز رابعه عدويه و همچنين طواف كعبه برگرد مردى كه سهل تسترى ديده است، را در: تذكرة الأولياء، چ استعلامى، ص 75 و 310 و 311 بنگريد.[56]بنگريد: همان، ص‌261 و 262.[57]بنگريد: همان، ص‌125.[58]بنگريد: همان، ص‌107 و 109.[59]تحقيق غفّارى، 2/182، ح‌3683، باب الدّين و القرض.[60]تحقيق غفّارى، 5/93، باب الدّين، ح‌2.[61]تحقيق خرسان، 6/183 و 184، باب الدّيون و أحكامها، ح‌3.[62]ط. مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، 18/319 و 320.[63]مشابه اين روايت نيز در علل الشّرائع، ط. نجف أشرف، ج 2، ص 528 آمده است. ضمناً مقايسه فرماييد با: البحرالرائق ابن نجيم مصرى حنفى 6/390.[64]در تحرير الأحكام، 2/446.[65]در: مجمع الفائدة و البرهان، 9/53.[66]در: الحدائق الناضرة، 20/102.[67]مى‌افزايم: علّامه مجلسى در كتاب پر ارج مراة العقول (19/43) سند روايت كافى را «صحيح» ارزيابى مى‌كند. پدر بزرگوارش در روضة المتقين (6/517) سند روايت را در كافى و تهديب الأحكام «صحيح» و در كتاب من لايحضره الفقيه «حسن كالصحيح» مى‌گويد.[68]علّامه مجلسى كه ويژه بودن اين رفتار پيامبر صلى الله عليه وآله را دريافته است، مى‌نويسد: «... و لعلّ هذا من خصائص النبىّ و الإمام عليهما السلام أو مطلق الولاة على احتمالٍ». (بحار الأنوار، 78/345).[69]كتاب الغيبة نعمانى، ط. على أكبر الغفارى، ص‌34.[70]از برخى كتابها به واسطه «لوح فشرده»ى رايانه‌اى بهره برده‌ام.


صفحه 6

پيش‌فرض‌ هاى اخلاقى‌ جنبش نرم‌افزارى و توليد علم‌
شریفی احمد حسین
چكيده‌
از مهم‌ترين شرايط تحقق و ثمردهى جنبش نرم‌افزارى علمى و دينى، توجه به اصول و مبانى اخلاقى لازم براى چنين جهش و جنبشى است. تضارت آرا و انديشه‌ها، به شرطى نشانه پيشرفت علمى خواهد بود كه در چارچوب اخلاق و قوانين اخلاقى باشد. در ضرورت نقد علمى همين بس كه براساس تعاليم اسلامى، يكى از فرايض اخلاقى انديشمندان و آگاهان است. براى تحقق و ثمردهى چين فريضه‌اى، رعايت اصولى چون «فهم سخن و تبحر در موضوع»، «كنار نهادن حب و بغض»، «پرهيز از نقد متقابل»، «نقد انگيخته به جاى نقد انگيزه»، «مراعات بردبارى» و «پرهيز از برچسب زدن‌هاى غير اخلاقى» بر هر دو طرف نظريه‌پرداز و ناقد لازم است. عدم مراعات هر يك از اصول ياد شده، نقد علمى و پيشرفت علمى را با مخاطرات جدى روبرو خواهد كرد و ما را از وصل به كمال مطلوب باز خواهد داشت.
كليدواژه: توليد علم، نقد و انتقاد، آزادى علمى، نقد متقابل،

1. رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت اللَّه خامنه‌اى، در بخشى از پاسخ خود به نامه جمعى فضلاى حوزه و دانشگاه، درباره جنبش نرم‌افزارى و ضرورت راه‌اندازى نهضت توليد علم، چنين نگاشتند: نبايد از «آزادى» ترسيد و از «مناظره» گريخت و «نقد و انتقاد» را به كالايى قاچاق يا امرى تشريفاتى تبديل كرد، چنان‌كه نبايد به جاى مناظره به «جدال و مراء» گرفتار آمد و به جاى آزادى، به دام هتاكى و مسئوليت‌گريزى لغزيد. آن روز كه سهم «آزادى و اخلاق» و سهم «منطق» همه يكجا و در كنار يكديگر ادا شود، آغاز روند خلاقيت علمى در تفكر بالنده دينى در اين جامعه است و كليد جنبش «توليد نرم‌افزارى علمى و دينى» در كليه علوم و معارف دانشگاهى و حوزوى زده شده است. از آن زمان به بعد، سخنان غث و سمين فراوانى درباره جنبش نرم‌افزارى و نهضت توليد علم گفته شد. مراكز مختلفى، خود را متصدى اين امر دانستند و نشست‌ها و همايش‌هاى متنوعى در اين باره صورت دادند و مقالات و نوشته‌هاى فراوانى در اين حوزه به رشته تحرير آراسته شد ؛ همه اينها را بايد به فال نيك گرفت ؛ اما نكته‌اى كه در اغلب نوشته‌ها و گفته‌ها مغفول مانده، توجه به مبانى، پيش‌فرض‌ها و اصول اخلاقى لازم براى چنين جهش و نهضتى است. به گمان نگارنده عدم توجه به اين مهم، موجب مى‌شود كه هزگز نتوانيم به هدف مطلوب دست يابيم. به نظر مى‌رسد كه اگر مى‌خواهيم، نقد و انتقاد در جامعه، به كالايى قاچاق تبديل نشود و حريم مناظره و نقد، در دام «جدال و مراء» گرفتار نيايد و به جاى آزادى در دام هتاكى و مسئوليت‌گريزى نلغزيم، بايد اخلاق را در مناظرات علمى خود حاكم كنيم و به شدت مراقب مراعات آن باشيم و ديگران نيز نبايد، به بى‌اخلاقى‌ها و حرمت‌شكنى‌هاى طرفين گفت و گو اهميت بدهند، بلكه بر همه عالمان و انديشمندان فرض است كه فرضيه امر به معروف و نهى از منكر را به خوبى، در عرصه معرفتى نيز انجام دهند. بى‌ترديد، يكى از شاخصه‌هاى شكوفايى علمى در يك جامعه و نيز يكى از نشانه‌هاى رشد، بالندگى و پويايى يك ملت، رونق گرفتن مباحثات علمى، تضارب آرا و تبادل افكار است. همان‌گونه كه در پيام مقام معظم رهبرى نيز بدان اشاره شده است يكى از مهم‌ترين شرايط لازم براى تحقق نشاط و پويايى علمى در جامعه، و ايجاد جامعه‌اى علم‌دوست و انديشه‌پرور، آزادى انديشمندان و عالمان در ارائه انديشه‌ها و نظرات علمى است. در جامعه‌اى كه عالمان آن، از بيم سرها در گليم بكشند، جاهلان و متملقان و چاپلوسان در رأس خواهند نشست ؛ اما اين سخن هرگز به معناى تن دادن به آزادى مطلق و بى‌قيد و بند نيست، زيرا آزادى مطلق و افسار گسيخته، معنايى جز مخالفت با آزادى ندارد. آزادى مطلق، تزى است كه آنتى‌تز خود را در درون دارد. آزادى مطلق، امرى خودستيز و خود متناقض است. اگر چنين است، چه امر يا امورى آزادى را مقيد مى‌كنند. از مهم‌ترين قيود آزادى، قيود اخلاقى است. اخلاق و اصول اخلاقى، امورى‌اند كه بر توسن آزادى لگام مى‌زنند، بنابراين، اخلاق بر آزادى «حاكم» است و آزادى در صورتى عاقلانه و در نتيجه ثمربخش است كه در چهار چوبه اخلاق باشد و حرمت مرزهاى اخلاقى را نگه دارد. به هر حال، نگارنده اين مقاله قصد آن دارد تا برخى اصول اخلاقى لازم را در اين موضوع بيان كند ؛ اصولى كه مراعات آنها از ناحيه هر دو طرف نظريه‌پرداز و ناقد، شرط ضرورى سالم ماندن فضاى علمى جامعه و رشد و بالندگى آن است. 2. يادآورى اين نكته مقدماتى مفيد است كه در تعريف نقد و انتقاد، اختلاف وجود دارد: برخى نويسندگان، نقد يك انديشه و تفكر را به معناى «ذكر خوبى‌ها» دانسته‌اند. سينتزبرى بر آن است كه «نقد، كوششى است براى يافتن، شناختن، دوست داشتن و توصيه كردن همه نكته‌هاى خوبى كه در جهان انديشيده و نوشته شده‌اند، و نه بهترين آنها». آدى سون نيز گفته است: «نقاد راستين بايد به خوبى‌ها و نه نارسايى‌ها بپردازد و زيبايى‌هاى نهفته يك نويسنده را كشف كند و چيزهايى را كه ديدن را سزاوارند، به جهان عرضه دارد».[1]در مقابل، برخى ديگر نويسندگان، معناى حقيقى نقد را عيب‌جويى و خرده‌گيرى و ذكر ناراستى‌ها و نادرستى‌هاى يك گفته، نوشته يا رفتار دانسته‌اند.[2]در عين حال، به نظر مى‌رسد كه تعريف درست نقد، عبارت است از «وارسى و بررسى يك نوشتار (گفتار يا رفتار)، براى شناسايى و شناساندن زيبايى و زشتى، بايستگى و نبايستگى، بودها و نبوده‌ها و نادرستى آن».[3]3. آزادى نقد و نقادى به معناى مورد نظر، به شرط رعايت آداب اخلاقى آن، در يك جامعه، هيچ ضررى را در پى نخواهد داشت، زيرا از دو حال خارج نيست: يا نقد وارد است كه بايد ممنون منتقد بود و از او تشكر كرد كه عيب كار يا نادرستى انديشه ما را گوشزد كرده است يا وارد نيست كه پاسخ داده مى‌شود و سوء تفاهم ايجاد شده، برطرف مى‌گردد. در روايات فراوانى كه در اينجا برخى آنها را نقل مى‌كنيم، بر اهميت و ضرورت وجود نقد و حساسيت افراد جامعه، به ويژه انديشمندان در قبال مسائل مطرح شده در جامعه اسلامى، بلكه جهانى تأكيد شده است: امام صادق عليه السلام در حديث بسيار مشهورى مى‌فرمايد: «احبّ اخوانى الىّ من اهدى‌ الىّ عيوبى» ؛ بهترين دوستان من كسانى‌اند كه عيوب مرا به من هديه مى‌دهند».[4]همه مى‌دانيم كه آن امام عزيز، از مقام عصمت برخوردار است و هرگز نقص و عيبى در وجود او، و در گفتار و كردار او نيست، با اين همه، بهترين دوستان خود را كسى معرفى مى‌كند كه اگر عيب و نقصى از آن حضرت به نظرش مى‌رسد، بى‌ملاحظه، آن را به او گوشزد كند، كمترين فايده اين كار آن است كه سوء تفاهم‌هاى ايجاد شده را مى‌توان در فضايى صميمى و دوستانه رفع كرد. امام على عليه السلام مى‌فرمايد ؛ «من بصرك عيبك فقد نصحك» ؛ كسى كه عيب تو را به تو بنماياند، تو را نصيحت كرده است.[5]امام حسين عليه السلام نيز مى‌فرمايد: «من احبّك نهاك و من ابغضك اغراك» ؛ كسى كه تو را دوست دارد، تو را [از انجام زشتى‌ها و بدى‌ها] نهى مى‌كند، و كسى كه تو را دشمن بدارد، تو را مى‌فريبد.[6]امام على: «من ساتر عيبك فهو عدوك» ؛ كسى كه عيوب و كاستى‌هاى تو را پنهان كند [و به منظور اصلاح، آنها را به تو تذكر ندهد]، دشمن توست.[7]امام جواد: «المؤمن يحتاج الى توفيق من اللَّه و واعظ من نفسه و قبول ممن ينصحه» ؛ انسان مؤمن به سر چيز نيازمند است: توفيق الهى، موعظه درونى و پذيرش نصيحت نصيحت‌گران.[8]افزون بر اين، بايد دانست كه نقد و انتقاد از نابه سامانى‌ها و كج‌انديشى‌ها، از وظايف اسلامى مردم است. اين وظيفه در بعضى موارد، از مصاديق «ارشاد جاهل» است ؛ در مواردى از مصاديق «نصيحت» است. همچنين مى‌تواند مصداق برخورد با «بدعت» يا «دفاع» از يك انديشه يا رفتار خوب باشد. همچنين در مواردى كه فرد يا افرادى، آگاهانه يك انديشه نادرست را مطرح مى‌كنند، نقد آن از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر است ؛ توضيح آنكه دايره امر به معروف و نهى از منكر را نبايد در مسائل رفتارى منحصر كرد، بلكه اين فريضه در عرصه معرفتى نيز جريان دارد ؛ حتى مى‌توان گفت كه امر به معروف و نهى از منكر، در قلمرو مسائل معرفتى، بسيار اساسى‌تر و سرنوشت‌سازتر از امر به معروف در حوزه رفتار است. نقد انديشه‌ها و عملكردهاى نادرست، به ويژه در جايى كه احتمال تأثيرگذارى آنها در ميان افراد جامعه بالا باشد، وظيفه‌اى اجتماعى است. اگر كسى بداند كه انديشه، گفتار يا كردار خاصى، موجب گمراهى افراد يا انحراف گفتارى يا رفتارى در سطح جامعه مى‌شود، وظيفه اسلامى و انسانى او حكم مى‌كند كه به صورت مستدل و منطقى، در مقابل آن بايستد و مردمان را از خطر اين انحراف آگاه سازد. اصولاً مى‌توان گفت كه زكات ذكاوت و شكر نعمت، خوش‌فهمى و تيزبينى اين است كه شخص تيزبين و خوش‌فهم، نه تنها بايد ديگران را از شهد شيرين انديشه‌هاى نابش بهره‌مند كند،[9]بلكه آنان را از خارها و سنگلاخ‌ها و سمّ‌هاى مهلكى كه بر سر راه آنان قرار گرفته است، آگاه مى‌سازد. اصولاً، نقد انديشه‌ها، گفتارها و كردارهاى نادرست يك فرد يا گروه، خدمت به خود آن فرد يا گروه است ؛ هر چند ممكن است كه آنان خود از چنين خدمتى دلخورده و ناراحت شوند ؛ اما ناراحتى آنان نبايد موجب شود كه شخص ناقد، از نقد صرف نظر كند. همان گونه كه گريه يك كودك بيمار و ناراحتى او موجب نمى‌شود كه پزشك، از معاينه او و تجويز دارو براى درمانش صرف نظر كند. نقد اگر درست و براساس موازين اخلاقى انجام پذيرد، مى‌تواند چشم ديگر شخص مورد نقد باشد ؛ چشمى كه بى‌عينك حبّ و علاقه، به انديشه او مى‌نگرد و قصد آن دارد كه ناهنجارى‌ها، ناراستى‌ها و نيز نقاط مثبت آن را دريابد و به او گوشزد كند:[10]به نزد من كس نكو خواه توست‌ كه گويد فلان خار راه توست‌ 4. پس از بيان مباحث مقدماتى در باب اهميت نقد، معناى نقد و نيز ضرورت نقد، اكنون نوبت آن رسيده كه به بيان اصول و آداب اخلاقى نقد علمى بپردازيم. پرهيز از مغالطه، از مهم‌ترين وظايف اخلاقى نظريه‌پردازان و ناقدان است. در دوران معاصر، يكى از موضوعات و مسائلى كه به شدت، اهتمام انديشمندان را در پى داشته، مباحثى است كه تحت عنوان تفكر نقدى مطرح مى‌شود. در برخى رشته‌هاى دانشگاهى نيز، از جمله رشته فلسفه و رشته‌هاى وابسته آن، طى سال‌هاى اخير، واحدهايى با اين عنوان طراحى شده است. در اين رشته كه گاهى از آن به تفكر انتقادى يا منطق كاربردى نيز تعبير مى‌شود، دانشجو با انواع زيادى از مغالطه‌ها كه بعضاً تعداد آنها به بيش از يكصد مورد مى‌رسد، آشنا مى‌شود. آشنايى كاربردى و دقيق با اين مغالطات، براى كسانى كه مى‌خواهند، در مواجهه با انديشه‌هاى گوناگون و همچنين در ابراز و اظهار يا دفاع از انديشه خاصى به شيوه منطقى برخورد كنند، ضرورى است.[11]طبيعى است كه ارتكاب مغالطه، در رد يا دفاع از يك انديشه علمى غيراخلاقى است و مغالطه‌گر، نه تنها دچار خطاى منطقى و معرفتى است، بلكه در صورتى كه آن را از روى عمد و آگاهى انجام دهد، از حيث اخلاقى نيز كارى ناپسند مرتكب شده است. با اين همه آدميان به طور طبيعى و به مقتضاى ذات و سرشت انسانى خود، همان گونه كه حتى بى‌آگاهى دقيق از قواعد مدون منطق، آنها را به صورت ناخودآگاه به كار مى‌گيرند، به صورت طبيعى و فطرى نيز از ارتكاب مغالطات منطقى پرهيز مى‌كنند. آنچه در اين ميان بسيار خطرناك است و شبروانه بر جان فكر و انديشه آدمى افتاده، سرمايه حق‌طلبى، سعادت خواهى و حقيقت‌دوستى او را به يغما مى‌برد، و رشد علمى جامعه را متوقف، بلكه معكوس مى‌كند، حجاب‌ها و لغزش‌هاى اخلاقى در ارائه افكار و انديشه‌هاى خود يا دفاع از آنها و نيز خطاهاى اخلاقى در مواجهه با انديشه‌هاى ديگران است. به همين دليل است كه در كنار آشنايى با مغالطات منطقى، آگاهى از آداب و اصول اخلاقىِ ناظر بر اين عرصه نيز لازم است. 5. يكى ديگر از اصول و پيش‌فرض‌هاى مهم نقد علمى، آغاز كردن از خود است. قرآن كريم در اين باره به مؤمنان توصيه مى‌كند: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُواْ مَا لَا تَفْعَلُونَ ».[12]پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز در اين باره مى‌فرمايد: «طوبى لمن شَغَلَه عيبُه عن عيوبِ غيره» ؛ خوشا به حال كسى كه پرداختن به عيوب خود، او را از پرداختن به عيوب ديگران باز دارد.[13]امام على عليه السلام در اين باره مى‌فرمايد: «اكبرُ العيبِ ان تعيبَ ما فيك مثلُه» ؛ بزرگ‌ترين عيب اين است كه چيزى را بر ديگران عيب بدانى كه خود بدان مبتلايى.[14]بى‌ترديد، تأثير اخلاقى گفتار و توصيه‌اى كه خود فرد به آن عمل مى‌كند، به مراتب بيشتر از توصيه‌هايى است كه در كردار و رفتار فرد توصيه كننده، خلاف آنها مشاهده مى‌شود. كسى كه خود رطب مى‌خورد، اگر ديگران را نهى كند، گفتار او تأثير لازم را نخواهد داشت. پزشكى كه درباره مضرات سيگار براى مريضش سخن مى‌گويد، اگر خود سيگارى باشد، سخنان او، يا هيچ تأثيرى بر مريضش ندارد يا دست‌كم تأثير آن بسيار اندك است، پس اگر واقعاً، به قصد اصلاح و رفع نقايص، مى‌خواهيم انديشه يا رفتارى را نقد كنيم، بهتر است بيش و پيش از هر كس، به اصلاح و نقد خود بپردازيم. هر كسى كو عيب خود ديدى ز پيش‌ كى بدى فارغ خود از اصلاح خويش‌ غافلند اين خلق از خود اى پدر لاجرم گويند عيب همدگر[15]6. يكى ديگر از اصول اخلاقى توليد علم و جنبش نرم‌افزارى، وجود نقدهاى عالمانه و متخصصانه است ؛ توضيح آنكه اگر در نقد علمى، ناقد در پى بيان درستى‌ها و نادرستى‌هاى يك انديشه است. نخستين شرط اين است كه آن سخن را به درستى فهميده باشد، پس هيچ‌كس اخلاقاً مجاز نيست پيش از فهم درست و دقيق يك مدعا و به صرف داشتن يك تصور مبهم و اجمالى از آن، دست به كار نقد شود.[16]گويند روزى ناصرالدين شاه از اعتماد السلطنه - رئيس دارالطباعه كشور و مؤلف كتاب المآثر والآثار - پرسيد: در مملكت ما چه چيز را از همه بيشتر است؟ اعتماد السلطنه بى‌درنگ گفت: قربان پزشك! ناصر الدين شاه تعجب كرد و پرسيد: چرا؟ او گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى‌رسانم. چند روز بعد، دستمالى زير چانه‌اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان وانمود كه دندانش درد مى‌كند. با همان حال پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان، دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شغلم جوشيده روى جايگاه پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد حريره بادام است. مختصر اينكه هر كس فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتماد السلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان! دندان من درد نمى‌كند ؛ تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم، تأييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.[17]البته بايد توجه داشت، كسى كه انديشه، گفتار يا كردار او نقادى مى‌شود، نبايد فوراً ناقد را به عدم فهم، عجله در نقد و امثال آن متهم كند. اين آفت بزرگى است كه متأسفانه در عرصه نقد و نقادى و مناظرات علمى مكتوب جامعه ما، از هر دو سو به وفور مشاهده مى‌شود. در بسيارى پاسخ‌هايى كه نويسندگان و گويندگان به نقدهاى ناقدان مى‌دهند، نخستين مسئله اين است كه «نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز» و كسى كه سپر ندارد و توانايى فهم اين ظرايف و دقايق را در خود نمى‌بيند، بهتر است يا پس كشد و عِرض خود نبرد و نويسنده و خوانندگان را به زحمت نيندازد! 7. يكى ديگر از مهم‌ترين مسائلى كه رعايت آن شرط اصلى فهم سخن گوينده يا نويسنده و نيز شرط اصلى درك حقيقت يك گفتار يا رفتار است، كنار نهادن حب و بغض‌هاست. تأثير حب و بغض تا آنجاست كه مى‌تواند، هنر را عيب و عيب را هنر جلوه دهد. «هر چه به دل فرود افتد در ديده نكو نمايد».[18]كسى كه به قصد مچ‌گيرى، به نقد يك انديشه يا رفتار مى‌پردازد، قطعاً از درك حقيقت آن عاجز خواهد بود ؛ نه تنها مشكل كه محال است كسى بتواند با نگاه عاشقانه يا با ديده مغرضانه و مبغضانه، همه ابعاد و جنبه‌هاى يك فكر يا رفتار را به درستى درك كند و بتواند سره و ناسره آن را تشخيص دهد. اصولاً براى چنين كسى، درك مسئله موضوعيت ندارد، بلكه مسائل ديگرى در ميان است كه او را به نقد واداشته است:[19]كسى به ديده انكار اگر نگاه كند نشان صورت يوسف دهد به ناخوبى‌ وگر به چشم ارادت نگه كنى در ديو فرشته‌ايت نمايد به چشم كروبى[20]البته باز هم بايد توجه داشت كه شخص يا اشخاصى كه انديشه يا رفتار آنان نقد شده، اخلاقاً مجاز نيستند كه ناقد را به سوء غرض و داشتن حب و بغض نسبت به خود متهم كنند. آنان موظفند به بررسى ادله ناقد بپردازند و درستى يا نادرستى آنها را بنمايانند. 8 . از ديگر آفت‌هاى بزرگ اخلاقى، در عرصه نقد و نقادى اين است كه بسيارى نويسندگان در پاسخ نقدهاى يك ناقد، بى‌آنكه به پاسخ‌گويى نقدها بپردازند، بلافاصله به بررسى آثار ناقد و مطالعه سرگذشت و تاريخچه زندگى او پرداخته، مى‌كوشند به گونه‌اى از لابلاى انديشه‌ها و اعمال خود او، نادرستى‌هايى را استخراج كنند و آنها را به رخ او بكشند. همين مسئله موجب هراس از نقد شده و نقد را به كالايى قاچاق يا امرى تشريفاتى تبديل كرده است و كمتر كسى جرئت مى‌كند، انديشه‌اى را نقادى كند ؛ مگر آنكه از دوستان نويسنده باشد و از پيش با نويسنده تبانى كرده باشد كه با نامى مستعار و به منظور رواج دادن يك انديشه، به نقد آن بپردازد! يا آنكه از خود بسيار مطمئن باشد يا آنكه داراى انيزه بسيار بالايى باشد. به هر حال، حتى اگر ناقدى خود به سخنان خود عمل نمى‌كند، دليل بى‌اعتبارى و نادرستى ديگران است. سعدى در گلستان، گفت و گوى يك فقيه جوان را با پدرش در اين باره نقل مى‌كند كه بيان آن در اينجا آموزنده است: «فقيهى پدر را گفت: هيچ از اين سخنان رنگين و دلاويز متكلمان در من اثر نمى‌كند ؛ به حكم آنكه آنچه نمى‌بينم، مرايشان را كردارى موافق گفتار. ترك دنيا به مردم آموزند خويشتن سيم و غله اندوزند عالمى را كه گفت باشد و بس‌ هرچه گويد نگيرد اندر كس‌ عالم آن كس بود كه بد نكند نه بگويد به خلق و خود نكند «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ»[21]. عالم كه كامرانى و تن‌پرورى كند او خويشتن گم است، كه را رهبرى كند. پدر گفت: اى پسر به مجرد خيال باطل نشايد روى از تربيت ناصحان بگردانيدن و علما را به ضلالت منسوب كردن و در طلب عالم معصوم، از فوايد علم محروم ماندن... گفت عالم به گوش جان بشنو ور نماند به گفتنش كردار باطل است آنچه مدعى گويد خفته را خفته كى كند بيدار مرد بايد كه گيرد اندر گوش‌ ور نوشته است پند بر ديوار[22]9. يكى ديگر از اصول اخلاقى لازم كه مراعات آن، نقش مهمى در توليد علم دارد، پرداختن به انديشه‌هاست ؛ نه انديشمندان. نقد انگيخته‌هاست ؛ نه انگيزه‌ها. نگريستن به گفته‌هاست ؛ نه گوينده‌ها و اين اصلى است كه متأسفانه در جامعه ما به ندرت مراعات مى‌شود. كسى كه نقد مى‌شود، به جاى آنكه به پاسخ نقدهاى ناقد بپردازد، به كالبد شكافى نيت و انگيزه او مبادرت مى‌ورزد، تا جايى كه هر گونه نقدى را به انديشه‌هاى خود، بخشى از يك توطئه بزرگ عليه انديشمندان و فرهيختگان جامعه مى‌پندارد. در حالى كه اگر ما واقعاً به دنبال حقيقتيم و دغدغه سعادت خود و ديگران را داريم، نبايد در اين عرصه به انگيزه‌ها اهميت دهيم. اين توصيه اسلام و اولياى دين است: اميرمؤمنان به ما توصيه مى‌كند: «خذ الحكمة ممن اتاك بها وانظر إلى‌ ما قال ولا تنظر إلى من قال» ؛ حكمت را از كسى كه آن را به تو عرضه مى‌دارد بگير و به گفته بنگر و به [شخصيت‌] گوينده ننگر.[23]«الحكمة ضالّة المؤمن فخذ الحكمة ولو من أهل النفاق» ؛ حكمت گمشده مؤمن است. حكمت را فراگير هرچند از منافقان باش.[24]چو دانى كه مقصود گوينده چيست‌ مبين اى برادر كه گوينده كيست‌ نبايد بر اين قدر گوهر شكست‌ كه از دست بى‌قدرى افتد به دست‌ كى افتد در اعجاز قرآن شكى‌ وگر خواندش بى‌خرد كودكى‌ به هر حال، هم شخص ناقد و هم شخص يا اشخاص مورد انتقاد، بايد به اين مهم توجه داشته باشند كه نقد را از ساحت نقد انديشه و كردار، به نقد صاحب انديشه و كردار يا مقابله با ناقد نكشانند. نقد يك سخن يا رفتار، نشان دهنده اهميت آن انديشه يا رفتار براى ناقد است. كسى كه به نقد يك انديشه يا سخن مى‌پردازد، در حقيقت در جهت اصلاح و تكميل آن گام برداشته است. بنابراين، هرگز نبايد نقد او را به معناى درافتادن با شخص صاحب انديشه يا رفتار تلقى كرد ؛ به تعبير ديگر، كسى كه يك انديشه را نقد مى‌كند يا ناراستى‌هاى يك رفتار را نشان مى‌دهد، در پى اعلام بيزارى خود از ناراستى و نادرستى است ؛ نه فردى كه مرتكب آن اشتباه شده است، بلكه همان طور كه پيش از اين گفته شد، دلسوزى و احساس مسئوليت در برابر ديگران موجب مى‌شود كه ناراستى‌ها و نادرستى‌هايى را كه در انديشه يا كردار آنان مشاهده مى‌كنيم، به آنان گوشزد كنيم ؛ اما متأسفانه «در فضاى غير اخلاقى، نقد يك انديشه، مساوى است با در افتادن نه با يك فكر، بلكه يك فرد و بل يك قوم». 10. از ديگر اصول اخلاقى‌اى كه توجه به آن، كمك فراوانى به جنبش توليد علم مى‌كند، بردبارى و نقدپذيرى انديشمندان است. قرآن كريم همگان را به بردبارى و تحمل و مدارا توصيه كرده و سزاوارترين افراد به رعايت اين اصل اخلاقى مهم را انديشمندان خوانده است: «وَ لَا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ‌و عَدَ وَةٌ كَأَنَّهُ‌و وَلِىٌّ حَمِيمٌ ».[25]يكى از نويسندگان معاصر در پاسخ به نقدى كه توسط نويسنده ديگرى بر انديشه‌هاى او شده بود، پاسخ خود را با اين شعر مولوى آغاز مى‌كند: از خدا خواهيم توفيق ادب‌ بى‌ادب محروم ماند از لطف رب‌ بى‌ادب تنها نه خود را داشت بد بلكه آتش در همه آفاق زد سپس چنين مى‌نويسد: «اين قلم خود را ناتوان نمى‌بيند كه در پاسخ نوشتارى طعن‌آميز و تمسخر آكند و نيش‌آلود، مقابله به مثل كند و اصناف تعبيرات خصمانه و موهن را در اين پاسخ به كار گيرد. اما در اين كار فضيلتى نمى‌بيند و هنر را در اين بى‌هنرى‌ها نمى‌جويد و روحانيان و فقه‌پيشگانى چون... را مشفقانه تذكار مى‌دهد كه دفتر معرفت را به آتش مخاصمت نسوزانند و در محضر دانش، شرط ادب را فرونگذارند، و جرعه صحبت را به حرمت نوشند و رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشند و سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نكنند و چون از فقه صفا و مروه فراغت حاصل كنند، بارى در وادى صفا و مروه نيز گامى بزنند و حال كه از قيل و قال مدرسه طرفى بسته و حظى اندوخته‌اند، يك چند نيز خدمت معشوق مى‌كنند و از ياد نبرند كه: چو از قومى يكى بى‌دانشى كرد نه كه را منزلت ماند نه مِه را ... طهارت قلم و قداست محضر و فراست مخاطب بيش از اين رخصت معاتبت نمى‌دهد».[26]معلوم نيست كه اگر اين نويسنده محترم مى‌خواست از سر شفقت سخن نگويد يا بالاتر آنكه اگر مى‌خواست مقابله به مثل كند يا قداست قلم را نگه ندارد، چه مى‌گفت! به راستى اگر چنين رويه ناپسند و ضد اخلاقى‌اى بر انديشمندان ما حاكم شود، باز هم مى‌توان انتظار توليد علم و جنبش نرم‌افزارى علمى و دينى را داشت؟ اين برخورد را با برخوردى كه امام باقر عليه السلام با مردى مسيحى كه حرمت امامت و انسانيت را يكجا ناديده گرفت و در برخورد با آن حضرت، از بدترين ناسزاها استفاده كرد، مقايسه كنيد. مى‌دانيم كه پنجمين امام شيعيان، محمد بن على بن الحسين، ملقب به «باقر» است. «باقر» به معناى شكافنده است و به آن حضرت، به دليل دانش فراوان‌شان «باقرالعلوم»، يعنى شكافنده دانش‌ها لقب داده‌اند. شخصى مسيحى، به منظور استهزاى آن حضرت، كلمه «باقر» را به كلمه «بقر» تصحيف كرد و به آن حضرت گفت: «انت بقَر». امام بى‌آنكه از خود ناراحتى نشان دهد و اظهار عصبانيت كند، با كمال سادگى پاسخ داد: «نه، من بقر نيستم، من باقرم». مسيحى: تو پسر زنى هستى كه آشپز بود. امام: شغلش اين بود، عار و ننگى به شمار نمى‌رود. مسيحى: مادرت سياه و بى‌شرم و بدزبان بود. امام: اگر اين نسبت‌ها كه به مادرم مى‌دهى راست است، خدا او را بيامرزد و از گناهش بگذرد، و اگر دروغ است، از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستى. مشاهده اين همه حلم از مردى كه مى‌توانست، همه گونه موجبات آزار يك مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد، كافى بود كه انقلابى در روحيه مرد مسيحى ايجاد كند و او را به سوى اسلام بكشاند. مرد مسيحى بعدها مسلمان شد.[27]11. بالاخره يكى ديگر از پيش‌فرض‌هاى اخلاقى براى تحقق جنبش نرم‌افزارى، پرهيز از برچسب زدن‌هاى غير اخلاقى به انديشه‌وران و ناقدان است ؛ توضيح آنكه يكى از شيوه‌هاى نادرست و خلاف اخلاق در مسئله نقد كه متأسفانه در جامعه ما بسيار رواج دارد، برچسب و انگ زدن به صاحبان انديشه يا به ناقدان است. افراد به جاى نقد انديشه‌ها و بيان نقاط ضعف دلايل و مستندات يك فكر يا بيان ناراستى‌هاى يك عمل، با انتساب‌هاى غالباً نادرستِ افكار و انديشه‌ها به افراد و مكاتب منفور و مطرود جامعه، به خيال خود، آن فكر را ابطال و آن انديشه را از ميدان به در كرده‌اند ؛ برچسب‌هاى از قبيل «ارتجاعى»، «قشرى»، «غربى»، «غرب‌زده»، «علم‌زده»، «عوام‌زده»، «ليبرال»، «فاشيست»، «مستبد»، «انحصارطلب»، «ملى‌گرا»، «كهنه‌گرا»، «ارسطويى»، «پوپرى»، «هايدگرى»، «قرون وسطايى» و... كه اغلب به منظور تحقير منتقد يا شخص و گروه مورد انتقاد صورت مى‌گيرد، كراراً از سوى افراد مختلف در نقد ديگران يا در پاسخ به نقدها به كار مى‌رود ؛ در حالى كه اگر اندكى بينديشيم، خواهيم ديد كه اين برچسب‌ها، حتى اگر هم درست باشند، هرگز خللى در بنيان‌هاى منطقى يك انديشه ايجاد نمى‌كنند. قرون وسطايى بودن يك انديشه، هرگز مستلزم نادرستى يا درستى آن نيست ؛ چنان‌كه نو بودن يك فكر، مستلزم درستى يا نادرستى آن نيست.[28]اين عمل در حقيقت يكى از مغالطات منطقى است كه معمولاً در كتاب‌هاى منطقى از آن به عنوان «مغالطه از طريق منشأ»[29]ياد مى‌شود و زمانى رخ مى‌دهد كه منتقد بخواهد، يك انديشه يا رفتار را با بيان منشأ آن و انتساب آن به شخصيت‌ها يا گروه‌هاى مذموم و نامطلوب، نادرست معرفى كند[30]يا شخص مورد انتقاد بخواهد، نقدهايى را كه به او شده است، با بيان تأثيرپذيرى منتقد از شخصيت‌ها يا گروه‌هاى منفور و مذموم پاسخ دهد.

فهرست منابع‌

1 . آريان‌پور، ا.ح.، پژوهش، تهران؛ امير كبير، چهارم، 1362. 2 . الآمدى، عبدالواحد، غرر الحكم و درر الكلم، بيروت: موسسه الاعلمى للمطبوعات، 1407. 3 . اسفنديارى، محمد، «درك كردن و رد كردن»، آينه پژوهش، (سال پنجم، شماره اول، خرداد - تير1373). 4 . اسلامى، حسن، اخلاق نقد، قم؛ نشر معارف، 1383. 5 . اشكورى، محمد فنائى، معرفت‌شناسى دينى، تهران: برگ، 1374. 6 . پورجوادى، نصراللَّه، «انتقاد از كتاب، نه از نويسنده»، نشر دانش، (سال چهارم، شماره چهارم، خرداد و تير، 1363). 7 . جلال الدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، تهران: نگاه، پنجم، 1373. 8 . حكيمى، محمدرضا، و ديگران، الحياة، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، پنجم، 1409. 9 . حلبى، على اصغر، خواندنى‌هاى ادب فارسى، تهران: زواره، 1358. 10 . خرمشاهى، بهاء الدين، «آيين نقد كتاب»، نشر دانش، (سال چهارم، شماره سوم، فروردين و ارديبهشت 1363). 11 . خندان، على اصغر، مغالطات، قم: بستان كتاب، 1380. 12 . - ، منطق كاربردى، تهران و قم: سمت و طه، 1379. 13 . سروش، عبدالكريم، قبض و بسط تئوريك شريعت، تهران: صراط، دوم، 1371. 14 . سلطانى، محمدعلى، «ضرورت و شيوه نقد كتاب»، در آينه پژوهش، سال اول، شماره اول، خرداد و تير 1369. 15 . غلامحسين‌زاده، غلامحسين، سير نقد شعر در ايران، (از مشروطه تا 1332ش.)، تهران: روزنه، 1380. 16 . كليات سعدى، گلستان، تصحيح: محمد على فروغى، تهران: طلوع، هفتم، 1371. 17 . كلينى، الروضة من الكافى، تهران: دارالكتب الاسلامية، چهارم، 1362. 18 . مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث العربى، الثالثه، 1403. 19 . مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، ج‌18، داستان راستان، تهران: صدرا، دوم، 1379. 20 . نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، بيروت: مؤسسه آل البيت، الثانيه، 1408. 21 . نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1378.

پی نوشت ها:
[1]پژوهش، ا.ح. آريان‌پور، ص‌38.[2]اخلاق نقد، حسن اسلامى، ص‌23.[3]ضرورت و شيوه نقد كتاب»، محمد على سلطانى، آينه پژوهش، سال اول، شماره اول، خرداد و تير 1369، ص 10، گفتنى است كه بسيارى از مطالب اين مقاله برگرفته از مقاله آيين نقد كتاب آقاى خرمشاهى است و ر . ك: سير نقد شعر در ايران (از مشروطه تا 1332ش.)، غلامحسين غلامحسين‌زاده، ص‌157.[4]الحياة، ج‌1، ص‌196.[5]همان.[6]همان، ص‌197.[7]الحياة، ج‌1، ص‌198.[8]همان.[9]ضرورت و شيوه نقد كتاب»، محمد على سلطانى، در آينه پژوهش، (سال اول، شماره اول، خرداد و تير 1369)، ص‌12، گفتنى است كه بسيارى از مطالب اين مقاله برگرفته و اقتباس از مقاله آيين نقد كتاب آقاى خرمشاهى است.[10]ر. ك: همان، ص‌13.[11]در اين رابطه مى‌توان به دو كتاب منطق كاربردى و مغالطات كه توسط على اصغر خندان به رشته تحرير درآمده‌اند، مراجعه كرد.[12]صف / 2 - 3.[13]مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى، ج‌2، ص‌378. كتاب الطهاره، باب 53، حديث‌3.[14]نهج البلاغه، ترجمه مرحوم دكتر جعفر شهيدى، حكمت 353، ص‌423.[15]مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 882 - 883 .[16]ر.ك: معرفت‌شناسى دينى، محمد فنائى اشكورى، صص‌20.[17]خواندنى‌هاى ادب فارسى، على اصغر حلبى، ص‌305.[18]كليات سعدى، گلستان، باب پنجم،در عشق و جوانى)، حكايت اول، ص‌157.[19]ر. ك: «درك كردن و رد كردن»، محمد اسفنديارى، آينه پژوهش (سال پنجم، شماره اول، خرداد - تير 1373)، ص‌13.[20]كليات سعدى، گلستان، باب پنجم، (در عشق و جوانى)، حكايت اول، ص‌157.[21]بقره / 44.[22]گلستان سعدى، باب دوم (در اخلاق درويشان)، تصحيح محمد على فروغى، صص‌127 - 128.[23]غرر الحكم و درر الكلم، ج‌1، فصل‌30، ص‌355، حديث‌11.[24]نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، حكمت‌80 ، ص‌373.[25]فصلت / 34.[26]قبض و بسط تئوريك شريعت، عبدالكريم سروش، مقاله «نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند»، ص‌219-220.[27]مجموعه آثار شهيد مطهرى، ج‌18، داستان راستان، (امام باقر و مرد مسيحى)، صص 207 - 208، به نقل از بحارالانوار، ج‌11، ص‌83 .[28]ر. ك: معرفت‌شناسى دينى، محمد فنائى اشكورى، ص‌33.[29]The genetic fallacy[30]ر. ك: منطق كاربردى، على اصغر خندان، صص 218 - 219.~span~


صفحه 7

تهذيب نفس از ديدگاه فلسفه صدرايى‌
نوروزی طاهره
چكيده‌
«تهذيب نفس»، مجموعه از اعمال و رفتارهايى است كه به منظور نجات، تعالى كمال انسان، از جانب مكاتب مختلف انسانى و الهى مطرح شده است ؛ اما غالب اين مكاتب بنا به دلايلى چون نقص و انحراف آگاهى و اغراض مدعيان (مربوط به مكاتب انسانى) و ضعف و نقص روش، در تبيين صحيح و متناسب مصاديق و چگونگى تهذيب نفس و افراط يا تفريط در اين زمينه (يعنى علت تامه و انحصارى تلقى كردن تهذيب نفس براى كمال انسانى) يا إغماض و بى‌توجهى نسبت به ضرورت تهذيب نفس (مربوط به مكاتب الهى كه به علت ضعف و نقص روش مبلغان خود به نحو صحيح مطرح نگشته‌اند)، در اثبات مدعاى خويش ناكام مانده‌اند. همه اين ناكامى‌ها، معلول عدم تعيين جايگاه واقعى تهذيب نفس و محدوده كارايى آن است، از اين رو اين مقاله، با استناد به بيانات ملاصدرا (انديشمندى كه با اتكا بر مطالعات و پژوهش‌هاى وسيع و دريافت‌هاى الهى و انس و احاطه‌اى كه نسبت به معارف دينى دارد، توانسته است در ارتباط با موضوعات عرفانى و انسان‌شناسانه، مطالب منسجم و مبنايى طرح كند براى رفع اين نقيصه مى‌كوشد. مطالب اين مقاله بر دو نكته استوار است: 1 . تنها خالق و مدبر هستى و انسان، قادر به راهنمايى انسان به سمت كمالش است (اهميت شريعت الهى). 2 . «تهذيب نفس» با همه ضرورتش براى حصول كمال انسانى، شرطى ناكافى در اين باره است ؛ يعنى، علت ناقصه است ؛ نه علت تامه.
كليدواژه‌ها: تهذيب نفس، جسمانية الحدوث وروحانية البقاء، حجب، شريعت.
مقدمه‌

آنچه در اين مقاله مدّ نظر است، تعيين جايگاه واقعى و محدوده كارايى «تهذيب نفس» در تحقق كمال انسانى است. به اين منظور، با توضيح ابتدايى كليد واژه اصلى اين تحقيق، يعنى «تهذيب نفس»، به تبيين نوع و ميزان كاركردى كه تهذيب نفس در تحقق كمال نفس انسانى دارد، با استمداد از نظرات صدرالمتألهين كه به صورت محورى بر اصل «جسمانى الحدوث و روحانى البقاء» بودن نفس انسانى استوار است، پرداخته مى‌شود. تهذيب نفس انسانى حيثيت‌ها و مسائل مختلفى دارد كه براى تبيين آنها لازم است، به ماهيت تهذيب نفس، و اهميت و چگونگى تحصيل آن پرداخت، از اين‌رو در اين بخش، پس از ارائه تعريفى جامع براى تهذيب نفس، در حدّ ممكن، به تبيين و محدوده كارايى، تأثير و چگونگى تحصيل و تحقق آن پرداخته مى‌شود.

1. تعريف تهذيب نفس‌

تهذيب نفس انسانى كه با تعابير مختلفى چون تطهير، تزكيه[2]، تصفيه[3]، رياضت و مجاهده[4]، تقوا[5]، سلوك[6]، تبتّل[7]و... از آن ياد شده است، مجموعه از اعمال، كوشش‌ها و مجاهداتى است كه بنفسه و بذاته مورد نظر نيست، بلكه عامل و ابزارى براى رفع موانع و حجاب‌هايى[8]است كه بين نفس انسان و كمال خاص وى قرار دارند و به شكل‌هاى مختلف سلبى و ايجابى تحقق مى‌يابند.[9]بنابراين، تهذيب نفس اولاً ماهيتى ابزارى دارد و ثانياً كاركرد آن نسبت به نفس انسانى سلبى (رفع موانع حجب) است تا او به كمال و سعادت واقعى‌اش برسد. تأثير خاص تهذيب نفس در ارتباط با انسان و كمال وى، بر ساختار وجودى نفس انسانى است ؛ به اين ترتيب كه چون انسان موجودى جسمانى الحدوث و روحانى البقاء است ؛ يعنى با اينكه واقعيت وجودى‌اش متعلق به عوالم عالى هستى و قابل ارتقا به سمت آنهاست ؛ اما در ابتداى خلقت و حدوثش در عالم ماده، همراه و موصوف به اوصاف، نقايص و آثار عالم ماده است و با حركت جوهرى، در طول زمان، به تدريج، مستعد قادر مى‌شود كه به كمال نهايى خويش نائل گردد.[10]در اين باره، از جمله عواملى كه موجبات ارتقاى نفس انسانى را از عالم ماده به سمت كمال وى، مهيّا مى‌كند، عامل بنيادى «تهذيب نفس» است.[11]كاركرد تهذيب نفس انسانى به اين دليل سلبى است كه موانع و حجاب‌هايى را كه بر سر راه نيل به كمال خاص انسانى قرار دارند، رفع مى‌كند.[12]وجود موانع و حجاب‌هاى ياد شده موجب مى‌شود كه آثارى كه در شأن و استعداد وجودى انسان نهفته است، از وى صادر نگردد يا اينكه با نقص و انحراف همراه شود.[13]درباره كاركرد سلبى و عدمى تهذيب نفس انسانى (رفع حجاب‌ها و موانع كمالش) به دو گونه بحث شده است كه در اصل، در طول هم و در يك راستا قرار دارند: 1. گاه كاركرد تهذيب را متوجه حجاب‌ها كرده‌اند ؛ يعنى آنچه در سلسله مراتب هستى ميان انسان و حضرت الهى واقع است ؛ به عبارت ديگر، آنچه غير حق تعالى است.[14]چنين رويكردى بحث مراتب و مراحل تهذيب و تطهير را به دنبال دارد. اين رويكرد، با معناى عام تطهير متناسب است كه از آن به «مجاهده» تعبير مى‌شود. بر اين اساس، مجاهده به تبع مراتب هستى، ذو مراتب مى‌گردد. نفس انسانى با عمال هر درجه از مراتب مجاهده، شدّت وجودى مى‌يابد و به درجه بالاتر هستى نائل مى‌گردد. بر اين اساس، مراتب ترقى وجودى انسان، تعيين مى‌گردد.[15]تطهير به اين معناى عام، يعنى مجاهده كه در برگيرنده همه شرايط و مراتبى است كه انسان براى نيل به كمال انسانى، ملزم به رعايت و اعمال آنهاست. 2. همچنين گاهى كاركرد تهذيب نفس را به حجاب‌هايى كه به عالم ماده و آثار و نقايصش مربوط است، توجه داده‌اند.[16]اين بحث در بين عرفا و فلاسفه اسلامى، از جمله ابن عربى و ملاصدرا رايج است. گرچه كاركرد تهذيب نفس سلبى و عدمى (رفع موانع) است ؛ ولى گاه به صورت ايجابى تحقق مى‌يابد و گاه به گونه سلبى ؛ يعنى گاهى انجام افعالى موجب تهذيب نفس مى‌شود و گاهى ترك افعالى ديگر.[17]تهذيب نفس افزون بر رفع موانع، آثار ديگرى هم دارد و سالك به وسيله آن به نتايج مختلفى نائل مى‌شود: 1. علم به حقايق متنوع و مختلفى كه در مراتب هستى واقعند ؛ به اين ترتيب كه انسان با ترقى وجودى، به مرتبه‌هاى بالاتر هستى نائل و با آنها مرتبط مى‌گردد و حقايق واقع در آن مراتب را شهود مى‌كند. در ميان مراتب هستى كه مكشوف سالك مى‌گردند، آن مرتبه از هستى كه حقايق همه اشيا و موجودات واقع در عالم ماده، به طور تفصيلى در آن موجود است، اهميت خاص و ويژه‌اى دارد و عرفا و انديشمندان، به تبيين بيشتر و جداگانه آن پرداخته‌اند. علم به اين مرتبه هستى را «علم به سرّ القدر» گويند.[18]2. تأثير در عالم ماده ؛ خداگونه گشتن و رسيدن به مقام «كن فيكون» در عالم خلق و ماده[19]؛ به تبع چنين مقامى، افعال فوق طاقت بشر معمولى و منغمر در طبيعت از نفس انسانى صادر مى‌گردد.[20]تأثير در عالم مادى، به اين علت است كه عالم ماده و طبيعت، مسخّر و متأثر از عالم ابداع و تجرد است و از سوى ديگر، نفس انسانى پس از طى مراتب تهذيب نفس، شدّت وجودى مى‌يابد، در نتيجه سالك در اثر تهذيب نفس، واسطه فيض ميان عالم ماده و مؤثر در آن مى‌گردد[21]، قواى جسمانى و وهمانى نفس او ترقى يافته، در راستاى اراده الهى و مؤثر در تدبير عالم ماده مى‌گردد.[22]سخن ملاصدرا در اين زمينه چنين است: «و إنما النفس الإنسانية إذا قويت تشبّهت بها تشبّه الأولاد بالاء فيؤثر فى هيولى العناصر تأثيرها و إذ لم تقولم يتعد تأثيرها الى غير بدنها و عالمها الخاص... فهي قوّة في النفس من جهة جزءها العملى وقواها التحريكيه فيؤثر في هيولى العالم بإزاله صورة و نزعها عن المادة أو تلبسها إياها فيؤثر فى إستحاله الهواء الى الغيم و حدوث الأمطار و تكون الطوفانات الزلازل الإستهلاك اُمة فجرت وعتت عن أمر ربها و رسله و يسمع دعائه فى الملك و الملوك لعزيمه قويه فيستشفى المرضى و يستشفى العطشى و يخضع له الحيوانات و هذا أيضاً ممكن لما ثبت أن الاجسام مطيعة للنفوس متأثرة عنها و ان صور الكائنات يتعاقب على المواد العنصريه بتأثرات النفوس الفلكية... فلا عجب من أن يكون لبعض النفوس قوة كمالية مؤيدة من المبادى فصارت كانها نفس العالم فكان ينبغى أن يؤثر فى غير بدنها تأثيرها فى بدنها فيطيعها هيولى العالم طاعة البدن للنفس يؤثر في غير بدنها تأثيرها فى بدنها فيطيعها هيولى العالم طاعة البدن للنفس فيؤثر في اصلاحها و اهلاك ما يفسدها أو يضرها كل ذلك لمزيد قوة شوقية و اهتزار علوي لها يوجب شفقة على خلق اللَّه شفقة الوالد لولده».[23]نفس انسانى هنگامى كه شدت وجودى مى‌يابد و قوى مى‌شود، به حق تعالى و حقايق مجردى كه مدبّر عالم ماده‌اند شبيه مى‌شود ؛ شباهتى چون شباهت فرزند به پدر، پس در هيولاى عناصر تأثير مى‌گذارد و اگر نفس انسانى قوى نگردد، محدوده تأثيرگذارى‌اش به غير بدنش نمى‌رسد و تجاوز نمى‌كند... شدت و قوت وجودى انسان همانا نيرويى است كه در نفس انسانى از جهت جزء عملى آن و قواى تحريكى آن كه به واسطه آن در هيولاى عالم ماده اثر مى‌گذارد، از طريق جدا كردن صورتى از ماده يا متلبس كردن ماده به صورتى پس تأثير مى‌گذارد در دگرگون كردن هوا به ابر براى ايجاد باران و طوفان‌ها و زلزله‌ها تا به وسيله آنها قومى را كه گناه كرده‌اند و از امر خدا و پيامبرانش سرپيچى كرده‌اند، هلاك كند. دعاى اين نفس انسانى در زمين و آسمان به خاطر قدرت عظيمش شنيده مى‌شود، پس مريض را شفا مى‌دهد، مبتلا به تشنگى را درمان مى‌كند و شفا مى‌دهد و حيوانات براى او خضوع مى‌كنند و اين امور امكان‌پذير است، همان‌گونه كه ثابت شده كه اجسام مطيع و متأثر از نفوسند و صور موجودات [مادى‌] به وسيله تأثيرات نفوس فلكى، مواد عنصرى را پيروى و د نبال مى‌كنند ... ، پس تعجب و شگفتى ندارد كه براى بعضى نفوس كه داراى قدت كمالى هستند و قدرتشان از جانب مبادى [هستى‌] تأييد گشته است، در عالم [ماده ]مؤثر شوند و به اين ترتيب شايسته است كه بر غير بدن خويش تأثير بگذارند، همان گونه كه بر بدن خويش تأثير مى‌گذارند، پس هيولى عالم ماده از چنين نفس انسانى اطاعت مى‌كند ؛ همانند اطاعت بدن هر انسان از نفس انسان، پس نفس كمال يافته انسانى تأثير مى‌گذارد درعالم ماده از لحاظ اصلاح آن يا از بين بردن آنچه از عالم فاسد شده يا ضرر ديده است و همه اين تأثيرات به دليل زيادى و شدت نيروى شوقيه و ارتفاع و تعالى وجودى نفس انسانى است و بر چنين نفسى واجب است كه بر خلق خدا شفقت كند ؛ شفقتى به مانند شفقت و دلسوزى پدر نسبت به فرزندش. بنابراين، از تهذيب نفس دو نتيجه علمى و عملى حاصل مى‌شود: نتيجه علمى، معرفت به حقايق اشيايى است كه در سلسله مراتب هستى واقعند و در طى مراتب تهذيب نفس و مجاهده، ناگزير مكشوف مى‌گردند و نتيجه عملى، تأثير تكوينى در عالم ماده است. لازم يادآورى است كه نتايج اصلى تهذيب نفس، يعنى فهم حقايق الهى و قرب و تشبّه به حق تعالى بايد براى سالك اصالت داشته باشد و به غير اين نتايج، اهتمام نورزد ؛ هرچند كه نتايج ديگرى در پى داشته باشد، چرا كه از كمال واقعى وى جلوگيرى مى‌كند. تفصيل بيشتر تهذيب نفس در پرتو پاسخ‌گويى به پرسش‌هايى نظير آيا تهذيب نفس جايگزين و بديلى دارد و آيا علت تامه تحقق و تداوم كمال انسانى است يا علت ناقصه آن و اينكه تهذيب نفس متوجه چه موانع و حجاب‌هايى است و چگونه آنها را مرتفع مى‌سازد. در اين بخش به اين پرسش‌ها پاسخ داده مى‌شود.

2. بديل‌هاى تهذيب نفس‌

برخى حكما و انديشمندان اسلامى درباره نحوه به كمال رسيدن انسان، وسايطى را در عرض تهذيب نفس بيان كرده‌اند. با نقد و بررسى هر يك از آنكه، نقصان و عدم كارايى آنها در رفع موانع و حجب و در نتيجه تكامل انسانى ظاهر مى‌شود. 1. پاكى فطرى نفس انسانى.[24]نقد: پاكى فطرى نفس كه در اصل وجودش واقع است، نمى‌تواند عامل زوال حجب و موجب نيل انسان به كمال باشد، چرا كه نفس در ابتداى حدوثش، متعلق به عالم ماده و آثارش است و در تحولات و تبدلات طول حيات، پاكى ابتدايى نيز دچار تغيير و تحول مى‌گردد و احتمال بقاى آن بسيار سخت است. از سوى ديگر، از پايه‌ها و عوامل اصلى كمال انسان عنصر انتخاب و اختيار است كه در اين عامل موجود نيست، بر اين اساس اين عامل نمى‌تواند، در تحقق كمال انسان كارآمد يا نقش فعّال باشد. 2. موت[25]طبيعى[26]: موت ارادى در تقابل با موت طبيعى‌اى است و اولياى الهى آن را در طول حيات دنيوى، با اختيار و اراده خود انتخاب مى‌كنند و با تهذيب نفس، پيش از فرارسيدن زمان مرگ و أجل تعيين شده، به ترقى و كمال انسانى نائل مى‌گردند[27]؛ اما در موت طبيعى كه مرحله‌اى از تحولات وجودى نفس انسانى است، نفس انسانى در زمان و اجل تعيين شده، به طور جبرى از بدن و عالم ماده جدا و منقطع مى‌گردد و به تبع چنين مفارقتى، بسيارى حقايق كه به واسطه تعلق به جسم و عالم ماده محجوب بوده است، بر نفس منكشف مى‌گردد.[28]نقد: از آنجا كه اين روند در طول حيات دنيوى رخ نمى‌دهد و جنبه جبرى دارد، فاقد ارزش و تأثير در كمال نفس انسانى است، چرا كه از لوازم انسانى اين است كه ترقى به عوالم عالى هستى و انكشاف حقايق آن، برحسب اختيار، در اين دنيا واقع شود.[29]3. خواب (همان): به واسطه خواب، تعلق روح كه همان نفس و حقيقت انسان است، به جسم براى مدّتى كم مى‌شود و به مشاهده و مطالعه حقايقى مى‌پردازد كه در بيدارى خويش به آنها اهتمام مى‌ورزيده است، پس از بازگشت روح از آن عوالم، اگر متخيله و واهمه فرد قوى باشد، آن قوا در مشاهدات نفس دخالت و تصرف مى‌كند و آنها را نيازمند به تعبير، تأويل و حتى تبديل به خواب‌هاى آشفته و غيرمطابق با واقع مى‌كند (به چنين خواب‌هايى «أضغاث أحلام» گويند) ؛ اما در صورت ضعف قوه متخيله، مشاهدات، بى‌تغيير و تحول در حافظه انسان باقى مى‌ماند و موجب معرفت‌اندوزى انسان مى‌گردد.[30]نقد: افزون بر خطاپذير بودن يافته‌هاى روح در خواب، اين محدوديت درباره آن مطرح است كه نهايت مرتبه‌اى كه روح در خواب، توانايى درك آن را دارد، يا عالم مثال است ؛ در حالى كه كمال انسانى در گرو قرب به حضرت الهى است كه مرتبه‌اى فوق مرتبه عقول و عالم مثال است. از سوى ديگر خواب، مرتبه‌اى از مراتب كشف و شهود، و حاصل ترقى نفس انسانى است ؛ نه عاملى براى آن. 4. عشق مجازى: هرگاه علاقه به شخصى يا شيئى به اوج شدّت برسد، گونه‌اى كه وجود انسان را مسخّر كند و حاكم مطلق بر وجود او گردد، به آن حالت «عشق» گويند.[31]عشق اوج علاقه و احساسات است و انواع مختلفى دارد: يكى عشق انسان به حقيقت مطلق، يعنى حق تعالى كه به آن «عشق حقيقى» گويند و ديگرى عشق به غير حق تعالى كه بيشتر عشق به انسان ديگر است. عشق به انسان نيز دو نوع است: يكى عشق به بعد جسمانى و شهوانى معشوق و ديگرى عشق به بعد نفسانى و روحانى او كه به آن مجازى گويند ؛ به اين دليل كه جمال و زيبايى معشوق انسانى، پرتو، سايه و مظهرى از حسن و جمال واقعى حق تعالى است.[32]عشق مجازى (نفسانى) زمانى رخ مى‌دهد كه عاشق، وحدت، همسانى و همرنگى ذاتى با معشوق را در مى‌يابد كه اصطلاحاً به آن «مشاكله بين النفوس» گويند.[33]فوايد و نتايج عشق مجازى براى عاشق، به اين صورت است كه عشق نفسانى، نفس را نرم و پرشوق و وجد مى‌كند ؛ رقّتى در آن ايجاد مى‌كند كه از آلودگى‌هاى دنيايى بيزار مى‌گردد.[34]در چنين موقعيتى، عاشق براى جدايى از خلق و تمركز در معشوق آمادگى مى‌يابد[35]و در اصطلاح گفته مى‌شود كه همّ او همّ واحدى مى‌گردد و از كثرت به وحدت متمايل مى‌شود. عشق نفسانى زمانى رخ مى‌دهد كه وحدت و تمركز در انسان ايجاد شود ؛ يعنى اين عشق او را از هزاران رشته تعلق كه انسان منغمر در دنيا به آنها مبتلاست، جدا مى‌سازد انسان براى اينكه در عمل موحّد باشد و همه رشته‌هاى زندگى‌اش از لحاظ بينش، گرايش و رفتار به حق تعالى متصل باشد و از او سرچشمه بگيرد، بايد همه تعلقات دنيايى را قطع كند و مصداق «فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّغُوتِ وَيُؤْمِن‌م بِاللَّهِ»[36]گردد. عشق مجازى، انسان را از تعلقات مادى و دنيايى جدا و او را تنها به معشوقش وصل مى‌كند و حالت وحدت در او تمركز مى‌يابد. همين كه حالت وحدت و دورى از كثرت در او ايجاد شد، امكان اينكه تحت مراقبت يك استاد و راهنما، به سوى معشوق حقيقى هدايت شود، وجود دارد. ملاصدرا درباره اهميت عشق مجازى بر اين اعتقاد است كه اين عشق رياضت و دلالتى براى نفس انسانى است تا او را به حقايق و زيبايى‌هايى كه در عوالم برتر از عالم مادى (عالم مفارقات از ماده) است، متوجه و متنبه كند تا وى در عالم ماده باقى نماند.[37]نقد: كارايى عشق مجازى نسبت به نفس انسانى (رقيق كردن نفس انسانى و جدا كردن وى از تعلقات مادى و دنيايى) با اينكه كارايى قابل توجهى است ؛ ولى محدود و ناكافى است، به اين دليل كه انسان براى نيل به كمال نهايى خود، يعنى قرب به حق تعالى و عدم توجه به غير او و فناى در او، بايد تمامى مراتب مجاهده را طى كند. رهايى از تعلّقات مادى، تنها مرحله‌اى از مجاهده است، آن هم به شرط آنكه رهايى نامبرده، نفس را براى دريافت معارف و حقايق الهى آماده كند، تا وى از حجاب‌هاى بينشى و گرايشى رها گردد و به اصالت و حقانيّت وجود حق تعالى پى ببرد ؛ در حالى كه رهايى از ماديات توسط عشق مجازى، با انحصار توجه عاشق به معشوق[38]و فارغ بودن وى از حق تعالى همراه است. از طرف ديگر، عشق مجازى هيچ‌گاه به عنوان ابزارى براى ترقى وجودى نفس انسان توصيه نشده است و مطالب ياد شده (راهنمايى استاد و هدايت عاشق به سمت حق تعالى)، درباره چگونگى برخورد با آن است ؛ زمانى كه انسان به آن مبتلا شده است، بنابراين اهميت ابتدايى و اصلى ندارد.[39]تبيين ملاصدرا در اين مورد، بر كاركرد آگاهى‌بخشى به انسان و وجود حقايقى برتر دلالت دارد و اينكه كارايى آن به موانع حجب بينشى مربوط است ؛ در حال كه كارايى تهذيب نفس اولاً و بالذات به خرق حجب رفتارى (إزاله رذايل اخلاقى و رفتارى) و ثانياً و بالعرض به زمينه‌اى براى خرق حجب بينشى مربوط است. تفصيل بيشتر تفاوت ميان حجب بينشى و رفتارى و چگونگى ارتفاع آنها در مباحث بعدى ارائه مى‌گردد.

3. علت تامه يا ناقصه بودن تهذيب نفس در تحقق كمال انسانى‌

عوامل مؤثر در تحقق كمال نفس انسانى از جانب انديشمندان اسلامى، از جمله ملاصدرا، گاه به نحو كلى و اجمالى تبيين گشته و گاه به صورت تفصيلى. بيان اجمالى روند تحقق كمال انسانى به اين صورت است كه تحقق كمالى انسانى، در گرو كمال قواى علمى و عملى نفس انسانى است. در ميان قواى نامبرده، كمال قواى علمى هدف غايى است و كمال قواى عملى ابزار تحقق آن، و بر اين اساس در طول هم واقعند ؛ به اين صورت كه نفس انسانى مراتب عقل هيولانى، عقل بالملكه و عقل بالفعل را با به كارگيرى حواس و عقل (كه هر دو آنها از ابزارهاى معرفتى مأنوس بشرى‌اند) طى مى‌كند ؛ اما براى نيل به مرتبه عقل مستفاد و اتصال و اتحاد با عقل فعال كه كمال نهايى وى است، وجودش بايد شدت و وسعت يابد. شدت و وسعت وجودى نفس انسانى، به واسطه ترقى و تجرد آن از حد ماده و اوصاف و نقايصش حاصل مى‌گردد. ترقى و تجرد مورد نظر، به واسطه تهذيب نفس كه مجموعه اعمال و رفتارهايى است كه به منظور ارتقاى نفس انسانى صورت مى‌گيرد. به اين ترتيب، نفس با كمال قواى عملى (تهذيب نفس)، براى كمال علمى قابليت مى‌يابد.[40]بنابراين، تهذيب نفس در تحقق كمال نفس انسانى نقش علت ناقصه را دارد. بيان چگونگى تأثير تهذيب نفس در پايان همين فصل خواهد آمد. تفصيل ميزان تأثير تهذيب نفس در تحقق كمال انسانى به صورت غير مستقيم و بنا به قاعده «تعرف الأشياء بأضدادها»، از بيانات ملاصدرا درباره موانع تحقق كمال انسانى قابل دريافت است. به اين منظور با نقل كلام ملاصدرا در اين زمينه، مطالب مربوط به عوامل تحقق كمال انسانى، استنباط و تبيين مى‌شود: «إعلم أن القوة هي محل العلوم والمعارف في الانسان، هي اللطيفة المدبّرة لجميع الجوارح والاعضاة المستخدمة لجميع المشاعر و القوى و هي بحسب ذاتها قابلة للمعارف والعلوم كلّها إذ نسبتها الى الصّور العلمية نسبة المرآة الى صور الملوّنات والمبصرات و إنّما المانع من إنكشاف الصور العلمية لها أحد امور خمسة كما ذكره بعض افاضل العلماءِ في مثال المرآة».[41]آگاه باش كه قوه‌اى كه محل علوم و معارف در انسان است، لطيفه‌اى است كه همه جوارح و اعضايى را كه در خدمت مشاعر و قوا هستند، تدبير و اداره مى‌كند. اين قوه بر حسب ذاتش پذيراى همه معارف و علوم است. نسبت اين قوه به صور علمى، مانند نسبت آينه به صورت رنگ‌ها و ديدنى‌هاست و موانع انكشاف صور علمى براى نفس، مانند موانع آينه، امورى پنج‌گانه است ؛ نظير آنچه برخى علماى بزرگ آن را در مثال آينه ذكر كرده‌اند. 1. داشتن قابليت و استعداد كمال و ترقى نفس انسانى، به اين ترتيب كه انسان، موجودى است كه نشآت مختلف عنصرى، معدنى، نباتى، حيوانى، انسانى و اهلى دارد. اين نشآت به تدريج و به ترتيب (بنا به حركت جوهرى) تحقق مى‌پذيرند. كمال انسانى زمانى تحقق مى‌پذيرد كه انسان از نشأه حيوانى فراتر رود و به سنجش و اختيار روى آورد ؛ يعنى به بلوغ فكرى و عقل برسد (نه فقط بلوغ جسمى). بر اين اساس، كودكان و ديوانگان، توانايى نيل به مراتب عالى هستى را ندارند.[42]2. آگاهى و شناخت[43]نسبت به چرايى و ضرورت نيل به كمال خاص انسانى.[44]3. طلب و قصد نيل به كمال انسانى كه همان اختيار و انتخاب كردن طريق ترقى نفس انسانى، پس از آگاهى يافتن به چرايى و ضرورت آن است. 4. پاك گشتن از معاصى و رذايل اخلاقى.[45]5. مبرّا بودن از جمود، عناد و آرا و عقايد پوچ، فاسد[46]و تقليدى (عقائدى كه در طول حيات از كودكى تا به زمان بلوغ انسان به وى القا گشته است)[47]. منظور عقايد پوچ و فاسدى نظير، «علم حجاب است»[48]؛ خدا از عبادات ما بى‌نياز است، از انجام چه فايده؟ شريعت براى كسانى است كه در حجابند ؛ نه واصل‌شدگان و شريعت، پوست است، تا آن را نيفكنى به مغز اسرار نرسى «فلان شيخ با خدا سخن گفته است» و... است.[49]ملاصدرا در جاى ديگر در اين باره، به تبيين برخى علل ابتلا به جمود و آراى فاسد مى‌پردازد.[50]بنابراين عوامل مؤثر در ترقى نفس انسانى، در سه عامل اصلى «علم و آگاهى، طلب و اراده و تهذيب نفس از معاصى و عقايد فاسد» خلاصه مى‌شوند. هر يك از آنها علت ناقصه است و بدون ديگر عوامل نمى‌تواند، عامل اصلى تحصيل كمال انسانى باشد. براين اساس، نه آنان كه با علم و طلب، ولى فارغ از تهذيب نفس‌اند، به كمال نائل مى‌گردند و نه آنان كه از روى تقليد و بى‌انديشه و حتى طلب و اراده واقعى به اعمال و رفتارهايى كه از مصاديق تهذيب نفس محسوب مى‌شود، مى‌پردازند.[51]

4. موانع و حجابهاى كمال انسانى‌

بحث از موانع كمال انسانى، با توجه به نحوه وجودى خاص انسان طرح و تبيين مى‌شود ؛ به اين صورت كه چون انسان جسمانى الحدوث و روحانى البقاست ؛ يعنى در عين اينكه كمال و حقيقت ذاتش در قرب و تشبّه به ذات حق تعالى است ؛ ولى آغاز خلقت و حدوثش در عالم ماده و به نقايص مبتلاست، لذا بين وضعيت موجود و كمال مطلوبش فاصله است و اصطلاحاً به چنين موقعيتى «محجوبيت» گويند ؛ اما انسان با اين محجوبيت توانايى ارتقا و نيل به مراتب عالى هستى را دارد. اين ارتقا و تعالى با مجاهدات و طى مراحلى از جانب انسان تحقق مى‌پذيرد. آنچه كه انسان در مسير نيل به كمالش با آنها برخورد و آنها را طى مى‌كند، عوالم و مراتبى از هستى است كه بين او و حق تعالى واقعند ؛ به اين ترتيب كه آغاز حركت انسان از عالم طبيعت است (در حالى كه موصوف به اوصاف و به نقايص آن مبتلا است). هنگامى كه انسان با مجاهدات و انجام اعمالى، خويشتن را از تعلق به عالم طبيعت و اتصاف به آن رهانيد، شدت و تعالى وجودى مى‌يابد و قابليت ارتباط و اتصال با عوالم برتر را به دست مى‌آورد كه در اصطلاح عرفان گفته مى‌شود: سالك حجاب‌هاى ظلمانى را خرق و رفع كرده است. توضيح اين سخن به اين صورت است كه حجاب‌هاى مسير كمال انسان (مجموعه عوالم واقع ميان انسان و حق تعالى و لوازم آنها) بر دو نوع كلى ظلمانى و نورانى تقسيم مى‌شوند. مراد از حجاب ظلمانى عالم ماده و طبيعت و لوازم آن است و مراد از حجاب نورانى، مراتبى از هستى است كه از عالم طبيعت و فوق آن مجرد است. وجه تسميه هر يك از آنها به اين ترتيب است كه عالم ماده و طبيعت، از آنجا كه در سلسله مراتب هستى، در پايين‌ترين و پست‌ترين مرتبه هستى واقع است، از منبع وجودى كه همان حقيقة الحقايق و نورالانوار (حق تعالى) است، دور است، لذا حيثيت‌هاى نقصى و عدمى در آن بسيار است و به اين دليل به آن حجب ظلمانى گويند ؛ اما مراتب عالى هستى كه عبارت است از عالم عقول، چون در قرب حضرت الهى‌اند، حيثيت مادى و نقصانى ندارند، به همين دليل از آنها به حجاب نورانى تعبير مى‌شود.[52]بنابراين، حجاب‌ها به دو نوع كلى ظلمانى و نورانى تقسيم مى‌شوند. لازم به يادآورى است كه در ميان حجب نامبرده، آنچه به معناى واقعى و خاص حكم حجاب و مانع را دارد، حجاب‌هاى ظلمانى است، زيرا در مورد تحقق كمال انسانى، حجاب دو معنا دارد: يكى حجاب به معناى عام، يعنى آنچه بين انسان و حق تعالى واقع است و ديگرى معناى خاص، يعنى تعلق و اتصاف به عالم طبيعت و اوصاف و نقايصش. عالم طبيعت و لوازم آن، يعنى اوصاف و نقايص حاصل از تعلق به آن، مانع، عايق و مخالف با جهت و كمال واقعى و الهى انسان است و تنها در صورت خرق و رفعشان، امكان تحقق كمال انسانى حاصل مى‌گردد ؛ در حالى كه حجب نورانى، نه تنها عايق و در جهت مخالف با كمال انسانى نيستند، بلكه خود از مراحل و مراتب كمال انسانى و موجب تحقق آنند و سالك مأمور به طى كردن و متصف گشتن به آنهاست ؛ نه خرق و رفع آنها. از سوى ديگر، برخى حجب، به هيچ وجه قابل طى كردن نيستند و غايت شدت وجودى انسان اتصال به آنهاست ؛ نه طى كردن آنها ؛ مانند مرتبه «احديّت» حق تعالى كه از آن به «پرده عزّت» تعبير مى‌شود.[53]چرا كه انسان موجود ممكنى است كه به دليل نقص ذاتى امكانى‌اش، خدا را تنها از طريق اسما و صفاتش مى‌شناسد.[54]بنابراين، در اين بخش، بيشتر به تبيين چيستى حجاب‌هاى ظلمانى و چگونگى رفع آنها پرداخته، درباره حجاب‌هاى نورانى به بيان اجمالى اكتفا مى‌شود، زيرا در مبحث موانع كمال چندان جايگاهى ندارد ؛ هر چند در مبحث مراحل تحقق كمال انسانى، يعنى مراحل كشف و شهود قابل طرح و شرح است. عرفا و انديشمندانى چون ابن عربى و ملاصدرا نيز هنگام بحث از چگونگى تحقق كمال انسانى و كارايى تهذيب نفس، عمدتاً به حجب ظلمانى پرداخته‌اند.

4 - 1. حجاب‌هاى ظلمانى‌

حجب و موانع ظلمانى را در آثار ملاصدرا مى‌توان به دو دسته موانع معرفتى و موانع غير معرفتى تقسيم كرد. موانع غير معرفتى نيز خود به موانع گرايشى و رفتارى تقسيم مى‌شوند. توضيح مطالب اينكه برخى از اين موانع، ماهيت معرفتى دارند ؛ هرچند مبناى گرايشات و رفتارهاى متناسب با آنها مى‌گردند[55]. برخى ديگر از موانع اصالتاً ماهيت گرايشى و رفتارى دارند كه در اين بخش به تبيين آنها و ذكر مصاديقشان پرداخته مى‌شود.

الف - 1. حجاب‌هاى معرفتى‌

از بنيادى‌ترين حجاب‌هاى معرفتى، به جهل به واقعيت نفس انسانى[56]و كمال وى[57]است كه موجب مى‌شود، انسان از عوالم برتر از عالم ماده و محسوسات كه حقيقت و كمال نهايى انسان به آن عوالم مربوط است، غافل گردد و چون آگاهيش به عالم ماده محدود مى‌گردد، طلب و حب وى نيز در همين سطح باقى مى‌ماند ؛ يعنى در حدّ حبّ به دنيا كه منشأ حجاب‌ها و كدورت‌هاى بسيار است.[58]از ديگر حجاب‌هاى معرفتى، عقايد و آراى فاسد و پوچى است كه در طول حيات، از دوران كودكى تا بلوغ انسان، به صورت القايى و تلقينى در زمينه‌هاى مختلف معرفتى، نظير معرفت به هستى، خالق هستى و چگونگى قرب به وى براى انسان ايجاد و مانع او از حقايق مى‌گردد و او را به شرك، كفر، انكار، الحاد، تعطيل، تشبيه و تجسيم مبتلا مى‌سازد.[59]برخى ديگر از حجب معرفتى: - غفلت: غفلت انسان از واقعيت نفس خويش و كمال خود و حقايق الهى، از حجب ظلمانى، بلكه منشأ و سرآغاز همه حجاب‌هاى ظلمانى است: «الغفله سبب كل حجاب» ؛ غفلت عامل همه موانع است.[60]- جمود و انكار: انكار و تخطئه مقامات معنوى، بدترين خارهاى طريق كمال و وصول به مقامات معنويه و شاهكار بزرگ شيطان است ؛ موجب وقوف و خمودى مى‌گردد و روح شوق را مى‌ميراند ... : «تلك القرى نقص عليك من انبائها و لقد جائتهم رسلهم بالبيّنات فما كانوا ليؤمنوا بما كذّبوا من قبل و كذلك يطبع اللَّه على قلوب الكافرين»[61]؛ اين آبادى‌هايى است كه اخبارشان را برايت شرح مى‌دهيم. رسولانشان با بينات نزدشان آمدند ؛ [ولى‌] آنها به آنچه درگذشته تكذيب كرده بودند، ايمان نمى‌آورند، اين‌گونه خدا بر دل‌هاى كافران مهر مى‌نهد.[62]- علم: علوم دينى يا غير دينى، اگر به صورت مستقل و فى نفسه در نظر گرفته شود و عالم - به كسر لام - به واسطه آنها، براى خود فضل و استغنايى قائل شود، براى وى حجاب ظلمانى محسوب مى‌شود، چرا كه موجب مى‌گردد، عالم - به كسر لام - در آن متوقف شود ؛ اما اگر مقدمه و ابزارى براى رشد و تعالى وجود عالم گردد، ديگر حجاب ظلمانى نيست.[63]- وقوف: از آنجا كه كمال انسان در قرب و تشبّه به ذات حق تعالى است و حق تعالى حقيقت و ذاتى لايتناهى و نامحدود دارد، بنابراين شدّت وجودى و كمال انسان نيز «حدّ يقف» ندارد و براى آن پايانى نيست ؛ به اين معنى كه در هر مقام و درجه‌اى كه باشد، باز مقامات و درجات بيشترى رو به روى او قرار دارد ؛ حتى كسى كه به مقام فناى فى اللَّه و بقاى باللَّه رسيده است، تازه ابتداى حركت در درجاتى است كه هرگز به وصف نمى‌آيد. اگر كسى تصور كند كه به برخى درجات و كمالات رسيده است و اين تصور واهى... رهزن او شود و او را از حركت باز دارد. اين عدم حركت و وقوف، حجاب ظلمانى براى وى است...».[64]البته حجاب‌هاى معرفتى و گرايشى در تأثير متقابل بر يكديگرند و يكديگر را تقويت و تشديد مى‌كنند (تنها تأثير يك‌طرفه ندارند)، به اين ترتيب كه رفتارهاى ناپسند و رذايل اخلاقى موجب محروميت و انحرام از معرفت به حقيقت مى‌گردد و محدوديت معرفت، نقصان و پستى گرايش و رفتار را به دنبال دارد و اين جريان تأثير متقابل ادامه دارد.

الف - 2. حجاب‌هاى غير معرفتى (گرايشى و رفتارى)

به تبع محدود شدن شناخت انسان به عالم طبيعت، طلب و گرايش انسانى نيز به دنيا محدود مى‌شود و همه تلاش‌هاى او در حفظ و توسعه مطلوبات دنيايى صرف مى‌شود و از ترقى و كمال وجودى باز مى‌ماند.[65]در چنين موقعيتى، انسان به اوصاف و توابع عالم ماده متصف و تنها به تدبير بدن[66]و افكار نظرى مربوط به آن مشغول مى‌شود[67]و به آفات و بيمارى‌هاى اخلاقى و رفتارى، نظير، حرص (آز)، نخوت (كبر) و رشك (حسد) مبتلا مى‌گردد.[68]اين سه آفت، خود ريشه و منشأ ساير آفات اخلاقى است ؛ به اين ترتيب كه شهوت مال، مقام[69]و بخل نشأت گرفته از حرص و آز، رياست‌طلبى، تجاوز به حقوق ديگران، دورى گزيدن از فقرا و خودبينى نشأت گرفته از نخوت و كبر[70]و كينه، خشم، بدگمانى و ستيزگى نشأت گرفته از رشك و حسد است.[71]برخى ديگر از مصاديق حجب گرايشى و رفتارى: - گناه: ميزان بهره‌مندى انسان از معارف الهى، به ميزان سلامت و شفافيت روح و قلب او بستگى دارد. «نفس اگر مثل آينه صيقل گردد، لايق تجليات غيبيّه و ظهور حقايق و معارف شود اگر ملكوت نفس ظلمانى و پليد شود، در اين صورت قلب چون آينه زنگار زده، چركين گردد كه حصول معارف الهيه و حقايق غيبيه در آن عكس نيفتد». در اين ميان، گناه، عامل كدر و چركين كننده نفس انسانى است».[72]امام صادق عليه السلام درباره اين حجاب مى‌فرمايد: «كان ابى يقول: ما من شى‌ء أفسد للقلب من خطيئه، إن القلب ليواقع الخطيئه فما تزال به حتى تغلب عليه فيصير اعلاه اسفله»؛ پدرم فرمود: چيزى بدتر از گناه قلب را فاسد نمى‌كند، قلب تحت تأثير گناه واقع مى‌شود و به تدريج گناه در آن اثر مى‌گذارد تا بر آن غالب شود، در اين هنگام، قلب وارونه شده، بالاى آن پايين قرار مى‌گيرد.[73]- حبّ نفس و پيروى از هوا: انسان در درون خود، پيوسته درگير جنگى بى‌پايان، ميان عقل و نفس است. سرنوشت آدمى را نتيجه اين جنگ معين مى‌كند. سعادت واقعى انسان در آن است كه عقل بر مملكت وجودش فرمان راند. اگر در اين جنگ، عقل به اسارت نفس درآيد، آينده‌اى بس نگران كننده در انتظار انسان است.[74]اميرمؤمنان عليه السلام در نهج البلاغه (حكمت 211) مى‌فرمايد: «كم من عقل اسير تحت هوى امير» ؛ چه بسا عقل‌هايى كه به اسارت هوا و هوس درآمده‌اند. - شهوت: كامل‌ترين صفت حيوانى است. ديگر صفات حيوانى عبارت از خوش خوردن و خوش خفتن است ؛ به هر ميزان كه انسان به لذّات و شهوات حيوانى ذوق مى‌يابد و به آنها انس مى‌گيرد، به همان ميزان، انس حق از دل او كم مى‌شود.[75]- كبر: گاهى انسان كمالى را در خود توهّم مى‌كند و به دليل آن، خود را از ديگران برتر مى‌پندارد و اين توهّم حجاب او مى‌گردد و او را از خدا دور مى‌سازد.[76]انسان مبتلا به حجاب‌هاى معرفتى و گرايشى و محصور در عالم دنيا، با خواطر شيطانى و نفسانى كه بر او وارد مى‌شوند، دچار حجاب‌هاى ظلمانى بيشترى گشته، به خسارت و غبن بيشترى مبتلا مى‌شود.[77]در عرف شريعت، به مجموعه حجاب‌هاى معرفتى، گرايشى و رفتارى مربوط به عالم دنيا كه انسان را از رشد و كمال وى غافل مى‌كند، گناه و معصيت گفته مى‌شود.[78]

4 - 2. حجب نورانى‌

همان گونه كه در بحث انواع موانع و حجاب‌ها گذشت، عمده مباحث عرفا و فلاسفه اسلامى در امر تهذيب نفس، پيرامون حجب ظلمانى است. ايشان با تقسيم نشآت و مراتب مختلف وجود انسان به نفس، عقل و سرّ، و تعيين آفات و بيمارى‌هاى هر يك، به منظور مشخص كردن نحوه تطهير آنها، اين نكته را تاييد مى‌كند كه محدوده كارايى تهذيب نفس به حجب ظلمانى، يعنى عالم ماده و آثارش مربوط است و حجاب‌هاى نورانى، به هيچ وجه در حيطه تهذيب نفس نمى‌گنجند. به خصوص اينكه حجب نورانى كه حقايق مجرد از ماده و غير زمانى‌اند، تنها به اين دليل تحت عنوان حجاب واقع شده‌اند كه واسطه ميان انسان و حق تعالى هستند. اين حقايق همان گونه كه در مباحث بعدى بيان خواهد شد، خود از مراتب كشف و شهود و حاصل از تهذيب نفس هستند كه سالك آنها را طى مى‌كند تا به مراتب عالى هستى برسد ؛ در حالى كه در تهذيب و تطهير، سالك آفات و موانع را رفع مى‌كند. از جمله مصاديق حجب نورانى، حجاب اسماست ؛ به اين ترتيب كه اسما بر دو قسمند: برخى آنها نور محض‌اند ؛ يعنى اسمائى كه بر امور وجودى دلالت دارند (اسماى جمال) و برخى ديگر اسمائى است كه بر تنزيه دلالت دارند (اسماى جلال). اسما حجاب‌هايى‌اند كه اگر برطرف شوند، احديت ذات مقدس آشكار مى‌گردد، زيرا اسما، مرتبه واحديت را تشكيل مى‌دهند و كنار رفتن آنها به معناى ظهور مرتبه احديت است... . ممكنات وقتى موجوداند كه اين اسما موجود باشند، از اين رو در مرتبه احديت - كه از اسم‌هاى خاص و متعين خبرى نيست - اشيا نيز وجود ندارند و شايد معناى اين حديث شريف كه مى‌فرمايد: «خدا هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت دارد كه اگر آنها كنار رود، هر چه در برابر اوست، سوخته و نابود مى‌شود»، همين باشد كه در مرتبه احديت، هيچ موجودى وجود ندارد. معناى «سبحات الوجد» احتمالاً انوار تنزيه است ؛ يعنى سلب آنچه سزاوار مقام ذات مقدس نيست ؛ يعنى امور عدميه. اين «سبحات الوجد»، موجب نابودى همه موجودات امكانى مى‌شوند.[79]

5. چگونگى تحصيل تهذيب نفس‌

از آنجا كه كاركرد تهذيب نفس، رفع و زائل كردن موانع كمال نفس انسانى است و موانع مورد نظر، داراى دو نوع كلى معرفتى و غير معرفتى (گرايشى و رفتارى) است، در نتيجه كارايى تهذيب نفس نيز در دو حيطه موانع معرفتى و غير معرفتى مطرح مى‌گردد ؛ اما بيانات عرفا و فلاسفه اسلامى درباره تهذيب نفس در حيطه غير معرفتى، يعنى گرايشى و رفتارى (بيشتر رفتارى و عملكردى) است. اين رويكرد، شايد به اين دليل باشد كه ايشان كسانى را مخاطب بيانات خويش مى‌ديدند كه از لحاظ معرفتى به تهذيب و ترقى رسيده‌اند و طالب نجات و ترقى وجودى‌اند و تنها به موانع غير معرفتى (رذايل اخلاقى و رفتارى) دچارند و در پى راه رهايى از آنها هستند. احتمال ديگرى كه بر يك اصل بنيادى استوار است، به اين صورت است كه ابعاد مختلف وجود انسان، يعنى بعد معرفتى و بعد غيرمعرفتى در تأثير متقابل بر هم‌اند ؛ توضيح اين اصل (تأثير متقابل ابعاد معرفتى و غير معرفتى وجود انسان بر هم) به اين صورت است كه اعمال و حركات انسانى، با توجه به نوع و ماهيت خير و وجودى داشتن يا شر و عدمى داشتن، احوالات و صفاتى را براى نفس انسانى و قلب وى ايجاد مى‌كند و اين احوالات، يا متناسب و آماده كننده نفس براى كشف و شهود و افاضه معرفت و فيوضات الهى است است يا موجب منحرف و فاسد شدن نفس از مسير كشف و إفاضات علمى والهى مى‌گردد. اگر قابليت كسب معارف و فيوضات الهى تحقق يابد، نفس انسانى ارتقاى وجودى مى‌يابد و براساس فيوضاتى كه دريافت كرده، اعمال و كردارهاى متناسب با آن فيوضات و تجليات را انجام مى‌دهد، در غير اين صورت، وجودش نه تنها ترقى نمى‌يابد، بلكه دچار ركود و ضعف مى‌گردد و اعمال چنين نفس ضعيفى هم، اعمال ناقص و فاسدى خواهد بود و روند چنين تأثير و تأثرى بين ابعاد معرفتى و غير معرفتى، در راستاى به كمال يا شقاوت رسيدن نفس انسانى ادامه مى‌يابد.[80]به اين ترتيب، انسان به هر ميزان كه به تهذيب اعمال و رفتارش بپردازد، به همان ميزان به آگاهى و انكشاف الهى دست مى‌يابد، از اين رو فلاسفه و عرفا به بيان تهذيب رفتارى انسان اكتفا كرده‌اند. در اين ميان، كلام ملاصدرا در زمينه بحث از مراتب هدايت، مؤيّد اين اصل است: «فأسباب الهدى هي الكتاب و الرسل و بصائر العقول و هي مبذولة للجميع و لهذا كلّفوا بتكليف واحد و تساووا في أسباب سلوك طريق النجاة بهده الهداية العامة المرتبة الثانية هي التى يمد اللَّه بها العبد حالاً بعد حال و هى ثمرة المجاهده حيث قال: «وَ الَّذِينَ جَهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا»[81]وهو المراد بقوله: «وَالَّذِينَ اهْتَدَوْاْ زَادَهُمْ هُدًى»[82]و المرتبة الثانية وراء الثانية و هي النور الذى يشرق فى عالم الولايه بعد كمال المجاهدة فيهتدى بها إلى ما لايهتدي اليه بالعقل الذي يحصلك به التكليف و إمكان تعلّم العلوم و هو الهدى المطلق و ما عداه حجاب له و مقدمات و هو الذى شرفه اللَّه تعالى بتخصيص الاضافه اليه و إن كان الكلّ من جهته فقال: «قل إن هدى اللَّه هو الهدى...» و وجه انحصار مراتب الهدى في الثلث إن كل مقام من مقامات الإيمان و منزل من منازل السالكين ينتظم من أمور ثلاثه: أعمال و أحوال و أنوار اى معارف و لابد لكلّ منها من هدايه يخص به»[83]؛ اسباب و طرق هدايت در نخستين مرتبه عبارت است از ارسال رسل و انزال كتب و بصيرت‌بخشى عقل كه اين امور هدايت‌بخش، به همه انسان‌ها ارائه شده است و به همين دليل در اين زمينه، همه انسان‌ها تكليف واحدى دارند و نحوه سلوكشان كه به نجات منتهى مى‌شود، يكى است و آن هدايت عامه است. مرتبه دوم هدايتى است كه خدا بنده را از حالى به حال ديگر كمك و امداد مى‌كند كه اين نوع هدايت و امداد، محصول مجاهده و تلاش بنده است، چنان‌كه حق تعالى مى‌فرمايد: «و كسانى كه در راه ما كوشيده‌اند، آن را به راه‌هاى خاص خويش رهنمون مى‌شويم» كه مراد حق تعالى در آيه «خداوند هدايت يافتگان را هدايت افزود»، اشاره به اين مرتبه از هدايت است و مرتبه سوم كه فراتر از هدايت مرتبه دوم است و آن نورى است كه در عالم ولايت افاضه مى‌شود، اين نور بعد از مجاهده بسيار و تمام توسط سالك براى وى رخ مى‌دهد و به واسطه آن، سالك به سمتى كه توسط عقل و تعليم انسانى، قابل تحصيل، كسب و راهيابى نيست، هدايت مى‌شود و اصل هدايت، همين هدايت مرتبه سوم است و ساير مراتب، حكم مقدمه و حجاب را دارند. هدايت مرتبه سوم، هدايتى است كه خدا آن را شرف بخشيده، به اين دليل كه آن را به خود تخصيص داده است: «بگو كه اين هدايت، هدايت خداوند است». دليل انحصار مراتب هدايت در سه مرتبه اين است كه هر مرتبه از هدايت، متوجه مرتبه‌اى از مراتب ايمان است و اينكه منازل سلوك در سه امر خلاصه و تنظيم مى‌شود كه عبارت است از اعمال، احوال و انوار، يعنى معارف كه براى هر يك از آنها، هدايت خاصى نياز است. هر يك از هدايت‌هاى سه‌گانه ياد شده به خصوص هدايت‌هاى مرتبه دوم و سوم، همگى از سنخ معرفت و آگاهى‌اند ؛ ولى نتيجه تهذيب و ترقى در بعد غير معرفتى (رفتارى) هستند ؛ به اين ترتيب رويكرد فلاسفه و عرفا در بحث تهذيب نفس قابل توجيه و دفاع است و به تبع ايشان، در بحث چگونگى تهذيب نفس به بيان راهكارهاى عملى پرداخته مى‌شود. اين رويكرد بر نحوه وجودى خاص انسان، يعنى جسمانى الحدوث و روحانى البقاء بودن استوار است. به اين ترتيب كه در ابتداى خلقت و حدوث، بعد مادى و خصايص و اوصاف مادى در انسان فعليت و قوت دارد و بعد و اوصاف روحانى در وى در استعداد و ضعف است. از آنجا كه اين دو بعد، در نسبت عكس[84]يكديگرند و چون واقعيت ذاتى انسان و كمال خاص وى، ماهيتى غير جسمانى دارد[85]، اصالت و محوريت بعد روحانى اثبات مى‌شود، با انجام اعمال و كردارهايى، بعد مادى كه شامل جسم و نفس حيوانى است، ضعيف و در راستاى جهت و مقاصد بعد روحانى واقع گردد. در اين باره هدف از رياضات و مجاهدات شرعى بر خلاف تلقى و باور فاسد و رايج ميان برخى سطحى نگران، در حيطه اخلاق و سلوك انسانى، مبنى بر مطلق ضعيف كردن بعد جسمانى انسان نيست، بلكه هدف ايجاد و حدوث حالت و ملكه براى نفس انسانى است كه تا محوريت و جهت همت انسان با دارا بودن آن ملكه، در راستا و مقهور اغراض جسمانى و حيوانى نباشد، بلكه تحت هدايت و در راستاى جهات عقلانى و الهى نفس انسان واقع گردد.[86]اين هدف عالى با سلامت و قوت جسم منافاتى ندارد، برخلاف برداشت و باور نادرستى كه برخى به آن مبتلايند، زيرا هر يك از بزرگان و اولياى دين و عرفان، نظير امامان معصوم و ساير عرفا، علاوه بر سلامت و تعالى نفس انسانى، از سلامت و قوت جسمانى نيز برخوردار بودند. ملاصدرا در اين زمينه چنين مى‌گويد: «و أما الحاجة إلى العمل و العبادة القلبية والبدنية فلطّهارة النفس و زكائها بالأوضاع الشرعية والرياضات لئلا تتمكن النفس بسبب إشتغالها بالبدن ونزوعها الى شهواته و شوقها إلى مقتضاته هيأة انقهاريه للبدن وهواه فترسخ لها ملكة انقيادية لمشتهاة و تمنعها»[87]؛ و اما دليل نياز به اعمال و عبادات قلبى و بدنى، عبارت است از پاك كردن نفس به وسيله قوانين شرعى و رياضات، تا نفس انسانى به دليل مشغوليّت به بدن و متوجه شهوات و مطلوبات جسم شدن، نسبت به بدن حالت و ملكه مقهوريت و انفعالى نيابد ؛ اين مقهوريت در آن رسوخ نكند و در او حالت پيروى از خواسته‌ها و مطلوبيات نفسانى ايجاد نشود. «النفس و البدن متعاكسان في القوه و الضعف، فهذا يدلّ على أن كلاً منهما من عالم اخر فبعد الاربعين كملت النفس و كلت الاه و من المكشوف من طريقتنا في باب تقلبّات النفس و تطوّراتها و حركاتها الذاتية إلى الاخره و عند اللَّه كما يستفيد من الشواهد القرآنية أن عروض موت البدن بالطبع الإجل إنصراف النفس عن هذه النشأة الطبيعية الى نشأة الثانية و ما بعدها ففتور البدن و شيبه وهرمه ثم موته منشأ فعلية النفس و تأكّدها و تفرّدها بذاتها دون البدن...»[88]؛ نفس و بدن از لحاظ ضعف و قوت در تقابل با هم‌اند و اين موقعيت نشان مى‌دهد كه هر يك از اين دو به عالمى خاص خود مربوطند پس از چهل روز نفس كامل مى‌شود و ابزار [كه بدن است‌] به ضعف و آفت مى‌گرايد و اين روش براساس طريق ما، در زمينه دگرگونى و تحولات و حركات ذاتى نفس به سمت آخرت و نزد خداوند[89]است ؛ همانا رخ دادن مرگ بدن، طبيعتاً به دليل انصراف و جدايى نفس از اين نشئه طبيعى، يعنى بدن به سوى نشئه دوم و ساير نشئآت است، در نتيجه ضعف و ركود بدن و در آخر مرگ آن، منشأ و زمينه‌اى براى به فعليّت رسيدن نفس و شدت يافتن و تشخص و فرديتش، بى‌نياز به بدن است. در غير اين صورت، بعد روحانى كه با تعابير مختلفى نظير قلب[90]، نفس ناطقه[91]، دل، عقل عملى، سرشت انسانى، فطرت صافى، وجدان[92]و... از آن ياد شده است[93]به علت مشغول و مغلوب بودن نسبت به بعد مادى و آثارش، باز مى‌ماند و دچار ركود و انحراف مى‌گردد ؛ هرچند كه مبدأ فيض و تجلّى همواره در حال إفاضه است. در زبان شريعت، از موقعيت مغلوبيت و مقهوريت بعد روحانى انسان به «طبع»، «صدأ»، «آكنه»، «قفل»، «عمى»، «رين» و «قساوت» تعبير شده است. از جمله امورى كه در بحث چگونگى تحصيل تهذيب نفس بسيار مهم است، اهميت و جايگاه شريعت در تحقق و تداوم تهذيب نفس است ؛ به اين ترتيب كه شريعت، يعنى مجموعه آگاهى‌ها، شناخت‌ها، بايدها، نبايدها و احكامى كه از جانب خالق هستى (از طريق ارسال پيامبران و انزال كتب)، به منظور آگاه ساختن و رهنمودن او به سمت كمال خاص و حقيقى به انسان ارائه مى‌گردد (چرا كه تنها خالق هر چيز، به غايت و غرض وجودى آن چيز آگاه است). افزون بر اين، انسان را متوجه كمال خاص وجودى‌اش، يعنى مراتب غير مادى هستى مى‌كند. و موجب رفع وزائل گشت بنيادى‌ترين حجاب معرفتى مى‌شود و كيفيت رسيدن به آن كمال كند و چگونگى رفع موانع و حجاب‌هاى غير معرفتى، يعنى گرايشى و به خصوص رفتارى را به انسان آموزش و تعليم مى‌دهد.[94]و[95]با توجه به جايگاهى كه شريعت در نسبت با تهذيب نفس دارد، ساير روش‌ها، اعمال و رياضت‌هاى غيرمشروعه‌اى كه به طور افراطى يا تفريطى از جانب برخى انسان‌ها و مكاتب انسانى مطرح مى‌شود و در محدوديت و انحراف آگاهى ايشان ريشه دارد، مردود مى‌گردد، زيرا آنكه موجودات را آفريد، خود مى‌توان ايشان را به كمال واقعى هدايت كند.[96]به راهكارها و اعمالى كه به تهذيب نفس منجر مى‌شود، در عرف شريعت، «طاعات و عبادات» گفته مى‌شود. طاعت براى قطع علايق و توجه به دنيا و متعلقات و زينت‌هاى آن است، تا به اين ترتيب امراض درونى نفس زائل گردد و از ناپاكى‌هايى كه در نفس واقع شده‌اند، پاكسازى شود و زنگار صفات ناپسند، از رويه آن زدوده گردد، پس حالش به بهبودى گرايد و گوهرش استقامت گيرد و رويش نورانى شود و نتيجه چنين اصلاح قلب و تصفيه و نورانى كردن آن، انكشاف حقايق الهى به خصوص ذات، صفات و افعال خدايى در آن است. اين راهكارها كه داراى مصاديق مختلفى است، گاه ماهيتى ايجابى و وجودى دارد و گاه ماهيتى سلبى و عدمى ؛ اما كاركرد همه آنها عدمى و قطع و رهايى از سطح و مرتبه عالم ماده و آثار و اوصافش است.[97]«قد مرّ أن فائدة الاعمال الشرعية كلّها وجوديه كانت أو عدمية، تصفية القلب عن ما يكدّره و يمرضه و يحجبه عن مطالعة الحق و العلم باللَّه و صفاته و افعاله هي الغاية القصوى لوجود الانسان و سائر الاكوان».[98]همان‌گونه كه گذشت، فايده اعمال شرعى همگى، چه اعمال وجودى و چه اعمال عدمى، پاك كردن قلب از امورى است كه قلب را كدر، مريض و محجوب از مطالعه حق و علم به حق تعالى و صفات و افعالش مى‌كند ؛ در حالى كه علم به حق تعالى و صفات و افعالش، غايت و هدف نهايى وجود انسان و خلقت ساير موجودات است. اوامر و نواهى الهى به اشكال مختلف، انسان را در رسيدن به كمال راهنمايى مى‌كند. به اين ترتيب كه احكام و واجباتى نظير، نماز، زكات، روزه و... به صورت مستقيم در به كمال رسيدن انسان تأثير دارند كه ملاصدرا به چنين كارايى و اثربخشى واجبات و احكام الهى چنين اشاره مى‌كند كه زكات براى زدودن محبت مال از نفس است، روزه براى زدودن محبت بدن، جهاد براى زدودن محبت نفس، حج براى زدودن محبت وطن، آموختن علم از غير و اعتراف به نادانى خود و برترى عالم - به كسر لام - براى زدودن محبت مقام و شهرت و پيروى نكردن از روشى خاص براى ترك تقليد، زيرا حقيقت امر را بايد در اعتقادات خويش، با مجاهدت و نه با مجادله به دست آورد و...[99]و واجباتى نظير امر به معروف، نهى از منكر، ترك ميخوارگى و... اثرى غير مستقيم براى مساعد و هموار ساختن زمينه براى تعالى انسان دارند.[100]خداوند افزون بر اين روش بنيادى، يعنى شريعت، از طريق ديگر، انسان را به آگاهى مى‌رساند ؛ نظير سختى‌ها و رنج‌هاى زندگى، مبتلا به عشق مجازى گشتن، نهادن استاد و انسان پاك و هادى در مسير زندگى فرد و ... ، چنان‌كه خود حق تعالى چنين مى‌فرمايد: «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم...»[101]؛ «وما كان ربك مهلك القرى حتى يبعث فى امها رسولاً يتلوا عليهم آياتنا...»[102].

خلاصه و نتيجه‌گيرى‌

تهذيب نفس انسانى، مجموعه اعمال، رفتار و مجاهداتى است كه بنفسه و بذاته مد نظر نيستند، بلكه ابزار رفع حجاب‌ها و موانع موجود ميان انسان و كمال خاص وى‌اند كه به شكل‌هاى مختلف سلبى و ايجابى تحقق مى‌يابند. تهذيب نفس به دليل كاركردى كه نسبت به تحقق كمال انسانى دارد، معنا و اهميت مى‌يابد. اين كاركرد بر نحوه وجودى خاصى كه انسان دارد، استوار است ؛ به اين نحو كه انسان موجودى جسمانى الحدوث و روحانى البقاست ؛ يعنى با اينكه حقيقت وجودى‌اش به عوالم عالى و مجرد هستى (فهم حقايق الهى، اتصال به عالم عقول و قرب و تشبّه به حق تعالى) مربوط است ؛ ولى ابتدا خلقت و حدوثش در عالم ماده، متصف به اوصاف جسمانى و مبتلا به نقايص است، در نتيجه ميان انسان و كمالش فاصله‌اى كه شامل موانع و حجب مخلتف وجودى است، در ميان است و انسان براى نيل به كمالش بايد كه حجب نامبرده را رفع كند. انسان با وجود اقامتش در عالم ماده و بُعد از كمال، توانايى و استعداد رسيدن به حقيقت و كمال خود را دارد. استعدادى كه وجه مميزه وى از ساير مخلوقات است ؛ اما براى به فعليت رسيدن اين استعداد به وجود عواملى نياز است ؛ به اين ترتيب كه اولاً وى بايد به سببى از اسباب، به حقيقت و كمال خاص خود آگاه گردد ؛ ثانياً با اختيار و آزادى، رسيدن به كمال خويش را طلب و قصد كند، چرا كه صرف آگاهى به كمال كافى نيست و ممكن است وى آگاهانه، از نيل به كمال خاصش منصرف گردد ؛ ثالثاً افزون بر وجود آگاهى و طلب براى رسيدن به مقصد نهايى خود، عامل و ملزم به انجام رفتارها، كوشش‌ها و مجاهداتى گردد كه متناسب و در راستاى رسيدن به كمال و هدف مورد نظرش هستند. چگونگى تحقق هر يك از عوامل مورد نظر به اين صورت است كه عامل آگاهى بخش، به انسانى كه به علت فرو رفتگى در عالم ماده، از درك حقايق و عوالم مجرد و مربوط به كمالش ناتوان است، به صورت بنيادى و اساسى، از جانب حضرتى تعيين و فرو فرستاده مى‌شود كه به انسان هستى، قوانين و سنت‌هاى آنها آگاهى، و احاطه دارد. احاطه‌اى كه معلول خالقيّت و ربوبيّت وى است ؛ يعنى حضرت حق تعالى كه از طريق اسباب و عوامل مختلف (ارسال رسل و إنزال كتب) انسان را متوجه و متذكر به حقيقت و كمال خاص وى مى‌كند. از چنين اسباب و طرقى به هدايت الهى و تبيين آيات بيّنات تعبير مى‌گردد. در اين زمينه، حكماى اسلامى از جمله ملاصدرا، به ذكر عواملى چون انزجار انسان از زندگى مادى و دنيايى، به علت آغشته بودنش با رنج‌ها و سختى‌هاى فراوان و... پرداخته‌اند كه مى‌توان عواملى نظير آن را از شكل‌ها و طرق مختلف، هدايت الهى محسوب كرد. عامل طلب و عزم در گرو انتخاب و اختيار خود انسان است، چرا كه پس از به آگاهى رسيدن و اتمام حجت بر وى، او نسبت به طلب و قصد يا انصراف از رسيدن به حقيقت و كمال خاص خود مختار است. عامل مجاهده و تلاش بر دو ركن استوار است: يكى تعيين مصاديق مجاهده از جانب حضرتى كه خالق و آگاهى بخش انسان است كه از آن به شرايع الهى تعبير مى‌شود و ديگرى انسان طالب نيل به كمال خود. در اين ميان، شريعت الهى در روند تحقق كمال انسانى، جايگاه ويژه‌اى دارد، زيرا درباره مجاهده و چگونگى كمال مذكور، مكاتب مختلف انسانى، با صبغه‌هاى عرفانى و فلسفى، مدعيان رساندن انسان به كمال هستند ؛ در حالى كه محدوديت و انحراف آگاهى آنها و حتى اغراض و مقاصدشان، صلاحيت ايشان را در اين باره رد مى‌كند و تنها حق تعالى كه خالق و مدبر هستى است، با تعيين و تعليم «بايد و نبايدها» كه همان واجبات و محرمات و احكام الهى‌اند، انسان را در رسيدن به كمالش راهنمايى مى‌كند. تفصيل مجاهدات مورد نظر، به اين ترتيب است كه انسان نخست بايد به رفع موانع موجود در مسير رسيدن به كمال بپردازد كه از آن به تهذيب نفس، تزكيه، تصفيه و... تعبير مى‌گردد كه شامل رفتارها و اعمال وجودى و عدمى است ؛ يعنى گاه با انجام افعالى (واجبات) و گاه با ترك افعالى ديگر (محرمات) موانع رفع مى‌شود. سپس به تحصيل شرايط و تحقق امورى كه زمينه‌ساز و عامل تحقق و نيل به كمالند، بپردازد. به مجموعه اين رفتارها و اعمال تحليه گويند، زيرا زينت بخش نفس انسانى و داراى حيثيت وجودى است، بنابراين تهذيب نفس در زمينه رفع موانع، در مسير مجاهده مطرح مى‌گردد. از موانع موجود ميان انسان و كمال نهايى‌اش (قرب به حق تعالى)، دو تعبير عام و خاص صورت گرفته است: تعبير عام آن به اين صورت است كه آنچه ميان انسان و حق تعالى واقع باشد، حجاب و مانع محسوب مى‌گردد و عالم ماده و عالم عقول را شامل مى‌شود. به لحاظ مادى و غير مادى بودن، اين حجاب‌ها را به ترتيب، حجب ظلمانى و حجب نورانى مى‌نامند. اين تعبير از حجاب، افزون بر عام بودنش، غير معمول است، چرا كه حجب نورانى در روند تحقق كمال انسانى، خود از مراحل نيل به كمال و كشف و شهودند. تعبير خاص از موانع كمال انسانى كه معنايى رايج در اين زمينه است، همان عالم ماده و لواحقش (حجب ظلمانى) است كه محور مباحث فلاسفه و عرفاى اسلامى، به خصوص ملاصدرا است. تفصيل چيستى و چگونگى رفع حجاب‌هاى ظلمانى به اين صورت است كه حجب ظلمانى شامل سه نوع بينشى، گرايشى و رفتارى است. حجاب‌هاى بينشى عبارت است از جهل و غفلت (از عوالم عالى و مجرد هستى و كمال خاص و نهايى انسان) و داشتن عقايد و باورهاى باطل و پوچى كه جهل و غفلت نامبرده را تشديد و امكان آنها را براى انسان ضعيف‌تر مى‌سازد و به تبع چنين وضعيتى، انديشه و در نتيجه گرايش و رفتار انسان، در حدّ عالم ماده و تعلقاتش منحصر مى‌گردد. اين حجاب‌ها با به آگاهى رسيدن و متوجه شدن انسان به عوامل و حقايق مجرد (از طرق مختلف كه در عرف شريعت راه‌هاى مختلف هدايت الهى مى‌ناميده مى‌شوند)، رفع شدنى است. حجاب‌هاى گرايشى كه همان انحصار حبّ و عزم انسان در حدّ دنيا و متعلقات و زخارفش است، با عزم و طلب آزادانه انسان رفع شدنى است. حجاب‌هاى رفتارى كه از حجاب‌هاى بينشى و گرايشى منشأ گرفته و خصايص و رذايل پليد و غير اخلاقى نظير حرص و آز، كبر و خودپسندى، رشك را شامل مى‌شوند و همگى عواملى براى كسب بيشتر منافع دنيايى و حفظ آنها هستند، به وسيله اعمال و رفتارهاى عدمى كه همان مصاديق تهذيب نفس‌اند، قابل رفعند. نحوه رفع حجب رفتارى به دو صورت است: يكى اينكه به تبع رفع حجب بينشى و گرايشى، حجب رفتارى رفع مى‌گردد و ديگر اينكه مستقيماً و مستقلاً حجب رفتارى مرتفع گردند. اين گونه رفع حجب در بيانات و توصيه‌هاى عرفا و فلاسفه اسلامى از جمله ملاصدرا، روش رايج است. رايج بودن اين روش مى‌تواند معلول دو امر باشد: يكى اينكه ايشان كسانى را مخاطب خود مى‌ديدند كه به حجب بينشى و گرايشى دنيوى مبتلا نبوده‌اند و ديگر اينكه رويكردى مبنايى به اين امر داشته‌اند ؛ به اين صورت كه چون حيثيت‌هاى مختلف علمى عملى وجود انسان در يكديگر تأثير و تأثر دارند، در نتيجه تقويت يكى تقويت ديگرى را به دنبال دارد. رفع حجاب‌هاى رفتارى، زمينه‌ساز رفع حجب بينشى مى‌گردد و اين خود، رفع حجب گرايشى را ممكن مى‌سازد. يادآورى اين نكته لازم است كه تهذيب نفس، علاوه بر رفع حجب بينشى، نتايج ديگرى نيز به دنبال دارد. اين نتايج در دو محور كلى علمى و عملى قابل تبيين است ؛ به اين صورت كه نفس انسانى از لحاظ علمى (به دليل ترقى و تعالى‌اش به مراتب عالى هستى، از جمله عالم عقول و اتصال آن به عقل فعال كه در بردارنده حقايق همه اشيا به نحو جزئى و تفصيلى است)، به حقايقى چون حقايق مربوط به عالم ملك و دنيا و حوادث و رخدادهايش آگاه مى‌گردد كه به اين نوع معارف را «سرّ قدر» گويند. از لحاظ عملى نيز به دليل قرب به حق تعالى و تشبّه به وى در تجرد از ماده و احاطه بر عالم ماده، به مقام تأثير در عالم ماده نائل مى‌گردد و مى‌تواند، به دخل و تصرف و اصطلاحاً خوارق عادت در آن بپردازد كه از اين مقام، به «كن فيكون» تعبير مى‌شود. اين نتايج، گر چه ناگزير به تبع تهذيب، تجرد و تعالى نفس براى انسان مهذّب و مجاهد پيش مى‌آيد ؛ ليكن غرض و مقصد اصلى از مجاهده و تلاش وى نيست و نبايد به آن توجه و اهتمام شود، چرا كه در غير اين صورت، همين نتايج، مانع ترقى انسان به كمال نهايى‌اش مى‌گردد و او در همان حد باقى مى‌ماند و اين توقف، خود صورتى از خسران، انحراف و سوء عاقبت وى خواهد بود، زيرا همان گونه كه طرق هدايت متنوع است، طرق ضلالت و گمراهى نيز براى انسان متنوع است. از مطالبى كه درباره اهميت و كارايى تهذيب نفس ذكر شد، اين نتيجه حاصل آمد كه تهذيب نفس به علت تأثيرى كه در تحقق كمال نفس انسانى دارد، اهميت و ضرورت مى‌يابد. كارايى تهذيب نفس در اين زمينه، در رفع موانع و حجاب‌هايى است كه در مسير نيل به كمال انسانى موجود است و از آنجا كه تحقق كمال مذكور، علاوه بر رفع موانع، موقوف به تهيه و وجود شرايطى نيز هست، بنابراين تهذيب نفس در رابطه با تحقق كمال نفس انسانى در عين لزوم ناكافى است ؛ يعنى نقش علت ناقصه را دارد (نه علت تامه).

فهرست منابع و مآخذ

1 . بيدارفر، محسن، عرفان و عارف‌نمايان، ترجمه كر الاصنام الجاهلية اثر ملاصدرا، انتشارات الزهراء، چ‌3، قم،1371. 2 . جعفرى، محمد تقى، شناخت از ديدگاه علمى ديدگاه قرآن، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1360. 3 . جوادى آملى، عبداللَّه، شناخت‌شناسى در قرآن، دفتر انتشارات اسلامى، 1374. 4 . حسينى اردكانى، احمد، ترجمه مبدأ و معاد (اثر ملاصدرا)، انتشارات مركز نشر دانشگاهى، تهران، 1362. 5 . خمينى، روح اللَّه، امام خمينى و انديشه‌هاى اخلاقى - عرفانى، سيره و ميراث معنوى، چ‌1، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، تهران، 1382. 6 . سجادى، سيد جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعابير عرفانى، چ‌3، كتابخانه طهورى، تهران، 1375. 7 . شفيعيها، احمد، تحقيق، تصحيح و ترجمه الواردات القلبية فى معرفه الربوبية (اثر ملاصدرا)، انجمن فلسفه ايران، 1385. 8 . صالحى انديمشكى، محمد، عشق در كلام شهيد مطهرى، چ‌1، انتشارات نبوغ قم، 1381. 9 . صدر المتألهين شيرازى، الحكمة المتعالية فى الأسفار الأربعه (دوره نه جلدى)، چ‌2، منشورات مصطفوى، قم، 1368. 10 . - ، ايقاظ النائمين، مقدمه و تصحيح محسن مؤيدى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، تهران، 1361. 11 . - ، تفسير القرآن الكريم، تصحيح محمد خواجوى، ج‌1، چ‌2، انتشارات بيدار، قم 1366. 12 . - ، تفسير القرآن الكريم، تصحيح محمد خواجوى، ج‌4، چ‌2، انتشارات بيدار، قم 1372. 13 . - ، تفسير القرآن الكريم، تصحيح محمد خواجوى، ج‌6، چ‌2، انتشارات بيدار، قم 1411 ه . ق. 14 . - ، تفسير القرآن الكريم (سوره جمعه)، تصحيح محمد خواجوى، انتشارات بيدار، قم بى تا. 15 . - ، تفسير القرآن الكريم (سوره طارق، اعلى و زلزال)، ترجمه و تعليقه محمد خواجوى، چ‌1، انتشارات مولى، تهران، 1363. 16 . - ، تفسير القرآن الكريم (سوره واقعه)، ترجمه و تعليقه محمد خواجوى، چ‌1، انتشارات مولى، تهران 1363. 17 . - ، تفسير القرآن الكريم (سوره يس)، تصحيح محمد خواجوى، انتشارات بيدار، قم 1361. 18 . - ، رساله سه اصل، تصحيح سيد حسين نصر، چ‌3، انتشارات روزنه، تهران، 1377. 19 . - ، شواهد الربوبية، چ‌2، انتشارات نشر دانشگاهى، مشهد، 1360. 20 . - ، مفاتيح الغيب، تعليقات على نورى. 21 . طبيبان، حميد، ترجمه و تعليق مظاهر الإلهية فى اسرار العلوم الكمالية (اثر ملاصدرا)، چ‌1، انتشارات امير كبير، تهران، 1361. 22 . كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، تهران، 1365. 23 . نراقى، احمد، رساله دين‌شناخت، چ‌1، انتشارات طرح نو، تهران، 1378.

پی نوشت ها:
[1]دانشجوى كارشناسى ارشد فلسفه و كلام اسلامى - دانشگاه اصفهان.[2]فرهنگ اصطلاحات و تعابير عرفانى، ص‌236.[3]همان، ص‌204.[4]مفاتيح الغيب، ص‌687.[5]تفسير القرآن الكريم، ج‌1، ص‌224.[6]عرفان و عارف‌نمايان، ص‌166.[7]تفسير القرآن الكريم، ج‌2، ص‌97.[8]كلمه «حجاب» در لغت به معناى پوششى است كه مانع و حايل ميان بيننده و آنچه مى‌خواهد ببيند باشد و هرچه مانع ديدن چشم باشد «حجاب» ناميده مى‌شود و چون اين كلمه مصدر و به معناى اسم فاعل به كار رفته است، پس «حجاب» يعنى منع كردن ؛ ولى به معناى منع كننده استعمال شده است و در آيات شريفه - كه تقريباً هشت مرتبه كلمه «حجاب» و مشتقات آن به كار رفته - و نيز روايات زيادى، كلمه «حجاب» به معناى مانع و آنچه از ديدن و فهميدن چيز ديگرى جلوگيرى كند، به كار رفته است. كلماتى چون «غطا»، «قفل بر قلب»، «ستر»، «أكنه» و «طبع» نيز مرادف با حجاب استعمال شده‌اند. ضمناً «حجال» به معناى عروس نيز - چون غالباً عروس، پرده‌نشين و داراى حجابى است تا نگاه نامحرم به او نيفتد ... ، معناى حجاب را مى‌فهماند. كسى كه به كشف و شهود رسيده است، حجاب ندارد و همه آنها كه در حجابند، از مشاهده جمال حق محرومند. مرحوم سيد عليخان كبير نيز فرموده است ؛ حجاب - و جمع آن حجب - به معناى پوشش بوده و اصل آن جسمى است كه مانع بين دو جسم ديگر باشد و در غير معناى جسم نيز به كار رفته است ؛ مثلاً گاهى گفته مى‌شود: ناتوانى، حجابى است بين انسان و رسيدن به مقصود... و حقيقت حجاب بين انسان و خدا اين است كه انسان سالك، مقامات و درجاتى دارد كه هر يك - پيش از رسيدن به خداى متعال - حجاب اويند و چون مقامات انسانى بى‌نهايت است، مراتب حجاب‌ها نيز بى‌نهايت است. (مقالات عرفانى[1]، صص‌394 و 395) جرجانى نيز در تعريفات آورده است ؛ حجب در لغت به معناى منع است... به هر چيزى كه مطلوبت را بپوشاند، حجاب گفته مى‌شود و نزد اهل حق، حجاب، انطباع صور كونيه در قلب است كه مانع قبول تجلى حق مى‌شود.... سيره و ميراث معنوى، ص‌122)[9]تفسير القرآن الكريم، ج‌4، ص‌324 و ج‌6، صص‌102 و 103.[10]ايقاظ النائمين، صص‌70 و 71 ؛ الحكمة المتعالية، ج‌8 ، صص‌11 - 14.[11]تفسير سوره جمعه، ص‌247.[12]تفسير القرآن الكريم، ج‌6، صص 102 و 103 ؛ رساله سه اصل، ص‌94، و عرفان و عارف‌نمايان، ص‌166.[13]تفسير القرآن الكريم، ج‌1، ص‌395.[14]عرفان و عارف‌نمايان، صص‌117 و 164 - 166 ؛ الحكمة المتعالية، ج‌6، ص‌300 ؛ تفسير القرآن الكريم، ج‌4، صص‌97 و324.[15]تفسير القرآن الكريم (يس)، ص‌149 ؛ تفسير سوره واقعه، ص‌204 ؛ مفاتيح الغيب، صص 523 و 687 - 694 ؛ رساله سه اصل، ص‌94 و الحكمة المتعالية،ج‌6، صص‌298 و 299.[16]ايقاظ النائمين، صص 70 و 71 ؛ تفسير القرآن الكريم، ج‌4، ص‌324.[17]تفسير القرآن الكريم، ج‌1، ص‌397.[18]مفاتيح الغيب، ص‌34 - 162.[19]تفسير سوره واقعه، صص 151 و 153.[20]تصحيح و ترجمه الواردات القلبية فى معرفة الربوبية، صص‌180 - 184.[21]تصحيح و ترجمه الواردات القلبية فى معرفة الربوبية ، صص 180 - 184 ؛ تفسير القرآن الكريم، ج‌6، ص‌56.[22]تفسير سوره طارق، اعلى و... ، ص‌179 و نيز تصحيح و ترجمه الواردات القلبية فى معرفة الربوبية ، صص 140 و 141.[23]شواهد الربوبية، صص 342 - 344.[24]ترجمه مبدأ و معاد، صص 532 و 533 ؛ تفسير سوره طارق، اعلى و زلزال، ص‌218.[25]انواع مرگ و حيات: الف) مرگ و حيات ذاتى كه در اصطلاح اهل معقول، خلع و لبس يا فقدان و وجدان خوانده مى‌شود. ب) مرگ و حيات اختيارى كه در آن، مرگ به معناى نابود ساختن هواى نفس و روى گرداندن از مشتهيات است: «فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا أنفسكم» (سوره بقره، آيه‌54) ؛ اينك به درگاه پروردگارتان توبه كنيد و خودتان را بكشيد. امام صادق عليه السلام فرمودند: «الموت هو التوبه». (مراد از موت در اين آيه، توبه است) اين مرگ در اصطلاح تصوف «موت أحمر» خوانده مى‌شود. حيات اختيارى يعنى حيات ابدى قلبى كه به واسطه انسلاخ از صفات نفسانى و اتصاف به صفات قلبى پديد مى‌آيد. سخن لطيف حضرت عيسى عليه السلام در اين باره چنين است: «لن يلج ملكوت السموات من لم يولد مرتين» ؛ كسى كه دوبار متولد نشده باشد، ملكوت آسمان‌ها را درك نمى‌كند. (سيره و ميراث معنوى، صص‌119 و 118) [ج) مرگ جسمانى كه از آن به «موت طبيعى» تعبير مى‌شود. موت جسمانى، مرحله‌اى از تحولات وجودى نفس انسانى است كه به واسطه آن، نفس انسانى در زمان و أجل تعيين شده، به طور جبرى از بدن و عالم ماده، به كلى جدا و منقطع مى‌گردد.][26]ترجمه مبدأ و معاد، صص 532 و 533.[27]همان.[28]تفسير القرآن الكريم «يس»، ص‌26.[29]لاينفع نفساً ايمانها لم تكن امنت من قبل أو كسبت فى ايمانها خيراً...». (انعام / 158) در آن روز ايمان آوردن براى كسى كه تا كنون ايمان نياورده است يا اينكه در ايمانش خيرى حاصل نكرده، فايده و منفعتى ندارد.[30]شناخت‌شناسى در قرآن، صص 326، 349 و 476.[31]عشق در كلام شهيد مطهرى، ص‌18.[32]همان، صص 28 - 30، 35 و 39 ؛ الحكمة المتعالية، ج‌2، صص‌77 و 78.[33]عشق در كلام شهيد مطهرى، ص‌39.[34]همان، ص‌84 .[35]همان، ص‌84 .[36]كسى كه به طاغوت و باطل كفر مى‌ورزدو تنها به خدا ايمان دارد (بقره / 256).[37]الحكمة المتعالية، ج‌2، صص 77 - 79.[38]در اين زمينه برخى عرفا و انديشمندان اسلامى، بنا بر اين اصل كه زيبايى معشوق‌هاى زمينى جلوه و پرتويى از جمال حقيقى، يعنى حق تعالى است، بر اين اعتقادند كه انسان‌هاى عاشق در اصل عاشق حق تعالى‌اند، چنان‌كه ابن عربى در اين باره مى‌گويد: «ما أحب احدا غير خالقه» ؛ هيچ انسانى غير خداى خود را دوست نداشته است. «ولكنه تعالى احتجب تحت اسم زينب، سعاد و هند و غير ذلك» ؛ ليكن خداى تعالى زير اين نام‌ها [و معشوق‌هاى مجازى و زمينى‌] پنهان شده است. نقد: اين تبيين نيز صحيح نيست، زيرا رشد و تعالى، زمانى براى نفس انسانى تقق مى‌يابد و ارزشمند مى‌گردد كه در اثر آگاهى و اختيار سالك رخ دهد.[39]عشق در كلام شهيد مطهرى، ص‌19.[40]تفسير القرآن الكريم، ج‌1، صص‌243 و 244 ؛ همان، ج‌6، ص‌44 ايقاظ النائمين، ص‌31 ؛ تفسير القرآن الكريم (يس)، صص 223، 255 و 310 ؛ ترجمه مبدأ و معاد، ص‌546 و تصحيح و ترجمه الواردات القلبية فى معرفة الربوبية، ص‌149.[41]الحكمة المتعالية، ج‌9، ص‌136.[42]الحكمة المتعالية، ج‌9، ص‌136.[43]عامل آگاهى و تذكر دهنده انسان به كمال خاصش، از جانب حق تعالى تعيين و تحقق مى‌يابد، چرا كه او خالق همه هستى و از جمله انسان است و خالق هر شى‌ء قادر به هدايت آن شى‌ء به كمال خاصش است. حق تعالى بنا به شأن و اسم الهى «هادى» خويش، منشأ بيدارى نفوس انسانى منغمر در شهوات و حيات صرف دنيايى است. حق تعالى بيدارى مورد نظر را از طرق و اسباب مختلف و به شكل‌هاى متفاوت و متنوع محقق مى‌كند كه در عرف شريعت به آن «طرق هدايت» و «آيات بينات» گويند ؛ اسبابى نظير ارسال رسل، إنزال كتب (عرفان و عارف‌نمايان، ص‌60)، رنج و سختى زندگى دنيايى و عدم اقناع و إرضاى وجودى انسان نسبت به حيات صرف دنيايى و متعلقات و زخارف)، رنج و سختى زندگى دنيايى و عدم اقناع و إرضاى وجودى انسانسبت به حيات صرف دنيايى و متعلقات و زخارف آن ترجمه مبدأ و معاد، صص‌533 و 532)، راهنمايى، موعظه و نصيحت اوليا و بزرگان و علما. البته اين عوامل متوجه كسانى است كه وجودشان قابليت رشد و تعالى را دارد ؛ هرچند دچار غفلت شده باشند ؛ نه كسانى كه به علت كثرت خطا، انحراف و عناد، قابليت رشد از وجود آنها رخت بر بسته و وجودشان نسخ يافته است. (عرفان و عارف‌نمايان، ص‌146) خداوند مى‌فرمايد ؛ «انك لاتهدى من احببت» (قصص / 56) ؛ تو هر كسى را كه دوست دارى، هدايت نمى‌كنى. «انك لاتسمع من فى القبور» (فاطر / 22) ؛ تو شنواننده [پند و پيامى به‌] در گور خفتگان نيستى. «لا تسمع الموتى و لاتسمع الصم الدعا» (نمل / 80) تو مردگان را [سخن ]نشوانى و به ناشنوايان آوايى نشنوانى. در ميان طرق نامبرده، إرسال رسل و إنزال كتب از جمله طرق اصلى و بنيادى هدايت است، چنان‌كه در قرآن مى‌خوانيم: «كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور بإذن ربهم الى صراط العزيز الحكيم» (ابراهيم / 1) [اين‌] كتابى است كه آن را بر تو نازل كرديم تا مردم را به توفيق پروردگارشان از تاريكى‌ها به روشنايى، به سوى راه خداپيروزمند ستوده بازبرى. از مجموعه معارف، آموزه‌ها و حقايقى كه از طريق پيامبران و كتب الهى به انسان‌ها ارائه شده، مجموعه‌اى معرفتى - رفتارى حاصل شده است كه از طريق آن، چگونگى نيل به كمال نهايى و خاص انسانى معلوم مى‌گردد. چگونگى مورد نظر از طريق احكام، اوامر و نواهى‌الهى مشخص مى‌گردد. (الحكمه المتعالية، ج‌9، ص‌137) بحث از اوامر و نواهى الهى و چگونگى ارتباط و تأثيرشان در رفع موانع و تحصيل شرايط در بخش پايانى مقاله مطرح مى‌شود.[44]همان، ص‌138.[45]همان، صص‌136 و 137.[46]عقايد فاسد عقايدى هستند كه نه از راه كشف و شهود حاصل گشته‌اند و نه از راه برهان يقينى، بلكه از روى تقليد حاصل شده‌اند. (بيدار فر، عرفان و عارف‌نمايان، ص‌94).[47]همان، صص 136 و 137.[48]غايت اصلى سير و سلوك و مجاهدات وجودى انسان، رها شدن از بندگى غير خدا و با اخلاص متوجه حق تعالى شدن است و انسان به هرچه غير حق تعالى توجه و اهتمام كند، از كمال خود و اخلاص لازم براى حق تعالى دور مى‌افتد و آن چيز براى انسان حجاب و مانع محسوب مى‌گردد، بنابراين معيار مذموم يا ممدوح بودن هر چيز در نسبت با انسان، مورد توجه و اهتمام راقع شدن يا ابزار نيل به حق تعالى بودن است. در اين ميان «علم» نيز محكوم به چنين حكمى است، به اين صورت كه اگر سالك علم را به عنوان امرى براى استكمال وجودى خود و ابزارى براى رفع موانع موجود در مسير نيل به كمالش لحاظ كند، علم امرى لازم، ممدوح و نافع خواهد بود ؛ ولى اگر علم براى انسان، محور توجه و اصالت و عامل توقف و عدم تعالى انسان قرار گيرد و انسان با تكيه بر آن به رذايل اخلاقى نظير عجب، غرور، فخر فروشى و... مبتلا شود، امرى مذموم، مضر و حجاب خواهد بود. بنابراين به دليل تنوع كارايى علم، عرفا و انديشمندان اسلامى نسبت به آن موضع‌گيرى‌هاى متفاوتى داشته‌اند: برخى نظير، ملاصدرا آن را از اين جهت كه عامل تعالى وجودى انسان و ابزارى براى رفع و إزاله رذايل اخلاقى است كه در حبّ به دنيا ريشه دارد، ستوده است. (عرفان و عارف‌نمايان، صص‌52 - 54 و 25 - 30) و برخى ديگر نظير امام خمينى آن را حجاب اكبر معرفى كرده‌اند و از آنجا كه اين گروه علم را به دليل استفاده منفى آن، نظير توقف در مسير نيل به كمال انسانى و به رذايل اخلاق مبتلا گشتن نفى كرده‌اند، بنابراين تعارض و اختلافى در ميان عرفا در اين باره موجود نيست، چرا كه اخلاف ديدگاه‌ها، درتفاوت ملاحظات در اين باره ريشه دارد (مقالات عرفانى[1]، صص 401 - 403).[49]عرفان و عارف‌نمايان، ص‌43.[50]همان.[51]عرفان و عارف‌نمايان، ص‌30.[52]الحكمة المتعالية، ج‌6، صص‌299 و 300 ؛ سيره و ميراث معنوى، صص‌129 و 130.[53]مقالات عرفانى[1]، صص 418 و 420.[54]سيره و ميراث معنوى، ص‌131.[55]كلام امام على عليه السلام نيز مؤيد اين مطلب است: «... فإنّ البخل و الجبن و الحرص غرائز شتّى يجمعها سؤالظن باللَّه». نهج البلاغه، نامه 53 ؛ به درستى كه بخل، ترس و حرص سرشت‌هايى جدا جدا هستند كه فراهم آورنده آنها، بدگمانى به خداوند است. در اين كلام حكيمانه، سوء ظن به خدا، يك حجاب معرفتى، و عامل ظهور حجاب‌هاى گرايشى و رفتارى نظير، ترس، بخل و حرص معرفى شده است.[56]رساله سه اصل، ص‌41.[57]عرفان و عارف‌نمايان، ص‌45 ؛ رساله سه اصل، صص 95 - 100.[58]عرفان و عارف‌نمايان، ص‌95.[59]تفسير سوره جمعه، ص‌219 ؛ رساله سه اصل، صص 95 - 100 ؛ تفسير القرآن الحكيم (يس)، صص‌223 - 255 ؛ تفسير سوره واقعه، صص 148 و 149 ؛ عرفان و عارف‌نمايان، صص 36 - 45، 164 و 165 ؛ مفاتيح الغيب، صص 197 و 198.[60]مقالات عرفانى[1]، ص‌408.[61]اعراف / 101.[62]سيره و ميراث معنوى، صص‌125 و 126.[63]مقالات عرفانى[1]، صص 401 - 403.[64]همان، ص‌408.[65]تفسير سوره جمعه، صص 318 و 319.[66]تفسير سوره واقعه، صص 148 و 149 ؛ تفسير القرآن الكريم، ج‌4، ص‌272 ؛ تفسير القرآن الكريم، (يس)، صص 398 و 399 ؛ ايقاظ النائمين، ص‌58 ؛ الحكمة المتعالية، ج‌7، ص‌48 - 52.[67]مفاتيح الغيب، صص 318 و 319.[68]رساله سه اصل، ص‌194 ؛ مفاتيح الغيب، صص 1076 - 1084.[69]ترجمه و تعليق «مظاهر الإلهية فى اسرار العلوم الكمالية»، ص‌118.[70]ايقاظ النائمين، ص‌61.[71]تفسير سوره واقعه، صص 148 و 149 ؛ تفسير سوره جمعه، صص 318 و 319.[72]سيره و ميراث معنوى، صص 126 و 127.[73]الكافى، ج‌2، ص‌268.[74]سيره و ميراث معنوى، صص 127 و 128.[75]مقالات عرفانى[1]، ص‌405.[76]همان، ص‌404.[77]ايقاظ النائمين، صص‌74 و 75 ؛ مفاتيح الغيب، صص 197 و 198 ترجمه و تعليق مظاهر الإلهية فى اسرار العلوم الكمالية، ص‌118.[78]رساله سه اصل، ص‌94 ؛ عرفان و عارف‌نمايان، صص‌164 و 165 ؛ مفاتيح الغيب، ص‌178 و ايقاظ النائمين، صص 53 - 55.[79]مقالات عرفانى[1]، ص‌415.[80]عرفان و عارف‌نمايان، صص 74، 75، 85 ، 125 و 128.[81]عنكبوت / 69.[82]محمد / 17.[83]تفسير القرآن الكريم، ج‌1، ص‌131.[84]اين‌نسبت حقيقى كه بين ابعاد وجودى انسان بر قرار است، در امر بعثت انبيا كه به شدت و ترقى وجودى انسان نيازمند است، نيز رعايت و ملاحظه شده است ؛ به گونه‌اى كه غالب انبياى الهى در سن چهل سالگى به رسالت برانگيخته شده‌اند ؛ يعنى زمانى كه بعد جسمانى دچار ضعف و ركود است و زمينه رشد و شكوفايى بعد روحانى فراهم است.[85]ترجمه مبدأ و معاد، ص‌330.[86]الحكمة المتعالية، ج‌1، ص‌3 ؛ عرفان و عارف‌نمايان، صص 128 و 129.[87]الحكمة المتعالية، ج‌1، ص‌3.[88]مفاتيح الغيب، ص 526.[89]همان‌گونه كه از شواهد قرآنى قابل استفاده است.[90]تفسير القرآن الكريم (يس)، ص 26 ؛ عرفان و عارف‌نمايان، ص‌49.[91]تفسير القرآن الكريم (يس)، ص‌220 ؛ تفسير سوره طارق، أعلى و زلزال، ص‌156.[92]شناخت از ديدگاه علمى و ديدگاه قرآن، ص‌401.[93]تفسير القرآن الكريم (يس)، ص‌26 و نيز ج‌1، ص‌380.[94]براى فهمى بهتر و روشن‌تر از جايگاه و اهميت شريعت الهى در تحقق كمال انسانى مى‌توان، از مطالعات پژوهش‌هايى كه درباره ماهيت دين و لوازم آن صورت گرفته است، مدد گرفت. از جمله زمينه‌هاى مطالعات دين‌پژوهى، بحث و بررسى غايات و اهداف التزام به انجام اعمال و مناسك دينى است. به اين ترتيب كه «عمل دينى» عملى است كه اولاً، به تناسب نظام اعتقادات دينى سامان پذيرفته است و ثانياً به غايات دينى معطوف است، بنابراين اعمال و مناسك دينى براى دينداران و به لحاظ دينى جنبه طريقت دارند ؛ يعنى از نظر دينداران، اين اعمال و مناسك، وسايلى براى تأمين اهداف و غاياتى خاص هستند. برخى غايات از نگاه درون دينى به شرح زير است: الف. التزام به اين مناسك دينى، نوعى ابراز تعبد و تعتهد نسبت به شارع و بنيانگذار مقدس آن احكام و مناسك عملى به شمار مى‌آيد. ب. به اعتقاد دينداران، التزام به اين مناسك، آنها را از مثوبتى اخروى بهره‌مند مى‌سازد و از عقوبتى الهى ايمن مى‌دارد. ج. التزام به اين مناسك، اين جماعت دينى خاص را از جماعات ديگر متمايز مى‌كند و به آن هويتى ويژه مى‌بخشد. د. مهم‌تر آنكه از نظر دينداران محقق، آداب و شعائر دينى جنبه سلوكى دارند و بهترين شيوه عملى براى ورود به ساحت تجربه‌هاى دينى و مواجهه با امر الوهى‌اند ؛ به بيان ديگر، از نظر ايشان، التزام به اين آداب و مناسك نوعى سلوك دينى به شمار مى‌آيد. بر اين اساس از نظر دينداران محقق، مهم‌ترين اهداف التزام به احكام و آداب عملى دينى، گام نهادن در طريق سلوك معنوى و درك محضر الوهى است [كه كمال خاص و نهايى نفس انسانى است‌] و ساير اهداف و غايات دينى، نظير ابراز تعبد، هويت يابى و بهره‌مندى از مثوبت اخروى يا ايمنى از عقوبت الهى، به تبع اين هدف اصلى تأمين مى‌شوند و به قاعده تابعى از اين متغير اصلى هستند. تمايز ديندارى عاشقان و احرار با ديندارى تاجران و خائفان، از همين نوع است: در ديندارى محقّقانه يا عاشقانه و آزاد منشانه، مهم‌ترين غايت دين و از جمله مهم‌ترين غايت التزام به مناسك و آداب عملى دين، نيل به ساحت ربوبى و درك محضر الوهى است و اين غايت، فى نفسه مطلوب است و فارغ از هر گونه سود و زيان با خوف و طمع موضوعيت دارد. التزام دينداران به احكام و آداب عملى دينى، مبتنى بر اين اعتقاد است كه مناسك، مناسب‌ترين وسيله براى نيل به آن غايت مطلوب هستند. (رساله دين شناخت، صص‌127 و 126) همان گونه كه بيان شد، اين نوع دين ورزى و فلسفه التزام به اعمال و مناسك دينى، تا اندازه‌اى نخبه‌گرايانه است ؛ يعنى دين مبتنى بر تجربه دينى، براى دين ورزان محقق و اهل مكاشفه موضوعيت و تحقق دارد و اين دين ورزان در جامعه دينى كم شمار و نادرند [هر چند كه دين ورزى اصلى و ايده آل همين نوع دين‌ورزى است‌]. مطابق اين مدل، ممكن است كه تجربه دينى و برقرارى رابطه خصوصاً عاشقانه ميان انسان و خداوند ممكن باشد. اگر انسان‌ها نتوانند به ساحت چنان تجربه‌هاى قدسى و مينوى گام بنهند و تجربه انكشاف الهى را [كه همان كمال خاص و نهايى نفس انسانى است‌] نداشته باشند، دين ممكن نخواهد بود. (همان، ص‌152)[95]ايقاظ النائمين، صص‌52 - 54 ؛ تفسير سوره جمعه، ص‌226.[96]برگرفته از آيه 50 سوره طه «قال ربنا الذى اعطى كل شى‌ء خلقه ثم هدى» ؛ بگو خداى ماست آنكه همه چيز را مى‌آفريند و سپس هدايتشان مى‌كند.[97]ايقاظ النائمين، صص 58 - 65 ؛ عرفان و عارف‌نمايان، ص‌130 ؛ تفسير القرآن الكريم، ج‌4، صص‌58 - 60 ؛ رساله سه اصل، ص‌62 ؛ تفسير القرآن الكريم، ج‌1، ص‌97 ؛ تفسير سوره واقعه، صص‌219 و 220 ؛ تفسير القرآن الكريم، ج‌4، ص‌160.[98]تهذيب تفسير القرآن الكريم، ج‌1، ص‌397.[99]تفسير سوره جمعه، صص‌248 و 249 ؛ عرفان و عارف‌نمايان، ص‌164.[100]اثربخشى احكام و نواهى الهى در كلام بزرگان دين امامان معصوم عليه السلام نيز اشاره و تبيين شده است كه از جمله آنها كلام حضرت فاطمه زهرا عليها السلام است: «فجعل اللَّه الايمان تطهيراً لكم من الشرك والصلاة تنزيهاً لكم عن الكبر والزكاه تزكية للنفس و نماء فى الرزق» (الاحتجاج، ج‌1، ص‌80) ؛ خداوند ايمان را براى تطهير قلبتان از شرك قرار داد و نماز را براى پاكى و دوريتان از كبر و زكات را براى پاكى نفس و افزايش روزى. «والصيام تثبيتاً للإخلاص و الحج تشييداً للدين و العدل تنسيقاً» (معانى الاخبار، ص‌354) ؛ روزه را براى تحقق اخلاص، حج را براى تقويت دين و عدل را براى استوارى دلها [قرار داد.] در كلام اميرمؤمنان نيز آمده است: «فرض اللَّه الايمان تطهيراً من الشرك و الصلاة تنزيهاً عن الكبر و الزكاة تسبيباً للرزق و الصيام ابتلاءً لإخلاص الخلق و الحجّ تقرّب للدّين و الجهاد عزاً للإسلام و الامر بالمعروف مصلحة للعوام والنهى عن المنكر ردعاً للسفهاء وصلة الرحم منماة للعدد والقصاص حقناً للدماء و اقامة الحدود اعظاماً للمحارم و ترك شرب الخمر تحصيناً للعقل و مجانبة السرقه ايجاباً للعفة و ترك الزنا تحصيناً للنسب و ترك اللواط تكثيرا للنسل و الشهادات استظهاراً على المجاحدات و ترك الكذب تشريفاً للصدق والسلام أماناً من المخاوف والامامه نظاماً للأمة والطاعة تعظيماً للإمامة» (نهج البلاغه، حكمت 252) ؛ خدا ايمان را واجب كرد براى پاكى از شرك ورزيدن، نماز را براى پرهيز از خود بزرگ ديدن، زكات را تا موجب رسيدن روزى شود، روزه را تا اخلاص آفريدگان آزموده گردد، حج را براى نزديك شدن دينداران، جهاد را براى ارجمندى اسلام و مسلمانان امر به معروف را براى اصلاح كار همگان، نهى از منكر را براى باز داشتن بى‌خردان، پيوند با خويشان را به خاطر رشد و فراوان شدن شمار آنان، قصاص را تا خون ريخته نشود، برپاداشتن حد را تا آنچه حرام است بزرگ سازد، ترك ميخوارگى را تا خرد بر جاى ماند، دورى از دزدى را تا پاكدامنى از دست نشود، زنا را وانهادن تا نسب نيالايد، غلامبارگى را ترك كردن تا نژاد فراوان گردد، گواهى دادن‌ها را - بر حقوق - واجب فرمود تا حقوق انكار شده استيفا شود، دروغ نگفتن را تا راستگويى حرمت يابد، سلام كردن را تا از ترس ايمنى آرد، امامت را تا نظام امت پايدار باشد و فرمانبردارى را تا امام - دزديده‌ها - بزرگ نمايد.[101]ابراهيم / 4 : «هيچ پيامبرى را نفرستاده‌ايم، مگر [با پيامى‌] به زبان قومش [تا احكام و حقايق را ]براى آنها روشن بدارد...».[102]قصص / 59 : «و پروردگار تو نابودگر شهرها نيست ؛ مگر آنكه در مركز آنها پيامبرى برگزيند كه بر آنان آيات ما را بخواند...».~span~