افرادى كه عزت نفس بالايى دارند، اگر به نحوى ابلهانه يا بىرحمانه رفتار كنند، بيش از ديگران احساس ناهماهنگى مىكنند. حال اگر شخصى عزت نفس پايينى داشته باشد، چه پيش مىآيد؟ چنين شخصى اگر مرتكب عمل ابلهانه يا غيراخلاقى شود، احساس ناهماهنگى زيادى نمىكند ... از سوى ديگر شخصى كه عزت نفس بالايى دارد، احتمالًا بيشتر در مقابل وسوسه ارتكاب يك عمل خلاف مقاومت مىكند؛ زيرا رفتار خلاف، ناهماهنگى بيشترى در او بوجود مىآورد.[1]
بنابراين يكى از روشهاى تربيت اخلاقى، تكريم شخصيت است؛ يعنى انجام دادن امورى كه به باورِ ارزشمند بودنِ خود يا متربى بينجامد.
آدلر[2]مبدع روانشناسى فردى، احساس حقارت يا كهترى را اساس نظريهاش قرار داده آن را علّت و منشأ تقريباً تمام رفتارهاى غيرعادى (نابههنجار) مىداند:
احساس حقارت و عقده حقارت، مانند رشته نخ رنگينى در تمام حالات اختلال روانى كشيده شده است. يك كودك عصبى يا بىاستعداد، بزرگسالى فاقد نيروى تعادل روانى است.
روانْنژندها، بزهكاران، منحرفين جنسى و بيماران روانى همه در اثر رنج از احساس نارسايى و ضعف خويشاند و همواره در ترديد و گمراهى بهسر مىبرند و نقطه اتكا و استوارى مىجويند ....[3]احساس حقارت مىتواند از تكامل طبيعى جلوگيرى كند و آن هنگامى است كه كودك كاملًا در اين احساس غوطهور شده و با دست و پا زدن بىحاصل بخواهد خود را از اين وضع نجات دهد. در اين حالت، بدبينى و وحشت، راه را بر «عقده حقارت» مىگشايد و كودك در حيطه اختلالات روانى قرار مىگيرد. در اين نقطه حركت روانى به حال سكون و سكوت در مىآيد؛ بدين معنا كه كودك ديگر قادر به غلبه بر ضعف و نارسايىهاى خود نيست و بهناچار راهى جز اين ندارد كه با تعادلبخشى تخيلى (جبران كاذب) خود را در اختيار محيط قرار دهد.[4]
در كتاباحساس كهترى، در توضيح نظريه آدلر، سبك زندگى حاصل از احساس حقارت يا كهترى را اينگونه ترسيم مىكند:
احساس كهترى بر حسب درجه كيفيت آن و نخستين نتايجى كه در ضمن تجربه از آن
[1]- روانشناسى اجتماعى، ترجمه شكركن، ص 150 و 151
[2]-
1.،
[3]- آدلر: روانشناسى فردى، ترجمه حسن زمانى، ص 59
[4]- همان، ص 57
حاصل مىشود، طرح زندگى آدمى را تعيين مىكند. در اين چارچوب مىتوان سه سازوكار اساسى و بعدها سه سبك زندگى را مشخص ساخت: سازوكار جبران طبيعى، سازوكار گريز و ناكامى، سازوكار جبران تخيلى.
1. جبران طبيعى: اين جبران بر پايه يك فرآيند اساسى كه تعيينكننده واقعى محورهاى روانى است، استوار است. مثلًا انسان مصدوم كه يك نارسايى بدنى يا عضوى دارد، به هم تراز كردن يا جبران از طريق دستگاه عصبى مركزى و بهوسيله اعضاى ديگر سوق داده مىشود.
2. گريز و يأس: سازوكار فرار از واقعيت يا بروز يأس و ناكامى، در مواردى بهكار مىافتد كه جبران طبيعى امكانپذير نيست، يا راه بر آن بسته است. در اين صورت انسان خود را دستخوش ناتوانى و شكست مىسازد، نسبت به خود شك مىكند و كمبود انرژى و جرأت در وى محسوس مىگردد، آنگاه است كه در وادى شكستهاى متعدّد و پىدرپى در مىغلتد و همين شكستها، احساسات نخستين را تحكيم مىكنند. در چنين مواردى نقشه زندگى بر پايه گريز از مسئوليت و امتناع ناآگاهانه از هر نوع سعى و كوشش طرحريزى مىشود. اين تحول محنتبار، بهتدريج و هر بار بيش از پيش حوزه فعاليت خلّاق انسان را محدودتر مىكند ...
3. جبرانهاى تخيلى: بالأخره در پارهاى از موارد، بهجاى آنكه يأس و گريز فايق گردد، انسان يا راه جبرانهاى خيالى را در پيش مىگيرد و يا به كوچك شمردن و بىارزش كردن صفاتى كه در ديگران هست و در وى نيست، مىپردازد و يا آنكه بلافاصله به كامجويىهايى مىپردازد كه فكر و مشكلات را موقتاً از ذهن وى مىرانند و به او لذتهايى مىدهند كه در يك فعاليت انطباقى و سازشيافته نصيب وى مىگردد ....[1]
همانطور كه ملاحظه شد، اساس نظريه آدلر در تبيين اختلالهاى رفتارى، بر نقش فقدان عزت نفس و به تعبير خودش احساس كهترى استوار است.
نظريههاى انسانگرايى در روانشناسى نيز بهطور كلى بر ابعاد عاطفى انسان و نگرش به آن تأكيد دارند. اصول مشترك آنها عبارت است از:
1. همه انسانها مىتوانند به بالاترين مراحل تحول دست يابند؛
2. وجود آزادى در سير تحول، نيل به اين تعالى را فراهم مىكند؛
[1]- دكتر منصور: احساس كهترى، صص 60- 61
3. موانع عمدتاً خارجى و بيرونى هستند.
مزلو و راجرز، بر خودشكوفايى و تحقق خويشتن، بيش از ديگران تأكيد دارند. شيوهها و فنونى كه براى نيل به تكريم شخصيت از آنها بهره مىبريم، عبارتند از:
الف. اكرام و احترام:مزلو، نياز به احترام را مستقلًا ذكر مىكند:
همه افراد جامعه (به جز بيماران روانى) مايل به احترام به خود هستند. آنان نيازمندند كه خويشتن را ارزشمند بيابند و اين ارزشمندى بر پايه محكم و استوارى بنا شده باشد .... ميل به توانايى، موفقيت، كاردانى، مهارت و شايستگى، رويارويى با دنيا، استقلال و آزادى و نيز نياز به اعتبار و مقام (عزت و احترامى كه ديگران برايمان قايل شوند) قدر و منزلت، افتخار، آوازه، نفوذ، اهميت و بزرگى همه از همين نياز سرچشمه مىگيرد ... هنگامىكه نيازِ احترام به خود ارضا شود، شخص احساس اعتماد به نفس، ارزشمندى، توانايى و كفايت مىكند و وجود خود را در دنيا مفيد و لازم مىيابد. اما عقيم ماندن اين نيازها موجب احساس حقارت، ضعف و نوميدى مىگردد ... پا برجاترين و سالمترين عزت نفس بر پايه احترامى كه مستحق آنيم استوار است، نه بر اساس اشتها يا آوازه ظاهرى و تملقها ....[1]
كارل راجرز، نيز عميقاً به اين مطلب معتقد است و شيوه درمانگرى خود را بر اساس آن استوار مىكند. دو اصل اساسى از ديدگاه وى عبارتند از:[2]1. اعتقاد به بزرگى شأن و ارزش هر فرد؛ 2. اعتقاد به اينكه مردم خوب و قابل اعتمادند. شيوه مشاوره و درمان راجرز بر اساس مُراجعْمحورى است؛ يعنى تكنيكها صرفاً براى نشاندادن اصالت، ارزيابى مثبت غيرمشروط و درك همدلانه است. عناصر احساسى و عاطفى در رابطه درمانگر و مراجع، بسيار اهميت دارد. تكنيكهايى كه مىتواند اين احساس اكرام و احترام را به متربى منتقل كند، عبارتند از: توجه و حضور در موقعيت، گوش دادن به او، انعكاس احساسات يا محتواى سخنان او در مواقع لزوم (براى اينكه متربى بفهمد به سخنان او دل مىدهد) علايم غيركلامى چهره و جهت و حركات بدن گوياى اين باشد كه به سخنان او اهميت مىدهد.
«همدلى يا درك همدلانه» در ايجاد رابطه با متربى گام اساسى است. به گفته راجرز همدلى فرآيندى است كه متضمن حساسبودن نسبت به احساسات متغير ديگر افراد و پيوند عاطفى
[1]- مزلو: روانشناسى شخصيت سالم، صص 154 و 155
[2]- ر. ك: روانشناسى مشاوره، ص 94
با آنها است. براى مدتى در زندگى ديگران زيستن و وارد دنياى ادراكى آنان شدن و اجتناب از داورى در باره احساسات آنها (در عوض، كوشش براى فهم احساسات آنها). همچنين همدلى مستلزم درك علايم غيركلامى مخاطب است. خلاصه براى همدلى بايد اول تجربه عاطفى متربى را دقيقاً درك كنيم و سپس آنچه فهميدهايم در قالب كلمات يا اشارات به وى منتقل كنيم. تبسمى ملايم، نگاهى اميدبخش، گاهى دستزدن به شانه يا بدن او و شوخى ظريف در اين رابطه مؤثرند.
توانايى در ايجاد رابطه و همدلى، مهارتى ضرورى است كه در اغلب شيوههاى تربيتى و از جمله اكرام و احترام، مربى به آن نيازمند است و بايد براى نيل به آن آمادگى را در خود ايجاد كند. ايجاد همين رابطه در شيوه خودتربيتى با خويشتنِ خويش لازم است.
سيره پيامبراكرم6و ائمه معصومين:سرشار از اكرام و احترام ايشان در حق ديگران است؛ از جمله: سلام كردن و سبقت در آن حتى نسبت به كودكان؛ همبازىشدن با كودكان؛ توصيه به نامگذارى نيكو براى فرزندان و آنان را با القاب خوب صدا زدن؛ جا دادن به تازه وارد كه دستور صريح قرآن است؛[1]توصيه به گفتار نيك و خوش زبانى[2]و دهها دستور و توصيه ديگر كه همگى حاكى از عنايت به اكرام و احترام مؤمنان در جامعه اسلامى است؛ تا آنجا كه حرمت مؤمن و رعايت آن بالاتر از حرمت كعبه دانسته شده است.[3]
افزون بر اينها، هرچه هتك حرمت مسلمانان را در پى دارد، در اسلام نهى شده است. امام على7به اهالى شهر انبار كه در استقبال از وى پياده و بندهوار مىشتافتند، فرمود:
اين چه كارى است كه مىكنيد؟ گفتند رسمى است كه بدان وسيله فرمانروايان خود را احترام مىكنيم. حضرت فرمود: سوگند به خدا كه فرمانروايان شما از اين عمل هيچ بهرهاى نمىبرند و شما هم با اين كار، خود را در دنيا به سختى و مشقت مىاندازيد و در آخرت هم مايه شقاوت شما است.[4]
حتى در مواردى كه عملى در ظاهر اكرام است، ولى حقيقتاً موجب خوارشدن ديگران است، آن را متذكر مىشدند. حسين بن ابىالعلاء با جمعى در سفر مكه همخرج شده بود و در
[1]- يا ايها الذين آمنوا إِذا قيل لكم تفسَّحوا فى المجالس فافسحوا يفْسحِ اللّهُ لكم.( سوره مجادله، آيه 11)
[2]- قل لعبادى يقولوا التى هى احسن ....( سوره اسراء، آيه 53)
[3]- امام صادق7فرمود: المؤمن اعظمُ حرمةً من الكعبة.( بحار، ج 68، ص 16)
[4]- نهجالبلاغه، حكمت 37
هر منزلى براى پذيرايى از دوستان گوسفندى ذبح مىكرد. وقتى در حين سفر به محضر امام صادق7آمد، حضرت بدو فرمود: «آيا مؤمنان را خوار و ذليل مىكنى؟» حسين در پرسش و پاسخ از امام، دريافت كه دوستان وى به علت تنگدستى نمىتوانستند مانند او رفتار كنند در نزد نفس خودشان احساس خوارى مىكردند.
مشورت و مشاوره با متربى يا فرزند نيز عميقاً موجب احترام و اكرام او است و از اين رهگذر خود را داراى شخصيتى برتر احساس مىكند. خداوند حتى به پيامبرش مىفرمايد:
«با امت و زير دستانت مشورت كن.»[1]
اختصاص مكان يا اطاق مستقل براى فرزند (در صورت امكان) و بهطور كلى هرگونه مالكيت و احساس تملك نيز از امورى است كه باعث احساس اكرام و احترام فرد خواهد شد.
ب. توجه مثبت بدون شرط:نيازهاى تعلق و محبت از نيازهاى اساسى انسان است كه روانشناسان مختلف با عناوين مشابه متذكر شدهاند: كارن هورناى[2]آن دو را تحت عنوان نياز به «محبت» و «تصويب وجهه» ذكر مىكند. جان بالبى[3]مفهوم «دلبستگى» را اساس نظريهاش قرار داده است و رشد و تحول بههنجار كودك را در پرتو ارضاى صحيح نياز به دلبستگى مىداند. مزلو پس از تأمين نيازهاى جسمانى و ايمنى، نياز تعلق و محبت را مهمترين نياز مىداند:
نبود دوستانِ محبوب، يك همسر يا فرزندان را بهشدت احساس مىكند. او نيازمند روابط عاطفى با ديگران يا بهعبارت ديگر نيازمند جايگاهى در گروه خود يا فاميل خود است ...
نظريهپردازان آسيبشناسى روانى همگى برآنند كه عقيمماندن نيازهاى عشق و محبت ريشه ناسازگارى است.[4]
مطابق نظريه راجرز توجه مثبت بدون شرط كه شامل بازخوردها و برخوردهاى گرم و محبتآميز، صميميت، پذيرش و مهربانى از طرف ديگران و بهويژه اولياى خود است، احساس عزت نفس را در فرد بر مىانگيزد. توجه مثبت بىقيد و شرط به اين معنا است كه
[1]- وشاوِرهُم فى الامر.( سوره آلعمران، آيه 159)
[2]-
1.،
[3]-
2.،
[4]- روانشناسى شخصيت سالم، ص 150- 154
واكنش بر مبناى روابط شخص با شخص و با اين احساس صورت گيرد كه متربى در هر موقعيتى، فردى ارزشمند است. اگر فرد احساس كند كه محبت (/ توجه مثبت) را در صورتى دريافت مىكند كه دوستداشتنى باشد، احساس تنفر خود را انكار كرده و براى حفظ تصويرى دوستداشتنى از خود، مىكوشد. در اين مورد نه فقط احساس تنفر با خودپندارهاش ناهمخوان است، بلكه فرد را به از دست دادن توجه مثبت نيز تهديد مىكند.
اينجا است كه تحميل شرايط ارزشگذارى بر وى، موجب انكار تجربيات مىشود و شكافى ميان ارگانيزم و خويشتن بهوجود مىآورد. اما اگر والدين (يا مربى) توجه غيرمشروط و مثبت به فرزند داشته باشند و او احساس كند كه والدين براى او ارزش قائلاند، دليلى براى انكار تجربيات وجود نخواهد داشت.[1]
بدون ترديد توجه مثبت بدون شرط، موجب تكريم شخصيت متربى خواهد بود و احساس عزت نفس را در او بارور مىكند. مهم اين است كه متربى احساس كند خودش به عنوان شخص معين، انسانى مورد علاقه و توجه است. اگر اين احساس تثبيت شود، مىتوان با هر رفتار ناپسند او (به شيوه صحيح) مخالفت كرد، ولى در همان حال بايد اين احساس را داشته باشد كه خودش را دوست دارند و مخالفت در واقع با عمل و رفتار ناپسند او است.
چنانكه قرآن از زبان حضرت لوط، خطاب به قومش مىفرمايد: قال إِنّى لِعَملكم من القالين.[2]«گفت: من دشمن كردار شمايم.»
امام على7نيز فرمود:
انّ الله يحب العبد و يبغض عمله ....[3]
«خداوند (چه بسا) كسى را دوست مىدارد ولى عملش را مبغوض مىدارد.»
در مورد برخورد با كودكان نيز در روايات بسيار تأكيد شده است كه با آنان با صميميت و ملاطفت رفتار كنيد، آنها را ببوسيد و از مهر و محبت به آنان كوتاهى نكنيد تا نياز به محبت در آنان تبديل به عقدههاى روانى نشود. كسى كه از محبت ديگران بهرهمند باشد، مىتواند به ديگران نيز احسان و محبت كند. پيامبراكرم6مىفرمايد:
كودكان را دوست بداريد و مورد رحمت قرار دهيد و هرگاه به آنان وعده داديد، به آن وفا كنيد.[4]
[1]- ر. ك: روانشناسى شخصيت، ص 221
[2]- سوره شعراء، آيه 168
[3]- نهجالبلاغه، ح 154
[4]- احبّوا الصبيان و ارحموهم و اذا وعدتموهم شيئاً ففوا لهم.( كافى، ج 6، 52)
امام صادق7نيز مىفرمايد:
خداوند هر آينه بندهاى را كه نسبت به فرزندش بسيار محبت ورزد، مورد رحمت قرار مىدهد.[1]
فرزندانتان را زياد ببوسيد؛ زيرا در مقابل هر بوسهاى درجهاى در بهشت خواهيد داشت.[2]
محبت و ملاطفت، سنت و شيوه پيامبر اسلام6بوده است و رمز موفقيت ايشان در تربيت اخلاقى و هدايت انسانها نيز همين نكته است:
فبما رحمةٍ من اللّهِ لِنتَ لهم و لو كنتَ فَظّاً غليظَ القلبِ لَانْفضّوا مِن حَولِك فاعْفُ عنهم و اسْتغفِرلهم.[3]
پس به بركت رحمت الهى با آنان نرمخو و پرمهر شدى. و اگر تندخو و سختدل بودى، قطعاً از پيرامون تو پراكنده مىشدند. پس، از آنان در گذر و برايشان آمرزش بخواه.
پيامبر6كسانى را كه با سنگ از او استقبال مىكردند، دعا مىكرد:
اللّهم اهدِ قَومى فانّهم لا يعلمون
. و اين بالاترين درجه توجه مثبت بدون شرط به انسانها است كه از عشق عميق به همه مخلوقات الهى سرچشمه مىگيرد.
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
البته توفيق در توجه مثبت بدون شرط، تنها در سايه عشق به همه انسانها ممكن است.
نكته مهم اين است كه محبتِ بىريا و خالص است كه در دلها اثر مىگذارد و باعث پيوند عميق و تكريم شخصيت مىگردد؛ نه آنچه از سر تكلف و تظاهر سر مىزند.
براى اينكه بتوان عشق و محبت خود را به فرزندان- و يا متربى- ابراز نمود، بايد از هر فرصتى استفاده كرد، از جمله: اوقاتى را با آنان بگذرانيم؛ علايق مشترك را پرورش دهيم؛ با همبازى كنيم؛ به آنان بگوييم دوستشان داريم، با آنها طورى برخورد كنيم كه گويى مهمترين فرد روى زمين هستند؛ خاطراتى فراموش نشدنى و پايدار با آنان بهوجود آوريم؛ آنها را
[1]- انّ الله ليرحم العبد لشدة حبّه لولده.( همان)
[2]- اكثروا من قبلة اولادكم فانّ لكم بكلّ قبلة درجة فى الجنّة.( وسائلالشيعه، ج 15، ص 202)
[3]- سوره آلعمران، آيه 159
ستايش كنيم و ....[1]
ابراز محبت و بيان آن، در روابط عاطفى بسيار مهم است. در كتب روايى باب مستقلى در اين باره وجود دارد: امامصادق7فرمود: «هنگامىكه فردى را دوست مىدارد، به او اطلاع دهد؛ زيرا موجب پايدارى دوستى خواهد شد.»[2]خداى مهربان نيز نسبت به حضرت موسى7اينگونه ابراز محبت مىكند: «به راستى بار ديگر هم بر تو منت نهاديم هنگامى كه به مادرت وحى كرديم ... و مهرى از خودم بر تو افكندم تا زير نظر من پرورشيابى.»[3]و با سوگند خوردن به جان حبيبش مصطفى6، اعلام محبت و لطف مىنمايد: «به جان تو سوگند، كه آنان در مستى خود سرگرداناند.»[4]
تعابير مختلف قرآن نيز نسبت به مردم و خصوصاً مؤمنان، بيانگر لطف و مهر بىپايان خداوند به عنوان بزرگترين مربى انسانها است؛ تعابيرقومى،عبادى، انّى اخاف عليكم،هل لك ...،يا ايها الّذين آمنوا ...نمونههايى از آنها است.
نكته آخر اينكه در ابراز محبت، بايد اعتدال را رعايت كنيم و از افراط در محبت بپرهيزيم؛ زيرا فرزندان را وابسته مىكند. از اينرو در مقابل مشكلات زندگى احساس حقارت و ناتوانى مىكنند؛ زيرا در محيط جامعه و كار، آن مقدار لطف و محبت نثار آنان نخواهد شد. افراط در محبت، تأثير تربيتى مربّى را زايل مىكند:
امام باقر7مىفرمايد: «بدترين پدران كسانى هستند كه در نيكى و محبت افراط كنند.»[5]
ج. اغماض:بروز ضعفها و خطاها، شكستن عزت نفس و خرد شدن شخصيت را در پى دارد. بنابراين اغماض و چشمپوشى از آنها مىتواند شيوهاى براى تكريم شخصيتِ متربى باشد. وقتى خطايى- يا خلافى- از كسى سر مىزند و يا احتمال خطا مىدهيم، سه مرحله براى تربيت اخلاقى و حفظ كرامت او مىتوان در نظر گرفت:
1.حمل به صحت يا تفسير به نيكوترين وجه؛ پيش از مسلّم شدن خطا، اگر قرائن و احتمالاتى براى توجيه خطا موجود بود، مىتوان از حمل به صحت كه يك اصل مسلم در فقه اسلامى است استفاده كرد. بنابراين نبايد احتمال خطا را پى گرفت و با تجسس خود موجب
[1]- استفان مارستون، معجزه تشويق، ترجمه توراندخت تمدن، ص 81
[2]- اذا احببتَ رجلًا فَاخبرْه بذلك فانّه اثبتُ للمَودّة بينكما.( كافى، ج 2، ص 615 باب اخبار الرجل اخاه بحبّه)
[3]- و لقد مننّا عليك مرة اخرى ... و أَلْقيْت عليك مَحبّة منّى و لتُصنع على عينى.( سوره طه، آيه 37 تا 39)
[4]- سوره حجر، آيه 72
[5]- شرّ الآباء مَن دَعاه البرُّ الى الافراط.( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 53)