سخاوت است.»[1]«راستگويى به منزله سر براى ايمان است.»[2]
امام على7: «مؤمن شادمانىاش در صورت و اندوهش در دل است. سينهاى گشاده و نفسى فروتن دارد. بالانشينى را كراهت دارد ... سكوتش طولانى و اوقاتش مشغول است، شاكر و شكيبا است و ....»[3]
پيامبراكرم6: «كاملترين شما از جهت ايمان، كسى است كه اخلاق نيكوترى داشته باشد.»[4]
ويكتور فرانكل روانپزشك و صاحب مكتب معنادرمانى، ايمان مذهبى را يكى از عناصر مهم در حفظ ارزشهاى اخلاقى افراد در اردوگاههاى كار اجبارى مىداند. در ابتدا، فضاى اردوگاهها را چنين توصيف مىكند:
... روزى پليسى كه در اردوگاههاى ما كار مىكرد، به من گفت در اردوگاه دنبال تكهاى از گوشت مردار انسانى مىگردد. سرانجام آن را در كاسهاى روى آتش يافته بود ... آدمخوارى اردوگاه ما را فراگرفته بود.[5]
... ما كه در اردوگاه اسيران زيستهايم، مردانى را بهياد مىآوريم كه كلبه به كلبه مىرفتند و به زندانيان ديگر دلدارى مىدادند و حتى آخرين تكه نان خود را به آنان مىبخشيدند ...[6]انسان هرگز بهسوى رفتار اخلاقى كشانده نمىشود، بلكه تصميم مىگيرد كه اخلاقى رفتار كند. او اين كار را براى ارضاى گرايش اخلاقى و يا آسودگى وجدان انجام نمىدهد، بلكه بهخاطر دليل و علتى كه به آن پاىبند است، بهخاطر كسى كه دوستش دارد و يا بهخاطر خداى خويش انجام مىدهد ... من فكر مىكنم همه افراد مقدس منظورى جز خدمت به خدايشان نداشتند و تصور نمىكنم هرگز مقدس شدن، هدفِ اصلى آنها بوده است؛ چه اگر چنين بود كمالگرايى را بر مىگزيدند.[7]
وى با استناد به جمله نيچه كه گفته بود: «كسى كه چرايى زندگى را يافته است با هر چگونگى خواهد ساخت» مىگويد:
[1]- غررالحكم
[2]- همان
[3]- بحار، ج 69، ص 411
[4]- همان، ج 71، ص 387
[5]- انسان در جستجوى معنا، ص 64
[6]- همان، ص 47
[7]- همان، ص 145 و 146
در اردوگاه كار اجبارى نازىها، اين نكته به خوبى به اثبات رسيد كه همه كسانى كه تصور مىكردند كار و وظيفهاى در انتظار شان است (در قبال معنايى كه به آن معتقد بودند) شانس بيشترى براى زنده ماندن داشتند. (اين نكته بعدها توسط متخصصين آمريكايى در ژاپن و كره به اثبات رسيد).[1]
ويليام جيمز روانشناس بزرگ آمريكايى نيز بُعد اخلاقى ايمان دينى را از قول امرسون اينگونه به تصوير مىكشد:
... در روح آدمى عدالتى وجود دارد كه كيفر و پاداش آن بىمعطلى و قطعى است. كسى كه پليدى و زشتى را از خود به در كند، پاكى و خوبى را در بر كرده است و كسى كه قبلًا مردِ قلباً درستى باشد، در قلب او خداوند جاى دارد. با اين عدالت و درستى كه اين مرد در قلب خود دارد، خداى ازل و ابد، خداى بزرگ را در قلب دارد.
اگر كسى نيرنگ بزند و خدعه به كار برد، او خود را گول زده و خود را نشناخته است. باطن هر كس هميشه به خوبى شناخته مىشود، هيچوقت دزد، ثروتمند نمىشود و كسى كه به فقرا كمك مىكند، هيچگاه بىچيز نمىگردد.
قتل از پشت ديوارهاى سنگى صدا در مىآورد.
كوچكترين ذرهاى از دروغ و غش كه در چيزى باشد، مثلًا شائبه خودخواهى، وسوسه، تظاهر و ريا، نتيجه كار شما را فاسد خواهد كرد. اما اگر راستگويى كنيد همه چيز و همه كس جاندار و بىجان شاهد صداقت شما خواهد بود ...
عشق، عدالت، محبت، خوشخُلقى و صبر همه از يك منبع زلال سرچشمه دارند. از اين رو هر چه آدمى از اين «غايت آمالها» دور شود، از سرچشمه قدرت و كمك كه ممكن است از آن بهرهمند گردد، دور مىشود. در نتيجه وجود او متزلزل و بىپناه شده به تدريج ضعيف و كوچك گرديده به ذرهاى و نقطهاى بدل شده در نهايت زشتى و پستى به قعر مرگ و نيستى مىافتد. درك و فهم اين قانون در آدمى فكر و احساسى بر مىانگيزد كه ما آن را احساسات مذهبى مىگوييم. نيرويى شگرف كه هم جذب مىكند و هم شاد مىسازد. عطر نسيم كوهستانى كه جهان را معطر مىسازد از اوست؛ به آسمانها و كوههاى بلندْ جلال و عظمت مىبخشد؛ آواز آميخته به سكوت ستارگان از او است؛ همه زيبايىها و قشنگىها از او است؛ او است كه آدمى را بىنهايت مىسازد. وقتى كه آدمى مىگويد «من وظيفه دارم»، هنگامى
[1]- همان، ص 155
كه عشق و محبت به او امر مىكند، هنگامى كه در اثر الهام از عالم بالا كار بزرگ و نيكويى را انتخاب مىكند، در اينوقت است كه روح او سرشار از ترنم سرود عالم خرد جهانى مىشود ....[1]
در حقيقت، ايمان انسان به خدا، با ورود به ضمير ناخودآگاه (گوستاويونگ، محتواى ضمير ناخودآگاه را شامل خدا، روح و نيروهاى غيبى مىداند)[2]بر بسيارى از نگرشهاى ديگر او، مثل نگرش به معناى زندگى و هدف زندگى، تأثير مستقيم و جدّى دارد و اينها به نوبه خود نگرشهاى فرد در باب خوب و بد، درست و نادرست و ... را شكل مىدهند؛ تا بالأخره رفتارهاى فردى، اجتماعى، اخلاقى و مناسبتهاى بين فردى نيز از همان نگرشهاى اوليه و اساسى تأثير مىپذيرند.
شيوههاى ورود به ناخودآگاه فرد، چهار راه اساسى دارد كه غير از آخرى همگى طبيعى است:
1. برنامهريزىهاى دوران كودكى؛
2. هنگام هيجانات شديد مثبت يا منفى؛
3. تلقين به نفس در حالت هوشيارى: به اين صورت كه جملات و مفاهيم خوب و مثبت را در زمانى مناسب و آرام و همراه با توجه، با صداى بلند براى خود تكرار كند.
4. روش هيپنوتيزم.
دستورات و تعاليم دينى كه براى پرورش ايمان در نظر گرفته شده است، از سه طريق اول بهترين استفاده را در جهت هدايت و تهذيب اخلاق افراد جامعه كرده است. شيوههاى پرورش ايمان كه در ضمن معارف دينى بيان شده، عبارتند از:
الف. عبادت:عبوديت به معناى اظهار تذلل و خاكسارى است كه معادل آن در فارسى همان «بندگى» است و عبادت بالاتر از آن است؛ يعنى نهايت تذلل و از اينرو به جز خداوند كسى مستحق آن نيست.[3]بنابراين اعمال عبادى مختلف، مانند نماز، روزه، حج و غير آن براى اعلام همين تذلل و بندگى است. سيد قطب اين مطلب را به خوبى ترسيم مىكند:
نماز و روزه و زكات و حج و ساير مظاهر و شعاير تعبدى، چيزى جز كليد نيستند. تنها
[1]- ويليام جيمز، دين و روان، ص 7 و 8
[2]- روانشناسى ضمير ناخودآگاه، ص 92
[3]- المفردات
كليدهايى كه با آن وسايل مىتوانيم درهاى عبادت را به روى خود بازكنيم، يا ايستگاهها و منازلى هستند كه راهپيمايان طريق عبادت و سالكان منزلگه معبود در بين راه در آن ايستگاهها براى اندكى منزلى گزيده، توشه راهى برداشته، نفسى تازه مىكنند و سپس با زاد و توشه كافى راه را ادامه داده به سوى منزل معشوق راه مىسپرند. اين راه همان عبادت است. بنابراين هر چه در اين راه واقع باشد، از پرستش گرفته تا كارهاى روزمره زندگى يا انديشيدن و ادراك، مادام كه وجهه نظر و هدفْ خدا باشد، همه عبادت است. اين اساس و پايه، هنگامى مستحكمتر مىشود كه حقيقتاً و عملًا- نه تنها با زبان- گواهى دهد كه هيچ مقام و شخصيت و مظهر قدرتى قابل پرستش نيست، جز خداى واحد و آفريننده قادرى كه حكيم و عليم است ....[1]
اينگونه عبادت، به همه زواياى زندگى سرايت كرده موجب پرورش ايمان است و ثمرهاش تربيت اخلاقى و فضايل انسانى است.
اى مردم، پروردگارتان را كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودهاند آفريده است، پرستش كنيد؛ باشد كه به تقوا گراييد.[2]
در مسير عبادتهاى روزانه، مانند نمازهاى يوميه و عبادتهاى موسمى مانند روزه، حج و اعتكاف، با استفاده از فنون مختلف روانشناختى (مثل تلقين به خود، عادت دادن و عمل كردن، شرطىسازى و غيره) مىتوان همان حالت بندگى و پرستش خداوند را در خود تثبيت كرد؛ يعنى به ضمير ناخودآگاه خود وارد گرداند. بنابراين هر چه اخلاص در عبادت بيشتر و عمل زلالتر باشد، انسان سريعتر به اين مقصود نايل مىگردد؛ ولى مراتب پايينتر عبادت نيز زمينهساز وصول به اين هدف هستند.
امام على7مىفرمايد:
عبادت سهگونه است: عدهاى از روى ترس خدا را مىپرستند؛ اين عبادت غلامان است.
عدهاى براى نيل به ثواب خدا را مىپرستند؛ اين عبادت مزدوران است. عدهاى از روى عشق و محبت خدا را مىپرستند؛ اين عبادت آزادگان است و بالاترين مرتبه عبادت.[3]
بالاترين عبادت، خالص كردن عمل براى خدا است.[4]
[1]- روش تربيتى در اسلام، ص 39
[2]- سوره بقره، آيه 21
[3]- بحار، ج 70، ص 255
[4]- غررالحكم
نكته مهم در تأثير عبادت، اين است كه از روى ميل و رغبت باشد، نه از روى كراهت و كسالت. از همين رو است كه پيامبراكرم6فرمودهاند: «آفرين بر بندهاى كه به عبادت عشق مىورزد، با بدن عبادت مىكند و قلباً آن را دوست مىدارد و خود را براى او فارغ مىگرداند.»
لذت و حلاوتى كه در عبادت است، موجب استمرار و تقويت آن مىشود؛ ولى احساس اين لذت منوط به دو شرط است: 1. دورى از هواپرستى؛ 2. اجتناب از حبّ دنيا.
امام على7فرمود:
كسى كه از هواهاى نفسانى اجتناب نمىكند، چگونه لذت عبادت را در مىيابد؟[1]
همانطورى كه بيمار به جهت درد شديدى كه احساس مىكند، لذت غذاى خوب را در نمىيابد، دوستدار دنيا به جهت علاقهاى كه به دنيا دارد، از عبادتْ لذتى نمىبرد و شيرينى آن را نمىيابد.[2]
نكته ديگرى كه در عبادت مورد نظر است، اين است كه هدف عبادت «اطاعت محض در مقابل خداوند» است و معناى «تعبّد» چيزى جز اين نيست. مثلًا با اينكه نمىدانيم چرا نماز صبح دو ركعت است و بايد با صداى بلند بخوانيم، صرفاً براى اطاعت فرمان او آن را انجام مىدهيم. فضل بن شاذان از امام رضا7نقل مىكند: «براى اينكه او را به فراموشى نسپارند، مراتب ادب او را ترك نكنند، از امر و نهى او غافل نگردند ....»[3]به همين دليل (اطاعت از فرمان الهى) رعايت مرزهاى حلال و حرام الهى و مراعات فرايض و واجبات خداوند، بخش مهمى از عبادت محسوب مىگردد. پيامبراكرم6مىفرمايند:
عبادت ده جزء است كه نه جزء آن دنبال حلال رفتن است.[4]
خداوند مىفرمايد: ... اى فرزند آدم! به آنچه بر تو واجب كردهام عمل كن تا از عابدترين مردم باشى.
[1]- همان
[2]- بحار، ج 14، ص 310
[3]- علل الشرايع، ص 256
[4]- بحار، ج 103، ص 18
ب. ذكر:ذكر به معناى «يادآورى» است. همچنين حفظ معناى چيزى يا استحضار آن ذكر ناميده مىشود. به تعبير دقيقتر گاهى مراد از ذكر حالتى است در نفس كه انسان با آن مىتواند چيزى را كه پيشتر بدان شناخت و معرفت داشته حفظ كند. ذكر به اين معنا مانند حفظ است؛ با اين تفاوت كه ذكر در جايى به كار مىرود كه علاوه بر اينكه مطلبى در خزانه حافظه هست، در نظرش نيز حاضر باشد. گاهى نيز ذكر گفته مىشود و مراد از آن حضور مطلبى در قلب يا زبان است و از اين رو مىگويند ذكر بر دو نوع قلبى و زبانى است.[1]
بنابراين يكى ديگر از شيوههاى پرورش ايمان، ذكر است كه حضور جدّى خداوند را نزد انسان تقويت مىكند. ذكرهاى زبانى كه در تعاليم اسلام وارد شده براى آن است كه همان حالت قلبى حضور را در انسان ايجاد كند. البته نبايد از تأثير تربيتى ذكرهاى زبانى نيز غافل شد؛ زيرا به زبان آوردن سخنانى معيّن با استفاده از تلقين به نفس، تغييرى به مقتضاى آن در ضمير انسان پديد مىآورد. چنانكه در راههاى ورود به ضمير ناهشيار متذكر شديم، اين شيوه بسيار مورد عنايت تعاليم اسلام واقع شده است و سراسر زندگى ما به هنگام خواب و بيدارى، فعاليت و استراحت، و خوشى و ناخوشى پر است از اين اذكار و تلقينات خداباورانه كه در ما اثر مىگذارد. نمازهاى يوميه (فريضه و نافله)، مقدمات و تعقيبات آنها با اذكار مخصوص، شروع كارها با بسماللّه، پايان دادن هر كار با الحمدللَّه و اذكار ديگرى كه براى خروج از خانه، ورود به محل كار، ورود به مسجد و ...، همه اين تلقينات به صورت ذكرهاى خفى يا علنى همچون بارانى زلال، گلستان قلب و روان مؤمنان را بارور ساخته و ميوههاى ايمان و فضيلت را در دسترس قرار مىدهد.
نكته ديگر اينكه ذكرهاى زبانى، قلب را آمادهتر مىكند. امام خمينى (ره) از قول استاد خود مىفرمايد:
شيخ عارف كامل ما جناب شاهآبادى- روحى فداه- مىفرمودند: شخص ذاكر بايد در ذكر مثل كسى باشد كه به طفل كوچك كه زبان باز نكرده، مىخواهد تعليم كلمه كند، تكرار مىكند تا اينكه او به زبان مىآيد و كلمه را ادا مىكند. پس از آنكه او كلمه را ادا كرد، معلم از طفل تبعيّت مىكند و خستگى آن تكرار بر طرف مىشود و گويى از طفل به او مددى مىرسد. همينطور كسى كه ذكر مىگويد بايد به قلب خود كه زبان ذكر باز نكرده تعليم ذكر كند و نكته تكرار اذكار آن است كه زبان قلب گشوده شود و علامت گشوده شدن زبان قلب، آنكه زبان از قلب تبعيت مىكند و زحمت و تعب تكرار مرتفع مىشود.[2]
[1]- ر. ك: المفردات
[2]- چهل حديث، ص 250
پس اى عزيز! در راه ذكر و ياد محبوب، تحمل مشقتها هر چه بكنى كم كردهاى. دل را عادت بده به ياد محبوب، بلكه به خواست خدا صورت قلب صورت ذكر حق شود و كلمه لااله الّااللّه كمال اقصاى نفس گردد كه از اين زادى بهتر براى سلوك الى اللّه و مصلحى نيكوتر براى معايب نفس و راهبرى خوبتر در معارف الهيّه يافت نشود. پس اگر طالب كمالات صوريه و معنويه هستى و سالك طريق آخرت و مسافر و مهاجر الىاللّه هستى، قلب را عادت بده به تذكر محبوب و دل را عجين كن با ياد حق تبارك و تعالى.[1]
ياد خداوند سبحان، انسان را از غفلت و نسيان بيرون مىبرد و راه تربيت اخلاقى را هموار مىسازد؛ زيرا از اسباب انحراف اخلاقى و رفتارهاى خلاف، غفلت و نسيان است:
از كسى كه قلبش را از ياد خود غافل ساختهايم و از هوس خود پيروى كرده و [اساس] كارش بر زيادهروى است، اطاعت مكن.[2]
در حقيقت، كسانى كه [از خدا] پروا دارند، چون وسوسهاى از جانب شيطان بديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و بهناگاه بينا شوند.[3]
امام على7مىفرمايد: «خداوند سبحان ياد خود را روشنىبخش دلها قرار داده است. دلها به اين وسيله پس از كرى شنوا، پس از نابينايى بينا و پس از سركشى رام مىگردند.»[4]
در آيات و روايات بر مداومت و كثرت ذكر توصيه شده است: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را ياد كنيد، يادى بسيار.»[5]دوام ذكر خداوند، موجب اصلاح قلب، حيات دوباره و شكفتن فضايل اخلاقى است:
كسى كه قلبش را با دوام ذكر آباد كند، كردارش در نهان و آشكار نيكو خواهد شد.[6]
اساس اصلاح قلب، اشتغال فرد به ذكر خدا است.[7]
[1]- همان، ص 149
[2]- سوره كهف، آيه 28
[3]- سوره اعراف، آيه 201
[4]- نهجالبلاغه، خ 222
[5]- سوره احزاب، آيه 41. و ر. ك: الميزان، ج 1، ص 340
[6]- غررالحكم
[7]- همان
در شيوه ذكر، علاوه بر ذكر خداوند، تذكر نعمتهاى الهى نيز از باب احترام منعم انسان را وادار به تسليم و تعظيم در مقابل ذات بىهمتاى خداوند مىكند؛ بهويژه هرقدر نعمت بزرگتر و منعم آن بىغرضتر باشد، احترامش در نظر فطرت لازمتر است:
اى مردم، نعمتِ خدا را بر خود ياد كنيد. آيا غير از خدا آفريدگارى است كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد.[1]
از آنجا كه قرآن خودش را ذكر و در بردارنده ذكر معرفى مىكند، تلاوت قرآن نيز حالت ذكر را براى انسان به ارمغان آورده و پرورش ايمان را باعث مىشود:
إِن هو الّا ذكرٌ للعالمين.[2]
ص، و القرآن ذِى الذّكر.[3]
و إِذا تُليت عليهم آياتُه زادتهم ايماناً.[4]
نكته آخر در بحث ذكر، مربوط به «يادآورى مرگ» است. با توجه به آنكه ايمان به آخرت نقش مهمى در تربيت اخلاقى دارد، ياد مرگ و استحضار آن نيز مىتواند موجب پرورش ايمان و تجسم آثار اخلاقى آن شود. افزون بر اين، ياد مرگ در زدودن دوستى و محبت دنيا كه سرچشمه بسيارى از رذايل اخلاقى است، نقش مؤثرى دارد:
كلّ نفسٍ ذائقة الموت، و انّما تُوَفّون أُجوركم يوم القيامة فمن زُحزِح عن النار و أُدخل الجنّه فقد فاز، و ما الحيوة الدّنيا إِلّا متاعُ الغُرور.[5]
در سخنان ائمهاطهار:نيز تأثير تربيتى ياد مرگ به چشم مىخورد:
كسى كه دورى سفر (پس از مرگ) را به ياد آورد، آماده سفر مىگردد.[6]
كسى كه انتظار آمدن مرگ را داشته باشد، در اعمال خير سرعت مىگيرد.[7]
[1]- سوره فاطر، آيه 3
[2]- سوره تكوير، آيه 27
[3]- سوره ص، آيه 1
[4]- سوره انفال، آيه 2
[5]- سوره آلعمران، آيه 185
[6]- غررالحكم
[7]- همان