جاودانه مطرح است، در واقع نظريهاى است بر گرفته از مبانى مرحوم علامه طباطبايى (ره) در تحليل بايدهاى اخلاقى. شرح مختصر اين نظريه به قرار زير است:
مفاهيم اخلاقى ناشى از روابط عينى و حقيقى بين افعال اختيارى انسان و نتايج حاصل از آنها است. در واقع از رابطه عِلّى و معلولى بين آن دو انتزاع مىشوند. اين رابطه، حقيقى و مستقل از علم و جهل و اراده فاعل و وضعيت حاكم بر جامعه است. «خوبى» و «بدى» و «بايد» و «نبايدِ» اخلاقى، ناشى از چنين نسبت واقعى و تكوينى است، كه عبارت است از نوع تأثير فعل اختيارى انسان بر كمال نفسانى او و چون اين رابطه، عينى و تكوينى و از نوع رابطه عليت است، در نتيجه دچار تغيير و تحول نمىگردد و در پى ثباتو جاودانگى اين نسبت به دليل ثبات طرفين آن، مفاهيم اخلاقى ناشى از آن نيز جاودانه و جهانىاند. زيرا روح و حقيقت انسان كه يك طرف رابطه است، دچار تحول نمىگردد و فعل و رفتار مشخص هم كه موضوع حكم اخلاقى است و طرف ديگر رابطه مىباشد، فرضْ بر ثابت و واحد بودن آن است.[1]
از منظر كتاب و سنت نيز رابطه و تأثير اعمال اختيارى انسان بر روح و شخصيت واقعى انسان، امرى حقيقى و عينى است و در جاىجاى قرآن و حديث مىتوان اين حقيقت را يافت؛ براى نمونه به چند مورد از آن اشاره مىشود: قرآن كريم در تحليل علت رفتار كسانى كه روز رستاخيز و آيات الهى را تكذيب كردهاند، مىفرمايد: «نه چنين است، بلكه آنچه مرتكب مىشدند زنگار بر دلهايشان بسته است».[2]به گفته مرحوم علامه طباطبايى (ره):
از اين آيه معلوم مىشود كه اولًا، اعمال زشت داراى صورتهايى هستند كه نفس آدمى را مصوّر به آنها مىكنند. ثانياً، اين نقش و صورتها مانع و حايل بين نفس و درك حقيقت مىشوند. ثالثاً، نفس به حسب طبع اولى خود داراى صفا و جلايى است كه مىتواند حقايق را درك كند و بين حق و باطل تميز دهد.[3]
همچنين در قرآن آمده است: «هر كس تقوا ورزد خدا برايش گشايشى پيش آورد»[4]و «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر از خدا پروا كنيد، براى شما قدرت تشخيص قرار مىدهد.»[5]مرحوم
[1]- ر. ك: علامه طباطبايى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، مقاله اعتباريات و رسائل سبعه، مقاله اعتباريات. همچنين جهت اطّلاع بيشتر ر. ك: استاد مطهرى: جاودانگى و اخلاق، يادنامه استاد مطهرى، ج 1، ص 410- 418؛ مطهرى، مرتضى: حكمت عملى، ص 14- 20، اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، ص 341- 351 و ج 2، ص 246
[2]- سوره مطففين، آيه 14
[3]- علامه طباطبايى: الميزان، ج 20، ص 134
[4]- و مَن يتّق اللّهَ يجعل له مخرج.( سوره طلاق، آيه 2.)
[5]- يا أَيّهاالّذين آمنوا إِن تتّقوا اللّهَ يجعل لكم فرقاناً.( سوره انفال، آيه 29.)
علامه طباطبايى در تفسير اين آيات مىفرمايد:
تقوا راه مستقلى براى تحصيل معرفت نيست، بلكه تقوا موجب بازگشت طبيعت انسان به اعتدال فطرى خود مىگردد و اين اعتدال موجب مىشود تا تمايلات انسان متعالىتر شود و اعمال بهترى از او صادر گردد؛ يعنى اعمال صالح موجب حفظ اخلاق نيكو و اخلاق پسنديده، منشأ پيدايش معارف حقيقى و علوم سودمند و افكار صحيح مىشود.[1]
در اين بيان سعى شده است با شرح چگونگى ثابت بودن منشأ پيدايش فضيلت و رذيلتها، ثبات و اطلاق خوبى و بدى نتيجه گرفته شود؛ يعنى چون قواى درونى انسان ثابت و حالات سه گانه افراط، تفريط و اعتدال در آنها نيز امرى يكنواخت است، فضايل و رذايل اخلاقى كه ناشى از اين حالات است، بالطّبع ثابت و به دور از نسبيّت و تغيير خواهند بود.
اين بيان مبتنى بر معرفتشناسى خاصى از قواى درونى است كه مىكوشد با بيان عقلانى و متكى بر تبيينى ويژه از قواى نفسانى انسان، همه مفاهيم اخلاقى را تفسير نمايد. قسمت عمده منابع اخلاق اسلامى كه با نگرش فلسفى نگاشته شدهاند، از اين شيوه پيروى مىكنند.
اين روش بسيار تحتتأثير نظامى است كه ارسطو در تبيين قضاياى اخلاقى پيش نهاده است.
ج. پرسشها و پاسخها
براى تكميل بحث جا دارد برخى شبهاتى كه ممكن است همچنان مطرح باشند، در قالب پرسش و پاسخ مورد بررسى قرار گيرند. اساسىترين پرسشهاى مربوط، بدين قرارند:
شبهه اول: اگر اصول اخلاقى، مطلق و جاودانهاند، چه توجيه و تفسيرى مىتوان براى استثناها پيش نهاد؟
پاسخ اول: در واقع احكام اخلاقى استثنا ندارند و هرگاه موضوع حكم اخلاقى محقق شود، بىدرنگ حكم آن نيز ثابت مىگردد. آرى، گاهى در ملاك اصلى حكم اخلاقى خطا رخ مىدهد؛ مثلًا مىگوييم: «راست گفتن خوب است»، ولى اگر موجب ريختهشدن خون بىگناهى شود، يا باعث افشاى اسرار نظامى جبهه اسلام گردد، در چنين مواردى «راست گفتن بد است». پس حكم اخلاقى با استثنا مواجه شده است. در حالى كه حقيقتاً ما در شناسايى موضوع حكم اخلاقى با همه قيود و خصوصياتش به خطا رفتهايم. در حكم پيشين، موضوع واقعى حكم «راستگويى مفيد و بدون مفسده بزرگ» است.[2]قطعاً در تمام مواردى
[1]- علامه طباطبايى، الميزان، ج 9، ص 56 و ج 19، ص 313- 315
[2]- بنا بر قبول حسن و قبح ذاتى و عقلى اشيا و افعال- كه مورد قبول شيعه و معتزله است- عمل اختيارى انسان به شرطداشتن« مصلحت» خوب، و در صورت داشتن« مفسده» بد خواهد بود. البته در تشخيص مصلحت و مفسده و ميزان اهميت آنها علاوه بر عقل، وجدان و فطرت، وحى نيز نقش بسيار عمدهاى دارد.
كه اين موضوع محقق گردد، امر به راستگويى وجود خواهد داشت. راستگويى اگر موجب ريختن خون بىگناهان و ... شود موضوع امر اخلاقى نيست.[1]
پاسخ دوم: اصول اخلاقى استثنا را برنمىتابد، ولى در مواردى كه با پيامدى نابايست روبهرو مىشود، يك فعل خارجى، مصداق دو عنوان شده است؛ مثلًا در مثال پاسخ اول، آن دو عنوان عبارتند از: راستگويى و كُشتن بىگناه يا افشاى اسرار ارتش اسلام. بنابراين عمل واحد از يك جهت «خوب» است و از جهتى ديگر «بد». در چنين مواردى ناگزير بايد يك جهت را برگزيد؛ زيرا يا بايد آن عمل را ترك كرد و يا انجام داد؛ حالت سومى وجود ندارد. در انتخاب انجام يا ترك عمل نيز بهناچار بايد مراتب حسن و قبح آن را سنجيد. اگر خوبى و بدى آن به يك اندازه باشد، فرد با انجام آن نه مستحق مذمت است و نه تحسين؛ ولى اگر يكى از آن دو بر ديگرى ترجيح داشت، همان را بايد برگزيند. بنابراين خوبى و بدى مطلقاند؛ ولى گاهى در مقام عمل با هم جمع مىشوند كه بايد به ترتيب پيشگفته تداخل آن دو را چاره كرد.[2]
پاسخ سوم: فعل و رفتار اخلاقى، غير از خوى و خصلت اخلاقى است. مطلقبودن اخلاق بهمعناى مطلقبودن فعل و رفتار اخلاقى نيست. منشأ پيدايش اين شبهه، غفلت از اين نكته باريك است كه ممكن است يك فعل به يك اعتبار اخلاقى باشد و به اعتبار ديگر، ضداخلاقى. به عنوان مثال تنبيه بدنى كودك بهطور مطلق نه خوب است و نه بد ولى گاهى اين رفتار مصداق ظلم و تجاوز است و بهلحاظ اخلاقى «بد»، و زمانى تنها راه موجود براى تأديب كودك است و از جهت اخلاقى «خوب» مىباشد. بنابراين خصلتها و مفاهيم اخلاقىْ مطلق، و افعال و رفتار اخلاقىْ نسبىاند، و آنچه موضوع احكام اخلاقى است، خصلتها و مفاهيم اخلاقى است نه رفتارها و افعال خاص. افعال و رفتار انسانها به تناسب اينكه مصداق كداميك از مفاهيم اخلاقى باشند، محكوم به حكم اخلاقى مىشوند و چون رفتار واحد مىتواند در شرايط مختلف، مصداق مفاهيم اخلاقى گوناگونى گردد، در نتيجه محكوم به احكام اخلاقى گوناگون مىشود. اين امر بهمعناى نسبيت در احكام اخلاقى نيست.[3]
شبهه دوم: تفاوت احكام اخلاقى زن و مرد بر اساس برخى از روايات، گوياى اين واقعيت
[1]- ر. ك: مصباحيزدى، محمدتقى: دروس فلسفه اخلاق، ص 41 و 187- 189
[2]- همان، ص 186- 187
[3]- ر. ك: مطهرى، مرتضى: تعليم و تربيت در اسلام، ص 148- 156
است كه از منظر اسلام نيز مفاهيم اخلاقى نسبىاند؛ مانند اين سخن امام على7كه مىفرمايد:
بهترين خصلتهاى زنان، بدترين خصلتهاى مردان است: تكبر، ترسوبودن، بخيلبودن.
پس هرگاه زن متكبر باشد سر فرود نمىآورد و هرگاه بخيل باشد مال خود و شوهرش را نگاه مىدارد و هرگاه ترسو باشد از آنچه بر او روآورد، مىترسد.[1]
از ظاهر اين سخن برمىآيد كه برخى مفاهيم اخلاقى، نسبت به نيمى از انسانها (مردان) «بد» و نسبت به نيم ديگر (زنان) «خوب» و پسنديده است.
پاسخ: محور سخن در اين روايت رفتار و عمل در موقعيت و شرايط خاص است. مراد از پسنديده بودن «تكبّر» براى زنان، رفتار متكبرانه در مقابل مردان نامحرم است؛ زيرا در ادامه روايت، در بيان دليل اين حكم مىگويد:
اگر زن چنين رفتار بزرگمنشانه و متكبرانه در مقابل مرد بيگانه داشته باشد، امكان سوء استفاده و دستدرازى را بر ديگران مىبندد.
تحسين بيمناكى زنان نيز به مفهوم محتاط بودن آنان نسبت به عفاف خويش است؛ يعنى هرگاه غفّتشان در معرض خطر قرار گرفت، نبايد جانب احتياط را فرو گذارند و بىپروايى كنند. همچنين مقصود از نيكوشمردن «بُخل» در زن، بُخل ورزيدن او نسبت به اموال شوهرش است؛ به اين دليل كه امام7در ادامه مىافزايد: «بُخل ورزيدن زن، موجب مىشود كه اموال مشترك ميان او و شوهرش محفوظ بماند».
بنابراين، تكبر، ترس و بُخل به عنوان خصلتهاى نفسانى نسبت به زن و مرد، حكم اخلاقى واحدى دارند؛ ولى رفتار متكبرانه زن در مقابل مرد بيگانه و رفتار محطاطانه او نسبت به عفّتش و بُخل ورزيدن او در مصرف اموال شوهرش و دارايى مشترك خانواده، امرى است پسنديده و اين به نسبيّت در اخلاق- كه همانا خوى و خصلتهاى اخلاقى است- نمىانجامد.[2]
شبهه سوم: مطالعات مردمشناسانه نشان مىدهد كه بعضى اعمال و رفتارها، نزد قومى «خوب» و نزد مردمى ديگر «بد» تلقى مىشود؛ مثلًا كلاه از سر برداشتن نزد برخى نشانه احترام و پسنديده است و نزد برخى ديگر مظهر بىاحترامى و سوء ادب است. از اين قبيل
[1]- نهجالبلاغه، فيض الاسلام، حكمت 226
[2]- مطهرى، مرتضى: تعليم و تربيت در اسلام، ص 158- 181
اعمال فراوان است و اين نشانگر نسبىبودن «خوبى و بدى» هاى اخلاقى است.[1]
پاسخ: رفتارهاى يادشده و تفاوت ديدگاهها نسبت به آنها، از قلمرو علم اخلاق خارج است. اين قبيل امور در اصل، آداب و رسوم و عرف يك جامعه را تشكيل مىدهند. آداب و رسوم، ماهيت قراردادى دارند و بهعبارت ديگر از نوع اعتباريات قراردادىاند، كه نه وجود مستقلى در خارج دارند و نه منشأ انتزاع خارجى؛ بلكه فقط ناشى از توافق قولى و يا عملى مردم يك جامعه است. از همينرو بسته به توافق مردم جوامع مختلف، متفاوت و نسبى است؛ اما نسبيت آنها موجب نسبيّت در احكام اخلاقى نيست.[2]
شبهه چهارم: اختلاف باورها نزد جوامع، اديان و مكاتب مختلف نسبت به موضوعاتى كه ذاتاً داخل در قلمرو علم اخلاقاند، دليل نسبيّت احكام اخلاقى است. به عنوان مثال در حالى كه مسلمانان نمازخواندن را واجب و خوردن گوشت خوك را حرام مىدانند، مسيحيان باورى ديگر دارند. يا در حالى كه چندهمسرى نزد مسيحيان حرام و خلاف اخلاق است، نزد مسلمانان بهطور محدود مباح است و ضداخلاق دانسته نمىشود.
پاسخ: اختلاف در معرفت يك حقيقت و واقعيت و تفاوت ديدگاهها نسبت به راههاى شناخت آن و يا معيارهاى صدق و كذب يك امر و يا «خوبى و بدى اخلاقى» دليل بر نسبيت امور واقعى نمىگردد. بعد از قبول اين حقيقت كه فضايل و رذايل اخلاقى ريشه در عالم عينى و واقعيات ثابت دارند و داراى آثار تكوينى و وجودى در انسان و جهان هستند، وجود تفاوت ديدگاهها، موجب نسبىشدن و تغيير واقعيتهاى ثابت نمىگردد و يا ناشى از تغيير حقايق اخلاقى نيست؛ بلكه دليل خطاى برخى انسانها در شناخت آنها است. مانند خطاهايى كه انسان در مقام شناخت واقعيتهاى مادى و فيزيكى، مرتكب مىشود. در واقع با توجه به آنچه در باب منشأ احكام اخلاقى بيان شد، اين قبيل اختلافات يا ناشى از عدم درك صحيح كمال مطلوب انسان است و يا ناشى از اشتباه در فهم نسبت فعل انسان با آن كمال نهايى. يعنى عملى كه واقعاً مغاير با آن مقصد است، متناسب با آن محسوب مىگردد و بالعكس.
بدين ترتيب، با تبيين معقول و منطقى از اصول جاودانه اخلاقى و پاسخ به شبهات، انديشه اخلاق جاودانه، تنها انديشهاى است كه شايسته باور است.[3]
[1]- ر. ك: ويل دورانت: لذات فلسفه، ص 83- 99
[2]- ر. ك: مطهرى، مرتضى: اسلام و مقتضيات زمان، ج 2، ص 248- 258
[3]- البته براى دفاع از اخلاق جاودانه راه ديگرى را نيز مىتوان پيمود و آن اينكه برخى از اصول عمده اخلاقى يكايك مورد بررسى قرار گرفته، مطلق بودن آنها ثابت گردد.( ر. ك: مطهرى، مرتضى: سيرى در سيره نبوى، ص 91- 116)
فصل سوم: عمل اخلاقى
در اين قسمت، اساسىترين موضوعى كه در بخش اخلاق هنجارى[1]از مباحث فلسفه اخلاق، مطرح است، يعنى معيار «خوبى و بدى» اخلاقى مورد گفتوگو قرار مىگيرد. بنيادىترين پرسشهايى كه اين گفتار عهدهدار پاسخگويى به آنها است، به قرار زير است:
1. در چه صورتى يك عمل در حوزه داورى علم اخلاق قرار مىگيرد؟
2. تحت چه شرايط عامى، از ديدگاه اخلاق اسلامى، عملى «خوب» يا «بد» پنداشته مىشود؟
3. شرايط عمومى مسئوليت اخلاقى در نگاه اسلام چيست؟
4. بعد از شناسايى معيارهاى كلى براى فضيلت و رذيلت اخلاقى، چه ابزارهايى در دين براى شناخت مصاديق عمل «خوب» و «بد» معرفى شده است؟
5. آيا در دين، مفاهيم و واژههاى مشخصى براى شناسايى نيكىها و پليدىهاى اخلاقى وجود دارد؟
6. گاهى در مقام عمل، دو حكم اخلاقى در زمان يا موضوع واحدى جمع مىشوند، بهطورى كه انسان قادر نيست به هر دو حكم پايبند بوده از هر دو پيروى نمايد؛ آيا در نظام اخلاقى اسلام تدبيرى براى اين موارد انديشه شده و معيارهايى براى ترجيح يك دستور اخلاقى بر ديگرى تبيين شده است؟
مجموعه پرسشهاى مذكور را در چهار محور مىتوان خلاصه كرد:
الف) قلمرو و شرايط كلى عمل اخلاقى؛
ب) شرايط عمومى مسئوليت اخلاقى؛
ج) ابزارها و راههاى شناسايى زشتىها و زيبايىهاى اخلاقى؛
[1]-
1.
د) معيارهاى حل تعارضها و تزاحمهاى اخلاقى.
بنابراين، مطالب اين فصل در چهار محور ترتيب داده مىشود.
الف. عناصر ارزشمندى عمل اخلاقى
مراد از عمل اخلاقى در اين مبحث «عمل خوب» است. در نظام اخلاقى اسلام كه وجود پاداش و كيفر براى اخلاق ضرورى پنداشته مىشود، عمل خوب، عملى است كه پاداش و ثوابى اخروى در پى دارد؛ اعم از اينكه پاداش دنيوى هم بهدنبال داشته باشد يا خير.
بنابراين هدف اين مبحث، بيان شرايطى است كه در آن يك عمل مىتواند براى انجامدهنده پاداش و ثواب اخروى را بهدنبال بياورد.
در يك دستهبندى كلى، عناصر لازم براى يك عمل «خوب» و «ارزشمند» اخلاقى را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد: عناصر فاعلى و عناصر فعلى يا عينى. مقصود از «عناصر فاعلى» شرايطى است كه بهنوعى به فاعل بر مىگردد. «عناصر فعلى و عينى»، شرايط و وضعيتى است كه لازم است در «فعل» به عنوان يك امر واقعى، عينى و مستقل از اراده و وضعيت فاعل، وجود داشته باشد. مجموع اين دو دسته عناصر كه پايههاى اصلى فضيلت اخلاقى را تشكيل مىدهند، به قرار زير است.[1]
1. عناصر فاعلى
وجود دو عنصر اساسى در فاعل لازم است تا عمل او با وجود شرايط ديگر در فعل، به زيور نيكى و ارزشمندى اخلاقى آراسته گردد. اين دو عنصر عبارتند از: «آزادى و اختيار فاعل» و «وجود انگيزه و نيّت خاصى» در او، از هنگام شروع تا پايان فعل.
يك. آزادى و اختيار فاعل
همچنانكه از تعريف علم اخلاق بر مىآيد، اخلاق از اعمال و رفتار اختيارى انسان و از صفات و ملكاتى كه مبدأ اختيارى دارند، گفتوگو مىكند و آنچه خارج از اراده آزاد و اختيار انسان باشد، اصولًا از قلمرو تحسين و تقبيح و داورى اخلاقى خارج است و صلاحيت و
[1]- بايد توجه داشت كه شرايط و پيشفرضهاى كلامى اخلاق اسلامى از قبيل باور به مبدأ و معاد و رسالت انبيا كه مبنا و پيششرط تحقق برخى عناصر ديگر مىباشند، در اينجا مورد بحث قرار نمىگيرد؛ بلكه به عنوان مبادى و پيشفرضهاى كلامى علم اخلاق، مسلّم پنداشته مىشوند، با اين تصور كه در مباحث كلامى و در درس معارف اسلامى مورد تحقيق و قبول واقع شدهاند
استحقاق حكم اخلاقى را ندارد.
انسان دو نوع فعل انجام مىدهد: يك دسته افعال و كارهاى طبيعى و اضطرارى و گروه ديگر، افعال اختيارى و ارادى. «افعال طبيعى و اضطرارى» از طبيعت انسان صادر مىشود؛ بدون اينكه علم و آگاهى در انجام آنها دخالتى داشته باشد؛ مانند نفس كشيدن. امّا «افعال ارادى و اختيارى» انسان از روى علم و آگاهى از او صادر مىشود؛ يعنى انسان ابتدا آن عمل را مىشناسد و آن را از ساير رفتارها تميز مىدهد، سپس آن را مصداق كمال نفس مىيابد، آنگاه مبادرت به انجام آن مىنمايد.[1]
البته همانطور كه در مباحث فلسفى و كلامى به اثبات رسيده است، ترديدى وجود ندارد كه آدمى نسبت به كارهايى كه از روى علم و اراده انجام مىدهد، اختيار تكوينى دارد. آرى، اختيار بشر مطلق نيست؛ زيرا اختيار او يكى از اجزاى سلسله علل است. اسباب و علل خارجى نيز در تحقق افعال اختيارى او دخالت دارند؛ مثلًا تغذيه انسان علاوه بر خواست و اراده او، به وجود غذا در خارج و قابليت آن براى خوردن و در دسترس بودن، سلامتى دهان و دستگاه هاضمه و دهها و صدها علت و سبب ديگر كه خارج از اختيار او است، نياز دارد كه سرسلسله آنها، خواست و اراده خداوند است كه بقاى اراده آدمى نيز وابسته به خواست او است.[2]بنابراين آزادى اراده بشر حتى در حوزه افعال ارادى او نيز محدود و مشروط است؛ ولى ستايش و نكوهش اخلاقى نسبت به عمل او، محدود به قلمرو فعل اختيارى او است.
در مقابل فعل ارادى و آزادانه، فعل طبيعى و جبرى است كه بهدليل كاربردهاى مختلفى كه واژگان اختيار و جبر در اصطلاح علوم مختلف دارند و بسيارى از اين معانى در فرهنگ عمومى جامعه مورد استفاده قرار مىگيرد و همواره منشأ پيدايش شبهاتى در اذهان مىگردد، جاى دارد انواع مهم كاربردهاى مختلف جبر و اختيار را برشماريم.
واژه جبر در موارد زير بهكار برده مىشود و آزادى و اختيار در هر مورد، معناى مقابل آن را دارد:
1. جبر فلسفى:اعمال و رفتارى است كه از انسان صادر مىشود، ولى اختيار او هيچ مدخليتى در پيدايش آنها ندارد؛ همانند نفس كشيدن آدمى كه مقتضاى طبيعت او است. در مقابل اين نوع جبر، آزادى و اختيار فلسفى وجود دارد.
2. جبر اخلاقى:اعمالى است كه انسان به حكم اخلاق، ملزم به انجام يا ترك آنها است؛
[1]- ر. ك: علامه طباطبايى( ره): الميزان، ج 1، ص 106- 107
[2]- همان، ج 16، ص 67