اساسىترين ملاك عقلى و شرعى ترجيح در تزاحمهاى اخلاقى و حقوقى، ميزان اهميت هر يك از وظايف است؛ يعنى هنگامى كه ناگزيريم بين دو يا چند تكليف اخلاقى، اطاعت و پايبندى به يكى را برگزينيم، بايد مهمترين آنها را برگزيد و بدان عمل كرد. اما چگونه مىتوان تكليف مهمتر را شناسايى كرد؟ آيا معيارى براى تشخيص مهمترين، وجود دارد؟ عقل آدمى در بسيارى از موارد قادر به شناسايى تكليف مهمتر است. هنگامى كه ناگزيريم كه از ميان نجات جان انسان بيمار از خطر مرگ با استفاده بدون اجازه از اتومبيل ديگرى و پايبندى به لزوم احترام به اموال ديگران، يكى را برگزينيم، عقلًا نجات جان بيمار مهمتر است و عقل، زير پا گذاشتن حق مالكيت فرد را در اين قبيل موارد موجّه مىداند. در موارد بسيارى هم تزاحم عقل و دريافتهاى درونى و وجدانى انسان راه به جايى نمىبرد؛ ولى شريعت با بيان اصول كلى و يا آنچه در مقام ارزيابى و طبقهبندى فضايل و رذايل اخلاقى و با شيوههاى خاص خود بيان داشته است، وظيفه مهمتر را مىنماياند. مثلًا در نظام اخلاقى اسلام، هرگاه تكاليفى كه انسان در مقابل خداوند دارد با وظايفى كه در برابر مردم بر عهده دارد، تزاحمى پيش آيد، تكاليف مربوط به مردم مهمترند. به همين دليل در متون مقدس دينى، جان و مال و آبروى مردم از امور مهم محسوب شده است كه نبايد مورد تعرض قرار گيرد. از ميان آن سه نيز، حفظ جان و موجوديت افراد بر دو مورد ديگر مقدم است. بنابراين اهميت مفاهيم اخلاقى را بايد با توجه به نوع نگاه و تعبيرى كه در كتاب و سنت نسبت به آنها وجود دارد، كشف كرد.
گاهى ممكن است موازين عقلى و وجدانى و تعابير متون دينى، تعيينكننده برترى و اهميت يك وظيفه نسبت به ديگرى نباشند؛ در چنين مواردى انسان مىتواند يكى را بهدلخواه برگزيند. بنابراين نظام اخلاقى اسلام در باب شناسايى مصاديق و جزئيات نيكىها و پليدىهاى اخلاقى كه يكى از اركان كارآمدى نظام اخلاقى است، تدابير لازم را انديشيده است و در اين قسمت نيز موقعيت بىمانندى دارد.
بخش دوم: مفاهيم عام اخلاقى
مقدّمه
فصل اول: صفت نفسانى هدايتگر
فصل دوم: صفات نفسانى عملكننده «1»
فصل سوم: صفات نفسانى عملكننده «2»
فصل چهارم: صفات نفسانى عملكننده «3»
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
مقدمه
ويژگىهاى انسان كامل كه توجيه حكيمانه خلقت هستى، در گرو تحقق او است، كداماند؟
انسان خداپسند چگونه مىانديشد و چه مشخصههاى نفسانى دارد؟ و در حوزههاى مختلف رفتارى چگونه عمل مىكند؟ مناسبات ميان انديشه، روان و رفتار آدمى، در اخلاق اسلامى چگونه سامان داده مىشود؟
آيا در بين مفاهيم و حوزههاى مختلف اخلاقى، تقدّم و تأخّرى وجود دارد؟ بهعبارت ديگر، آيا از منظر اخلاق اسلامى هر يك از مفاهيم اخلاقى، بهويژه مفاهيم نفسانى، با توجه به كاركردى كه در تحقّق انسان الهى دارند، جايگاه ويژهاى در ساختار كلان نظام اخلاقى اسلام به خود اختصاص دادهاند؛ بهطورى كه بتوان بناى نظاممندى از اخلاق اسلامى را تصوير كرد؟ آيا مفاهيم اخلاق اسلامى مهرههاى بيگانه و گسسته از يكديگرند و ترتيب و آرايش خاصى بر آنها حكومت نمىكند؟ در صورتى كه فضايل اخلاقى در ساختار اخلاق اسلامى، جملگى در صدد تحقق مقصد خاصى باشند، رأس مخروط نظام اخلاقى اسلام كه همه فضايل ديگر مقدمه وصول به آناند و به سوى آن جهت گيرى شدهاند و محور انسجام آنها است، كدام فضيلت است؟ و سرانجام اينكه، انسان ارزشمند و خداپسند در حوزههاى مختلف (اقتصاد، سياست، معاشرت، روابط جنسى، زندگى خانوادگى، علمآموزى، معلّمى، بهداشت و ...) چه ويژگىهايى دارد؟
اين بخش عهدهدار توصيف و شناسايى انسان خداپسند و نمونه در قالب پاسخگويى به پرسشهاى بالا است. در اين بخش مفاهيم عام اخلاقى كه اختصاص به ساحتى از زندگى انسان ندارند، اعم از فضايل و رذايل، مورد مطالعه قرار مىگيرند.
پيش از ورود به اين مباحث لازم است به برخى موضوعات مقدماتى و كليات كه پيشفرضهاى فلسفى، كلامى و انسانشناختى اخلاق اسلامىاند، اشاره داشته باشيم.
1. پيشفرضهاى فلسفى:از جمله پيشفرضهاى فلسفى اخلاق اسلامى اين است كه
انسان مركب از دو جوهر متمايز روان و تن است. با صرفنظر از چگونگى پيدايش آن دو، بدن بسترى براى رُشد و سعادت و يا سقوط و شقاوت جان آدمى است. بنابراين حقيقت وجودى انسان را روان او تشكيل مىدهد. روح[1]آدمى مجرد از بدن است و هنگام مرگ بىنياز از بدن مادى مىگردد. روح است كه درد و رنج و لذت و سعادت را درك مىكند و كمال انسان در كمالِ او است. نفس جاودانه است و كمال و سعادت آن را بايد در مجموعه حيات دنيوى و اخروى آن جستوجو نمود.[2]
2. مبانى كلامى:حكيمانهبودن خلقت عالم و آدم از مبانى كلامى اخلاق اسلامى است. علم اخلاق نسخه اجرايى چگونگى تحقق اين هدف است. بديهى است كه با انكار حكمت و هدفمندى در آفرينش، شيوه تحقق اين هدف مفهومى ندارد و اخلاق ضرورت منطقى نخواهد داشت. ولى اثبات هدفمندبودن خلقت و تفسير هدف آن، در علم كلام صورت مىگيرد و علم اخلاق با پذيرش اين مبنا و تفسير ارائه شده از هدف كلان پيدايش عالم و آدم، در صدد تبيين آن و پيشنهاد طرح عملى براى تحقّق آن است.
هدف خداوند از خلقت آدم، رأس هرم اخلاق اسلامى را تشكيل مىدهد؛ چنانكه از تعابير قرآن و روايات بر مىآيد انسان خليفه و جانشين خداوند در زمين است.[3]از حاصل سير عقلانى حكيمان نيز بر مىآيد كه خداوند در خلقت عالم، هدفى وراى ذات خويش نداشته است. طبق آنچه عارفان و سالكان در نتيجه سلوك معنوى خود بدان دست يافتهاند و بر اساس آنچه در معارف دينى است، جهتگيرى همه عناصر و فضايل در اخلاق اسلامى به سوى اين است كه آدمى در كار عالم مؤثرى جز خدا نبيند و خود نيز با اراده و اختيار، در ابعاد مختلف وجودى خويش در حدّ توان و امكان، تجليگاه اسما و صفات خداوند باشد: در مهربانى مظهر رحمت الهى، در سخاوت مظهر جود خداوند، در خشم و غضب مظهر انتقام حق و .... اين همان مقصدى است كه گاه از آن به مقام «خليفهالهى» و برخى به مقام «لقا و فنا» و عدهاى به مقام «قرب الهى» و امثال اينها تعبير مىكنند.
يكى ديگر از مبانى كلامى اخلاق اسلامى، باور به جاودانگى انسان و اعتقاد به حسابرسى اخروى و در نتيجه پاداش و كيفر در آن جهان است. باور به معاد، حسابرسى اخروى و بهشت و جهنم را مىتوان ضامن كارآمدى و كاركرد اخلاق اسلامى در تحقق اهداف خلقت دانست.
[1]- در اين نوشتار واژههاى: روان، نفس، روح و جان مفهوم واحدى دارند
[2]- ر. ك: صدرالدين شيرازى: الاسفار الاربعة، ج 8؛ ابنسينا: الاشارات و التنبيهات، ج 3، نمط هفتم؛ سهروردى، شهابالدين: مجموعهآثار، ج 2؛ علامه حلّى: كشف المراد، مقصد دوم.
[3]- از جمله ر. ك: سوره بقره آيه 30
به قطع، بدون وجود چنين رُكنى، اخلاق اسلامى استوار نخواهد شد؛ بلكه حتى نمىتوان سخن از يك نظام اخلاقى كارآمد به ميان آورد. تأكيدات فراوان قرآن و روايات بر باور به معاد و حتى تأثير گمان به آن در ساماندهى و اصلاح رفتار انسانها در دنيا نيز در همين راستا قابل تفسير است. البته اثبات معاد، چگونگى آن و شيوه حسابرسى و پاداش و كيفر در آن روز، در علم كلام صورت مىگيرد و در علم اخلاق به عنوان يكى از پيشفرضهاى مسلّم و يكى از بنيادهاى مستحكم آن است.[1]
3. ابعاد وجودى انسان:در يك تقسيمبندى كهن، ابعاد وجودى انسان را مىتوان در سه حوزه انديشه و صفات نفسانى و رفتار، جاى داد. بخش انديشهاى وجود انسان، عهدهدار كشف انواع حقايق و واقعيات است. صفات و ملكات نفسانى آدمى نيروى محركه او در اعمال و رفتارش و در واقع بيانگر حقيقت و مرتبه وجودى او است. حوزه رفتارى نيز عبارت است از آن بخش از وجود انسان كه نمود و بروز خارجى و آشكار دارد.
اخلاق اسلامى علاوه بر صفات و ملكات نفسانى، حتى به ساحت انديشه انسان هم نگاه ارزشى و اخلاقى دارد و براى رفتارهاى آدمى نيز بايدها و نبايدهاى اخلاقى را توصيه مىكند.
4. رابطه متقابل ابعاد وجودى انسان:بدون ترديد حوزههاى سهگانه وجودى انسان، ارتباطى تنگاتنگ و تأثير و تأثرى متقابل بر يكديگر دارند. مناسب است با بيان شواهدى از قرآن و سنّت، اشارهاى به روابط حاكم بر اين سه حوزه داشته باشيم.
يك. رابطه انديشه با صفات نفسانى:اين رابطه را از دو زاويه بايد مورد توجّه قرار داد: تأثير صفات نفسانى بر انديشه آدمى و تأثير علم و انديشه بر چگونگى صفات نفسانى.
اوّل، اين واقعيت در آيات و روايات مورد توجه فراوان واقع شده است. از جمله رسولخدا6فرمود:
حبّك للشىء يُعمى و يُصمّ.[2]
«محبت تو نسبت به يك شى تو را نسبت به آن نابينا و گنگ مىكند». امام على7فرمود:
هركه عاشق چيزى شود، ديدهاش را كور سازد و دلش را رنجور. پس به ديده بيمار بنگرد و به گوش بيمار بشنود. خواهشهاى جسمانى پرده خِردش را دريده، دوستى دنيا دلش را ميرانده، جان او شيفته دنيا است و او بنده آن است، و به سوى هر كه چيزى از دنيا در دست دارد، نگران است. هرجا كه برگردد، در پى آن رود، و هرجا روى آرد، روى بدانجا كند.[3]
[1]- ر. ك: صدرالدين شيرازى: الاسفار الاربعة، ج 9؛ ابنسينا: الاشارات و التنبيهات، ج 3، نمط 8؛ علامهحلى: كشفالمراد، مقصد ششم
[2]- صدوق: فقيه، ج 4، ص 380، ح 5814
[3]- نهجالبلاغه، خ 109
اين عبارات و نمونههاى فراوان ديگرى از اين قبيل، بهوضوح گوياى وابستگى انديشه به ملكات و صفات نفسانى است و حاكى از اين است كه معرفت صحيح فقط در سايه يك نظارت اخلاقى و زمينه مساعد نفسانى ميسّر خواهد بود.
دوم، ايجاد هرگونه تحول و تغيير در صفات و ملكات نفسانى به مانند هر عمل اختيارى خارجى يا درونى محتاج علم و انديشه است.
دو. رابطه صفات نفسانى با رفتارها:اين رابطه نيز از دو منظر قابل توجه است: تأثير صفات نفسانى بر روى رفتارها و تأثير عمل و رفتار بر روى صفات نفسانى.
اوّل، هر يك از حالات و ملكات نفسانى رفتارهاى متناسب با خود را طلب مىكند و با اصلاح آنها، رفتار آدمى نيز اصلاح خواهد شد.
قرآن كريم در باب متأثر بودن ظاهر از باطن مىفرمايد:
اين است [فرايض خدا] و هر كس شعاير خدا را بزرگ دارد در حقيقت، آن [حاكى] از پاكى دلها است.[1]
امام صادق7فرمود:
فساد ظاهر ناشى از فاسد بودن باطن است و كسى كه سرشت و باطن خويش را اصلاح كند، خداوند ظاهر او را اصلاح خواهد نمود.[2]
ثانياً، تكرار يك عمل و رفتار مىتواند در ايجاد صفت و ملكه نفسانى متناسب با خود تأثير بهسزايى داشته باشد و اصلاح ظاهر- اگرچه با زحمت و مشقت- مىتواند موجب اصلاح باطن گردد و موجبات پيدايش صفت و ملكه درونى متناسب با آن را فراهم آورد.
رسول خدا6مىفرمايد:
آنچه از مداومت بر كار نيك برمىخيزد، عبارت است از: ترك زشتىها، دورشدن از سبكسرى، بيرون آمدن از گناه، يقين، عشق به رهايى و رستگارى، فرمانبردن از خداى بخشنده، بزرگداشت برهان، كنارهگيرى از شيطان، پذيرش عدل و گفتار حق. اينها، از پيگيرى در كار نيك به خردمند مىرسد.[3]
[1]- سوره حج آيه 32
[2]- عبد الرزاق گيلانى مصباح الشريعه ترجمه جلال الدين ارموى ص 446
[3]- ابنشعبه حرانى: تحفالعقول، ص 17
سه. رابطه انديشه و عمل:ترديدى نيست كه بهطور منطقى علم و آگاهى از مبادى و مقدمات عمل اختيارى است و اصولًا تعليم و تعلّم در حوزه علوم عملى بر اين پيشفرض مبتنى است. اما تأثير عمل بر روى علم و انديشه امرى تجربه شده و قابل اثبات است. در بين مسلكهاى عرفانى و اديان غيرالهى در مشرق زمين همواره تهذيب نفس و رياضت و تعلّم و عمل خالصانه در كنار تعليم راهى براى رسيدن به حقيقت و معرفت بوده است.[1]
در حوزه اديان الهى و به ويژه در فرهنگ اسلامى، عالمان ربانى و سالكان كوى حقيقت همواره بر عمل خالصانه و رياضتهاى شرعى به عنوان راهى مستحكم و قابل اعتماد اصرار ورزيدهاند و در قرآن و روايات نيز بر اين رابطه تأكيد شده است. از جمله در قرآن كريم آمده است:
و از خدا پروا كنيد، و خدا [بدينگونه] به شما آموزش مىدهد، و خدا به هر چيزى دانا است.[2]
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر از خدا پروا داريد، براى شما [نيروى] تشخيص [حق از باطل] قرار مىدهد.[3]
بدين ترتيب معلوم مىشود كه ابعاد سهگانه وجود آدمى همه در يك داد و ستد نزديك با هم، عمل مىكنند. يك نظام اخلاقى فراگير اوّلًا، بايد هر سه حوزه را از منظر ارزشى و اخلاقى تحت پوشش قرار دهد. ثانياً، بايد همواره تأثير و تأثر متقابل بين حوزههاى سهگانه وجود آدمى را در نظر داشته باشد.
مفاهيم عام اخلاقى
مراد از مفاهيم عام اخلاقى آن دسته از فضايل يا رذايل اخلاقىاند كه به صورت صفت و ملكهاى نفسانى بوده و اختصاصى به حوزه خاصى از حوزههاى زندگى انسان ندارد، بلكه بر همه حوزهها تأثيرگذار است. اين قبيل مفاهيم اخلاقى خود در دو گروه جاى مىگيرند:
برخى از آنها نقش هدايتگرى را در سير معنوى و اخلاقى انسان بازى مىكنند و گروهى ديگر صفت نفسانى عملكنندهاند كه در سايه صفت هدايتگر تحقق مىيابند و آثار خاصى
[1]- ر. ك: جان بىناس: تاريخ جامع اديان، ص 254- 267
[2]- سوره بقره، آيه 282
[3]- سوره انفال، آيه 29