در بيانى رساتر آرامش و اطمينانخاطر را در پرتو زندگى با ذكر و ياد خود قابل تحصيل مىداند و اعلام مىدارد:
همان كسانى كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا آرام مىگيرد. آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد.[1]
دو. روشنبينى:از نظر قرآن ايمان موجب روشنبينى و بصيرت انسان در مقام تشخيص حق از باطل مىگردد. آنجا كه مىگويد:
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر از خدا پروا داريد، براى شما [نيروى] تشخيص [حق از باطل] قرار مىدهد.[2]
از سوى ديگر افراد فاقد ايمان را كور و نابينا مىداند:
كسانى كه بهآخرت ايمان ندارند، كردارهايشان را در نظرشان بياراستيم [تا همچنان] سرگشته بمانند.[3]
از مقايسه دو آيه بالا مىتوان فهميد كه ايمان و تقوا از يك سو موجب زدودن خودپسندىها و خودخواهىها است و از سوى ديگر با اتصالى كه به نور الهام و هدايت الهى دارد، به روشنبينى مىانجامد.[4]
سه. توكل به خداوند:يكى از ملكات نفسانى نادر و ارزشمند كه از اركان زندگى سعادتمند و لذتبخش است، توكّل و اعتماد به پروردگار است. در سايه اين حالت، بسيارى از دغدغهها از وجود آدمى رخت بر مىبندد و طوفانهاى سهمگين حوادث سر فرود مىآورند.
امام على7مىفرمايد:
ايمان بنده راست نباشد، جز آنگاه كه اعتماد او بدانچه در دست خدا است بيش از اعتماد وى بدانچه در دست خود او است، باشد.[5]
[1]- سوره رعد، آيه 28.
[2]- سوره انفال، آيه 29.
[3]- سوره نمل، آيه 29.
[4]- ر. ك: علامه طباطبايى: الميزان، ج 15، ص 34؛ مكارم شيرازى، ناصر: تفسير نمونه، ج 7، ص 140.
[5]- نهجالبلاغه، حكمت 310.
چهار. بركات دنيوى:در قرآن كريم آمده است: «و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين برايشان مىگشوديم.»[1]
يعنى ايمان نه تنها آثار و فوايد مثبت اخروى در پىدارد، بلكه موجبات نعمتها و بركات دنيايى را نيز فراهم مىسازد. اگر كسى در پى بهرهمندى از نعمتهاى دنيوى از طريق صحيح است، بايد در مقام جستوجوى ايمان برآيد.
پنج. انجام اعمال نيك:علاوه بر اين كه انجام عمل صالح شرط اساسى ايمان است، از آثار و فوايد ايمان نيز مىباشد؛ چرا كه ايمان آبشخور عمل و عملِ نيكو ثمره و نمود ايمان درونى است. به گفته علامه طباطبايى (ره):
ايمان زمينهساز عمل و شرط لازم آن است و سهولت يا دشوارى عمل صالح، بهشدّت و ضعف ايمان انسان بستگى دارد و متقابلًا عمل صالح و تكرار آن به تعميق ايمان و افزايش آن مدد مىرساند و اين هر دو به نوبه خود بهوجود آمدن ملكات اخلاقى كه باعث صدور اعمال صالحه از فرد بدون ترديد و تأمل مىشود، كمك مىكنند.[2]
شش. محبوبيت در بين مردم:يكى ديگر از فوايد دنيوى ايمان، محبوب دلهاى مردم شدن است. همه دوست دارند كه محبوب قلوب ديگران باشند و ديگران آنها را به ديده محبت بنگرند و شاهد بروز آثار محبت ديگران نسبت به خود باشند. لذتى كه انسانها از اظهار محبت ديگران نسبت به خود مىبرند آنقدر شيرين است كه هرگز حاضر نيستند آن را با هيچ چيز سودا كنند. بدون ترديد محبت ارزشمندترين مواهب دنيايى است كه هر مشكلى را آسان و هر تلخى را شيرين و هر خارى را به گُل مبدّل مىكند. خداوند مىفرمايد كه اگر جوياى محبت بىشائبه هستيد، در كوى مؤمنان درآييد.
كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، بهزودى [خداى] رحمان براى آنان محبّتى [در دلها] قرار مىدهد.[3]
[1]- و لو أنّ اهل القرى آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركات من السّماء و الأرض.( سوره اعراف، آيه 96.)
[2]- علامه طباطبايى( ره): فرازهايى از اسلام، ص 238
[3]- سوره مريم، آيه 96
هفت. فلاح و رستگارى اخروى:غايت و نهايت همه آن آثار و بركات و فوايد ايمان، فلاح و رستگارى مؤمنان است و چه پايانى از اين خوشتر. خداوند در پرسشى معنادار از مؤمنان، مىفرمايد:
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، آيا شما را بر تجارتى راه نمايم كه شما را از عذابى دردناك مىرهاند؟ به خدا و فرستاده او بگرويد و در راه خدا با مال و جانتان جهاد كنيد. اين [گذشت و فداكارى] اگر بدانيد، براى شما بهتر است.[1]
لقمان حكيم در نصيحتى خيرخواهانه به فرزند خويش مىگويد:
اى فرزندم، بهدرستى كه دنيا درياى ژرفى است كه عالمان فراوانى در آن هلاك شدهاند، پس كشتى نجات خويش را در آن، ايمانِ به خداوند قرار دِه.[2]
8. آفات و موانع ايمان
با توجه به آنچه در باب اسباب و موجبات ايمان بيان شد، عوامل تأثيرگذار بر روى ايمان فراوانند كه فقدان هر يك از آنها مىتواند آفت و مانع ايمان باشد؛ ولى مراد ما از آفات و موانع ايمان در اينجا تنها عواملى است كه با جوهره هدايتگرى ايمان در تعارضاند و در منابع متعارف اخلاق اسلامى در گروه صفات مربوط به قوه عاقله جاى گرفتهاند. شاخصترين اين قبيل آفات به شرح زير است:
يك. جهل:جهل اعم از بسيط و مركب از موانع بزرگ ايمان است. مراد از جهل بسيط آن است كه انسان فاقد علم باشد و بر عالم نبودن خويش نيز اذعان داشته باشد. اين نوع جهالت در ابتدا مذموم و نكوهيده نيست؛ زيرا مقدمه تحصيل علم است و تا آدمى خود را جاهل نبيند به جستوجوى علم برنمىخيزد. اما ثبات و استمرار بر اين جهالت از زشتىهاى اخلاقى و بسيار نكوهيده است.[3]ولى جهل مركب عبارت از آن است كه آدمى عالم نبوده و بهرهاى از واقعيت در ذهن ندارد؛ ولى معتقد است كه او واقعاً به حقيقت دست يافته است. او در واقع نمىداند كه نمىداند و به دو امر جاهل است و به همين دليل به آن جهل مركب گفتهاند. اين
[1]- سوره صف، آيه 10 و 11
[2]- شيخ صدوق: فقيه، ج 2، ص 282، ح 2457
[3]- نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 100
نوع جهالت از شديدترين رذيلتهاى اخلاقى است؛ زيرا فرد اصولًا به بيمارى خويش آگاه نيست، بلكه خود را سالم مىپندارد. حال آنكه اولين قدم در راه اصلاح، باور به فساد است.[1]به همين دليل عيسى7فرمود:
بهدرستى كه من از معالجه كور مادرزاد و بيمارى پيسى عاجز نيستم، ولى از درمان بيمارى فرد احمق عاجز مىمانم.[2]
دو. شك و حيرت:شكِ ابتدايى مىتواند شروع مباركى براى رسيدن به علم و يقين باشد.
آدمى تا چيزى را مسلّم مىپندارد و هيچ زاويه پنهان و مجهولى نمىيابد، در پى كنكاش بيشتر برنمىآيد. بسا حقايق گرانسنگى كه تنها پس از يك شك و ترديد اوليه بهدست آمدهاند.
بنابراين، شكْ گذرگاهى ارزشمند و گاه بىبديل به سوى علم و يقين و در نهايت ايمان است و در اين شكل خود نامطلوب و رذيلت اخلاقى نيست. ولى شك و ترديد هيچگاه نمىتواند منزلگاه شايستهاى باشد. شك به عنوان مقصد و منزل قطعاً يك رذيلت اخلاقى و از آفات بزرگ يقين و ايمان است و مفهوم آن اين است كه نفس آدمى ناتوان از تمييز حق از باطل و در ميان حق و باطل سرگردان است. بر همين اساس است كه امام على7بهشدت از شك و حيرت نهى مىكند و آن را نافى ايمان و موجب كفر مىداند: لاترتابوا فتشكّوا، و لاتشكّوا فتكفروا.[3]«ترديد و دودلى به خود راه ندهيد تا به شك افتيد و شك نكنيد تا كافر شويد».
سه. خاطرات نفسانى و وسوسههاى شيطانى:مراد از خاطره آن چيزى است كه بر قلب انسان عارض مىشود و اگر انسان را بهسوى شرّ دعوت كند،وسوسهو هرگاه او را بهسوى خير رهنمون شودالهامناميده مىشود. وسوسههاى شيطانى كه از آفتهاى ايمان است، انواع و اسباب گوناگونى دارد كه مبارزه با هر يك از آنها نيز شيوههاى خاص خود را طلب مىكند و بايد در اخلاق علمى يا تربيت اخلاقى مورد بررسى قرار گيرد.[4]قرآن كريم در باره وسوسههاى شيطانى از زبان خود شيطان مىگويد:
من نيز بندگانت را از راه راست گمراه گردانم؛ آنگاه از پيش روى و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان در مىآيم.[5]
[1]- همان، ص 116
[2]- مفيد: اختصاص، ص 221
[3]- كلينى: كافى، ج 1، ص 48، ح 6
[4]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 142- 158
[5]- سوره اعراف، آيه 17 و 16
چهار. وسواس علمى:نوعى افراطگرى در دقت، كنكاش و عقلانيت است كه از آفات ويرانگر ايمان محسوب مىگردد. اين امر گاهى تحت عنوان دقت عقلى باعث مىگردد كه در اوّلىترين بديهيات نيز خدشه وارد شود و حتى انسان را تا وادى سفسطه و انكار واقعيات نيز سوق دهد. بديهى است كه چنين وسوسههايى هلاك و نابودى را در پى خواهد داشت و با هرگونه ايمان و اطمينان در ستيز است.[1]
پنج. كفر و شرك:اين دو كه در مقابل ايمان و توحيد قرار دارند، از موانع و آفات ايماناند.
در باره ماهيت و ابعاد ديگر كفر و شرك، مباحثى وجود دارد كه برخى در متون كلامى مورد گفتوگو قرار مىگيرد، و پرداختن به همه آنها از حوصله اين مختصر خارج است.
[1]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 100
فصل دوم: صفات نفسانى عملكننده «1»
در مبحث گذشته در باره آن دسته از صفات نفسانى كه وظيفه هدايتگرى انسان را بر عهده دارند و در منابع متعارف اخلاق اسلامى تحت عنوان قواى متعلّق به قوه عاقله از آنها ياد مىشود، بهاختصار سخن گفتيم. در اين گفتار و در دو گفتار بعدى در باره گروه دوم از صفات نفسانى كه به عنوان نيروهاى عملكننده و تأثيرگذار در نفس آدمى، ايفاى نقش مىكنند، سخن مىگوييم. اين قبيل صفات نفسانى در متون معتبر و رايج اخلاق اسلامى به عنوان صفات متعلق به قوه غضبيّه و قوه شهويه مطرح مىشوند. پيشاپيش بر اين نكته تأكيد مىشود كه صفات نفسانى، در مواردى كه برخواهيم شمرد، منحصر نمىشوند.
طبقهبندى صفات نفسانى عملكننده:صفات نفسانى عملكننده را نيز مىتوان در دستههاى مختلف طبقهبندى كرد. در يك تقسيمبندى با توجه به جهتگيرى هر يك از آنها، مىتوان آنها را در دستههاى زير جاى داد:
1.صفاتى كه ناظر به جهتگيرى درونى انسان نسبت به خداوند و مبدأ هستىاند؛ مانند توكل، تسليم، رضا و ....
2.صفاتى كه ناظر به جهتگيرى درونى انسان نسبت به معاد و انجام زندگى او است؛ مانند خوف، رجا، قنوط، يأس و ....
3.صفات و ملكاتى كه جهتگيرى ما را نسبت به خودمان سامان مىدهند؛ مانند عُجب و افتخار، عزت نفس، عصبيّت و ....
4.صفاتى كه موضعگيرى ما را نسبت به فردا و آينده رقم مىزنند؛ مانند آرزوها، تسويف، عجله، همّت و ....
5.صفاتى كه ناظر به جهتگيرى انسان نسبت به مواهب دنيوى است؛ مانند زهد، حرص، حسرت، قناعت و ....
6.صفاتى كه موضع انسان را نسبت به ديگران تعيين مىكنند؛ مانند خيرخواهى،
حسادت، حقد، انصاف و ....
7.صفاتى كه بيانگر آرايش طبيعى و متعادل نفس است و نقش بازدارندگى را ايفا مىكند؛ مانند سكون و وقار، عفت، حيا و ....
نسبت به جايگاه هر يك از اين گروهها در ساختار اخلاق اسلامى مىتوان گفت كه جهتگيرى انسان نسبت به مبدأ و معاد، ناشى از ايمان او است و ساير جهتگيرىهاى نفسانى از جمله موضع او نسبت به خود، ديگران، مواهب طبيعى، آينده و وضعيت مطلوب نفس با توجه به جهتگيرى نفس نسبت به آغاز و انجام عالم شكل مىگيرد.
ساختار صفات نفسانى هدايتگر و عمل كننده
صفت نفسانى هدايتگر
صفت نفسانى عمل كننده
جهتگيرى نفس
نسبت به مبدأ
جهتگيرى نفس
نسبت به معاد
جهتگيرى نفس
نسبت به خويشتن
جهتگيرى نفس
نسبت به آينده
جهتگيرى نفس نسبت
به مواهب دنيوى
جهتگيرى نفس
نسبت به ديگران
جهتگيرى
بازدارنده نفس
الف. جهتگيرى نفس نسبت به خداوند
بخشى از صفات نفسانى كه رابطه مطلوب و جهتگيرى درونى آدمى را با خداوند رقم مىزنند، به شرح زيرند:
1. محبت خداوند
بدون شك جاذبهها و دافعههاى انسان تحت تأثير محبتها و نفرتهاى او شكل مىگيرد.
آدمى در حالى كه محبت و عشق مىورزد، احساس لذت و خوشبختى مىكند و در هنگامى كه در حال كراهت و نفرت است، احساس گرفتگى و درد و رنج دارد. شايد به همين دليل است كه برخى از حكيمان بزرگ و فيلسوفان اخلاق غايت انسان و هدف اخلاق را سعادتمندى، يعنى زندگى لذت بخش و بدون درد و رنج دانستهاند و تحقق اين هدف را فقط در سايه زندگى محبتآميز و بهخصوص مرحله عالى آن يعنى حيات عاشقانه ميسّر مىدانند. مىتوان
سرّ اين همه ارزشمندى براى واژگان «محبت» و «عشق» را در همين حقيقت جُست. امّا آنچه از اصل محبت و عشق مهمتر است، شأن و منزلت محبوب و معشوق است. ميزان سعادتمندى انسان وابسته به درجه محبت او است و سطح محبت و عشق او را در اندازههاى كمال و جمال محبوب بايد جستوجو كرد و دوام و قوام آن را نيز ظهور و غروب جمال محبوب رقم مىزند.
اكنون سؤال اصلى آن است كه سر و جان را در هواى جمال و جلال كدام حقيقت بايد سودا كرد، تا محبت ابدى و عشق متعالى ثمر دهد، و لذت پايدار و خوشبختى ماندگار بهبار آورد؟
خداباوران را زيبنده آن است كه پاسخ اين پرسش را از پروردگار خويش طلب كنند. از نگاه اخلاقاسلامى آن وجودى كه شايسته چنين محبتى است، جز خداوند نيست. محبت او توجيهگر خلقت عالم و تحقّقبخش آمال آدم و اهداف عالم است. از اين رو خداوند مىفرمايد: و الّذين آمنوا أشدّ حبّاً للّه.[1]«ولى كسانى كه ايمان آوردهاند، به خدا محبت بيشترى دارند». و اعلام مىدارد: يحبّهم و يحبّونه.[2]«خدا آنان را دوست مىدارد و آنان [نيز] او را دوست دارند».
از سوى ديگر، محبت پروردگار پاداشى است كه خداوند در قرآن به خواص بندگان خويش بشارت مىدهد؛ همانند مجاهدان كه سر و جان را فداى او مىكنند،[3]و محسنين، توابين، مطهرين، مقسطين، صابرين و متوكلين كه در قرآنكريم محبوب پروردگار قرار گرفتهاند. البته محور سخن ما در اينجا محبت انسان به خداوند است، ولى چون در واقع نوعى ملازمه ميان محبت بندگان نسبت به پروردگار خويش با محبت خداوند به آنان وجود دارد، ناگزير بايد از هردو منظر به موضوع نگريست.
يك. محبت بندگان به خداوند
الف) خدا تنها محبوب حقيقى:در واقع تنها خداوند شايسته محبت حقيقى و عشق ورزيدن است. اشيا و اشخاص ديگر به ميزان تناسبى كه با او دارند، محبوب واقع مىگردند.
اسباب پيدايش محبت:عالمان اخلاق معتقدند كه محبت و مراتب شديد آن يعنى عشق، در نتيجه اسباب و موجبات زير پديد مىآيد:
1. آنچه سبب بقا و كمال آدمى مىشود:بر همين اساس، انسان وجود نفس خود را دوست دارد و به دوام و بقاى آن علاقهمند است و هرآنچه به اين امر كمك كند، مورد محبت او است
[1]- سوره بقره، آيه 165
[2]- سوره مائده، آيه 54
[3]- انّ اللّه يحبّ الذين يقاتلون فى سبيله صفّاً كأَنّهم بنيانٌ مرصوصٌ.( سوره صف، آيه 4)