بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 76

هفت. فلاح و رستگارى اخروى:غايت و نهايت همه آن آثار و بركات و فوايد ايمان، فلاح و رستگارى مؤمنان است و چه پايانى از اين خوش‌تر. خداوند در پرسشى معنادار از مؤمنان، مى‌فرمايد:

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، آيا شما را بر تجارتى راه نمايم كه شما را از عذابى دردناك مى‌رهاند؟ به خدا و فرستاده او بگرويد و در راه خدا با مال و جانتان جهاد كنيد. اين [گذشت و فداكارى‌] اگر بدانيد، براى شما بهتر است.[1]

لقمان حكيم در نصيحتى خيرخواهانه به فرزند خويش مى‌گويد:

اى فرزندم، به‌درستى كه دنيا درياى ژرفى است كه عالمان فراوانى در آن هلاك شده‌اند، پس كشتى نجات خويش را در آن، ايمانِ به خداوند قرار دِه.[2]

8. آفات و موانع ايمان‌

با توجه به آنچه در باب اسباب و موجبات ايمان بيان شد، عوامل تأثيرگذار بر روى ايمان فراوانند كه فقدان هر يك از آنها مى‌تواند آفت و مانع ايمان باشد؛ ولى مراد ما از آفات و موانع ايمان در اين‌جا تنها عواملى است كه با جوهره هدايتگرى ايمان در تعارض‌اند و در منابع متعارف اخلاق اسلامى در گروه صفات مربوط به قوه عاقله جاى گرفته‌اند. شاخص‌ترين اين قبيل آفات به شرح زير است:

يك. جهل:جهل اعم از بسيط و مركب از موانع بزرگ ايمان است. مراد از جهل بسيط آن است كه انسان فاقد علم باشد و بر عالم نبودن خويش نيز اذعان داشته باشد. اين نوع جهالت در ابتدا مذموم و نكوهيده نيست؛ زيرا مقدمه تحصيل علم است و تا آدمى خود را جاهل نبيند به جست‌وجوى علم برنمى‌خيزد. اما ثبات و استمرار بر اين جهالت از زشتى‌هاى اخلاقى و بسيار نكوهيده است.[3]ولى جهل مركب عبارت از آن است كه آدمى عالم نبوده و بهره‌اى از واقعيت در ذهن ندارد؛ ولى معتقد است كه او واقعاً به حقيقت دست يافته است. او در واقع نمى‌داند كه نمى‌داند و به دو امر جاهل است و به همين دليل به آن جهل مركب گفته‌اند. اين‌

[1]- سوره صف، آيه 10 و 11

[2]- شيخ صدوق: فقيه، ج 2، ص 282، ح 2457

[3]- نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 100


صفحه 77

نوع جهالت از شديدترين رذيلت‌هاى اخلاقى است؛ زيرا فرد اصولًا به بيمارى خويش آگاه نيست، بلكه خود را سالم مى‌پندارد. حال آنكه اولين قدم در راه اصلاح، باور به فساد است.[1]به همين دليل عيسى‌7فرمود:

به‌درستى كه من از معالجه كور مادرزاد و بيمارى پيسى عاجز نيستم، ولى از درمان بيمارى فرد احمق عاجز مى‌مانم.[2]

دو. شك و حيرت:شكِ ابتدايى مى‌تواند شروع مباركى براى رسيدن به علم و يقين باشد.

آدمى تا چيزى را مسلّم مى‌پندارد و هيچ زاويه پنهان و مجهولى نمى‌يابد، در پى كنكاش بيشتر برنمى‌آيد. بسا حقايق گرانسنگى كه تنها پس از يك شك و ترديد اوليه به‌دست آمده‌اند.

بنابراين، شكْ گذرگاهى ارزشمند و گاه بى‌بديل به سوى علم و يقين و در نهايت ايمان است و در اين شكل خود نامطلوب و رذيلت اخلاقى نيست. ولى شك و ترديد هيچ‌گاه نمى‌تواند منزلگاه شايسته‌اى باشد. شك به عنوان مقصد و منزل قطعاً يك رذيلت اخلاقى و از آفات بزرگ يقين و ايمان است و مفهوم آن اين است كه نفس آدمى ناتوان از تمييز حق از باطل و در ميان حق و باطل سرگردان است. بر همين اساس است كه امام على7به‌شدت از شك و حيرت نهى مى‌كند و آن را نافى ايمان و موجب كفر مى‌داند: لاترتابوا فتشكّوا، و لاتشكّوا فتكفروا.[3]«ترديد و دودلى به خود راه ندهيد تا به شك افتيد و شك نكنيد تا كافر شويد».

سه. خاطرات نفسانى و وسوسه‌هاى شيطانى:مراد از خاطره آن چيزى است كه بر قلب انسان عارض مى‌شود و اگر انسان را به‌سوى شرّ دعوت كند،وسوسه‌و هرگاه او را به‌سوى خير رهنمون شودالهام‌ناميده مى‌شود. وسوسه‌هاى شيطانى كه از آفت‌هاى ايمان است، انواع و اسباب گوناگونى دارد كه مبارزه با هر يك از آنها نيز شيوه‌هاى خاص خود را طلب مى‌كند و بايد در اخلاق علمى يا تربيت اخلاقى مورد بررسى قرار گيرد.[4]قرآن كريم در باره وسوسه‌هاى شيطانى از زبان خود شيطان مى‌گويد:

من نيز بندگانت را از راه راست گمراه گردانم؛ آنگاه از پيش روى و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان در مى‌آيم.[5]

[1]- همان، ص 116

[2]- مفيد: اختصاص، ص 221

[3]- كلينى: كافى، ج 1، ص 48، ح 6

[4]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 142- 158

[5]- سوره اعراف، آيه 17 و 16


صفحه 78

چهار. وسواس علمى:نوعى افراطگرى در دقت، كنكاش و عقلانيت است كه از آفات ويرانگر ايمان محسوب مى‌گردد. اين امر گاهى تحت عنوان دقت عقلى باعث مى‌گردد كه در اوّلى‌ترين بديهيات نيز خدشه وارد شود و حتى انسان را تا وادى سفسطه و انكار واقعيات نيز سوق دهد. بديهى است كه چنين وسوسه‌هايى هلاك و نابودى را در پى خواهد داشت و با هرگونه ايمان و اطمينان در ستيز است.[1]

پنج. كفر و شرك:اين دو كه در مقابل ايمان و توحيد قرار دارند، از موانع و آفات ايمان‌اند.

در باره ماهيت و ابعاد ديگر كفر و شرك، مباحثى وجود دارد كه برخى در متون كلامى مورد گفت‌وگو قرار مى‌گيرد، و پرداختن به همه آنها از حوصله اين مختصر خارج است.

[1]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 100


صفحه 79

فصل دوم: صفات نفسانى عمل‌كننده «1»

در مبحث گذشته در باره آن دسته از صفات نفسانى كه وظيفه هدايتگرى انسان را بر عهده دارند و در منابع متعارف اخلاق اسلامى تحت عنوان قواى متعلّق به قوه عاقله از آنها ياد مى‌شود، به‌اختصار سخن گفتيم. در اين گفتار و در دو گفتار بعدى در باره گروه دوم از صفات نفسانى كه به عنوان نيروهاى عمل‌كننده و تأثيرگذار در نفس آدمى، ايفاى نقش مى‌كنند، سخن مى‌گوييم. اين قبيل صفات نفسانى در متون معتبر و رايج اخلاق اسلامى به عنوان صفات متعلق به قوه غضبيّه و قوه شهويه مطرح مى‌شوند. پيشاپيش بر اين نكته تأكيد مى‌شود كه صفات نفسانى، در مواردى كه برخواهيم شمرد، منحصر نمى‌شوند.

طبقه‌بندى صفات نفسانى عمل‌كننده:صفات نفسانى عمل‌كننده را نيز مى‌توان در دسته‌هاى مختلف طبقه‌بندى كرد. در يك تقسيم‌بندى با توجه به جهت‌گيرى هر يك از آنها، مى‌توان آنها را در دسته‌هاى زير جاى داد:

1.صفاتى كه ناظر به جهت‌گيرى درونى انسان نسبت به خداوند و مبدأ هستى‌اند؛ مانند توكل، تسليم، رضا و ....

2.صفاتى كه ناظر به جهت‌گيرى درونى انسان نسبت به معاد و انجام زندگى او است؛ مانند خوف، رجا، قنوط، يأس و ....

3.صفات و ملكاتى كه جهت‌گيرى ما را نسبت به خودمان سامان مى‌دهند؛ مانند عُجب و افتخار، عزت نفس، عصبيّت و ....

4.صفاتى كه موضع‌گيرى ما را نسبت به فردا و آينده رقم مى‌زنند؛ مانند آرزوها، تسويف، عجله، همّت و ....

5.صفاتى كه ناظر به جهت‌گيرى انسان نسبت به مواهب دنيوى است؛ مانند زهد، حرص، حسرت، قناعت و ....

6.صفاتى كه موضع انسان را نسبت به ديگران تعيين مى‌كنند؛ مانند خيرخواهى،


صفحه 80

حسادت، حقد، انصاف و ....

7.صفاتى كه بيانگر آرايش طبيعى و متعادل نفس است و نقش بازدارندگى را ايفا مى‌كند؛ مانند سكون و وقار، عفت، حيا و ....

نسبت به جايگاه هر يك از اين گروه‌ها در ساختار اخلاق اسلامى مى‌توان گفت كه جهت‌گيرى انسان نسبت به مبدأ و معاد، ناشى از ايمان او است و ساير جهت‌گيرى‌هاى نفسانى از جمله موضع او نسبت به خود، ديگران، مواهب طبيعى، آينده و وضعيت مطلوب نفس با توجه به جهت‌گيرى نفس نسبت به آغاز و انجام عالم شكل مى‌گيرد.

ساختار صفات نفسانى هدايتگر و عمل كننده‌

صفت نفسانى هدايتگر

صفت نفسانى عمل كننده‌

جهت‌گيرى نفس‌

نسبت به مبدأ

جهت‌گيرى نفس‌

نسبت به معاد

جهت‌گيرى نفس‌

نسبت به خويشتن‌

جهت‌گيرى نفس‌

نسبت به آينده‌

جهت‌گيرى نفس نسبت‌

به مواهب دنيوى‌

جهت‌گيرى نفس‌

نسبت به ديگران‌

جهت‌گيرى‌

بازدارنده نفس‌

الف. جهت‌گيرى نفس نسبت به خداوند

بخشى از صفات نفسانى كه رابطه مطلوب و جهت‌گيرى درونى آدمى را با خداوند رقم مى‌زنند، به شرح زيرند:

1. محبت خداوند

بدون شك جاذبه‌ها و دافعه‌هاى انسان تحت تأثير محبت‌ها و نفرت‌هاى او شكل مى‌گيرد.

آدمى در حالى كه محبت و عشق مى‌ورزد، احساس لذت و خوشبختى مى‌كند و در هنگامى كه در حال كراهت و نفرت است، احساس گرفتگى و درد و رنج دارد. شايد به همين دليل است كه برخى از حكيمان بزرگ و فيلسوفان اخلاق غايت انسان و هدف اخلاق را سعادتمندى، يعنى زندگى لذت بخش و بدون درد و رنج دانسته‌اند و تحقق اين هدف را فقط در سايه زندگى محبت‌آميز و به‌خصوص مرحله عالى آن يعنى حيات عاشقانه ميسّر مى‌دانند. مى‌توان‌


صفحه 81

سرّ اين همه ارزشمندى براى واژگان «محبت» و «عشق» را در همين حقيقت جُست. امّا آنچه از اصل محبت و عشق مهم‌تر است، شأن و منزلت محبوب و معشوق است. ميزان سعادتمندى انسان وابسته به درجه محبت او است و سطح محبت و عشق او را در اندازه‌هاى كمال و جمال محبوب بايد جست‌وجو كرد و دوام و قوام آن را نيز ظهور و غروب جمال محبوب رقم مى‌زند.

اكنون سؤال اصلى آن است كه سر و جان را در هواى جمال و جلال كدام حقيقت بايد سودا كرد، تا محبت ابدى و عشق متعالى ثمر دهد، و لذت پايدار و خوشبختى ماندگار به‌بار آورد؟

خداباوران را زيبنده آن است كه پاسخ اين پرسش را از پروردگار خويش طلب كنند. از نگاه اخلاق‌اسلامى آن وجودى كه شايسته چنين محبتى است، جز خداوند نيست. محبت او توجيه‌گر خلقت عالم و تحقّق‌بخش آمال آدم و اهداف عالم است. از اين رو خداوند مى‌فرمايد: و الّذين آمنوا أشدّ حبّاً للّه.[1]«ولى كسانى كه ايمان آورده‌اند، به خدا محبت بيشترى دارند». و اعلام مى‌دارد: يحبّهم و يحبّونه.[2]«خدا آنان را دوست مى‌دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند».

از سوى ديگر، محبت پروردگار پاداشى است كه خداوند در قرآن به خواص بندگان خويش بشارت مى‌دهد؛ همانند مجاهدان كه سر و جان را فداى او مى‌كنند،[3]و محسنين، توابين، مطهرين، مقسطين، صابرين و متوكلين كه در قرآن‌كريم محبوب پروردگار قرار گرفته‌اند. البته محور سخن ما در اين‌جا محبت انسان به خداوند است، ولى چون در واقع نوعى ملازمه ميان محبت بندگان نسبت به پروردگار خويش با محبت خداوند به آنان وجود دارد، ناگزير بايد از هردو منظر به موضوع نگريست.

يك. محبت بندگان به خداوند

الف) خدا تنها محبوب حقيقى:در واقع تنها خداوند شايسته محبت حقيقى و عشق ورزيدن است. اشيا و اشخاص ديگر به ميزان تناسبى كه با او دارند، محبوب واقع مى‌گردند.

اسباب پيدايش محبت:عالمان اخلاق معتقدند كه محبت و مراتب شديد آن يعنى عشق، در نتيجه اسباب و موجبات زير پديد مى‌آيد:

1. آنچه سبب بقا و كمال آدمى مى‌شود:بر همين اساس، انسان وجود نفس خود را دوست دارد و به دوام و بقاى آن علاقه‌مند است و هرآنچه به اين امر كمك كند، مورد محبت او است‌

[1]- سوره بقره، آيه 165

[2]- سوره مائده، آيه 54

[3]- انّ اللّه يحبّ الذين يقاتلون فى سبيله صفّاً كأَنّهم بنيانٌ مرصوصٌ.( سوره صف، آيه 4)


صفحه 82

و نسبت به مرگ و موجبات آن كراهت و نفرت دارد.[1]

2. لذّت:لذت اعم از مادى و معنوى موجب محبت مى‌گردد. يعنى انسان آنچه را كه موجب لذت گردد، به‌دليل لذت‌آور بودن دوست دارد نه براى ذات آن. لذت مادى؛ مانند محبت انسان به خوردنى‌ها و آشاميدنى‌ها و آنچه موجب ارضاى ساير غرايز او مى‌شود. اين نوع محبت به آسانى به دست مى‌آيد و به‌سرعت نيز از ميان مى‌رود. همچنين اين قبيل محبت‌ها به‌دليل پستى و مادى بودنِ سبب آن و سرعت زوالش، پايين‌ترين درجه محبت است.[2]و لذت معنوى؛ مانند محبت انسان به يك سرباز فداكار؛ به دليل لذتى كه از ديدن جنگاورى‌ها و شجاعت‌هاى او مى‌برد و به يك هنرمند و ورزشكار؛ به دليل لذتى كه از صحنه‌هاى هنرنمايى او مى‌چشد و به امانت و پاكدامنى؛ به‌دليل لذتى كه آدمى از احساس پاكى و امانت مى‌برد و به ياد خداوند و مناجات با او؛ به‌دليل لذت سرشارى كه از اين امر به او دست مى‌دهد. محبت‌آفرينى اين قبيل لذتها بر آنان كه به جرعه‌اى از آن سيراب گشته‌اند، امرى آشكار و بى‌نياز از استدلال است. اين نوع لذايذ، عمرى دراز دارند. اگر چه از اين جهت خود داراى مراتب و درجاتند، ولى جويندگان محبت ماندگار در هواى نيل به آن، لذايذ مادى و محبت‌هاى آنى و فانى را يكسره سودا مى‌كنند.

3. احسان:انسان، بنده و اسير نيكى و احسان است و به طور طبيعى هر كه را به او احسان كند، دوست دارد و از كسى كه به او بدى كند، مى‌رنجد. بنابراين منفعت و نيكى سبب محبت آدمى به عامل آن مى‌شود.[3]

4. حُسن و جمال ظاهرى و باطنى:ادراك زيبايى و جمال موجب محبت مى‌گردد؛ يعنى انسان زيبايى‌ها را اعم از مادى و معنوى دوست دارد و اين محبت به ذات زيبايى تعلّق مى‌گيرد، نه به آثار و لوازم آن و منشأ درونى و فطرى دارد.

5. تناسب و مسانخت باطنى و روحى:گاهى انسان نسبت به ديگرى محبت مى‌ورزد، ولى نه به‌دليل حُسن و جمال او و نه به سبب چشمداشت و طمع در مقام و مال او بلكه به صرف مجانست و تناسب باطنى و معنوى كه با روح و جان او دارد.

6. الفت و اجتماع:اجتماع افراد با يكديگر و زندگى در كنار هم موجب محبت و انس آنان به يكديگر مى‌گردد. انس و الفت ريشه در طبيعت و سرشت آدمى دارد. بر همين اساس است‌

[1]- ر. ك: فيض كاشانى، محسن: المحجّة البيضاء، ج 8، ص 9- 11؛ نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 3، ص 134- 135

[2]- نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 3، ص 136

[3]- همان


صفحه 83

كه گفته مى‌شود واژه «انسان» از ماده «انس» است، نه «نسيان».[1]

7. شباهت در اوصاف ظاهرى:اشتراك در يك يا چند ويژگى ظاهرى باعث پيدايش محبت مى‌شود. علاقه كودكان به يكديگر و پيران به همديگر و افراد هم‌شغل و همكار با يكديگر از همين قبيل است.

8. رابطه عليّت:چون معلول ناشى از علت و متناسب و هم سنخ با آن است، پس محبوبِ علت واقع مى‌گردد؛ زيرا به منزله بعضى از اجزاى علت و پاره‌اى از آن است. معلول نيز علت را از آن‌رو دوست دارد كه در واقع علتْ اصل آن است. بنابراين هر يك از آن دو در محبت نسبت به ديگرى، در حقيقت به خويش عشق مى‌ورزند.[2]

با صرف‌نظر از اين‌كه آيا همه اسباب ايجاد محبت در موارد يادشده خلاصه مى‌شود يا خير، و با چشم‌پوشى از تداخل يا استقلال هر يك از اسباب مذكور، همه اسباب و موجبات محبت‌آفرين به طور حقيقى فقط در خداوند وجود دارد و تصوّر وجود آن در غير او توهّم و تخيّلى بيش نيست. در بيان اين حقيقت مى‌توان گفت: وجود هر كسى فرع وجود خداوند است و هستى مستقلى از وجود خداوند ندارد، و كمال وجودش از خداوند، به وسيله او و به‌سوى او است، و سرچشمه لذت و احسان خداوند است. خالق احسان او است و هر احسانى بيانگر حُسنى از حَسَنات قدرت و فعل او است. بدون ترديد جمال و كمال بالذات فقط در او وجود دارد. شكى نيست كه جمال معنوى براى اهل بصيرت دوست‌داشتنى‌تر و زيباتر است. همچنين روح و جان آدمى با پروردگار خويش رابطه‌اى مخفى و رمز و رازى درونى دارد و شايد آيه‌ قل الرّوح من امر ربّى‌[3]«بگو: روح از [سنخ‌] فرمان پروردگار من است».

اشاره به‌همين رابطه باطنى دارد. وجود رابطه عليّت بين خدا و انسان آشكار و بى‌نياز از توضيح است، ولى دو سبب ديگر يعنى «اجتماع مادى» و «اشتراك در اوصاف ظاهرى»، اولًا در محبت‌آفرينى نقش ضعيفى دارند و ثانياً نسبت دادن آنها به خداوند موجب نقص مى‌شود و در واقع محال است. بنابراين همه اسباب محبت به‌طور حقيقى و در بالاترين درجات در خداوند وجود دارد و چون هيچ شريكى در اوصافش ندارد، هيچ‌گونه شريكى را نيز در محبت برنمى‌تابد.[4]

ب) نشانه‌هاى محبت به خداوند:ارزش‌هاى متعالى و مقدس همواره با آفت مدعيان‌

[1]- ر. ك: راغب اصفهانى: پيشين، ص 94

[2]- همان، ج 3، ص 139

[3]- سوره اسراء، آيه 85

[4]- ر. ك: فيض كاشانى، محسن: پيشين، ج 8، ص 16- 27؛ نراقى، محمدمهدى: پيشين، ص 142- 146