بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 87

3. رضا به قضاى الهى‌: «رضا» در مقابل «سخط» است و آن عبارت است از ترك اعتراض نسبت به آنچه خداوند مقرر داشته است، در ظاهر و باطن و در گفتار و رفتار. رضا از آثار و لوازم محبت پروردگار است؛ زيرا محب هر آنچه را كه از محبوب صادر گردد، زيبا مى‌بيند.

كسى كه به مقام رضا نايل گردد، در نزد او فقر و غنا، راحتى و سختى، تندرستى و بيمارى، مرگ و زندگى و ... يكسان است و تحمّل هيچ‌يك بر او دشوار نيست؛ چرا كه همه را از جانب محبوب مى‌بيند. او همواره در سرور و بهجت و راحتى به سر مى‌برد؛ زيرا به همه چيز به چشم رضايت مى‌نگرد و در واقع همه امور بر وفق مراد او پيش مى‌رود و در نتيجه از هر غم و اندوهى به دور خواهد بود. در قرآن كريم چندين بار به اين مقام اشاره شده است؛ از جمله در معرفى حزب خداوند مى‌فرمايد:

خدا از ايشان خشنود و آنها از او خشنودند. اينان‌اند حزب خدا. آرى، حزب خدا است كه رستگاران‌اند.[1]

امام سجاد7در بيان منزلت و جايگاه رفيع مقام رضا فرمود:

بالاترين درجه زهد، پست‌ترين درجه ورع و بالاترين درجه ورع، پست‌ترين درجه يقين و بالاترين درجه يقين، پست‌ترين درجه رضا است.[2]

بنابراين دوستان خداوند با رضايتمندى از آنچه او رقم مى‌زند، از هرگونه حزن و اندوهى به دورند و در كمال بهجت و سرور زندگى گوارايى دارند. در قرآن كريم آمده است:

آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى‌شوند و همه امور خود را به خداوند تفويض كرده و سراپا تسليم اراده او مى‌باشند.[3]

د) سرانجام محبت پروردگار:پايان محبت الهى مانند هر محبت ديگرى جز ملاقات و وصال محبوب نمى‌تواند باشد. تحقق اين رؤيت و ملاقات متوقف بر معرفت خداوند است كه خود محتاج صفاى باطن و پيراستن دل از علاقه‌هاى دنيوى است و حصول آن در دنيا براى‌

[1]- سوره مجادله، آيه 22. هم‌چنين ر. ك: سوره بيّنه، آيه 8

[2]- كلينى: كافى، ج 2، ص 128، ح 4

[3]- سوره يونس، آيه 62


صفحه 88

سالكان طريق محبت الهى پيدا مى‌شود.

فهم حقيقت اين ملاقات همواره براى اذهان انسان‌ها دشوار بوده است. بر همين اساس بسيارى ره انكار پيموده‌اند.

امام على7هنگامى كه پرسشگرى از خوارج از او پرسيد: «آيا پروردگارت را به هنگام پرستش او ديده‌اى؟» در پاسخ با صراحت فرمود: «واى بر تو! من كسى نيستم كه پروردگارى را كه نديده‌ام بپرستم». آنگاه كه پرسشگر از حقيقت و ماهيت اين ملاقات جويا شد و پرسيد:

چگونه او را ديده‌اى؟ پاسخ داد: «واى بر تو! ديدگان هنگام نظر افكندن او را درك نكنند؛ ولى دل‌ها با حقايق ايمان او را ديده‌اند».[1]

ملاقات و مشاهده جمال الهى لذتى را در پى دارد كه به شرح و وصف نمى‌آيد. آنان كه مراتب ضعيفى از آن را چشيده‌اند، هرگز آن را با ساير لذت‌هاى متصوّر، سودا نمى‌كنند. از اين‌رو انبيا و اولياى الهى در مناجات‌هاى خود با محبوب خويش، همواره اشتياق خود را نسبت به آن آشكارا فرياد زده‌اند و عارفان و سالكان در اشعار و چكامه‌هايى كه از خود به‌يادگار گذاشته‌اند، مناظر زيبا و دل‌انگيزى از آتش عشق خويش را به ملاقات و شهود جمال مُراد محبوب به نمايش گذارده و صحنه‌هاى حزن‌انگيزى از درد و رنج فراق و هجران دوست را به تصوير كشيده‌اند. نزد آنان ملاقات پروردگار، اوج قلّه عرفان و پايان سير سالكان است. رساله‌هايى نيز در بيان ابزار وصول به اين مقصد، منازل و مراحلى كه در سر راه رهروان اين راه وجود دارد، خطراتى كه آنان را تهديد مى‌كند، زاد و توشه‌اى كه آنها را در اين راه به كار مى‌آيد، نگاشته‌اند.[2]

دو. محبت خداوند به بندگان‌

قرآن و روايات اهل‌بيت در بردارنده آيات و رواياتى است كه حكايت از محبت و دوستى خاص پروردگار نسبت به برخى از بندگان دارد. اين محبت، آثار ويژه‌اى را در بر دارد كه فقط شامل افرادى خاص مى‌گردد. البته رحمت و محبت عمومى خداوند در قالب انواع مواهب دنيوى و احكام شرعى شامل همگان مى‌شود. چنان‌كه قبلًا نيز اشاره شد، خداوند در قرآن دوستى خويش را به‌صراحت نسبت به مجاهدان، نيكوكاران، بسيار توبه‌كنندگان، پرهيزگاران، عدالت‌پيشگان، صابران، پاكان و مطهران و توكّل و اعتمادكنندگان به‌پروردگار،

[1]- كلينى: كافى، ج 1، باب ابطال الرّوية، ح 6. همچنين ر. ك: دعاى عرفه امام حسين7

[2]- از جمله ر. ك: ملكى تبريزى، ميرزا جواد: رساله لقاء اللّه


صفحه 89

اعلام مى‌دارد.[1]در ميان سخنان خداوند به داود پيامبر7آمده است:

اى داود، به بندگان زمينى من بگو: من دوست كسى هستم كه دوستم بدارد و هم‌نشين كسى هستم كه با من هم‌نشينى كند و همدم كسى هستم كه با ياد و نام من انس گيرد و همراه كسى هستم كه با من همراه شود، كسى را بر مى‌گزينم كه مرا برگزيند و فرمانبردار كسى هستم كه فرمانبردار من باشد. هر كس مرا قلباً دوست بدارد و من بدان يقين حاصل كنم او را با خودم بپذيرم [و چنان دوستش بدارم‌] كه هيچ‌يك از بندگانم بر او پيشى نگيرد.

هر كس به راستى مرا بجويد، بيابد و هر كس جز مرا بجويد، مرا نيابد. پس اى زمينيان! رها كنيد آن فريب‌ها و اباطيل دنيا را به كرامت و مصاحبت و هم‌نشينى و همدمى با من بشتابيد و به من خوگيريد تا به شما خو گيرم و به دوست داشتن شما بشتابم.[2]

بنابراين دوستى و محبت ميان خدا و بندگانش يك محبت دوسويه است. تنها انسان نيست كه از مناجات با پروردگارش لذت مى‌برد و در حسرت ديدار او مى‌سوزد، بلكه خداوند نيز نداى محبت‌آميز بندگانش را دوست دارد و به گفت‌وگو و مجالست خالصانه با آنان عشق مى‌ورزد.

2. توكّل‌

يكى ديگر از مفاهيم عام در اخلاق اسلامى كه ناظر به صفتى نفسانى و بيانگر رابطه‌اى خاص ميان انسان و خداوند است، مفهوم «توكّل» مى‌باشد. در اين مختصر اين مفهوم را از جهت منزلت و جايگاه آن، ماهيت و درجاتش و نسبت آن با سعى و كوشش مورد مطالعه قرار دهيم.

يك. ماهيت توكّل:ماهيت و حقيقت توكل چگونه تعريف مى‌شود؟ عالمان اخلاق در باب ماهيت آن گفته‌اند: توكل يعنى اعتماد و اطمينان قلبى انسان به خداوند در همه امور خويش و بيزارى از هر قدرتى غير از او. البته تحقق اين حالت در انسان متوقّف است بر ايمان و يقين و قوّت قلب نسبت به اين‌كه هيچ قوّت و قدرتى جدا از خداوند در كار عالم و آدم اثرگذار نمى‌باشد و همه علل و اسباب مقهور قدرت الهى‌اند و تحت اراده او عمل مى‌كنند، كه خود در واقع مرتبه‌اى از مراتب توحيد است. بنابراين ريشه و اساس «توكّل»، توحيد است و جز با حصول توحيد، شكل نمى‌گيرد.[3]از اين رو است كه خداوند اذن انتساب امور به اسباب و علل‌

[1]- به‌ترتيب ر. ك: صف، 4؛ بقره، آيه 195 و 222؛ آل‌عمران، آيه 76، 146 و 159؛ مائده، 42 و توبه، 108

[2]- سيّد ابن طاووس: مسكّن‌الفوائد، ص 27

[3]- بر همين اساس برخى از عالمان اخلاق، توحيد و توكّل را در كنار هم مطرح كرده‌اند.( ر. ك: فيض كاشانى، محسن: پيشين، ج 7، ص 377)


صفحه 90

آنها و منتسب كردن كارهابه فاعلشان را داده و به نوعى علل و فاعل‌ها را مسلّط بر حوادث و كارها كرده است؛ هرچند اين سلطه اصيل نبوده و اسباب و علل طبيعى و فاعل‌هاى انسانى، استقلالى در تأثيرگذارى ندارند و فقط خداوند است كه سبب مستقل و برتر از همه اسباب است. بنابراين انسان رشيد هنگامى كه اراده انجام كارى را نمود و ابزار و اسباب عادّى آن را نيز فراهم كرد، مى‌داند كه تنها سبب مستقل در تدبير امور خداوند است و هيچ‌گونه اصالت و استقلالى براى خود و اسباب و عللى كه به كار مى‌گيرد، قائل نيست؛ پس بر خداوند توكل مى‌كند. بنابراين، توكل به معناى نفى انتساب امور به انسان يا اسباب و علل طبيعى و ارجاع اصالت و استقلال به خداوند است.[1]

دو. درجات توكّل:برخى از عالمان اخلاق براى توكل به خداوند درجات سه‌گانه‌اى قائل شده‌اند كه گزارش مختصر آنها به قرار زير است:

اولين درجه توكّل به خداوند آن است كه اعتماد و اطمينان انسان به او، همانند اعتمادش به وكيلى باشد كه براى انجام كارهايش برمى‌گزيند. در واقع اين پايين‌ترين درجه توكل است و به‌آسانى قابل دستيابى است و مدت زيادى هم مستمر مى‌ماند و با اختيار و تدبير انسان هم منافاتى ندارد.

در درجه دوم توكّل، انسان از اصل توكّل غافل و در وكيل خود يعنى خداوند فانى است؛ برخلاف نوع اول كه توجه فرد بيشتر به رابطه قراردادى وكالت است. اين درجه از توكل كمتر تحقق پيدا مى‌كند و زودتر از بين مى‌رود و حداكثر يكى دو روز بيشتر دوام ندارد، و تنها براى افراد خاصى حاصل مى‌گردد. شخص در اين حالت عمده تلاش خود را صرف گريه، درخواست و دعا به درگاه خداوند مى‌نمايد.

عالى‌ترين درجه توكّل آن است كه انسان همه حركات و سكنات خويش را به‌دست خداوند بيند. تفاوت اين نوع از توكل با نوع دوم در اين است كه در اين‌جا شخص حتى التماس و درخواست و تضرّع و دعا را هم رها مى‌كند و باور دارد كه خداوند امور را به حكمت خويش تدبير مى‌كند، اگرچه او هم التماس و درخواست نكند. نمونه واقعى اين نوع توكل، اتكال حضرت ابراهيم7است؛ زيرا هنگامى كه نمروديان او را در منجنيق نهاده تا در آتش اندازند، فرشته الهى به او يادآورى مى‌كند كه از خداوند درخواست يارى و نجات نمايد، ولى او در پاسخ مى‌گويد: «اطلاع خداوند از حال من، مرا بى‌نياز از درخواست [نجات‌] از او مى‌كند».[2]

[1]- ر. ك: علامه طباطبايى: الميزان، ج 11، ص 216 و 217

[2]- ر. ك: تقسير قمى، ج 2، ص 73


صفحه 91

البته اين نوع بسيار نادرالوقوع است و جز براى صديقين حاصل نمى‌شود و در صورت وقوع هم به‌زودى از بين مى‌رود و چند لحظه بيشتر دوام نمى‌يابد.[1]

از منظرى ديگر مردم در توكل به خداوند درجات يكسانى ندارند و هر يك به ميزان توكل خويش بايد در توسّل به اسباب و علل در رسيدن به مقاصد خويش عمل كنند. خداوند با كسانى كه به‌كلى اعتماد خويش را از اسباب و علل طبيعى قطع كرده‌اند، به تناسب اين اعتماد با آنان رفتار خواهد نمود. چنان‌كه امام صادق7فرمود: «خداوند ابا دارد از اين‌كه روزىِ مؤمنان را جز از راهى كه گمان ندارند، فراهم نمايد.»[2]اين رفتار خداوند به مؤمنانى اختصاص دارد كه درجات عالى توكل را دارند؛ ولى كسانى كه به اين درجه از توكل راه نيافته‌اند و اعتماد آنان به اسباب و علل در كنار اعتماد به خداوند باقى است، خداوند نيز از مجارى اسباب و علل نيازهاى آنان را رفع خواهد نمود.[3]

سه. ارزش توكّل:قرآن كريم ده‌ها بار به صراحت و كنايت انسان‌ها و به‌ويژه مؤمنان را به توكل برخداوند فرا خوانده است و در برابر اين اعتماد و اطمينان بندگان، وعده خداوند مبنى بر كفايت امور آنان را اعلام مى‌دارد. از جمله در قرآن آمده است: «و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل كنند.»[4]«خداوند توكّل كنندگان را دوست مى‌دارد.»[5]

همچنين براى اطمينان‌بخشى نسبت به سرانجام توكّل و اعتماد به پروردگار مى‌فرمايد:

«و هر كس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است.»[6]

احاديث نبوى6و سخنان اهل‌بيت:سرشار از عباراتى است كه منزلت توكل و فضيلت آن را بيان مى‌كنند. از باب نمونه سخن امام صادق7را نقل مى‌كنيم كه فرموده است:

به‌درستى كه بى‌نيازى و عزت در حال گردش‌اند و هنگامى كه به جايگاه توكّل گذر كنند، آن‌جا را وطن خود مى‌گزينند.[7]

[1]- ر. ك: فيض كاشانى: پيشين، ج 7، ص 408- 409؛ نراقى: پيشين، ج 3، ص 223- 225

[2]- كلينى: كافى، ج 5، ص 83، ح 1؛ ابن شعبه حرانى: پيشين، ص 60؛ شيخ‌طوسى: امالى، ص 300، ح 593

[3]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 3، ص 229- 230

[4]- آل عمران، آيه 122 و 160، مائده، آيه 12 و 26، توبه، 52، ابراهيم، 11، مجادله، 10 و تغابن، 13

[5]- سوره آل عمران، آيه 159

[6]- سوره طلاق، آيه 3

[7]- كلينى: كافى، ج 2، ص 65، ح 3


صفحه 92

چهار. تلاش و توكل:اگرچه با دقت در ماهيت توكّل روشن مى‌گردد كه توكّل منافاتى با سعى و تلاش و استفاده از ابزار و اسباب ندارد، گاهى شبهه‌اى پديد مى‌آيد كه اشاره به آن مفيد است. انسان نسبت به امورى كه اسباب و علل آن خارج از اراده او است، چاره‌اى جز توكّل ندارد؛ ولى نسبت به حوادثى كه ايجاد اسباب و علل آن در توان او است، در عين حال كه به موجب توكّل براى ابزار و اسباب، تأثير مستقل قائل نيست، ولى وظيفه دارد كه براى فراهم آوردن آنها بكوشد و آنچه را به سببيّت آن يقين يا گمان دارد، به‌كار گيرد و در اين جهت از تعقّل و انديشه خويش بهره برد. زيرا سنّت خداوند بر اين قرار گرفته است كه امور عالم با اسباب و علل خاص خود پيش رود. بر همين اساس فرموده است كه هنگام جنگ با شيوه‌اى خاص و با اسلحه نماز بخوانيد،[1]و توان و قدرت دفاعى براى خود آماده كنيد.[2]به موسى7دستور داد كه بندگان مرا شبانه و به دور از چشم فرعونيان از شهر بيرون ببر.[3]پيامبراكرم6هنگامى كه مردى اعرابى را ديد كه به بهانه توكّل بر خداوند، شترش را در بيابان رها نموده، فرمود:

اعقلها و توكّل؛[4]

«شتر را ببند و توكّل بر خداوند نما».

3. شكر

اين مفهوم نيز از چند جهت قابل بررسى است:

يك. ماهيت و مراتب شكر:در شرح ماهيت «شكر» عبارات متعددى به‌كار گرفته شده است. «تصور نعمت و اظهار آن»،[5]«شناخت نعمت منعم و شادمانى و سرور نسبت به آن، عمل به مقتضاى اين سرور با عزم بر امور خير، سپاسگزارى از منعم و استعمال نعمت در راه بندگى خداوند»[6]و «اظهار نعمت»،[7]تعاريفى است كه براى «شكر» بيان شده است. در جمع بين اين تعاريف مى‌توان گفت كه در واقع حقيقت شكر همان «اظهار نعمت» است.

اظهار نعمت از سويى مستلزم ادراك و تصور آن است و از جانب ديگر اين اظهار داراى مراتب و چهره‌هاى مختلف است؛ زيرا اظهار نعمت عبارت است از استعمال آن در راهى كه منعم اراده كرده است و همچنين يادآورى و مدح و ثناى او براى نعمتش. بنابراين شكر داراى‌

[1]- سوره نساء، آيه 101

[2]- سوره انفال، آيه 61

[3]- سوره دخان، آيه 23

[4]- طوسى: امالى، ص 193، ح 329

[5]- راغب اصفهانى: پيشين، ص 272

[6]- نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 3، ص 233. همچنين ر. ك: فيض‌كاشانى، محسن: پيشين، ج 7، ص 144- 146

[7]- علامه طباطبايى: الميزان، ج 4، ص 38 و ج 16، ص 215


صفحه 93

مراتب سه گانه قلبى (يادآورى)، زبانى (مدح و ثنا) و عملى است. مراد از شكر خداوند آن است كه انسان اولًا، همواره در دل متوجه و يادآور نعمت‌هاى او باشد. ثانياً، به هنگام استفاده از نعمت‌هاى بيكران الهى زبان به حمد و سپاس الهى بگشايد. ثالثاً، نعمت‌ها و بركات خداوندى را در راهى كه خداوند اراده كرده است، به‌كار گيرد.[1]در مقابل «شُكر»، «كُفر» قرار دارد كه به‌معناى مخفى‌كردن و پوشاندن نعمت‌هاى الهى است. البته آشكار است كه نسبت به نعمت‌هاى بى‌شمار خداوندى حتى بندگان شاكر الهى هم از عهده سپاسگزارى او برنمى‌آيند؛ درعين‌حال، ادب بندگى اقتضا مى‌كند كه نهايت تلاش خويش را در اين راه بنمايد. قرآن در باب گستره نعمت‌هاى الهى و ميزان سپاسگزارى نوع بشر مى‌فرمايد:

و از هرچه از او خواستيد به شما عطا كرد، و اگر نعمت خدا را شماره كنيد، نمى‌توانيد آن را به‌شمار درآوريد. قطعاً انسان ستم‌پيشه ناسپاس است.[2]

دو. ارزش شكر:در آيات و روايات، در شرح مقام شكر و سپاسگزارى آمده است:

سپاسگزارى از صفات خداوند است: «و خداوند سپاس‌پذير بردبار است.»[3]سپاسگزارى آغاز و انجام سخن جنت‌نشينان است: «سپاس خدايى را كه وعده‌اش را بر ما راست گردانيد.»[4]«و پايان نيايش آنان اين است كه: الحمدلله ربّ العالمين.»[5]خداوند حمد و سپاس را در كنار ايمان، مانع عذاب برشمرده است: «اگر سپاس بداريد و ايمان آوريد، خدا مى‌خواهد با عذاب شما چه كند؟».[6]

در فضيلت سپاسگزارى همين بس كه خداوند صريحاً بندگان را به آن فرمان مى‌دهد: «و شكرانه‌ام را به‌جاى آوريد و با من ناسپاسى نكنيد.»[7]به فرموده امام سجاد7سپاسگزارى از خداوند، آدمى را در دايره محبت خاص الهى قرار مى‌دهد: «حقيقتاً خداوند، هر قلب محزون و هر بنده سپاسگزار و قدردان را دوست مى‌دارد.».[8]بنابراين حق‌شناسى و سپاسگزارى نسبت به‌

[1]- مراتب شكر را مى‌توان از لابه‌لاى احاديث معتبر نيز استنباط نمود؛ از جمله ر. ك: كافى، ج 2، ص 96، ح 15 وص 95، ح 9 و 11

[2]- سوره ابراهيم، آيه 34. همچنين ر. ك: سوره اعراف، آيه 10 و 17، سوره يونس، آيه 60 و سوره غافر، آيه 61

[3]- سوره تغابن، آيه 17. همچنين ر. ك: سوره نساء، آيه 147

[4]- سوره زمر، آيه 74

[5]- سوره يونس، آيه 10

[6]- سوره نساء، آيه 147

[7]- سوره بقره، آيه 152. همچنين ر. ك: سوره اعراف، آيه 144 و سوره زمر، آيه 66

[8]- كافى، ج 2، ص 99، ح 30


صفحه 94

خداوند از عناصر اساسى تنظيم كننده رابطه انسان با خداوند است كه ريشه اصلى آن در ادراك نعمت‌ها و بركات الهى و اعتراف قلبى نسبت به آنها نهفته است.

شايان ذكر است كه «شكر» در مفهوم كلى خود شامل سپاسگزارى از مردم در مقابل خدمات آنان نيز مى‌شود. در باره اين‌گونه شكر، در مبحث اخلاقِ معاشرت سخن گفته مى‌شود.

سه. نتيجه دنيوى شكر الهى:مهم‌ترين اثر دنيوى كه در متون دينى براى سپاسگزارى بيان شده است، فزونى يافتن نعمت‌هاى پروردگار است. در قرآن كريم آمده است:

و آنگاه كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر سپاسگزارى كنيد، [نعمت‌] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.[1]

اين حقيقت در روايات فراوانى نيز مورد تأكيد قرار گرفته است؛ از جمله امام على7فرمود: «خدا درِ سپاس گفتن را بر بنده‌اى نمى‌گشايد، در حالى كه درِ نعمت را به روى او ببندد.»[2]

همواره اين سؤال مطرح بوده است كه آيا سپاسگزارى از خداوند براى انسان مقدور است؟ زيرا توفيق و قدرت بر سپاسگزارى نيز خود نعمتى از خداوند است و مستلزم شكرى ديگر. اگر انجام اين وظيفه از عهده انسان خارج است، چگونه انسان را به انجام آن امر مى‌كند؟ در پاسخ اين پرسش امام صادق7مى‌فرمايد:

از جمله مواردى كه خداوند به حضرت موسى7وحى كرد اين بود كه «اى موسى! از من سپاسگزارى كن آنچنان كه سزاوار من است.» موسى7در جواب پرسيد: پروردگارا، چگونه حق سپاس تو را ادا كنم در حالى كه هرگونه سپاسگزارى من خود نعمتى ديگر است؟

خداوند در پاسخ فرمود: «اكنون [كه دانستى سپاس تو نيز نعمتى از جانب من است،] حق شكر مرا به‌جاى آوردى».[3]

يعنى حق شكر الهى به آن است كه آدمى نهايت تلاش خويش را در اين راه به‌كار بندد و در عين حال باور داشته باشد كه از عهده سپاس شايسته الهى برنخواهد آمد.

ب. جهت‌گيرى نفس نسبت به عاقبت خويش‌

[1]- سوره ابراهيم، آيه 7

[2]- نهج‌البلاغه، حكمت 435. همچنين ر. ك: كافى، ج 2، ص 94، ح 2 و ص 95، ح 9؛ امالى، ص 590

[3]- ر. ك: كافى، ج 2، ص 98، ح 27