آنها و منتسب كردن كارهابه فاعلشان را داده و به نوعى علل و فاعلها را مسلّط بر حوادث و كارها كرده است؛ هرچند اين سلطه اصيل نبوده و اسباب و علل طبيعى و فاعلهاى انسانى، استقلالى در تأثيرگذارى ندارند و فقط خداوند است كه سبب مستقل و برتر از همه اسباب است. بنابراين انسان رشيد هنگامى كه اراده انجام كارى را نمود و ابزار و اسباب عادّى آن را نيز فراهم كرد، مىداند كه تنها سبب مستقل در تدبير امور خداوند است و هيچگونه اصالت و استقلالى براى خود و اسباب و عللى كه به كار مىگيرد، قائل نيست؛ پس بر خداوند توكل مىكند. بنابراين، توكل به معناى نفى انتساب امور به انسان يا اسباب و علل طبيعى و ارجاع اصالت و استقلال به خداوند است.[1]
دو. درجات توكّل:برخى از عالمان اخلاق براى توكل به خداوند درجات سهگانهاى قائل شدهاند كه گزارش مختصر آنها به قرار زير است:
اولين درجه توكّل به خداوند آن است كه اعتماد و اطمينان انسان به او، همانند اعتمادش به وكيلى باشد كه براى انجام كارهايش برمىگزيند. در واقع اين پايينترين درجه توكل است و بهآسانى قابل دستيابى است و مدت زيادى هم مستمر مىماند و با اختيار و تدبير انسان هم منافاتى ندارد.
در درجه دوم توكّل، انسان از اصل توكّل غافل و در وكيل خود يعنى خداوند فانى است؛ برخلاف نوع اول كه توجه فرد بيشتر به رابطه قراردادى وكالت است. اين درجه از توكل كمتر تحقق پيدا مىكند و زودتر از بين مىرود و حداكثر يكى دو روز بيشتر دوام ندارد، و تنها براى افراد خاصى حاصل مىگردد. شخص در اين حالت عمده تلاش خود را صرف گريه، درخواست و دعا به درگاه خداوند مىنمايد.
عالىترين درجه توكّل آن است كه انسان همه حركات و سكنات خويش را بهدست خداوند بيند. تفاوت اين نوع از توكل با نوع دوم در اين است كه در اينجا شخص حتى التماس و درخواست و تضرّع و دعا را هم رها مىكند و باور دارد كه خداوند امور را به حكمت خويش تدبير مىكند، اگرچه او هم التماس و درخواست نكند. نمونه واقعى اين نوع توكل، اتكال حضرت ابراهيم7است؛ زيرا هنگامى كه نمروديان او را در منجنيق نهاده تا در آتش اندازند، فرشته الهى به او يادآورى مىكند كه از خداوند درخواست يارى و نجات نمايد، ولى او در پاسخ مىگويد: «اطلاع خداوند از حال من، مرا بىنياز از درخواست [نجات] از او مىكند».[2]
[1]- ر. ك: علامه طباطبايى: الميزان، ج 11، ص 216 و 217
[2]- ر. ك: تقسير قمى، ج 2، ص 73
البته اين نوع بسيار نادرالوقوع است و جز براى صديقين حاصل نمىشود و در صورت وقوع هم بهزودى از بين مىرود و چند لحظه بيشتر دوام نمىيابد.[1]
از منظرى ديگر مردم در توكل به خداوند درجات يكسانى ندارند و هر يك به ميزان توكل خويش بايد در توسّل به اسباب و علل در رسيدن به مقاصد خويش عمل كنند. خداوند با كسانى كه بهكلى اعتماد خويش را از اسباب و علل طبيعى قطع كردهاند، به تناسب اين اعتماد با آنان رفتار خواهد نمود. چنانكه امام صادق7فرمود: «خداوند ابا دارد از اينكه روزىِ مؤمنان را جز از راهى كه گمان ندارند، فراهم نمايد.»[2]اين رفتار خداوند به مؤمنانى اختصاص دارد كه درجات عالى توكل را دارند؛ ولى كسانى كه به اين درجه از توكل راه نيافتهاند و اعتماد آنان به اسباب و علل در كنار اعتماد به خداوند باقى است، خداوند نيز از مجارى اسباب و علل نيازهاى آنان را رفع خواهد نمود.[3]
سه. ارزش توكّل:قرآن كريم دهها بار به صراحت و كنايت انسانها و بهويژه مؤمنان را به توكل برخداوند فرا خوانده است و در برابر اين اعتماد و اطمينان بندگان، وعده خداوند مبنى بر كفايت امور آنان را اعلام مىدارد. از جمله در قرآن آمده است: «و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل كنند.»[4]«خداوند توكّل كنندگان را دوست مىدارد.»[5]
همچنين براى اطمينانبخشى نسبت به سرانجام توكّل و اعتماد به پروردگار مىفرمايد:
«و هر كس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است.»[6]
احاديث نبوى6و سخنان اهلبيت:سرشار از عباراتى است كه منزلت توكل و فضيلت آن را بيان مىكنند. از باب نمونه سخن امام صادق7را نقل مىكنيم كه فرموده است:
بهدرستى كه بىنيازى و عزت در حال گردشاند و هنگامى كه به جايگاه توكّل گذر كنند، آنجا را وطن خود مىگزينند.[7]
[1]- ر. ك: فيض كاشانى: پيشين، ج 7، ص 408- 409؛ نراقى: پيشين، ج 3، ص 223- 225
[2]- كلينى: كافى، ج 5، ص 83، ح 1؛ ابن شعبه حرانى: پيشين، ص 60؛ شيخطوسى: امالى، ص 300، ح 593
[3]- ر. ك: نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 3، ص 229- 230
[4]- آل عمران، آيه 122 و 160، مائده، آيه 12 و 26، توبه، 52، ابراهيم، 11، مجادله، 10 و تغابن، 13
[5]- سوره آل عمران، آيه 159
[6]- سوره طلاق، آيه 3
[7]- كلينى: كافى، ج 2، ص 65، ح 3
چهار. تلاش و توكل:اگرچه با دقت در ماهيت توكّل روشن مىگردد كه توكّل منافاتى با سعى و تلاش و استفاده از ابزار و اسباب ندارد، گاهى شبههاى پديد مىآيد كه اشاره به آن مفيد است. انسان نسبت به امورى كه اسباب و علل آن خارج از اراده او است، چارهاى جز توكّل ندارد؛ ولى نسبت به حوادثى كه ايجاد اسباب و علل آن در توان او است، در عين حال كه به موجب توكّل براى ابزار و اسباب، تأثير مستقل قائل نيست، ولى وظيفه دارد كه براى فراهم آوردن آنها بكوشد و آنچه را به سببيّت آن يقين يا گمان دارد، بهكار گيرد و در اين جهت از تعقّل و انديشه خويش بهره برد. زيرا سنّت خداوند بر اين قرار گرفته است كه امور عالم با اسباب و علل خاص خود پيش رود. بر همين اساس فرموده است كه هنگام جنگ با شيوهاى خاص و با اسلحه نماز بخوانيد،[1]و توان و قدرت دفاعى براى خود آماده كنيد.[2]به موسى7دستور داد كه بندگان مرا شبانه و به دور از چشم فرعونيان از شهر بيرون ببر.[3]پيامبراكرم6هنگامى كه مردى اعرابى را ديد كه به بهانه توكّل بر خداوند، شترش را در بيابان رها نموده، فرمود:
اعقلها و توكّل؛[4]
«شتر را ببند و توكّل بر خداوند نما».
3. شكر
اين مفهوم نيز از چند جهت قابل بررسى است:
يك. ماهيت و مراتب شكر:در شرح ماهيت «شكر» عبارات متعددى بهكار گرفته شده است. «تصور نعمت و اظهار آن»،[5]«شناخت نعمت منعم و شادمانى و سرور نسبت به آن، عمل به مقتضاى اين سرور با عزم بر امور خير، سپاسگزارى از منعم و استعمال نعمت در راه بندگى خداوند»[6]و «اظهار نعمت»،[7]تعاريفى است كه براى «شكر» بيان شده است. در جمع بين اين تعاريف مىتوان گفت كه در واقع حقيقت شكر همان «اظهار نعمت» است.
اظهار نعمت از سويى مستلزم ادراك و تصور آن است و از جانب ديگر اين اظهار داراى مراتب و چهرههاى مختلف است؛ زيرا اظهار نعمت عبارت است از استعمال آن در راهى كه منعم اراده كرده است و همچنين يادآورى و مدح و ثناى او براى نعمتش. بنابراين شكر داراى
[1]- سوره نساء، آيه 101
[2]- سوره انفال، آيه 61
[3]- سوره دخان، آيه 23
[4]- طوسى: امالى، ص 193، ح 329
[5]- راغب اصفهانى: پيشين، ص 272
[6]- نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 3، ص 233. همچنين ر. ك: فيضكاشانى، محسن: پيشين، ج 7، ص 144- 146
[7]- علامه طباطبايى: الميزان، ج 4، ص 38 و ج 16، ص 215
مراتب سه گانه قلبى (يادآورى)، زبانى (مدح و ثنا) و عملى است. مراد از شكر خداوند آن است كه انسان اولًا، همواره در دل متوجه و يادآور نعمتهاى او باشد. ثانياً، به هنگام استفاده از نعمتهاى بيكران الهى زبان به حمد و سپاس الهى بگشايد. ثالثاً، نعمتها و بركات خداوندى را در راهى كه خداوند اراده كرده است، بهكار گيرد.[1]در مقابل «شُكر»، «كُفر» قرار دارد كه بهمعناى مخفىكردن و پوشاندن نعمتهاى الهى است. البته آشكار است كه نسبت به نعمتهاى بىشمار خداوندى حتى بندگان شاكر الهى هم از عهده سپاسگزارى او برنمىآيند؛ درعينحال، ادب بندگى اقتضا مىكند كه نهايت تلاش خويش را در اين راه بنمايد. قرآن در باب گستره نعمتهاى الهى و ميزان سپاسگزارى نوع بشر مىفرمايد:
و از هرچه از او خواستيد به شما عطا كرد، و اگر نعمت خدا را شماره كنيد، نمىتوانيد آن را بهشمار درآوريد. قطعاً انسان ستمپيشه ناسپاس است.[2]
دو. ارزش شكر:در آيات و روايات، در شرح مقام شكر و سپاسگزارى آمده است:
سپاسگزارى از صفات خداوند است: «و خداوند سپاسپذير بردبار است.»[3]سپاسگزارى آغاز و انجام سخن جنتنشينان است: «سپاس خدايى را كه وعدهاش را بر ما راست گردانيد.»[4]«و پايان نيايش آنان اين است كه: الحمدلله ربّ العالمين.»[5]خداوند حمد و سپاس را در كنار ايمان، مانع عذاب برشمرده است: «اگر سپاس بداريد و ايمان آوريد، خدا مىخواهد با عذاب شما چه كند؟».[6]
در فضيلت سپاسگزارى همين بس كه خداوند صريحاً بندگان را به آن فرمان مىدهد: «و شكرانهام را بهجاى آوريد و با من ناسپاسى نكنيد.»[7]به فرموده امام سجاد7سپاسگزارى از خداوند، آدمى را در دايره محبت خاص الهى قرار مىدهد: «حقيقتاً خداوند، هر قلب محزون و هر بنده سپاسگزار و قدردان را دوست مىدارد.».[8]بنابراين حقشناسى و سپاسگزارى نسبت به
[1]- مراتب شكر را مىتوان از لابهلاى احاديث معتبر نيز استنباط نمود؛ از جمله ر. ك: كافى، ج 2، ص 96، ح 15 وص 95، ح 9 و 11
[2]- سوره ابراهيم، آيه 34. همچنين ر. ك: سوره اعراف، آيه 10 و 17، سوره يونس، آيه 60 و سوره غافر، آيه 61
[3]- سوره تغابن، آيه 17. همچنين ر. ك: سوره نساء، آيه 147
[4]- سوره زمر، آيه 74
[5]- سوره يونس، آيه 10
[6]- سوره نساء، آيه 147
[7]- سوره بقره، آيه 152. همچنين ر. ك: سوره اعراف، آيه 144 و سوره زمر، آيه 66
[8]- كافى، ج 2، ص 99، ح 30
خداوند از عناصر اساسى تنظيم كننده رابطه انسان با خداوند است كه ريشه اصلى آن در ادراك نعمتها و بركات الهى و اعتراف قلبى نسبت به آنها نهفته است.
شايان ذكر است كه «شكر» در مفهوم كلى خود شامل سپاسگزارى از مردم در مقابل خدمات آنان نيز مىشود. در باره اينگونه شكر، در مبحث اخلاقِ معاشرت سخن گفته مىشود.
سه. نتيجه دنيوى شكر الهى:مهمترين اثر دنيوى كه در متون دينى براى سپاسگزارى بيان شده است، فزونى يافتن نعمتهاى پروردگار است. در قرآن كريم آمده است:
و آنگاه كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.[1]
اين حقيقت در روايات فراوانى نيز مورد تأكيد قرار گرفته است؛ از جمله امام على7فرمود: «خدا درِ سپاس گفتن را بر بندهاى نمىگشايد، در حالى كه درِ نعمت را به روى او ببندد.»[2]
همواره اين سؤال مطرح بوده است كه آيا سپاسگزارى از خداوند براى انسان مقدور است؟ زيرا توفيق و قدرت بر سپاسگزارى نيز خود نعمتى از خداوند است و مستلزم شكرى ديگر. اگر انجام اين وظيفه از عهده انسان خارج است، چگونه انسان را به انجام آن امر مىكند؟ در پاسخ اين پرسش امام صادق7مىفرمايد:
از جمله مواردى كه خداوند به حضرت موسى7وحى كرد اين بود كه «اى موسى! از من سپاسگزارى كن آنچنان كه سزاوار من است.» موسى7در جواب پرسيد: پروردگارا، چگونه حق سپاس تو را ادا كنم در حالى كه هرگونه سپاسگزارى من خود نعمتى ديگر است؟
خداوند در پاسخ فرمود: «اكنون [كه دانستى سپاس تو نيز نعمتى از جانب من است،] حق شكر مرا بهجاى آوردى».[3]
يعنى حق شكر الهى به آن است كه آدمى نهايت تلاش خويش را در اين راه بهكار بندد و در عين حال باور داشته باشد كه از عهده سپاس شايسته الهى برنخواهد آمد.
ب. جهتگيرى نفس نسبت به عاقبت خويش
[1]- سوره ابراهيم، آيه 7
[2]- نهجالبلاغه، حكمت 435. همچنين ر. ك: كافى، ج 2، ص 94، ح 2 و ص 95، ح 9؛ امالى، ص 590
[3]- ر. ك: كافى، ج 2، ص 98، ح 27
پارهاى از مفاهيم عام اخلاقى عهدهدار تنظيم موضع نفسانى انسان نسبت به عاقبت و پايان كار خويش است. شاخصترين مفاهيمى كه در اين باب مطرحاند، عبارتند از: خوف، رجا، يأس و قنوط و ايمنى از مكر خداوند. چون يأس و قنوط به عنوان آفتى براى «بيم و خوف» و ايمنى از مكر خداوند آسيبى براى «اميد و رجا» محسوب مىگردند، در نتيجه محور بحث در اين قسمت «بيم و اميد» است و مفاهيم ديگر تحت همين دو عنوان مورد بحث قرار خواهند گرفت.
1. بيم
الف) مفهوم و ماهيت بيم:بيم يعنى احتمال بروز امرى ناخوشايند براى انسان در آينده بر اساس نشانههاى قطعى يا ظنّى[1]كه بهطور طبيعى، دردمندى و نگرانى را در پى خواهد داشت.[2]بنابراين «خوف و بيم» با «جُبن و ترس» تفاوت اساسى دارند؛ زيرا «جُبن» عبارت است از خوددارى نفس از دفاع و انتقام و امثال آن در جايى كه اقدام به آن عقلًا و شرعاً مجاز و نيكو است.[3]عالمان اخلاق در يك تقسيم اوليه خوف را به دو نوع پسنديده و ناپسند تقسيم نمودهاند. خوف ناپسند همان بيمناكى از غير خداوند است و خوف پسنديده بيم از عذاب الهى، سرانجام بد و در واقع بيم از آثار و عواقب ناخوشايند اعمال و رفتار خويش است.
موضوع بحث ما در اينجا خوف پسنديده است.
ب) درجات بيم:منابع رايج اخلاق اسلامى، «ورع»، «تقوا» و «صدق» را از درجات «خوف» دانستهاند. بدين ترتيب پايينترين درجه خوف آن است كه باعث شود كه او از ارتكاب ممنوعات و محظورات اخلاقى خوددارى نمايد. اين درجه از «خوف» را «ورع» مىنامند.
هرگاه بر قوت و قدرت «خوف» افزوده گردد و باعث شود كه آدمى علاوه بر خوددارى از محرمات، از ارتكاب شبهات هم خوددارى نمايد، به آن «تقوا» گفته مىشود. صدق در تقوا به آن است كه حتى از انجام برخى از امور مجاز و مباح بپرهيزد، تا مبادا زمينه ارتكاب حرام را فراهم كنند. و سرانجام آنگاه كه انسان در نتيجه شدت خوف از خداوند سر تا پا آماده خدمت مىشود و بيش از نيازش مسكنى نمىسازد و مالى نمىاندوزد و توجهى به مالى كه مىداند آن را روزىْ ترك خواهد نمود، نمىكند و هيچ نَفَسى از نفسهاى زندگيش را در راه غير خدا صرف نمىنمايد، در حقيقت در وادى «صدق» قدم نهاده است و صاحب چنين مقامى را «صدّيق» مىگويند. بنابراين مقام «صدق»، تقوا و ورع را نيز در خود دارد و «تقوا» در بردارنده ورع نيز هست و البته «ورع» نيز عفت را به همراه دارد؛ زيرا عفت چيزى جز خوددارى از
[1]- راغب اصفهانى: پيشين، ص 161
[2]- ر. ك: فيض كاشانى، محسن: پيشين، ج 7، ص 249؛ نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 209
[3]- نراقى، محمدمهدى: پيشين، ج 1، ص 209
شهوات نيست؛ ولى عكس آن صادق نيست.[1]
ج) ارزش بيم:اولًا، نقش خوف از خداوند در سعادتآفرينى براى انسان بسيار بنيادين است. زيرا طبق مباحث پيشگفته، سعادت آدمى جز در ملاقات پروردگار و منزلگزيدن در جوار قرب او، نيست و اين امر در سايه محبت و انس الهى ميسّر است و آن خود در گرو معرفت الهى است. معرفت خود رهين فكر است و انس در بند محبت و ذكر. فكر و ذكر الهى جز در سايه بريدگى دل از محبت دنيا حاصل نگردد و قطع علاقه دل از محبت دنيا را جز بريدن از شهوات و لذتها راهى نيست و آتش خوف خداوند سلاح كارآمدى در راه پاىگذاردن بر لذتها و شهوتها است.[2]در نتيجه خوف الهى سنگ بنيادين حركت انسان بهسوى مقصود است.
ثانياً، آيات و روايات فراوانى به زبانهاى مختلف بر اهميت و منزلت خوف از خداوند تأكيد ورزيدهاند. از جمله قرآن براى پروا پيشگان از خداوند، رحمت و رضوان و هدايت را وعده داده است:
براى كسانى كه از پروردگارشان بيمناك بودند، هدايت و رحمتى بود.[3]
خدا از آنان خشنود است و [آنان نيز] از او خشنودند. اين [پاداش] كسى است كه از پروردگارش بترسد.[4]
همچنين قرآن، ادعاى بيمناكى از خداوند را تنها از عالمان حقيقى مىپذيرد: «از بندگان خدا تنها داناياناند كه از او مىترسند.»[5]در جاى ديگر خوف از خداوند را از لوازم ايمان دانسته است: «مؤمنان، همان كسانىاند كه چون خدا ياد شود دلهايشان بترسد.»[6]و سرانجام آنكه قرآن به خداترسان وعده بهشت داده است: «و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد، و نفس خود را از هوس بازداشت، پس جايگاه او همان بهشت است.»[7]در گفتوگوى خداوند با حضرت عيسى7آمده است: «اى عيسى، از من بيمناك باش و بندگان مرا نسبت به من بيم دِه، تا
[1]- ر. ك: نراقى: پيشين، ج 1، ص 219 و 220؛ فيض كاشانى: پيشين، ج 7، ص 270- 271
[2]- همان، ص 223
[3]- سوره اعراف، آيه 154
[4]- سوره بيّنه، آيه 8
[5]- سوره فاطر، آيه 28
[6]- سوره انفال، آيه 2. همچنين ر. ك: سوره آل عمران، آيه، 175
[7]- سوره نازعات، آيه 40 و 41
شايد گناهكاران از آنچه مىكنند، دست بردارند و در نتيجه هلاك نشوند، مگر آنكه مىدانند.»[1]
د) آفت بيم:بيمناكى از پروردگار به منزله تازيانهاى است براى سلوك بندگان در وادى قُرب الهى. همچنانكه فقدان و ضعف اين تازيانه، سالك كوى الهى را بىزاد و توشه بر راه مىنهد، شدت و فزونى بيشازحدّ آن نيز فروغ اميد را نسبت به امكان وصول به سرمنزل مقصود در دل او خاموش نموده توان حركت را از او خواهد گرفت. بنابراين افراط در بيمناكى از خداوند «قنوط و يأس»[2]از رحمت الهى است كه آفت بزرگ خوف از خداوند است و از رذيلتهاى بزرگ اخلاقى بهشمار مىآيد. بر همين اساس قرآن قنوط از رحمت الهى را گمراهى محض مىداند: «چه كسى- جز گمراهان- از رحمت پروردگارش نوميد مىشود؟»[3]و در جاى ديگر نوميدى از رحمت خداوند را فقط شايسته كافران مىانگارد:
«همانا جز گروه كافران، كسى از رحمت خدا نوميد نمىشود.»[4]
در بسيارى از موارد، بيم آدمى از فرجام بد زندگى و عاقبت شوم است؛ بيم از آنكه مبادا انسان در حال كفر و انكار خداوند يا شك و ترديد از دنيا رود؛ يا در حالى دنيا را ترك كند كه قلبش خالى از انس و محبت به خداوند باشد و در نتيجه از اعمال خويش شرمگين و به عذاب الهى گرفتار شود. بديهى است كه هر كس چنين بيم و هراسى در دل داشته باشد، از هم اكنون در پى تغيير منش و رفتار خود خواهد بود. و اين همان رمز فضيلت بيم از پروردگار است.
2. اميد
الف) مفهوم و ماهيت اميد:«رجا» عبارت است از احساس راحتى قلب در نتيجه انتظار تحقق امرى كه محبوب و خوشايند است؛ البته در صورتى كه اكثر اسباب و موجبات آن امر محبوب، محقق باشد. ولى هرگاه وجود يا عدم اسباب آن معلوم نباشد، به چنين انتظارى «تمنّى» و «آرزو» گفته مىشود. اگر اسباب و علل پيدايش امر محبوب فراهم نبود و در عين حال شخص انتظار تحقق آن را دارد، به چنين انتظارى «غرور» و «حماقت» مىگويند، و هرگز مفهوم «رجا و اميد» بر آن صادق نيست. «اميد» نيز همانند «بيم» در جايى مطرح مىشود كه بروز حادثه عادتاً محتمل باشد نه قطعى. بنابراين اميد نسبت به طلوع و غروب خورشيد كه
[1]- كافى، ج 8، ص 138، ح 103
[2]- برخى از ارباب لغت، قنوط را درجه شديد يأس دانستهاند.( ر. ك: ابىهلال العسكرى و سيد نورالدّين الجزايرى: معجم الفروق اللّغويّه، ص 435 و 436)
[3]- سوره حجر، آيه 56
[4]- سوره يوسف، آيه 87