بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 115

قطعى بر وقوع آن نداريم؛ چنانچه دليل قطعى بر محال بودن آن هم نداريم.[1]پس اولى و سزاوار اين است كه در اسها توقّف كنيم؛ چراكه دلايل عقلى در نفى اسها تمام نيست، و آن رواياتى هم كه در علوّ و منزلت معصومين رسيده، منافاتى با سها ندارد؛ بلكه آنها با سهو منافات دارد، و قول به سهو را هم تمام فقها نفى كرده‌اند.[2]

3. گروهى ديگر از اخباريان، همان عقيده مشهور را پذيرفته‌اند و بر اين باورند كه سهو و اسها، از نبى‌اكرم اسلام و ائمه طاهرين (عليهم السلام) جايز نيست. مرحوم شيخ‌حرّ عاملى و علّامه‌محمّد باقر مجلسى، بر اين عقيده هستند؛ ولى بر خلاف اصوليان، اخبارى را كه درباره سهونبى وارد شده، مردود نمى‌دانند؛ بلكه حمل بر تقيه مى‌كنند.[3]مجلسى در بحار بعد از آن كه در نفى سهو از پيامبر و ائمه (عليهم السلام) ترديد مى‌كند، به نقد درونىِ اين اخبار نيز مى‌پردازد و آن‌ها را پر از تناقض ارزيابى مى‌كند.[4]

جمع‌بندى بحث سهو نبى‌

1. چنان كه از ديدگاه‌هاى نقل‌شده، پيداست، اخباريان متأخّر مبنا و معيار دقيقاً يكسانى ندارند كه در بحث مهمّى چون سهونبى، آنان را به ديدگاهى همسان برساند. استدلال به عقل، در عبارات اخباريان نيز فراوان است و منحصر به اصوليان نيست. بنا براين، تنها چيزى كه در وجه تمايز اخبارى از اصولى مى‌توان گفت، اين است كه اوّلًا گرايش كلّى آنان به حديث، آن قدر به هم نزديك هست كه بتوان قائل به نوعى اشتراك ميان آنان شد. ثانياً به باور اصوليان، در اصول عقايد نمى‌توان به‌

اخبار آحاد استدلال كرد؛ ولى اخباريان چنين منعى را مطرح نمى‌كنند و حتى دلايل عقلى را داراى آن شأن نمى‌دانند كه بتواند روايتى را رد كند.

2. از آنچه گذشت، مى‌توان ديدگاه اخباريان را با محدّثان سده‌هاى نخست سنجيد. نتيجه آن كه هرچند ديدگاه صدوق و ابن‌وليد در سهونبى، باور همه ديگر محدّثان هم‌عصرشان نبوده است؛ ولى روش كلى آنان، همانند اخباريان است. چه‌

[1]. لوامع صاحب‌قرانى، ج 4، ص 303.

[2]. روضة المتّقين، ج 2، ص 452- 453.

[3]. وسائل الشيعة، ج 5، ص 308، باب 3 از ابواب الخلل فى الصلاة، ح 4؛ الإعتقادات، ص 16.

[4]. بحارالأنوار، ج 17، ص 111- 114.


صفحه 116

بسا محدّثى در بحثى خاص، بيش از اخبارى‌هاى متأخّر، بر خبر تكيه كرده باشد؛ چنان كه محدّثانى مانند صدوق و استادش ابن‌وليد، در بحث «سهوالنبى» چنين موضعى دارند و از اين حيث، از برخى اخباريانِ نامور نيز اخبارى‌تر هستند! شايد بتوان چنين اشتراك و هم‌رأى بودنى را نشانه وجود پايه‌هاى مكتب اخبارى در عصر صدوق و ابن‌وليد شمرد.[1]

خلاصه‌

تا اين‌جا، برخى از رويكردهاى اصحاب حديثِ سده‌هاى نخست را با ديدگاه‌هاى اخباريان مقايسه كرديم و ديديم كه در برخى از رويكردهاى اصلى، با يكديگر اتّفاق و اشتراك‌نظر دارند، مانند: اجتهاد و تقليد، اعتبار حكم عقل نظرى و استدلالى؛ به ويژه در مقام تعارض دليل عقلى با نقلى، شيوه استدلال دراصول عقايد، و نيز در باره حجّيت ظواهر قرآن بدون استناد به حديث. آنچه بر اهميت اين اشتراكات مى‌افزايد، اين است كه برخى از اين‌ديدگاه‌ها، از رويكردهاى اصلى اخباريان و به نحوى، معيار اخباريگرى شمرده مى‌شود و برخى ديگر (مانند سهو نبى)، مبتنى بر روش‌ها و مبانى ويژه اخباريگرى است.

پس بر پايه مجموع اين مطالب و با چشم‌پوشى از برخى مسائل فرعى، مى‌توانيم بگوييم كه اصحاب حديث يا همان محدّثان سده‌هاى نخست، اخبارى بوده‌اند؛ پس جريان اخباريگرى در سده‌هاى اخير، احياى مكتب اصحاب حديث بوده و اخباريان را مى‌توان پيرو راه آنان دانست.

[1]. ديگر ويژگى مشتركى كه شايد بتواند اين محدّثان را به اخباريان همانند سازد، نوع داورى ميان دليل عقلى و نقلى است. به استناد گلايه مطرح در عبارات شيخ يوسف بحرانى( الدرر النجفية، ج 2، ص 245- 247)، مى‌توان گفت كه به گمان اخباريان، اساساً عقل را ياراى نزاع با خبر نيست. از يك سو، صدوق سخنى شبيه به بحرانى نگفته و حتى كوشيده است كه ديدگاه خود را از زاويه نگاه عقل نيز توجيه كند. نيز شايد بتوان گفت كه وى دلايل عقلى را در ردّ سهونبى، تمام نمى‌ديده است؛ نه آن كه استدلال به عقل را درست نمى‌شمرده. با اين حال، نبايد از نظر دور داشت كه صدوق نيز براى اثبات رويكرد خويش، بيش از هرچيزى بر روايات تكيه كرده است.


صفحه 117

فصل چهارم: سرشناسان مكتب اخبارى‌

گوناگونى رويكردها

از زمان پيدايش مكتب اخباريگرى در نيمه اوّل قرن يازدهم هجرى تا ظهور آقاوحيد بهبهانى و نوشكوفايى مكتب اصوليان در كربلا و نجف، حدود دو قرن طول كشيد و در اين دوران، دانشمندان بسيارى در اين مكتب پرورش يافتند، كه برخى از آنان راه و رسم اخباريگرى را با تمام جوانبش پى گرفتند و با تأثيرپذيرى از استادان اخبارى خويش، در رونق بخشيدن به مكتب اخبارى كوشيدند. برخى ديگر كه «اخبارى ميانه‌رو يا معتدل» ناميده شده‌اند، آموزه‌هاى اخباريان را تنها در حدّ گرايش به اخبار پذيرفتند و با ميانه‌روى خويش، از تيزى حملات اصوليان به اين مكتب كاستند.

اخباريان تندرو، با طعن و بدگويى از اصوليان، از هيچ كوشش و تلاشى براى بى‌اعتبار كردنِ انديشه و مبانىِ آنان فروگذار نمى‌كردند. ملا محمّدامين استرآبادى مؤسّس اين مكتب، خود، پيش‌گام تندروان بود و ديگرانى چون ملا خليل قزوينى، عبدالله‌بن صالح سماهيجى و ميرزامحمّد اخبارى نيز همين راه را ادامه دادند.

نكته شايان توجه اين است كه اگر همه اخباريان، چنين مواضع تندى را مى‌پذيرفتند، اين مكتب يا به‌زودى نابود مى‌شد و جامعه شيعه را از بركاتى كه مى‌توانست داشته باشد، محروم مى‌گذاشت؛ و يا شيعه اماميه را دچار انشعابى ديگر مى‌كرد و ثمره‌اى جز تضعيف پيروان اهل بيت نمى‌داشت. اما خوش‌بختانه، بسيارى از بزرگان اخبارى، در اين طيف نبودند؛ بلكه ميانه‌روى را پيشه خود كرده بودند.


صفحه 118

اين دسته، هرچند در اعتقاد به مبانى اخباريگرى، استوار بودند، هيچ‌گاه به طعن و بدگويى از مخالفان نمى‌پرداختند و اختلاف نظر را مى‌پذيرفتند. بى‌ترديد، روادارى و مداراى اين مردان بزرگ بود كه سبب شد اين تفكّر ماندگار گردد و به‌عنوان مكتبى در درون شيعه امامى باقى بماند و فرقه جديدى تأسيس نشود. سرشناس‌ترين افراد اين دسته عبارت‌اند از: محمّد تقى مجلسى (مجلسى اوّل)، علامه‌مجلسى (مجلسى دوم)، ملا محسن فيض‌كاشانى، شيخ‌حرّ عاملى، آقارضى‌الدين قزوينى، شيخ عبدالعلى حويزى، سيّد هاشم بحرانى، سيّد ميرزاى جزايرى، سيدنعمة الله جزايرى و شيخ‌يوسف بحرانى.

نام‌بردگان در اين كتاب‌

در اين بخش از كتاب، از برجسته‌ترين عالمان اخبارى، به ترتيب سال وفاتشان ياد كرده‌ايم و به شرحى كوتاه از رويكرد اخبارى‌شان پرداخته‌ايم تا اعتدال يا تندروى آنها روشن شود. بيشترِ نام‌بردگان در اين صفحات، سرشناس‌ترين كسانى هستند كه در ميان دوطيف تندرو و ميانه‌رو، جاى دارند و در تحوّلات تاريخى يا پيشبرد اين مكتب، نقش داشته‌اند. از اين رو، نيازى به نام بردن از كسانى چون سيد عبدالعظيم استرآبادى نديده‌ايم؛ كه هرچند از اخباريان قرن يازدهم بوده است،[1]ولى از شاگردان و تأليفات وى، اثر شايان توجهى در دست نيست.[2]

ناگفته نمانَد كه گروهى از نام‌بردگان، از اخبارگرايانى هستند كه در اخبارى بودنشان اختلاف است و حتى اخبارى بودنِ چند تن از آنان مورد تأييد نيست؛ ولى به سبب ادّعايى كه درباره آنان مطرح شده و تنها براى تكميل بحث، از آنان ياد شده است. افزون بر اينها، چه بسا اخباريانى كه اثرى بر جاى نگذاشته‌اند و نقش چشمگيرى هم در اين عرصه نداشته‌اند و از اين رو، نامشان برده نشده است.

[1]. البرهان فى تفسير القرآن، ج 5، ص 867؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 326- 327؛ رياض العلماء، ج 3، ص 146؛ تراجم الرجال، ج 2، ص 68، ش 965.

[2]. البته در وجوب عينى نماز جمعه، اثرى به نام رسالة فى صلاة الجمعة برايش نام برده‌اند( لؤلؤة البحرين، ص 66؛ الذريعة، ج 15، ص 73، ش 488).


صفحه 119

نطنزى (م حدود 1003 ق)

درويش محمّدبن حسن نطنزى، جدّ مادرى محمّد تقى مجلسى، شاگرد محقّق كركى (م 940 ق) و شهيد ثانى (م 966 ق) بود. وى احاطه بسيارى بر اخبار داشت و گفته‌اند كه اوّل كسى بود كه به روزگار صفويه، احاديث شيعه را در اصفهان منتشر كرد. درويش‌محمّد، ظواهر قرآن را بدون مراجعه و تأييدى از ناحيه اهل‌بيت (عليهم السلام)، حجّت نمى‌دانست. لذا به آيه‌اى كه تفسيرى از اخبار نداشت، عمل نمى‌كرد. شهيد قاضى نورالله شوشترى (م 1098 ق) نيز در مجالس المؤمنين، از انديشه‌هاى او پيروى كرده است.[1]

ملّا عبدالله شوشترى اصفهانى (م 1021 ق)

ابوالحسن ملّا عبدالله‌بن حسين، ملقّب به «شوشترى اصفهانى»، پس از سى سال تحصيل علوم دينى در نجف و كربلا و شاگردى نزد عالمانى چون مقدّس اردبيلى، در سال 1007 ق. به اصفهان آمد. پس از چندى، از ترس شاه‌عباس اوّل (م 1038 ق)، به حرم رضوى در مشهد پناهنده شد، تا اين كه در سال 1009 ق. شاه‌با احترام تمام، او را به اصفهان بازگرداند و پس از آن، موقعيتى والا يافت؛ چندآن كه شاه‌عباس به درخواست او، دو مدرسه در اصفهان ساخت‌[2]و نيز تمام املاك شخصى خويش را به نام چهارده‌معصوم (عليهم السلام) وقف كرد و حاصل ساليانه آنها را براى سادات مقرّر داشت.

محمّدتقى مجلسى (م 1070 ق)، مصطفى تفريشى صاحب نقد الرجال (م بعد از 1044)، عنايت‌الله بن على قهپايى، صاحب مجمع الرجال، از شاگردان برجسته ملا عبدالله بوده‌اند. به باور محمّد تقى مجلسى، وى نقش شايانى در رونق‌بخشى به‌

[1]. طبقات أعلام الشيعة، ج 4، ص 83- 84 و ج 5، ص 210؛ موسوعة الطبقات الفقهاء، ج 10، ص 100، الفكر السلفى، ص 277 و 323( به نقل از: منية المرتاد فى ذكر نفاة الاجتهاد، ص 1- 2)؛ الذريعة، ص 214، ش 1120؛ إجازات الحديث، محمّدباقر مجلسى، ص 23، 88 و 142.

[2]. امروزه يكى از آن دو مدرسه را به نام« مدرسه ملّا عبدالله» مى‌شناسند كه محلّ درس و بحث خود ملّا عبدالله شوشترى بود؛ و ديگرى را به نام« مدرسه شيخ‌لطف‌الله»، كه آن را در اختيار شيخ‌لطف‌الله عاملى( م 1035 ق) گذاشت.


صفحه 120

حوزه علميه اصفهان و گسترش فقه و حديث در آن جا داشته است و هيچ‌كدام از عالمان معاصر او در اصفهان، به اندازه او تدريس نداشته‌اند. چون درگذشت، ميرداماد بر او نماز خواند و پيكرش را پس از يك سال توديع در جوار اسماعيل‌بن حسن، به كربلا منتقل كردند.

گفته شده كه ملا عبدالله، به اخباريگرى تمايل داشته و حتى به تبليغ و تدريس اين مسلك پرداخته است. حتى برخى بر اين باورند كه او از پيش‌گامان اين مكتب بوده و قبل از سال 1032 ق. كه محمّدامين استرآبادى الفوائد المدنية را بنويسد، او در اصفهان به نشر احاديث و فقه اخبارى پرداخته بود.

گويا چنين باورى، برخاسته از برخى آراى فقهى وى باشد؛ مانند وجوب عينى نماز جمعه در دوران غيبت،[1]و يا از مباحثات وى با اصوليانى چون ميرداماد. همچنين، شايد داشتن شاگردانى چون مجلسى اوّل كه اخبارى بوده‌اند، قرينه ديگرى بر اخبارى بودنِ خود او پنداشته شده باشد. با اين حال، او همانند اصوليان، خبر واحد را بدون قرينه، حجّت نمى‌دانست. اما مهم‌ترين آثار وى، آشكارا گوياى اين‌اند كه وى به شيوه اجتهاد گرايش داشته است: يكى جامع الفوائد فى شرح القواعد و تتميم جامع المقاصد،[2]كه مبتنى بر اصول و شيوه اجتهاد است، و ديگرى حاشية على شرح المختصر العضدى در زمينه علم اصول. پس شايد نظر درست، اين باشد كه او تا اندازه‌اى به اخبار گرايش داشته و چون پيش از بزرگان اخبارى مى‌زيسته، در آماده‌سازى زمينه براى پيدايش اخباريگرى، نقش داشته است. شايد به سبب همين نقش است كه برخى او را از اخباريان پنداشته‌اند و يا خودِ اخباريان، او را به ادّعا، از خودشان شمرده‌اند.[3]

[1]. وى در اصفهان نماز جمعه مى‌خواند و در باره وجوب عينى آن در زمان غيبت كبرا، رساله‌اى هم نوشت.

[2]. در فرهنگ بزرگان اسلام و ايران( ص 299)، نام اين كتاب به اشتباه، چنين آمده است: جامع الفوائد فى شرح القواعد للكركى.

[3]. لوامع صاحب‌قرانى، ج 1، ص 69؛ روضة المتّقين، ج 14، ص 382؛ نقد الرجال، ص 197، ش 92؛ مجمع الرجال، ج 1، ص 10؛ رياض العلماء، ج 3، ص 195- 198؛ روضات الجنات، ج 4، ص 236- 237؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 345؛ الذريعة، ج 12، ص 27، ش 153 و ج 5، ص 66، ش 260؛ أمل الآمل، ج 2، ص 160؛ فرهنگ بزرگان اسلام و ايران، ص 299؛ لؤلؤة البحرين، ص 142؛ ريحانة الأدب، ج 1، ص 334؛ رجال اصفهان، ص 5 و 8- 9؛ نقد الرجال، ص 197، ش 92.


صفحه 121

ميرزا محمّد استرآبادى (م 1028 ق)

ميرزا محمّدبن ابراهيم استرآبادى معروف به صاحب رجال، فقيه، محدّث و رجال‌نويس نامدارى كه به گفته معاصرش تفريشى (زنده در 1015 ق)، در علم رجال و روايت و تفسير، بالادستى نداشته است. وى نخست در نجف اشرف به شاگردى بزرگانى چون مقدّس اردبيلى و ظهيرالدين ميسى (م 1032 ق) پرداخت. پس از درگذشت مقدّس اردبيلى، در مكّه معظّم مجاورت گزيد و مدفنش نيز در قبرستان معلّا نزديك قبر خديجه كبرا (عليهاالسلام) است. علامه‌مجلسى او را از تشرّف يافتگان به محضر امام زمان (عجّل‌الله تعالى فرجه الشريف) دانسته است.

از شاگردانِ به‌نام او، افزون بر دامادش محمّدامين استرآبادى، محمّدبن حسن فرزند شهيد ثانى (م 1030 ق) است كه پس از شاگردى نزد پدر و نيز صاحب مدارك (م 1009 ق)، ساكن هميشگى مكّه شد و پس از بهره‌مندى از مجالس درس ميرزامحمّد، افتخار مى‌كرد كه راه او را مى‌پيمايد.[1]

علامه‌مجلسى تأليفات او را «درنهايت متانت و سداد و راستى و درستى» دانسته است. از آن جمله: آيات الأحكام (حاشيه بر تهذيب الأحكام شيخ‌طوسى) و

سه دوره كتاب رجال‌[2]به نام‌هاى توضيح المقال، تلخيص الأقوال، و منهج المقال،[3]كه‌

[1]. روضات الجنات، ج 7، ص 37، ش 596؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 497؛ نقد الرجال، ص 324، ش 581؛ بحارالأنوار، ج 1، ص 41 و ج 107، ص 158؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 8، ص 181، رياض العلماء، ج 5، ص 116- 117؛ لؤلؤة البحرين، ص 82 و 119- 120، روضات الجنات، ج 7، ص 37، الفوائد الرضوية، ص 554؛ الفوائد المدنية، ص 17- 18 و 185؛ تنقيح المقال، ج 3، ص 102، ش 10546؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 175، 331، 375- 376، 398 و 497؛ أمل الآمل، ج 2، ص 281؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 364؛ دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 106؛ الذريعة، ج 23، ص 198، ش 8620؛ منهج المقال، مؤسّسه آل‌البيت، ج 1، ص 29- 30، مقدّمه محقّق.

[2]. وى به مناسبت همين كتاب، به« صاحب رجال» شهرت يافته است.

[3]. ريحانة الأدب، ج 3، ص 364؛ الفوائد الرضوية، ص 554؛ دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 106.


صفحه 122

به صغير، وسيط و كبير شهرت دارند. كتاب رجال كبير او كه در سه مجلّد به چاپ رسيده، همواره مورد توجّه علما بوده و حواشى بسيارى بر آن زده‌اند.

محمّدامين استرآبادى (م 1036 ق)

ملا محمّدامين استرآبادى علم اصول را از اصوليانى همچون سيّد محمّد عاملى صاحب مدارك و دايى او صاحب معالم (م 1011 ق) فراگرفت و از مجتهدان و اصوليان بزرگ زمان خود به حساب آمد؛ چندآن كه صاحب مدارك، در اجازه‌نامه‌اى به سال 1007 ق، او را «صاحب فضايل علمى و كمالات اخلاقى» خواند.[1]ولى پس از عزيمت به مكّه و ده سال شاگردى نزد ميرزا محمّد استرآبادى، چنان تحت تأثير واپسين استاد خويش قرار گرفت كه به مخالفت با گروه مجتهدان برخاست و آثار مهمّى در اين باره برجاى نهاد.[2]قبر وى در قبرستان ابوطالب در مكه مكرّمه، كنار قبر استادش ميرزامحمّد است.[3]

[1]. بعضى گفته‌اند كه اين اجازه، اجازه اجتهاد بوده است( دائرة المعارف الإسلامية الشيعية، ج 2، ص 222، دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 7). ولى استرآبادى خود در اين باره مى‌گويد:« من در آغاز جوانى در نجف اشرف، در درس سيدسند و علامه اوحد صاحب مدارك شركت مى‌كردم و در علم حديث و رجال، از او استفاده كردم و ... توانستم از او اجازه بگيرم»( الفوائد المدنية، ص 17). پس مراد از اين اجازه، اجازه اجتهاد نبوده؛ بلكه اجازه نقل حديث بوده است و شاهد بر اين مدّعا، سخن خود استرآبادى است كه مى‌گويد:« يكى از طرق روايى من، استادم صاحب كتاب مدارك است»( همان، ص 185).

[2]. روضات الجنات، ج 1، ص 120- 122 و ج 4، ص 120؛ أدوار الإجتهاد، ص 371؛ الفوائد المدنية، ص 17- 18، 133 و 185؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 8، ص 18؛ دانش‌نامه شاهى، ص 182؛ دائرة المعارف الإسلامية الشيعية، ج 2، ص 222 و ج 17، ص 133؛ رياض العلماء، ج 2، ص 44؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 11، ص 83 و 314؛ بحارالأنوار، ج 107، ص 14 و 30؛ خاتمة مستدرك الوسائل، ج 2، ص 185- 186؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 56 و 574- 575؛ تراجم الرجال، ج 1، ص 17، ش 17 و ص 311، ش 559.

[3]. صاحب لؤلؤ و غيراو، وفات ملا محمّد امين را به اشتباه در سال 1033 دانسته‌اند؛ چون در سال 1034 رساله‌اى در نجاست خمر نوشته و براى سلطان صفى صفوى فرستاده است( رياض العلماء، ج 5، ص 36).