بررسى رويكرد سيّد نعمة الله
چنان كه معروف و مشهور است، سيدنعمة الله جزائرى اخبارى بوده و برخى از عبارات خود او نيز متضمّن اعتراف به اين نكته است. ديدگاه او درباره تحريف قرآن- كه تحريف به نقصان را به استناد روايات مىپذيرد-، نوع رواياتى كه نقل كرده و معتبر شمرده، نظرش درباره دليل عقلى در احكام و موارد ديگرى از اين دست را مىتوان نشانههاى استوارى بر گرايش او به اخبار دانست. براى نمونه، به اعتقاد وى، اگر دليل نقلى با عقلى معارضه كند، دليل نقلى مقدم مىشود، و براى اثبات اين سخن، به «اخبار صحيحه» استناد كرده است؛ يعنى براى دفاع از نقل در برابر عقل، به خود نقل استناد كرده است.[1]
با اين حال، او در برخى از ديدگاههاى اصلى اخباريان، با آنان همداستان نيست. براى نمونه:
به خلاف بسيارى از اخباريان، احاديث كتب اربعه را متواتر نمىداند و حتى برخى از آنها را قاطعانه رد مىكند.[2]
اجتهادى را كه از كتاب و سنت استنباط شود، جايز و حتى واجب مىداند،[3]گرچه دلايل عقلى را در مسائل فقهى و غيرفقهى، قابل اعتماد نمىداند.[4]
معتقد بود كه اهلاجتهاد نيز بذل جهد مىكنند و بر كارهايى كه انجام دادهاند، مثاب هستند، و شايد حق، همان راهى باشد كه آنها پيمودهاند.[5]
ظواهر آيات قرآن و سنت پيامبر را حجّت مىداند.[6]
در باب «سهو النبى (ص)»، كژدار و مريز نظر داده است؛ دليل عقلى را براى ردّ اخبار دال بر سهو، معتبر نمىشمارد و از سوى ديگر، براى پرهيز از اشكالات اساسى
[1]. الأنوار النعمانية، ج 3، ص 133.
[2]. منبع الحياة، ص 65- 66.
[3]. همان، ص 43.
[4]. الأنوار النعمانية، ج 3، ص 132؛ منبع الحياة، ص 25- 26.
[5]. كشف الأسرار فى شرح الإستبصار، به كوشش سيدطيب موسوى، ج 1، ص 41.
[6]. منبع الحياة، ص 44 و 49؛ الاصول الأصلية، ص 38 و 49.
(منافات با عقل)، معتقد است كه سهونبى اگر از طرف خداوند رحمان باشد- يعنى اسها باشد-، مانعى ندارد و روايات را نيز حمل بر همين مىكند.[1]
مهمتر از همه اين كه او در منبع الحياة، از دو اصل بحث مىكند: يكى در ردّ قول فقهايى كه مىگويند: «قول ميت، مانند ميت است و حجّت نيست» و قول مجتهد ميت را هم حجّت مىشمارد، و ديگرى در تحقيق اين قول مجتهدان كه مردم را به دو صنفِ مجتهد و مقلّد تقسيم مىكنند.[2]
شايان توجه است كه اوّلًا: سيدنعمة الله استادان بسيارى را ديده بود كه برخى از آنها به قطع، اصولى و پيرو مكتب اجتهاد بودهاند، مانند: ميرزاابراهيم فرزند ملا صدراى شيرازى (م 1070 ق)، شاه ابوالوالى محمّد شيرازى- كه فلسفه و كلام را در شيراز، نزد اين دو خواند-، شيخجعفر بحرانى (م 1091 ق)- كه اصول فقه و شرح عميدى را در محضر او تلمّذ كرد-، سيّد هاشمبن حسين احسايى- كه زبدة الاصول شيخبهايى را نزد او خواند-، و شيخ عمادالدين يزدى- استاد حكمت و منطق و رياضيات او در اصفهان-. پس او در علوم عقلى نيز دستى داشته است.
ثانياً: استادان او در علوم نقلى و آنان كه گرايش اخبارى داشتند نيز بهنسبت، بسيار معتدل بودهاند، مانند: علّامهمحمّد باقر مجلسى، فيضكاشانى، و شيخ عبدعلى حويزى صاحب نور الثقلين كه استاد منقول او در شيراز بوده است.[3]
با ملاحظه چنين نكاتى، دور از انتظار نيست كه او را در اخباريگرى، دست كم از جهاتى، فردى ميانهرو ببينيم؛ چنان كه معتقد بود اهلاجتهاد نيز بذل جهد مىكنند و مثاباند، و حتى به خلاف اخباريان ديگرى كه باكى از تكفير مجتهدان نداشتند، او مىگفت: «شايد حق همان باشد كه آنها پيمودهاند!». پس مىتوان او را در اخباريگرى، معتدل شمرد؛ هرچند نه به اندازه استادش علامه مجلسى.[4]
[1]. همان، ص 39.
[2]. رياض العلماء، ج 5، ص 254؛ الذريعة، ج 22، ص 358، ش 7424؛ الاجازة الكبيرة، ص 76.
[3]. نابغه فقه و حديث، ص 116، 127، 129 و 140؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 6، ص 786.
[4]. أمل الآمل، ج 2، ص 336؛ رياض العلماء، ج 5، ص 253- 256؛ الفوائد الرضوية، ص 694؛ لؤلؤة البحرين، ص 111؛ الأنوار النعمانية، ج 4، ص 302- 312 و 308، 317- 321؛ الإجازة الكبيرة، ص 70- 74؛ نابغه فقه و حديث، ص 115 و 120، 111، 120، 139 122 و 153؛ أعيان الشيعة، ج 15، ص 133؛ كشف الأسرار فى شرح الإستبصار، به كوشش سيدطيب موسوى، ج 1، ص 41 و 49؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 6، ص 786. به غيراز مواردى كه خودِ سيد در تأليفاتش، به شرححال خويش پرداخته، ديگران نيز درباره زندگى او قلم زدهاند؛ مانند: نوهاش سيد عبدالله موسوى در الاجازة الكبيرة؛ سيّد محمّد جزايرى در نابغه فقه و حديث؛ سيّدطيب موسوى در مقدّمه كشف الأسرار فى شرح الإستبصار؛ و عباس عبيدى در كتابى به نام سيدنعمة الله جزايرى الگوى تلاش.
شيخسليمان بحرانى (1075- 1121 ق)
شيخسليمانبن عبداللهبن علىبن الحسن ماحوزى بحرانى معروف به محقّق بحرانى، از علماى بزرگ اخبارى است كه بعد از سيّد هاشم بحرانى، رياست مذهبى شيعيان بحرين را به عهده گرفت. مهمترين استادان او عبارتاند از: شيخسليمان معروف به ابنابىظبيه اصبعى (م 1101 ق) كه از وى به «شيخنا الاعظم و استادنا المعظّم» ياد مىكند، شيخصالح كرزكانى بحرانى (م 1098 ق)، و سيّد هاشم بحرانى (م 9- 1107 ق) صاحب تفسير البرهان فى تفسير القرآن.
محقّق بحرانى در درس و بحث، بسيار جدّى بود، و در منزل خود كرسى درسى داشت كه عدّه بسيارى از فضلا در آن شركت مىكردند. حتى روزهاى جمعه نيز بعد از نماز، در مسجد، صحيفه سجّاديه را تدريس مىكرد. شيخ عبداللهبن صالح سماهيجى بحرانى (م 1135 ق)، يكى از شاگردان برجسته او بوده است.[1]
محقّق بحرانى با اين كه كمتر از 45 سال عمر كرد، آثار بسيارى تأليف كرد[2]كه به شمارش خودش، 44 اثر غير از رسائل و حواشى بوده است.[3]يكى از آنها
[1]. فهرست علماء البحرين، ص 76، ش 27- 29 و ص 79، ش 33؛ جواهر البحرين فى علماء البحرين، ص 87، ش 5 و ص 96، ش 12؛ لؤلؤة البحرين، ص 7- 10؛ روضات الجنات، ج 4، ص 16- 17، ش 319؛ أنوار البدرين، ص 137، ش 63 و ص 150، ش 69؛ خاتمة مستدرك الوسائل، ج 2، ص 67؛ الفوائد الرضوية، ص 205؛ الإجازة الكبيرة، ص 207؛ فهرست آلبابويه و علماء البحرين، تحقيق سيّد احمد حسينى، ص 16- 20.
[2]. أنوار البدرين، ص 152- 153، ش 69؛ الذريعة، ج 1، ص 280، ش 1468 و ص 418، ش 2157 و ج 2، ص 242، ش 959 و ج 15، ص 96، ش 630 و ج 16، ص 361 و 362، ش 1677 و ج 20، ص 238، ش 2761.
[3]. فهرست علماء البحرين، ص 79، ش 33.
الاربعون الحديث فى الامامة، شامل چهل حديث از طرق اهلسنت، براى اثبات خلافت بلافصل حضرت على (ع) است. اين كتاب كه در برخى از نُسخ مدارج اليقين ناميده شده، به گمان محدّث بحرانى و محدّث نورى، از بهترين تأليفات اوست.
برخى از ديگر آثار او: الفوائد النجفية (رساله مختصرى نظير الفوائد الطوسية شيخحرّ عاملى كه صاحب حدائق از آن نقل مىكند)؛ كتاب رجالىِ بلغة المحدّثين؛ و نيز فهرست علماء البحرين (شرححال 33 نفر از علماى بحرين)؛ جواهر البحرين فى علماء البحرين (شرححال سيزده نفر از علماى آن ديار)؛ و فهرست آلبابويه (در شرححال 22 از علماى بابويهى از جمله شيخصدوق) كه اين سه، در يك مجموعه به نام فهرست آلبابويه و علماء البحرين به چاپ رسيدهاند.
بررسى رويكرد او
از ميان تأليفات محقّق بحرانى، آنچه در اين پژوهش به كار مىآيد، العشرة الكاملة است كه درباره اصول فقه و اجتهاد و تقليد است و از نام آن نيز مىتوان حكم به اصولى بودن مؤلفش كرد؛ چنان كه شيخيوسف بحرانى مىگويد:
اين كتاب، دليل بر اين است كه وى اصولى و اهلاجتهاد بوده؛ ولى از مفهوم برخى از فوائد او در الفوائد النجفية- كه بعد از اين كتاب نوشته- برمىآيد كه از عقيدهاش برگشته و مسلك اخباريان را انتخاب كرده است.[1]
شايد ميرزامحمّد تنكابنى هم تحتتأثير سخن شيخ يوسف بحرينى واقع شده كه او را از اخباريان شمرده است.[2]به هرحال، اگر سخن شيخ يوسف درست باشد، شايد بتوان رسالهاى را كه در وجوب عينى نماز جمعه نوشته، نيز قرينهاى بر اخبارى بودنش دانست.[3]ولى اين مقدار، براى اثبات اخبارى بودن او كافى نيست؛ هرچند قرائنى را كه بر گرايش او به اخبار دلالت دارند، نمىتوان انكار كرد. از آنجمله، اين كه شاگرد برجستهاش شيخ عبدالله سماهيجى، نه تنها اخبارى كه حتى اخبارىِ تندرو بوده است.[4]
[1]. لؤلؤة البحرين، ص 10- 11.
[2]. قصص العلماء، ص 278.
[3]. لؤلؤة البحرين، ص 11- 12.
[4]. لؤلؤة البحرين، ص 98؛ أنوار البدرين، ص 174.
شيخ عبدالله سماهيجى (1086- 1135 ق)
شيخ عبدالله فرزند صالحبن جمعه، در روستاى سماهيج بحرين زاده شد. به سبب حمله خوارج به بحرين، ناگزير به اصفهان آمد و هنگام حمله افغانها، به بهبهان رفت و ماندگار شد. محدّث سماهيجى، محدّثى متبحّر و شاعرى زبردست بود. در ميان استادان و مشايخ اجازه سماهيجى، شيخ سليمانبن عبدالله ماحوزى معروف به محقّق بحرانى (م 1121 ق)، از همه سرشناستر، و سهمش در آموزش وى، بيشتر بوده است.
سماهيجى از اخباريان تندرو بود و كمال تواضع را نسبت به هممسلكان اخبارىاش داشت؛ چنان كه در اجازهاى كه به شيخياسين داده، خود را «خادم و
خاك زير قدمهاى اخباريان» خوانده است.[1]وى به هماناندازه كه به اخباريان عرض ارادت مىكرد، اهلاجتهاد را نيز با سرزنشهاى خود مىنواخت و به بدگويى از اصوليان شهرت داشت.[2]محدّث بحرانى كه خود از اخباريان است، او را از اخباريان خالص و ناب مىداند؛ ولى مىگويد:
وى بسيار مجتهدان را سرزنش و ملامت مىكرد و به آنان ناسزا مىگفت.[3]
سخن سيد عبدالله جزايرى نيز شنيدنى است كه مىگويد:
وى بر طريقه و مشى اخباريگرى، افراط و تندروى مىكرد و [نمونهاى] از زيادهروى او اين بود كه عمل به ظواهر آيات را منع مىكرد و عقيده داشت تمام قرآن براى رعيت و مردم، متشابه است![4]
سماهيجى تأليفات بسيار داشت. برخى منية الممارسين فى أجوبة الشيخياسين را بهترين كتاب سماهيجى دانستهاند؛ اگرچه معتقدند كه اين نيز همانند ديگر آثارش،
[1]. لؤلؤة البحرين، تحقيق محمّدصادق بحرالعلوم، ص 102.
[2]. الإجازة الكبيرة، ص 203- 207؛ لؤلؤة البحرين، ص 98- 102؛ أنوار البدرين، ص 174؛ الفوائد الرضوية، ص 251؛ ميراث اسلامى ايران، به كوشش رسول جعفريان، ج 4، ص 381؛ روضات الجنات، ج 1، ص 130؛ قصص العلماء، ص 102.
[3]. لؤلؤة البحرين، ص 98.
[4]. الإجازة الكبيرة، ص 203.
تحقيقى و مهذّب و منقّح نيست. به هرحال، اين كتاب مشهورتر از آثار ديگر اوست. با اين حال، محدّث بحرانى تذكّر داده كه او در اجازهنامهاش براى شيخناصر جارودى، فراموش كرده منية الممارسين را نيز در كنار پنجاه اثر ديگر خود ذكر كند. سماهيجى در اين كتاب، در ضمن پاسخ به 89 سؤال شاگردش شيخ ياسين، به مجتهدان بسيار حمله كرده، و چهل فرق بين عالم اخبارى با مجتهد اصولى مىشمارد.[1]
برخى از ديگر آثار سماهيجى نيز از اين حيث، شايان توجهاند كه رويكردهاى اخبارگرايانه او را نمايان مىسازند. از آن جمله، رسالهاى در نفى اجتهاد دارد و در آن، ادّعا كرده كه اجتهاد، در زمان ائمّه (عليهم السلام) وجود نداشته است.[2]همچنين، در مقدّمه كشكولى به نام رياض الجنان المشحون باللؤلؤة والمرجان، قصيدهاى سروده در مدح حديث و تعريف و تمجيد از اهل حديث؛ بهويژه محمّدامين استرآبادى، شيخحرّ عاملى، و فيض كاشانى، و در آن، اجتهاد را نيز نكوهش مىكند.[3]وى در اثرى به نام الرسالة العلوية فى ثلاث مسائل كلامية، مىگويد:
آنچه در اصول بدين لازم داريم، علم و يقين است؛ هرچند آن علم و يقين، از راه ادلّه و برهان عقلى نبوده باشد.[4]
كتاب النوحية، در اصول فقه است و سماهيجى آن را در پاسخ به سؤالات نوحبن هاشم نوشته و در آن مىگويد:
ما قبول نداريم كه رجوعكردن به مجتهد، واجب بوده باشد، و در اينباره، نه از طرف خداوند و نه رسولالله و اهلبيت او (عليهم السلام) فرمانى وارد نشده است. و آن كس كه رجوع به او واجب است، راوى حديث است كه عالم به آن و عارف به معانى آن و ثقه و مورد اطمينان بوده باشد؛ ولى در اصطلاح، به «مجتهد» راوى حديث
[1]. روضات الجنات، ج 1، ص 32 و 127؛ لؤلؤة البحرين، ص 98- 100؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 6، ص 452 و 462.
[2]. أنوار البدرين، ص 175.
[3]. روضات الجنات، ج 4، ص 252؛ دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 11.
[4]. الذريعة، ج 11، ص 210، ش 1259.
اطلاق نمىشود تا رجوع به او واجب باشد. بله؛ اگر آن مجتهد اطلاع بر حديثى در آن زمينه داشته باشد كه به گوش سائل نرسيده باشد؛ و يا آن حديث هم به گوش سائل رسيده، ولى در حلّ آن حديث، اشكالى برايش پيش آمده كه خود او نمىتواند آن را حلّ كند و آن مجتهد مىتواند آن اشكال را حلّ كند، در اين صورت نيز رجوع به او واجب مىشود.[1]
نيز در رساله الدمعة من عين المانع من صلاة الجمعة، به ردّ فاضل هندى پرداخته كه در كشف اللثام نماز جمعه را در زمان غيبت، حرام دانسته؛[2]حالْآن كه سماهيجى آن را واجب عينى مىداند.[3]
سيد صدرالدين قمى (م 1155- 1160 ق)
سيد صدرالدين محمّدبن سيّد باقر رضوى قمى همدانى، از علماى بزرگ در دوران فترت، ميان علّامهمحمّد باقر مجلسى (1037- 1110 ق) و استاد كل وحيد بهبهانى (1118- 1205 ق) است. برخى او را اصلًا اهلمشهد دانستهاند كه چون در هر كدام از شهرهاى اصفهان، قم و همدان، مدّتى مشغول تحصيل و درس و بحث بوده، به صدرالدين رضوى اصفهانى قمى همدانى شهرت يافته است. با اين حال، او را از اعلام قم دانستهاند. درگذشت وى را در 65 سالگى بيان كردهاند[4]و چون وحيد بهبهانى در رساله اجتهاد و تقليد كه در سال 1155 ق، در بهبهان تأليف كرده، همه جا پس از اسم استادش «دامظلّه» آورده، معلوم مىشود كه وى در آن هنگام زنده بوده است.[5]پس احتمالًا در حدود سال 1160 ق، وفات كرده است.[6]
سيد صدرالدين در اصفهان، فقه و اصول را از آقاجمال خوانسارى (م 1121 ق) و ديگران آموخت. سپس تا زمان فتنه افغان، به ارشاد و تدريس در قم
[1]. الذريعة، ج 24، ص 353، ش 1904؛ روضات الجنات، ج 4، ص 249- 250.
[2]. كشف اللثام، ج 4، ص 199.
[3]. الإجازة الكبيرة، ص 207؛ أنوار البدرين، ص 174؛ الذريعة، ج 2، ص 8، ش 19.
[4]. الاجازة الكبيرة، ص 102؛ روضات الجنات، ج 4، ص 125؛ الفوائد الرضوية، ص 213؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 430.
[5]. الذريعة، ج 6، ص 195، ش 1067 و ج 8، ص 94، ش 345.
[6]. همان، ج 21، ص 226، ش 4735.
پرداخت و آنگاه نزد برادرش در همدان رفت و پس از مدتى راهى نجف اشرف شد و به تكميل مدارج كمال و مراتب علمى پرداخت.[1]
در نجف اشرف، عدّهاى از بزرگان، از محضر سيدصدرالدين استفاده كردند. از جمله، استاد اكبر وحيد بهبهانى (م 1205 ق) كه منقول را از او آموخت و در رساله اجتهاد و تقليد خود، وى را «سيّدسند» و «استاد» مىخوانَد.[2]وحيد بهبهانى در آغاز، تحتتأثير سيدصدرالدين، به طريقه اخباريان متمايل شد؛ ولى بعدها از اين طريقه برگشت و به اجتهاد روىآورد.[3]
ديگر شاگرد سيّد در نجف، سيد عبدالله شوشترى فرزند نورالدين جزايرى (1104- 1173 ق) و نوه سيدنعمة الله جزايرى بود.[4]
از مشهورترين تصنيفات سيدصدرالدين، شرحى بر الوافيةى ملا عبدالله تونى (م 1071 ق) است. قسمت آخر آن به خلاف بخشهاى آغازينش، با قوانين اجتهاد مباينت دارد و با طريقه اخباريان سازگار است. شاگردش وحيد بهبهانى درباره علّت اين دوگانگى گفته است:
وقتى استاد شرح وافيه را مىنوشت، در قسمت اوّل آن در مجلس او حضور داشتم و نظرات او را از مشرب اخبارى برمىگرداندم؛ ولى در قسمت اخير آن، در مجلسى كه اشتغال به نوشتن آن داشت، حضور نداشتم تا او را قانع كنم و طبق مشرب اخبارى ننويسد.[5]
از ديگر آثار وى، رسالة فى الثقلين است در بررسى اين كه كداميك از قرآن و عترت، «ثقل اكبر» است.[6]وى در رساله المعراج الجسمانى، معتقد است معراجى كه
[1]. طبقات أعلام الشيعة، ج 6، ص 383؛ مفاخر اسلام، ج 9، ص 212؛ رجال قم، ص 122؛ رياض المحدّثين، ص 355؛ روضات الجنات، ج 4، ص 122- 123، ش 357؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 430؛ أعيان الشيعة، ج 13، ص 433، ش 9254؛ الكنى و الألقاب، ج 2، ص 414؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 12، ص 32؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 6، ص 383.
[2]. خاتمة مستدرك الوسائل، ج 2، ص 154؛ الكنى و الألقاب، ج 2، ص 414؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 430.
[3]. مرآت الاحوال جهاننما، ج 1، ص 130.
[4]. الإجازة الكبيرة، ص 98؛ الذريعة، ج 1، ص 206، ش 1077.
[5]. روضات الجنات، ج 4، ص 123- 124؛ الذريعة، ج 14، ص 166، ش 2029.
[6]. خاتمة مستدرك الوسائل، ج 2، ص 153- 154؛ الذريعة، ج 11، ص 160، ش 1018.