بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 195

ثانياً: منظور اخباريان از علم، اعمّ است از علمى كه مطابق با واقع بوده باشد و احتمال خلاف در آن نرود، و علم عادى كه نفس به آن اطمينان پيدا مى‌كند. اين اطمينان، گاهى از سخنان اطفال نيز به انضمام قرائن، حاصل مى‌شود. ولى منظور مجتهدان در ظنّ، ظن به خود حكم است نه مناط حكم، و مرادشان از علم، آن علمى است كه مطابق با واقع بوده باشد. پس در اين صورت، نزاع لفظى است و محلّ اختلاف، در نام‌گذارى است.

و اگر چنانچه مناط و مدارك فتواى مجتهدان خارج از كتاب و سنّت بوده باشد، در اين صورت ديگر نزاع لفظى نيست و اشكالات اخباريان بر مجتهدان وارد است.[1]

[1]. الدرر النجفية، ج 1، ص 320- 322.


صفحه 196

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 197

فصل دوم: اعتبار كتب روايى‌

گذشت كه بر اساس رويكرد غالب ميان اخباريان، راه دريافت احكام شرعى از اهل بيت (عليهم السلام)، بايد قطعى و يقينى باشد. اين، بحثى كبروى بود و اين كه ما از كدام حديث، قطع و يقين به حكم شرعى پيدا مى‌كنيم، بحثى صغروى است. بر پايه ديدگاه مشهور ميان اخباريان، همه اخبار كتب اربعه شيعه (الكافى، كتابُ من لايحضره الفقيه،[1]تهذيب‌الأحكام، و الإستبصار)، به‌يقين از معصوم صادر شده و به اصطلاح،

[1]. از اين اثر مشهور شيخ صدوق( رحمه الله)، با عبارات گوناگونى ياد مى‌شود:« الفقيه»،« من لايحضر»،« كتاب من لايحضره فقيهٌ» و از همه مشهورتر« من لايحضره الفقيه». اما شايان ذكر است كه نام اصلى و دقيق اين كتاب،« كتابُ مَن لايحضره الفقيه» است. سنّت رايج ميان اهل علم، هنگام نام بردن از كتاب‌ها، تلخيص عنوان‌هاى چندْكلمه‌اى است. از همين رو، ديگران پس از صدوق و حتى خود او در ديگر آثارش، عبارات ديگرى را جاى‌گزين اين عنوان نسبتاً طولانى كرده‌اند. اما بنا به دلايلى كه اينك مجال توضيحش نيست، بهتر است در نوشتار، از چنين تلخيصى پرهيز شود و واژه آغازين از نام كتاب حذف نشود. پس بهتر است همه جا؛ به‌ويژه در ارجاعات و كتاب‌نامه‌ها، واژه« كتاب» در آغاز عنوان اين اثر گران‌سنگ نوشته شود؛ چنآن كه شيخ بهايى چند بارى كه در الوجيزة از اين كتاب نام برده، عنوان كامل آن را استفاده كرده است:« فألّفوا كتباً ... الكافى، و كتاب من لايحضره الفقيه، و التهذيب و الإستبصار»( الوجيزة، ص 16 و 17).

شيخ صدوق به تصريح، اين عنوان را براى اثر خود برگزيده است. وى در مقدّمه كتاب، خاطره‌اى بدين مضمون آورده است:« ميزبانم در بلخ، مرا با يكى از آثار پزشكىِ محمّد بن زكرياى رازى( 240 ق- 311 يا 320) آشنا ساخت كه نامش كتابُ من لايحضره الطبيب بود و از من درخواست كرد كه‌[ به تقليد از رازى‌]، كتابى وافى در فقه و بيان حلال و حرام بنويسم كه مورد اعتماد او باشد و بتواند بدان رجوع كند ...»( كتاب من لا يحضره الفقيه، تصحيح و تعليق: على اكبر غفارى، انتشارات جامعه مدرسين، قم، چاپ دوم، 1404 ق، ج 1، ص 2). اين عبارت صدوق، به گونه‌اى نيست كه بتوان تركيب واژه« كتاب» و« من» را اضافه توضيحى دانست؛ بلكه اضافه حقيقى و ملكى است و از اين رو، اين واژه را بايد بخشى از نام اين اثر مكتوب دانست. قرينه ديگرى بر وجود واژه كتاب در آغاز عنوان، اين است كه وى در نام‌گذارى، از رازى پيروى كرده و از كتاب رازى نيز به« كتابٌ إلى من لايحضره طبيبٌ» ياد مى‌شود( همان‌جا، پانويس مصحّح، به نقل از: مطرح الأنظار تبريزى).


صفحه 198

قطعى‌الصدور است؛ هرچند سند آن‌ها ضعيف به اصطلاح متأخّران باشد. به اعتقاد آنان اين روايات به‌ويژه روايات الكافى، صحيح به اصطلاح قدماست؛[1]گرچه صدرو آن‌ها از سرِ تقيه بوده باشد. به ادعاى استرآبادى، نه تنها قطع اجمالى به مضمون روايات كتب اربعه داريم، بلكه از قرائن حالى و مقامى، به تك‌تك اين روايات نيز قطع تفصيلى به دست مى‌آيد.[2]

برخى از اخباريان سرشناسى كه چنين ديدگاهى دارند، عبارت‌اند از: محمّدامين استرآبادى، محمّد تقى مجلسى، شيخ‌حسين كركى، شيخ‌حرّ عاملى، محدّث نورى.[3]

برخى از اصوليان نيز چنين ديدگاهى دارند، مانند: شهيد اوّل،[4]مرحوم نايينى (كه مناقشه در اسناد روايات الكافى را حرفه انسان عاجز خوانده است)،[5]و سيد مرتضى‌

كه چون به خبر واحد عمل نمى‌كرد و در عصرى نزديك به زمان ائمه (عليهم السلام) مى‌زيست، ديدگاهش شايان توجه است. استدلال وى، دقيقاً همانند اخباريان است:

[1]. متقدّمان، اصطلاح« صحيح» را به حديثى اطلاق مى‌كردند كه خصوصيات و قرائن همراه آن، موجب اعتماد به آن حديث شود؛ خواه راوى‌اش ثقه باشد يا نباشد. اما منظور متأخران از اين اصطلاح، حديثى است كه سلسله سند آن، همگى امامى عادل بوده باشند( مشرقين الشمسين، شيخ‌بهايى، ص 26).

[2]. الفوائد المدنية، ص 184.

[3]. الفوائد المدنية، ص 52- 53 و 181؛ لوامع صاحب‌قرانى، ج 1، ص 100- 105؛ هداية الأبرار، ص 58؛ وسائل الشيعة، ج 20، ص 36؛ روضة المتّقين، ج 1، ص 28؛ خاتمة مستدرك الوسائل، ج 3، ص 463 و 469.

[4]. وى در بحث استخاره، به روايتى مرسل استناد مى‌كند و سپس مى‌گويد:« ارسال اين روايت، ضررى ندارد؛ چراكه كلينى در الكافى و شيخ در التهذيب آن را ذكر كرده‌اند»( ذكرى الشيعة، ج 4، ص 266).

[5]. معجم رجال الحديث، ج 1، ص 87.


صفحه 199

بيشتر روايات اصحاب ما كه در كتب ماست، متواترند و به صحّت آنها قطع داريم. و آن دسته از رواياتى كه متواتر نيستند، قرائنى همراه آنان است كه دلالت بر صحّت آنها دارد. پس اين اخبار، موجب علم و قطع است؛ هرچند در كتب ما به صورت خبر واحد ذكر شده باشند.[1]

در مقابل، بسيارى از اصوليان، قطعى‌الصدور بودنِ تمام روايات كتب اربعه را قبول ندارند و برخى از اخباريان نيز با آنان هم‌رأى‌اند، مانند فيض‌كاشانى كه اين ديدگاه را «افراط و غلّو در اخبار» خوانده است.[2]فاضل تونى هم كه برخى او را اخبارى دانسته‌اند، صحّت همه اين اخبار را به صورت مطلق نمى‌پذيرد و سپس مى‌گويد:

بله، در صورتى كه اخبار كتب اربعه معارضى نداشته باشند و مضمونشان نيز مخالف عمل فقهاى بزرگ نباشد، عمل‌كردن به آنها نافذ است و در اين صورت، لازم نيست كه سند آنها بررسى شود.[3]

دلايل صحّت كتب اربعه‌

براى آشنايى با دلايل صحّت اخبار كتب اربعه، استدلال اخباريان را با دو مقدّمه بيان مى‌كنيم:

مقدّمه اوّل: قطع به صحّت منابع‌

به طور خلاصه، مقدّمه ادعاى اخباريان اين است كه نويسندگان كتب اربعه، احاديث خود را از منابع معتبرى گرفته‌اند كه احاديث آن‌ها قطعى‌الصدور بوده‌

است. توضيحْ اين كه: شيعيان و شاگردان ائمّه (عليهم السلام) نوشته‌هايى را با عنوان «اصل»[4]در

[1]. جوابات المسائل التبانيات( رسائل الشريف المرتضى، ج 1)، ص 26.

[2]. الحقّ المبين، ص 12.

[3]. الوافية فى اصول الفقه، ص 266 و 271- 272.

[4]. اصل، كه عنوان بعضى از كتب حديثى شيعه بوده، بر مجموعه‌اى كوچك از احاديث اطلاق مى‌شده كه مؤلّف، تمام احاديث آن را خود، از امام( ع) شنيده باشد، و يا از كسى شنيده باشد كه آن كس از امام شنيده است. پس اصل، نخستين مرحله نقل حديث را مكتوب مى‌كرده و حالت پيش‌نويس داشته است. از اين‌رو، نظم و ترتيب خاصّى در آن نبوده است؛ ولى منبع تأليف آثار ديگرى قرار مى‌گرفته كه بر اساس نظم متناسب با موضوع كتاب، تدوين مى‌شد، مانند« مصنَّف» كه معمولًا با هدفى غيراز نقل حديث- مانند تاريخ و تفسير و رجال و كلام-، تأليف مى‌شد( ر. ك: تاريخ حديث شيعه، پاكتچى نهاية الدراية، ص 529؛ الذريعة، ج 2، ص 125- 126؛ كتاب الطهارة، امام خمينى، ج 3، ص 360؛ تفصيل الشريعة، كتاب الحدود، ص 447).


صفحه 200

دست داشتند كه از زمان اميرالمؤمنين على (ع) تا زمان امام حسن عسكرى (ع) تصنيف شده بود.[1]از آن ميان، چهارصد اصل از آنِ شاگردان امام صادق (ع) شامل جواب‌هاى ايشان به مسائل گوناگون بود كه «اصول اربعمأئه» خوانده مى‌شد.[2]دلايل صحّت اين اصول و قطع به صدور روايات آن‌ها از معصوم، چنين است:

1. اعتماد قطعى قدما به اصول چهارصدگانه‌

از زمان حضور ائمه تا پايان غيبت صغرا، شيعيان در عقايد و اعمالشان به آن اصول مراجعه مى‌كردند و بر رواياتشان اعتماد مى‌نمودند. چندآن كه هر گاه مستند فتوايى را از مفتى مى‌خواستند، اگر او به كتاب معروف و يا اصل مشهورى استناد مى‌كرد كه راوى‌اش ثقه بود، قانع مى‌شدند و سخنش را قبول مى‌كردند.[3]بر اين اساس، ما به‌طور قطع و يقين مى‌دانيم كه روايات اين اصول، يا متواتر بوده‌اند و يا محفوف به قرائنى كه موجب علم و يقين به صدور حديث از معصوم مى‌شده است. اگر هم خبر واحدى محفوف به قرينه نبوده، يا اجماع در نقل داشته است‌ولى‌

چون معارضى نداشته، قدما جز آن خبر و يا موافق آن، ديگر موارد را نقل نكرده‌اند-، و يا اجماع داريم كه آن خبر از معصوم وارد شده است و مانعى از عمل‌كردن به آن هم نداريم.[4]

[1]. معالم العلماء، ابن‌شهرآشوب، ص 3( به نقل از مفيد)؛ الفوائد المدنية، ص 6؛ هداية الامّة، ج 8، ص 572.

[2]. المعتبر فى شرح المختصر، ج 1، ص 26؛ ذكرى الشيعة، ج 1، ص 59؛ نهاية الدراية( شرح الوجيز شيخ بهايى)، ص 524( به نقل از طبرسى در إعلام الورى).

[3]. العدّة فى اصول الفقه، طوسى، ج 1، ص 126.

[4]. الفوائد المدنية، ص 65- 68.


صفحه 201

اشكالى در كلام استرآبادى‌

گذشته از قطعى بودن يا نبودن صدور از معصوم، اصل اين مطلب درست است كه شيعيان سده‌هاى نخست، به اخبار مندرج در اصول و تصنيفاتشان عمل و استناد مى‌كرده‌اند. حتى شيخ‌طوسى نيز در اين‌باره ادعاى اجماع كرده است.[1]اما به ادعاى محمد امين استرآبادى، اصول چهارصدگانه، معروف و مشهور به صحّت بوده و شيعيان قطع داشته‌اند كه احاديث مندرج در آن‌ها صحيح است. از اين رو، در حالى كه مى‌توانستند مستقيماً احكامشان را به‌طور قطعى از ائمه (عليهم السلام) بگيرند، به اين اصول مراجعه مى‌كردند و كمتر جوياى نظر ائمه (عليهم السلام) درباره اين اصول مى‌شدند.[2]در باره اين ادعا، به دو نكته بايد توجه كرد:

1. بر اساس آنچه گذشت، بايد گفت كه منظور وى از «قطع»، همان اطمينان عرفى است و گر نه، اين سخن را بايد ادعاى بى‌اساس و حتى دور از ذهن دانست. چگونه مى‌توان از ذهنيات و انديشه‌هاى هزاران شيعه‌اى كه در آن زمان مى‌زيستند آگاه شد و پى‌برد كه آنان قطع به چيزى داشته‌اند؟ عمل كردن آنان به اين اصول نيز دلالت بر چيزى بيش از اطيمنان عرفى ندارد.

2. آشنايى اندكى با تاريخ شيعه، روشن مى‌سازد كه نه تنها همه شيعيان، بلكه خواص شيعه و حتى ساكنان همشهرى ائمه (عليهم السلام) نيز نمى‌توانستند همواره همه مسائل خود را از آن حضرات بپرسند. گذشته از دورى راه براى شيعيان شهرهاى ديگر، شرايط تقيه، سفر، ازدحام، ملاحظات سياسى و اجتماعى، و عوامل ديگرى از اين‌

دست را نمى‌توان ناديده گرفت كه باعث مى‌شد مراجعه مستقيم به امام، همواره ممكن نباشد.

3. استناد قطعى اصول به مؤلفان‌

يكى از نكات مهم در ارزيابى آثار حديثى، اين است كه پيش از بررسى احوال مؤلّف، از انتساب اثر به مؤلف، اطمينان يابيم. انتساب اين آثار حديثى به مؤلّفان آنها،

[1]. العدّة فى اصول الفقه، ج 1، ص 126.

[2]. الفوائد المدنية، ص 57 و 60.


صفحه 202

در آن زمان متواتر بوده است و مؤلّف هركدام از آنها، به‌ويژه اصول چهارصدگانه، شناخته‌شده بوده است. چنانچه امروزه درباره كتب اربعه، ترديدى در انتساب آن‌ها به مؤلّفانشان نيست و همگى متواتر و شناخته‌شده‌اند.[1]پس آنچه مهم است، اعتبار خود مؤلّفان است.

4. اعتبار قطعى مؤلّفان‌

اخباريان مدّعى‌اند كه مؤلّفان اصول چهارصدگانه، همگى از كسانى بوده‌اند كه رواياتشان مورد اعتماد بوده است. آنان را مى‌توان به دو دسته تقسيم كرد:

1. هجده نفر از صاحبان اصول چهارصدگانه،[2]كسانى هستند كه اگر تتبّع كنيم، درمى‌يابيم آنان تمام احاديث مربوط به احكام شرعى را روايت كرده‌اند و كمتر حديثى پيدا مى‌شود كه نام يكى از اينها در سندش نباشد.[3]به ادّعاى استرآبادى و كركى، منبع بيشتر احاديث ما، اصول اين جماعت است‌[4]كه به آنها «اصحاب اجماع»

مى‌گويند.[5]يعنى علما به اجماع، حديث مرسل آنها را مانند مسند مى‌دانند، و حتى اگر از شخص ضعيف يا مجهول هم چيزى نقل كرده باشند، پذيرفته مى‌شود.[6]اين اجماع، يا به علّت متواتر بودنِ كتب اين افراد بوده، و يا از ائمه (عليهم السلام) شنيده بودند كه اين افراد معتمد هستند و مى‌توان به كتاب و يا قولشان عمل كرد.[7]

[1]. الفوائد المدنية، ص 53.

[2]. كشّى در إختيار معرفة الرجال( ص 238 و 375 و 556، ش 431 و 705 و 1050)، آنان را بدين شرح نام برده است: شش نفر از اصحاب امام باقر و امام صادق( عليهما السلام): زراره، معروف‌بن خرّبوذ، بريدبن معاويه، فضيل‌بن يسار، محمّدبن مسلم، و ابوبصير اسدى يا مرادى. شش نفر از اصحاب جوان امام صادق( ع): جميل‌بن درّاج، عبدالله‌بن مسكان، عبدالله‌بن بكير، حمّادبن عيسى، حمّادبن عثمان و ابان‌بن عثمان. و شش نفر از اصحاب امام موسى‌بن جعفر و امام رضا( عليهما السلام): يونس‌بن عبدالرحمان، صفوان‌بن يحيى بيّاع، محمّدبن ابى‌عمير، حسن‌بن محبوب، عبدالله‌بن مغيرة و محمّدبن ابى‌نصر بزنظى.

[3]. هداية الامّة، ج 8، ص 573.

[4]. الفوائد المدنية، ص 181؛ هداية الأبرار، ص 88.

[5]. الوافى، ج 1، ص 2؛ هداية الأبرار، ص 88.

[6]. روضة المتّقين، ج 1، ص 30؛ لوامع صاحب‌قرانى، ج 1، ص 105؛ وسائل الشيعة، ج 20، الفائدة السابعة، ص 80- 81.

[7]. لوامع صاحب‌قرانى، ج 1، ص 105؛ الفوائد المدنية، ص 182- 183.